<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین پیرمحمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amir.h.pirmohamadi</link>
        <description>مهندسی در دنیای کلماتم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:22:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیرحسین پیرمحمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@amir.h.pirmohamadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو قراره بمیری</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.h.pirmohamadi/%D8%AA%D9%88-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-ppzm7obkeswo</link>
                <description>سارتر در زندگی نامه اش می‌پرسد که:«آیا هرگز با خودت نگفته ای که وقتی خوابی کسانی هستند که در خوابشان می‌میرند؟ آیا هرگز وقتی دندانهایت را مسواک می‌زنی فکر نکرده‌ای که: ایناهاش، این آخرین روزم است؟ آیا هرگز احساس نکرده‌ای که باید تند بروی، تند، تند و مجال کم است؟ آیا به گمانت نامیرنده‌ای؟»تا لحظه نگارش این متن، انسان موجودی فانی است و مدت محدودی در اختیار دارد.روزی، ساعتی، جایی، خواهد مرد و بعد از مدتی، یاد و خاطره اش برای همیشه از بین خواهد رفت. به قول خیام: با هفت هزارسالگان سر به سر خواهد شد و از گندم زارش مشتی کاه می ماند برای بادها.تا امروز هیچکس زنده از این دنیا بیرون نرفته استروزی زمین تو را هم خواهد ربود.برایش فرقی نمی‌کند چه رنگ پوستی داری،برایش فرقی نمی‌کند چه گرایش جنسی‌ای داری و یا متعلق به کدام نقطه از این کره خاکی هستی&quot;تو خواهی مرد&quot;جایی نیست که از آن در امان باشی.به نظر من حلقه گم شده تصمیمات این روزهایمان فراموشی این حقیقت واضح است که روزی خواهیم مرد.انسان اگر این حقیقت را همیشه بر جلوی چشم خود قرار دهد، دیگر خیلی از کارها را انجام نمی‌دهد و یا خیلی از کارها را شروع به انجام دادن می‌‌کند، آن کارها معنای واقعی زندگی هستند.وقتی که این ساعت سرخ در سینه ما از حرکت ایستاد تنها یک جمله است که من را آرام می کند:&quot;ارزشش را داشت&quot;سارتر جایی دیگر در زندگی نامه اش نوشته:«آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»مرگ، چيزى را كه زندگى نكرده‌اى از تو مي‌گيرد نه آنچه را كه زندگى كرده‌اى...حالا که می‌دانی همه چی دارد به انتهایش نزدیک می‌شود، بیشتر واقعی بودن همه چیز را حس می‌کنی، بیشتر حواست به همه جزئیات است.غم انگیز است اما قشنگ.زودباش یه کاری بکن ...</description>
                <category>امیرحسین پیرمحمدی</category>
                <author>امیرحسین پیرمحمدی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 13:59:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مدح خُنیا و خُنیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.h.pirmohamadi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%AD-%D8%AE%D9%8F%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D9%8F%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-glpal42hxqfh</link>
                <description>من آدمی هستم که طرفدار هنر اول است، حالا به هر شکل و سبکی که میخواهد باشد.از دید من باقی هنر هاهم زیبا هستند اما موسیقی چیز دیگریست و جایگاهی والاتر دارد.به نظر شما چرا موسیقی هنر اول است؟&quot;چون موسیقی نیازی به قرارداد های اجتماعی ما ندارد.&quot;زیبایی باقی هنرها کم یا زیاد، بستگی به آن توافقی دارد که بین من و شما جریان دارد. اما موسیقی ورای ترجمه و قراردادهاست.این است جادوی موسیقی___________________________کسایی که منو می‌شناسن قطعا با آهنگ های داخل گوشیم هم آشنایی دارن.یه لجن زاریه که باید ببینی، بزنی آهنگ بعدی ممکنه وارد یه دنیایی دیگه ای بشی، قشنگ تسمه تایم پاره می‌کنی.الان &quot;Anathema&quot; داره برات از پرواز میگه یهو آهنگ بعدی هیچکس از نابسامانی اوضاع جامعه. موتزارت برات &quot;مرثیه&quot; میزنه آهنگ بعدی هایده از مستی‌ای که دیگه دردشو دوا نمی‌کنه. من حتی نوحه رو هم به عنوان یک موسیقی ممکنه گوش بدم.از نظر من موسیقی تنها نردبان اسمان نیست، اما قطعا بلند ترین است.اما یک ایرادی این وسط است. جدیدا با ترس موسیقی گوش می‌دهم چون به قول کافکا همیشه از موسیقی می ترسم، چون نمی دانم قرار است مرا به کجای خاطراتم ببرد!____________________________تمام این هارا گفتم تا بگویم یکی از افسوس های زندگی ام این است که چرا هیچ وقت دری به سوی موسیقی برای من گشوده نشد. یا در خانواده ای موسیقی دوست به دنیا نیامدم تا آموزش ببینم.مانند اناری که سر شاخه بخشکدافسوس که هرگز نرسیدی به کمالت!احساس می‌کنم می‌توانستم موفق و پیروز شوم یا موسیقی خودم را بگویم.افسوس و صد افسوس ...#موسیقی</description>
                <category>امیرحسین پیرمحمدی</category>
                <author>امیرحسین پیرمحمدی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 08:13:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکسنی برای خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.h.pirmohamadi/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-r7ctcno4aho4</link>
                <description>می دانی، داشتم به این فکر می کردم که انسان شاید در علم آنقدر پیشرفت کرده باشد که مرا در ۵ ساعت از اینجا تا قلب اروپا ببرد، یا بتواند تا اعماق اقیانوس ها و بالا ترین نقطه قله اورست برود، یا بتواند قدمی بردارد بر روی ماه، یا جواب خیلی از سوال ها را به دست آورده باشد اما چرا هنوز واکسنی برای خود کشی نیافته است؟میدانی چه میخواهم بگویم؟شاید مشکلات فکری رنگ و بویی تازه گرفته باشند و به فرم های امروزی در آمده باشند اما هسته مرکزی این مشکلات همان چیزی است که زمان نیچه بود یا شوپنهاور یا ارسطو یا حتی قبل تر از آن.انسان ها با ذات زندگی مشکل دارند و هرکسی دارد برای خودش بر روی این میله های سلول خود نقش و نگاری می کشد اما هیچ کدام از این نقش و نگارها کارساز نیستند.هیچ کدام از ایدئولوژی های بوجود آمده کار انسان را راه نیانداخته است.شاید هرکدام مسکنی کوتاه مدت باشند بر این زخم باز اما هنوز آن زخم هست و فکر کنم که خواهد ماند.سخت است در آخرین لحظه عمر نفهمیم برای چه این همه فلاکت کشیده ایم و بعد از ما بچه هایمان چرا باید باز هم همین فلاکت را بکشند.چند نسل دیگر باید بی آیند و زندگی کنند و ندانند چرا و در آخر بمیرند تا به جواب برسیم.شاید هم نرسیم، نمی دانم.شاید آن سرزمینی که هیچکس از مرز های آن بازنگشته، واقعا جای زیبایی باشد کسی چه می داند.و در انتها شما را به خواندن شکسپیر دعوت می کنم که:بودن یا نبودن،مساله این است!آیا پسندیده تر آنست که تازیانه ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده مان متحمل شویم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری ها را از میان برداریم؟!مردن ... آسودن ... سرانجام همین است وبس؟ اگرخواب مرگ درد های قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت در پیکر ما فرو ریخته پایان بخشد، نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.و زیبا ترین قسمت آن:مردن ... آسودن ... و باز هم آسودن ... و شاید در احلام خویش فرو رفتن.آه مشکل همینجاست. آن زمان که این قفس خالی و فانی را به دور افکنیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم!ترس از همین رویاهای زود گذر است که ما را به تحمل و تامل وا می دارد واین ملاحظات است که عمر مصیبت و نگون بختی را چنین طولانی می سازد....همانا بیم از واپسین مرحله ی مرگ، یعنی همان سرزمین نامکشوفی که از مرزهایش سفرگری باز نمی گردد، انسان را سرگردان و عزم او را خلل پذیر می کند و ما را ناگذیر می نماید تا همه آلامی را که اینک در خود نهفته ایم، تحمل کنیم و خویشتن را به شکنجه هایی که از دوام و قوام آن بی خبریم، بیفکنیم!</description>
                <category>امیرحسین پیرمحمدی</category>
                <author>امیرحسین پیرمحمدی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 13:52:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره امید</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.h.pirmohamadi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-pn77hgfvetmm</link>
                <description>حتما داستان پاندورا را شنیده اید.وقتی جعبه‌ی پاندورا باز شد، و تمامی بلاهایی که زئوس در آن گنجانده بود، به جهان آدمیان فرار کردند، یکی که از همه ناشناخته‌تر بود، در جعبه باقی ماند؛ این آخرین بلا، امید بود.امید از همه بلاها زیرک تر بود چون اگر او هم می گریخت مانند دیگران بد دیده می شد. اما ماند و مانند راه حل خدایان نمایان شد.از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه، صندوقچه‌ی نیک اقبالی می‌داند. ولی ما از یاد برده‌ایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویش ادامه دهد. امید مانند طبیبی مهربان نمایان می شود اما آرام آرام آمپول هوا را بر این بدن بی جان تزریق می کند.&quot;امید بدترین بلاست! زیرا عذاب را طولانی می‌کند.&quot;تو هیچ وقت نمی توانی ببینی که امید چه ضرر ها بهت وارد می کند؛ فقط زمانی که تمام آن را از دست بدهی متوجه خواهی شد که امید چه بود. مانند وزنه سنگینی بر روی قفسه سینه، که تازه بعد از برداشته شدن می توانی حسش کنی.خدایان می دانستند امید چه ها با انسان می کند به همین دلیل آن را درون جعبه قرار دادند.من زندگیم را بعد از نا امیدی یافتم.وقتی تمام آنچه داشتم را از دست دادم.آخرین داراییم امیدبود و بس، پس از آن من یتیم شدم و فهمیدم خودم هستم و خودم هیچ کس نیست.هیچکس دستی دراز نمی کند.من در برحه های مختلف زندگیم مانند کتاب های مختلفی بودم و هستم.زمانی انسان خردمند بودم.بعد از آن تبدیل به سقوط و بیگانه آلبرکامو شدم و الان جز از کل ام.من خودِ ناامیدی ام اما پر از شور زندگی چه پارادوکس چرتی.من آزادی ام را پیدا کردم و از این هزارتو خارج شدم، آزادی برای من از دست دادن تمام امید بود.چیست این آدمی که از عذاب کشیدن در راستای رسیدن به رستگاری احتمالی لذت میبرد؟آزادی تو در چیست؟</description>
                <category>امیرحسین پیرمحمدی</category>
                <author>امیرحسین پیرمحمدی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 13:30:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>