<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amir hussain</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amir.hussain37</link>
        <description>نوشته های یک ذهن بیمار...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:33:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/428594/avatar/QPROpZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amir hussain</title>
            <link>https://virgool.io/@amir.hussain37</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مطلبی درباره‌ی «ترس» هابز و «عشق» اسپینوزا:</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-v7xpm3jhefmi</link>
                <description>ترس برای هابز به چه معنی است؟ آیا هر ترسی در دسته‌ی ترس هابزی قرار می گیرد؟ساده‌ترین راه برای توضیح ترس موردنظر هابز مثالی است که خود در کتاب لوایتان می آورد! «من به تو احترام می‌گذرانم، تا تو هم به من احترام بگذاری». ترس فردی هابز دلیل احترام را ترس از عدم احترام متقابل می داند. اساس ترس او همان جمله‌ی معروف است: «انسان، گرگ انسان». او انسان را گونه‌ای می‌داند که ذاتاً فاسد است.انسان هابز هر لحظه دنبال ضربه به همنوع خود است.اما در طرف دیگر اسپینوزا قرار دارد. اسپینوزا معتقد به عشق بود و انسان را سرشار از این حس می داند.اسپینوزا تشویق می‌کند که انسان از میان احساسات خود به سمت عشق باشد. نظرات مشخصاً ضد هابز است؟ نگارنده خلاف این فکر می کند!بیایید این گزاره را که «هر دو احساس در انسان وجود دارند» را به عنوان یک گزاره ی ”بستر رودخانه ای” و گزاره ی همواره درست بدانیم! در این حالت می‌توانیم بگوییم این دو حس هرکدام،وجه ای جدا و متفاوت از انسان را در بر می گیرد. تفاوت از اینجا شروع می‌شود که هر کدام از این یکی را نسبت به دیگری برتر می دیدند، اما در پایان هر دو یک جا می ایستند. مسیر اسپینوزا مشخص است و عشق انسان به انسان را راه سعادت بشر می داند.اما هابز چگونه می‌تواند این راه را برود؟هابز از طبیعتی صحبت می کند که اتفاقاً عکس طبیعت اسپینوزایی است (خدا و طبیعت را یکی نمی داند). این طبیعت یک قانون دارد. شاید به توان آن را تنها قرار داد اجتماعی که هرگز نباید شکسته شود دانست: «آنچه را برای خود می‌پسندی برای دیگری هم بپسند!» در بخش اول لوایتان این عبارت مدام تکرار می شود! به نظر نگارند، منظور هابز از این تکرار این است که به انسان بگوید که گرگ خودت نباش! و تک تک آن‌ها را مانند خودت بدان!در اینجا است که ترس هابز به همان معنا که بالا گفته شد، در نتیجه و در معنای پسین خود با عشق اسپینوزا یکی می شود!</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 02:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه رویا؛ یک داستان کوتاهِ کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-qyg8banivygs</link>
                <description>&quot;تو چاقویی هستی که من درون خود می چرخانم&quot;   - فرانتس کافکادومین ماه از سومین فصل سال بود. فصل سرخ، باران تازه شروع شده بود. تازه رسیده بودم. در کافه روی صندلی کنار پنجره نشستم، همان صندلی که انتهای کافه بود. نشستم و به مردم خیابان نگاه می کردم. آرامش اینجا را دوست دارم، فضای کافه با فصل متناسب است، صندلی های چوبی و رنگ قرمز- قهوه ای دیوار ها. به در ورودی مسلط بودم و رفت آمد ها را با چشم دنبال می کردم.زمانی صدای در آمد، ساعت دقیقا 5 را نشان میداد. در باز شد و وارد شد… باران غافلگیرش کرده بود و ژاکت کرم رنگش غرق در باران بود با این حال اثری از ناراحتی در صورتش نبود. از همان ابتدای ورود متوجه حضورم در کافه شده بود. با سرعتی عجیب میز ها را یکی یکی رد می کرد تا به میز من برسد. نمیدانم چرا ولی با دیدنش چند ثانیه را در شوک بودم، شاید چون انتظار این دیدار را نداشتم. با خودم میگفتم &quot;او که نظرش تغییر کرده بود و قرار به آمدن نداشتن؟!&quot;. ظاهراً می‌دانست که در هر صورت من خواهم آمد.هنوز گرم احوالپرسی بودیم که زمان انتخاب رسید. نیازی به فکر کردن نبود، فنجانی قهوه برای من و هرچه غیر از قهوه برای او.تا زمانی رسیدن سفارش ها، لب ها نبودن که سخن میگفتن بلکه چشم ها این وظیفه را بر عهده داشتن. سخنانی که هیچ فرجامی نداشتن. دیگر فایده نداشت باید سکوت را می شکستم اما پیشدستی کرد و اول او بود که به حرف آمد، &quot;تولدت مبارک!&quot;. شُک بعد از شُک. نمیدانم از کجا می‌دانست، من که هیچوقت بهش نگفتم. حتی قرار امروز بخاطر تولدم نبود. امروز قرار بود یک شروع باشد یا شایدم یک پایان. امروز اولین گفت و گو دونفره ی ما بود. اما &quot;به قرار امروز نمی‌رسم&quot; و بعد هم&quot;تولدت مبارک&quot; ادامه راه را سخت کرده بود.داشتم خودم را جمع و جور میکردم، آماده می شدم که حرف های اصلی را بزنم، حرف های مهم را. باید خوب شروع میکردم، خوب شروع کردن مهم است؛ &quot;چیزی هست که باید بهت بگویم…&quot; صدای رعدوبرق ایجاد وقفه کرد. برق و رعد چنان مهیب و همزمان بود که ناخودآگاه از او غافل شدم و سر رو به خیابان چرخاندم. نمیدانم چقدر طول کشید تا دوباره به نزد او بازگردم اما زمانی که میخواستم ادامه ی صحبتم را بگویم او دیگر آنجا نبود. یعنی هیچکس آن جا نبود. همچنان گیج و مبهم بودم که رعد و برق دوم مرا به خودم آورد. تمام مدت تنها بودم. این را زمانی فهمیدم که تنها یک قهوه روی میز بود. ساعت 5 بود اما فصل، فصل دیگری بود و زمان، زمان دیگری…</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 12:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی و منطق مرتبه ی اول</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-jiobbswkn1sg</link>
                <description>مقدمههرگاه انسان تصمیمی می‌گیرد یا برای حل مسئله‌ای تلاش می‌کند، بخشی از مغز او به نام لوب پیشانی فعال می‌شود. در این فرآیند، استدلال و تحلیل به‌عنوان دو عامل کلیدی برای رسیدن به یک تصمیم مطلوب نقش ایفا می‌کنند. یکی از ابزارهای اصلی که در این زمینه استفاده می‌شود، منطق است. منطق به انسان کمک می‌کند تا از مشاهدات و مفروضات به نتایجی برسد که در شرایط مشابه می‌توانند به‌عنوان راهنما عمل کنند. منطق مرتبه اول (First-Order Logic) به‌عنوان یکی از انواع منطق‌های ریاضی، نقش مهمی در طراحی عامل‌های هوشمند و سیستم‌های استنتاج دارد. این نوع منطق با استفاده از نمادها و عملگرهای ریاضی، قادر است روابط پیچیده بین موجودات و ویژگی‌های آنها را مدل‌سازی کند و در نتیجه به استنتاجات دقیق‌تر و قابل اعتمادتری دست یابد.یک تصویر مفهومی(Concept Art) از یک عامل هوشمند. تولید شده با DALL·Eابتدا باید برای کلمات استفاده شده تعریفی داشته باشیم پس شاید بد نباشد برای شروع، تعریفی از واژه ی ‘منطق’ ارائه دهیم. در لغت نامه ی دهخدا، منطق را &quot;بر زبان راندن حرفی یا سخنی که از آن، معنی مفهوم گردد.&quot; معنا شده است این تعریفی کلی است.عبارت بعدی &quot;عامل هوشمند (Intelligent agent)&quot; یا به اختصار &quot;عامل&quot; است. بر روی تعریف عامل اتفاق نظر وجود ندارد. در این جا ما تعریف ارائه شده توسط راسل و نوروینگ در کتاب معروف &quot;هوش مصنوعی : رویکرد نوین&quot; را آورده ایم: &quot; عامل هر چیزی است که بتواند محیط خود را از طریق حسگرها درک کرد و از طریق عملگرها بر روی آن محیط عمل کند.&quot;برای انسان به مثابه ی یک عامل این حسگر ها در واقع : گوش، بینی و عملگرا های او: زبان (تکلم)، دست، پا و.. هستند. منطق صُوَری (Formal Logic)همچنان که میدانیم ‘فلسفه و منطق’ ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند. در هوش مصنوعی بطور عام و در طراحی عامل های هوشمند بطور خاص، نام برخی فلاسفه بیشتر از دیگران تکرار شده است. در میان همه ی آن ها نام ارسطو و ‘منطق ارسطویی (منطق صُوَری)’ بیشترین تکرار را دارد. ارسطو منطق را به عنوان ابزاری برای تفکر درست و تفکیک استدلال‌ های صحیح از نا صحیح تعریف کرد. گذاره های منطق ارسطویی بر 3 بخش است؛ 1- مقدمه ی صغری. 2- مقدمه ی کبری. 3-نتیجه. 2 بخش اول را ‘منطق صوری’ نیز نام نهاده اند. در این بخش محتوای فکر مورد نظر نیست، بلکه آنچه مهم است فقط صورت و قالب فکر است. یعنی فقط به ما یاد می‌دهد که اگر می‌خواهی نتیجه درستی از یک استدلال بگیری، باید شرایطی که دارد رعایت کنی. مثال بارز این منطق چنین است که؛- همه ی یونانیان، انسان هستند.- همه ی انسان ها، میرا و فانی هستند.- همه ی یونانیان میرا و فانی هستند.استدلالی که با منطق صوری انجام شود را &quot;استدلال کل به جزء یا استدلال قیاسی&quot; نامند چرا (مشابه مثال بالا) که از عبارات کلی شروع کردیم و به نتایج جزئی رسیدیم. این با تمام نکات بارز اما مشکلی دارد که استفاده از آن را مشکل میکند، زبان این منطق به سطح انسان نزدیک تر است تا ماشین. در هوش مصنوعی روش گذاره نویسی ای مفید خواهد بود که بتوان آن را به زبان کامپیوتر ترجمه و پیاده سازی کرد.از این نظر بود که زبان ریاضی برای ماشین آشنا تر آمدمنطق ریاضیدر مقابل منطق صوری، منطقی جدیدی در سال های پایانی قرن 19 م ارائه شد که آن را منطق ریاضی یا منطق جدید (به انگلیسی: Mathematical logic) می نامند. این منطق، شاخه‌ ای از ریاضیات است که به پیوند ریاضی و منطق می‌پردازد. شاید بتوان پرچم دار این منطق را گوتلوب فِرِگه دانست. او منطق را به عنوان بررسی ساختارهای صوری استدلال و ارتباط آن‌ها با زبان و ریاضیات تعریف کرد. فرگه می‌کوشید تا ریاضیات را بر پایهٔ اصول برآمده از منطق و نظریه ی مجموعه‌ ها قرار دهد. بعد ها افرادی مانند برتراند راسل و داویت هیلبرت در رفع مشکلات این نظریات فرگه تلاش کردند. تعاریف موردنظر ما برای درک این منطق به شرح زیر است:نظریه مجموعه‌هانظریه مجموعه‌ها بخش مهمی از منطق ریاضی است که به مطالعه مجموعه‌ها، عناصر آن‌ها و روابط بین مجموعه‌ها می‌پردازد. این نظریه پایه‌ای برای بسیاری از شاخه‌های دیگر ریاضی و منطق است.محاسبات گزاره‌ای و محاسبات محمولاتمحاسبات گزاره‌ای (Propositional Calculus) به مطالعه روابط بین گزاره‌های ساده و عملگرهای منطقی می‌پردازد. محاسبات محمولات (Predicate Calculus) به مطالعه روابط پیچیده‌تر که شامل محمولات یا به زبان ساده تر گزاره ها (Predicates) و متغیرها است می‌پردازد.برهان‌های صوریدر منطق ریاضی، برهان‌ها به صورت صوری و دقیق بیان می‌شوند. این برهان‌ها بر پایه قواعد استنتاج منطقی و اصولی که در سیستم‌های صوری تعریف شده‌اند، بنا می‌شوند.نظریه اثبات و نظریه مدلنظریه اثبات (Proof Theory) به مطالعه ساختار و طبیعت برهان‌های ریاضی و منطق می‌پردازد. نظریه مدل (Model Theory) به مطالعه تفسیرهای مختلف سیستم‌های صوری و بررسی سازگاری و صدق آن‌ها در مدل‌های مختلف می‌پردازد.زبان‌ های صوریدر منطق ریاضی، زبان‌های صوری یا نمادین برای بیان قضایا و استدلال‌ها استفاده می‌شوند. این زبان‌ها شامل نمادهایی برای متغیرها، عملگرها (مثل AND, OR, NOT)، سورهای ریاضی (مثل ∀ به معنای &quot;برای همه&quot; و ∃ به معنای &quot;برای ازای&quot;) و دیگر عناصر منطقی هستند.مثال بیان شده در منطق صوری را میتوان به شکل زیر در منطق ریاضی نمایش داده شود:∀x(Greeks(x) → Humen(x)  )∀x(Humen(x) → Mortal(x)  )∀x(Greeks(x) → Mortal(x)  )منطق مرتبه‌ی اولمنطق مرتبه‌ی اول (First-Order Logic یا FOL)، که به آن منطق محمولات یا منطق متغیرها نیز گفته می‌شود، نوعی از منطق صوری و همچنین ریاضی است که برای بیان روابط بین اشیا (objects) و استنتاج ‌های منطقی از آن‌ها استفاده می‌شود و در ریاضیات، فلسفه، زبان‌شناسی، و علوم رایانه کاربرد دارد. در منطق مرتبه اول بر خلاف منطق صوری می‌توان از متغیرهای سور داده شده روی اشیاء غیرمنطقی استفاده کرد؛ برای مثال می‌توان جمله‌ای مانند «یک x وجود دارد که xسقراط است و x انسان است» داشت که در آن «وجود دارد» سور و «x» متغیر است. منطق مرتبه‌ی اول شامل عناصر زیر است:متغیرها : نمادهایی که می‌توانند به اشیای مختلف اشاره کنند (مثل  x,y,z).گذاره ها : روابط بین اشیا را بیان می‌کنند. بطور مثال P(x)، که می‌گوید x دارای خاصیتی به اسم P است.سورها (quantifier) : برای بیان عمومیت یا وجود به کار می‌روند. سور عمومی (  ∀ ) : برای همه.سور وجودی ( ∃  ) : وجود دارد.تابع‌ها : برای تولید اشیا از دیگر اشیا به کار می‌روند (مثل f(x)، که f یک تابع است که روی x عمل می‌کند. ثابت‌ ها (Constants) : نمادهایی که به اشیای خاص اشاره می‌کنند.عملگرهای منطقی : مثل AND ( ∧ ) , OR ( ∨ ) , NOT ( ¬ ) شرطی ( → ) و دوجمله‌ای ( ↔ ).کاربرد منطق مرتبه‌ی اول در طراحی عامل‌های هوشمندعامل‌های هوشمند (Intelligent Agents) سیستم‌هایی هستند که می‌توانند محیط خود را درک کنند و بر اساس آن عمل کنند. در طراحی این عامل‌ها، منطق مرتبه‌ی اول برای موارد زیر کاربرد دارد:1. نمایش دانشمنطق مرتبه‌ی اول برای بیان دانش در مورد محیط و اشیای موجود در آن استفاده می‌شود. این دانش به صورت جملات منطقی ذخیره می‌شود. مثال: اگر عامل در یک محیط دارای چند اتاق است، می‌توان دانش مربوط به اتاق‌ها و اشیای موجود در آن‌ها را به صورت جملات منطقی بیان کرد.2. استنتاجعامل‌ های هوشمند از منطق مرتبه‌ی اول برای استنتاج اطلاعات جدید از دانش موجود استفاده می‌کنند. با استفاده از قوانین استنتاج منطقی، عامل می‌تواند از دانشی که دارد، به نتایج جدید برسد. مثال: اگر عامل بداند که &quot;همه‌ی اتاق‌ها دارای در هستند&quot; و &quot;اتاق شماره 3 یک اتاق است&quot;، می‌تواند نتیجه بگیرد که &quot;اتاق شماره 3 دارای در است&quot;.منطق مرتبه‌ی اول می‌تواند برای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری استفاده شود. عامل می‌تواند با استفاده از دانش خود و استنتاج‌های منطقی، برنامه‌های عمل مناسبی را برای رسیدن به اهداف خود ایجاد کند. مثال: اگر هدف عامل رسیدن به اتاق شماره 5 باشد و دانش فعلی او شامل مسیرها و موانع باشد، عامل می‌تواند با استفاده از منطق مرتبه‌ی اول بهترین مسیر را برای رسیدن به هدف انتخاب کند.3. تعامل با محیطعامل‌های هوشمند با استفاده از منطق مرتبه‌ی اول می‌توانند با محیط تعامل داشته باشند، از محیط اطلاعات دریافت کنند و بر اساس آن اقدامات مناسبی انجام دهند. مثال: اگر عامل متوجه شود که در اتاق شماره 2 یک مانع وجود دارد، می‌تواند برنامه‌ی خود را تغییر دهد تا از آن اتاق عبور نکند.مثالی در طراحی عامل‌های هوشمند به روش قیاسی :فرض کنید یک عامل هوشمند در محیطی با چند اتاق و درها قرار دارد. دانش اولیه عامل به صورت زیر است:همه ی اتاق ها، در دارند!∀x( Room(x) → HasDoor(x)  )  اتاقی به نام اتاق 1 وجود داردRoom(room1).اتاقی به نام اتاق 2 وجود دارد Room(room2).هدف: رسیدن به اتاق 2با استفاده از منطق مرتبه‌ی اول، عامل می‌تواند استنتاج کند که:اتاق 1 در دارد  اتاق 2 در دارد HasDoor(room2).اگر عامل بداند که &quot;در باز است&quot;، می‌تواند تصمیم بگیرد که به اتاق 2 برود. این فرآیند تصمیم‌گیری بر اساس استنتاج منطقی و استفاده از دانش موجود در منطق مرتبه‌ی اول صورت می‌گیرد.نتیجهدر نهایت، می‌توان گفت که منطق مرتبه اول به‌عنوان یک ابزار قوی و کارآمد در طراحی سیستم‌های هوشمند و استنتاجی، نقش بی‌بدیلی ایفا می‌کند. این منطق با قابلیت مدل‌سازی روابط پیچیده و استنتاج از مفروضات مختلف، می‌تواند به توسعه سیستم‌هایی کمک کند که درک بهتری از محیط خود داشته و تصمیم‌گیری‌های بهینه‌تری انجام دهند. استفاده از منطق مرتبه اول در طراحی عامل‌های هوشمند نه تنها به افزایش دقت و کارایی این سیستم‌ها منجر می‌شود، بلکه زمینه‌ساز پیشرفت‌های بیشتر در حوزه هوش مصنوعی و علوم مرتبط نیز خواهد بود.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 12:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لویاتان؛ داستان یک شر ضرور</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-oogmjcjhsfwy</link>
                <description>درآمدی بر هر آنچه از کتاب «لویاتان» دریافتم&quot;آدمی با فنون خود چنان از طبیعت در امور گوناگون اقتباس و تقلید می کند که می تواند حیوانی مصنوعی بسازد.&quot;قدرت، جنگ، صلح، حاکم…این ها کلماتی هستند که در کتاب معروف توماس هابز، لویاتان ، بارها به آن ها برخورد می کنیم. شاید با همین کلمات نیز به توان به خلاصه ترین شکل ممکن گفت رساله ی لویاتان در چه موضوعی بحث می کند. قبل از شروع شاید بد نباشد کمی با نویسنده آشنا می شویم(لازم به ذکر است جملاتی که درون نقل قول ( &quot; &quot;) قرار دارند مستقیما از کتاب نقل شده اند) :توماس هابز اهل مالمزبری (1588-1679) از فیلسوفان قرن 16 و 17 میلادی انگلستان بود. تحصیلاتش را در دانشگاه آکسفورد گذراند و را در سال 1651  (در سن 63 سالگی) اقدام به انتشار رساله ی معروف خود کرد. می گویند پدر او کشیشی از اهالی منطقه بوده است که این خود می تواند علت علاقه ی هابز به کتاب مقدس و ارائه ی استدلال از آن را بیان کند. در سال های میانی زندگی خود شاهد حوادثی تاریخی مانند حکومت &#x27;الیور کرامول&#x27; (حوادثی که منجر به &#x27;انقلاب شکوهمند&#x27; شد) بود. او شرح حوادث و ماوقع این دوران را در کتاب دیگر خود با نام  &quot;بهیموث یا پارلمان طولانی&quot; به رشته ی تحریر در آورد.رساله ی &quot;لویاتان یا جوهر، صورت و قدرت دولت کلیسایی و مدنی&quot; در 4 باب  نگارش شده است: در باب انسان، در باب دولت، در باب دولت کلیسایی و در باب مملکت ظلمت. عنواین، خود تا حدی گویای مطالب است. من هم در حد ادراک خود از این کتاب توضیحاتی را ارائه داده هام:در باب انسان:در قسمت اول کتاب، هابز کلیات فلسفه ی خویش را توضیح می دهد. از احترامش برای کلمات می گوید و برای عده ای از آن ها که مفهومی ساده دارند اما در معنا پیچیدگی دارند توضیحاتی را ارائه می دهد. خدایان بیشمار را ناشی از خیالات بیشمار انسان ها میداند و وجود موجودات اسطوره ای را ناشی از &#x27;تصور مرکب&#x27; (به معنی ترکیب 2 یا چند تصویر حقیقی که یک تصویر توهمی را ایجاد می کند) میداند. برای گذشته و حال و آینده وجود قائل می شود. &quot;حال در طبیعت است، گذشته در خاطره و آینده تنها یک توهم است&quot;. در غایت حاکم و رییس نوعی ظلم مشروع که ناشی از رنجاندن کلامی است را تعریف می کند و معتقد است رنجاندن کلامی بد است مگر به قصد تصحیح و اصلاح در مقام حکمران. اما اصلی ترین مفاهیم این بخش قوانین طبیعی و قرارداد های اجتماعی هستند: پیمان ها و قرارداد های اجتماعی را تلویحا وجه تمایز میان اجتماع انسانی و حیوانی می داند. قراردادهای تملیکی را ساده ترین و ضروری ترین نوع قرارداد ها می داند و از آن  برای ضرورت تشکیل دولت نتیجه می گیرد که اگر دولتی نباشد، مالکیتی هم در کار نیست زیرا اعتبار قرارداد ها به وجود قدرتی مدنی است که بتواند آدمیان را مجبور به رعایت کند. قوانین طبیعی همان هایی هستند که به حکم وجدان الزام آورند اما عملا تنها با وجود امنیت اجرا پذیر اند. قوانین طبیعی ابدی هستند و هیچ دولتی نمی تواند آن ها را منع کند. در کلیات قوانین طبیعی همان اخلاقیات هستند، اخلاقیاتی که شاید نشود نام دینداری بر آن نهاد اما از وجود الهیات نیز بری و خالی نیست. هابز خود تعدادی از این قوانین را بیان می کند که شاید مهم ترین آن ها را باید موارد زیر دانست:سوگند تنها به نام خداوند امکان پذیر استعدالت قانون طبیعت است: عدالت همان ایفای به پیمان های معتبر است و آدمیان باید به عهد و پیمان خود وفا کنند.اهمیت میانجیان صلح: همه آنهایی که واسطه ی صلح اند باید از امنیت در اعمال خود برخوردار باشند.در انتقام جویی ها تنها باید خیر آتی را درنظر گرفت.باید در برابر حاکمیت تسلیم بودضرورت شهود در دعاوینداشتن تکبردر نهایت از آن جا که هابز میداند قوانین طبیعی بیشتر از آن است که بتوان در رساله به تمام آن ها اشاره کند برای استخراج دیگر قوانین یک قاعده ی کلی را بیان میکند: &quot;آنچه به خود روا نمی داری، به بقیه روا مدار.&quot;در امتداد قوانین طبیعی احکام طبیعی نیز وجود دارند که چیزی نیست جز احکامی که توسط عقل تایید می شوند و در صورت نبود قانون مدنی (یعنی همان زنجیره های مصنوعی ساخته ی انسان مصنوعی)  این احکام نقش قانون را اجرا می کننددر باب دولت:در بخش قبل گفتیم که قوانین طبیعی تنها در سایه امنیت قابل اجرا هستند. هابز هدف و غایت دولت را 2 چیز بیشتر نمی داند: ایجاد امنیت و عدالت. از نظر هابز &#x27;وقتی دولتی نباشد؛ جنگ همه علیه همه رخ خواهد داد.&#x27;هابز دولت را محصول قانون طبیعی نمی داند شاید به این دلیل که کیست که بخواهد دیگری بر او حکم براند ولو به عدالت! و البته شاید بتوان ریشه ای اعتقاد را در جمله ی معروف ش از کتاب &#x27;شهروند&#x27; پیدا کرد که: &quot;انسان گرگ انسان است&quot;.هابز برای دولت القابی را مشخص میکند که هر کدام می تواند نمایانگر بخشی از وجود دولت ها باشند: خداوند میرا، لویاتان و انسان مصنوعیهابز دولت را خداوند میرا میداند زیرا &quot;در مملکت خداوندی سیاست و قوانین مدنی جزئی از دین هستند.&quot; و دولتی که قرار است به عنوان نماینده ی خداوند باشد، خود نیز باید دارای مقام خدایی باشد.دولت مطبوع هابز دولتی است که دارای سلسله مراتب باشد. در طول رساله هابز اعضا و بخش های مختلف دولت را به بخش ها و اندام های بدن انسان تشبیه می کند و از این رو به دلیل شباهت ساختار دولت مورد تایید هابز به بدن انسان او دولت را &#x27;یک انسان مصنوعی&#x27; میداند.در بخش قبل از لزوم وجود قدرت مدنی مقتدر گفتیم و احتمالا علت تشبیه دولت به یک هیولای افسانه ای و عهد عتیقی نیز همین لزوم وجود اقتدار و قدرت باشد.هابز تفکیک و تقسیم  قدرت حاکم را باعث تضعیف و انحلال می داند و مالکیت خصوصی را به رسمیت نمی شناسد زیرا معتدق است رسمیت مالکیت اتباع به لطف وجود دولت است پس باطنا مالک همه چیز دولت ها هستند.از نظر هابز جامعه ی انسان ها دو حالت بیشتر ندارد: جنگ و صلح. وظیفه ی دولت را حفظ صلح میداند.شکل گیری دولت ها:از نظر هابز دولت ها به یکی از این دو روش متولد می شوند: دولت تاسیسی که به معنی دولتی برخاسته از آرا اتباع  و دولت اکتباسی به معنی دولتی برخاسته از کودتا یا اشغال یک سرزمین توسط گروهی دیگر استاَشکال دولت هابرخلاف افلاطون که اشکال دولت را 5 نوع می داند، هابز تنها 3 شکل برای دولت متصور است: فردی ای پادشاهی، مردمی یا دموکراسی و اشرافی یا الیگارشیاو بار ها اعلام میکند نوع حکومت اهمیت چندانی ندارد اما از ادبیاتش مشخص است که به شخصه طرفدار نوع پادشاهی است زیرا در طول رساله اشاره ای به دو شکل دیگر نمی کند و حتی زمانی که می خواهد درباره ی دموکراسی صحبت کند می گوید که مردم تنها یک بار نماینده انتخاب میکند که این برخلاف قاعده ی امروزی دموکراسی است.از آنجا که هابز دولت را خداوندی میرا میداند و برای آن اولوهیت قائل است بیان میکند که قدرت و عزت اتباع در حضور قدرت حاکم محو و ناپدید می شود و حقوق حاکمیت را تقسیم ناپذیر می داند و واگذاری قدرت از جانب حاکم را امری محال می داند مگر حاکم از کل قدرت حاکمه چشم پوشی کند. دلیل این نظر را شاید باید این دانست که آن را برابر با چند خدایی میداند و البته که چندخدایی مخالف اعتقاد های اوست.تبعات تاسیس دولت:زمانی که دولتی تشکیل شود قوانینی نیز بطور خودکار نیز وضع می شوند. قوانینی که تابعیت اتباع را طلب می کند و برای حاکم حقوقی را قائل می شود:اتباع نمی توانند شکل حکومت را تغییر دهندامکان نقض عهد از طرف حاکم نمی توان متصور بوداعتراض به دولت براساس آرا اکثریت باطل است؛ اعتراض اتباع به حاکم اعتراض به [انتخاب] خود استاتباع نمی توانند - حتی به حق - اعمال حاکم را محکوم کنند؛ او خداوند است و اشتباه نمی کند(!)هیچ یک از اعمال شخصی حاکم از طریق اتباع قابل پیگیری نیستحاکم واجد حق داوری در خصوص وسایل لازم برای تامین صلح و دفاع از اتباع خویش استحق وضع قواعد تملک بر دست دولت استحق قضا و داوری از آن حاکم استحق اعلام جنگ و صلح بر عهده ی حاکم استگزینش همه ی مشاورین و وزرا در زمان جنگ و صلح از حقوق حاکم استاعطای پاداش و مجازات(زمانی که قانونی نباشد) در دست دولت استاعطای شان و مرتبت در اختیار حاکم استاز موارد بالا تعدادی هستند که امروزه آن را به عنوان نماد استبداد می شناسیم. اما مواردی هم هستند که امروزه در دولت های مختلف پیاده شده اند که البته بسته به نوع حکومت میتواند حاکم شخص خاص (مانند رییس جمهور) یا گروهی خاص (مانند پارلمان) باشد.هابز حتی سرزمین هایی که به صورت مستعمره اداره می شدند را نیز فراموش نکرده و درباره ی آن ها می گویید که نوع حکومت در این سرزمین ها وابسته به سرزمین اصلی است به عنوان مثال طبق نظر هابز حکومت در کشور کانادا مردمی نیست و پادشاهی است زیرا مستعمره (از نوع فرمانداری کل) انگستان است.تدوام دولت:همه چیز فانی و میرا است حتی این انسان مصنوعی که توسط انسان طبیعی ساخته شده است اما راه حلی نیز وجود دارد. برای تداوم زندگی انسان مصنوعی نیاز به ابدیتی مصنوعی نیز هست. هر سیستمی انتخاب جانشین حاکم مخصوص خود را دارد.در نظام پادشاهی ولیعهد مشخص می شود و در دیگر نظام ها جانشین حاکم اسامی مختلف دیگر دارد. هابز معتقد بود که حتی برای لحظه ای هم نباید دولت بدون حاکم باش برای همین توصیه میکند که جانشین باید قبل از پایان دوران حاکم مشخص باشد مانند پادشاهی که قبل از مرگ ولیعهد مشخص میکند و یا مردمی که قبل از پایان دوره ی دولت انتخابات برگزار میکند اما پیمان بستن با دولت جدید منوط به مرگ دولت قبل است زیرا نمی توان با دو حاکم همزمان پیمان بست. فاصله ی میان مرگ دولت قبل و تولد دولت جدید فاصله ای است که صلح نیست.جایگاه جنسیت:لویاتان تماما درباره ی دولت است و تمام نظرات هابز در این کتاب معطوف به همین یک موضوع است. زمانی که او درباره ی زنان سخن می گویند قاعده ی کلی را بیان نمیکند بلکه منظورش تنها فعالیت در قالب حاکمیت و دولت است؛ از نظر هابز مردان بر زنان برتری دارند اما نه به لحاظ تبعیضی، آن ها برتر اند زیرا خداوند آن ها را برای کار های خشن و زمخت و خطرناک آفریده است.مهم نیست قصدش حفظ صلح و ثبات بوده باشد یا صرف دفاع از زنان، هابز معتقد بود در حکومت پادشاهی اگر حاکم زنی را به عنوان جانشین انتخاب کند اطاعت از این انتخاب الزامی است. اینکه هابز تنها در مورد شکل پادشاهی سخن گفته را می توان به انواع دیگر حکومت ها بسط داد و نتیجه گرفت اگر چنانچه برای حکومت بعدی زنی انتخاب شد. اطاعت از این انتخاب الزامی است. اما نباید فراموش کرد در دیگر انواع حکومت برخلاف پادشاهی حاکمیت قانون برتری اعظم دارد. پس انتخاب هر فردی فارغ از جنسیت باید در قالب قانون باشد.در جنگ حاکمیت اصلی در اختیار قدرت است؛ زمانی که در مرحله ی جنگ هستیم تنها خود جنگ می تواند برتری را مشخص کند (فارغ از جنسیت و هر چیز دیگری)آزادی:تعریفی که هابز برای آزادی ارائه می دهد با کمک صفت مخالف است: &quot;آزادی (در مفهوم درست آن) به معنی فقدان مخالفت است؛ مراد من از مخالفت، موانع بیرونی حرکت است&quot;. او از این تعریف استفاده می کند و اعلام می کند هرآنچه توسط عقل و قانون مدنی منع نشده باشد و مخالفی برای آن وجود نداشته باشد آزاد است چرا که هدف اصلی قوانین ایجاد محدودیت است. شکلی از آزادی وجود دارد که کاملا منع شده است؛ آزادی که باعث سلب امنیت (یعنی یکی از همان دو وظیفه ی اصلی دولت) شود.سازمان ها:هابز میداند یک دولت احتیاج به ساختارها و سازمان هایی برای اجرا قوانین دارد بنابراین انواع سازمان ها را به 2 نوع تقسیم می کند: سیاسی و خصوصی.سیاسی آنهایی است که با نظر حاکمیت تشکیل می شوند. در ساختار امروزه ی حاکمیت ها بهترین مثال سازمان های دولتی و وزارت خانه است.خصوصی دسته ای است که در میان اتباع به صورت مستقل و یا با جواز بیگانگان تشکیل می شود مانند احزاب، سندیکاها یا حتی سمن ها.سازمان ها نیز مانند دیگر بخش های حاکمیتی تابع قوانین اند و تاسیس هر سازمانی که نیت بدخواهانه داشته باشد و یا نیت آن مشخص نباشد غیرقانونی و ممنوع است. تمام نظراتی که مربوط به سازمان ها می شوند زمانی معتبر خواهند بود که مکتوب باشند. برخلاف دولت که هیچکس حق اعتراض به آن ندارد هابز حق اعتراض به تصمیمات سازمان را برای اعضا آن مصون می داند.زمانی که برای سازمانی مالیات وضع می شود، هر عضو به اندازه ی سرمایه ای که دارد موظف به پرداخت است و اگر جریمه ای به سازمانی وضع شود پرداخت آن به عهد عضو و یا اعضایی است که مصوب این جریمه بوده اند.سازمان ها می توانند طول عمر متفاوتی داشته باشند. سازمان ها می توانند دائمی، موقت و یا منوط به دلیل تشکیل باشند.کارگزاران:افرادی که برای دولت کار می کنند و اصلاحا کارمند دولت محسوب می شوند را هابز کارگزار می نامد و آنان را به دو دسته ی عمومی و خصوصی تقسیم می کند.کارگزاران عمومی نماینده ی دولت در یک بخش خاص هستند به بیان ساده تر کارمندان و مدیران دستگاه های اجرایی و همه ی کسانی در بخش های مختلف دولت مشغول به کار اند. با این حساب تعریف کارگزار خصوصی اندکی سخت می شود. کارگزار خصوصی نماینده خاص دولت برای انجام یک کار بخصوص است. مثالی که خود هابز ارائه می دهد جاسوسان (عضو یا اعضای سازمان های اطلاعاتی) هستند.هر کارگزار دارای دو شخصیت است شخصی و سیاسی یا به بیان امروزی تر حقیقی و حقوقی. زمانی که کارگزار مشغول به انجام ماموریتی از طرف دولت است (در ساعت کاری قرار دارد) در شخصیت سیاسی خود قرار دارد و در دیگر ساعات روز در شخصیت شخصی و حقیقی خود.اقتصاد به روش هابز:از نظر هابز بازار داخلی را باید با سیاست بازار آزاد اداره کرد (حاکمیت عرضه و تقاضا) به این معنی که باید از بازار داخلی انحصار زدایی کرد. اما برای بازار خارجی با استفاده از یکی از همین سازمان ها باید ساختاری تبیین شد که گویی تمام تجار تحت حاکمیت، یک نفر هستند و با اعتقاد به این نکته که هیچ کشوری نمی تواند تمام نیازهای خود را بصورت بومی حل کند، نوعی انحصار از نوع ملی و دولتی برای صادرات و واردات قائل می شود.عدالت در مالیات از مهمترین بخش های اقتصاد است. از نظر هابز عدالت در مالیات وابسته به ثروت نیست بلکه وابسته به میزان دِین شخص به دولت دارد. همچنین از نظر هابز مالیات باید بر کالاهای مصرفی نیز وضع شود.احزاب و نظرات متفاوت:در مبحث احزاب و چندنظری، هابز با نظری که ماکیاولی در کتاب شهریار ارائه می دهد متفاوت است. هابز معتقد بود چند صحبتی و وجود جناح های مختلف حکومتی نامطلوب است و باعث تخریب دولت و حاکمیت می شود و درگیری های درون دولت باعث تضعیف دولت می شودشورش ها و کنش های مدنی:هر اقدامی که قدرت حاکمیت را زیر سوال ببرد برای هابز نامطلوب است.در کنش های مدنی ارائه ی یک نماینده از طرف کنشگران میتواند مفید تر از لشکرکشی های خیابانی باشدشورش ها باعث تضعیف حاکمیت می شوند و دولت را در وضعیتی که صلح نیست و وضعیت جنگی است قرار می دهد. به همین دلیل هابز دولت را موظف می کند که در رفتار با شورش گر ها مانند دشمن عمل کند. اما شاید از آن جا که شورش از طرف اتباع خود دولت اتفاق می افتد هابز با استطاعت به قانون طبیعی رافت در قبال شورشگر ها را نیز جایز می داند و مجازات اصلی را معطوف به رهبران شورش می داند.شورش ها زمانی اتفاقی می افتند که قدرت کافی برای امنیت اعمال نشود و این عدم اعمال قدرت باعث تضعیف و یا انحلال دولت می شود. هابز علت این تضعیف را آدمیان به معنی قانون گذاران، مجریان قانون (به طور کلی کارگزاران دولت) و اتباع میداند.عدالت:زمانی که هابز اعلام میکند عدالت دیگر وظیفه ای دولت است نتیجه می گیرد که  قاضی از طرف حاکم معیین می شود و در ادامه میتوان نتیجه گرفت که هابز مخالف سیستم تفکیک قوا بود: قوه ی مجریه و مقننه هر دو در وجود حاکم تجلی دارند و قاضی که نماینده ی قوه قضاییه است از طرف حاکمیت معین می شود.مشاوران:مشاوران برای حاکم نقش مغز و قوه ی عاقله حاکمیت را دارند. اما مشاور خوب کیست و مشورت خوب چگونه باید باشد:منافع مشاور با طرف مشورت (حاکم) مغایر نباشدمشاور در مشورت از کلمات دستوری استفاده نکنددر موضوعی که تخصص دارد مشورت دهددرباره ی موضوع مشورت اطلاعات کافی داشته باشدحاکم نظرات هر مشاور را جدا جدا بشنوددر کلمات مشاور و حاکم نباید خلطی صورت گیردحکم لازم الاجراست اما مشورت خیرمنفعت حکم برای صادر کننده است و منفعت مشورت برای مشورت گیرندهحاکم و قانون:حاکم و تمام کارگزاران آن باید برای اتباع (مردم عادی) شناس باشند. همه ی قوانین نیاز به تفسیر از جانب حاکم دارند. قوانین بنیادی نوع دیگری از قوانین هستند که هابز ارائه میدهد؛ این ها قوانینی هستند که اگر کنار گذاشته شوند دولت دچار نقض می شود (مانند قانون اساسی). از نظر هابز قانون خوب قانونی است که باعث تامین خیر و صلاح مردم شود.هابز برای حاکم وظایفی را نیز تدوین می کند:وظیفه ی اصلی تامین امنیت مردم استآموزش قوانین مدنیتعلیم حقوق ذاتی حاکمیتتعلیم کودکانتعلیم عدالت و عادل بودجلوگیری از بیکاری: ایجاد قوانین تشویقی برای ایجاد و ترویج مشاغل مورد نیازسعادت دولت ها اطاعت و فرمانبرداری ای که نتیجه اش وفاق و همدلی مردم باشد. هیچ دولتی نمی تواند به اتباع اش حق براندازی بدهد. در حاکمیت تقلید از دیگر ملت ها مجاز نیست و هر کشوری شکل حاکمیتی خاص خودش را دارد و حکومت همسایگان اگر بهتر نباشد بهتر نیست. هابز اعتقاد داشت دولت پادشاهی باید دسترسی اتباع به علوم تاریخی و اجتماعی را محدود و طبقاتی شود.قوانین ضروری:قوانینی که با هدف هدایت و پیشبرد مردم در مسیر حرکت به نحوی که به واسطه ی امیال ناگهانی، شتابزدگی خود به یکدیگر آسیب و آزار وارد نکند.بیماری دولت ها:افزایش قلمرو ها و مصرف بیش از حد منابع و هزینه بیهوده از بیماری هایی است که هابز برای دولت ها بر می شمرد.هابز و دین:با اینکه ی تمام لویاتان پر از ارجاعات به کتاب مقدس است اما هابز هرجا که میان دین و حاکمیت گیر میکند بدون ذره ای تردید پشت سر حاکمیت می ایستد و قدرت او را به قدرت دین ترجیح می دهد. و حتی برای دولت وظیفه ای جدا برای تقویت دین تعریف نمی کند و تنها به این اظهار این نظر قانع می شود که تبلیغ هر دینی که باعث کاهش قدرت حاکمیت شود جرم است.هرچند که اعلام می کند قوانین الهی بر قوانین مدنی ارجحیت دارند اما این ارجحیت را زمانی الزامی میداند که حاکم مدنی همان نماینده ی خداوند و آورنده ی وحی باشد. تنها حقی که برای دین قائل می شود این است که اعلام میدارد هر فعل یا ترک فعلی که در قوانین الهی گناه محسوب میشود در قوانین نیز جرم شناخته می شود.دلایل قانون شکنی:هابز 3 دلیل اصلی برای اتفاق قانون شکنی برمی شمارد:پذیرش اصول کاذب ( همه این کار را میکنند من هم می کنم)تعلیم نادرست قوانین توسط حاکمیتاستنباط غلط از اصول درستترس:نسبت به صاحب قدرت همیشه ترس  وجود دارد. ترس یکی از حافظان اصلی قانون است، ترس از مجازات دلیل اصلی اتباع برای رعایت قوانین است. اما هابز در بخشی دیگر در &#x27;در باب انسان&#x27; ترس را دلیل اصلی حفظ صلح و احترام در روابط  میان انسان ها نیز میداند و معتقد است ما به یکدیگر احترام می گذاریم از ترس تمسخر شدن و مورد توهین قرار گرفتن.معیار سنجش جرم:شکستن قانون را موجب جرم می شود. هر جرمی باید مجازات خود را داشته باشد اما مجازات باید متناسب با جرم باشد. هابز برای این کار معیاری ارائه می دهد. میزان زشتی جرم وابسته به عوامل زیر است:میزان زشتی سرچشمهمیزان امکان سرایتمیزان زشتی نتیجهزمان و مکان وقوع جرمعلاوه بر این ها شرط دیگری که در زشت بود جرم تاثیر می گذارد &#x27;تعداد قربانیان قانون شکنی&#x27; است. با این وصف جرائم حکومتی از آن جا که بر کل جامعه و حاکمیت تاثیر می گذارد سنگین ترین جرایم هستند. نکته ی جالب عقاید هابز درباره ی مجازات آن است که می گوید جرمی که در روز سبت (روز تعطیل هفته) و یا تعطیلات مذهبی انجام می شود مجازات متفاوت و سنگین تری نسبت به دیگر روز های هفته دارد.جرم عمومی:&quot; در همه ی جرایم نه تنها به اشخاص خصوصی بلکه به دولت نیز آسیب و زیان وارد می شود، پس جرمی واحد وقتی به نام دولت محاکمه شود جرم عمومی خوانده می شود و زمانی که به نام شخص خصوصی محاکمه گردد، جرم خصوصی به شمار آید.&quot;حق مجازات در اختیار اتباع نیست بلکه آن ها این حق را به حاکم و دولت اعطا می کنند و به همین جهت است که عدالت از وظایف اصلی دولت می شود.جریمه ی مادی زمانی حکم مجازات دارد که از تکرار جرم جلوگیری کند. &quot;در غیر این صورت بهای قانون شکنی است.&quot;اما استثنایی نیز وجود دارد و آن در قوانین طبیعی و مذهبی است.جرایم حیثیتی:قبل تر گفتیم که هابز هرکاری که باعث تضعیف دولت شود را محکوم می داند از این رو جرایمی که باعث بی آبرو شدن دولت می شود را جرایم حیثیتی می نامد .در باب دولت مسیحی:هابز حاکمیت واقعی را از آن خدا و جانشین او می داند و معتقد است سلطنت خداوند سلطنتی مدنی است. اما از آنجا که در حال حاضر خداوند نماینده ای ندارد هابز یک انسان مصنوعی خلق میکند که &quot;تا زمان بازگشت مجدد منجی مقدسمان بدان وسیله امور را بگذرانیم.&quot;در جایی هابز اعلام میکند حاکمیت خداوند هر چند حاکمیتی واقعی است اما &quot; اطاعت از پیامبران زمانی لازم است که حاکمیت داشته باشند&quot; و رسما اعلام میکند اطاعت از پیامبران زمانی لازم است که نماینده خداوند علاوه بر حاکم مذهبی حاکمیت مدنی نیز دارا باشد و تنها از این طریق است که دستورات کتاب مقدس حکم قانون مدنی پیدا می کنند.در بخشی دیگر در این باب وظیفه ای جدید برای دولت تعریف می کند که البته می توان گفت خیلی هم جدید نیست و صرفا تعریفی از یکی از آن دو نظر قبلی (امنیت) است؛ دلیل اصلی تشکیل دولت مدنی حفظ صلح و جلوگیری از حالت جنگ است و مسئولیت اصلی حاکم &#x27; دفاع و مراقبت از خیر عمومی&#x27; است. اقتدار دینی در گره اقتدار مدنی است و حتی در حضور منجی هم سخن حاکم مدنی بر سخن منجی اجل است. زیرا زیر سوال رفتن دستور حاکم زیر سوال رفتن خود حاکم است و هابز هرکاری را که باب مخالفت با حاکم مدنی شود را نامشروع می داند. او همچنین اعلام می دارد که حتی در اجرا دستورات الهی نیز باید حفظ صلح در اولویت باشد.از آن جا که لویاتان سرشار از ارجاعات دینی و تفسیری کتاب مقدس است. هابز در بخش هایی نیز برای بعضی مفاهیم دینی تعریفی ارائه می دهد:پیامبر راستین کیست:از آن جا که کتاب مقدس بیان می کند که پیامبران دروغین را طرد کنید هابز وظیفه ی خود میداند که برای شناسایی پیامبران راستین راه حلی را ارائه دهد. شرط راستین بودن پیامبران 2 چیز است: انجام معجزات و دعوت به خدای یکتا. هر کسی ما را بر غیر از خدا دعوت کند باطل است.  اما معجزات چیستند؟ چگونه می توان بین حرکات محیرالعقول تمیز دهیم که کدام معجزه است و کدام شیادی و کدام طرح دستی؟ هابز برای این راه حلی ارائه می دهد:معجزه اتفاقی غریب یا کم نظیر است که از طریق قوانین طبیعت قابل تصور نباشد و محصول صنع بلاوابسته خداوند باشد و نه صنع انسان (از تکنولوژی استفاده نشده باشد).روح در نظر هابز:هابز برای واژه ی روح 3 تعریف ارائه می دهد: خیال و وهم، اجسام لطیف و مامن حیات. سپس از این تعریف استفاده می کند وجود فرشتگان را زیر سوال میبرد و بیان می کند که فرشتگان درواقع اشباح و اوهام مافوق طبیعه ی قوه ی مخیله است.منجی واقعی کیست:منجی واقعی دارای مناصبی است:او مسیحا است به معنی نجات بخش استنماینده ی خداوند یکتا استاو پادشاهی از جانب خداوند است (او خلیفه الله است)تعریف کلی قانون:قواعد زندگی که بر اساس وجدان ملزم به اجرا هستیم.باب مملکت ظلمت:همان طور که گفتیم هابز میان دولت مدنی و دولت (دینی) مسیحی، مورد اول را برمیگزیند. در اواخر بخش &quot;در باب دولت مسیحی&quot; و تمام بخش &quot;باب مملکت ظلمت&quot; او تمام سعی خود را می کند که برای این نظر خود دفاعیاتی را ارائه دهد. از نقد کتاب &#x27;مجموعه اصول قدرت پاپ&#x27; از کاردینالی به نام  بلارمین تا ذکر چندین باره ی این جمله ی مسیح از کتاب مقدس که &quot;سلطنت من در این دنیا نخواهد بود&quot;. اما بیشتر از همه در این قسمت حملات بسیاری به کلیسا وارد می کند. از ایجاد قوانین جدید  به اسم دین و یا تبیین رسوم دوران شرک این بار به اسم اعیاد مذهبی تا بازگشت بت پرستی در قالب دین کلیسایی. او سعی میکند این گونه نشان دهد که حملات من به کلیسا نه جهت حمله به مسیحیت است بلکه به این جهت است که قدرت روزافزون کلیسا باعث &#x27;ایجاد حکومتی درون حکومتی دیگر&#x27; است. زیرا او مسیحیت را دینی منهاهی قدرت و قدرت کلیسا را در نفی قدرت حاکمه میداند.پایان</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 15:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران بعداز تجزیه:زشت یا زیبا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-brmdmfnf8w8t</link>
                <description>&quot;کشورهایی که بسیار تجزیه شده اند ضعیف هستند...&quot;-فرانسیس فوکویاما (از کتاب هویت)علت نوشتن این یادداشت بحثی است که چندی پیش با یکی از دوستانم داشتم. در میان بحث های سیاسی، اجتماعی و… که داشتیم جملاتی هم درباره ی ایران بعد از تجزیه گفته شد. بحث به آنجا کشیده شد که یکی از دوستانم از من پرسید : &quot;دوست داری مردم فلان استان جز ایران باشند اما در فلاکت باشند یا جدا باشند و مردم ش در رفاه باشند؟ &quot; اگر سوال را کمی ساده کنیم به این سوال کوتاه تر می رسیم؛ &quot; آیا با تجزیه ی ایران موافق هستی؟&quot; آن روز جوابم یک &quot; نه &quot; قاطع بود و استدلال هایی از خوانشی که از تاریخ داشتم آوردم. اما همین سوال نسبتا طولانی دلیلی برای نوشتن این یادداشت که نظری شخصی است شد. در این یادداشت چهار مورد از چالش های بعد از تکه تکه شدن ها می پردازم. چالش هایی که هرکدام به نوبه ی خود برای این که رای به &quot;عدم جدایی&quot; دهیم کافی می باشد.غذایمان چه شد؛ شبکه ی تامین مواد غذاییبیایید تنها گندم را بررسی کنیم: از بین 5 استان برتر در تولید گندم 4 استان را می توان در دسته ی استان هایی هستند که این یادداشت می توان درباره ی آن ها باشد. شاید در نگاه اول این یک مزیت به نفع جدایی خواهان باشد اما بیایید به این آمار مشکلاتی که ممکن است بوجود بیاید نیز اضافه کنیم:عدم تناسب در تولید و مصرف به دلیل وجود نداشتن یک سامان دهندهایجاد شدن مناقشات آبی که بعد جدایی به وجود خواهد آمدسردرگمی کشاورزان به دلیل نبودن ارگانی برای پاسخگو بودنالبته این ها برای زمانی است که این جدایی یک شبه و بدون درگیری انجام شود. اما اگر این اتفاق با ایجاد جنگ باشد چه؟ گمان می کنیم برای مایی که در روزگاری زندگی می کنیم که جنگ روسیه - اوکراین را دیده است پاسخ مشخص باشد.برق بی برق؛ اختلال در شبکه ی دیسپاچینگ و توزیع برققبل از هر چیز بیاید با تعریف این اصطلاح جدیدی که یاد گرفتیم شروع کنیم؛برای کنترل هر شبکه قدرت نیاز به یک سیستم دیسپاچینگ (Dispatching) وجود دارد تا راهبری (navigation) سیستم قدرت را انجام دهد. بـه علت حیاتی بودن حفظ شبکه قدرت سیستم کنترل آن بایستی دارای قابلیت اطمینان بسیار بالا بوده و احتمال وقوع خرابی در آن ناچیز باشد و همچنین اطلاعات به‌سرعت بین مراکز و تجهیزات شـبکه منتقـل شـود.سراسری بودن شبکه برق در کشور سبب شده  همه استان‌ها هم تولید خود را به این شبکه تزریق و هم نیاز مصرفی‌شان را از شبکه برق سراسری تامین کنند. سیستم به به این صورت است که نیروگاه هایی در استان های مختلف ساخته می شود این نیروگاه ها بسته به ظرفیت تولیدی که دارند و مصرف هر استان بخشی از توان مصرفی خود را که مازاد است را به استان همجوار خود می فرستد که با نزدیک بودن چندی از این استان هایی که به بحث اصلی ما مربوط می شوند میتوان نتیجه را پیش بینی کرد.گذشته از این ها هزینه های نگهداری از این تاسیسات (چه مالی، چه انسانی) از عهده ی جمعیت یک استان خارج است. مخصوصا اگر آن نیروگاه &#x27;اتمی&#x27; باشد!این دهکده دیگر جهانی نیست؛ قطع شبکه های ارتباطی از اینترنت تا تلفنشبکه ی اینترنت از طریق دروازه هایی که به گیت (gateway) شهرت دارند وارد کشور می شود و &#x27;شرکت ارتباطات زیرساخت ایران&#x27; متولی مدیریت دروازه‌های اصلی اینترنت ایران است. ایران درحال حاضر 9 دروازه ورودی برای اینترنت دارد. این دروازه‌ها، در واقع نقطه اتصال ایران به شبکه اینترنت محسوب می‌شوند. حفظ ارتباط کاربران ایرانی با اینترنت، منوط به صحت عملکرد این دروازه‌هاست. پس از جدایی و خودمختار شدن هر منطقه حکومت مرکزی می تواند این ادعا را داشته باشد که دیگر موظف به ارائه ی خدمات ارتباطی به این &#x27;کشور های تازه تاسیس را ندارم&#x27; (با این فرض که حکومتی در مرکز باقی مانده باشد و آشوب (chaos) و آنارشی در دیگر مناطق حکم فرما نباشد.اتفاقی مشابه نیز برای شبکه ی تلفن که متولی آن شرکت ملی مخابرات است خواهد افتاد.حالا رییس کیست؟ نزاع داخلی برای حکومت جایگزینفردای بعد از جدا شدن از حکومت مرکزی تازه زمانی برای شروع بلوایی جدید است. حاکم کیست؟ قاضی کیست؟ یا اصلا نام حکومت چیست؟ شاید بگویید برای بعضی استان ها ممکن است خیلی تفاوتی نداشته باشد اما برای استان هایی که بافت سنتی , قومی قبیله ای دارند این موضوع موضوع می تواند جرقه ی شروع یک جنگ و نزاع داخلی درست بعد از پایان قبلی باشد که به نتیجه ی آن خونریزی بیشتر و کشته شدن ایرانی هایی بیش از پیش است.نتیجه گیری:با توجه به مطالبی که گفته شد بگذارید اینگونه نتیجه بگیرم که با پیشرفت جامعه و ایجاد درهم تنیدگی به وجود آمده میان مناطق و استان ها شاید عملا تجزیه ممکن نباشد یا هزینه های انجام آن به هیچ عنوان متناسب  با نتایج آن نخواهد بود و در نتیجه انجام این عمل را غیر عقلانی  و غیر منطقی می کند!</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 04:09:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب؛ داستان پارگراف</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-xpniqf6e8nns</link>
                <description>عبارت &#x27;داستان پارگراف&#x27; را من برای داستان های کوتاهی استفاده خواهم کرد که به کوتاهی یک یا چند پارگراف باشند. این داستان ها نه آنقدر پیچیده اند که توانایی بال و پر دادن دلشته باشند نه انقدر ساده اند که نوشته نشنوددوباره همه سر یه میز نشستیم. صحبت ها و  خنده ها بالا گرفتن.تنها نیستم، یه نفر کنارم نشسته، یه دختر، یه غریبه.دردی ک از صبح باهام بود برگشته. درد، بازوم رو از کار میندازه، چیزی نمیگم، نباید کسی بدونه!دلم میخواد سرم بزارم رو میز یا که نه رو شونه ی اون. برام مهم نیس کیه! برام مهم نیس چه فکری میکنه! دلم میخواد وقتی تموم میشه سرم رو شونه ش باشه.ولی نه... سرم رو میزارم رو میز، اگه بزارم رو شونه ش توجه همه جلب میشه! ممکنه نجات پیدا کنم. اما میزم دوست ندارم...خدایا!؟ انسان هیچوقت نباید اینه همه انتخاب داشته باشه! </description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 17:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ؛ &quot;غریبه ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-mgjbygt3z29l</link>
                <description>با الهامی از آهنگ &#x27;غریبه ها در شب&#x27; از فرانک سیناتراپاییز به آخر می رسید و جای خود را به زمستان می داد اما سرمای هوا همچنان به پاییزی بود. از اوایل شب باران نم نم می زد و جاده ها خیسس می شدند. موسیو در کنار پیاده رو با اورکت بلندش ایستاده بود در افکار خودش غرق بود . &#x27;موسیو&#x27;... اسم جالبی بود اما اسم اصلی اش نبود، یادش نمی آید از کِی این نام رویش گذاشته شد! از یک شوخی دوستانه بود؟ یا از جایی دیگر...؟آسمان برای لحظاتی خود را به جنون زد و گریه هایش شدید شد. &#x27;بانو&#x27; که چتری همراه نداشت برای فرار از این جنون کنار پیاده رو زیر ساختمانی ایستاد. اول متوجه اطراف‌ش نبود اما زمانی که برای تکاندن قطرات باران از روی بارانی ش رو به سمت راست کرد مردی را دید که اورکت بلندی به تن داشت و به آسمان خیره شده بود انگار که منتظر ظهور الهه ها بود! در همان زمان مرد که انگار متوجه سنگینی نگاهی بر روی ش شده بود آسمان را رها کرد و تماشای بانو ایستاد. نگاه شان برای لحظاتی طولانی درهم رفت. هر دو منتظر جمله ای از طرف دیگری بودند...دو غریبه در شبی بارانی… در آخر موسیو بدون این که سکوت بینشان را بشکند با با اشارات دست و سر سوالش را پرسید؛ &quot;به چتر احتیاج ندارید؟&quot;بانو هم با تکان دادن سر پاسخش را داد و بعد موسیو با نگاهی دیگر او را دعوت به ادامه راه کرد و سپس چتر را باز کرد و منتظر بانو بود که به او ملحق شود. بانو هم دعوت را قبول کرد و اولین کلمات میان‌شان ردوبدل شد؛&quot;سلام&quot;. زیر باران به راه افتادند.مدتی دیگر همچنان به سکوت گذشت تا بالاخره موسیو پرسید: &quot;کجا می رفتید؟&quot; اما بانو جوابی برای این سوال نداشت و جوابی کوتاه داد؛ &quot;هیچ کجا. فقط برای کمی پیاده روی امده بودم.&quot; موسیو که چیزی در قلبش میگفت باید او را داشته باشد تمام جرعت ش را جمع کرد و گفت : &quot;من هم جایی برای رفتن ندارم. اگر بخواهی می توانیم امشب را با هم باشیم و با هم قدم بزنیم! &quot; بانو که به انگار همه چیز را از نگاه که بین شان بود خوانده بود با لبخندی دعوت را قبول کرد! باران دیگر‌ نمی بارید، انگار دیگر وظیفه اش را انجام داده بود. آن ها دیگر تنها نبودند.خیابان ها را یکی بعد از دیگری می گذراندن و صحبت می کردن. برای غریبه ها در شب حرف های زیادی برای گفتن و شنیدن است. شب رو سردی می رفت اما گرمی میان شان زیاد بود.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 18:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه بالا، نه پایین؛ نوشتاری درباره ی Don&#039;t look up</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-dont-look-up-arncza0xoi7m</link>
                <description>در ابتدافیلم با سناریویی جدی شروع می شود اما رفته رفته از فاز جدی فاصله میگیرد و در یک طنز سیاه فرو می رود برای شروع  بهتر است خلاصه ای از داستان را بدانیم؛داستان فیلم درباره ی شهاب سنگی ایست که توسط یک گروه اخترشناس دیده می شود که قرار است به زمین برخورد کند و زندگی همگان را نابود کند و حالا مردم زمین باید برای مقابله با این تهدید جهانی فکری کننددر فیلم چه می گذرداساس داستان فیلم بر روی چندین استعاره قرار دارد. شاید بتوان گفت که فیلم چیزی غیر چند استعاره بیشتر نیست.چند استعاره را باهم مرور میکنیم:مادام پرزیدنت (جینی اورلین) و پسرش : دونالد ترامپ و دخترش ایوانکاپیتر آشرویل : سرمایه دارانی که به هیچ چیز غیر سود بیشتر فکر نمی کنندبِری اونتین(کیت بلانشت) : نماینده رسانه های خبری  زردی که بیشتر از هر رسانه ی دیگری اخباراشان برای مردم اهمیت دارددکتر میندی : جامعه ی علمی که افکار و گفتارشان مطابق با افراد صاحب قدرت استدانشجو کیت دیبیاسکی :  بخشی از جامعه علمی که بخاطر همصدا نبودن با قدرت مجبور به مارپیچ سکوت می شوندقدمی پایین تراستعاره بازی کافی‌ست بیایید اندکی درباره ی فضای فیلم صجبت کنیم؛ فیلمبرداری به شدت مشوش و دلهره آور است که با کات های پی در پی و بی معنی این استرس بی معنی را بیشتر می کند. فیلمنامه به شدت آنارشیک و آشفته است که در حتی در بخش هایی هم به بن بست می خورد. داستان با حملات و با شوخی های فمنیستی و نژادپرستی و طبقاتی و نقد هایی به  سرمایه داری خود را سرپا نگه می دارد، شوخی که حتی ممکن است خنده دار هم نباشند. همچنین در بخش های ابتدایی، فیلم نگاهی انتقادی به سلبریتی ها و  به شبکه های اجتماعی و زندگی آن ها و دنیای گاسیپ دارد.سخن پایانیفیلمی به شدت طولانی و در بخش هایی کسل آور است که غیر از شوخی ها، سعی دارد با بازیگرهای مطرح خود را سرپا نگه دارد که با توجه به ناشر آن - نتفلیکس - انتظاری از این بیشتر نباید داشت.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jan 2022 22:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی ثدا، بی ثورت</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%B1%D9%81-bbdcrn51wplr</link>
                <description>&quot;فرزند تاریکی چگونه خواهد اندیشید زمانی که بداند جایی برای او نیست؟&quot; این سوالی بود که مدام در ذهن ش پرسه میزد؛ &quot;کسی مرا نمیبیند، انگار که نباشم&quot; مگر می شود کسی او را نبیند؟ می شود. زمانی که آن هایی ک باید ببیند خاموش اند، آنانی که باید سخن بگویند سکوت اند. جوانک دل ش به حرف ها خوش بود حرف های ساده ای که خوراک قلب بیمارش بودند، حرف هایی که می توانستند برای دقیقه ای او را به خود امیدوار کند. حرف ها دریغ می شدند عمدا یا سهوا چه فرقی داشت؟ &quot;آن ها مرا نمی شناسد!&quot; سکوت را خوب می شناخت اما دیگر توان ش را نداشت. بارها با شکستن فاصله ای نداشت. میدانست که باید گریه کند اما &quot;مرد ها گریه نمی کنند. آن ها در تنهایی خود سکوت میکند تا کسی فریادشان را بشنود. مرد ها گریه نمی کنند، کسی گریه مرد را خریدار نیست.&quot;</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 02:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-pfunl1uyqoe5</link>
                <description>روز جمعه بود و از صبح بیدار بود، جمعه ها را تا دیروقت می خوابید. با افکاری که از دیشب داشت خوابیدن خیلی سخت بوداز دیشب که اخبار خودکشی کودکی را شنیده بود از در مغزش آشوب بود. انگار که دیگر در این دنیا نباشد. برای کسی به کوچکترین صدایی واکنش نشان میداد این گمگشتگی کمی عجیب بود، نه زمان شام را بخاطر داشت و نه حتی اینکه چه زمانی خوابش برده بود یا اصلا خوابیده بود یا نه ؟!مدام از خودش می پرسید؛ &quot;مگر او از زندگی چه دانسته بود که به این زودی آن را تمام کرد.&quot; اما سوال اصلی ش این ها نبودند بلکه این بود؛ &quot;اگر او توانسته، چرا من نه؟!&quot;فشار سوال دیشب انقدر زیاد شده بود که کف اتاق افتاده بود خواب ش برده بود. صبح که شد افکار را از سر گرفته بود. تصمیم گرفت بیرون خانه دنبال جواب بگردد پس برای لباس پوشیدن به اتاق رفت تا شاید باد سرد اول صبح جواب هایش را در گوش ش زمزه کند. همزمان که لباس و می پوشید این سوال را می پرسید؛ &quot;آری یا نه؟&quot; مابین عوض کردن لباس ها چشم ش قاب عکسی را دید که نزدیک به در اتاقش نصب شده بود. قاب طوری بود که فقط زمانی که قصد خروج از اتاق را داشته باشی برایت نمایان می شود. عکسی دسته جمعی از تمام عزیزان ش در یک دورهمی. &quot;تکلیف آن ها چه می شود؟&quot; این سوال را نسیمی که از لای پنچره نیمه باز می آمد ازش پرسید! شاید اولین سوال جدی از دیشب تا حالا بود که جوابی برایش نداشت، اما با خود می گفت باید تکلیف روشن شود؛ &quot;یک بار برای ابد تصمیم ت بگیر!&quot; دنبال جواب های ساده برای سوالات ساده اش می گشت؛ &quot;کسی دل ش برای من تنگ نمی شود. اصلا از اول اینطوری زندگی کرد که کسی دلش برای تنگ نشود&quot; .&quot;من که برای کسی مهم نیستم&quot;. &quot;اصلا دلیل اصلی این کارم آن ها هستند&quot;.&quot;مهم نیستی؟&quot; این بار پرده ها بودن که با تکان خوردن توجه اش را به سمت قاب عکس دیگری جمع کردند و این سوال را پرسیدن. قابی عمودی از خودش در آغوش دختری جوان، دختری که مدت ها بود برای به دست آوردن ش تلاش می کرد اما انگار او هم برایش مهم نبود نگاه. به عکس می کرد و زیر لب میخواند؛ &quot;تو هم با من نبودی... مثل من با من... و حتی مث تن با من...&quot;.قابی دیگر کنار همان عکس دو نفره شان بود قابی از خودش و چند دوست ش، در همه قاب ها یک لبخند مصنوعی به لب داشت اما این قاب خالی از هر احساسی بود. یادش نمیاد که قبل از عکس چه گذشته بود که عکس را به این حال آورده بود. سوالی که قاب می پرسید که واضح بود اما جواب او هم واضح بود جوابی که هیچ وقت جرعت بلند گفت ش را نداشت ؛ &quot;من دوستی ندارم، تنها عده ای را از دیگران بیشتر میشناسم و از دیگران به من نزدیک تر اند.&quot;این بار نوبت آینه بود که سوال بعدی را بپرسد &quot;ادامه ی مسیر چه می شود؟&quot; این سوال را با جلب کردن توجه اش به عکس کودکی که پشت سرش آویزان بود ازش پرسید. این سوال از بقیه بدتر بود چرا که او را یاد تمام حسرت ها آرزوهایش انداخت آروزو هایی که خیلی یادش نبود چه هستند و چه بودند اما حسرت به جا مانده اش همچنان با او بود.بالاخره از خانه بیرون زد و بین عابرهای دیگر سَر می خورد رو ب سمت هدفی نامعلوم حرکت می کرد و مدام تمام آن سوالا را چندباره و چند باره با خود تکرار می کرد.دیگر نزدیک ظهر بود و باید به خانه بازمیگشت چون پول زیادی همراه نداشت تصمیم گرفت حدی از مسیر را با اتوبوس برگردد. وقتی درون اتوبوس نشست, خستگی پاهایش از پیاده روی طولانی و مغز ش از فکر کردن زیاد سر ش را سنگین کرده بود برای همین چشم هایش را برای مدتی بست. در خواب و بیداری بود که صدایی زنانه او را به خودش آورد. صدای مادرش بود که او را برای شروع یک روز جدید صدا می زد.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 00:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای برای ونوم</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%86%D9%88%D9%85-qofm5lcfcgiy</link>
                <description>توجه: این ممکن حاوی اسپویل داستانی باشد.نقطه ی آغاز:قبل از هر چیز بیایید درباره اطلاعات کلی فیلم صحبت کنیم؛ این فیلم دنباله ی از فیلم venom 2018 بود که ادامه ی داستان ادی براک را درست از همان جا که قسمت اول پایان یافت ادامه می دهد. تیم بازیگری نسبت به نسخه ی قبل تغییری نکرده است اما این بار کارگردانی اثر بر عهده ی اندی سرکیس بوده است. نامی آشنا برای طرفداران سری &quot;ارباب حلقه ها&quot; یعنی همان &quot;گالوم&quot; خودمان !! نمرات فیلم در imdb، rotten tomato و metacritic به ترتیب: 6.7 , 59% و 48% اما فکر کنم که دیگر میدانیم این نمرات خیلی نمیتواند میزان خوبی برای سنجش باشد البته شاید هم باشد.بگذریم… همان گونه که از عنوان مشخص است این نوشتار در مدح فیلم نخواهد بود.کشتار با بی حوصلگی&quot;بگذار کشتار رخ افتد.&quot; وقتی فیلم این جمله در عنوان خود جا می دهد احتمالا انتظار یک فیلم تمام خشونت و خونریزی را داشته باشه باشیم. اما نه اصلا قرار نیست چنین باشد فیلم نه تنها حس کشتار و آشوب را القا نمی کند بلکه با شوخی های گاه و بیگاه (جالب اما بی جا) عملا به یک سیتکام تبدیل می شود و تنها چیزی که کم دارد صدای خنده ی حضار است. ظاهرا کسب درجه سنی نوجوانان یا بطور خاص &quot;pg-13&quot; برایشان اهمیت زیادی داشته (؟)برخلاف نسخه ی قبلی که زمانی را صرف آگاه سازی مخاطب از جهان ونوم می شود این بار داستان حتی از ارائه یک توضیح کوتاه نیز فرار می کند. مثلا توضیحی برای اینکه &quot;چطور یک سیمبیوت از سیمبیوتی دیگر متولد می شود؟&quot; و قص علیهذا. فیلم دارای عجله است انکار که میخواهد خیلی سریع داستان را تمام کند و برود به کار های دیگر برسد. علاوه بر این ها به اتفاقات پایانی نسخه ی اول هم وفادار نبوده و با اینکه باید شاهد تجدید رابطه ی ادی و اَن باشیم اما فیلم زمانی را برای نمایش یک تئاتر مضحک از روابط این دو نفر هدر می دهد.سخن کوتاه بایددر آخر می گویم که اگر طرفدار سری فیلم های مارول هستید حتما این فیلم را تماشا کنید، مخصوصا اگر شده بخاطر &quot;جایزه ای&quot; که در آخر فیلم به شما میدهد. در غیر این صورت احتمال این که فیلم برایتان جالب باشد خیلی زیاد نیست!</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 06:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛راز آن شب</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-f0ayjaj8pvuc</link>
                <description>شب، شب عجیبی بود. از آن شب هایی که یک لشکر از افکار به مغزش هجوم برده باشد. درد تنهایی بیشتر از دیگر شب ها اذیتش می کرد. همیشه زندگی خود را اینگونه توصیف می کرد؛ &quot; نفرین شده&quot;. هربار که این لشکر ویرانگر حمله می کرد بی خواب می شد اما آن شب فرق داشت. خواب او را همانند یک عاشق به آغوش کشید.ساعاتی از به خواب رفتن اش نگذشته بود که به حالت شوک آوری بیدار شد، برای لحظاتی نفس کشیدن از یادش رفته بود. این شوک زمانی کامل شد که در تاریکی و روشنی سایه زنی را دید که کنارش آرمیده بود. ضربان قلبش آنقدر بالا رفته بود که با انفجار فاصله ای نداشت. مدام از خودش می پرسد: &quot;تو...؟ تو از کجا پیدات شد؟&quot; اما چیز های دیگری هم بودند که باعث تعجب ش می شدند؛ &quot;اینجا که خانه من نیست! دیشب چه اتفاقی افتاده؟ اصلا چقدر خوابیدم؟ &quot; هر طور بود بدون آن که زن را بیدار کند خود را به آشپزخانه رساند تا لیوانی آب بنوشد. قلبش از انفجار فاصله گرفته بود ولی همچنان در شوک بود. از خلوتی فضا استفاده کرد تا بتواند درک کند دلیل این اتفاقات چیست؟! در افکارش بود که ناگهان صدایی شنید ؛ &quot;خوبی تو؟&quot; زن رازآلود بیدار شده بود، زنی که وجودش ریشه در گذشته مرد داشت. زنی که یادآور حرف های گفته نشده بود! چون نمی دانست چه جوابی باید  بدهد با رندی لبخندی زد و گفت &quot;چیزی نیست برگرد به بخواب ! خوبم!&quot;. زن هم پاسخ ش را با لبخند و بوسه ای بر گونه اش داد. زمانی که زن به رختخواب بازگشت دوباره وارد شوک شد و مدام سوالات در ذهن ش پرسیده می شدند؛ &quot;خدای بزرگ...چه اتفاقی افتاده… او اینجا چه کار می کند... کنار من&quot;این سایه یک تابلو بزرگ در پذیرایی بود که افکارش را پاره کرد.  تصویری از هر دو شان در مراسمی که اصلا به یاد نداشت چه زمانی اتفاق افتاده است؟! از دیدن زن در لباس عروس در کنار خودش خوشحال بود و لبخند ریزی کنار لب ش آمد. روی مبل نشسته بود و همچنان به تابلو زل زده که این بار خواب مانند زندانبان به سراغ اش آمد. مقاومت زیادی کرد که خوابش نبرد اما کار نیفتاد.این دفعه که بیدار شد بازگشته بود به همان خانه سرد و همان تنهایی خودش. نمیدانست که رویا بود یا واقعیت، آیا واقعا او را دیده بود یا شبح ای از درون خاطرات به شکارش آمده بود؟! هرچه بود از دیدن دوباره او خوشحال بود. دیگر صبح بود. حواسش را جمع کرد که به شبی که گذشت فکر نکند.برای رفتن به سر کار آماده می شد. دوست نداشت صبحانه را در خانه بخورد به همین خاطر زودتر از همیشه بیرون زد تا مکانی برای خوردن صبحانه پیدا کند. بالاخره جایی را پیدا کرد. به گوشه ای رفت و منتظر ماند تا کسی برای گرفتن سفارش بیاید. همچنان در پیچ و خم افکارش گرفتار بود که ناگهان صورتی آشنا روبرویش دید. صورت همان زنی که شب قبل را در دنیایی نامعلوم در کنارش آرمیده بود، زنی که تصویر بزرگ ش بر دیوار خانه آویزان بود.نمایش صورت زن می گفت که او هم مرد را شناخته. چشم هایشان در هم دوخته شده بود، هیچ کدامشان نمی توانستند از دیگری چشم بدزدد. مرد به این فکر می کرد این چشم ها همان چشم ها هستند. همان هایی که دیشب بودند و همان هایی که سال ها پیش بودند. درست شبیه اولین باری که او را دیدم.اینکه کدام یک اول بود معلوم نشد، اما لبخندی از جنس همان لبخند شب پیش در کنار لب هردوشان ظاهر شد. اما این بار رویا نبود.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 15:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا کمی حرف بزنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-bkfk2oensynk</link>
                <description>             مشیت؛ اراده ی از پیش مقدر شده، سرنوشتپرسید: تو به سرنوشت اعتقاد داری؟گفتم: نه … چرا باید باور کنم که اختیاری ندارم؟گفت: اما من دارم… باور دارم چون حس ش کردم!متعجب پرسیدم: یعنی جبر کامل؟خیلی قاطع گفت: یعنی جبر کامل!گفتم: پس چی میگن جبر و اختیار باهم ه؟؟گفت: نمیدونم… من اون چیزی قبول دارم که زندگی کردم! چیزی که که دیدم! واسه من باور به این جمله مثل این میمونه که یه جایی زندانی باشم، بدون پنجره و تنها راه فهمیدن شب و روز حرف های زندانبان… بالاخره که آدم یه جایی شک میکنه!گفتم: مگه چقدر امتحان کردی که این حرف رو میزنی… اصلا تا حالا امتحان کردی ببینی میشه یا نمیشه؟ اصلا تا کِی میخواد نشه؟گفت: تا کِی نداره… آدم هر چیزی رو یه بار امتحان میکنه. اگه شد، شد. نشد م دیگه نشده.گفتم: اشتباه ت همین جاست… شاید برای دوم می شدگفت: این که یک کار رو دو بار انجام بدی درجا زدن ه… اگر بخوای یه کار و چند بار امتحان کنی دیگه وقتی برای امتحان کردن چیزهای جدید نمیشه!گفتم : حتی اگر اون &quot;چیز&quot; عشق ت باشهگفت: تو این دنیا که عشقی نیست… همش یا هوس ه یا عادت… عادتم که به بعد یه مدت از سر میفتهگفتم: خیلی مطمئن حرف میزنی!گفت: آخه یه بار تجربه ش کردم. میدونی که… یکی بود که خیلی به دیدن ش عادت کرده بودم همیشه عکس هاش رو نگاه میکردم. حتی یه بارم رفتم حرفمو بهش گفتم. جواب &quot;نه&quot; رو با یه لبخند عجیب داد. منم فقط گفتم &#x27;خداحافظ&#x27;.گفتم: ولی تو که هنوز به فکرشی؟!یه سیگار روشن کرد، انگار که جا خورده باشه!گفتم: حالا عشق هیچی! خانواده؟ رفیق؟ اونا چی؟ اونام فراموش میشن؟گفت: اوناهم همینطور، وقتی که از جلو چشمات رفتن… بعد یه مدت از یادت میره!گفتم: پس تکلیف خاطرات چی میشه؟ تا خاطرات باشن اونام هستن!با حالت عصبانی گفت: هرکاری میتونی بکن که فراموش کنی! خاطرات سم ه! هرچی بیشتر بمونه زودتر از پا درت میاره!گفتم: این که نشد زندگی! یهویی بزن خودتو خلاص کنجواب نداد، یه کام سنگین از سیگارش گرفت! مکث کرد.ادامه داد: البته چند وقتی هست که به فکرش هستم! احساس میکنم دارم به اون روز نزدیک میشمدیگه خسته شده بودمگفتم: گناه من چی بود؟ من میخوام مختار باشم!خسته شده بود، بغض داشت.گفت: چه میشه کرد! اینم یه جور سرنوشت ه که ما دو تا شدیم یکی!چیزی نگفتم، چیزی نگفت! بقیه روز به سکوت گذشت.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Sat, 13 Nov 2021 00:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ دوربین و پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.hussain37/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-egvol0fzw1ng</link>
                <description>غروب شده بود، یک غروب پاییزی... اما هوا گرم بود آن قدر گرم که مجبورشده بود پنجره را باز بگذارد انگاری که کاسه ای زیر نیم کاسه ی آسمان باشد. از دستگاه های تهویه هوا خوشش نمی آمد &quot; زیادی سر و صدا دارند، جلوی فکر کردن را می گیرند.&quot;صدای جمعیت و شلوغی که در خیابان می گذشت کم و بیش زیاد بود، عده ای می رفتند و عده ای هم می آمدند. اما این شلوغی اذیت‌ ش نمی کرد، شاید هم می کرد اما انقدر &quot;کار از کار گذشته&quot; می دانست که دیگر شلوغی و سر و صدا و افکار برایش مهم نبود.مدتی زیادی می شد که خود را در خانه حبس کرده بود، مختصر جیره ای جمع کرده و البته مقدار زیادی قهوه. به این حرکت عادت داشت هر وقت میخواست نوستار جدیدی را آغاز کند و قبلی ها را تمام کند از این حرکت ها می کرد. نویسنده است و مانند دیگر نویسنده ها گاهی اوقات (شایدم همیشه) در پیدا کردن کلمات برای بیان داستان ش به مشکل بر می خورد. امروز هم یکی از همان روز ها بود. ساعتی می شد که به صفحه ی  روبرو اش زل زده بود بدون آنکه حتی کلمه ای نوشته باشد به همه چیز فکر می کرد اما هیچ چیز هم در فکرش نبود. هیچ چیز و همه چیز این مشکل دیگری بود که آقای نویسنده همیشه با آن سر و کله می زد.در افکار خود غرق بود که متوجه ی وضعیتی بر روی میز خود شد؛ شلوغی، بهم ریخته‌گی، آشوب. نمیدانست آیا این آشوب فیزیکی است که آشوب روانی آورده است یا نه؟ اما بهرحال تصمیم به پایان گرفت. صفحه را بست و شروع به تمیزی گرفت ظرف ها در آشپزخانه، کتاب ها در کتابخانه، قلم ها در جا قلمی. اما وسایلی هم بودند که متعلق به هیچ سازمان و دسته بندی نبود. &quot;چرا باید این ها سر میز باشند؟&quot; برای پی بردن به نظام آن ها شروع به کنکاش در سوراخ ها و پستو های اتاق کرد؛ زیر تخت، بالای کتابخانه، داخل کمد ها، گوشه ی میز... درهمین بین بود که وسیله ای قدیمی و لوله مانند توجه اش را جلب کرد؛ یک دوربین تک چشمی قدیمی که از پدربزرگ اش به ارث برده بود. دوربین یادگار ایام شباب پدربزرگ بود، زمانی که در جنوب برای &quot;اجنبی ها&quot; کار می‌کرد. سالی قبل از فوت و زمانی که هنوز هوش و حواس ش درست و حسابی بود بعنوان کادو تولد آن را به نوه ی بزرگ ش بخشید. کادویی که شاید تاثیری چند بر دیدگان آقای نویسنده می گذارد. غیر از خط و خطوطی هایی که نشانه از قدمت زیاد دارند، دوربین سالم مانده بود و لنز همانند گذشته بزگنمایی خوبی داشتند.مرد بزرگ که پاک هوش از سرش رفته بود تمیزی را نصفه و نیمه رها کرده بود با دوربین خود را مشغول کرد. از اتاق اش آشپزخانه اش را دید میزد و دور خود میچرخید که لنزها فضای بیرون خانه را از پنجره ی تمام باز برایش به نمایش گذاشتند.هوا دیگر به کلی تاریک شده بود و چراغ ها همه روشن. لنز ها ابتدا خانه های روبرو را نشان ش دادند، خانه هایی بی پرده. خانه هایی که تعدادی روشن بودند و تعدادی خاموش البته در این میان خانه هایی هم بودند که پرده داشتند، انگاری که دلیلی برای پنهان شدن از چشم ها داشته باشند. مرد به شکلی حیا گونه لنز ها را از روی خانه ها دزدید و به سمت خیابان برد. گویی که خیابان سوژه های جذاب تری برای پیدا کردن داشت...سوژه...سوژه...&quot;همینه&quot;، چیزی که میخواست پیدا کرد. به دوبین اجازه داد که همه جا را برایش دید بزند و هیچ قسمتی را ندیده رها نکند بلکه شاید سوژه ای برایش شروع پیدا کند.نمیدانست از کجا شروع کند که دختر بچه ای در پیاده رو توجه اش را جلب کرد. کاملا مشخص بود که در دنیای کودکی خود غرق شده بود. در حالی با یک دست، دست مادرش را گرفته بود دست دیگر را در هوا میجرخاند انگاری در حال سعی برای گرفتن چیزی در هوا بود شی ای نامرئی که تنها با چشمان کودک قابل رویت بود. مادر اما دنیای دیگری داشت. منتظر بود، منتظر چه معلوم نیست، شاید تاکسی شاید هم همسرش شاید هم کسی یا چیز دیگری اما این زیبایی دنیا کودک بود که دوربین را جذب کرده بود. رنگ لباس هایش با رنگ فصل جور بود، کلاه فرانسویی اش نهایت سلیقه بود. ذوغی پدرانه در لبخند نویسنده نمایان شد ذوقی همراه با اندکی اندوه و حسرت. در همین افکار بود که مردی ساده پوش نگاهش را از دختر قطع کرد. گفت گویی میان مرد و مادر شکل گرفت گفت و گویی هر چند کوتاه، &quot;کسی که منتظرش بود، این بود؟&quot; نه! نمیتوانست باشد. نویسنده لحظه ای احساس سکرد که ممکن است چیزی بین مرد و مادر رد و بدل شد اما مطمئن نبود. با این حال بعد از این برخورد کوتاه مرد به راه خود ادامه داد و و از مادر و دختر جدا شد. دوربین اما تصمیم گرفت مادر و دختر را به حال خود رها کند و مرد را تعقیب کند.گام های بلندی برمیداشت گویی که در حال فرار باشد شاید از دوربین فراری بود شایدم چیز یا کس دیگری. جهت حرکت به سمت دور بود. به جایی که کم کم دوربین دیگر توان دنبال کردن او را نداشت. آخرین امید دوربین برای ادامه ی کار خود دختر جوان بود که در مسیر حرکت مرده ساده پوش بود. دوربین اول توجه ای به دختر نداشت تا این که متوجه نگاه معنا داری از طرف مرده ساده پوش شد.سیمای ساده اما ظاهر غیرمعمولی داشت، کمی غمگین میزد شاید متوجه نگاه مرد شده بود شایدم چیز دیگری بود، در حرکات او نیز انتظار به چشم می خورد. ظاهرا منتظر شخص خاصی بود تاکسی ها از کنارش می گذشتند و او بی اعتنا به آن ها به انتظار خود ادامه میداد. برای لحظه ای روی صندلی کنار خیابان نشست تا که استراحتی کرده باشد. سرش را پایین انداخته بود و انگار چیزی زیر لب زمزمه می کرد. دوربین از این بیشتر توان نداشت اما نویسنده انگار متوجه اتفاقی در چهره دختر شد، &quot;اشک؟&quot; اما مطمئن نبود، تلاش می کرد که مطمئن شود اما اتفاقی افتاد&quot;بالاخره بغض اش شکست!&quot; اولین باران پاییزی با شدت بالایی شروع به باریدن کرد. نویسنده برای مدتی دوربین را از وظیغه اش معاف کرد تا با چشمان خود باران را حس کند اما خیلی سریع به کارشان بازگشتند. با اینکه باران شدیدی بود اما انگار دختر می خواست که به انتظار ادامه دهد اما گویی فکری ناگهانی تصمیم اش را عوض کرد. پس تصمیم گرفت همان راهی را که مرد ساده پوش رفته بود ادامه دهد. یقه ی کت شبه چرمی که به تن داشت بالا داد و راه ش را کشید و رفت. دوربین اما دست بردار نبود و تا آخرین لحظه دنبال ش کرد. گویی که میخواست از چیزی اطمینان حاصل کند.با این که مدت زیادی نبود که باران شروع شده بود اما خیابان به سرعت خلوت شد. نویسنده لحظه ای به یاد مادر و دختر افتاد پس دوربین را مجبور به بازگشت به طرف آن ها کرد اما خبری از ایشان نبود. نویسنده احساس راحتی کرد&quot;خدا رو شکر؟!&quot;. اما دیگر سوژه ای در خیابان نبود حتی ماشین ها هم با سرعت از آن یک قسمت می گذشتند انگار که آن قسمت خبری باشد. دوربین میخواست به سمت خانه برگردد اما نویسنده دلش نمیخواست...مدتی به این کلنجار ها گذشت تا بالاخره نویسنده رضایت داد. خانه های بی پرده هنوز پا برجا بودند اما باران تبدیل به حجابی شده بود هرچند نازک. از خانه هایی که خاموش بودند تعدادی  بودند که روشن شده بودند &quot;از برکات باران !&quot;. مدتی را به گشتن میان پنجره ها گذشتپنجره های خلوت، پنجره های شلوغ حتی پنجره هایی خالی همه را از زیر چشمان شان گزاردند. هنوز پنجره ای که داستانی برای گفتن داشته باشد پیدا نمیشد. در پنجره ای دوره همی (ظاهرا) دوستانه ای در جریان بود در پنجره ی دیگر مرد تنهایی بود که می توان گفت بی هدف داشت در خانه قدم میزد انگار گه چیزی در ذهن ش ناراحت ش کرده باشد یا شایدم منتظر بود مدام حواس ش به بخش از خانه که احتمالا در ورودی آن جا قرار داشت پنجره ی دیگر پیرمرد و پیرزنی بودند که روی صندلی نشسته بودند و هرکدام به عملی مشغول بودند یکی تلویزیون و دیگری بافتنی. پنجره ی دیگر با این که روشن بود اما خالی بود انگار که کسی در خانه نباشد. پنجره ای بود که دختر جوانی مدام در تصویر بود و نبود انگار که در حال رقص در خلوت خود است. نویسنده دوست نداشت او را نگاه کند نه بخاطر حیا یا شایدهم این نیز دخیل باشد اما دلیل اصلی غم ها قدیمی بود که یادش می آمد. غم کسان از دست رفته، غم حرف هایی که هیچوقت گفته نشد. با اینحال مدتی دوربین او را مجبور به تماشا کرد گویی که درسی برای نویسنده در آن دیدن ها باشد. لحظه ای دوربین را مرخص کرد تا هم به افکار خود سامان دهد هم به چشم خود استراحتی داده باشد در همین حین بود که متوجه اتفاقی شد که در جریان بود. چراغ اتاق تمام مدت روشن بوده &quot;ممکن است کسی متوجه شود!&quot; نگاهی به دوربین انداخت و بعد نگاهی هم به کلید برق. میخواست همان جا متوقف شود و دوربین را تماما مرخص کند اما هنوز سوژه ای پیدا نکرده بود&quot;خدایا چه کار کنم؟&quot; در مغزش چاره ای دیگری پیدا نمی کرد جز ادامه ی مسیر اما &quot;اگر قرار به ادامه باشد، باید درست انجام شود!&quot; چراغ اتاق را خاموش کرد و محل استقرار بازگشت نفس عمیقی کشید و دوربین را بالا آورد اولین محلی که نگاه کرد پنجره دختر جوان بود اما کسی در پنجره نبود حتی بدتر، چراغ خاموش شده بود &quot;به این زودی!&quot; که وقت خواب نیست. ممکن است بیرون رفته باشد&quot;تو این بارون؟&quot; چاره ای نبود باید می گذشت. با خودش گفت &quot;بر می گردم!&quot;رفتند تا در میان دیگر پنجره ها چرخی زده باشند پنجره های روشن، پنجره های خاموش. پنجره های روشن اما خلوت در کنار پنجره ای خاموش قرار داشت نویسنده بر روی پنجره ی جلوت دقت می کرد که ناگهان متوجه روشن شدن پنجره ی کناری شد با خود گفت که هرچه باشد داستان این یکی قابل توجه تر است. به سوی پنجره تازه روشن شده رفت چند لحظه ای اتفاقی نیوفتاد تا اینکه مادر دختر بچه در پنجره ظاهر شد با تعداد زیادی کیسه ای خرید. مادر در مسیر آشپزخانه بود که دختر بچه به سمت دوربین آمد و پنجره را با ذوق و شوقی کودکانه پنجره را باز کرد و دست ش را بیرون گرفت. از شدت باران کم شده بود ولی هنوز در حال بارش بود. نویسنده احساس آرامشی کرد انگار که وظیفه ای از دوش اش برداشته شده باشد. مدتی گزاشت و این پنجره هم خلوت شد انگار که هر کدام به کاری غیر از رژه میان چشم نویسنده داشته باشند.ساعات کسل کننده و بدون داستانی بود تقریبا هیچ اتفاقی نمی افتاد. نویسنده تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و چند حرکت انجام دهد ابتدا به سمت آشپزخانه رفت تا کتری را پر کند سپس به اتاق بازگشت و از روی میز و از میان اندک آشوب به جل مانده دفتر و قلمی برداشت تا آنچه را که دیده یادداشت کند تا مبادا چیزی از یادش فرار کند. از طرفی عجله داشت تا مبادا داستانی در پنجره ها بگذرد و اونبیند از طرفی هم اصرار به نوشتن داشت.تقریبا هرچه را دیده بود نوشت اما کوتاه و تک جمله چیزی که خودش بهش می گفت&quot;خلاصه و مفید!&quot;. کاغذ و قلم را زمین گذاشت و دوربین را احزار کرد. خطاب دوربین جمله ای گفت:&quot; خب! دیگه چه خبر؟&quot; دوربین او را به سمت دور همی برد.دورهمی دیگر مثل ساعات قبل نبود، شادتر شده بودند، تعدادشان هم ظاهرا بیشتر شده بود صحبت می کردند، می خندیدند، حتی گروهی بودند که جو خودشان را داشتند و از غوغای دیگران فارق. مدت زمانی از این وضع نمی گذشت که دختر و پسری به سمت پنجره آمدند. به دنبال تنهایی بودند اما چرا کنار پنجره؟ انگار می خواستند نویسنده شاهد آن ها باشد! صورت دختر آشنا بود &quot;خودشه!&quot; همان دختری یکی از پنجره ها که ساعتی قبل دیده بود شادی همراه با اصطرابی در چهره اش بود اما نگاه زیبایی به پسر داشت نکاهی گه شاید نشان از اعتماد به پسر داشت. نویسنده داشت حسودی می کرد به چه نمعلوم نیست. شاید به پسر! شاید هم به دختر شاید هم به اتفاق بین‌شان...صدای سوت کتری نویسنده را به خودش آورد. آن ها را رها کرد و به سمت آشپز خانه رفت. قهوه ای دم کرد و تمام مدت نوشیدن قهوه را در آشپزخانه گذراند در فکر فرو رفته بود اما اصلا به فکر بازگشت به اتاق نبود. قهوه که تمام شد به اتاق برگشت و دوباره دیدن را از سر گرفت.همه پنجره ها خلوت شده بودند. نویسنده زمان را فراموش کرده بود. گرسنه‌گی را وقتی احساس کرد که مادر را در حال چیدن سفره ی شام دید. مادر، دختر و الان پدر هم اضافه شده بود. به نظر شاد می آمدند. شاد و خوشبخت این را از لبخند های گاه و بی گاهی که میان مادر و پدر رد وبدل می‌شد قابل فهم بود. زمان شام که رسید دختر بچه به سمت پنجره آمد و آن را کامل بست اما این پدر بود که پرده را هم به پنجره ی بسته اضافه کرد تا خانواده ی خوشبخت در آرامش بمانند.نویسنده دیگر تحمل گرسنکی را نداشت پس به آشپزخانه بازگشت تا با هرچه در یخچال هست خود را سیر کند. بعد از سیری بود به یاد آن دختر تنها افتاد. وقتی به پنجره ی میهمانی نگاه کرد دورهمی تمام شده بود و همه تقریبا رفته بودند وقتی دختر را در میان افراد باقیمانده ندید به سمت پنجره خانه ی دختر رفت. در خانه اش در کنار پنجره ی باز روبروی نویسنده ایستاده بود. با قطع شدن باران و بیشتر شدن قدرت شب، هوا کمی خنک شده بود. دختر اندکی ناراحت بود. غم داشت. غم صورت اش برای نویسنده به قدری نارحت کننده بود که میخواست همه چیزرا رها کند برود و او را در آغوش بکشد و بهش بگویید آرام باشد! اما نمی توانست. برود چه بگوید؟ حالا هر دو آن ها غمگین بودند!دوربین را زمین گذاشت، پنجره را بست و به سمت صفحه ی نمایش رفت تا نوشتن را شروع کند. از فکر دختر بیرون نمی آمد اما این مشکلی برای روز (یا شب) دیگری بود &quot;باید بنویسم!&quot; و نوشت. بالاخره چیزی برای نوشتن داشت.پایان</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 15:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتاری درباره ی فیلم Dune 2021</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-dune-2021-p4npwn8c4caj</link>
                <description>مقدمهدر اول باید خاطر نشان کنم که نویسنده، هیچ تحصیلاتی درباره ی سینما ندارد و این صرفا یک برداشت شخصی می باشد.این نوشتار را نمی توان نقد دانست، بلکه صرفا برداشتی است از فیلم، برداشتی که هرکسی میتواند از دیدن فیلم داشته باشد و این صرفا یکی از آن ها است. لازم به ذکر است این نوشتار براساس این فیلم است و نویسنده اطلاعی از محتویات کتاب ندارد. (این مقاله ممکن است حاوی اسپویل داستانی باشد)درباره ی فیلمفیلم اقتباسی از رمان علمی – تخیلی به قلم فرانک هربرت است که درباره پسری به نام پُل آتریدیس (Paul Atreides) از خاندان سلطنتی آتریدیس ، که از طرف پادشاهی به پدرش (اسکار آیزاک) ماموریت داده می شود تتا برای  ایجاد نظم در یکی از سیارات مستعمره اعزام شوند.ظاهرا فیلم قرار است بصورت یک &quot;چندگانه&quot; ساخته شود اما از آن جا که قسمت اول آن برای ساخت و اکران مسیر های طولانی و سختی مانند پاندمی کرونا و بودجه 165 میلیون دلاری گزشته است و با وجود نمرات خوبی کهاز منتقدان و مخاطبین گرفته اما زمزمه های کنسل شدن ساخت نسخه های دیگر به گوش می رسد.بررسی فیلمتصویر قطعا مهم ترین بخش از یک فیلم سینمایی است بنابراین هر بخشی که به تصویر مربوط باشد اعم از جلوه های ویژه و بصری کاملا به چشم می آید. duneاز نظر جلو های ویژه و طراحی صحنه ها چیزی کم ندارد، طراحی مکان ها به نوعی شبیه به فیلم های علمی – تخیلی دهه 80 است که می تواند برای مخاطب های قدیمی فیلم های تخیلی آزار دهنده و یا نوستالژیک باشد. اما نکته دیگری که می تواند آزار دهنده باشد کات های های پشت هم و رفتن به درون رویاهای پُل (تیموتی شالامی) است، اتفاقی که می تواند باعث ایجاد سردرگرمی مخاطب در خط روایت می شود.بعد از تصویر، موسیقی فیلم است که حس می شود، موسیقی فیلم تم حماسی دارد که با توجه به فضای فیلم کاملا بر فضا می شیند و زیبای کار را افزایش می دهدبرای مخاطب عام فیلم های علمی – تخیلی جلوه های ویژه و بصری از اهمیت زیادی برخوردار است. مبارزات با سلاح قدیمی مانند شمشیر به این گونه صحنه ها کمک شایانی کرده است.فیل درون اتاقدرباره ی فضای فیلم صحبت کردیم اما شاید بد نباشد درباره ی این &quot;فضا&quot; کمی بیشتر صحبت کنیم؛ فیلم با اینکه همان داستان های قدیمی خیانت، بازگشت و انتقام را در سطح روایت می کند اما با این حال فضای فیلم به شدت مذهبی است و داستان دیگری دورن اصلی خود روایت می کند بطوری که هرچه جلوتر  می رویم داستان ظهور منجی قدرت بیشتر می گیرد، اما روای سعی خود را می کند که داستان دیگر یعنی همان &quot;خیانت و انتقام&quot; به حاشیه نرود.مانند دیگر داستان ها، در Duneنیز  منجی را توسط القاب ش معرفی می کند. لقبی که بسیار در فیلم گفته می شود بر گرفته از زبان عربی، &quot;لسان الغیب&quot; است که مدام توسط مردم بیابان (فرمن ها) استفاده می شود. کارکتر مادر (ربکا فرگوسن)، صاحب لقب را این گونه معرفی می کند؛ کسی از که از ناگفته ها آگاه است و او را مانند مسیح می دانند. از این جمله این گونه بر می آید که با اینکه در فیلم هیچ اسمی از ادیان نمی آید اما گروهی از مردم این امپراطوری مسیح را می شناسند و به آموزه های او ایمان دارند. اما داستان به همین جا ختم نمی شود و زمانی عجیب تر می شود که مردم بیابان کارکتر اصلی را با اسم &quot;مهدی&quot; خطاب قرار می دهند. با منجی دانستن این پسر جوان می توان این گونه نتیجه گرفت که راوی داستان خواسته این دو شخصیت یعنی &quot;مسیح&quot; و &quot;مهدی&quot; یکی در نظر بگیرد که باعث می شود این سوال پیش بیاد چرا سینمایی که هرگز درباره ی مسلمان ها به نیکی صحبت نکرده یک منجی در فیلم معرفی می کند که نامش برابر با نام منجی در این اسلام است؟پایان بندیفیلم به لحاظ هنری ستودنی است. اما تعدد بازیگران معروف که فرصت بازی گرفتن را از کارگردان گرفته می توان به فیلم ضربه بزند. داستان دارای عجایب بسیار است و cliff hangerانتهایی فیلم نیز به عجیب شدن آن اضافه کرد.</description>
                <category>amir hussain</category>
                <author>amir hussain</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 20:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>