<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا بیات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amir.reza_bayat</link>
        <description>Author     نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 00:38:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1776422/avatar/8fTTky.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا بیات</title>
            <link>https://virgool.io/@amir.reza_bayat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;چنگال&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.reza_bayat/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%86%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%84-umxrm7ckh2pe</link>
                <description>اشتباه کردم. توی کار من اشتباه کردن خطرناکه. ممکنه به قیمت جون یه آدم تموم بشه. البته اشتباه الانم اونقدر بزرگ نیست ولی بازم می‌تونه روند درمان یه نفر رو خراب کنه. اگه یه درصد به خاطر اشتباه من یه نفر درد بیشتری بکشه چی؟ باز عرق دست‌هام شروع شد. چاره‌ای نیست. مجبورم. باید اشتباهم رو جبران کنم. با قرص‌های درست میام توی سالن داروخونه. از دریچه دیده بودمش. داره می‌ره بیرون. نگاه‌های زیرچشمی همکارهام اذیتم می‌کنه. اونا می‌دونن. باید قرص‌ها رو به یکیشون بدم تا بدن بهش. خودم رو خلاص کنم. ولی همشون مشغولن. اگه باعث بشم کار خودشون به مشکل بخوره چی؟ تازه تا من بخوام به کسی بگم اون رفته. سریع از لابلای مردم رد می‌شم. حواسم هست به کسی نخورم. داره درِ ماشینش رو باز می‌کنه. تا من برسم می‌شینه و استارت می‌زنه. قبل از اینکه کاری کنم خودش شیشه رو می‌ده پایین.- بله؟- داروهاتون ...با نگاهش منتظر ادامه‌ی حرفمه. هر چقدر نتونم بگم بیشتر طول می‌کشه.- اشتباه شده ... اونا ... من باید پنجاه می‌دادم ... اونا صده.چند لحظه نگاهم می‌کنه. نمی‌دونم مغزش داره حرف من رو پردازش می‌کنه یا جوابی که می‌خواد بده‌. من که حرف اشتباهی نزدم. زدم؟ پوزخند می‌زنه.- همین؟! ... همین‌هارو نصف می‌کنیم خب ... تازه صد که بیشتره ... زودتر خوب می‌شه.خندید. فکر کنم انتظار داشت من هم بخندم. یه قدم اومدم عقب. شیشه رو داد بالا و رفت. خدا رو شکر راننده‌ تاکسی ساکته. شاید اون درست می‌گفت. ولی اگه من نمی‌رفتم پیشش، نمی‌فهمید دُز قرص‌ها اشتباهه که بخواد نصفشون کنه. شاید هم می‌برد پیش دکتر یا نسخه رو چک می‌کرد. حتما توی خونه‌شون این رو تعریف می‌کنه، دوباره جواب خودش رو می‌ده و همشون با تصور قیافه‌ی اون لحظه‌ی من می‌خندن.من همیشه از این کوچه‌ی تاریک رد می‌شم. بقیه معمولا این کوچه رو دور می‌زنن؛ چون کوچه‌ی بغلی پهن‌تر و روشن‌تره. می‌ترسن اینجا خفت بشن. حق هم دارن. چند نفر رو تا حالا اینجا خفت کردن. گوشی و پول و کیفشون رو زدن. یکیش خود من. من هم می‌ترسم. به خصوص وقتی صدای موتور میاد. ولی باز هم از این کوچه‌ی تاریک رد می‌شم. چون زودتر می‌رسم به خونه. منطقه‌ی امن. در ضمن این کوچه همیشه خالیه. در کوچیک خونه‌ی کوچیکم نشونه‌ی امنیته. آرامش‌بخش‌ترین لحظه واسم وقتیه که کلید رو توی قفل در خونه‌ام می‌چرخونم. معمولا این لحظه یعنی دیگه کسی کاری به کار من نداره. ولی این بار که در رو هل می‌دم، یه دست رو روی شونه‌ام حس می‌کنم. تمام تنم ریش‌ریش می‌شه. آروم برمی‌گردم. بغلم می‌کنه. کیه؟ بعد از چند لحظه خودش رو ازم جدا می‌کنه. پسر داییمه. خیلی وقته ندیدمش. پسر خوبیه. اون موقع‌ها خیلی هوامو داشت. من رو از کجا پیدا کرده؟ چشم‌هام خیس می‌شه. فکر کنم اون اشک‌هام رو به حساب گریه‌ی شوق یا دلتنگی می‌ذاره؛ چون محکمتر از قبل بغلم می‌کنه و زار می‌زنه. من آروم و اون پرحرارت، هر دو گریه می‌کنیم. - چه خونه‌ی باحالی گرفتی پسر ... کوچیکه ولی باحاله ...اصلا همین کوچیکیشه که باحالش کرده.کاش می‌شد بهش بگم واسه فرار از آدم‌ها و پناه به تنهایی حاضر شدم توی این دخمه زندگی کنم ولی مطمئنم ناراحت می‌شه.- خیلی عوض شدیا ... منم عوض شدم ... اصلا کیه که عوض نشده باشه تو این همه مدت ... ولی تو خیلی عوض شدی.یعنی از نظرش چجوری شدم؟! بد شدم؟ بدتر شدم؟ کلماتش حرارت داره. هر چی بیشتر حرف می‌زنه کف دست‌هام بیشتر عرق می‌کنه. راحت نیستم از بودنش.- چقدر دلم واست تنگ شده بود ... واسه عمه و سارا و حامد هم خیلی دلم تنگه ... توی بی‌معرفت که معلوم نیست کجایی ... اصلا انگار نه انگار.- نه ... منم دلم تنگ شده بود. دروغ گفتم. نه تنها دلم ذره‌ای واسه هیچکس تنگ نشده، بلکه هر وقت یادشون می‌افتم، ترس از دوباره دیدنشون آزارم می‌ده.- حالا اینها رو ولش کن ... امشب برات یه شامی درست کنم که کیف کنی ... چی داری تو خونه؟خوشبختانه منتظر جواب من نموند. خودش رفت و شروع به گشتن توی یخچال کرد. بدنم سسته. به سختی ایستادم. ولی اشکال نداره. می‌تونم از پسش بر بیام. می‌تونم این چند ساعت رو تحمل کنم.واقعا بوی خوبی راه انداخته. میز غذاخوری ندارم. ظرف‌ها رو روی میز پذیرایی می‌چینیم. احتمالا اذیت بشه. باید خم بشه موقع خوردن. حتما توی دلش، واسه‌ی شکل زندگیم، به حالم تاسف می‌خوره‌. قطعا با خودش فکر می‌کنه که من خیلی بی‌عرضه‌ام. - کلک از هر ظرفی دو تا داری‌ها ... نه بیشتر، نه کمتر ... خبریه؟- نه ... چه خبری؟پوزخند زد. منظورش چی بود؟ نکنه فکر می‌کنه من با کسی توی رابطه‌ام؟ شاید هم خوبه که اینجوری فکر کنه. نمی‌دونم. ممکنه به کسی توی فامیل بگه. خانواده‌ام. اگه ببیندشون. خودش برام غذا می‌کشه.- ببین چیکار کردم برات ... راستی روغن تموم شد‌ ... خودم فردا یه سر می‌خوام برم بیرون ... می‌گیرم. دستام یخ کرد. پیشونیم داغ می‌شه. مگه فردا هم قراره اینجا باشه؟ اگه بپرسم ناراحت می‌شه. اشتهام کور شد. الان هم به زور دارم تحمل می‌کنم. نمی‌تونم. باید یجوری بپرسم که ناراحت نشه. صدای خوردنش نمی‌ذاره درست فکر کنم. سرم داره درد می‌گیره. دست‌هام رو به زور کنترل کردم. - چرا نمی‌خوری پس ... بخور دیگه.- مرسی ... لازم نیست ... خودم روغن می‌گیرم ... تو یه شب مهمون منی.مکث کردم تا جوابش رو بشنوم. چشم می‌دوزم بهش. داره لقمه‌ی بزرگش رو به زحمت می‌جوه. مشخصه می‌خواد بعد از پایین رفتن غذای توی دهنش، چیزی بگه. چشم‌هام روی لب‌های چربش قفله. بالاخره به هر سختی قورتش می‌ده.- آخه بحث یکی دو روز که نیست ... یکم اوضاع‌ام مشکل‌دار شده ... با اجازه یه مدت مهمونتم ... قشنگ از تنهایی درت بیارم.حس می‌کنم بهم تجاوز شده. چشم‌هام سیاهی می‌ره. قاشق پر رو توی لبخند بزرگ بعد از حرفش فرو می‌کنه. سخته خودم رو کنترل کنم. نمی‌خوام اشتباهی ازم سر بزنه. ولی دوس داشتم می‌تونستم یه کاری بکنم. فریاد بکشم. دست‌هام رو بکوبم روی میز. چنگال جلوم رو بردارم و انقدر توی حنجره‌اش فرو کنم که دیگه هیچوقت صداش رو نشنوم. ولی نباید اشتباه کنم. باید از این وضعیت خارج بشم‌. بدون اینکه چیزی بگم، آروم می‌رم سمت اتاقم‌. روی تخت شکسته‌ام دراز می‌کشم. عجیبه، نمی‌دونم چرا احساس خوبی دارم. خوبه که چیزی نپرسید و دنبالم نیومد. خوشبختانه صداش هم نمیاد. فقط یه صدای خرناس مانند ریز به گوشم می‌رسه. شاید همسایه حیوون آورده‌. نمی‌دونم. احساس سبکی خاصی دارم. انگار کنترل کردن آرامش‌بخشه. باید این چند روز هم خودم رو مثل الان کنترل کنم. باید حواسم باشه اشتباه نکنم.پایان❌️ این داستان ثبت شده و تمامی حقوق آن متعلق به نگارنده است.</description>
                <category>امیررضا بیات</category>
                <author>امیررضا بیات</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 06:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;انتخاب طبیعی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@amir.reza_bayat/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-ta55rjswt1iy</link>
                <description>آرمان با دقت گوشت‌ها را می‌برید و هر چند دقیقه یک بار، نگاهش به نگاه مرد کوچک‌‌اندام بیرون مغازه گره می‌خورد. چشمان مرد هم مانند جثه‌اش ریز بود. آرمان حس می‌کرد که قبلا او را دیده. یاد گربه‌ای افتاد که چند ماه قبل سر و کله‌اش پیدا شده بود. هر شب می‌آمد، پشت شیشه می‌نشست و به داخل خیره می‌شد. آرمان همیشه بعد از تعطیلی مغازه مقداری آشغال‌گوشت به گربه می‌داد. تا این که آقا فریبرز، به خاطر اعتراض مشتری‌ها و گیر دادن‌های بهداشت، گربه را سر به نیست کرد. آرمان آگاه بود که آقا فریبرز حتی کوچکترین تهدیدی برای کسب‌وکارش را هم تحمل نمی‌کند. حتی این را از زبان خودش هم شنیده بود؛ البته نه به این صراحت. اخیرا هم آقا فریبرز، همه‌ی شاگردان را به دلیل تنبلی و بی‌فایده بودن مواخذه و تهدید به اخراج کرده بود. با این که آرمان می‌دانست از دو شاگرد دیگر مغازه سختکوش‌تر است، احساس کرد منظور آقا فریبرز مشخصا با او بوده. چرا که در زمان این سخنرانیِ تهدیدآمیز، به او، کمی بیشتر از آن دوی دیگر نگاه کرده بود. آرمان حس می‌کرد آقا فریبرز منتظر فرصت و بهانه‌ای برای اخراجش است. غیر از این هم چند بار برای چیز‌هایی کم‌ارزش، مثل جا ماندن یک بند انگشت گوشت در آشغال‌گوشت‌ها یا رند کردن جزئی قیمت به نفع مشتری، او را تهدید به اخراج کرده بود. از آن به بعد، آرمان تمام حواسش را به کار گرفت تا کوچکترین بهانه‌ای دست آقا فریبرز ندهد. حتی به خود می‌بالید که مدتی قبل، نقشه‌ی آقا فریبرز برای اخراجش را نقشه بر آب کرده و بدون هیچ اعتراضی، نظافت تک‌نفره‌ی مغازه در شیفت شب را پذیرفته بود. با رفتن آخرین مشتری، دو کارگر دیگر قصابی، که از آرمان سابقه‌ی بیشتری داشتند، به سرعت لباس عوض کرده و مغازه را ترک کردند‌. آقا فریبرز بعد از حساب و کتاب کردن چندباره‌ی دخل و خرج و زدن غرهایی که، مطلقا، هیچوقت و با هیچ ارقامی تغییر نمی‌کرد، آخرین اوامر را به آرمان گوشزد کرد و او را با وظایف غیرمنصفانه‌اش تنها گذاشت. هنوز کمی از تنهایی پرزحمت آرمان نگذشته بود که صدای خوردن چیزی، به غیر از قطرات باران، روی کرکره‌ی فلزی مغازه به گوشش رسید. جلوی در شیشه‌ای مغازه که آمد، کرکره تا نزدیک زمین پایین بود و جز یک جفت کفش خیس چیزی از فرد آن طرف در مشخص نبود. هر چه آرمان برای ارتباط گرفتن با فرد آن طرف کرکره تلاش کرد، فایده‌ای نداشت. می‌خواست در را باز نکند اما بالاخره باید بیرون می‌رفت. با ترس کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. چند لحظه منتظر هر اتفاقی بود، اما وقتی هیچ عکس‌العملی از طرف مقابل ندید، کرکره را آهسته بالا کشید‌. کسی نبود جز همان مرد ریز‌جثه‌ی پشت شیشه؛ منتها کمی خیس‌تر. نم باران روی موهای کوتاه و کاپشن کهنه‌اش نشسته بود. زل زدنشان که در چشم یکدیگر طولانی شد آرمان به خود آمد.- چی می‌خواین؟- گوشت.مرد جوری کلمه‌ی گوشت را ادا کرد که انگار کفر می‌گوید. خیال آرمان کمی راحت شد. برگشت و به سمت پیش‌خان رفت. جیر جیر کفش‌های خیس مرد یکنواختی سوت کم‌جان یخچال‌های مغازه را می‌شکست. آرمان پشت به مرد پرسید.- چه گوشتی؟ ... چقدر می‌خواین؟در جواب، صدای چرخیدن چرخ‌دنده‌های ریزی را شنید. برگشت. صدای ضامن چاقو بود. مرد، مانند رهبران ارکستر، دست‌هایش را باز کرده و دست مسلحش را کمی بالاتر گرفته بود. آرمان ترسید و احساس کرد که مرد هم متوجه ترسیدنش شده. سعی کرد تمام شهامت نصفه و نیمه‌اش را جمع کند.- پول ... پول نیست.مرد هیچ واکنشی نسبت به حرف آرمان نشان نداد. با چاقوی توی دستش به لاشه‌ی گوسفندی که توی یخچال مغازه آویزان بود اشاره کرد. آرمان لاشه را به سختی بیرون آورد و روی پیش‌خان گذاشت. در حالی که منتظر حرکت بعدی مرد بود، با خود فکر می‌کرد که آقا فریبرز حتما فردا، صبح اول وقت، او را اخراج می‌کند. درست است که دوربین‌ها همه‌ی وقایع را ثبت کردند اما باز کردن در توسط آرمان یک حرکت غیرمنطقی محسوب می‌شد. اصلا از کجا معلوم آقا فریبرز به خود او شک نکند و این دزدی را صحنه‌سازی نبیند. مرد عقب عقب رفت؛ بدون چشم برداشتن از آرمان. به در که نزدیک شد، ایستاد و با اشاره به آرمان فهماند که لاشه را به سمتش ببرد. آرمان همین کار را کرد. در مسیر کوتاه پیش رویش به بیکاری‌ فکر کرد. به این که چقدر باید سختی بکشد تا شغل جدیدی، با حقوقی نسبتا انسانی، گیر بیاورد. زمانی که به مرد نزدیک شد، ایستاد‌. مرد بدون لحظه‌ای پلک زدن به آرمان چشم دوخته بود. چاقوی توی دستش را به سمت زمین جلوی پایش گرفت‌. آرمان لاشه را جلوی پای مرد گذاشت. باز هم مرد دستورش را از طریق چاقو به آرمان انتقال داد. آرمان که زبان بدن و چاقوی مرد را به خوبی یاد گرفته بود، عقب‌ عقب به سمت پیش‌خان رفت؛ بدون اینکه نگاهش را از مرد و لاشه بردارد. هر دو به هم زل زده و خشک ایستاده بودند. آرمان در ذهنش اتفاقات فردا را مرور می‌کرد. آقا فریبرز به جرم خیانت در امانت و مشارکت در سرقت از او شکایت خواهد کرد. او بدون دلیل در را برای سارق باز کرده بود و نه تنها اثری از کوچکترین مقاومتی وجود نداشت، بلکه اوامر نوک چاقوی مرد را مو به مو اجرا می‌کرد. در بهترین حالت بعد از این که پول این همه گوشت را بگیرد، او را با منت فراوان از مغازه بیرون خواهد انداخت. در یک لحظه، ناغافل، مرد خم شد و دو دستش را زیر لاشه زد. این حرکت، مثل شلیک داور مسابقه، باعث یورش ناخودآگاه آرمان به سمت او شد. زمانی که مرد لاشه را بلند کرد آرمان به او رسید و بدنش را به لاشه کوبید. مرد به دیوار پشت سرش برخورد کرد. آرمان، لاشه، مرد و چاقو همه روی زمین افتادند. آرمان درازکش دو پاچه‌ی لاشه را گرفت و به سمت خودش کشید. مرد پنجه‌هایش را در گردن و شکم‌ِ پاره‌ی گوسفند انداخت و محکم نگهداشت. انگشتان آرمان تا بند اول درون بافتِ گوشت فرو رفته بود. مرد خودش را تاب داد و کنار آرمان رساند، آرواره‌‌هایش را تا حد ممکن باز و بازوی آرمان را بین فک‌هایش قفل کرد. آرمان از درد نعره‌ی بلندی کشید. دست چپش را آزاد کرد و چند بار روی سر و صورت مرد کوبید. یکی از ضربه‌هایش دماغ مرد را ترکاند و خونش روی صورت هر دویشان پاشید. فشار آرواره‌ها کمی کمتر شد. اما حالا، فقط دست راست بی‌جان آرمان به لاشه متصل بود و مرد، با یک فشار مضاعف، گوشت را از چنگ آرمان درآورد. سپس به سرعت بلند شد و لاشه را روی کولش کشید. آرمان  از درد به خود می‌پیچید. نفس‌نفس زدن مرد باعث می‌شد قطرات خون از دهان و دماغش، مانند باران، روی آرمان ببارد. بعد از اینکه چند لحظه بالای سر آرمان ایستاد، نعره‌ای سر داد و از مغازه خارج شد. آرمان در حالی که، قرمزی خون بازوی دست راستش را روی نوک انگشتان دست چپش می‌دید، آن را به سمت دوربین مداربسته‌ی مغازه گرفت.پایان❌️ این داستان ثبت شده و تمامی حقوق آن متعلق به نگارنده است.ممنون می‌شم نظراتتون رو به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>امیررضا بیات</category>
                <author>امیررضا بیات</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 12:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>