<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های به نام «آه»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amir1234alizadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:48:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>به نام «آه»</title>
            <link>https://virgool.io/@amir1234alizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از حفره‌ها صدای جیغ می‌آید! جیغی بنفش...</title>
                <link>https://virgool.io/@amir1234alizadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%DB%8C%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-lg4vzv0zcmqk</link>
                <description>از بچگی دنیای متفاوتی از افراد را می دیدم. دنیایی که تعریف و تفسیری مشابهش را از کسی نشنیدم.از بچگی به خیال خودم مرکز دنیا بودم. همه بودند تا دنیای من را کامل کنند. وقتی به خواب میرفتم فکر میکردم فرصتی به بقیه میدهم تا با خدا شور نمایند چطور فردا را برایم بسازند. بدیهی است که در این نوع منظر به دنیا هر نفر سهمی از دنیای من را دارد. دنیای خودش از نظر من موهومی است. کاراکتری است که جهان من را می آراید. در این نگاه عجیب با مردن هر کسی حفره ای در ذهن من ایجاد میشود که جای خالی اش سوت بلندی میکشد. با رفتن هر نفر انگار دنیایم کوچکتر میشود. ترسناک میشود.خاطرات ان شخص برایم مه الود میشود. مثالش را اینطور بگویم: وقتی در کامپیوتر شورتکاتی درست میکنی، به یک فایل اصلی مربوط میشود. حال ان فایل اصلی دیگر نیست. پیامی روی صفحه ظاهر میشود که این فایل وجود ندارد. خاطرات هر نفر شورتکاتی از وجود ا‌وست در دنیایی که ساختم. با رفتن و مردن انها دسکتاپ مغزم پر از شورتکات هایی است که به جایی متصل نیست.فکرم درگیر است. حال و حوصله کار ندارم. چون رم کاملا درگیر فهم موضوع است. دنیایی که هر روز احساس میکنم خراب و خراب تر میشود.حفره هایی که هر روز ایجاد میگردد. و سوت هایی بلند که گوش مغزم را به درد می اورد.به دنبال جوابی قانع کننده هستم. جوابی که بتوان به بودن ادامه داد. جوابی که صدایش از سوت حفره ها بلندتر باشد.دنیای عجیبی است.</description>
                <category>به نام «آه»</category>
                <author>به نام «آه»</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 18:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از کتاب‌ها و سخنرانی‌های انگیزشی‌ بیزارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amir1234alizadeh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-ns5y1j1flmhi</link>
                <description>همیشه همه چیز ناکافی است. همیشه باید بدوی. همیشه باید بهتر از قبل باشی. بهتر از دیگران. بهتر از هر کسی که میبینی یا صدایش را میشونی. خسته کننده است. از بچگی از مسابقه بدم می آمد. حتی اگر آن مسابقه شرکت کننده ای جز خودم نداشته باشد. از این که در یک گردونه باید شبیه همستری که با تمام توان روی چرخ میدود، بدوم و ببرم یا شاید هم ببازم خوشم نمی آید. حتی زمانی که پیروز میشوم کامم تلخ است. سوالی اساسی از خود دارم. چرا باید وارد مسابقه ای شد که انتهای ان برد است یا باخت؟. چند وقت است دنبال کسب مهارتی هستم. برای رسیدن به آن مهارت خودم را از همه چیز محروم کردم. از لذت خواندن دو خط کتاب. از لذت نوشتن بی مخاطب. از لذت خوابی عمیق بدون هیاهوی تفکر. چون درگیر معرکه شدم. فکر میکنم باید دوید. باید حرکت کرد. که گفته سکون بد است؟ بعضی وقت ها سکون است که ادم را متوجه میکند. سکونی که از کیلومترها حرکت تو را بیشتر در عمق فهم فرو میبرد. همیشه به عنوان تفریح به این فکر میکردم که باید فکری کرد. از چه زمانی اینقدر عملگرایی مهم شده است؟ از زمانی که زمام امور در دستان عملگرایان قرار گرفته! مانند کسانی که عینک دودی به چشم زده و نور سکون را نمیبینند دائما پشت تریبون میروند و از مزایا و فواید عملگرایی میگویند.فکر میکنم دنیا را زیاد جدی گرفتیم. آنقدر جدی که شیرینی تلخ کامی برای ما جذابیتی ندارد. چشیدن طعم لذت بخش ناراحتی برای خیلی ها مساوی است با مریضی! از کی به این نتیجه رسیدیم همیشه شادی تنها راه نجات است؟ از زمانی که بازار شادی فروشان رونق نیاز داشت. برای شادی بیشتر دوستانت را شاد انتخاب کن. برای دوستانی شادتر باید تلاش بیشتری کنی. و باز هم عملگرایی. آه از دویدن و نرسیدن. اصلا آن کسانی که با تمام وجود میدوند به کجا میرسند؟ انتهای آنها چه بوده؟ خوشحالیم که اسمی از ما بعد از رفتن بماند؟ اسم برای یک جنازه هر چقدر هم پر طمطراق باشد ثانیه ای به او روح نمیدهد. نمیتوان دیگر به پر آوازه ترین مرده لحظه ای لذت سکون را چشاند. شاید انقدر تلاش کرده که اصلا نمیداند ایستادن چه مزه ای دارد؟زندگی خودش حرکت میکند و اتفاقات را پدید می اورد. حتی اگر لنز دوربین ما ثابت باشد. نرویم یا برویم می اید و میبینیم. اما تفاوت میکند. مادری که در روزهای شلوغ زندگی اش بزرگ شدن فرزندش را میبیند اما نمیچشد. پدری که در هیاهوی لحظات پر اتفاق کار و مشغله اش قد کشیدن ثمره اش را میبیند اما نمیفهمد. که گفته باید دوید تا به مقصد رسید؟ مگر مقصد همین جا نیست؟ مگر ان کسانی که نشسته اند از چنگال مرگ درامان بودند؟ مگر مرگ مقصد نیست؟ پس نشستن و دیدن به ز رفتن و جنگیدن! که گفته که به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل؟ مگر مراد را در بادیه گذاشتند؟این صحبت ها انگیزشی نیست. پول برایش نمیدهند. چون ما را متوجه واقعیت میکند. واقعیت تلخ است. مثل تلخی عسل.</description>
                <category>به نام «آه»</category>
                <author>به نام «آه»</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 18:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ می‌گویند که ساعت‌ها دایره‌ای هستند!</title>
                <link>https://virgool.io/@amir1234alizadeh/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-orx7x2hcxoyc</link>
                <description>در مسير دنيا كه حركت مي‌كني و بزرگتر مي‌شوي اتفاقاتي مي افتد كه تا روزهاي گذشته سابقه نداشته.مثلا وقتي براي بار اول يكي از عزيزانت را در بستر خاك مي‌گذاري و براي هميشه با او خداحافظي مي‌كني حسي را تجربه مي‌كني كه تا قبل از آن سابقه نداشته است. يا وقتي براي اولين بار طعم شيرين غذايي را مي‌چشي كه تا قبل از آن نخورده بودي متوجه مي‌شوي كه درِ جديدي به رويت باز شده است. اين دو مثال با هم مقايسه شدني نيست. فقط برای روشن شدن منظورم دو مثال با دنیا دنیا فاصله گفتم.شايد عنوان مسير بي بازگشت تعبير درستي باشد.شايد چيزي را چه تلخ چه شيرين بچشي براي بار اول و بار آخر!إحساس افسردگي كه مي آيد چيزهايي مي‌بيني يا مي‌شنوي يا لمس مي‌كني كه تا بدين لحظه انگار وجود نداشته است. اضطراب باعث مي‌شود مفاهيم أشياء و كُنه آن ها برايت تغيير كند.عصبانيت يك پديده را برايت تبديل به يك اتفاق ديگر مي‌كند.شادماني و شعف، مزه نوشيدني را كه هميشه سر مي‌كشيدي برايت گوارا تر مي‌كند.واقعا هيچ روز هيچ چيز برايت دوبار اتفاق نمي افتد.بوسيدن در سن ٢٦ سالگي با همان كار در ٤٦ سالگي تفاوت دارد.با اين همه بديهيات چرا منتظر چيزهاي تكراري مي‌نشينيم؟مگر مي‌شود يك چيز نشدني بشود؟وقتي با اين عينك به دنيا و مفاهيمش نگاه مي‌كني مي‌فهمي برنامه‌ريزي براي فردايت و حسرت براي ديروزت چيزي جز به سخره گرفتن خودت نيست.آينده نگري با اين نگاه يعني با داده هايي كه تا امروز داشتي فردايي كه معلوم نيست با چه داده أي شروع مي شود را برنامه ريختن...تنها يك چيز قرار است بدون ترديد پيش بيايد.مرگما وارد اين دنيا شديم، چه بخواهيم چه نخواهيم. در پايان هم بايد برويم. اين وسط كلي چيز هست كه نميدانيم و اندكي از آن را تجربه كرديم.چقدر خنده دار است با يك مشت تجربه خام مسيري به پيچيدگي اين دنيا را طي نمود.درست مانند كودكي كه با دو سه تا اسباب بازی، مي خواهد دنيا را فتح كند و افراد بد را به تيغ چوبي اش به هلاكت بيندازد.</description>
                <category>به نام «آه»</category>
                <author>به نام «آه»</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 18:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>