<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Am.Gh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirali15016</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:01:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1211522/avatar/0kmjR0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Am.Gh</title>
            <link>https://virgool.io/@amirali15016</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali15016/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-mksplf0eooq7</link>
                <description>صدای ناقوس لباس شب را به لرزه می‌انداخت. هر یکی از قبلی بلند تر بود. در کوچه پس کوچه ها قدم می‌زدم. به مردم نگاه می‌کردم، مردمی که سر به پایین انداخته؛ چشم های خود را بسته اند و دوان دوان به سمت خانه هایشان فرار می کنند تا نکند گرگ سیاه شب لباس هایشان را دریده و سرما به وجودشان اندازد.اشک های آسمان رو شیروانی ها یخ بسته بود، گرگ سرما حتی به آنها هم رحم نکرده بود. آرام آرام به سمت کلیسا پیش می رفتم. از پشت هر پنجره که رد می شدم بوی گرمای مهر و محبت به گوشم می رسید. بین من و کلیسا یک پارک قرار داشت، پارکی که لباس سبز بهاری خود را در آورده و ژاکت سفید سرما به تن کرده بود.وارد پارک شدم، ولی چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای هق هقی به گوشم رسید. به اطراف نگاه کردم و متوجه دختر بچه‌ای شدم، دختری که شش هفت سال بیشتر نداشت و با یک کابشن صورتی به درختی تکیه داده و داشت گریه می کرد. به سمتش رفتم ولی متوجه من شد از جا برخاست. لحظه ای به من نگاه کرد -چشمانش لبریز از اشک بود و می لرزید.- سپس فرار کرد.رفتنش را تماشا کردم و متوجه شدم پشت درختی قایم شده و از دور مرا نگاه می‌کند. همان جا کنار درخت زانو زدم و مثل دخترک نشستم. پس از چند لحظه آرام آرام به سمتم آمد ولی من حرکتی نکردم. آمد و کنارم نشت. دقایقی در سکوت سپری شدن تا اینکه بالاخره دخترک لب گشود و با صدایی غرق در بغض و غم پرسید : تو هم گم شده‌ای ؟گفتم : آری گم شدم. خیلی وقت است که گم شدم و دارم دنبال کسی می‌گردم که مرا پیدا کند ولی فکر نمی‌کنم کسی دنبالم بگردد. تو چه ؟ کسی دنبال تو می‌گردد؟گفت: مادر! با مادرم به پارک آمده بودیم. او گفت اینجا بشینم، چشمانم را ببندم و تا ده بشمارم. وقتی چشمانم را باز کردم او نبود، حتما دارد دنبالم می‌گردد.چشمان دخترک غرق در غم و درد بود و چشمانش تاب این اندوه را نداشتند پس شروع کرد به گریه کردن. از او پرسیدم : دوست داری با من به کلیسا بیایی؟سری به نشانه تایید تکان داد. بلند شدم و لباسم که رویش مقداری برف نشسته بود را تکان دادم و رو به دختر گفتم : پس اشک هایت را پاک کن فکر نمی‌کنم خدا دوست داشته باشد تو را گریان ببیند.دست بر چشمانش کشید و اشکانش را پاک کرد. دستم را دراز کردم و کمک کردم تا بلند شود. دست در دست تا انتهای پارک قدم زدیم. در طول مسیر نه صدایی از من در آمد و نه از دخترک. در انتهای پارک بعد از درختان سفید پوش کلیسا نمایان شد. دخترک ایستاد و پرسید : به نظرت خدا آنجا منتظر ماست؟گفتم : اگر من تو اینجا هستیم حتما او خواسته ، پس حتما هم آنجا منتظر ماست.گفت: به نظرت او من و تو را که گمشده بودیم را پیدا کرده است؟در  حالی که داشتیم به سمت در های کلیسا می رفتیم، گفتم : آری او همیشه گم شده ها را پیدا می‌کند.</description>
                <category>Am.Gh</category>
                <author>Am.Gh</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 22:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمد بهار جان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali15016/%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-stafok2bfrwu</link>
                <description>باد بهاری از پشت سرم می وزید و سرم را نوازش می کرد. در کوچه و خیابان ها درختان شکوفه زده بودند. باران های ناگهانی بهاری چند وقتی بود که شروع به باریدن کرده بود، لحظه ای دلش می گرفت و می بارید و لحظه ای آسمان صاف و خرم می درخشید.واقعاً چه کسی به غییر از خود طبیعت می تواند نشان دهد که چه زمانی بهار فرارسیده. در ظاهر فقط درختان هستند که در بهار از مرگ برمی گردنند و لباس کهنه خود را در می آورند و با نیرویی تازه و روی شاداب به زندگی ادامه می دهند، ولی نه... زمانی که بهار از راه می رسد و جای سرمای سرد زمتان را با آفتاب گرم و مهربان خود پر میکند، من هم احساس میکنم که درخت وجودم از درون جانی تازه گرفته است.از درون جان می گیرد، از تمام خاطرات و درس هایی که از گذشته گرفته. از تک تک لحظه هایی که زندگی کرده و همه آن لحظه هایی که هنوز زندگی نکرده، انرژی می گیرد و شروع به جوانه زدن می کند.حس فرصتی برای دوباره زنگی کردن، رشت کردن و بزرگ شدن. این حسی است که من را به حرکت وامیدارد و به جلو هلم می دهد. همین ها است که عید را جذاب می کند. </description>
                <category>Am.Gh</category>
                <author>Am.Gh</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 15:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش 12 کتاب مورد علاقه من</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-12-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-qugnpjqr9wdm</link>
                <description>کتاب های زیادی بودن که من آنها را خواندم و با تک تکشان عشق کردم خیلی زیاد، و حتی برخی از آنها زندگی من را تغیر دادن. قطعا نمی توان همه آنها را در یک لیست جمع آوری کرد، حتی معرفی کوتاهی از آنها نمی تواند حقی که بر گردن من دارند و تاثیری که بر زندگی من گذاشتند را اداکند. ولی نمی توانم از لذت معرفی آنها هم چشم پوشی کنم پس از 12 شروع می کنم تا به مهم ترین کتاب (&quot;البته نه از نظر جذابیت چون همشون عالی اند، بلکه از نظر اهمیت برای من&quot;)برسم 12-دور دنیا در هشتاد روزمن با قلم ژول ورن پا به ادبیات کلاسیک گذاشتم. همه کتاب های او فوق العاده اند از سفر به ماه گرفته تا همین دور دنیا در هشتاد روز. ژول ورن با خلاقیت خود در زمان خودش به من گوش زد می کرد که انسان سقفی ندارد و می تواند به هر جایی برسددر کل این کتاب رو من به دوستاران کتاب های کلاسیک پیشنهاد می کنم 11-نارنیاهفت جلد داستان دنیایی که کاملا با دنیای ما فرق دارد برای چه کسی جذاب نیست. از ورود دو دوست و همسایه ،تا به تاج و تخت رسیدن چهار برادر و خواهر، همه بخش هایی از ماجراهایی هستند که در این دنیا با نظارت اسلان اتفاق می افتد.این کتاب پیشنهاد من به قشر دوستاران کتاب های تخیلی است (البته یه شاهکار دیگر هم داخل این لیست داریم)10-کوه های سفید مجموعه چهار گانه از جان کریستوفر با صحنه سازی عالی و ساخت محیطی جذاب ،تلنگری به زندگی امروزه ما میزند و وابستگی ما به تکنولوژی را زیر سوال می برد. ولی این موضوع در مقابل داستان جذاب و کامل این مجموعه نکته خاصی به شمار نمی آید.در کل این کتاب پیش نهاد من به کل جامعه کتاب خوان ها است 9- آقای روباه شگفت انگیزهرگز فراموش نمی کنم. این رمان اولیم رمانی بود که من خواندم و همین کتاب باعث شد که من عاشق کتاب خواندن شوم. آقای رولد دال آثار فوق العاده ای دارد مثل ماتیلدا و ... که همه آنها جذاب هستن.اوایل کلاس دوم بود که این کتاب رو خریدم و شبها تا ساعت 1 یا 2 شب در اتاقم بیدار می ماندم و این کتاب رو می خواندم.این کتاب رو من به کسی پیشنهاد می کنم که تازه به خواهد وارد دنیای کتاب ها شود.8-کتاب خانه آقای لمونچلومجموعه کتابخانه آقای لمونچلو مجموعه ای جذاب برای افرادی یه که به معما علاقه دارن. این کتاب رو من خیلی سال پیش خواندم ولی هنوز شیرینی آن در وجودم هست.من این کتاب رو به هرکسی پیشنهاد نمی کنم بستگی به سلیقه دارد.7- هری پاتریکی از شاهکار های قرن این مجموعه است. اصلا بعد از مدتی خواندن انگار صحنه ها دارند از جلوی چشمانمان رد می شوند. احتمالا خیلی ها هری پاتر را با فیلم هایش می شناسن، ولی به نظر من کتاب آن یک جذابت خاص و متفاوتی نسبت به فیلم آن دارد.من این کتاب رو به کسانی که فیلم های هری پاتر رو چه دیدند و چه ندیدند معرفی می کنم.6- شرلوک هلمزاین کتاب شاهکار سر آرتور کنن دویل است که شخصیت آن را به افسانه ای در تاریخ کتاب های جنایی تبدیل کرده، و همه طرفداران کتاب های جنایی را مجذوب خود کرده. من هم این کتاب و مجموعه آثار شرلوک هلمز را به شدت دوست دارم. این کتاب را من به جنایی خوان ها پیشنهاد می دهم (البته بعیده کسی که کتاب های پلیسی دوست داشته باشد و این کتاب را نخواده باشد)5-انجمن سری بندیکتمجموعه انجمن سری بندیکت داستان چند بچه است که برای ورود به مدرسه ای آزمون عجیبی می دهند ولی این تازه اول ماجرا است و اتفاقت عجیب تری پیش زوی آنها است.لازم به ذکر است که دیزنی از روی این کتاب یک سریال ساخته است که هرگز به پای کتابش نمی رسد.من این کتاب رو به ماجراجویان دنیای کتاب پیشنهاد می دهم.4- نظم زمانتمام کتاب هایی که تا الان معرفی کردم داستانی بودند، ولی از آنجایی که من به اندازه کتاب به فیزیک هم علاقه دارم، نتوانستم از معرفی آن صرف نظر کنم.این کتاب به برسی مفهوم زمان از دیدگاه علم فیزیک ولی به زبان ساده می پردازد.من این کتاب رو فقط به کسانی پیشنهاد می دهم که علاقه به فیزیک داشته باشند.3- آرتمیس فاولاگر قرار باشد یک کتاب رو هری پاتر مدرن بدانیم قطعا همین کتاب است. داستان سازی جذاب و صحنه سازی فوق العاده و شخصت سازی عالی تنها کمی از نقاط قوت این کتاب است.این مجموعه هشت جلدی می تواند دلیل خوبی برای بیدار نگه داشتن شما تا سحر باشد .من این کتاب رو به هیچ کس پیشنهاد نمی کنم زیرا اصلا نیازی به پیشنهاد دادن ندارد.2-کتاب باز هااگر کسی از من بپرسد چه شد که عاشق کتاب شدی جواب من این است: من کتاب باز ها را خوانده ام.این کتاب شاید بهترین کتاب در این لیست نباشد، ولی تاثیر گذار ترین کتاب در زندگی من بوده است.من به خاطر همین کتاب با خیلی از دوستانم آشنا شدم.این کتاب یک کتاب تمام و کمال است ، معما های عجیب و راز هاییی که باید فاش شود تنها قسمت هایی از این کتاب هستند.این کتاب را من به کسانی معرفی می کنم که عاشق معما و حل آن هستند.1- کتابی که هنوز نخوانده امهرگز نمی توان انتخاب کرد که کدام کتاب از بقیه بهتر است، ولی ما در دنیا چیزی به نام امید داریم امید اینکه یک کتاب خوب به دستم برسد تا از آن لذت ببرم و شاید همی چالش در ویرگول به من کمک کند تا کتاب های جدیدی برای خواندن انتخاب کنم.امید وارم لذت برده باشید!</description>
                <category>Am.Gh</category>
                <author>Am.Gh</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 11:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali15016/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-vt5ibu974vu4</link>
                <description>بعد از یک روز نسبتا سخت از مدرسه برگشتم هوا سرد و برفی بود بعد از اینکه لباس هایی که روشون برف نشسته بود رو عوض کردم با آخرین دونه کبریت در قوطی کبریت شومینه را روشن کردمکار هر روزم بود که کنار آتیش روی مبل مخصوص خودم تکیه بدم و برای چند لحظه از دنیای خودمون به دنیای کتاب ها برم  داخل مکاپات قهوه ریختمو گذاشتم روی گاز تا دم بیاید یه سر به قفسه کتاب هام زدم که به علت کم بود جا دو ردیف دو ردیف جلوی هم کتاب ها چیده شده بود می خواستم یه کتاب بردارم و بشینم و شروع کنم به خواندن که ناگهان چشم به دفتر انشای قدیمیم افتاد برش داشتم و به جلوی شومینه برگشتم قهوه گرم را توی یه لیوان آبی قشنگ ریختم و نشستم روی مبل و دفترم رو باز کردم داخل دفتر هر نوع داستانی نوشته بودم از داستان های عاشقانه گرفته تا داستان های پلیسی و معمایی ولی به نظر خودم بهترین نوشته ام بعد از اون داستانی که هرگز ننوشتم یه داستان بلند و عملاً یه رومان بود که هیچ وقت کاملش نکردم ولی امروز می خواهم یه داستان کوتاه و غمگین بخونم که خودم دوسش دارم البته بعید می دونم همه خوششان بیاد از پنجره به بیرون نگاه کردم یک منظره زیبای زمستانی بود که با دونه های برف تزیین شده بود و با گرمای اتاق حس خوبی بهم میدادشروع کردم به خواندن:چشم هایش که تار می دید را باز کرد سرش در می کرد . قایق نجاتی که توش بود روی آب اقیانوس بالا پایین می شد آرام دستش را روی پشانیش کشید و دستش کمی خونی شد هیچ چیز یادش نمی آمد انگار حافظه اش را از دست داده بود تلاش کرد با دقت بیشتر به اطراف نگاه کند ولی به جز آب در اطرافش نبود یه بارانی بلند که کمی خونی شده بود به تن داشت هی تلاش می کرد به یاد بیارد که چه اتفاقی افتاده ولی هیچ چیز به یاد نمی آوردهم گشنه بود هم تشنه ولی چیزی در قایق نبود در همین فکر بود که صدای آرام برخورد چیزی با قایق توجهش را جلب کرد به آب نگاه کرد یک بطری سبز رنگ با یک در چوب پنبه ای در آب بود بطری را برداشت و به داخل آن نگاه کرد به نظر می رسید که داخل آن یک تکه کاغذ باشد در بطری را باز کرد و کاغذ را از  داخل بطری در آورد و شروع به خواندن کرد دورن نامه نوشته بود :این آخرین حرف های من است  کاپتان کشتی که خدمه آن  بهش خیانت کردند و آن را در دریا رها کردند تا بمیرد منمی که در تمام عمر به آنها لطف و محبت کرده بودم و الان به خاطر پول محکوم به مرگ هستم این یک نامه درخواست نجات نیست چون زمانی من را پیدا می کنید که از من فقط یه بارانی مانده باشدبقیه نامه چون کمی آب داخل بطری رفته بود قابل خواندن نبود پیرمرد دلش به حال کاپتان سوخته بود و آرام قطره اشکی از چشمش جاری شد!غافل از اینکه او خود کاپتان بوده</description>
                <category>Am.Gh</category>
                <author>Am.Gh</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 13:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali15016/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-zjqczg4wdyy0</link>
                <description>می خواهم بنویسم.شاید برای قلم برداشتن دستانم به اندازه کافی بزرگ نشده باشد پس در لپتاپم را باز می کنم و به ویرگول می آیم جایی که نوشتن آزاد است آدم ها بی قید و شرط می نویسن از موضوعات علمی گرفته تا دل نوشته های بی بهانه جایی برای فرار از زندگی پر تلاطم و دست یابی به آرامش جایی برای بیان نظرات و با گوش جان شنیدن باز خورد ها و جایی برای شنیدن و دیدن آدم هایی که می نویسند چون لذت می برند.پس در ویرگول می نویسم حرف هایی که مثل باد در سرم می چرخند ولی شاید حرف برای زدن زیاد باشد خیلی زیاد ،ولی پیدا کردن موضوع سخت است چرا که موضوع اولین گام است و همیشه همین اولی گام سخت ترین گام و دومین گام سخت تر ...موضوع را نوشتن انتخاب می کنم زیرا هم به من آرامش و هم انرژی ادامه دادن می دهم پس شروع می کنم به نوشتن ، نوشتن در مورد این که چرا می نویسم!</description>
                <category>Am.Gh</category>
                <author>Am.Gh</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 15:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>