<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرعلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirali93</link>
        <description>من امیرعلی هستم. متولد اسفند 93 و اینجا از خاطرات و اتفاقات روزمره خودم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:20:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2945798/avatar/fj2YeT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرعلی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirali93</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوشنبه 15 آبان 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali93/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-15-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-1402-q9nxaqriwm6m</link>
                <description>امروز ساعت نه از خواب بیدار شدم. حالا بماند کار هایی که هر روز صبح انجام می دم مثل صبحانه خوردن ، نوشتن تکالیف و... رو تموم کردم. وقت مدرسه شد لباسم را پوشیدم و رفتیم مدرسه.تو صف بودیم. می‌شد گفت هر  پنج دقیقه به اندازه‌ی یک سال می‌گذشت. بعد از این که رفتیم کلاس به نظرتون اولین چیزی که دیدم چی بود؟ بله! هم کلاسی‌ام آران که احمق‌ترین و مردم آزارترین بچه‌ی جهان است! ( خب! حالا که با این احمق آشنا شدید، اگر دوست دارید در موردش بیشتر بنویسم لایک زیادی بخوره این مطلب) قرآن داشتیم.راستی! ما یک پسر تو کلاسمون داریم به اسم حمید که متاسفانه مشکل مغزی دارد. اول کلاس جیغ بسیار بسیار جانانه ای کشید و معلم گفت: بسم الله الرحمن الرحیم! اول کلاس جیغ می زنی؟زنگ تفریح اول سه نفر رو تو حیاط دستگیر کردم به چند دلیل متفاوت مثل کتک کاری و یکی از بچه ها رو هم بردیم دفتر !وقتی رفتیم کلاس ریاضی داشتیم که در مورد کسر زمین های کشاورزی مختلف بود.خب. یک سال بعد! وقتی زنگ تفریح دوم بود یکی از بچه ها رو به نام مهراد به خاطر دویدن با سرعت زیاد گرفتیم و آقای بهتاج ناظممان به خاطر دویدن من و مهراد تذکر داد. وقتی دو احمق دو قلو یعنی آران و شادمهر چقلی الکی من رو به آقای بهتاج کردند، در حالی که من هیچ کاری نکرده بودم. آقای بهتاج تو میکروفون اسم من را صدا کرد تا بروم پیش او و هزار تا نصیحت سرم خالی کرد. خیلی ناراحت شدم چون من هیچ کاری نکرده بودم و دوم آران که شرم‌آورترین نکته‌اش این که مامان من با مامان بی‌فرهنگ آران دوسته و این داره می ره رو اعصاب من و داره کم کم برام به یک مشکل روحی روانی تبدیل می شه.قراره چهارشنبه بیان خونمون! بگذریم نمی خوام زیاد بی‌ادب باشم ولی خب یه واقعیته.زنگ آخر علوم داشتیم بعد از این که زنگ خورد رفتیم خانه.لباس‌هام رو عوض کردم و شام خوردم و بعد رفتم حموم. بعد از این که از حموم در اومدم کمی استراحت کردم و یه شعبده بازی واسه مامانم انجام دادم. و الان ساعت ده و ربع شب کار من تمام شد.</description>
                <category>امیرعلی</category>
                <author>امیرعلی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 23:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکشنبه 14 آبان 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali93/%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-14-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-1402-vtv7ncza78cc</link>
                <description>از خواب بیدار شدم. ساعت هشت و نیم صبح بود. رفتم دستشویی و بعد اومدم و تکالیفم رو نوشتم. ساعت یازده شد. صبحانه آماده بود. پرده رو کنار زدم. هوا آفتابی بود. آخیش! من عاشق هوای آفتابی هستم. صبحانه‌م رو خوردم. ساعت دوازده شده بود. برنامم رو گذاشتم، لباس فرمم رو پوشیدم و به سمت مدرسه راه افتادم.جشن دانش‌آموز داشتیم. وارد مدرسه شدم. یک ساعت تمام ایستاده بودم. کلی کارهای جالب کردیم. مثل مسابقه ، آهنگ ، تبریکات مختلف و... خیلی حس خوبی داشتم! وقتی داشتم از پا در می‌اومدم و جفت پاهام داشتن قطع می‌شدن، جشن تموم شد.زنگ تفریح اول را کیف به پشت گذروندیم! بعد رفتیم کلاس. قرآن داشتیم. زنگ تفریح دوم خوراکی خوردیم و یکی از بچه ها رو که خون دماغ شده بود بردیم دفتر.زنگ آخر دیکته و هدیه داشتیم. زنگ که خورد رفتیم خونه.وقتی رسیدم خونه لباسام رو در آوردم و شروع به بازی با گوشی کردم. بعدش عصرونه خوردم و بعد رفتم کلاس زبان آنلاین. جلسه اول خیلی باحال بود و استاد خوبی داشتیم.بعد از کلاس زبان شام خوردم و بعد با مامانم مار و پله بازی کردم. و الان ساعت ده دقیقه به یازده شب نوشتن این مطلب تموم شد.</description>
                <category>امیرعلی</category>
                <author>امیرعلی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 23:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه 13 آبان 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali93/13-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-1402-l84pctadeamd</link>
                <description>از خواب پریدم! ساعت تازه هفت صبح بود ! رفتم آب خوردم و سعی کردم بخوابم. اما مگر خوابم می برد دوباره رفتم آب خوردم و بعد رفتم دستشویی. ساعت هنوز هفت و نیم صبح بود. نمی‌خواستم دراز بکشم تو تختم و همه‌اش وول بخورم. برای همین کتاب محبوبم بچه چلمن رو برداشتم و خوندم. واقعا کتاب خفن و باحالیه!بالاخره ساعت هشت و نیم زنگ ساعتم خورد. بلند شدم و رفتم مامانم رو بیدار کنم. ساعت نه دست و صورتم رو شستم و آماده‌ی شروع یک روز تازه شدم. رفتم و تکالیفم رو نوشتم. خوشبختانه وقتی دستم داشت قطع می‌شد تکالیفم تمام شد. رفتم با گوشی بازی کنم.ساعت دوازده شد و باید می‌رفتم مدرسه. برنامه‌م رو گذاشتم، لباس‌هایم را پوشیدم و آماده‌ی رفتن به مدرسه شدم. هوا ابری و بارانی بود. اوه من از هوای ابری و بارانی متنفرم!استرس داشتم چون قرار بود امروز تنهایی وارد مدرسه شوم. اما با قدم‌هایی محکم و شجاعانه وارد مدرسه شدم و این خیلی بهم اعتمادبه‌نفس داد!در کلاس را زدم. وارد شدم و به معلممان خانم نادعلی سلام کردم. او هم به من سلام کرد.زنگ اول قرآن داشتیم. کتابم را گذاشتم روی میز. درسمان در مورد همزه بود یعنی این ء.زنگ تفریح خورد و با دوستم علی رفتیم پیش آقای کاظمی، ناظممان، تا ببینیم امروز هم برایمان مسئولیتی سراغ دارد یا نه؟اوه راستی من و علی معاون آقای کاظمی هستیم! رفتیم تو حیاط مدرسه و گشت می‌زدیم. زنگ تفریح اول خیلی کسل‌کننده بود. بعد از این که وارد کلاس شدیم علوم داشتیم. درسمان در رابطه با جرم و حجم بود. همچنین یاد گرفتیم که گاز چیست. بالاخره زنگ تفریح دوم خورد و وقتی رفتیم به آقای کاظمی کمک کنیم. آقای کاظمی گذاشت خوراکی‌هایمان را در سالن بخوریم! زنگ تفریح دوم که تمام شد و صف وایستادیم، من و علی صف‌های کلاس سوم و اول را مرتب کردیم و بعد در را باز کردیم و نمی‌گذاشتیم بچه ها بی‌نظمی کنند.زنگ آخر فارسی داشتیم. زنگ که خورد بچه‌ها هجوم بردند سمت حیاط، البته به جز من. آقای کاظمی به من به عنوان یکی از منظم‌ترین بچه‌های مدرسه کارت انتظامات داد. وقتی آمدم خانه دست‌هایم را شستم و بعد با گوشی بازی کردم.و الان ساعت هشت و ده دقیقه نوشتن این مطلب به اتمام رسید.</description>
                <category>امیرعلی</category>
                <author>امیرعلی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 20:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه 12 آبان 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali93/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-12-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-1402-dqyrofq4boia</link>
                <description>امروز از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم و آماده ی یک روز جدید شدم. رفتم سراغ لپ‌تاپم و تو کلاس کارافرینی شرکت کردم. اوه راستی! من کلاس کارآفرینی هم میرم که خیلی باحاله. بگذریم. بعد از این که یک ساعت و نیم پشت لپ‌تاپم بودم و داشتم نابینا می‌شدم، کلاس تموم شد و رفتم و صبحانمو خوردم.امروز ساعت یک و نیم ظهر با دوستم طاها قرار پارک داشتم. رفتیم پارک و تا ساعت پنج آن جا بودیم! کلی کار باحال کردیم. مثلا رفتیم ترامپولین، سرسره ی بادی، زمین بازی و حتا رستوران! خیلی خوش گذشت. وقتی رسیدم خونه لباسهام رو عوض کردم. دراز کشیدم روی تختم و کمی استراحت کردم. و بعد هم نشستم و این پست کوتاه رو از روزم براتون نوشتم.</description>
                <category>امیرعلی</category>
                <author>امیرعلی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 19:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره خودم و این صفحه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirali93/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-bsk5vjhaenjp</link>
                <description>سلام ، اسم من امیرعلی است.من 9 سالمه و متولد اسفند ماه سال 1393 هستم.مامان من معمار و بابام هم مهندس است.من عاشق ماشین ها هستم و تمام وقت خالیم رو یا برای داستان نویسی برای شما می گذارم یا برای مطالعه درباره‌ی ماشین ها.وقتی کلاس اول و دوم بودم خیلی برای مدرسه استرس داشتم.همیشه می گفتم : مامان تو مدرسه باش ، مامان زنگ تفریح رو بیا ، مامان می ترسم نیای دنبالم و... اما الان که کلاس سوم هستم استرسم خیلی کمتر شده.من دو هدف از نوشتن این کتاب دارم:1. به بچه هایی که برای مدرسه استرس دارن کمک کنم.2. سرگرم بشم و بتونم شما ها رو هم سرگرم کنم.پس بزنید بریم تا کلی ماجرای باحال تجربه کنیم!</description>
                <category>امیرعلی</category>
                <author>امیرعلی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 22:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>