<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amirali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amiraliamhh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:10:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367/avatar/4MZrTw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amirali</title>
            <link>https://virgool.io/@amiraliamhh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس #10: مشکلات روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-10-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-pzqmw0edgylv</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...والا اون موقع که لنگ پول اجاره خونه بودیم و پولمون به بیشتر از روزی یه وعده غذا نمی‌رسید، توی شبکه‌های اجتماعی و اینور اونور ازین تصاویر مسخره می‌دیدیم که یه سری آدم پولدار مثلا افسرده‌ن و یه سری آدم فقیر تو خوشحالی دارن زندگی می‌کنن. ما که اون موقع در عین فقر، افسرده بودیم. همون موقعشم با خودم می‌گفتم ترجیح می‌دم پولدار و افسرده باشم تا فقیر و افسرده. که البته برای هر آدم معقولی یه جمله کاملا معمولی محسوب می‌شه. بماند. از بدبختیای جدید بگم.آقا ما ۴-۵ سالی در حال سگدو زدن بودیم. از این شرکت به اون شرکت. بعضی وقتا همزمان با ۳ تا شرکت کار می‌کردم، یکی تمام وقت دو تا پروژه‌ای. پول خوبی هم در میاوردم حقیقتش. از استرس اجاره خونه رسیدم به جایی که جدی نمی‌دونستم با پولام چیکار بکنم. توی ۲۲ سالگی یه خونه مجردی تر تمیز و نوساز اجاره کرده بودم. خرج روزمره و ماهیانه و سالیانه شوخی بود. اگر راننده اسنپ می‌گفت آقا تو این دوره زمونه مردم نون ندارن بخورن، می‌گفتم خب شیرینی بخورن.سرتونو درد نیارم، حاصل اون ۴-۵ سال کار کردنو کار کردنو کار کردن، این شد که به خودم اومدم دیدم نه تنها هیچ دوستی ندارم، بلکه انگار نحوه ارتباط برقرار کردن با آدما هم یادم رفته. هیچ ایده‌ای ندارم چطوری باید با آدما توی یه فضای دوستانه صحبت بکنم. وقتی دوستای دوران بچگی و مدرسه رو از دست دادی، چطوری قراره دوست جدید پیدا کنی؟توی این مطلب قراره جوابشو بهتون بدم. خخخخ. نه. خودمم مثل خر گیر کردم. هیچ ایده‌ای ندارم چطوری باید توی بزرگسالی دوست جدید پیدا کرد. دنیا به حدی سریع داره عوض می‌شه که انگار هنوز کسی جواب یه سری سوالارو پیدا نکرده. چطوری توی این دوره زمونه، با یه نفر که اون سر دنیا نشسته تماس تصویری می‌گیری، ولی از بین این ۸ میلیارد آدم یه دوست معمولی نمی‌تونی پیدا کنی؟ مشکل از منه؟ احساس می‌کنم دنیا عوض شده ولی کسی به من خبر نداده.ای کاش می‌شد مثل دوران بچگی بری به یکی بگی «با من دوست میشی؟» و سر و ته قضیه رو هم بیاری. نیازی به توییتر و اینستاگرام و این چرندیاتم نبود. اینترنت داره بشریت رو نابود می‌کنه.این حس تنهایی رو کی می‌تونه شکست بده؟ دنیا برای آدمایی ساخته شده که یه سری حداقل‌هارو دارن. مثل خانواده‌ای که عاشقت باشن. خانواده‌ای که واقعا بهت اهمیت بدن. تنها دووم آوردن نزدیک به غیرممکنه. میگن برو از خانواده کمک بگیر. نیست آقا. ندارم. نیست. برو از دوستات کمک بگیر. کدوم دوست؟ می‌گم نیست. من چطوری باید می‌دونستم اگر بخوام خودمو از فقر بکشم بیرون روابط اجتماعیم قربانی می‌شن؟ یه بار زندگی کردن عادلانه نیست. من تازه دارم متوجه اشتباهاتم می‌شم، ولی حس می‌کنم دیره.</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 03:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: 9# مصاحبه با شرکت خارجی</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-t3klvmllrvzh</link>
                <description> به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ... چند وقت پیش که مجبور شدم لپتاپ ۳.۵ میلیونی که توی دیجیکالا بوکمارک کرده بودم رو بخاطر افزایش قیمت دلار ۸ میلیون بخرم، به این نتیجه رسیدم پول دراوردن به تومان راه حل خیلی خوبی نیست، برای همین شروع کردم به رزومه فرستادن به شرکت های خارجی، به این امید که یه کار ریموت خوب پیدا کنم و به دلار حقوق بگیرم. یک سری از شرکت ها خلاصه ی حرفشون این بود که چون تو ایران زندگی می کنی نمی تونیم حقوقتو بزنیم و بنابراین از کار خبری نیست. اما بالاخره یک نفر جواب داد و با ایرانی بودنم هم اوکی بود. این آقا اسمش «اِمیل» بود، مدیر یک شرکتی که در حال ساخت یک ابزار برای دیزاینر ها بود. در ادامه داستان مصاحبه م رو تعریف می کنم.مصاحبه قرار بود ساعت ۳:۳۰ عصر به وقت ایران باشه، من به خاطر خنگ بودنم تفاوت am و pm رو درست فرض نکردم و فکر کردم مصاحبه ساعت ۳:۳۰ شبه، بنابراین مصاحبه رو از دست دادم. امیل بهم ایمیل زد و گفت که صبر کرده، ولی من جواب تماسشو ندادم، معذرت خواهی کردم و قرار مصاحبه رو گذاشتیم برای ساعت ۸ به وقت تهران.ساعت ۸ شد،‌منم همینطوری منتظر بودم که تماس بگیره، که گرفت. اولش یه کم هِلو هاو آر یو کردیم و مطمئن شدیم که صدای همدیگه رو می شنویم. پرسید حال و احوال چطوره که با I&#x27;m doing great جواب دادم. در این لحظات ابتدایی چنان لهجه ی صریح بریتانیایی قشنگی داشتم که خودم داشتم لذت می بردم، دلم می خواست مکالمه رو قطع کنم و برم به اعضای خونواده اعلام کنم از امروز قراره فقط انگلیسی حرف بزنیم. به هر حال، حال و احوال کردن تموم شد.امیل شروع کرد درباره سابقه ی خودش و اینکه چیکار می کرده و الان چیکار می کنه حرف زد. آقای امیل، کارمند سابق فیسبوک بود، سه سال اونجا کار کرده و توی تیم React Native بود. حالا هم از فیسبوک اومده بود بیرون که بیزینس خودشو راه بندازه. بعدش ازم خواست که درباره خودم حرف بزنم. یه دو دوتا کردم و دیدم رزومه ی من به اونجای رزومه ی آقای امیل هم نمیرسه، اعتماد به نفسم تخریب شد، لهجه ی انگلیسیم به کلی به هم ریخت و طوری انگلیسی صحبت می کردم که انگار عضو یه قبیله ی بدوی تو مرکز آفریقام که موقع رقص دور آتیش گرفتن با چوب زدن تو کمرش و مجبورش کردن انگلیسی حرف بزنه. به وضوح از فعل و فاعل و مفعول و هر چیز دیگه ای که بر وزن فَعَلَ باشه استفاده نمی کردم. یه کم از رزومه ی خنده دار خودم تعریف کردم.امیل اولش نشسته بود روی صندلی و داشت حرف میزد، بعد از اون معرفی مضحکانه ای که داشتم، لپتاپ رو گذاشت روی اپن آشپزخونه و رفت واسه خودش قهوه درست کنه. صدای قهوه ساز میومد و منم توی اون سر و صدا داشتم با داد و بیداد از خودم تعریف می کردم. این حرکتش اون چند قطره اعتماد به نفسی که تو وجودم مونده بود رو هم ریخت تو فاضلاب.بعد از اینکه حرفام تموم شد، در حالی که قهوه دستش بود اومد جلوی لپتاپ، و گفت نظرت در مورد دیزاین چیه؟ با دیزاینرای زیادی کار کردی؟! گفتم با چندتایی کار کردم، ولی علاقه ای بهش ندارم. یه کم نگاه کرد و گفت می دونی که قراره روی یه محصول مربوط به دیزاینرا کار کنی؟ گفتم آره، ولی ترجیح میدم صرفا کارهای برنامه نویسیشو انجام بدم. بازم ناامیدانه نگاهم کرد، پرسید سوالی راجع به محصولی که داریم می سازی نداری؟ در کمال وقاحت جواب دادم «نه!». این تیر خلاص بود به مکالمه، ازم تشکر کرد و گفت دوباره باهات تماس می گیرم (حتما!). کل مکالمه ده دقیقه طول کشید و چیزی که متوجه شدم این بود: واضحا رزومه ی من قوی نبود در مقایسه با رزومه ی اون، ولی تنها چیزی که باعث شد انقدر مفتضحانه مصاحبه تموم بشه، عدم توانایی مکالمه به زبان انگلیسی بود. داشتم تو چرندیات دست و پا می زدم. یه سری کلمات بی سر و ته رو ردیف کرده بودم و فقط می گفتم، هول شده بودم و خلاصه به توانایی های تکنیکالم نباختم! به عدم توانایی مکالمه به انگلیسی باختم! بدم باختم!تنها چیزی که در حال حاضر بهش فکر می کنم اینه که یه مدت یادگیری برنامه نویسی و فریمورکای لعنتی جاوااسکریپت که هر ثانیه دو برابر میشن رو بذارم کنار و تمام وقتم رو بذارم روی یادگیری مکالمه به انگلیسی. توصیه ی من به شما جوان ها هم همینه!</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2019 20:41:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #8 زندگی عادلانه نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xpu3vjtgxkvt</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...بعد از دو هفته مصاحبه با شرکت‌های متخلف، امروز بالاخره با شرکت جدیدی قرارداد بستم. یادمه که پارسال همین موقع توی یه شرکت دیگه کار می‌کردم، یکی از همکارها داشت با آب و تاب تعریف می‌کرد که دوستی داره که خیلی توی کارش حرفه‌ایه و فلان قدر هم حقوق می‌گیره، ما هم با دهان باز داشتیم نگاه می‌کردیم و همه ته دلمان آرزو می‌کردیم یک روز بتوانیم همانقدر حقوق بگیریم!دیروز حقوق و مزایایی که برایش قرارداد امضا کردم، از آن چیزی که روزی آرزویش را داشتم خیلی خیلی بیشتر بود. شاد و مسرور در حال برگشت به خانه بودم و می‌خواستم زودتر برسم تا همه چیز را تعریف کنم. از موقعیت شغلی جدیدم و محیط کارم تعریف کنم و ... . خیلی به این موفقیت افتخار می‌کردم، چون واقعا برایش زحمت کشیده بودم. توی این سه سال، تمام دوستانم را از دست دادم ولی حاضر نشدم از پای کامپیوتر بلند شوم! آن موقع فکر می‌کردم اگر تمام زمانم را به یادگیری برنامه نویسی اختصاص دهم در آینده موفق می‌شوم. الان در مقایسه با اطرافیانم آدم بسیار موفقی هستم، ولی بهایش از دست رفتن تمام دوستان و روابطم بود. از این سه سال هیچ خاطره‌ای جز نشستن پای کامپیوتر و رفتن و برگشتن به شرکت‌های مختلف ندارم. یه جورایی به خودم حق میدادم که به خودم افتخار کنم، آخر سر نتیجه‌ی چیزی را داشتم می‌دیدم که برایش خیلی چیزها را فدا کرده بودم.در حال نزدیک شدن به خانه بودم که یک ماشین BMW از کنارم رد شد و کمی جلوتر از من پارک کرد. پسری هم سن و سال خودم از ماشین پیاده شد. لباس‌های گشاد و تیریپ رپی! من این فرد رو می‌شناختم. خانه‌شان دقیقا روبروی خانه ما بود. بعضی روزها در جمع دوستانه بچه محل‌ها با هم حرف می‌زدیم. می دانستم که تازه کنکور داده است و دانشگاه می‌رود. پس اگر دانشگاه می‌رود و نمی‌تواند کار کند، چطور پول آن ماشین را پرداخته است؟ خب جواب واضح است، پدر گرامی. افراد حق دارند که ثروتمند شوند، همچنین حق دارند که ثروتشان را به فرزندانشان ببخشند. همه چیز کاملا منطقی‌ست! تنها چیزی که در آن لحظه داشتم بهش فکر می‌کردم این بود که آیا این فرد هم سه سال از عمرش را فدا کرده است که چیزی را بدست آورد؟ آیا تا آخر عمرش مجبور به انجام چنین کاری خواهد شد؟ آیا اصلا کارمند و کارگر بودن را تجربه می‌کند یا قرار است بعد از پایان دانشگاه یکباره شود مدیر شرکتی که خودش تاسیس کرده؟نه این دوست‌مان گناهکار است، نه ما، نه پدر او و نه پدر ما! تنها چیزی که می‌خواهم بگویم این است: زندگی عادلانه نیست! چیزی که شما سال‌ها برای بدست آوردنش باید تلاش کنید را بعضی‌ها از همان اول تولد دارند! سال‌ها باید تلاش کنید تا با پول‌هایتان یک شرکت تاسیس کنید. بعضی‌ها به پدرشان تلفن می‌کنن و این پول را می‌گیرند. اگر ورشکست شوید به زندگی کارمندی بازمی‌گردید، ولی آن‌ها اگر ورشکست شوند برمی‌گردند پیش پدرشان، دوباره پول می گیرند!اگر خودمان را در حال رقابت با همسن‌هایمان در نظر بگیریم، باید بگویم که این رقابت هیچوقت عادلانه نخواهد بود. همیشه بعضی ها هستند که در هنگام شروع رقابت از ما جلوتر هستند. ماهایی که از همان هنگام شروع عقبیم باید بیشتر تلاش کنیم، وقتمان را هدر ندهیم تا زمان مسابقه تمام نشود، از منظره لذت نبریم، کم نیاوریم.</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Wed, 21 Nov 2018 18:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #7 شتاب‌گیرنده چیست و چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-7-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-wpkyfcnq1zvf</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...یه کتابی رو داشتم می‌خوندم به اسم «پول نو: چگونه با کمک کردن به دیگران ثروتمند شویم؟» (از اپلیکیشن کتابراه می‌تونید تهیه کنید، با اینکه من نمره بالایی به این کتاب نمی‌دم!) و ذهنم خیلی رفت سمت مسائل استارتاپی. داشتم با خودم درباره استارت‌آپ‌های ایرانی و شتاب‌دهنده‌ها فکر می‌کردم، که ناگهان تمام مشکلاتی که توی شرکت‌ها و استارتاپ‌های مختلفی که تا حالا توشون بودم وجود داشت، اومد جلوی چشمم.من سن زیادی ندارم و تا حالا مجموعا حتا یک سال هم توی استارتاپ‌ها نبودم (بیشتر محیط‌های شرکتی بودم!) ولی توی همون یکی دوتا استارتاپ به اندازه چند ده سال حرص خوردم و زدم تو سر خودم!قضیه اینه که فضای استارتاپی ایران (خارج رو نمی‌دونم چون تا حالا نبودم!) پر هست از توهم. توهم پولدار شدن، توهم خوب پیش رفتن همه‌ی کارها، به وجود نیومدن هیچ مشکلی و ... .چیزی که تا اینجا دستگیرم شده اینه: فرض کنید دنبال کار می‌گردید. می‌رید برای مصاحبه‌ی کاری و با رئیس شرکت صحبت می‌کنید. در حین مکالمه متوجه می‌شید که صاحب شرکت (که همون سرمایه‌گذار اصلی هست) علاقه‌ی زیادی به فضای استارتاپی داره، هر روز سایت و اپلیکیشن رقبا و استارت‌آپ‌های خارجی رو بررسی می‌کنه و پول زیادی هم داره. چیزی که دستگیرتون می‌شه اینه که رئیس شرکت یک فرد علاقه‌مند به دنیای تکنولوژیه که تا حالا توی این فضا نبوده، ولی خیلی دوست داره از سرمایه‌ای که داره استفاده کنه و یه تیم نرم‌افزاری و تیم بازاریابی جمع کنه و استارتاپ خودشو راه بندازه. حالا توی این شرایط شما باید چیکار کنید؟ آفرین، فرار!مشکل اون جاست که در اکثر مواقع، صاحبان شرکت‌ها و سرمایه‌گذارها هیچ علاقه‌ای به یادگیری ندارن، به شنیدن مشکلات علاقه ندارن، جز تشویق و تحسین دوست ندارن بشنون، مشکلات پروژه و شرکت رو به چشم از زیر کار در رفتن پرسنل می‌بینن و از یه تیم چهار نفره‌ی برنامه نویسی انتظار دارن در حد سه چهار تا شرکت برنامه نویسی کار بکنن. تصور اینه که: من پول دارم، پس بقیه‌اش مهم نیست! این تیم‌هایی که توی شتاب‌دهنده‌ها می‌بینید هم اکثرا همین هستن، با این تفاوت که جمله‌ی آخر پارگراف بالا یه کم تغییر می‌کنه و می‌شه: «من ایده دارم، پس بقیه‌اش مهم نیست!».یه کم که توی این فضا باشید، متوجه می‌شید این فضا پر شده از آدم‌هایی که احاطه‌ای روی موضوع ندارن، نمی‌دونن از کجا باید شروع کنن و نمی‌دونن چطوری باید یه تیم خوب جمع کنن. حتا نمی‌دونن یه تیم متشکل از افراد با چه تخصص‌هایی لازم دارن، پیدا کردن افراد متخصص بماند!اینا همه مقدمه بود، برم سر اصل مطلب! فقط قبلش:شتاب‌دهنده چیه؟:‌ به زبان ساده، شما یه ایده و یه تیم دارید (شاید محصول اولیه هم داشته باشید)، ولی سرمایه چندانی ندارید (این سرمایه ممکنه فقط مالی نباشه، مثلا شاید شما از نظر کانکشن فقیر حساب بشید!)، شتاب‌دهنده روی شما سرمایه‌گذاری می‌کنه، افرادی که متخصص این کار هستن رو در اختیار شما می‌گذاره تا کمکتون کنن، یه سری چیزایی که نمی‌دونید رو بهتون آموزش می‌ده و فضای کار هم در اختیارتون می‌ذاره تا بتونید تیمتون رو مستقر کنید، به سرمایه‌گذارهای دیگه معرفیتون می‌کنه و هزاران جوایز ارزنده‌ی دیگر.این برای گروهی بود که می‌گفتن «ایده دارم، پس بقیه‌اش مهم نیست!». اما اون گروهی که می‌گفتن «پول دارم پس بقیه‌اش مهم نیست!» چی؟! حالا بنده مفهوم شتاب‌گیرنده رو پیشنهاد می‌کنم! (انصافا اگر با این ایده حال نمی‌کنید فقط نقد کنید، یه جوری نکوبید که کلا ناامید بشم، به جوونیم رحم کنید!). آقا من می‌گم مثلا یه سری شرکت‌های شتاب‌گیرنده ایجاد بشن،‌ که بشن مجموعه‌ای از افراد متخصص. مثلا متخصص دیجیتال مارکتینگ، برنامه نویس وب و اپ، تیم بازاریابی، متخصص توسعه کسب و کار، گرافیست و ... . شوگرددی قصه با پول و ایده میره توی شتاب‌گیرنده، ایده رو میگه. شتاب‌گیرنده یا ایده رو قبول می‌کنه یا نه، اگر قبول کرد، یه سری محاسبات پیچیده انجام می‌دن (حالا، لازم نیست خیلی هم پیچیده باشه) و قیمت تقریبی برای رسوندن اون ایده به یه بیزینس درآمدزا رو هم می‌گن، یه درصدی از سهام اون استارتاپ رو هم می‌گیرن (حالا این قضیه‌ی سهام ایده‌آل خود منه! وگرنه احساس می‌کنم یه کم زیادی داره از جیب اون بابای سرمایه‌گذار میره، اگر خواستید ایده رو پیاده کنید می‌تونید بیخیال سهام شید:) ) و استارتاپ رو به اون مرحله‌ی از پیش تعیین شده (مثلا مرحله‌ای که توش ۱۰۰۰ مشتری ثابت ماهیانه ۱۰۰ هزارتومان خرید می‌کنن) می‌رسونن. بعدشم یه تیم مناسب برای ادامه‌ی بیزینس جفت و جور می‌کنن و بیزینس رو با اسباب اثاثیه‌ش (کارمندای جدید!) تحویل سرمایه گذار می‌دن خودشونم با سرمایه‌گذار خداحافظی می‌کنن و می‌رن سراغ سرمایه‌گذار و استارتاپ بعدی. چیزی که تو ذهنم هست خیلی بیشتر از اینه، ولی مقاله خیلی طولانی می‌شه. فعلا خدانگهدار : )</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jun 2018 17:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #6 فوبیای بازنشستگی تکنولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-6-%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-a4m1afnsjau4</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای   نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...فرض کنید در شرکت نشسته اید. پروژه ی جدیدی در راه است. معماری سیستم به گونه ای است که تکنولوژی مورد استفاده بر عهده ی خود برنامه نویس گذاشته شده است (فرض کنید از معماری میکروسرویس استفاده می کنید).یکی از PHP استفاده می کند، یکی از .NET، دیگری از جاوا و ... . شما؟ شما می خواهید از فورترن استفاده کنید! واکنش دیگران چه خواهد بود؟ لبخندهای تلخ، سوالاتی مانند فورترن چیه؟اصلا باهاش میشه این کارو کرد؟ و الی آخر. من خودم هیچ چیزی از فورترن نمی دونم و نمی دونم اصلا میشه در حال حاضر باهاش کار مفیدی کرد یا نه. ولی بحثم سر اینه، تکلیف کسانی که ۱۰ سال پیش در دانشگاه یا هرجای دیگری و به هر وسیله ای فورترن را یاد گرفتند، چیست؟ همه چیز را بریزند دور؟ دیگر استفاده نکنند؟ آیا باید تجربیات خود در فورترن را کنار بگذارند و به یک زبان برنامه نویسی پرکاربردتر رو بیاورند؟حالا بحث تکنولوژی را فراموش کنید. فرض کنید شما استاد خطاطی هستید. آیا هر روز برای آپدیت نستعلیق سرچ می کنید؟! نه! متاسفانه یا خوشبختانه، تکنولوژی از آن حوزه هایی است که همواره در حال تغییر است. ما در دنیایی زندگی می کنیم که با انفجار اطلاعات روبروست. اینطوری نیست که شما خطاطی را یادبگیرید و دیگر آپدیتی در کار نباشد. باید به روز بمانید.فوبیای بازنشستگی تکنولوژی من هم از همین جا می آید. فرض کنید من مشغول یادگیری c++ هستم. از کجا معلوم که این زبان چند سال دیگر بازنشسته نشود؟ از کجا معلوم که زبانی مانند Rust جایگزین آن نشود؟ چطور می توانم مطمئن باشم اگر پنج سال در یک حوزه وقت بگذارم، می توانم تا آخر عمر از کنارش نان بخورم؟ باید بگویم که دنیای تکنولوژی در حال گذر است، یا در جهت جریان آب شنا می کنید، یا این که کنار زده می شوید! حالا بحث را عوض کنیم. قانون مور که می دانید چیست؟ اگر نه، ویکیپدیا توضیح مختصر و مفیدی داده است که خوب است بخوانید. بر اساس قانون مور، روند بهینه شدن پردازنده ها (نسبت مساحت به تعداد ترانزیستورها) هر دو سال دو برابر می شود. یعنی هر دو سال، پردازنده ها دو برابر ترانزیستور بیشتری را در همان مساحت قبلی جا می دهند. جالب است بدانید طبق همان مطلب ویکیپدیا، این رشد به دلیل محدودیت های فیزیکی در سال ۲۰۲۰ متوقف خواهد شد. یعنی در سال ۲۰۲۱ نباید منتظر چیز فوق العاده ای از طرف اینتل باشید!دوستان خارجی‌مان که در زمینه تکنولوژی فعالیت می کنند، دست به کار شده اند و به چیزهایی مانند کوانتوم کامپیوتینگ و بیوکامپیوتینگ روی آورده اند و آن ها را گسترش می دهند تا بر این محدودیت فیزیکی غلبه کنند. ده سال دیگر را تصور کنید. یک پروژه ی جهانی در حال اجرا است که همه ی کشورها دارند در آن مشارکت می کنند. انتخاب تکنولوژی بر عهده ی خود کشورهاست. همه کشورها از کامپیوترهای کوانتومی با قدرت های باورنکردنی استفاده می کنند. ایران؟ کامپیوترهایی که با استفاده از پردازنده های خریداری شده از اینتل ساخته شده اند!حالا، ترس من از روزی است که در ایران، نه یک زبان برنامه نویسی، بلکه کل تکنولوژی بازنشسته شود! شاید خیلی بدبینانه به نظر برسد، ولی جهان سریع تر از آن چه که به نظر می رسد در حال پیشرفت است. می ترسم روزی برسد که در کشورهای خارجی کامپیوترهای کوانتومی خرید و فروش شود و ماشین ها پرواز کنند و ما همچنان در حال اعتراض به قوطی های متحرک سایپا باشیم. در کمال ناامیدی باید بگویم که من با شرایط فعلی، فکر نمی کنم در آینده هم موفقیتی کسب کنیم! بیشترین اعتراض من به استارتاپ هاست و واقعا نمی دانم کجای کار اشتباه است. چرا کسی در زمینه ی خودروهای خودران فعالیت نمی کند؟ (بله، منم اون ویدئو رو دیدم که خودروی خودران ساختن توی کیش تستش می کنن. برید خودروهای اسپرت خودران رو توی یوتیوب ببینید و به حال تفاوت اون با این خودرو گریه کنید). این جاست که دوست دارم بگویم ای کاش من همه بودم، با همه مغزها تحقیقات علمی می کردم و استارتاپ می زدم! خلاصه که، امیدوارم همگی با هم دچار بازنشستگی نشیم! در آخر هم، امیدوارم من چیزی رو از دست داده باشم و استارتاپ های خوبی توی این زمینه ها در حال فعالیت باشن که من ندیدم.</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2018 00:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتاپ جای بچه هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hmseubcqjjy9</link>
                <description>این مطلب قرار بود کامنتی باشه زیر پست یکی دیگه از مطالب سایت ویرگول، ولی انقدر طولانی بود که خودش تبدیل به یک مطلب جداگانه بشه!آقای کسری هاشمی (@kolah_siaah) مطلبی نوشته بودن با عنوان «استارتاپ جای بچه ها نیست». این مطلب رو من قبلا خونده بودم (بله! من هم قبلا توی شتابدهنده ی سریر بودم:) ). همون موقع که این مطلب رو توی گروه تلگرامی منتشر کردن می خواستم نظر خودم رو بگم ولی بنا به دلایلی این کار رو نکردم. الان لازم دیدم نظر شخصی خودم رو بگم (به جان خودم بدون هیچ قصد و غرض و دشمنی ای!).توی مطلبشون دو تا دلیل آوردن برای اینکه استارتاپ جای بچه ها نیست، من بعدا به اون ها می پردازم. فعلا بهتره تعاریفم از یک سری کلمات رو بگم. استارتاپ چیست؟!نمی دونم! شاید بگید «تو که نمی دونی خب واسه چی اصلا نظر میدی؟!»حقیقتش اینه که من الان نزدیک به سه ساله که خیلی درگیر استارتاپ هام و خیلی دارم در موردشون مطالعه می کنم. یک سال هم هست که توی استارتاپ های مختلف مشغول به کار شدم. چیزی که من از خوندن مقاله های مختلف خارجی و داخلی فهمیدم، اینه که اشتراک نظر خاصی روی اینکه استارتاپ چیه وجود نداره. تنها چیزی که بین همه ی استارتاپ ها مشترکه اینه که یه عده دور هم جمع میشن و بعد از مدتی به درآمدزایی می رسن یا ورشکست میشن. در واقع هیچکسی نیست که بگه استارتاپ «اینه» و بقیه باهاش موافقت کنن غیر از توی یکسری کلمات کلیدی خاص.شبکه ی ارتباطی چیست؟اگر توی لینکدین ۲۰۰۰ کانکشن دارید، پس به طور بالقوه دو هزار نفر هستن که می تونن پست شما رو لایک کنن! البته مفهوم دیگش اینه که می تونید راحت تر و با هزینه کمتر دیده بشید. اما شبکه فقط به این معنی نیست. به نظر من شما موقعی شبکه ی خوبی دارید که یه همچین سناریویی در موردتون صدق کنه:- بچه ها یه ایده ی خیلی ناب تو ذهنمه می خوام عملیش کنم.+ ایول آقا بزن بریم!- (تلفن): الو ممد؟ یه شرکت داشتین می خواستین اجاره بدین؟ قیمتش چجوریاس؟ (شرکت اوکی شد)- (تلفن): الو علی؟ داداش می خوایم سایت بزنیم. یادمه چندتا رفیق برنامه نویس داشتی می تونی اونارو به ما معرفی کنی؟- (تلفن): الو اصغر؟ تو توی بازار کلی دوست و رفیق داشتی، یه آمار می گیری ببینی چیزی که می خوایم تولید کنیم فروش داره یا نه؟- (تلفن): ... .حالا می رسیم به اینکه استارتاپ چی نیست؟!اگر از محیط استارتاپی ایران یه غلط بتونید بگیرید، اون ایراد قطعا عدم نوآوریه. مثالش رو می تونید توی سایت هایی مثل پونیشا ببینید. (۱. یه اپ می خوام با امکانات اینستاگرام ۲ میلیون. ۲. یه سایت وردپرسی مثل دیجیکالا با قیمت پایین دو روزه ۳. ...)همه فکر می کنن اگر همون کاری رو که بقیه کردن بکنن، پولدار میشن. و این اون چیزیه که استارتاپ نیست! فقط کافیه به نوآوری استارتاپ های خارجی نگاه کنید. یکی میاد نوآوری می کنه، کسانی که وارد همون صنف میشن، یه چیزی رو تغییر میدن تا همه چیز راحت تر باشه. نتیجش میشه استارتاپی که برای پخش آهنگ از دیپ لرنینگ استفاده می کنه. حالا قبلا استارتاپی نبود که اپلیکیشنش براتون آهنگ پخش کنه؟! چرا ولی از دیپ لرنینگ استفاده نکرد! اسپاتیفای نوآوری به خرج داد! ولی توی ایران، مثلا بامیلو چه فرقی با دیجیکالا داره؟ دقیقا چه نوآوری ای توش به خرج رفته؟ چهارتا جنس اضافه شده؟ همین؟حالا نقش بچه ها معلوم میشه! به گفته ی آقای هاشمی، بچه ها چون دغدغه ی پول ندارن پس بدرد این کار نمی خورن. اگر اینطوره، پس بزرگترها هم به درد این کار نمی خورن، چون دغدغه ی نوآوری ندارن! حالا تعریفتون از استارتاپ رو بزارید بغل اینا. توی یه استارتاپ دغدغه ی نوآوری مهم تره یا دغدغه ی پول؟ اگر کسی دغدغه ی نوآوری نداره، چیزی که زده استارتاپ نیست، یا مغازست یا در خوشبینانه ترین حالت یه شرکت معمولی. اگر از کسب و کار فقط و فقط قراره پول درآورد پس چرا یه اسم جدید مثل استارتاپ براش انتخاب کنیم؟ مگه همون کلمات شرکت و مغازه چشونه؟!شاید نتونیم بگیم استارتاپ دقیقا چیه، ولی می تونیم بگیم چی نیست! استارتاپ مغازه نیست، استارتاپ فروختن جوراب تو مترو نیست، حالا شما خودت برو اون جوراب رو تولید بکن و از یه پارچه ی جدید استفاده کن که باعث میشه مثلا تو پا راحت تر باشه، این نوآوری و در نتیجه استارتاپه.در مورد تجربه هم باید بگم، بهتره به همینایی که بالا گفتم نگاه بشه. شما قراره نوآوری بکنید، پس قراره وارد جایی بشید که قبلا کسی نرفته، پس تجربه ای وجود نداره که از بقیه بدست بیارید! باید آزمون و خطا بکنید و اصل استارتاپ هم همینه! مفاهیمی مثل پیوت هم برای همین تعریف شدن، چون شما نه تنها نمی دونی بازاری برای نوآوریت وجود داره یا نه، بلکه حتی نمی دونی اون نوآوری دقیقا چی قراره باشه! ارتباطات و شبکه هم همینجاها بدرد می خوره. شما باید ببینی بازار گنجایش اون نوآوری رو داره؟ کسی هست که تواناییشو داشته باشه اون کارو انجام بده؟ اگر یه نوآوری دیگه به خرج بدید موفق تر خواهید بود؟ می تونید اطلاع رسانی رو با هزینه ی کم تموم کنید و ...تنها چیزی که در آخر می تونم اضافه بکنم و مطلب رو تموم کنم، اینه که اگر استارتاپ زدید ولی نوآوری ندارید، پس استارتاپ نزدید! این اکوسیستم توی کشور ما داره از نوآور نبودن و کپی کاری از خارجیا گریه می کنه! انقدر فقط به فکر رفتن مسیری که بقیه رفتن نباشید! توی استارتاپ باید شجاعت به خرج داد، باید منتظر باشی تمام سرمایتو از دست بدی، این که به امید پولدار شدن بری شرکت بزنی و آگهی بزنی «نیازمند برنامه نویسی که بتونه یه سایتی مثل دیجیکالا بسازه» استارتاپ نیست کپی پیسته!</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2018 23:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین زبان برنامه نویسی چیه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-hnjksg7ecwqv</link>
                <description>همه ی کسانی که در برنامه نویسی دستی بر آتش دارند می دانند که بحث هایی مانند «بهترین زبان برنامه نویسی چیست؟» محلی برای تخلیه ی برنامه نویسان است. به این صورت:(مقاله): «فلان» زبان برنامه نویسی به این دلیل و آن دلیل بهترین زبان برنامه نویسی برای یادگیری است.(برنامه نویس اول): تو خیلی شکر خوردی! با اون زبان برنامه نویسی هیچ غلطی نمی تونی بکنی! من خودم پنجاه ساله برنامه نویس «فلانم» و باهاش همه کار کردم! اون بهتره!(برنامه نویس دوم): تو خیلی شکر خوردی!(برنامه نویس سوم): شکر نخور!(برنامه نویس چهارم): هیچ وقت نمی تونید بگید کدوم زبان از بقیه بهتره. هر کدوم تو شرایط مختلف استفاده می شن و بسته به شرایط می تونن از بقیه بهتر باشند (این جواب از همشون منطقی تره!)با علم به این قضیه دارم این مطلب رو می نویسم و از الان دارم خودم رو واسه انواع و اقسام فحش و طعنه آماده می کنم! اما واقعا بهترین زبان برنامه نویسی چیه؟! سرتون رو درد نمیارم و یه راست میرم سر اصل مطلب. نمی خوام همه ی زبان هارو با هم مقایسه کنم.از نظر قدرتمند بودن، فکر نمی کنم هیچ زبانی به اندازه ی C/C++ قدرتمند باشه (از اسمبلی و صفر و یک فاکتور بگیرید!). با دونستن این زبان تقریبا همه کار می تونید بکنید. مشکلی که وجود داره اینه، با وجود این که این زبان خیلی قدرتمنده، ولی شاید اون پروژه ای که با Python توی یه هفته راه میافته با C++ چند ماه طول بکشه. آخرشم بفهمید نصف راهو اشتباه رفتید و اصلا نباید اونطوری کد میزنید، چون هم سخته و ریزه کاری خیلی زیاد داره.از نظر پرکاربرد بودن، من بعد از استفاده از پایتون، php، جاوا، C# و جاوااسکریپت، به این نتیجه رسیدم که هیچ زبانی به اندازه ی جاوااسکریپت در ابتدای کار غیرمنطقی و مزخرف نیست! اما در کمال تعجب، به نظر بنده حداقل، کاربرد این زبان از بقیه بیشتره. قدرت C++ و یا پایتون رو نخواهید داشت، ولی تقریبا هر کاری رو می تونید راحت انجام بدید.مثال می زنم: ۱. بک اند: Nodejs ۲. فرانت اند: React , angular, vue و خودش! (DOM) حالا جی کوئری رو هم نمی گم!۳. دسکتاپ: الکترون۴. اپ موبایل:‌React Nativeهمه ی این ها به اندازه ی کافی برای اکثر کارها (نه همشون) قوی هستن و اونقدر هم پیچیده نیستن. با یادگرفتن صرفا جاوااسکریپت، اگرچه هیچوقت هکر نمی شید، توی هوش مصنوعی شانسی ندارید، توی کار با بیگ دیتا که طرفش نباید برید، ولی شرایطش یه جوریه که حداقل توی یه استارتاپ معمولی متمایل به خوب (البته بستگی به نوع استارتاپش داره) به احتمال خیلی زیاد می تونید به تنهایی نقش یک تیم فنی رو تا زمان بزرگ شدن استارتاپ و حتی بعدش بازی کنید!حالا همه ی این چرندیاتی که گفتم و فحش ها و «نه تو بلد نیستی» های بالقوه ای که به جون خریدم چیه؟! خیلی وقته که سمت C++ نرفتم. از طرفی کار تمام وقت من برنامه نویسی جاوااسکریپت هست. می خوام یک سری مقاله بنویسم و یکی از این دو تا رو آموزش بدم. اگر آموزش بخواد درباره ی جاوااسکریپت باشه که از تجربیات خود من هم استفاده می کنید، اگر درباره C++ باشه یک زبان بسیار قوی تر یاد گرفتید و به علاوه، من هم فرصت می کنم علاوه بر یاد دادن، بیشتر یاد بگیرم!حالا انتخاب با شماست، یکی از این گزینه هارو انتخاب کنید: آموزش جاوااسکریپت (در ادامه: آموزش Nodejs و React که همشون پروژه محور خواهند بود)آموزش C++هیچ کدوم!خیلی ممنون میشم اگر نظر بدید. اگر چیز دیگه ای هم به ذهنتون رسید استقبال می کنم! ایشالا که قسمت میشه با هم یه چیزی رو یاد می گیریم!</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 19:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #5 چگونه برنامه نویس خوب با حقوق کم استخدام کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-5-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-wxmp0rejwevy</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می  خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای  نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...(هجویه)آیا از کمبود نیروی کار رنج می برید؟ آیا پول کافی برای پرداخت به یک برنامه نویس حرفه ای را ندارید؟ ما به راه حلی بی بدیل دست یافته ایم ... (تماس تلفنی)کارفرما: الو سلام، آقای فلانی؟- سلام. بله خودمم، بفرمایید؟+ من رزومتون رو توی لینکدین دیدم. شما تمام چیزهایی که ما می خوایم رو دارین. اصلا اصل جنسین. خیلی علاقه مندم یه ملاقات حضوری داشته باشیم- بله حتما! کی مزاحم شم؟ + ...(روز مصاحبه)+سلام آقا خیلی خوش اومدین!  - خیلی ممنون+ یه کم از خودتون میگید برامون؟ - بله حتما. بنده برنامه نویسی رو از ده سالگی شروع کردم و از ۸ سال پیش وارد بازار کار شدم. تجربه پروژه های تجاری با c/c++ , java, python, php, nodejs, react, angular, assembly, rust, .Net و ... رو هم دارم.+ خب، بد نیست. البته ما اینجا کسانی رو داشتیم که از ۳ سالگی برنامه نویسی می کردن. مثلا همین آقایی که اونجا داره html می نویسه، برنامه نویسی رو از ۴ سالگی شروع کرده و ۳۴ سال تجربه کارای تجاری بزرگ داره. با این وجود جوون هم هست و فقط ۲۵ سالشه ... حالا شما چقدر توی اینایی که گفتین حرفه ای هستین؟ خفن ترین پروژه تون چی بوده؟ - والا من چهار سال پیش توی یه شرکتی بودم داشتیم روی یه پروژه بزرگ کار می کردیم. یه جایی از پروژه باید کدی می نوشتیم که آب و هوای محل زندگی کاربر رو پیدا می کرد، با استفاده از ماهواره های ارتش آمریکا از همون کاربر عکس می گرفت، بعدشم با استفاده از پردازش تصویر با توجه به آب و هوا لباس تابستونی یا زمستونی تن کاربر می کرد. آخرش هم سرورای ناسا رو هک می کرد و عکس رو اونجا آپلود می کرد.+ واقعا؟! شما به این میگید پروژه بزرگ؟؟ نه منظورم از پروژه بزرگ این نبود، مثلا ما یه بار یه نرم افزاری ساختیم که تمام کامپیوترای CIA رو هک می کرد، بعدش کافی بود کاربر دستشو بکنه توی کیس کامپیوتر، اون دست از تو مانیتور کارمندای NSA میومد بیرون و یه دونه می خوابوند زیر گوششون. البته این هم جزو پروژه های معمولی ما محسوب میشه وگرنه ما کارهای بزرگ تر هم داشتیم ... - آخه آقا ...+ جان شما! حالا اگر قسمت شد با هم همکاری کنیم خودتون متوجه میشین. بیخیال. رابطتون با کامپیوتر چطوریه؟ - حقیقتش من عاشق کامپیوترم. به حدی که شبا کیبورد رو بغل می کنم تا خوابم ببره+‌ خخخخخخخخخ. از کیبورد استفاده می کنید؟! من خودمم الان از کیبورد استفاده می کنم، ولی همسن شما که بودم نیازی به کیبورد نداشتم. با استفاده از الکتریسیته ساکن بدنم دستورات رو منتقل می کردم. الانم همه برنامه نویسای حرفه ای همین کارو می کنن ولی حالا چون شما حرفه ای نیستین این اهمیت نداره - حرفه ای نیستم چیه آقا من ۸ سال ...+ اجازه بدین. می خواستم حقوق پیشنهادیتون رو بدونم؟ - بله. والا من جاهایی که بودم زیر ۵ میلیون در ماه حقوق نگرفتم. حالا اینجا شاید به کمتر هم راضی شدم چون تجربه های خیلی خوبی قراره کسب کنم+ ۵ میلیون؟ نه آقا! البته ما اینجا کسانی رو داریم که دارن ماهی ۲۵ میلیون حقوق می گیرن. ولی اونا زیر دست خود ما بزرگ شدن و خیلی حرفه این. مثلا یکی از همین بچه های خودمون اصلا با زبانای برنامه نویسی حال نمی کنه. کلا با ۰ و ۱ برنامه میسازه. پیشنهاد من برای شما حقوق وزارت کاره. البته ما بیمه هم می کنیم و خیلی تعهد داریم نسبت به کارمندامون. حتی بهتون اجازه میدیم ناهار هم بخورید و اجازه سوال پرسیدن سر کار رو هم دارید! خلاصه که خیلی آزاده. سه ماه اول حقوق وزارت کار بعدش اگر راضی بودیم حقوق زیاد میشه ... - آخه برادر من! سه ماه حقوق وزارت کار با ۸ سال ساب...(نتیجه گیری!)بله عزیزان! شاید باورتون نشه ولی این یه تکنیک خیلی قوی برای استخدام توی هر شغلیه. اول مهارت هارو می پرسن، بعدش شروع می کنن تحقیر کردن و پرسیدن سوالای بی ربط که مثلا بگن شما هیچی بلد نیستید بلکه بتونن به استخدام با حقوق کم راضیتون کنن! مثالش رو از خاطرات خودم می زنم: یه بار رفتم توی یه شرکتی واسه مصاحبه استخدام به عنوان برنامه نویس Nodejs. همون اوایل مصاحبه از من پرسیدن سه تا از ویژگی های لاراول که دوست داری رو بگو! گفتم من برنامه نویس PHP نیستم با لاراول هم زیاد کار نکردم که بخوام به این سوال جواب بدم. جوابشون این بود که برنامه نویسی که نتونه ویژگی های خوب لاراول رو بگه اصلا برنامه نویس حساب نمیشه که! خلاصه که اگر  HR, PM, CTO, CEO یا هر چیز دیگه ای هستید و شما قراره مصاحبه کنید، از این حرکتا نزنید! اگرم برنامه نویس هستید که مواظب باشید! خیلی از این انتقادها به مهارت هاتون «قطعا» وارد خواهد بود و به نفع خودتونه قبول کنید، ولی به عنوان یه برنامه نویس باید خودتون متوجه بشید کدوم انتقادها درست بوده و کدومش در جهت پیاده کردن این تکنیک!</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2018 17:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #4 چرا نمیشه؟ : (</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-4-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-qrdxmtmh3yop</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی  تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید  بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی  خودم بنویسم ...[صدای کوبیده شدن مشت روی کیبورد][فحش (خودتون با بوق جایگزین کنید)][صدای اصابت لپتاپ با صورت بغل دستی][صدای رفتن نامه ی استعفا درون پاکت نامه]روزهایی که کدهایتان درست به نظر می رسند در حالی که نیستند، این گونه می گذرند. ضربه های ناامیدانه بر روی دکمه ی Enter به امید گرفتن جوابی متفاوت و عصبانی شدن از گرفتن جواب قبلی.در این شرایط جمله ای هست که شرایطم را عوض می کند. یک جا خواندم که «کامپیوتر اراده ندارد. پس نمی تواند از شما متنفر باشد! اگر کدهایتان کار نمی کنند به خاطر لج کامپیوتر نیست! مشکل از کد شماست!»این جمله تا حدودی آرامش دهنده است. با خودم می گویم کسی در حال لجبازی با من نیست! اما گاهی اوقات به مشکلاتی می خورید که برق از سر خودتان و همکارانتان می پرد. برای مثال دو تا عدد را با هم جمع می کنید، و جواب درست نیست! بعضی از زبان های برنامه نویسی فلسفه ی دیگری دارند و به شکل متفاوتی نوشته شده اند. به همین دلیل کاری که در بعضی زبان ها در دو خط انجام می شود، در بعضی دیگر نیاز به ده ها خط کد و علاوه بر آن، تنظیمات عجیب و غریب دارد.متاسفانه تنها راهی که می تواند مانع بروز مشکل های این چنین شود، دانستن صفر تا صد یک زبان برنامه نویسی است. چیزی که سال ها طول می کشد. چند سال باید مشغول یادگیری باشید تا روزی که بتوانید با نگاه کردن به کدها پوزخند بزنید و مشکلات برنامه نویس های جدید را به چشم خاطرات قدیمی ببینید! خواندن ده ها کتاب هزار صفحه ای کاری طاقت فرساست. خبر بد این است که خواندن چنین کتاب هایی با درس خواندن فرق دارد. قرار نیست یک هفته دیگر امتحان بدهید و تمام شود، بلکه باید همه اش را به خاطر بسپارید آن هم برای امتحانی در زمانی نامشخص، چند سال دیگر. اما این وسط یک میان بر وجود دارد! و آن هم علاقه است!اگر می خواهید بیست کتاب هزار صفحه ای را در یک سال بخوانید و یاد بگیرید، باید روزی حداقل ۳ ساعت وقت بگذارید. برای این که روزی سه ساعت وقت بگذارید و یاد بگیرید، باید علاقه داشته باشید! کافیست الکی متعجب شوید. کتاب را بخوانید و هر چند دقیقه یک بار با خود بگویید عجب، چه جالب، پس که اینطور، جل الخالق و ... .پس روند کار این گونه می شود: هدف را تعیین کنید.وسیله را مشخص کنید.علاقه مند بودن را به خود تلقین کنید.به جای هدف، به مسیر علاقه مند شوید.این ۴ مرحله را در تمام بخش های زندگی بکار بگیرید :‌ )</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2018 22:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #3 چگونه فهمیدم واقعا به چه چیزی علاقه مندم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-3-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%85-ny0jogsv1g5v</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی  تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید  بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی  خودم بنویسم ...داشتم به این فکر می کردم که چگونه باید بفهمم واقعا به چه چیزی علاقه مند هستم؟ هزاران کار مختلف هستند که می توان انجام داد. اما کدامشان برای من بهتر هست؟ با انجام دادن کدامشان احساس رضایت می کنم؟برای این که به این سوال جواب بدهم ترجیح می دهم اول کمی از خودم بگویم. همانطور که از عنوان خاطرات من مشخص است، من برنامه نویس هستم. برنامه نویسی را از سن ۱۳ سالگی شروع کردم. تا همین دو سال پیش تقریبا هیچ موفقیتی بدست نیاوردم و به معنای واقعی کلمه یک لوزر (loser) به حساب می آمدم! دو سال پیش کتاب «موفقیت بی پایان» آنتونی رابینز را خریدم.این کتاب را پنج بار خواندم! مفیدترین چیزی که فهمیدم این بود که علایقم را خودم تعیین می کنم. اینطوری نیست که بگردید و آن چیزی که به صورت مادرزاد به آن علاقه مندید را پیدا کنید، بعضی موقع ها باید خودتان را به آن چیزی که فکر می کنید بهتر است علاقه مند کنید.شغل برنامه نویسی تمام چیزهایی که می خواستم را در اختیار من می گذاشت. پس تصمیم گرفتم به برنامه نویسی علاقه مند بشوم. روند کار بیشتر فکری است و نمی توانم زیاد برایتان توضیح بدهم که چگونه این کار را کردم (احتمالا با خواندن کتابی که گفتم به نتایجی بهتر از من خواهید رسید). اما به جایی رسیدم که بدون برنامه نویسی نمی توانم زندگی کنم. دو سال است که حتی یک روز را هم بدون کد زدن نگذرانده ام. بدون برنامه نویسی زندگی برایم سخت است! این چیزی است که خودم انتخاب کردم و از ابتدا در من نبود. ولی هر چه که هست، الان واقعا به برنامه نویسی علاقه مندم و از کارم لذت می برم.اما یک بحث دیگر هم هست. عشق در نگاه اول که می دانید چیست؟! بعضی شغل ها این گونه هستند. مثلا نگاه می کنید که یک نفر دارد فلان کار را می کند، ناگهان با خود می گویید خاک بر سرم! این همان چیزیست که من بهش علاقه دارم، داشتم مسیر رو اشتباه می رفتم ... !امروز چنین اتفاقی افتاد. در حال خواندن کتابی درباره ی دیتابیس های NoSQL بودم. سری به توئیتر زدم. زیر یکی از توئیت ها بحث شده بود و یک نفر به دیگری پیشنهاد کرد که مستند «پرزیدنت اکتور سینما» را ببیند. من هم کنجکاو شدم. سرچ کردم و آن جور که از این مستند تعریف شده بود، فکر نمی کردم ایرانی باشد! (می دانم که در ایران هم چیزهای خفن زیادی ساخته می شوند، ولی به هر حال ...)از شانس من،ناشر پس از مدتی تصمیم گرفته بود مستند را به صورت رایگان پخش کند. در آپارات جستجو کردم و مشغول دیدن مستند شدم. در این مستند حتی با یک نفر هم مصاحبه نشده است. جز صدای گوینده و تصاویر و فیلم هایی که آن ها هم مشخصا دانلود شده اند، هیچ چیزی نیست. نه تحقیقات میدانی و نه چیز دیگر! پر واضح بود که عقاید سیاسی سازندگان مستند، با من زمین تا آسمان فرق دارد و نتیجه گیری آخر داستان قرار است چیزی باشد که من دوست ندارم. ولی از دیدن مستند لذت بردم. احساس می کردم با توجه به سواد اندکم، هر دقیقه از این مستند می تواند تغییر بزرگی در طرز نگاه من به دنیا بوجود بیاورد.تقریبا ده دقیقه از مستند گذشته بود، احساس می کردم از ده دقیقه قبل خیلی خیلی بیشتر می دانم. ناگهان به این فکر کردم که سازندگان این مستند با وجود این که تحقیقات میدانی نداشته اند، با کسی مصاحبه نکرده اند و الی آخر، ولی قطعا خیلی مطالعه کرده اند و کتاب های زیادی خوانده اند تا بتوانند این تاریخ را بازگو کنند. در واقع این مستند چکیده ای از تعداد زیادی فیلم، کتاب و مقاله بود که همه شان را در ۷۰ دقیقه جا داده بودند. با خودم فکر کردم اگر اکنون ده چیز بیشتر می دانم، سازنده ی این مستند هزار چیز بیشتر می داند که همه اش را مدیون روند تدارک این مستند است!این از همان لحظه ها بود که لامپی بالای سرتان روشن می شود. احساس کردم شغل من باید این باشد. چیزی که به آن علاقه دارم. ساختن مستند قدرتمندی مانند این. نمی خواهم زیاد تبلیغ این مستند را بکنم چون نمی دانم دقیقا چه گذشته، شاید در بدبینانه ترین حالت این مستند یک ترجمه ی ساده از یک مستند خارجی باشد. اما به هر حال، به هیچ وجه نمی توان منکر خوب بودنش شد!حرف آخر را می زنم که مطلب طولانی نشود. این طوری نیست که شما بشینید و به شغل های مختلف فکر کنید. سرچ کنید و حقوق ها را مقایسه کنید و بگویید:‌«آها! من به این علاقه مندم!». این که همه ی کارها را امتخان کنید هم قطعا به صرفه نیست. ولی دوست داشته باشید یا نه، تنها راه است! برای این که بفهمید به چه چیزی علاقه دارید باید امتحان کنید، باید بگردید، تجربه های جدید داشته باشید و در کل، زندگی کنید.</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2017 15:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #2 فرق های یک روز خوب و یک روز بد!</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-2-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF-yru4k1r99trv</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می  خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای  نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...2: فرق های یک روز خوب و یک روز بد!سوار مترو بودم و داشتم به این فکر می کردم که تا حالا تو زندگیم انقدر خسته بودم یا نه؟ توان ایستادن نداشتم و می خواستم همانجا یکی از مسافران را بگذارم زیر سرم و بخوابم. ۹ ساعت در روز کار می کنم. سه سال پیش، قبل از اینکه به صورت حرفه ای وارد برنامه نویسی بشم، فروشنده ی موبایل بودم. صبح ها ساعت ۹ مغازه را باز می کردم و تا ساعت ۱۱ شب مغازه بودم. بله، ۱۴ ساعت. ولی اصلا خسته نمی شدم! هر روز سر حال بودم.کمی که فکر کردم، به نتایج جالبی رسیدم (حداقل برای خودم خیلی جالبن!). میزان خستگی ابدا ربطی به ساعت کاری شما و یا فعالیت هاتون ندارن. دو روز پیش توی همین شرکتی که مشغول هستم، تونستم خیلی خوب کار کنم. همه ی کارهایی که ازم خواسته شده بود رو انجام دادم و چند تا کار اضافه تر هم انجام دادم. خیلی سر حال رفتم سمت خونه، نه خسته بودم، نه حتی به تمام شدن ساعت کاری فکر می کردم!دیروز با Git به یک مشکل اساسی خوردم! یکی از برنامه نویسان نیاز بسیار شدید به یکی از تغییرات وب سرویس داشت، مشتری دائم تماس می گرفت، و مدیر پروژه هم بعد از هر تماس بالای سر من بود! من هم با گیت کلنجار می رفتم و درباره ی این که مشکل از کجای سیستم می تواند باشد، هیچ ایده ای نداشتم!دیگر مانند روز قبل سر حال نبودم، احساس مفید بودن نمی کردم، سرخورده بودم، می خواستم کار را رها کنم و بروم. دیگر از برنامه نویسی خسته شده بودم و همه ی چیزهای دیگر! حرفم این است، درست انجام دادن کاری که به آن علاقه دارید مثل غذا می ماند! هر بار که کاری را درست انجام می دهید، انرژی بیشتری می گیرید. اما کافیست یک کار را نتوانید به موقع برسانید، تمام بدشانسی های عالم همراهتان می شود. دیگر انرژی ندارید و فقط به یک خواب زمستانی فکر می کنید. روزهایی که همه ی کارها خوب پیش می روند دلیلی برای ترک شرکت ندارم و بیشتر ماندن در شرکت به هیچ وجه اذیتم نمی کند. روزهایی که خوب نیست، هر دقیقه ی اضافه عذاب است!فکر می کنم باید بیشتر تلاش کنم. اینطوری حساب کنید، بر فرض من امروز روز خسته کننده ای داشته ام، می رسم خونه و فقط استراحت می کنم. شاید با دوستانم بیرون رفتم و دور زدیم. شاید تمام شبکه های اجتماعی را از محتوای خوانده نشده عاری کردم. ولی به این ترتیب فردا و پس فرداها و سایر فرداها خسته کننده باقی خواهند ماند.راه حل بهتر؟؟؟ کاری که من می کنم این است: روز خسته کننده را تمام می کنم. می رسم خونه، بلافاصله شروع می کنم به خواندن کتاب/مقاله، مشاهده فیلم های آموزشی و به طور خلاصه، افزایش مهارت هایم. تا آخر شب خسته می مانم و فردا هم که از خواب بیدار می شوم خستگی جسمی را حس می کنم. اما دیگر از نظر روانی خسته نیستم، چون حس می کنم به این ترتیب، شاید فردا و پس فردا هم خسته کننده باشند، اما مطمئنا این روند ادامه پیدا نمی کند. بالاخره روزی این تلاش ها جواب می دهد و در کارم بسیار بیشتر از آن چه که لازم است حرفه ای می شوم. نتیجه؟ خب، نتیجه خیلی بهتره! دیگه روز خسته کننده ای در کار نیست، چون شما هر روز از کارتون لذت می برید و همه چیز رو درست پیش می برید و هر روز به خوبی دیروزید، شاید روزی برسد که دیگر به هیچ مشکلی نخورید، چند ساعت اضافه تر کار می کنید بدون آن که خسته شوید، و همه ی این ها، جواب تلاش های امروز است! به عبارت دیگه نیاز نیست برای استراحت کردن کمتر کار کنید، کافی است از کاری که می کنید لذت ببرید. و تنها در صورتی از کاری که می کنید لذت می برید که در آن حرفه ای باشید. پس من تمام تلاشم را می کنم که در کارم حرفه ای باشم :)</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2017 22:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگدوهای یک برنامه نویس: #1 روز اول کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B3%DA%AF%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vcgagrijznlz</link>
                <description>به سفارش بعضی از دوستان مجازی تصمیم گرفتم به بلاگ نویسی رو بیارم. می خواستم درباره تکنولوژی های جدید بنویسم، دیدم به اندازه کافی حرفه ای نیستم، تصمیم گرفتم از زندگی روزمره ی خودم بنویسم ...1: روز اول کاریبه تازگی (دی ماه ۱۳۹۶) شغلم رو عوض کردم. منظورم محل کارم هست. قبل از این، توی یک استارتاپ در یک شتابدهنده به عنوان برنامه نویس فعالیت می کردم. پس از تنها دو ماه فعالیت، صادقانه بگم عزیزان، به خاک سیاه نشستم! شنیده بودم که کسانی که استارتاپ میزنن باید آماده ی از دست دادن خیلی چیزها باشند، ولی قسمت بود که خودم تجربه کنم تا دیگه از این کارا نکنم!بعد از رسیدن به نقطه ی صفر مالی، تصمیم گرفتم به زندگی کارمندی برگردم. دیگه خبری از بیدار شدن های ساعت ۱۰ صبح و رفتن به شتابدهنده نیست. باید راس ساعت ۶ بیدار شم تا به موقع بتونم خودمو از لا به لای جمعیت توی ایستگاه های دروازه شمیران و دروازه دولت رد کنم و به ایستگاه مورد نظرم برسم تا راس ساعت مقرر توی شرکت کارت بزنم و حقوق ماهیانه‌ام رو کامل بدست بیارم. همین هفته ی پیش بود که برای مصاحبه باهام تماس گرفتن. حقوق پیشنهادیشون خیلی برای آدمی به سن من خوب بود. بین ۳.۵ تا ۵ میلیون. چند جای دیگه هم با همین حقوق برای مصاحبه باهام قرار گذاشتن. یه جا رفتم برای مصاحبه، روز مصاحبه بهم گفت بیشتر از ۳ میلیون نمی تونیم بهت بدیم! دلیلش رو پرسیدم و گفت چون سنت کمه! خب دلیل خوبی نبود، ولی تصمیم گرفتم توی شرکت بعدی توقعاتم رو بیارم پایین تا همین مقدار رو هم از دست ندم. نتیجش هم بد نبود، استخدام!دیروز که اولین روز کاریم بود، یکی از کابوس هام رو در واقعیت دیدم! من همیشه از این ترس داشتم که انتظاراتی بیشتر از توانم ازم داشته باشند. و همین هم شد. توقع داشتند در عرض یک روز کاری (۹ ساعت)، کل کدهای پروژه ای که فاز اولش تمام شده بود را بخوانم و بفهمم، آن هم در حالی که داکیومنتیشنی در کار نبود و خود کدها از نبود کامنت زار می زدند، چه برسد به من! تا اینجا که عادیست، روز اول کاری همین گونه می گذرد. توقعات زمانی نامعقول شد که ازم خواستند چهار وب سرویس جدید هم به پروژه اضافه کنم. تنها موفق به اضافه کردم دو مورد شدم، و با سردرد و عصبانیت روز اول کاری را به پایان رساندم!البته روز اول کاری سراسر این هایی که گفتم نبود و جنبه های مثبت زیادی هم داشت. احساس حرفه ای بودن کردم. سنم را ازم پرسیدند، و بعد از این که از شنیدن جواب دهانشان باز ماند، احساس کردم از همسن های خودم خیلی جلوتر هستم که ناگهان صدایی در گوشم گفت: همسن های تو مشغول عشق و حال و دور دور با معشوقند و تو در حال سگدو زدن! اگر عقب نباشی جلوتر نیستی!به هر حال، در شرکت کاسکویی در قفس انداخته اند که متعلق به پسر رئیس شرکت است. صبح ها که وارد شرکت می شوید بهتان سلام می کند! اگر اذیتش کنید، می گوید نکن! (جدی!!!).  در طول روز به بهتر کار کردن و به قول معروف «خودی نشان دادن» فکر می کنم و بعد از اتمام ساعت کاری، به یک ایده ی خلاقانه و انقلابی برای جایگزین کردن مترو با یک وسیله ی بهتر که مجبور نباشم روزی یک ساعت و نیم رفت و برگشت (در مجموع ۳ ساعت) را در حال کتک کاری با مردم برای جا شدن در قطار باشم! در طول ساعت کاری، هنذفری را در گوش گذاشته و آلبوم جدید Evanescence را ده ها بار گوش می کنم. سر تکان می دهم و کد میزنم، زیر لب به برنامه نویس های شرکت به خاطر کامنت نگذاشتن فحش می دهم، و در دلم مدیر شرکت را به خاطر مدیریت مدرسه ای سرزنش می کنم. تجربه ی اندکم بهم می گوید که هیچگاه به دنبال تغییر شیوه ی مدیریتی کسی نباشم. پس به دنبال تغییر خودم می گردم و به پدربزرگ ارتشی ام فکر می کنم که همیشه مرتب و منظم بود. ترجیح می دهم مرتب و منظم باشم و جز به انجام دادن صحیح کار به  چیز دیگری فکر نکنم تا خودم و دیگران اذیت نشویم!این ها تنها بخشی از روز اول کاری من بودند. تصمیم گرفتم برای گذران وقت و همینطور سرگرمی، به نوشتن ادامه بدم. البته مشخص هست که اگر خواننده ای نباشه، نویسنده ای نیست. همچنین در نظر داشته باشید که در حال نوشتن داستان تخیلی نیستم، با وجود این که نظرات شما روی نوع نوشتن این محتوا تاثیر می گذارند، ولی تاثیر اصلیشان بر روی روند زندگی خودم است! پس دریغ نکنید ...!</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2017 22:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمایی برای برنامه نویسان: چگونه حرفه ای به نظر برسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amiraliamhh/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-xvpkadwzef8y</link>
                <description>بسیاری از برنامه نویسان هستند که به دنبال بیشتر دیده شدن اند. و البته هیچ اشکالی هم ندارد! اشکال زمانی به وجود میاید که شما به دنبال معروف شدن هستید، در حالی که می خواهید هیچ فعالیت مفیدی نداشته باشید! در اینجا نکاتی را آورده ام که به دیده شدن و صد البته حرفه ای به نظر رسیدن شما کمک بکند: اکانت توئیتر بسازید: اولین قدم در معروف شدن به عنوان یک برنامه نویس، ساخت یک اکانت توئیتر است. استفاده از عناوینی همچون گیک، یک هکر مهربون، خدای لینوکس، پدر برنامه نویسی پایتون و ... در بیو نباید فراموش بشود.هیچ کس هیچ چیز بلد نیست: هیچ فرصتی را برای تخریب کردن دیگران از دست ندهید. زمانی که یک سایت معروف با مشکل مواجه می شود، در واقع شانس درب خانه تان را زده است. از سیس ادمین تا طراح UI/UX، به هیچ کس رحم نکنید. این ها تنها یک مشت احمقند که کارشان را بلد نیستند، راه درست همیشه استفاده از تجربیات یک برنامه نویس حاذق (خودتان) است تا دیگر به این مشکلات بر نخورند.همیشه مخالف باشید: هیچ وقت با کسی موافقت نکنید. اگر جایی صحبت از ویندوز بود، پوزخند بزنید، از مزایای لینوکس بگویید و سپس در حالی که سرتان را به نشانه ی افسوس تکان می دهید جمع را ترک کنید. اگر هم جایی صحبت از لینوکس بود، دفاع از ویندوز را فراموش نکنید. اگر کم آوردید، این جمله راه نجات شماست:‌«بلخره هر سیستمی یه مزایا و معایبی داره و شما هیچوقت نمی تونین بگین چی از چی بهتره (همون پلن تکون دادن سر و خارج شدن)». در هر دو صورت بزرگترین سلاح شما، تمسخر و خنده های هیستریک وسط بحث است. دریغ نکنید.اگر چیزی را نمی دانید، پس نیازی به دانستنش ندارید: یکی از اصول موفقیت. فرض کنید در حال صحبت با شخصی هستید که در برابر شما چیزی نمی داند (همیشه همینطور است). آن شخص از یک تکنولوژی جدید صحبت می کند که شما چیزی درباره اش نمی دانید. نگران نباشید، تنها نام چندتا تکنولوژی قدیمی را ببرید و بگویید:‌«خب اینم که همین کارو می کنه! واسه چی آدم باید بره این یکیو یاد بگیره؟». سازنده های تکنولوژی هایی که شما اسمشان را نشنیده اید، بیکار بوده اند وگرنه نیازی به ساختن یک تکنولوژی جدید به هیچ وجه حس نمی شد.در برابر فارسی حرف زدن مقاومت کنید: هرجا که میشد از کلمات انگلیسی استفاده کنید. با این کار، علم خود و بی نیاز بودنتان از منابع فارسی را در صورت رقیبان می کوبید.-«من یه چیزی ساختم که فلان کارو می کنه ...» +«ای بابا، من یه همچین چیزیو پنج سال پیش ساخته بودم»: بله عزیزان، شما همیشه چندین سال جلوترید. کُد همکار همیشه ایراد دارد: هرگاه لازم شد نگاهی به کُد همکارانتان بیاندازید، بدانید که فرصتی بی نظیر نصیبتان شده است. هر چند دقیقه یکبار زیر چشمی نگاهی بیندازید و آه بکشید، سپاس شروع کنید به سریع تایپ کردن. بله، شما در حال درست کردن کُد همکارتان هستید و همه باید خبردار شوند.بزرگان جهان، در طلب شما: اگر درخواست ارتباط با یک برنامه نویس مطرح در لینکدین را فرستادید و او موافقت کرد، تبریک می گویم! ولی هیچگاه داستان را به این شیوه تعریف نکنید، از گفتگوهای مکرر خود و ایمیل بازی و *** چت خود با این برنامه نویس مطرح حماسه سرایی کنید و برای همه تعریف کنید. همچنین در آخر اضافه کنید که آن برنامه نویس خفن اضافه کرده که «خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت و تجربیاتت رو بشنوم. در ضمن ما یک جای خالی در شرکت داریم که حاضریم خداد دلار پول بدیم و تورو بیاریم اینجا». بله، شما در حال حیف شدن در این خراب شده هستید. افرادی هستند که حاضرند تمام سرمایه شان را به عنوان حقوق به شما پرداخت کنند. ولی افسوس که شما تا این کشور را با دست خالی نسازید حاضر به ترکش نیستید.</description>
                <category>Amirali</category>
                <author>Amirali</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2017 22:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>