<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amir balaghi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirbalaghi379</link>
        <description>باید دانست، اندیشید و زیست

 تلگرام: https://t.me/thinkandlive_amir

آپارت: https://www.aparat.com/amirhosseinbalaghi379</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:30:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113075/avatar/qleGKR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amir balaghi</title>
            <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا دانش‌آموزان مدرسه را دوست ندارند؟ نگاهی به یادگیری از دریچه روان‌شناسی شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-uwu4fkk6nsei</link>
                <description>چرا دانش‌آموزان مدرسه را دوست ندارند؟ نگاهی به یادگیری از دریچه روان‌شناسی شناختییکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که سال‌ها ذهن معلمان، والدین و پژوهشگران حوزه آموزش را به خود مشغول کرده این است که چرا بسیاری از دانش‌آموزان نسبت به یادگیری اشتیاق چندانی نشان نمی‌دهند. آیا مشکل از محتوای آموزشی است؟ آیا روش تدریس مناسب نیست؟ یا شاید مسئله به ساختار ذهن انسان و نحوه یادگیری او بازمی‌گردد؟پژوهش‌های روان‌شناسی شناختی نشان می‌دهند که برای پاسخ به این پرسش باید ابتدا ماهیت تفکر و یادگیری را بهتر بشناسیم. ذهن انسان توانایی شگفت‌انگیزی برای اندیشیدن دارد، اما برخلاف تصور رایج، تفکر کردن همیشه فرایندی لذت‌بخش نیست.تفکر؛ فرایندی کند، دشوار و در عین حال لذت‌بخشتفکر فرایندی آهسته، پرزحمت و تا حدی نامطمئن است. هنگامی که با مسئله‌ای جدید روبه‌رو می‌شویم، ذهن باید اطلاعات مختلف را بازیابی کند، میان آن‌ها ارتباط برقرار کند و در نهایت به راه‌حلی برسد. این فرایند انرژی زیادی مصرف می‌کند و به همین دلیل مغز انسان معمولاً ترجیح می‌دهد تا حد امکان از راه‌حل‌های آماده، عادت‌ها و دانسته‌های قبلی استفاده کند.با این حال، انسان از فکر کردن نیز لذت می‌برد. این لذت زمانی ایجاد می‌شود که بتوانیم مسئله‌ای را با موفقیت حل کنیم. در واقع، آنچه برای ذهن رضایت‌بخش است نه صرفاً فکر کردن، بلکه رسیدن به پاسخ است.این نکته پیام مهمی برای آموزش دارد. اگر مسئله‌ای که در کلاس مطرح می‌شود بیش از حد آسان باشد، ذهن درگیر نمی‌شود و دانش‌آموز احساس کسالت می‌کند. از سوی دیگر، اگر مسئله بیش از اندازه دشوار باشد، دانش‌آموز دچار سردرگمی و ناامیدی خواهد شد. بنابراین بهترین وضعیت زمانی شکل می‌گیرد که چالش آموزشی در سطحی قرار گیرد که دانش‌آموز بتواند با کمی تلاش و راهنمایی به پاسخ برسد.به همین دلیل معلمان باید مطمئن شوند که در کلاس همواره مسئله‌هایی برای حل کردن وجود دارد؛ مسئله‌هایی که به اندازه کافی چالش‌برانگیز باشند و در عین حال امکان موفقیت را نیز فراهم کنند. همچنین لازم است این مسئله‌ها به روشنی برای دانش‌آموزان تبیین شوند تا بدانند دقیقاً قرار است به چه پرسشی پاسخ دهند.علاقه چگونه شکل می‌گیرد؟یکی از مهم‌ترین وظایف معلم ایجاد علاقه نسبت به یادگیری است. اما علاقه صرفاً از طریق سرگرم کردن دانش‌آموزان ایجاد نمی‌شود. علاقه زمانی شکل می‌گیرد که ذهن فرصت تجربه موفقیت در حل مسائل را پیدا کند.برای ایجاد علاقه، معلم باید با دانش‌آموزان ارتباطی مثبت و انسانی برقرار کند و تفاوت‌های موجود در آمادگی، تجربه و پیش‌زمینه آنان را بپذیرد. همه دانش‌آموزان از یک نقطه شروع نمی‌کنند و انتظار عملکرد یکسان از همه آنان واقع‌بینانه نیست.چرا دانش پیش‌زمینه اهمیت دارد؟یکی از ایده‌های محوری روان‌شناسی شناختی این است که تفکر بدون دانش امکان‌پذیر نیست. هرچه دانش پیش‌زمینه فرد بیشتر باشد، فهم مطالب جدید نیز آسان‌تر خواهد بود.دانش پیش‌زمینه دست‌کم چهار نقش مهم ایفا می‌کند.نخست آنکه واژگان مرتبط با یک حوزه را در اختیار فرد قرار می‌دهد و فهم متن را آسان‌تر می‌کند.دوم اینکه به فرد اجازه می‌دهد شکاف‌های منطقی و اطلاعاتی موجود در متن را پر کند. نویسندگان همیشه همه چیز را توضیح نمی‌دهند و خواننده با کمک دانش قبلی خود بخش‌هایی از معنا را تکمیل می‌کند.سوم آنکه فرایند «قطعه‌بندی» یا سازمان‌دهی اطلاعات را ممکن می‌سازد. هنگامی که اطلاعات در قالب الگوهای بزرگ‌تر ذخیره می‌شوند، فشار روی حافظه فعال کاهش پیدا می‌کند و ذهن می‌تواند ارتباط‌های بیشتری میان مفاهیم برقرار کند.چهارم اینکه دانش پیش‌زمینه به تفسیر جمله‌ها و موقعیت‌های مبهم کمک می‌کند و فهم عمیق‌تری از محتوا به وجود می‌آورد.دانش فکت‌محور از این جهت اهمیت دارد که به ذهن امکان می‌دهد اطلاعات جدید را بهتر درک کند، آن‌ها را عمیق‌تر به خاطر بسپارد، راحت‌تر بازیابی کند و تحلیل‌های دقیق‌تری درباره آن‌ها انجام دهد.البته این به آن معنا نیست که معلمان باید دانش‌آموزان را صرفاً به انبارهای اطلاعات تبدیل کنند. فکت‌ها زمانی ارزشمند هستند که در شبکه‌ای از معنا، ارتباط، هیجان، کشف و فهم قرار بگیرند. آموزش نباید به فهرستی از اطلاعات پراکنده تبدیل شود، بلکه باید میان مفاهیم مختلف ارتباط برقرار کند.حافظه؛ ته‌نشین تفکریکی از مهم‌ترین گزاره‌های روان‌شناسی شناختی این است که حافظه ته‌نشین تفکر است.آنچه در حافظه باقی می‌ماند، چیزهایی هستند که ذهن درباره آن‌ها فکر کرده است. صرف قرار گرفتن در معرض اطلاعات به یادگیری منجر نمی‌شود. زمانی یادگیری عمیق اتفاق می‌افتد که دانش‌آموز میان مطالب ارتباط برقرار کند و درباره آن‌ها بیندیشد.برخلاف تصور رایج، صرف علاقه‌مند بودن به یک موضوع تضمین‌کننده یادسپاری آن نیست. آنچه اهمیت دارد نوع پردازش ذهنی است که روی اطلاعات انجام می‌شود.در عمل، سه عامل برای موفقیت آموزشی بسیار مؤثر به نظر می‌رسند: شیوه ارائه جذاب و روشن، رابطه مستقیم و مثبت معلم با دانش‌آموزان و سازمان‌دهی منظم و هدفمند درس. هنگامی که این سه عامل در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، احتمال درگیری ذهنی و یادگیری افزایش می‌یابد.توجه دانش‌آموزان را به چه چیزی جلب می‌کنیم؟یکی از راه‌های مؤثر تدریس، مطرح کردن یک سؤال روشن و سپس هدایت دانش‌آموزان برای یافتن پاسخ آن است. اما در طراحی کلاس باید به «قلاب‌های توجه» نیز دقت کرد.گاهی معلمان از فعالیت‌ها یا محرک‌های جذاب برای جلب توجه استفاده می‌کنند. این کار مفید است، اما تنها زمانی که توجه دانش‌آموز را به سمت مفهوم اصلی هدایت کند. اگر قلاب توجه صرفاً باعث شود دانش‌آموز به ظاهر فعالیت توجه کند و از محتوای آموزشی غافل شود، هدف آموزشی محقق نخواهد شد.شاید آغاز کلاس یکی از بهترین زمان‌ها برای ایجاد نوعی کشمکش ذهنی باشد؛ موقعیتی که دانش‌آموز احساس کند با پرسشی مواجه شده که ارزش فکر کردن دارد.یادگیری اکتشافی؛ مفید اما با احتیاطیادگیری اکتشافی می‌تواند فرصت مناسبی برای درگیر شدن دانش‌آموزان با محتوا فراهم کند، اما استفاده از آن نیازمند احتیاط است.دلیل این احتیاط آن است که دانش‌آموزان نه تنها اکتشافات درست، بلکه اکتشافات نادرست خود را نیز به خاطر می‌سپارند. بنابراین بهتر است این روش در موقعیت‌هایی استفاده شود که امکان ارائه بازخورد سریع و اصلاح خطاها وجود داشته باشد.طراحی تکالیف معنادارتکالیف زمانی ارزشمند هستند که دانش‌آموز را ناگزیر به فکر کردن درباره معنا کنند. همچنین معلمان نباید از استفاده از یادیارها و راهبردهای حافظه‌ای هراس داشته باشند.روش‌هایی مانند سرواژه‌سازی، روش لوکای یا قصر حافظه، روش اتصال، استفاده از حرف اول کلمات یا آهنگ‌ها می‌توانند برای حفظ اطلاعاتی که ساختار معنایی روشنی ندارند مفید باشند. برای مثال در برخی بخش‌های شیمی یا حفظ جدول تناوبی، این راهبردها می‌توانند نقش کمک‌کننده داشته باشند.همچنین بهتر است طرح درس حول مسئله‌ها و کشمکش‌های ذهنی سازمان یابد. البته لازم نیست همه موضوعات آموزشی به زندگی روزمره دانش‌آموزان مرتبط شوند. اگر همه آموزش‌ها صرفاً حول تجربه‌های شخصی آنان بچرخد، ممکن است این تصور نادرست شکل بگیرد که تمام دانش مدرسه باید مستقیماً به زندگی روزمره مرتبط باشد.تفاوت دانش سطحی و دانش عمیقیکی از چالش‌های همیشگی آموزش، تشخیص تفاوت میان دانش سطحی و دانش عمیق است.دانش سطحی زمانی رخ می‌دهد که دانش‌آموز بتواند مطالب را به شکل طوطی‌وار تکرار کند، اما هنوز فهم عمیقی از آن‌ها نداشته باشد. این وضعیت گاهی معلم را نیز فریب می‌دهد و این تصور را ایجاد می‌کند که یادگیری به خوبی انجام شده است.در مقابل، دانش عمیق دو ویژگی مهم دارد: نخست اینکه اطلاعات بیشتری درباره موضوع در اختیار فرد قرار دارد و دوم اینکه میان این اطلاعات انسجام و ارتباط برقرار شده است.برای کمک به شکل‌گیری دانش عمیق، معلمان می‌توانند مثال‌های متعدد ارائه دهند و از دانش‌آموزان بخواهند آن‌ها را با یکدیگر مقایسه کنند. همچنین می‌توان در آزمون‌ها و آزمونک‌ها از پرسش‌هایی استفاده کرد که نیازمند درک عمیق‌تر هستند. دانش‌آموزان معمولاً نسبت به آنچه در ارزشیابی‌ها مطرح می‌شود حساس هستند و از این طریق اهمیت موضوع را بهتر درک می‌کنند.البته نباید انتظار داشت دانش سطحی بلافاصله به دانش عمیق تبدیل شود. این فرایند به زمان، تمرین و تکرار نیاز دارد. با این حال نباید فراموش کرد که دانش سطحی، هرچند ناکامل، همچنان از نداشتن دانش بهتر است.تمرین و نقش حافظه فعالحافظه فعال ظرفیت محدودی دارد و برای کاهش فشار روی آن، بسیاری از مهارت‌ها باید خودکار شوند.این خودکارسازی تنها از طریق تمرین فراوان امکان‌پذیر است. یکی از مؤثرترین راهبردها در این زمینه، تمرین همراه با فاصله‌گذاری است. هنگامی که مرور مطالب در بازه‌های زمانی مختلف انجام می‌شود، احتمال تثبیت آن‌ها در حافظه بلندمدت افزایش پیدا می‌کند.البته تمرین گاهی خسته‌کننده است و همین مسئله یکی از موانع یادگیری محسوب می‌شود. بنابراین بهتر است تمرین‌ها تا حد امکان متنوع، جذاب و معنادار طراحی شوند.تفاوت متخصصان و تازه‌کارانمتخصصان و تازه‌کاران جهان را به شکل متفاوتی می‌بینند.متخصصان دانش پیش‌زمینه گسترده‌تری دارند، اطلاعات را سریع‌تر بازیابی می‌کنند و بسیاری از فرایندهای شناختی در آن‌ها خودکار شده است.در مقابل، تازه‌کاران معمولاً به شکل انتزاعی‌تر فکر می‌کنند و هنوز ساختارهای دانشی لازم برای تحلیل موقعیت‌ها را در اختیار ندارند.به همین دلیل انتظار اینکه دانش‌آموزان مانند متخصصان فکر کنند، واقع‌بینانه نیست. وظیفه آموزش آن است که به تدریج مسیر حرکت از سطح مبتدی به سطوح پیشرفته‌تر را فراهم کند.سبک‌های یادگیری و توانایی‌هابرخی نظریه‌ها بر وجود سبک‌های یادگیری ثابت تأکید می‌کنند، اما شواهد پژوهشی از چنین دیدگاهی حمایت قاطعی نمی‌کنند.آنچه بیش از سبک‌های یادگیری اهمیت دارد، تفاوت در توانایی‌ها و زمینه‌های دانشی افراد است. نظریه هوش‌های چندگانه نیز از نگاه برخی پژوهشگران بیش از آنکه درباره هوش باشد، درباره توانمندی‌ها و استعدادهای متفاوت انسان‌هاست.بنابراین بهتر است معلمان محتوا را به شیوه‌های متنوع ارائه کنند، نه اینکه دانش‌آموزان را در دسته‌های ثابت قرار دهند.چگونه به دانش‌آموزان ضعیف‌تر کمک کنیم؟دانش‌آموزانی که عملکرد ضعیف‌تری دارند، لزوماً از بهره هوشی پایین‌تری برخوردار نیستند. بسیاری از تفاوت‌های مشاهده‌شده نتیجه شرایط محیطی، فرصت‌های آموزشی و تجربه‌های قبلی است.برای کمک به این دانش‌آموزان می‌توان چند اصل را رعایت کرد:تلاش را تحسین کنید، نه صرفاً توانایی را.به آنان نشان دهید که تلاش مؤثر می‌تواند نتیجه‌بخش باشد.شکست را بخشی طبیعی از فرایند یادگیری معرفی کنید.انتظار نداشته باشید همه دانش‌آموزان مهارت‌های مطالعه را از ابتدا بدانند؛ این مهارت‌ها نیز باید آموزش داده شوند.و در نهایت، به آنان نشان دهید که به توانایی رشد و پیشرفتشان باور دارید.جمع‌بندیپیام اصلی روان‌شناسی شناختی برای آموزش را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: یادگیری نتیجه تفکر است.هرچه بیشتر بدانیم ذهن چگونه یاد می‌گیرد، بهتر می‌توانیم آموزش دهیم. آموزش مؤثر نه صرفاً انتقال اطلاعات، بلکه ایجاد فرصت‌هایی برای تفکر، حل مسئله، برقراری ارتباط میان مفاهیم و ساختن دانش عمیق است.در نهایت باید به یکی از سوگیری‌های مهم ذهن نیز توجه داشت؛ سوگیری خودخدمتی. هنگامی که موفق می‌شویم، موفقیت را به توانایی‌ها و تلاش خود نسبت می‌دهیم، اما هنگام شکست، معمولاً بدشانسی یا عوامل بیرونی را مسئول می‌دانیم. آگاهی از این سوگیری می‌تواند به ما کمک کند نگاه واقع‌بینانه‌تری به یادگیری، موفقیت و شکست داشته باشیم.هدف نهایی آموزش، ساختن ذهن‌هایی بهتر است؛ ذهن‌هایی که بتوانند عمیق‌تر فکر کنند، بهتر بیاموزند و آگاهانه‌تر با جهان روبه‌رو شوند.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 15:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از «حال بد» به «حال خوب»: ۷ تکنیک عملی برای روزهایی که انگار هیچ‌چیز سر جای خودش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%B7-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-per3lvtimgpg</link>
                <description>از «حال بد» به «حال خوب»: ۷ تکنیک عملی برای روزهایی که انگار هیچ‌چیز سر جای خودش نیستآیا تا به حال احساس کرده‌اید همه چیز دارد از کنترل خارج می‌شود؟گاهی زندگی دقیقاً همان‌طور پیش می‌رود که همیشه پیش می‌رفته است؛ شغل همان شغل است، خانه همان خانه است و آدم‌های اطرافمان هم تغییری نکرده‌اند. با این حال صبحی از خواب بیدار می‌شویم و حس می‌کنیم چیزی در درونمان به‌هم ریخته است. انگیزه‌ای برای کار کردن نداریم، حوصله صحبت با دیگران را نداریم و حتی کارهای ساده‌ای که روزی به راحتی انجام می‌دادیم، ناگهان دشوار به نظر می‌رسند.در چنین شرایطی معمولاً اولین کاری که می‌کنیم این است که دنبال مقصر بگردیم. شرایط اقتصادی، رفتار دیگران، گذشته، خانواده یا حتی شانس بد را مسئول حال خود می‌دانیم. اما واقعیت این است که بسیاری از اوقات، آنچه حال ما را خراب می‌کند نه خود اتفاقات، بلکه تفسیر و معنایی است که به آن‌ها می‌دهیم.شاید همین حالا که این متن را می‌خوانید، احساس کنید حالتان چندان خوب نیست. اگر چنین است، عجله نکنید. قرار نیست با چند جمله انگیزشی همه چیز تغییر کند. هدف این مقاله ارائه یک مسیر عملی است؛ مسیری که کمک می‌کند حال خود را بهتر بشناسید، ریشه‌های آشفتگی را پیدا کنید و قدم‌به‌قدم به سمت آرامش بیشتری حرکت کنید.قبل از هر کاری، حال خودت را اندازه بگیربیشتر ما وقتی از حال روحی خود صحبت می‌کنیم، از عبارت‌های کلی استفاده می‌کنیم:«خیلی خسته‌ام.»«حالم خوب نیست.»«اعصابم به هم ریخته.»اما این جملات اگرچه واقعی هستند، اطلاعات زیادی به ما نمی‌دهند. درست مانند این است که بیماری به پزشک مراجعه کند و فقط بگوید: «حالم بد است.» بدون اینکه مشخص کند درد کجاست و شدت آن چقدر است.برای همین اولین قدم در مسیر بهبود حال، سنجش وضعیت فعلی است. بسیاری از افراد تصور می‌کنند افسرده‌اند، اما بعد از ارزیابی دقیق متوجه می‌شوند که بخش زیادی از مشکلشان ناشی از اضطراب، کم‌خوابی یا خستگی مزمن است. برخی دیگر فکر می‌کنند فقط خسته‌اند، اما در واقع ماه‌هاست با احساس ناامیدی و خودسرزنشی زندگی می‌کنند.چند روز متوالی، شدت موارد زیر را از ۱ تا ۱۰ نمره بدهید:وضعیت نمره احساسات منفی... افکار منفی ... علائم جسمانی ... کاهش انرژی ... اختلال خواب...بعد از یک هفته الگوهای جالبی را خواهید دید. شاید متوجه شوید هر بار که خواب شما مختل می‌شود، اضطراب افزایش پیدا می‌کند. یا شاید ببینید روزهایی که با دوستانتان ارتباط بیشتری دارید، خلق بهتری را تجربه می‌کنید.این جدول ساده در واقع آینه‌ای است که وضعیت واقعی روان شما را نشان می‌دهد.چرا حالمان بد می‌شود؟هیچ‌کس یک‌شبه افسرده، مضطرب یا فرسوده نمی‌شود. حال بد معمولاً نتیجه مجموعه‌ای از عوامل است که آرام‌آرام روی هم جمع می‌شوند.گاهی یک استرس ناگهانی عامل اصلی است. دیر رسیدن به یک قرار مهم، خراب شدن ماشین، از دست دادن یک فرصت شغلی یا شنیدن یک خبر ناخوشایند می‌تواند ما را به هم بریزد. این نوع فشارها معمولاً شدید هستند اما مدت زیادی دوام ندارند.اما نوع دیگری از فشار وجود دارد که خطرناک‌تر است؛ استرس مزمن. فشارهایی که هر روز با آن‌ها زندگی می‌کنیم و آن‌قدر به حضورشان عادت کرده‌ایم که دیگر متوجهشان نمی‌شویم. مشکلات مالی، تعارض‌های خانوادگی، حجم زیاد کار، نگرانی درباره آینده و مسئولیت‌های متعدد از این دسته هستند.علاوه بر این عوامل بیرونی، ذهن ما نیز نقش مهمی در حفظ حال بد دارد. بسیاری از ما با صداهایی درونی زندگی می‌کنیم که دائماً در حال انتقاد کردن هستند. صداهایی که می‌گویند:«به اندازه کافی خوب نیستی.»«حتماً خرابش می‌کنی.»«همه از تو موفق‌ترند.»تکرار این جملات باعث می‌شود حتی در شرایط عادی نیز احساس ناکافی بودن کنیم.از طرف دیگر گاهی حال بد هیچ دلیل پیچیده‌ای ندارد. کم‌خوابی، گرسنگی، کمبود فعالیت بدنی یا نداشتن زمانی برای استراحت می‌تواند به تنهایی خلق ما را تحت تأثیر قرار دهد. ذهن و بدن بیش از آن چیزی که تصور می‌کنیم به یکدیگر وابسته‌اند.افکار خودکار؛ مهمان‌های ناخوانده ذهنیکی از مهم‌ترین کشف‌های روان‌شناسی شناختی این است که بسیاری از افکار ما بدون دعوت وارد ذهن می‌شوند.فرض کنید در یک جلسه کاری اشتباه کوچکی مرتکب شده‌اید. ناگهان فکری در ذهن شما شکل می‌گیرد:«من همیشه خراب می‌کنم.»چند دقیقه بعد احساس ناامیدی سراغتان می‌آید.نکته مهم اینجاست که احساس ناامیدی مستقیماً از اشتباه شما ایجاد نشده است؛ بلکه از تفسیری ایجاد شده که ذهن شما از آن اشتباه ساخته است.برای شناخت این افکار می‌توانید از جدول زیر استفاده کنید:مرحله سوال رویداد چه اتفاقی افتاد؟احساس چه احساسی داشتم؟فکر خودکارچه چیزی از ذهنم گذشت؟پاسخ منطقی آیا این فکر کاملاً درست است؟فکر جایگزین نگاه واقع‌بینانه‌تر چیست؟اقدام الان چه کاری می‌توانم انجام دهم؟این تمرین در ابتدا ساده به نظر می‌رسد اما یکی از قدرتمندترین ابزارهای شناخت‌درمانی محسوب می‌شود.خطاهای ذهنی؛ وقتی ذهن ما واقعیت را تحریف می‌کندیکی از مهم‌ترین کشف‌های روان‌شناسی شناختی این است که بسیاری از رنج‌های ما مستقیماً از اتفاقات زندگی ناشی نمی‌شوند؛ بلکه از شیوه‌ای ناشی می‌شوند که ذهن ما آن اتفاقات را تفسیر می‌کند. به بیان ساده‌تر، گاهی مشکل اصلی خودِ رویداد نیست، بلکه داستانی است که ذهن ما درباره آن می‌سازد.دیوید برنز در کتاب «از حال بد به حال خوب» این الگوهای تحریف‌شده فکری را «خطاهای شناختی» می‌نامد. خطاهایی که تقریباً همه ما در طول زندگی مرتکب آن‌ها می‌شویم. مشکل از جایی شروع می‌شود که این خطاها آن‌قدر تکرار می‌شوند که دیگر متوجه حضورشان نیستیم و آن‌ها را حقیقت محض تصور می‌کنیم.شناخت این الگوها به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا گاهی یک اتفاق کوچک می‌تواند ساعت‌ها یا حتی روزها حال ما را خراب کند. در ادامه با رایج‌ترین خطاهای شناختی آشنا می‌شویم؛ خطاهایی که شاید همین حالا نیز در گوشه‌ای از ذهن ما مشغول فعالیت باشند.۱. تفکر همه یا هیچ؛ یا قهرمان، یا شکست‌خوردهدر این نوع تفکر، جهان فقط دو رنگ دارد؛ سیاه یا سفید. فرد نمی‌تواند میان موفقیت و شکست طیفی از حالت‌های مختلف را ببیند.دانشجویی را تصور کنید که همیشه نمرات خوبی گرفته است. این بار نمره او به جای بیست، هجده شده است. به جای اینکه بگوید «عملکرد خوبی داشتم اما جا برای بهتر شدن وجود دارد»، با خود فکر می‌کند: «من شکست خوردم.»این نوع نگاه باعث می‌شود استانداردهای غیرواقع‌بینانه‌ای برای خود تعریف کنیم و هر بار که به آن‌ها نمی‌رسیم، احساس ناکافی بودن کنیم. در حالی که زندگی واقعی پر از نقاط خاکستری است و بیشتر موفقیت‌ها در همین منطقه خاکستری شکل می‌گیرند.۲. تعمیم افراطی؛ وقتی یک اتفاق تبدیل به سرنوشت می‌شودهمه ما گاهی شکست می‌خوریم، اما ذهن بعضی افراد از یک شکست محدود، قانونی برای تمام زندگی می‌سازد.فردی که در یک مصاحبه شغلی رد شده است، ممکن است به این نتیجه برسد که هرگز شغل مناسبی پیدا نخواهد کرد. یا کسی که در یک رابطه عاطفی آسیب دیده، تصور کند که هیچ رابطه موفقی در آینده نخواهد داشت.در این حالت ذهن از یک نمونه کوچک، نتیجه‌ای کلی و دائمی استخراج می‌کند. در حالی که یک رویداد، تنها یک رویداد است؛ نه پیش‌بینی آینده و نه تعریف هویت ما.۳. فیلتر ذهنی؛ دیدن یک لکه و فراموش کردن تمام تصویرگاهی ذهن ما مانند دوربینی عمل می‌کند که فقط روی بخش منفی یک صحنه زوم کرده است.فرض کنید در یک جلسه کاری از شما تعریف شده، اما در پایان جلسه یک انتقاد کوچک نیز دریافت کرده‌اید. اگر ساعت‌ها فقط به همان انتقاد فکر کنید و تمام بازخوردهای مثبت را نادیده بگیرید، گرفتار فیلتر ذهنی شده‌اید.این خطا باعث می‌شود واقعیت را ناقص ببینیم. جهان نه کاملاً منفی است و نه کاملاً مثبت، اما فیلتر ذهنی فقط بخش تاریک تصویر را به ما نشان می‌دهد.۴. بی‌توجهی به جنبه‌های مثبت؛ وقتی موفقیت‌ها را باور نمی‌کنیمبرخی افراد حتی وقتی موفق می‌شوند، نمی‌توانند موفقیت خود را بپذیرند.اگر در کاری عملکرد خوبی داشته باشند، می‌گویند: «شانس آوردم.»اگر دیگران از آن‌ها تعریف کنند، پاسخ می‌دهند: «اغراق می‌کنند.»اگر به هدفی برسند، فوراً ارزش آن را کم‌رنگ می‌کنند.در نتیجه ذهن آن‌ها هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهد تجربه موفقیت به افزایش اعتمادبه‌نفس منجر شود. گویی هر اتفاق مثبت باید بی‌اثر شود تا تصویر منفی فرد از خودش حفظ گردد.۵. نتیجه‌گیری شتاب‌زده؛ قضاوت قبل از جمع‌آوری شواهدگاهی ذهن ما خیلی سریع‌تر از آنچه باید نتیجه‌گیری می‌کند.دوستی پیام ما را پاسخ نمی‌دهد و بلافاصله فکر می‌کنیم از ما ناراحت شده است. در جلسه‌ای چند نفر آرام صحبت می‌کنند و تصور می‌کنیم درباره ما حرف می‌زنند.مشکل اینجاست که هیچ مدرکی برای این نتیجه‌گیری‌ها وجود ندارد. ما صرفاً جاهای خالی را با حدس و گمان پر می‌کنیم و بعد همان حدس‌ها را به عنوان واقعیت می‌پذیریم.۶. بزرگ‌نمایی و کوچک‌نمایی؛ ذره‌بین اشتباهات و دوربین معیوب توانایی‌هادر این خطا، اشتباهات ما بزرگ‌تر از اندازه واقعی خود دیده می‌شوند و توانایی‌هایمان کوچک‌تر از آنچه هستند.یک اشتباه جزئی به فاجعه‌ای بزرگ تبدیل می‌شود، اما ده‌ها نقطه قوت و موفقیت نادیده گرفته می‌شوند.فردی که گرفتار این الگوست، معمولاً نقاط ضعف خود را با ذره‌بین می‌بیند و نقاط قوتش را از فاصله‌ای بسیار دور نگاه می‌کند. طبیعی است که در چنین شرایطی تصویر نهایی از خود، تصویری ضعیف و ناامیدکننده باشد.۷. استدلال هیجانی؛ چون احساسش می‌کنم، پس حقیقت دارداین خطا یکی از فریبنده‌ترین دام‌های ذهن است.فرد با خود می‌گوید:«احساس می‌کنم شکست‌خورده‌ام، پس حتماً شکست‌خورده‌ام.»«احساس می‌کنم دیگران مرا دوست ندارند، پس واقعاً همین‌طور است.»در حالی که احساسات ارزشمندند، اما همیشه بازتاب دقیق واقعیت نیستند. همان‌طور که تب نشانه بیماری است، نه خود بیماری، احساسات نیز اطلاعاتی درباره وضعیت ما می‌دهند، اما لزوماً حقیقت نهایی را بیان نمی‌کنند.۸. بایدها؛ زندان انتظارات سخت‌گیرانهبعضی افراد زندگی خود را با فهرستی طولانی از «بایدها» اداره می‌کنند.«من باید همیشه موفق باشم.»«من نباید اشتباه کنم.»«دیگران باید همیشه مرا درک کنند.»وقتی واقعیت زندگی با این بایدهای سخت‌گیرانه برخورد می‌کند، نتیجه معمولاً احساس خشم، گناه، ناکامی یا ناامیدی است. زندگی انعطاف‌پذیرتر از آن است که در قالب این قوانین خشک و مطلق قرار بگیرد.۹. برچسب زدن؛ تبدیل یک رفتار به هویتفرض کنید در انجام کاری اشتباه کرده‌اید. به جای اینکه بگویید «در این کار اشتباه کردم»، با خود می‌گویید: «من آدم بی‌عرضه‌ای هستم.»در اینجا دیگر رفتار مورد قضاوت قرار نمی‌گیرد؛ بلکه کل شخصیت فرد زیر سؤال می‌رود.برچسب زدن یکی از مخرب‌ترین خطاهای شناختی است، زیرا امکان تغییر را از بین می‌برد. اشتباهات قابل اصلاح‌اند، اما هویت‌های منفی معمولاً احساس درماندگی ایجاد می‌کنند.۱۰. شخصی‌سازی؛ وقتی بار دنیا را روی دوش خود می‌گذاریمدر این خطا، فرد مسئولیت اتفاقاتی را بر عهده می‌گیرد که کنترل چندانی بر آن‌ها نداشته است.والدینی که تمام مشکلات فرزندشان را نتیجه شکست خود در تربیت می‌دانند یا کارمندی که هر اتفاق ناخوشایند محل کار را به عملکرد شخصی خود نسبت می‌دهد، نمونه‌هایی از این الگو هستند.پذیرفتن مسئولیت کارهای خود ارزشمند است، اما پذیرفتن مسئولیت تمام جهان فقط به احساس گناه و فرسودگی منجر می‌شود.وقتی عینک ذهن کثیف می‌شودخطاهای شناختی شبیه عینکی هستند که به‌تدریج روی چشم ما قرار گرفته‌اند. آن‌قدر مدت زیادی از پشت این عینک به دنیا نگاه کرده‌ایم که فراموش کرده‌ایم تصویر واقعی چگونه است.خبر خوب این است که این خطاها بخشی از شخصیت ما نیستند؛ آن‌ها فقط عادت‌های ذهنی هستند. عادت‌هایی که می‌توان آن‌ها را شناخت، به چالش کشید و به‌تدریج اصلاح کرد.شاید مهم‌ترین مهارتی که در مسیر رسیدن به حال خوب باید یاد بگیریم همین باشد: هر فکری که به ذهنمان می‌آید، لزوماً حقیقت نیجعبه ابزار حال خوبشناختن مشکل مهم است، اما کافی نیست. وقتی حالمان بد می‌شود، به ابزارهایی نیاز داریم که بتوانیم از آن‌ها استفاده کنیم.اولین ابزار «ایست، نگاه کن، حرکت کن» است. هر زمان احساس کردید افکار منفی شما را با خود می‌برند، چند لحظه مکث کنید. به افکار و احساسات خود نگاه کنید و سپس یک اقدام کوچک انجام دهید. حتی بلند شدن از روی صندلی و نوشیدن یک لیوان آب می‌تواند زنجیره افکار منفی را قطع کند.دومین ابزار، مهربانی با خود است. بسیاری از ما با خودمان رفتاری می‌کنیم که هرگز با یک دوست صمیمی انجام نمی‌دهیم. اگر دوستتان اشتباه کند، احتمالاً او را تشویق می‌کنید. اما وقتی خودتان اشتباه می‌کنید، شروع به سرزنش خود می‌کنید. یاد گرفتن همدلی با خود یکی از مهم‌ترین مهارت‌های سلامت روان است.سومین ابزار، تغییر کانال ذهنی است. گاهی لازم نیست مشکل را همان لحظه حل کنیم. گاهی کافی است برای مدتی توجه خود را به فعالیت دیگری معطوف کنیم. پیاده‌روی، آشپزی، مرتب کردن اتاق یا گوش دادن به موسیقی می‌تواند ذهن را از چرخه تکراری افکار منفی خارج کند.چهارمین ابزار، ثبت روزانه اتفاقات مثبت است. مغز انسان به طور طبیعی بیشتر به تهدیدها توجه می‌کند. نوشتن سه اتفاق مثبت هر روز کمک می‌کند این سوگیری تا حدی اصلاح شود.وقتی حال بد طولانی می‌شودگاهی با وجود همه تلاش‌ها، حال بد برای مدت طولانی باقی می‌ماند. در چنین شرایطی نباید همه مسئولیت را بر دوش خود بگذاریم.اگر احساس می‌کنید خلق پایین، اضطراب شدید، ناامیدی یا بی‌انگیزگی هفته‌ها ادامه پیدا کرده است، مراجعه به متخصص سلامت روان اقدامی منطقی و ضروری است.در کنار درمان حرفه‌ای، حمایت اجتماعی نیز اهمیت زیادی دارد. انسان موجودی اجتماعی است و بسیاری از رنج‌ها زمانی سبک‌تر می‌شوند که با فردی قابل اعتماد در میان گذاشته شوند.ورزش منظم، خواب کافی و تغذیه مناسب نیز نقش مهمی در سلامت روان دارند. گاهی تغییرات کوچک در سبک زندگی تأثیرات بزرگی بر خلق و خو می‌گذارند.برنامه روزانه برای ساختن حال خوبتغییرات بزرگ معمولاً از عادت‌های کوچک شروع می‌شوند. به همین دلیل داشتن یک برنامه کوتاه روزانه می‌تواند بسیار مؤثر باشد.هر صبح از خود بپرسید:امروز چه احساسی دارم؟مهم‌ترین کاری که باید انجام دهم چیست؟برای چه چیزی از خودم قدردانی می‌کنم؟و هر شب از خود بپرسید:امروز چه چیزی باعث شادی من شد؟چه چیزی مرا ناراحت کرد؟چه درسی از امروز گرفتم؟سه اتفاق خوب امروز چه بودند؟این سوال‌ها شاید ساده به نظر برسند، اما به مرور باعث می‌شوند نگاه آگاهانه‌تری به زندگی پیدا کنیم.نتیجه‌گیری؛ حال خوب مقصد نیست، مسیر استبسیاری از ما تصور می‌کنیم روزی خواهد رسید که همه مشکلات حل شوند و برای همیشه احساس خوبی داشته باشیم. اما واقعیت این است که زندگی همیشه ترکیبی از روزهای خوب و روزهای سخت خواهد بود.هدف سلامت روان حذف کامل احساسات منفی نیست. غم، خشم، ترس و ناامیدی بخشی از تجربه انسانی هستند. آنچه اهمیت دارد توانایی ما در مواجهه با این احساسات است.هر بار که حالتان بد می‌شود، به جای جنگیدن با خودتان، کمی مکث کنید. حالتان را بسنجید. افکارتان را بنویسید. از ابزارهایی که آموخته‌اید استفاده کنید. و اگر نیاز بود، از دیگران کمک بگیرید.حال خوب یک اتفاق ناگهانی نیست؛ نتیجه مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک است که هر روز انجام می‌دهیم.شاید امروز بهترین روز زندگی شما نباشد، اما می‌تواند اولین روزی باشد که آگاهانه‌تر از قبل مراقب خودتان هستید.این مقاله حاصل مطالعه و استخراج نکات کلیدی کتاب «از حال بد به حال خوب» اثر دیوید برنز است. مطالب کتاب با بازآرایی، توضیح، مثال‌ها و تمرین‌های تکمیلی به شکلی کاربردی برای مخاطب عمومی تدوین شده‌اند تا مفاهیم شناخت‌درمانی و مدیریت خلق در زندگی روزمره قابل استفاده‌تر باشند.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 14:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در میانه فشارهای اجتماعی و نوسانات روانی، عاملیت خود را بازپس‌گیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%BE%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-hdplxdxrphar</link>
                <description>تبارشناسی تصمیم و تغییر: چطور در میانه فشارهای اجتماعی و نوسانات روانی، عاملیت خود را بازپس‌گیریم؟نویسنده: امیرحسین بلاغیهرگونه اقدام برای ایجاد تغییر در زندگی—خواه در قالب یک تصمیم سرنوشت‌ساز برای تغییر شغل بعد از دوران سربازی باشد، یا شجاعت قطع یک رابطه فرساینده—پیش از آنکه یک پدیده بیرونی باشد، یک چالش عمیق روانی است. حقیقت این است که ما در خلاء تصمیم نمی‌گیریم؛ هر انتخاب ما در نقطه‌ای کور میان انتظارات دیکته‌شده از سوی جامعه، نوسانات سوخت روانی (انگیزه) و تمایل ناخودآگاهمان به فرار از مسئولیت شکل می‌گیرد. گشودن این گره‌های درهم‌تنیده نیازمند آن است که ابتدا سازوکارهای دفاعی ذهن خود را بشناسیم و سپس با اتکا به مدل‌های رفتاری اصیل، دست به عمل بزنیم.یکی از ظریف‌ترین و در عین حال آسیب‌زاترین پاسخ‌های دفاعی ذهن در مواجهه با دوراهی‌های سخت، تلاش برای «برون‌سپاری مسئولیت» است. این وضعیت زمانی رخ می‌دهد که فرد در آستانه یک گسست یا تصمیم بزرگ، به جای ابراز قاطعانه رأی خود، شرایط را به گونه‌ای مدیریت می‌کند که توپ را در زمین طرف مقابل بیندازد. ذهن با این ترفند پنهان می‌کوشد تا در صورت بروز تبعات ناگوار، خود را تبرئه کند و بار سنگین عواقب را متوجه دیگری سازد. اما روان‌شناسی یادگیری اجتماعی، به‌ویژه در نظریه معروف جولین راتر (Julian Rotter)، نشان می‌دهد که پایداری روانی انسان در گرو تقویت چیزی است که آن را «منبع کنترل درونی» (Internal Locus of Control) می‌نامند. بر اساس این مفهوم، فرد اصیل کسی است که باور دارد رویدادها و مسیر زندگی‌اش حاصل مستقیم اقدامات و تصمیمات خود اوست، نه شانس، سرنوشت یا بازیگریِ دیگران. پذیرش مالکیت مطلق یک تصمیم، حتی اگر در آینده نیاز به بازبینی و اصلاح داشته باشد، اضطراب وجودی را کاهش می‌دهد؛ چرا که یک تصمیم عقلانی در یک نقطه از زمان، ارزش ذاتی خود را از دست نمی‌دهد، بلکه صرفاً در طول مسیر تکامل می‌یابد و صیقل می‌خورد.با این حال، حتی اگر فردی منبع کنترل درونی خود را فعال کند و مسئولیت صفر تا صد تصمیمش را بپذیرد، در مرحله اجرا با مانع بزرگی به نام «نوسانات انگیزه» روبه‌رو خواهد شد. خطای استراتژیک بسیاری از ما در مدیریت مسیر رشد این است که انگیزه را یک متغیر ثابت فرض می‌کنیم و توقع داریم در تمام روزها با یک کیفیت پیش برویم. در حالی که انگیزه، حکم سوخت روانی را دارد و بر اساس نظریه خودتعیین‌گری (Self-Determination Theory) توسعه‌یافته توسط ادوارد دیسی و ریچارد رایان، این انگیزه یک پیوستار روان‌شناختی است که مدام میان بی‌انگیزی مطلق تا اشتیاق درونی بالا در نوسان است. یک مهندسی رفتار هوشمندانه اقتضا می‌کند که ما سبد فعالیتی خود را با سطح این سوخت روانی هم‌راستا کنیم. در روزهایی که انگیزه در اوج (سطح ۱۰۰) قرار دارد، زمان شتاب‌گرفتن و بهره‌برداری حداکثری از توان روانی است. اما وقتی این سوخت به نیمه (سطح ۵۰) می‌رسد، نباید در سربالایی‌های زندگی به روان خود فشار مضاعف آورد؛ در این فاز، اتخاذ یک استراتژی تعادلی که در آن نیمی از انرژی صرف کارهای تخصصی و نیمی دیگر صرف رفتارهای ترمیم‌کننده (مانند تفریح یا پیاده‌روی) شود، مانع از فرسودگی روانی (Burnout) می‌گردد. حتی در تاریک‌ترین لحظات که انگیزه به نزدیکی صفر می‌رسد نیز نباید حرکت را کاملاً متوقف کرد، بلکه باید با تعریف اقدامات بسیار کم‌انرژی اما مستمر—مانند مطالعه چند صفحه ساده یا تماشای یک ویدیوی آموزشی کوتاه—سیستم پاداش مغز را فعال نگه داشت تا زنجیره عادت پاره نشود و ذهن به تعبیر روان‌شناختی، در تله‌ی ناتوانی آموخته‌شده گرفتار نگردد.اما پیچیده‌ترین لایه این کلاف درهم‌تنیده، زمانی آشکار می‌شود که بپرسیم: «انگیزه‌ها و اهداف ما اصلاً از کجا سرچشمه می‌گیرند؟» بسیاری از تحلیل‌های ما درباره تغییر شغل یا ارزیابی موقعیت‌های کاری، به شکل ناخودآگاه توسط استانداردهای صلب و تحمیلی جامعه آلوده شده‌اند. جامعه بر اساس سن (به‌ویژه در آستانه ۳۰ سالگی)، عرف و طبقه، خط‌کش‌هایی را به ما ارائه می‌دهد و ما دغدغه‌های توده‌ی مردم را به عنوان نیازهای شخصی خود درونی‌سازی می‌کنیم. در اینجاست که مفاهیم روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ در باب «فردیت‌یافتگی» (Individuation) اهمیت می‌یابد. یونگ هشدار می‌دهد تا زمانی که انسان اهداف خود را بر اساس نقاب‌های اجتماعی (Persona) و انتظارات محیطی تنظیم کند، هرگز به رضایت درونی نخواهد رسید. فرآیند فردیت‌یافتگی یعنی شجاعت گسست از این قالب‌های پیش‌ساخته و حرکت به سمت آن چیزی که واقعاً نیاز اساسی و درونی خود ماست.اگر این دیدگاه را در پهنه واقعیت—مثلاً در ارزیابی یک موقعیت شغلی پس از چالش‌هایی مثل سربازی—پیاده کنیم، زاویه دید ما کاملاً تغییر خواهد کرد. دیگر به جای مقایسه‌های بیرونی و اضطراب ناشی از عقب‌ماندگیِ فرضی از همسالان، به معیارِ سنجشِ «رشد فردی» بازمی‌گردیم. اگر یک سیستم کاری، علیرغم چالش‌ها و اصطکاک‌های فعلی‌اش، دغدغه‌مندی ما را برمی‌انگیزد و افق چندساله‌ای برای توسعه مهارت‌ها، شراکت یا آینده‌نگری عمیق‌تر فراهم می‌کند، صبوری و ماندن در آن یک رفتار کاملاً عقلانی است. تغییر زمانی پایدار و ثمربخش خواهد بود که به تعبیر آبراهام مازلو، در خدمت «خودشکوفایی» (Self-Actualization) خود فرد باشد. اگر دلیلی که ما را به سمت تغییر هل می‌دهد، برخاسته از هسته درونی خودمان نباشد، روان انسان در مواجهه با اولین سختی‌های مسیر، دست به پس‌زدن ایده خواهد زد؛ چرا که تغییر فرآیندی سخت، زمخت و چالش‌برانگیز است و تنها سوختِ اصیلِ درونی می‌تواند ما را از پیچ‌وخم‌های آن عبور دهد. در نهایت، هنر زیستن در این است که بتوانیم میان نیازهای اصیل خود و هیاهوی انتظارات جامعه مرزی روشن بکشیم، مسئولیت انتخاب‌هایمان را شجاعانه بپذیریم و ابزار حرکت خود را با سازمان روانی‌مان تنظیم کنیم. پی‌نوشت: منابع علمی و ارجاعات متنیبرای مطالعه بیشتر در خصوص مفاهیم و نظریه‌های به‌کاررفته در متن، می‌توانید به منابع مرجع زیر رجوع کنید:1.    منبع کنترل درونی (Internal Locus of Control):o        Rotter, J. B. (1966). Generalized expectancies for internal versus external control of reinforcement. Psychological Monographs: General and Applied, 80(1), 1-28.معرفی و ترجمه فارسی: این نظریه بنیادی در اکثر کتاب‌های مرجع «نظریه‌های شخصیت» (به‌ویژه فصل مربوط به جولین راتر) به تفصیل ترجمه و تشریح شده است.کتاب پیشنهادی برای مطالعه این بخش: کتاب «نظریه‌های شخصیت» تالیف دوان پی. شولتز و سیدنی الن شولتز (ترجمه یحیی سیدمحمدی، نشر ویرایش). در فصل مربوط به راتر، مفهوم «منبع کنترل درونی و بیرونی» و پرسش‌نامه استاندارد آن کاملاً بررسی شده است. 2.    نظریه خودتعیین‌گری و پیوستار انگیزه (Self-Determination Theory):o    Deci, E. L., &amp; Ryan, R. M. (1985). Intrinsic Motivation and Self-Determination in Human Behavior. Plenum Press.معرفی و ترجمه فارسی: مفاهیم این کتاب و مقالات بعدی دیسی و رایان، هسته اصلی کتاب‌های مدرن در زمینه روان‌شناسی انگیزش را تشکیل می‌دهند.کتاب پیشنهادی برای مطالعه این بخش: کتاب « انگیزش و هیجان» تالیف جان مارشال ریو (ترجمه یحیی سیدمحمدی، نشر ویرایش). فصل‌های مربوط به «انگیزش درونی و انواع انگیزه‌های بیرونی» در این کتاب، ترجمه و تبیینی دقیق و آکادمیک از نظریه خودتعیین‌گری (SDT) دیسی و رایان است. 3.    فرآیند فردیت‌یافتگی و نقاب‌های اجتماعی (Individuation &amp; Persona):o    Jung, C. G. (1928). Two Essays on Analytical Psychology: The Relations between the Ego and the Unconscious. (Translated by R.F.C. Hull). Princeton University Press.معرفی و ترجمه فارسی: این اثر یکی از کلیدی‌ترین متون کارل گوستاو یونگ است که مستقیماً به زبان فارسی ترجمه شده است.کتاب ترجمه‌شده در بازار: کتاب « دو رساله در روان‌شناسی تحلیلی »اثر کارل گوستاو یونگ (ترجمه دکتر ولی‌الله بهپورنیا، نشر ققنوس). بخش دوم این کتاب تحت عنوان «روابط میان ایگو و ناخودآگاه»، مفاهیمی مثل فردیت‌یافتگی (تشرف به خویشتن)، نقاب (پرسونا) و عقده‌ها را به زبان فارسی تشریح کرده است.4.    نظریه خودشکوفایی (Self-Actualization):o    Maslow, A. H. (1943). A theory of human motivation. Psychological Review, 50(4), 370-396.o    Maslow, A. H. (1954). Motivation and Personality. Harper &amp; Row.معرفی و ترجمه فارسی: این کتاب شاهکار آبراهام مازلو و مانیفست روان‌شناسی انسان‌گرایانه است که چندین بار در ایران ترجمه شده است.کتاب ترجمه‌شده در بازار: کتاب «انگیزش و شخصیت» اثر آبراهام مزلو (ترجمه احمد رضوانی، نشر آستان قدس رضوی). این کتاب منبع اصلی مطالعه درباره هرم نیازها، مفهوم خودشکوفایی (Self-Actualization) و ویژگی‌های انسان‌های خودشکوفا به زبان فارسی است.   </description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 09:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی سه‌گانه «دوقلوها» اثر آگوتا کریستوف</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%82%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%81-ojclb8jrslbq</link>
                <description>به نام خدا؛ بررسی سه‌گانه «دوقلوها» اثر آگوتا کریستوفمقدمه‌ای بر تجربه‌ی خواندن «دفتر بزرگ»، «مدرک» و «دروغ سوم»سه‌گانه «دوقلوها» متشکل از سه کتاب «دفتر بزرگ»، «مدرک» و «دروغ سوم» نوشته‌ی آگوتا کریستوف، تجربه‌ای است که فراتر از یک داستان ساده است. در این مجموعه، ما با شاهدِ فرآیندی هستیم که در آن انسان‌های معصوم، به شکلی تکان‌دهنده، خود را به ماشین‌هایی بی‌احساس تبدیل می‌کنند. نویسنده در جای‌جای کتاب، شک‌هایی در ذهن خواننده ایجاد می‌کند تا به خوبی درک کند انسان تا چه حد می‌تواند بی‌احساس و دارای «احساسِ مرده» باشد.نثر؛ جادوی حذف و سادگییکی از نقاط قوت خیره‌کننده این مجموعه، نثر بسیار روان و جذاب آن است. طوری که وقتی خواننده مطالعه را شروع می‌کند، نمی‌تواند کتاب را کنار بگذارد تا زمانی که آن را به پایان برساند؛ چرا که داستان مدام با شگفت‌انگیزهایی همراه است که خواننده را به ادامه دادن مشتاق می‌کند.نکته‌ای بسیار جالب در مورد سبک نگارش آگوتا کریستوف وجود دارد. در پایان کتاب «دروغ سوم»، مصاحبه‌ای از آقای اصغر نوری (مترجم کتاب) با خانم آگوتا کریستوف چاپ شده است. در این مصاحبه، وقتی از ایشان درباره سبک نوشتارشان می‌پرسند، پاسخ می‌دهند که نوشته‌ها را بارها می‌خوانند و مرور می‌کنند و هر مطلبی را که اضافه باشد و برای بیان داستان نیازی به آن نباشد، حذف می‌کنند. جالب است بدانید که ایشان تا حدودی از دفتر تکالیف فرزندشان برای سبک نوشتارشان الهام گرفته‌اند.سیر داستانی و ساختار اثراگر بخواهیم از نظر روند روایت صحبت کنیم، خط داستانی در دو جلد اول بسیار خوب و جذاب پیش می‌رود، اما در جلد سوم با سکته‌هایی روبه‌رو می‌شویم که شاید آن گیرایی و کششِ دو جلد اول را نداشته باشد؛ با این حال، اثر همچنان خواندنی است.جلد دوممخاطب هدف و بحث سانسورلازم به ذکر است که این کتاب برای سنین نوجوانی مورد تأیید نیست و احتمالاً سنین جوانی به بعد بهتر می‌توانند این داستان را بخوانند و از آن بهره‌مند شوند؛ چرا که صحنه‌ها و اتفاقات ناپسندی در آن وجود دارد. در همان مصاحبه‌ای که پیش‌تر ذکر شد، نویسنده صراحتاً مطرح می‌کند که از خودِ «سانسوریِ متن» متنفر است و هرگز این کار را انجام نمی‌دهد.جلد سومجمع‌بندیبه طور کلی، این مجموعه داستانی بسیار جذاب بود. فراتر از آنچه در بند اول (درباره تبدیل شدن انسان به ماشین بی‌احساس) اشاره کردم، دریافتی دیگری از اثر نداشتم.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The quality school /کتاب مدرسه کیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/the-quality-school-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C-haxurxhwayyu</link>
                <description>The quality schoolWilliam Glasser کتاب مورد بحث، « مدیریت مدرسه کیفی بدون توسل به زور و اجبار»، توسط ویلیام گلاسر نگاشته شده است. او به خاطر نظریه انتخاب (Choice Theory) شهرت دارد و چندین کتاب در این زمینه نوشته است. پیام اصلی این کتاب، آن‌گونه که نویسنده بیان می‌کند، این است که مدیریت در کلاس‌ها، مدارس، و به طور کلی سازمان‌ها نباید بر پایه زور، اجبار، یا کنترل بیرونی باشد. بلکه، باید از ایجاد انگیزه، ایجاد نیاز و ایجاد ارزش در کارکنان و به ویژه دانش‌آموزان استفاده کند.تصویر کتابمفاهیم و رویکردهای اصلی:دانش‌آموزان به عنوان کارمند/کارکنان: این کتاب دیدگاهی را مطرح می‌کند که در آن دانش‌آموزان به عنوان «کارمند» یا «کارکنان» در نظر گرفته می‌شوند. این رویکرد می‌تواند چالش‌برانگیز باشد، چرا که می‌تواند به معنای دادن «حقوق» یا حتی «پول» به دانش‌آموزان تلقی شود. در حالی که این دیدگاه ممکن است در ابتدا «لرزش» یا عجیب به نظر برسد، اما هدف نهایی کتاب کیفی کردن فضای کلاس است.مدیریت هدایتی در برابر مدیریت رئیس (بازخواست‌کننده): کتاب دو مدل مدیریت را از هم تفکیک می‌کند:مدیریت هدایتی: این مدل ترجیح داده شده است. تأکید می‌کند که مدیر مدرسه باید دانش‌آموزان را راهنمایی و هدایت کند. در این مدل، مدیر می‌گوید: «من آمده‌ام که در این مسیر به شما کمک کنم؛ به من بگویید چه کاری از دست من برمی‌آید». هدف این است که با به اشتراک گذاشتن راهنمایی‌ها و هدایت‌ها، دانش‌آموزان در مسیری قرار گیرند که بتوانند رشد کرده و به رشد مطلوب خود دست یابند. یک مدیر هدایتگر متقاعدکننده و مسئولیت‌پذیر است که هدف ثابتی را مشخص کرده و تداوم بقای سازمان را تضمین می‌کند. این رویکرد مدیریتی به قوانین ثابت متکی نیست.مدیریت رئیس (مدیریت بازخواست‌کننده): این مدل بر پایه کنترل بیرونی است و نادرست و منسوخ تلقی می‌شود. این مدل به این معناست که یک شخص، قانون یا اتفاق بیرونی باید وجود داشته باشد تا افراد را مجبور به انجام یا عدم انجام کاری کند. این مدل اجباری و استبدادی دانسته می‌شود.دنیای کیفی: کتاب بیان می‌کند که هر انسان از بدو تولد «دنیای کیفی» خاص خود را می‌سازد. کودکان با این انتظار وارد مدرسه می‌شوند که مدرسه نیز ادامه این «دنیای کیفی» باشد. اگر مدرسه نتواند این محیط کیفی را حفظ کند، فاصله‌ای ایجاد می‌کند که منجر به عدم انگیزه برای یادگیری می‌شود.ویلیام گلاسر در نظریه انتخاب بیان می‌کند که هر انسان برای هدایت رفتارهایش، تصویری ذهنی و شخصی از یک «دنیای مطلوب» درون خود دارد که آن را دنیای کیفی می‌نامد.اصول کلیدی مدیریت هدایتی:عدم اجبار و ایجاد انگیزه: مدیریت باید از زور و اجبار پرهیز کرده و به جای آن از ایجاد انگیزه، ایجاد نیاز و ایجاد ارزش استفاده کند. تحمیل کار کیفی از طریق اجبار غیرممکن است.انگیزه ذاتی: هیچ انسانی فاقد انگیزه نیست؛ در واقع، هر موجود زنده‌ای در هر لحظه از انگیزه بالایی برخوردار است. چالش این است که نیازهای بنیادی برای انجام کار درسی هنوز در انسان شناسایی نشده است.توانمندسازی دانش‌آموزان:معلمان باید به طور مداوم دانش‌آموزان (و کارکنان) را تشویق کنند که نظرات خود را بیان کنند و به آنها حس توانمندی بدهند.مدیر می‌خواهد نظرات آنها را در مورد چگونگی انجام کار بشنود تا کنترل بر فرایند را حفظ کند.توانمندسازی باعث می‌شود دانش‌آموزان احساس آرامش، علاقه و استفاده بهتر از کلاس را داشته باشند.یادگیری مشارکتی: جایگزین کردن سخنرانی فردی و فعالیت‌های انفرادی با یادگیری مشارکتی بسیار مهم است.این شامل فعالیت‌های گروهی می‌شود، حتی اگر در ابتدا مقاومتی وجود داشته باشد.از طریق راهنمایی، همدلی و همکاری، با توضیح چگونگی انجام کار مشارکتی بدون اجبار، می‌توان دانش‌آموزان را هدایت کرد.این فعالیت مشارکتی حس قدرت برای دانش‌آموزان ایجاد می‌کند.یک معلم هدایتگر به دنبال ایجاد فضایی شاد و با نشاط در کلاس است تا انتقال دانش بهبود یابد.احترام به اراده: مدیریت افراد فعال با اراده خودشان دشوار است و نیاز به احترام گذاشتن به اراده انسانی آنها دارد. این به معنای وادار کردن آنها به اطاعت نیست.مشاوره و آموزش: مدیر باید در مورد کیفیت و محدوده زمانی کار با کارکنان مشورت کند. همچنین به افراد تازه منصوب شده آموزش می‌دهد که چه انتظاراتی از آنها دارد.خودارزیابی: مدیر از کارکنان انتظار دارد کار خود را ارزیابی کنند تا بهره‌وری افزایش یابد. برای دانش‌آموزان سریع‌تر، برنامه‌ای می‌تواند شامل آموزش آنها به دیگران باشد.نظریه انتخاب و نیازهای بنیادی:نظریه انتخاب بیان می‌کند که پنج نیاز بنیادی برای دانش‌آموزان وجود دارد: بقا، قدرت، عشق، تفریح، و آزادی.هر چه بیشتر بتوانیم به این نیازها پاسخ دهیم، بهتر می‌توانیم افراد را مدیریت کرده و آنها را به مسیر مطلوب خود هدایت کنیم.برآورده کردن این نیازها مانند «غذا دادن» برای پروراندن آنهاست. رسیدگی به مسائل انضباطی و رفتار:تمرکز بر درک و کمک: هنگامی که یک مشکل انضباطی پیش می‌آید، معلم هدایتگر باید با دانش‌آموز مختل‌کننده صحبت کند و بگوید: «به نظر می‌رسد مشکلی برای تو پیش آمده. چگونه می‌توانم در حل آن به تو کمک کنم؟.»گفتگوی پس از کلاس: اگر دانش‌آموز بتواند نظم را در طول کلاس حفظ کند، پیشنهاد می‌شود که پس از کلاس در مورد موضوع صحبت شود.پیامدهای ادامه بی‌نظمی: به وضوح بیان کنید که ادامه بی‌نظمی مانع از ادامه کار معلم و دانش‌آموزان دیگر می‌شود.طنز و اعتماد به نفس: معلم می‌تواند با طنز به مشکل بپردازد، حتی با کاریکاتور کردن وضعیت، تا اعتماد به نفس خود را نشان دهد نه ضعف.لحن قاطع اما محترمانه: لحن قاطع قابل قبول است، اما نباید دانش‌آموز احساس شرمندگی یا ناراحتی واقعی کند. معلم می‌تواند بگوید: «شاید من کار ناراحت‌کننده‌ای انجام داده‌ام... الان خونسردی‌ات را حفظ کن. بعد از کلاس صحبت خواهیم کرد. به من کمک کن که کارم را بهتر انجام دهم».معلم به عنوان یادگیرنده: معلم، چه به عنوان مشاور و چه به عنوان معلم، باید خود را به عنوان «یادگیرنده‌ای در میان یادگیرندگان» ببیند. این دیدگاه منجر به عملکرد بهتر می‌شود.بررسی شکایات دانش‌آموزان: دانش‌آموزان اغلب شکایت می‌کنند: «معلم من را دوست ندارد»، «کلاس خسته‌کننده است»، یا «موضوعات کلاس به زندگی من ربطی ندارد».اتاق وقفه (Timeout Room):این اتاق برای مسائل رفتاری استفاده می‌شود، نه برای مطالعه.باید فضایی کوتاه‌مدت برای تأمل باشد تا دانش‌آموز به اشتباه خود پی برده و تمایل به تغییر داشته باشد.نباید احساس «دخمه» یا فضای تنبیهی یا طردشدگی ایجاد کند.برعکس، باید یک محیط گرم و حمایتی باشد که وظیفه مشاور کمک به حل مشکل است، نه یافتن مقصر.مشاوران همسان: استفاده از مشاوران همسان (دانش‌آموزانی که به دانش‌آموزان دیگر کمک می‌کنند) پیشنهاد می‌شود. این افراد باید صالح، اخلاقی و قادر به راهنمایی صحیح دیگران باشند.نمرات و ارزیابی:نمرات برای تنبیه یا کنترل نیستند: نمرات باید به عنوان ابزاری برای توانمندسازی استفاده شوند، نه به عنوان سلاحی برای تنبیه. آنها می‌توانند باعث شوند دانش‌آموزان علاقه خود را از دست داده و از «دنیای کیفی» مدرسه جدا شوند.عدم وجود نمره‌دهی سنتی (A/B/C/D/F): در یک مدرسه کیفی، مفهوم نمرات سنتی (A, B, C, D, E, F) وجود ندارد. در عوض، کتاب یک سیستم «A+» را پیشنهاد می‌کند که بر رشد و تقویت مثبت تمرکز دارد.نمرات برای اطلاع‌رسانی، نه ارزش فردی:نمرات دو هدف اصلی دارند: اطلاع‌رسانی به دانش‌آموزان و والدین در مورد پیشرفت تحصیلی (مانند دانشگاه).و به عنوان جایگزینی برای پول در ازای کار تحصیلی.بسیار مهم است که ارزش افراد را بر اساس نمراتشان ارزیابی نکنیم. نباید کسی را «فردی که این نمره را گرفت» نام‌گذاری کرد، بلکه باید عملکرد او و پتانسیلش برای بهبود را تشخیص داد.ارزیابی واقع‌بینانه: دانش‌آموزان به ارزیابی واقع‌بینانه از عملکرد تحصیلی خود نیاز دارند. این به معنای ارائه حمایت و راهنمایی است تا آنها از تلاش خود دست نکشند.حذف تدریجی نمرات: انتقال از نمره‌دهی سنتی باید یک فرایند آهسته باشد که توسط معلمانی که با اهداف آشنا هستند اجرا شود و شامل گفتگو با والدین باشد.نقد ارزیابی سنتی: دانش‌آموزان بار سنگین امتحانات و تکالیف زیاد را بسیار آزاردهنده می‌دانند. هیچ کس خواهان ارزیابی کار بی‌کیفیت خود نیست.مدل ارزیابی جدید: مدل جدید برای یک مدرسه کیفی، امتحانات کوتاه‌تر، اما نه لزوماً آسان‌تر را پیشنهاد می‌کند. دانش‌آموزان تا زمانی که به تمام سؤالات قبلی به درستی پاسخ نداده باشند، به مرحله بعدی پیشرفت نخواهند کرد. این ممکن است مدت زمان دروس را افزایش دهد، اما گامی به سوی دستیابی به کیفیت است.مسئولیت معلم: معلمان نباید از مسئولیت کیفیت کار دانش‌آموز شانه خالی کنند.معلم هدایت‌گر کسی است که به جای تحمیل دانش، مسیر یادگیری را برای دانش‌آموزان روشن می‌سازد، آن‌ها را در کشف مفاهیم یاری می‌دهد و شرایطی فراهم می‌آورد تا خودشان فعالانه به یادگیری دست بزنند.محیط کلاس و قوانین:نقش معلم: یک معلم هدایتگر انتظار ندارد کلاس ساکت باشد تا به طور مؤثر تدریس کند. یک کلاس پرجنب‌وجوش و حتی پر سر و صدا می‌تواند برای یادگیری مؤثر باشد، به خصوص با کار گروهی. دانش‌آموزان اگر به نفعشان باشد، ساکت خواهند ماند.قانون‌گذاری دموکراتیک: قوانین جدید کلاس باید از طریق بحث و تبادل نظر با دانش‌آموزان وضع شود. این قوانین که از دانش‌آموزان جمع‌آوری شده‌اند، باید نوشته شده، توسط همه امضا شده و در کلاس نصب شوند. قوانین باید انرژی، شور و رشد را در کلاس تقویت کنند.برخورد با قانون‌شکنی: اگر قانونی شکسته شد، با آرامش به قوانین وضع شده ارجاع دهید.نقد برنامه درسی: مشکل در مدارس خود برنامه درسی نیست، بلکه روش مدیریت استبدادی ارائه آن است. مواد آموزشی باید به گونه‌ای ارائه شوند که دانش‌آموزان به سادگی ارزش آنها را درک کنند. اگر دانش‌آموزان علاقه‌ای ندارند، بهتر است موقتاً از آن مطالب چشم‌پوشی کرد.  رابطه معلم و دانش‌آموز:علاقه واقعی: معلمان هدایتگر باید علاقه واقعی به زندگی و تجربیات دانش‌آموزان نشان دهند.محدودیت در سؤالات شخصی: با این حال، معلمان هرگز نباید از دانش‌آموزان در مورد جزئیات شخصی بپرسند که خودشان تمایلی به اشتراک گذاشتن آنها در مورد زندگی خود ندارند. فقط آنچه مفید است را به اشتراک بگذارید، مانند یک درمانگر.معلم به عنوان دوست همه: یک معلم باید دوست همه باشد، از جمله کسانی که قوانین را زیر پا می‌گذارند. آنها باید زمان و تلاش بیشتری را برای رشد قانون‌شکنان سرمایه‌گذاری کنند.پرهیز از وابستگی به قوانین: اتکای بیش از حد به قوانین می‌تواند دانش‌آموزان را به «دشمنان قانون» تبدیل کند و باعث رنجش شود.چالش‌ها و پیاده‌سازی:صبر و خلاقیت: دستیابی به کیفیت در آموزش مستلزم خلاقیت و صبر قابل توجهی است، نه اجبار.پیاده‌سازی واقع‌بینانه: در حالی که مفاهیم مثبت هستند، مدارس باید واقع‌بین باشند که چقدر از این رویکرد جدید قابل اجراست.رویکرد تدریجی: اغلب پیشنهاد می‌شود که روش‌های جدید به تدریج در کلاس‌ها اجرا شوند، با شروع از فعالیت‌های خاص. این امکان را فراهم می‌کند که توافقی بین معلمان و دانش‌آموزان بر سر کاری که باید انجام شود، حاصل شود.به طور خلاصه، کتاب از تغییر اساسی از مدیریت اجباری و رئیس‌محور به یک رویکرد هدایتگر و غیر اجباری حمایت می‌کند که اولویت را به انگیزه، توانمندسازی دانش‌آموزان و برآورده کردن نیازهای بنیادی آنها (بقا، قدرت، عشق، تفریح و آزادی) می‌دهد. این رویکرد به دنبال ایجاد یک مدرسه کیفی است که دانش‌آموزان را با علاقه و شور به یادگیری نگه دارد. </description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 11:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب &quot;انجمن مشاوران مدرسه‌ای آمریکا (ASCA)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-asca-lvzc1keqstol</link>
                <description>خلاصه کتاب &quot;انجمن مشاوران مدرسه‌ای آمریکا (ASCA): چارچوب، اصول و راهنمای عملی برای پیاده‌سازی برنامه‌های مشاوره مدرسه‌ای&quot;سایت &quot;ASCA&quot; کلیک کنید.چکیدهانجمن مشاوران مدرسه‌ای آمریکا (American School Counselor Association — ASCA) یک نهاد حرفه‌ایِ فعال در زمینه پشتیبانی و ارتقای فعالیت‌های مشاوره در مدارس است. ASCA با ارائه مدل ملی و استانداردهای اخلاقی و حرفه‌ای، نقش مشاور مدرسه را از یک فعالیت انفرادی و واکنشی به یک نقش نظام‌مند، داده‌محور و مشارکتی تبدیل کرده است. این مقاله چارچوب مدل ملی ASCA، حوزه‌های اصلی عملکرد، نقش‌ها و صلاحیت‌های موردنیاز مشاوران، و راهکارهای اجرایی و ارزیابی برنامه‌های مشاوره را به‌صورت کاربردی تشریح می‌کند.کلیدواژه‌ها: ASCA، مشاوره مدرسه، مدل ملی ASCA، برنامه‌ریزی مشاوره، توسعه تحصیلی، رشد شغلی، رشد فردی - اجتماعی ۱. مقدمهانجمن مشاوران مدرسه‌ای آمریکا (ASCA) سازمانی حرفه‌ای است که از مشاوران مدارس در تمامی مقاطع پشتیبانی می‌کند. این نهاد با تدوین استانداردها و ارائه چارچوب‌های عملیاتی، به بهبود کیفیت خدمات مشاوره‌ای و افزایش تأثیر آن‌ها بر موفقیت تحصیلی و رشد همه‌جانبه دانش‌آموزان کمک می‌کند. هدف این مقاله ارائه تصویری روشن و کاربردی از مدل ملی ASCA و راهنمایی برای پیاده‌سازی آن در بسترهای مختلف آموزشی است. ۲. اهداف و مأموریت ASCAارتقای رشد حرفه‌ای مشاوران مدرسه و فراهم‌آوردن منابع آموزشی و عملی.تدوین و ترویج استانداردهای ملی برای عملکرد مشاوران مدارس.توسعه برنامه‌های مشاوره جامع که تمرکز آن‌ها بر موفقیت تحصیلی، آمادگی شغلی و سلامت اجتماعی - فردی دانش‌آموزان است.دفاع از جایگاه مشاوران در نظام‌های آموزشی و در فرآیندهای سیاست‌گذاری مدرسه‌ای. ۳. مدل ملی ASCA (ASCA National Model)مدل ملی ASCA چارچوبی ساختارمند و داده‌محور است که چهار مؤلفه اصلی دارد:۳.۱. بنیاد (Foundation)تعیین مأموریت، چشم‌انداز، باورها و اهداف کلی برنامه مشاوره. اهداف باید روشن و منطبق با نیازهای مدرسه باشند و معمولاً براساس اصول SMART (مشخص، قابل اندازه‌گیری، دست‌یافتنی، مرتبط، زمان‌بندی‌شده) تنظیم می‌شوند.۳.۲. مدیریت (Management)برنامه‌ریزی مبتنی بر داده‌ها، تخصیص زمان و منابع، تدوین برنامه زمانی سالانه و مدیریت فعالیت‌ها. مدیریت شامل تعیین اولویت‌ها، تعیین شاخص‌های عملکرد و ثبت شواهد و مستندات نیز می‌شود.۳.۳. ارائه خدمات (Delivery)خدمات مستقیم: مداخلات رفتاری-مشاوره‌ای مستقیم با دانش‌آموزان مانند جلسات فردی و گروهی، آموزش‌های کلاسی و برنامه‌های هدفمند.خدمات غیرمستقیم: مشورت با معلمان و والدین، ارجاع به منابع تخصصی و تنظیم‌گری محیطی که تأثیرگذار بر یادگیری و رفاه دانش‌آموز است.۳.۴. ارزیابی (Accountability)سنجش نتایج برنامه‌ها و تعیین اثربخشی از طریق داده‌ها (نظرسنجی‌ها، شاخص‌های پیشرفت تحصیلی، کاهش غیبت یا انضباطی، گزارش‌های کیفی و کمّی) و استفاده از نتایج برای بازنگری و بهبود برنامه. ۴. استانداردهای حرفه‌ای و اخلاقیASCA مجموعه‌ای از اصول اخلاقی را مطرح می‌کند که از جمله مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به حفظ محرمانگی، برخورد بدون تبعیض، اولویت‌دادن به منافع دانش‌آموز و همکاری سازنده با معلمان و خانواده‌ها اشاره کرد. پایبندی به این اصول، ضامن اعتبار و اثرگذاری خدمات مشاوره‌ای است. ۵. حوزه‌های اصلی توسعه دانش‌آموزانASCA سه حوزه کلیدی را برای رشد جامع دانش‌آموزان معرفی می‌کند:1.     توسعه تحصیلی (Academic Development): تمرکز بر مهارت‌ها و استراتژی‌های موفقیت در درس.2.     توسعه شغلی (Career Development): آگاهی‌بخشی نسبت به مسیرهای شغلی و برنامه‌ریزی برای آینده شغلی.3.     توسعه فردی - اجتماعی (Social individual development): تقویت مهارت‌های اجتماعی، مدیریت احساسات و سلامت روانی. ۶. تحول نقش مشاور در چارچوب ASCAدر مقابل مدل‌های سنتی که مشاور در اتاقی مجزا و به‌صورت واکنشی فعالیت می‌کرد، مدل ASCA بر حضور فعال مشاور در میان دانش‌آموزان، طراحی برنامه‌های پیشگیرانه و مشارکت در فعالیت‌های مدرسه تأکید دارد. مشاور به‌مثابه «یادگیرنده‌ای در میان یادگیرندگان» عمل می‌کند؛ یعنی نقشی آموزشی، حمایتی و هدایتگری در مدرسه ایفا می‌نماید.صفحه 66 کتاب۷. صلاحیت‌ها و نسبت پیشنهادی مشاور به دانش‌آموزمشاوران باید دارای دانش تخصصی در روان‌شناسی تربیتی، فنون مشاوره و مهارت‌های رهبری آموزشی باشند. ASCA نسبت پیشنهادی 1 مشاور به ۲۵۰ دانش‌آموز را مطرح می‌کند؛ اما در عمل و به‌ویژه در بسترهای مختلف (مانند برخی مدارس ایرانی) این نسبت متفاوت است. تعیین نسبت مناسب باید بر اساس نیازهای محلی، منابع و اهداف برنامه انجام شود. ۸. خدمات و ساختار اجرایی مشاورهخدمات مشاوره به سه دسته مستقیم، غیرمستقیم و همکاری تقسیم می‌شود. وظایف اجرایی مشاور شامل برنامه‌ریزی فردی، مداخلات گروهی، آموزش‌های کلاسی، مشاوره با ذینفعان و هدایت فرآیندهای تغییر ساختاری در مدرسه است. ۹. ارزیابی، مدیریت زمان و استفاده از داده‌هاASCA پیشنهاد می‌کند که حدود ۸۰٪ زمان مشاور صرف خدمات مستقیم و غیرمستقیم (تعامل با دانش‌آموزان و ذینفعان) و تنها ۲۰٪ به امور اداری و نظارت اختصاص یابد. ارزیابی برنامه باید شامل بررسی صلاحیت مشاور، کیفیت برنامه‌ها و سنجش نتایج از طریق مشاهدات، پرسش‌نامه‌ها و تحلیل داده‌ها باشد. فرایند ارزیابی باید سه بعد را پوشش دهد: فرایند (چگونگی اجرا)، مشاهده (نحوه پیاده‌سازی) و خروجی (نتایج قابل اندازه‌گیری). ۱۰. نقش‌های کلیدی مشاور طبق ASCAASCA چهار نقش اساسی را برای مشاوران تبیین می‌کند:1.     رهبری (Leadership): هدایت طراحی و اجرای برنامه مشاوره‌ای در راستای اهداف مدرسه.مشاور مدرسه به‌عنوان یکی از اعضای تیم رهبری مدرسه عمل می‌کند و در تصمیم‌سازی‌ها مشارکت دارد و فرهنگ موفقیت را در میان دانش‌آموزان و کارکنان ترویج می‌دهد رهبران مشاوره‌ای نه تنها امور فردی دانش‌آموزان را مدیریت می‌کنند، بلکه در توسعه سیاست‌های مدرسه‌ای برای ارتقای عملکرد کلی مشارکت دارند.2.     حمایت‌گری (Advocacy): پشتیبانی از دسترسی عادلانه دانش‌آموزان به فرصت‌های تحصیلی و رشد.مشاوران باید برای عدالت آموزشی تلاش کنند و مانع‌زدایی از مسیر موفقیت تمامی دانش‌آموزان را دنبال کنند. این حمایت شامل ایجاد فرصت‌های یادگیری برابر، ارجاع به منابع، و مشارکت در تصمیم‌گیری‌های ساختاری است . ASCA تأکید می‌کند که حمایت از توسعه تحصیلی هر دانش‌آموز، بخشی اساسی در فعالیت‌های مشاور است.3.     همکاری (Collaboration): تعامل مستمر با معلمان، والدین و سازمان‌های محلی.مشاور مدرسه در کنار معلمان، مدیران، خانواده‌ها و سایر ذی‌نفعان به همکاری می‌پردازد تا برنامه مشاوره‌ای مؤثری داشته باشد. این همکاری می‌تواند شامل تشکیل شوراهای مشاوره مدرسه، تعامل با والدین و مشاوره با معلمان باشد.4.     تغییر ساختاری (Systemic Change): مشارکت در اصلاحات سیاستی و ساختاری که بر یادگیری و رفاه دانش‌آموزان تأثیر می‌گذارد.مشاور باید عامل تغییر در ساختار مدرسه باشد، به‌ویژه زمانی که سیاست‌ها یا شرایط موجود مانع دستیابی دانش‌آموزان به موفقیت می‌شوند. منظور از تغییر ساختاری، اصلاح فرآیندها یا ایجاد سیاست‌هایی است که دسترسی برابر تمامی دانش‌آموزان را تضمین کند. این نقش از مفاهیم رهبران اجتماعی و حمایت‌گر در برنامه‌ریزی‌های مدرسه‌ای نیز تقلید می‌کند.جمع بندی نقش های مشاور مدرسه۱۱. راهنمای عملی برای پیاده‌سازی مدل ASCA در مدرسه1.     شناسایی نیازها: انجام نیازسنجی مدرسه‌ای (آمار عملکرد، مشکلات رفتاری، نیازهای فردی و اجتماعی)2.     تدوین مأموریت و چشم‌انداز: تنظیم مأموریت و اهداف قابل اندازه‌گیری (SMART).3.     برنامه‌ریزی مدیریتی: تخصیص زمان و منابع، تعیین شاخص‌ها و تدوین برنامه سالانه.4.     تعیین نقش‌ها و مسئولیت‌ها: شفاف‌سازی وظایف مشاور، معلمان و کارکنان پشتیبانی.5.     آموزش و توسعه حرفه‌ای: فراهم‌کردن دوره‌های آموزشی برای ارتقای مهارت‌های مشاوران و معلمان.6.     پیاده‌سازی مداخلات: اجرای خدمات مستقیم و غیرمستقیم مطابق برنامه.7.     جمع‌آوری و تحلیل داده‌ها: استفاده از ابزارهای سنجش برای پیگیری پیشرفت و بازخورد مستمر.8.     بازنگری و بهبود: تنظیم برنامه بر مبنای نتایج و تحلیل داده‌ها. ۱۲. ملاحظات تطبیقی برای بسترهای غیراستاندارد (مثال: مدارس ایران)نسبت مشاور به دانش‌آموز در هر کشور و مدرسه متفاوت است؛ پیش‌نیاز اجرای کامل مدل، ارزیابی منابع و تعیین نسبت واقع‌بینانه است.در شرایط کمبود نیروی تخصصی، ایجاد شبکه‌های همیار (معلمان آموزش‌دیده، مشاوران در سطح منطقه‌ای) و استفاده از برنامه‌های گروهی و آموزش معلمان می‌تواند تا حدی خلأها را پوشش دهد.حساسیت‌های فرهنگی و ساختار نظام آموزشی باید در تدوین مأموریت و محتوای مداخلات لحاظ شود. ۱۳. نتیجه‌گیریمدل ملی ASCA چارچوبی جامع و عملی برای نظم‌دهی و تقویت نقش مشاوران مدرسه‌ای فراهم می‌آورد. با تمرکز بر مأموریت روشن، برنامه‌ریزی مبتنی بر داده، ارائه ترکیبی از خدمات مستقیم و غیرمستقیم، و ارزیابی مستمر، این مدل می‌تواند به بهبود موفقیت تحصیلی و رشد همه‌جانبه دانش‌آموزان کمک کند. انطباق هوشمندانه و مرحله‌ای این مدل با ظرفیت‌ها و شرایط محلی، کلید موفقیت در پیاده‌سازی آن است. </description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 09:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای روان درمانی اگزیستانسیال</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-mrvwk23pbidk</link>
                <description> کتاب راهنمای روان‌درمانی اگزیستانسیال که ارسطوی میرانیم ترجمه کرده، در واقع گزیده‌ای از بخش‌هایی از کتاب‌های اروین یالوم، راسلین یوسلسون و میکوپر است که به حوزه روان‌درمانی اگزیستانسیال مربوط می‌شوند. مترجم این بخش‌ها را جدا کرده و در قالب یک کتاب مستقل منتشر کرده است.به گفته مترجم، دغدغه او این بود که افراد زیادی در حوزه روان‌درمانی تصور می‌کردند با نگرش اگزیستانسیال کار می‌کنند. به همین دلیل، او تصمیم گرفت بخش‌های اصلی و کاربردی این رویکرد را از آثار چند نویسنده برجسته که از سردمداران این نظریه‌اند و در فضای روان‌درمانی استفاده می‌شوند، جدا کرده و در کنار هم ارائه دهد. انگیزه دیگر او، در دسترس‌تر کردن این مطالب بود؛ زیرا خرید و مطالعه کل کتاب‌های این نویسندگان — که معمولاً حجم زیادی دارند و قیمت بالایی نیز دارند — برای بسیاری از علاقه‌مندان دشوار است. این گزیده، هم جامعیت دارد و هم مطالعه آن آسان‌تر است.هنگامی که این کتاب را مطالعه کردم، علاوه بر دریافت نکات فراوان، متوجه شدم که دانسته‌هایم از اگزیستانسیالیسم بسیار اندک بوده است. همچنین دریافتم که این رویکرد فلسفی و روان‌درمانی شاخه‌های متعددی دارد و پیچیده است. میکوپر نیز اشاره می‌کند که یکی از دلایل مطرح نشدن گسترده روان‌درمانی اگزیستانسیال، همین پیچیدگی، شاخه‌شاخه بودن و ضعف عملی آن است. به گفته او، این رویکرد بیشتر سبکی انتقادی و واکنشی در تفکر است، نه پیشتاز و مبتکر.در نهایت می‌توان گفت که در روان‌درمانی اگزیستانسیال چند نکته اساسی مطرح است: درمانگر خود را در اتاق درمان به‌عنوان همسفر مراجع می‌بیند؛ یعنی فردی با دغدغه‌های مشابه که همراه مراجع در مسیر بهبود کیفیت زندگی حرکت می‌کند. در جایی از کتاب پرسیده می‌شود که «درمان» در روان‌درمانی اگزیستانسیال چیست؟ و پاسخی که داده می‌شود این است که مگر «زندگی کردن» درمان دارد؟ در این نگاه، فرایند درمان با خود زندگی یکی دانسته می‌شود.مکانیزم‌های روان‌درمانی اگزیستانسیال شامل تمرکز بر اینجا و اکنون، توجه به رابطه درمانگر و بیمار همچون رابطه دو همسفر، و اتخاذ موضعی مبتنی بر همدلی است. گاهی کار با رویاها نیز بخشی از این فرایند محسوب می‌شود. این رویکرد نه‌تنها به دنبال برطرف کردن سریع اختلال یا بیماری نیست، بلکه تلاش می‌کند توانمندی‌هایی در فرد ایجاد کند تا در مواجهه با چالش‌های زندگی عملکرد بهتری داشته باشد و به شکوفایی فردی و خودشکوفایی نزدیک‌تر شود.در روان‌درمانی اگزیستانسیال گفته می‌شود انسان با چهار دغدغه غایی یا اضطراب بنیادین روبه‌روست:۱. معنا (یا پوچی)۲. آزادی۳. تنهایی۴. مرگمرگ به‌عنوان ریشه و بنیاد تمام اضطراب‌ها در نظر گرفته می‌شود؛ زیرا یادآوری می‌کند که روزی این جهان را ترک خواهیم کرد. ما نمی‌توانیم از مرگ، آزادی، انتخاب یا تنهایی بگریزیم. تنهایی در این دیدگاه به معنای نبود رابطه اجتماعی نیست، بلکه تنهایی وجودی است؛ یعنی انسان در نهایت و در ذات خود تنهاست. البته روابط عمیق و صمیمی می‌توانند این تنهایی را تسکین دهند، اما پاسخی قطعی برای آن نیستند.در مورد معنا، برخی درمانگران مانند ویکتور فرانکل — نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا — بر یافتن معنای زندگی تأکید دارند. فرانکل که تجربه اردوگاه‌های نازی را پشت سر گذاشته بود، در اتاق درمان به دنبال آن است که از دل سخنان مراجع، نیاز او به معنا را شناسایی کند و کمک کند تا خود فرد معنای زندگی‌اش را کشف کند.هدف روان‌درمانی اگزیستانسیال این است که با ایجاد یک رابطه عمیق و همسفرانه، بینشی در مراجع به وجود آورد که بتواند با مسائل زندگی روبه‌رو شود و عملکرد بهتری داشته باشد. این رویکرد الزاماً مختص افرادی با اختلالات خاص، مانند افسردگی، نیست.در بخش‌هایی از کتاب، به‌ویژه در صفحه ۱۴۶ به نقل از میکوپر، گفته می‌شود که روان‌درمانی اگزیستانسیال برای همه مناسب نیست. برای مثال، این رویکرد مناسب افرادی نیست که به دنبال درمان‌های سریع برای بیماری‌های روانی‌اند یا انتظار دارند مشکلشان به‌صورت منفعلانه حل شود. در این رویکرد، مراجع باید نقش فعال و مؤثری در درمان داشته باشد.ویژگی‌های افرادی که می‌توانند از این رویکرد بهره ببرند:پذیرش مسئولیت رشد روان‌شناختی به‌جای تمرکز صرف بر کاهش علائم.علاقه به شناخت بیشتر خود و جستجوی زندگی پرشورتر، معنادارتر و شکوفاتر، نه صرفاً شادتر و راحت‌تر.داشتن ذهنی انتقادی، کنجکاو و اهل اندیشه.دیدن زندگی به‌عنوان مسیری پیچیده و پرچالش که راه‌حل‌های ساده ندارد.زیر سؤال بردن وضعیت موجود و تمایل اندک به سازگاری صرف.دغدغه موضوعات اگزیستانسیال مانند مرگ، انتخاب و بی‌معنایی و مواجهه مستقیم با آن‌ها.تمایل به گسترش هسته ارتباطی خود و ایجاد روابط صمیمانه و ارزشمند.بی‌اعتمادی یا بیزاری از نظام‌های تشخیصی و بیمارگون دیدن مسائل روانی.نگاه پرسشگرانه به خود درمان.از دیگر نقاط قوت این کتاب، کتاب‌شناسی و معرفی منابع گسترده در حوزه روان‌درمانی اگزیستانسیال و فلسفه اگزیستانسیالیسم است که آشنایی با متفکرانی مانند سارتر و دیگران را فراهم می‌کند. از این نظر، کتاب منبعی غنی و ارزشمند به شمار می‌آید. جمع‌بندیراهنمای روان‌درمانی اگزیستانسیال نه‌تنها یک خلاصه مفید از آثار سه نویسنده مهم این حوزه است، بلکه پلی میان فلسفه و روان‌درمانی ایجاد می‌کند. این کتاب کمک می‌کند خواننده با مبانی نظری و عملی این رویکرد آشنا شود، چهار دغدغه بنیادین انسان را بهتر درک کند و به اهمیت رابطه انسانی و همسفرانه در درمان پی ببرد. مطالعه این اثر می‌تواند برای درمانگران، دانشجویان روان‌شناسی و هر فردی که مایل است زندگی را عمیق‌تر و آگاهانه‌تر تجربه کند، بسیار ارزشمند باشد.اروین یالو.مارسطو میرنانی / مترجم کتاب</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 09:44:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی و معیار آن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-rzfuwyp1fsgc</link>
                <description>«تاریخچه خوشبختی» را از طاقچه دریافت کنیدبرای دریافت نسخه دیجیتال کتاب کلیک کنیدبه‌طور کلی، نیکلاس وایت خوشبختی را چه می‌داند؟نیکلاس وایت تلاش می‌کند از میان همه دیدگاه‌های فلسفی، اخلاقی و روان‌شناختیِ مطرح‌شده در تاریخ، یک نگاه متفکرانه، دقیق و عمیق به خوشبختی ارائه دهد. او برخلاف نظریات ساده‌انگارانه‌ای که خوشبختی را تنها «لذت» یا «احساس خوب» می‌دانند، معتقد است:خوشبختی، یک وضعیت جامع، پایدار و مبتنی بر زندگی خوب است، نه فقط احساس خوشایند یا تجربه زودگذر. معنای خوشبختی در نگاه نیکلاس وایت:۱. خوشبختی ≠ احساس خوب لحظه‌ایوایت با نظریه‌های «احساس‌گرایانه» مخالفت می‌کند (مثلاً اینکه فقط اگر احساس خوبی داری، پس خوشبختی)او می‌گوید ممکن است کسی احساس خوبی داشته باشد، ولی واقعاً خوشبخت نباشد (مثلاً در ناآگاهی یا توهم باشد).۲. خوشبختی = نوعی از زندگی خوبخوشبختی نزد وایت یعنی این‌که:زندگی‌ات را با آگاهی و عقلانیت اداره کنی،در آن معنا، هدف، فضیلت، و ثبات وجود داشته باشد، در مجموع، از زندگی‌ات رضایت عمیق داشته باشی.احساس خوشبختی حسی مداوم و دائمی است نه لحظه ای..معیار خوشبختی از نظر نیکلاس وایت چیست؟معیارهایی که او برای خوشبختی برمی‌شمارد:پایداری و دوام:خوشبختی نباید زودگذر و ناپایدار باشد. شادی لحظه‌ای با خوشبختی فرق دارد.انسجام درونی:زندگی خوشبخت باید ساختارمند و منسجم باشد؛ در آن تضاد درونی، آشفتگی یا گم‌گشتگی نباشد.رضایت کلی:نه فقط احساس رضایت لحظه‌ای، بلکه رضایت از کل زندگی (شبیه به رویکرد ارسطویی).ارزش واقعی و نه صرفاً ذهنی:خوشبختی باید بر پایه‌ی چیزهایی باشد که واقعاً ارزشمندند، نه فقط آنچه فکر می‌کنی ارزشمند است.خودمختاری و انتخاب آگاهانه:انسان باید نقش فعالی در ساختن زندگی خود ایفا کند. خوشبختی تحمیل‌شده یا ناآگاهانه، واقعی نیست. نتیجه‌گیری:نیکلاس وایت خوشبختی را زیستن به شیوه‌ای عقلانی، هدفمند و منسجم می‌داند که در آن فرد به‌طور پایدار از زندگی‌اش رضایت دارد، نه به‌خاطر لذت‌های سطحی، بلکه به‌خاطر معنا، فضیلت، و درک عمیق از خود و زندگی.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 12:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور فقط ۱۰ درصد شادتر باشیم؟ / مروری بر کتاب « ۱۰ درصد شادتر» دن هریس</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B1%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%B1%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3-vqgrsagkoa84</link>
                <description>چطور فقط ۱۰ درصد شادتر باشیم؟ / مروری بر کتاب « ۱۰ درصد شادتر» دن هریس10 درصد شادتر / دن هریس2014.م شاید شما هم جزو آن دسته افرادی باشید که وقتی حرف از آرامش ذهن، مدیتیشن یا رشد فردی می‌شود، کمی بدبین می‌شوید یا با خودتان می‌گویید: « این حرف‌ها توی دنیای واقعی جواب نمی‌ده!»دن هریس، خبرنگار مشهور آمریکایی، دقیقاً همین احساس را داشت. او با طنز می‌گوید که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد روزی خودش را وسط کلاس مدیتیشن یا در جمع بودایی‌ها ببیند. اما زندگی، او را دقیقاً به همین نقطه رساند.داستان دن هریس؛ از حمله عصبی تا مسیر آرامشدن هریس مجری و خبرنگار شبکه ABC بود. استرس کاری، رقابت‌های حرفه‌ای، و فشارهای زندگی باعث شد یک روز روی آنتن زنده، دچار حمله عصبی شود. این اتفاق برایش نقطه عطفی شد. او فهمید که اگر همین مسیر را ادامه دهد، دیر یا زود سلامت روانش را کاملاً از دست می‌دهد.دن تصمیم گرفت راهی برای بهتر کردن حالش پیدا کند. اما برخلاف خیلی از داستان‌های موفقیت که وعده تغییرات شگفت‌انگیز و انقلابی می‌دهند، او فقط می‌خواست ۱۰ درصد حالش را بهتر کند. به قول خودش: « اگر می‌توانستم فقط ۱۰ درصد شادتر باشم، همین هم یک پیروزی بود.»دن هریس/ متولد 1971جست‌وجویی متفاوت برای یافتن آرامشدن هریس شروع به گشت‌وگذار در دنیای مذاهب، روان‌شناسی و مکاتب فکری مختلف کرد. او با مسیحیان، بودایی‌ها، روان‌درمانگران و معلمان مدیتیشن گفتگو کرد. چیزی که در این مسیر متوجه شد، این بود که حتی رهبران مذهبی و بزرگان هم کامل نیستند؛ آن‌ها هم اشتباه می‌کنند، می‌لغزند و گاهی دچار بحران می‌شوند. این واقعیت، دن را از افراط‌گرایی و آرمان‌گرایی دور کرد.در نهایت، آن‌چه بیش از همه روی او تأثیر گذاشت، آشنایی با مدیتیشن و به‌خصوص مایندفولنس یا همان ذهن‌آگاهی بود؛ روشی ساده اما تأثیرگذار برای کاهش استرس، افزایش تمرکز و تجربه زندگی در لحظه حال.قوانین شخصی دن هریس؛ راه و رسم جنگجودر پایان سفرش، دن برای خودش فهرستی از قوانینی نوشت که به قول خودش، کمک می‌کنند در زندگی آرامش و تعادل بیشتری داشته باشد. او نام این فهرست را « راه و رسم جنگجو »گذاشت:1.    بدجنس نباش.2.    اگر لازم شد، می‌توانی آرامشت را پنهان کنی.3.    هر روز زمانی را برای مدیتیشن بگذار.4.    رشد، در دلِ ناامنی اتفاق می‌افتد؛ اما تا وقتی که این ناامنی به تو لطمه نزند.5.    آرامش و خونسردی، دشمن خلاقیت نیستند.6.    خودت را مجبور نکن.7.    فروتنی، تو را از تحقیر شدن حفظ می‌کند.8.    بیش از اندازه خودت را سرزنش نکن.9.    وابسته به نتیجه نباش؛ مسیر مهم‌تر از مقصد است.10.    همیشه از خودت بپرس: چه چیزی در زندگی بیشترین اهمیت را دارد؟مدیتیشن، راهی که دن هریس آن را برای 10 درصد شادتر بودن زندگی استفاده کرد.۱۰ درصد شادتر یعنی چه؟شاید بپرسید، مگر می‌شود فقط ۱۰ درصد شادتر شد؟ پاسخ دن هریس مثبت است. او می‌گوید زندگی کامل و بی‌نقص وجود ندارد، اما می‌توان با تغییرات کوچک، ذهن آشفته را آرام‌تر کرد، اضطراب را کمتر کرد و از لحظه‌ها بیشتر لذت برد.مدیتیشن و ذهن‌آگاهی معجزه نمی‌کنند، اما مثل ورزش برای ذهن هستند؛ با تمرین مداوم، می‌توانند شما را متعادل‌تر، آگاه‌تر و حتی کمی شادتر کنند.نقد و نگاه انتقادی به کتاب «۱۰ درصد شادتر»هر کتاب موفق و پرفروشی، در کنار نقاط قوتش، نقاط ضعف یا بخش‌های قابل تأملی هم دارد. کتاب دن هریس نیز از این قاعده مستثنی نیست. در ادامه نگاهی منصفانه به نقاط قوت و ضعف این اثر داریم:نقاط قوت:صداقت نویسنده: دن هریس برخلاف بسیاری از کتاب‌های خودیاری، هیچ تلاشی برای کامل و بی‌نقص جلوه دادن مسیرش نمی‌کند. او شکست‌ها، شک و تردیدها و حتی بی‌اعتمادی اولیه‌اش به مدیتیشن را با صداقت کامل روایت می‌کند.نگاه واقع‌بینانه: این کتاب وعده تغییرات معجزه‌آسا نمی‌دهد. هریس می‌گوید فقط می‌خواهد ۱۰ درصد شادتر باشد، نه بیشتر! این رویکرد، برای کسانی که از وعده‌های اغراق‌آمیز خسته شده‌اند، بسیار دلنشین است.ترکیب طنز و روایت شخصی: لحن کتاب دوستانه و همراه با طنز است، که باعث می‌شود حتی موضوعات جدی و عمیق هم خشک و خسته‌کننده نباشند.آشنایی با دنیای مدیتیشن: برای افرادی که می‌خواهند بدون درگیر شدن در آموزه‌های مذهبی، با مدیتیشن و ذهن‌آگاهی آشنا شوند، این کتاب مقدمه خوبی است. نقاط ضعف یا محدودیت‌ها:سطحی بودن برخی بخش‌ها: کتاب بیشتر بر تجربه شخصی نویسنده تمرکز دارد و کمتر وارد توضیح علمی یا عمیق درباره مایندفولنس و مدیتیشن می‌شود. برای مخاطبانی که دنبال تحلیل علمی دقیق‌تری هستند، این کتاب ممکن است سطحی به نظر برسد.تمرکز بر تجربه غربی: هرچند دن هریس به آموزه‌های شرقی می‌پردازد، اما روایت او به‌شدت از نگاه و سبک زندگی غربی تأثیر گرفته است. ممکن است بخشی از خوانندگان در فرهنگ‌های متفاوت، احساس فاصله کنند.جای خالی منابع علمی جدی: کتاب بیشتر یک روایت شخصی است تا یک اثر آکادمیک یا پژوهشی. کسانی که به‌دنبال رفرنس‌های علمی و مطالعات دقیق هستند، باید در کنار این کتاب، منابع مکمل هم مطالعه کنند. برای چه کسانی مناسب است؟-         اگر به دنبال یک شروع ساده برای آشنایی با مدیتیشن و ذهن‌آگاهی هستید.-         اگر از شعارهای کلیشه‌ای و وعده‌های غیرواقعی خسته شده‌اید.-         اگر می‌خواهید تجربه یک فرد عادی (و نه یک استاد معنوی) از مسیر رشد ذهنی را بخوانید.-         اگر به دنبال یک کتاب سبک، طنزآمیز و در عین حال تأمل‌برانگیز هستید.جمع‌بندیکتاب «۱۰ درصد شادتر» یک راهنمای ساده و صمیمی برای کسانی است که دنبال رشد فردی هستند، اما نمی‌خواهند در دام وعده‌های غیرواقعی و شعارهای بزرگ بیفتند. اگر شما هم مثل دن هریس فکر می‌کنید که نمی‌شود یک‌شبه متحول شد، اما بدتان نمی‌آید فقط کمی حالتان بهتر شود، این کتاب می‌تواند نقطه شروع خوبی باشد. نظر شما چیست؟آیا شما هم تجربه‌ای از مسیرهای رشد فردی یا مدیتیشن داشته‌اید؟ اگر بخواهید فقط ۱۰ درصد شادتر باشید، اولین قدمتان چه خواهد بود؟در بخش نظرات بنویسید.   </description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 16:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل روان‌شناختی و تربیتی مستند «مشق شب» عباس کیارستمی (۱۳۶۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B6%DB%B7-rgxczyx89sx4</link>
                <description> تحلیل روان‌شناختی و تربیتی مستند «مشق شب» عباس کیارستمی (۱۳۶۷) مستند مشق شب (1367) / عباس کیارستمیمقدمه مستند «مشق شب» به کارگردانی عباس کیارستمی، تصویری عمیق و انتقادی از فضای آموزشی و تربیتی کودکان ایرانی در دهه ۶۰ ارائه می‌دهد. این مستند از خلال مصاحبه‌های صمیمانه با دانش‌آموزان ۷ تا ۸ ساله، مسائلی چون استرس، شیوه‌های تنبیه، ضعف نظام آموزشی و فرهنگ خانواده‌ها را به تصویر می‌کشد. در این مقاله تلاش می‌شود ابعاد مختلف این مستند با رویکرد روان‌شناختی و جامعه‌شناختی تحلیل شود.عباس کیارستمی، با نگاهی مینیمالیستی و واقع‌گرایانه، همواره به مسائل اجتماعی و تربیتی علاقه نشان داده است. مستند «مشق شب» (۱۳۶۷) نیز نمونه‌ای برجسته از این دغدغه است که نظام آموزشی، روش‌های تربیتی و تأثیر آن بر کودکان را به نقد می‌کشد. این اثر فرصتی فراهم می‌آورد تا نگاهی تحلیلی و انتقادی به فضای مدرسه و خانواده در آن دوره داشته باشیم. ۱. استرس و اضطراب کودکانیکی از اولین نکاتی که در مستند جلب توجه می‌کند، چهره‌های نگران و پاسخ‌های مردد کودکان است. این اضطراب عمدتاً ناشی از حجم بالای تکالیف، فشار والدین و ترس از تنبیه است. تحقیقات نشان می‌دهد که استرس تحصیلی در سنین پایین می‌تواند پیامدهای منفی بلندمدت بر سلامت روان، عزت‌نفس و انگیزه‌ی یادگیری کودکان داشته باشد (Yoon et al., 2020). ۲. ناآشنایی با مفهوم تشویق، اما شناخت عمیق از تنبیهاغلب کودکان در پاسخ به سوالات کیارستمی، نشانی از دریافت تشویق نداشتند. در مقابل، همگی به‌خوبی با انواع تنبیه، به‌ویژه تنبیه بدنی، آشنا بودند. این مسئله، بازتاب فرهنگ تربیتی مبتنی بر ترس است که بر رفتارهای منفی تمرکز دارد و نه بر پرورش نقاط قوت. چنین رویکردی، خطر درونی شدن اضطراب، ترس و عدم خلاقیت را در پی دارد (Gershoff, 2016).دانش آموز سمت چپ برای اینکه به شدت در کلاس تنبیه شده بود نمی توانست به تنهایی و بدون حضور دوستش در اتاق بایستد. ۳. انتقاد به اصل مشق‌نویسی بی‌هدف و سنگیناز دل گفت‌وگوهای کودکان، انتقاد به سیستم تکلیف‌دهی افراطی مشهود است. بسیاری بدون درک هدف آموزشی، مشق می‌نوشتند. این نشان می‌دهد که تکلیف درسی نه تنها به یادگیری معنادار منجر نمی‌شود، بلکه باعث خستگی ذهنی و کاهش علاقه به درس می‌گردد (Cooper et al., 2006).۴. اثرات منفی تنبیه بر کودکانمستند نشان می‌دهد که کودکان، تنبیه را بخشی طبیعی از زندگی می‌دانند. این امر، به‌ویژه در سنین ۷ تا ۸ سالگی که شخصیت کودکان در حال شکل‌گیری است، می‌تواند اثرات مخربی همچون کاهش اعتماد به نفس، شکل‌گیری ترس مرضی و پرخاشگری پنهان در پی داشته باشد (Straus &amp; Paschall, 2009).۵. نقش خانواده و پذیرش تنبیهدر گفت‌وگوها مشخص است که خانواده‌ها نیز به‌نوعی چرخه‌ی خشونت و تنبیه را بازتولید می‌کنند. بسیاری از والدین، خود قربانی همین سبک تربیتی بوده‌اند و آن را بدون چون و چرا به فرزندان منتقل می‌کنند. این مسئله، نبود سواد تربیتی کافی و ضعف در آگاهی والدین را نمایان می‌سازد. چه بسیار دانش آموزانی که در مستند بیان داشتند: &quot; پدر یا مادر، ما را در خانه با کمربند می زنند.&quot;۶. سطح پایین علمی و فرهنگی خانواده‌هابسیاری از خانواده‌ها به‌دلیل سطح پایین سواد یا عدم آگاهی، توانایی کمک مؤثر به فرزندان در مسائل تحصیلی را ندارند. این تضاد میان سطح انتظارات مدرسه و توانایی والدین، فشار مضاعفی بر کودکان وارد می‌کند و احساس ناکامی را در آنان تقویت می‌نماید.۷. ذهن جنگی و خشونت‌پذیریدر فضای اجتماعی دوران جنگ، حتی کودکان نیز با مفاهیم جنگ، دشمن و قهرمان‌سازی از خشونت آشنا می‌شوند. در مستند، تمایل کودکان به جنگیدن با صدام و کشتن او، گواهی بر درونی شدن خشونت و دشمن‌پنداری در ذهن آن‌هاست. این مسئله می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری رفتارهای پرخاشگرانه و ناتوانی در حل مسالمت‌آمیز تعارضات در آینده شود. ۸. بله‌قربان‌گویی و سرکوب تفکر انتقادیپاسخ‌های کوتاه، همراه با ترس و تردید کودکان، نشانه‌ای از تربیت مبتنی بر اطاعت محض و سرکوب خلاقیت و تفکر انتقادی است. این سبک تربیتی، کودکان را صرفاً به مجریان بی‌چون و چرای دستورات تبدیل می‌کند و استقلال فکری را سرکوب می‌کند.۹. شرکت اجباری در مراسم مذهبی بدون درک مفهومیدر مستند، کودکانی دیده می‌شوند که در مراسم مذهبی و عزاداری شرکت می‌کنند، در حالی که معنای این مناسک را درک نمی‌کنند. این نوع مشارکت سطحی و اجباری، باعث می‌شود ارتباط اصیل و درونی با مفاهیم فرهنگی و مذهبی شکل نگیرد و صرفاً ظاهرسازی جایگزین فهم عمیق شود.نتیجه‌گیریمستند «مشق شب» تنها روایت ساده‌ای از تکالیف کودکان نیست، بلکه نقدی بنیادین به نظام آموزشی، روش‌های تربیتی و فضای اجتماعی ایران در دهه ۶۰ است. این اثر نشان می‌دهد که برای پرورش نسلی سالم، خلاق و مستقل، باید فرهنگ تشویق، حذف تنبیه بدنی، تقویت سواد تربیتی خانواده‌ها و ایجاد فضای باز برای بیان نظر کودکان را در اولویت قرار داد.  منابع Cooper, H., Robinson, J., &amp; Patall, E. (2006). Does Homework Improve Academic Achievement? Review of Educational Research. Gershoff, E. T. (2016). Should Parents’ Physical Punishment of Children be Considered Child Abuse? American Psychological Association. Straus, M. A., &amp; Paschall, M. J. (2009). Corporal Punishment by Mothers and Child&#039;s Cognitive Development. Journal of Aggression, Maltreatment &amp; Trauma. Yoon, S., et al. (2020). Childhood Academic Stress and Mental Health: Systematic Review. Child Psychiatry &amp; Human Development.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 15:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده روی؛ و سکوت، در زمانه هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-brzn0ebiguwu</link>
                <description>کتاب: پیاده روی؛ و سکوت، در زمانه هیاهونویسنده: ارلینگ کاگهترجمه: شادی نیک رفعتنشر: گمانپیاده روی؛ و سکوت، در زمانه هیاهوانتظار این که کتابی یا کسی در چند صفحه یا فلان تعداد نکته به ما بگوید چطور زندگی کنیم و چگونه خوشبخت شویم در واقع یک جور انکار مسئولیت شخصی انسان است تا با فهم دقیق تر و دید باز تر در زندگی ما تصمیم بگیریم. مسئولیت تصمیم ما را شجاعانه بر احده بگیریم و با عواقب تصمیم های ما آگاهانه روبرو شویم. حیرت نیروی محرکه زندگی است. فرزندان من سیزده، شانزده و نوزده ساله اند و روز بروز چمتر دوچار حیرت می شوند. کلمات به جا و مناسب افکارم را به جریان می اندازد.به گمانم ترسی که فوسه از آن حرف می زند، همان هراس از بهتر فهمیدن خودمان است. هرگاه سعی می کنم از آن بگریزم بوی بزدلی به مشامم می رسد.سکوت چیزی بیش از تصور و فکر است. مفهوم است. ممکن است سکوت اطراف مان صداهای زیادی در برداشته باشد. اما جذاب ترین نوع سکوت، سکوت درون است. سکوتی که خودمان باید خلقش کنیم. خیلی وقت است. دیگر دنبال سکوت مطلق در اطرافم نیستم. آن سکوتی که در پی اش هستم سکوت درون است. سکوت همیشه درونمان هست. حتی اگر دائم در دل سر و صدا باشیم، میتوانید سکوت درونتان را بیابیدسکوت فی ذات غنی است. منحصر به فرد و لوکس است. گشاینده طرز فکرهای نوع برای تفکر است. سکوت از نظر من امری معنوی یا نوعی چشم پوشی از دنیا نیست، بلکه آن را بیشتر سرمایه ای حقیقی برای داشتن زندگی پرمایه و غنی میبینم. یا به بیان ساده تر، سکوت را شکل عمیق تری از تجربه زندگی میدانم. عمیغ تر از روشن کردن تلویزیون برای دیدن اخبار دوباره و دوباره. ترجیح خودم بیشتر اوقات این است که هیچ کاری نکنم و سکوت را با هستی خودم پر کنم.سکوت فی ذات غنی است.بلز پاسکال، فیلسوف و نظریه پردازی که در باب ملال نوشته در اوائل قرن هفتدهم ميلادی گفته بود تمام مشکلات انسان از این نشعت میگیرد که نمیتواند یک جا تنها ، ساکت و آرام بنشیند. با اختراع تلویزیون در دهه ۱۹۵۰ یا ظهور انترنت در دهه ۱۹۰۰ یا پیدایش گوشی های هوشمند شروع نشد. همیشه معضل بوده.طنین صدای پاسکال در یادداشتی از دیوید فاسترو والاس نویسنده که از نسل من است هم شنیده می شود:شادکامی یعنی لذت و سپاسی دم به دم از برای موهبت زندگی و آگاهی. آن روی دیگر ملال است. آن ویرانگر عظیم. به ملال انگیزترین چیز ممکن فکر کن .( اظهارنامه مالیاتی بخش تلویزیونی مسابقات گلف) تا ملال،با شدتی که تا به حال احساسش نکرده ای همچون امواجی عظیم ترا دربر بگیرد و تا مرز نابودی بکشاند.این سال‌ها پژوهشی بر پایه گفته‌های پاسکال در دست اجراست. دانشمندان دانشگاه‌های ویرجینیا و هاروارد در پژوهشی مشترک افراد را ۶ تا ۱۵دقیقه در اتاقی تنها می‌گذاشتند بدون این که امکان گوش دادن به موسیقی، خواندن مطلب، چیزی نوشتن یا چک کردن گوشی‌های موبایلشان را داشته باشند. در واقع این افراد کاملاً با افکارشان تنها می‌ماندند. گروه سنی شرکت‌کنندگان ۱۸ تا ۷۷ سال بود و پیشینه اجتماعی بسیار متفاوتی داشتند. با این حال، نتایج مشابهی به دست آمد. اکثر این افراد احساس معذب بودن و ناراحتی کرده بودند و گفتند با این که مزاحمت و اختلالی پیش نیامده بود، باز هم در آن دقایقی که تنها گذراندند، تمرکز برایشان بسیار دشوار بوده است.یک سوم شرکت‌کنندگان که آزمایش را در خانه انجام داده بودند، اعتراف کردند که نتوانستند در آرامش و سکوت بدون سرپیچی از قواعد و کوتاه کردن دقایق، از پس آزمایش برآیند.تصور کردن این که سوژه‌های آزمایشگاهی تنها نشستند و تقلب کردند، جالب است.یک گروه اجازه داشتند چیزی بخوانند و موسیقی گوش دهند، اما حق نداشتند با آدم‌های دیگر تماس برقرار کنند. این شرکت‌کنندگان از بقیه راضی‌تر بودند. به نظر بیشترشان، نگاه کردن به بیرون از پنجره کمک‌حال خوبی بود.دانشمندان بعد از آن گام بعدی پژوهش را برداشتند که ببینند شرکت‌کنندگان ترجیح می‌دهند به جای دوباره یک‌جا تنها نشستن، تجربه ناخوشایندی مانند شوک الکتریکی داشته باشند یا نه؟ پیش از آن به هر شرکت‌کننده شوک الکتریکی مشابهی وارد شده بود و همه کاملاً واقف بودند که این تجربه دردناک است. واقعاً هم درد داشت. با این حال، باز هم نیمی از شرکت‌کنندگان در آخر کار دکمه شوک الکتریکی را فشار دادند تا شاید بتوانند کمی از سکوت و ملال فضا بکاهند. نقطه قابل‌تأمل از نگاه پژوهشگران این بود که پانزده دقیقه تنها ماندن با افکار خود ظاهراً انقدر مایه بیزاری بوده که اکثر شرکت‌کنندگان را به سوی دریافت خودخواسته شوک الکتریکی که قبلاً گفته بودند از آن استفاده نخواهند کرد، سوق داده است. یکی از آنها کلید شوک را ۱۹۰ بار فشار داده بود.گمان نکنم پاسکال از دیدن نتایج شگفت‌زده می‌شد. او برعکس باور داشت فاصله گرفتن مدام ما از خودمان حقیقتی انقدر تلخ و بیرحم است که همیشه از فکر کردن به آن فرار می‌کنیم. ترجیح می‌دهیم هر چیز دیگری را بفهمیم و حس کنیم جز این. حق با اوست. حالا باور داری که هر دو دیوانه‌ایم؟ بله، به گمانم داریم به سر حد جنون نزدیک می‌شویم.گاهی خوب است زندگی را سخت بگیریم. همیشه از جاهای کم‌ارتفاع‌تر حصار نپریم. هرچه بیشتر غرق این امور باشیم، بیشتر می‌خواهیم حواسمان پرت باشد. وضع باید جور دیگری باشد، اما اغلب این‌طور نیست. وارد چرخهٔ دوپامین می‌شویم. دوپامین مادهٔ شیمیایی‌ای است که سیگنال‌ها را در مغز از سلولی به سلول دیگر منتقل می‌کند. دوپامین است که حکم می‌کند چه می‌خواهید، چه می‌طلبید و چه تمنّا می‌کنید. خبر نداریم برای ما ایمیل، پیامک یا هر نوع پیام دیگر آمده است یا نه. پس دوباره و دوباره، همچون راهزنی یگانه، در طلب لذت، گوشی‌های‌مان را وارسی میکنیم.حتی اگر به آنچه در طلب و تمنّایش بودید رسیده باشید، باز هم هیچ‌وقت خوشنود و راضی نیستید. مادهٔ شیمیایی دیگری در مقصد هست به نام اُپیویید که احساس شادی و خوشنودی را بعد از به‌دست‌آوردن چیزی به آدم می‌دهد. متأسفانه دوپامین از اُپیویید قوی‌تر است. برای همین، حتی اگر به هر آنچه آرزویش را داشتید برسید، باز هم این فرایند را ادامه می‌دهید.فومو (Fomo) ترسِ غافل‌ماندن از چیزی، ترس از دست‌دادن موقعیت و لحظه‌ای خواست، ایال این ترس را بهترین محرک برای استفاده از اینستاگرام می داندسکوت یک جورهایی نقطهٔ مقابل تمام این‌هاست. از دنیا فاصله بگیریم؛ به وقت دویدن، غذا پختن، مطالعه، گپ‌و‌گفت، کار، ایده‌پردازی، خواندن یا رقصیدن، برای خودمان سکوت بسازیم.تمام آرزوهایی که آمدند و رفتند، نفهمیدم آن روزها خودِ زندگی بودند. درست است که همه به درجاتی گوناگون از مرگ می‌هراسیم، اما ترس از زندگی‌نکردن، ترس بزرگ‌تری است. به سال‌های پایانی عمر که نزدیک می‌شویم و می‌فهمیم دارد خیلی زود دیر می‌شود، ترسمان بیشتر هم می‌شود.نمیتوانید صبر کنید، همه‌چیز ساکت و آرام شود. نه در نیویورک، نه در هیچ‌جای دیگر؛ باید سکوت خاصِ خودتان را بسازید.آنچه با آن روبه‌رو‌ایم، فقر تجربی است. این شکل از فقر، صرفاً نتیجهٔفقدان تجربه یا در انتظار چیزی نبودن نیست؛ وفور تجربه و فعالیت هم می‌تواند موجب فقر تجربی شود. مورد دوم، مورد جالبی است: زیاده‌روی در کارها.مشکل، از نگاه لارس اسوِنسِن، این است که ما به‌جای آنکه اندکی درنگ کنیم، نفس عمیقی بکشیم، از دنیا فاصله بگیریم، فرصت را غنیمت بشماریم و خود را دریابیم، مدام در پیِ اضافه‌کردن بر تجربیات موثرتر هستیم.کمی ساده‌انگارانه است اگر فکر کنیم که برای فرار از ملال، می‌شود مدام در پیِ انجام‌دادن فعالیتی جدید بود، بیست‌وچهارساعته در دسترس ماند، پیامک فرستاد، گوشی به‌دست ماند یا فیلم و محتوایی تازه دید. هرچه بیشتر از ملال بگریزید، بیشتر شکارش می‌شوید.تجمل، ماحصل غیرضروری جهان امروز است که از قضا نادر هم هست. کالاهای لوکس هرچه بیشتر می‌شوند و داشتن تجمل و کالاهای لوکس دیگر حق عمومی است. پیش‌پاافتاده‌تر و ملال‌آورتر به نظر می‌رسند.تجربه به من می‌گوید همه آن‌هایی که غرق تجملات هستند، چیزی بیشتر از بقیه می‌دانند: این که تجملات فقط حامل لذت‌های کوتاه‌مدت‌اند.مشکل اینجاست که امری چنین ساده و سرراست آنقدرها با مقولات تجملاتی نمی‌خواند. سکوت، یک جور تجمل ساده و بی‌پیرایه است. تجملاتی بودن بیشتر از هر چیز یعنی انبار کردن مدام کالاهای لوکس. دوپامین که در مغز مشتریان باشد، یعنی آن‌ها مدام در عطش هستند. از سوی دیگر، سکوت یعنی فروکاستن، کسر کردنسکوت یعنی با مکث کردن و درنگ، چیزهایی را که موجب لذت و شادی‌مان می‌شوند، دوباره بیابیم. من خودم را غرق گوشی یا گرفتار تبلتم می‌کنم. مصرف‌کننده هستم، گاهی هم تولیدکننده می‌شوم. مدام دوچار گسیختگی هستم. وقفه‌هایی که حاصل وقفه‌های دیگرند. در دنیایی می‌چرخم که هیچ ربطی به من ندارد. هرچقدر هم مؤثر باشم، نمی‌توانم بیشتر پیش برویم.چطور باید زندگی ‌کرد؟آسمان پرستاره واقعی‌ترین دوست آدم است. از وقتی برای اولین بار با آن آشنا می‌شوید، دیگر همیشه آنجاست، همیشه در آرامش‌تان، و همیشه به یادتان می‌آورد که بی‌قراری‌ها، تردیدها و رنج‌هایتان همه و همه امور جزئی و زودگذرند. گیتی استوار است و می‌ماند. من حیث المجموع، عقاید و کشمکش‌ها و رنج‌هایمان، آنقدرها هم مهم و بی‌همتا نیستند.در پیش‌درآمد ترانه‌های معاصر پاپ سکوت زیادی می‌توانی یافت. در قیاس با گذشته، این سکوت قبل از راه افتادن ریتم بیشتر هم طول می‌کشد. این‌جاست که صدای درامز و تم اصلی ترانه وارد می‌شود. ما همچون الماس‌هایی در آسمانیم. بعد از آن، همه چیز دوباره آرام می‌شود و چرخه تکرار می‌شود. مثل مقولات دیگر زندگیست: برای انتقال یک نکته یا مطلب،عاقلانه است کمی قبل و کمی بعد از اصل مطلب درنگ کنیم. ذهن ما کنتراست موافق‌تر است. وقتی برد صدا تغییر می‌کند، راغب می‌شود. اما به وقت یک نواختی، کارایی چندانی ندارد.از نگاه آمرامویچ، ذهن مشغول نقطه‌ مقابل سکوت است، تفکر. اگر می‌خواهید به آرامش برسید، باید از تفکر دست بردارید. هیچ کاری نکنید، سکوت وسیله‌ای است که به ما کمک می‌کند از دنیای اطراف‌مان رها شویم.مانروژی‌ها سکوتِ در میانه گفتگوها را به منزله ی انقطاع باز می‌شناسیم. سکوت در ژاپن بخش مهمی از مکالمه است. وقتی دو نفر را می‌بینم که مدتی طولانی با هم ژاپنی حرف می‌زنند، به این فکر می‌کنم که چقدر مکث‌های کوتاه و بلند و پیدا کردن کلمه درست دشوار است. سکوت به نظر همان‌قدر در مایهٔغنی است که کلمه.مهم‌ترین کتابی که می‌توان خواند، کتابی است راجع به خودتان. انسان همچون کتابی گشوده است. تازگی فهمیدم چرا در کودکی انقدر شیفته حلزون بودم که خانه‌اش را بر دوش می‌کشد. ما هم می‌توانیم خانه‌مان را، هرچه داریم، با خود حمل کنیم. در سفر بودن تقریباً همیشه خوشایندتر از رسیدن به مقصد است.تو راه می‌روی و از یاد می‌بری که داری راه می‌رویاما با هر گامی که برمی‌داری، داری سقوط می‌کنی.ذره‌ذره نزدیک می‌شوی به افتادنو باز جلوِ افتادن خودت را می‌گیری.پیاده‌روی‌هایم با هم فرق داشتند، اما وقتی برمی‌گردم و نگاه می‌کنم، در همه‌شان سکوتی درونی می‌بینم. پیاده‌روی و سکوت از آن‌ هم اند.سرعت بیشتر فقط وقت را فشرده نمیکند. ادراک مکانیتان هم محدودتر می‌شود. به ناگاه خودتان را پای کوه می‌بینید. حتی درک مسافت هم مختل می‌شود، چون مسیری طولانی طی کرده‌اید که ممکن است به نظرتان خیلی چیزها تجربه کرده‌اید ،که البته بعید می‌دانم هایدگر میان زندگی کردن و گذراندن زندگی تمایز قائل می‌شود. این فیلسوف بر این باور است که آدم‌ها باید به خودشان سختی دهند تا به آزادی برسند. اگر مدام سهل ترین مسیر را انتخاب کنید، آن راه‌حلی که حداقل چالش را دارد همیشه ارجح می‌شود. انتخاب‌های‌تان حالتی از پیش تعیین‌شده به خود می‌گیرند. و نه تنها آزادی از زندگی‌تان رخت می‌بندد، که به ملال هم دچار می‌شوید.وقتی در تونل‌ها یا بزرگراه‌ها با سرعت رانندگی می‌کنم، همه چیز مثل همیشه است و وقتی به مقصد می‌رسم، انگار چیزی تجربه نکرده‌ام. سرعت بالا برای حافظه‌ام خطر دارد چون حافظه به زمان و آگاهی فضایی-مکانی وابسته است. هر دوی این‌ها را وسیله نقلیه پرسرعت محدود می‌کند. موسیقی و صداهایی که از رادیو می‌آید صرفاً تبدیل می‌شوند به صوت. ترانه های روز همه می‌شوند عین هم.افکاری که در سرم جریان دارند یا اضطرابی که در بدنم حس می‌کنم با پیاده‌روی تغییر می‌کنند و پاک می‌شوند. در شروع پیاده‌روی آشوب در وجودم پادشاهی می‌کند، اما وقتی می‌رسم، همه چیز به مراتب بهتر شده است. حتی وقتی در حین پیاده‌روی اصلاً به این آشوب فکر هم نکرده باشم.میلان کوندرا در رمان &quot;آهستگی&quot; می‌گوید: میان آهستگی و حافظه رابطه‌ای پنهانی است، چنان که میان سرعت و فراموشی.وقتی تندتند قدم برمی‌دارم، حس می‌کنم انگار بسیاری از احساسات فاصله می‌گیرند از من و وقتی آرام‌تر حرکت می‌کنم، همه‌شان باز می‌گردند.ثروتمندان لس‌آنجلس ماشین‌های شاسی بلند و هامر سوار می‌شوند. برای همین ارتفاعشان از زمین آن‌قدر است که بی‌خانمان‌ها را پایین نمی‌بینند، اما در پیاده‌روی‌هایم تقریباً چنین چیزی ندیدم.وقتی مردم بعد از یک روز کاری خستگی‌فرسا به پیاده‌روی می‌روند، حتی مدل خستگیشان در راه برگشت فرق می‌کند. چشمانشان گاه برق بیشتری دارد. قدم‌هایشان چابک‌تر است و لبخندشان آرامش بیشتری دارد.۹ سال پیش، از آن زمان که برای دختری دو ساله قلب جدیدی گذاشته بودند، یعقوب، پزشک جراح، در حین عمل قلب اصلی دخترک را جدا کرد، اما آن را همانجا در بدنش گذاشت. بعد از ۸ سال، قلب مصنوعی دخترک از کار افتاد. باز پای مرگ و زندگی در میان بود و یعقوب را به اتاق عمل خواستند. او قلب گذاشته‌شده را جدا کرد و قلب اصلی دخترک را که با گذشت زمان در بدن دوباره احیا شده بود به کار انداخت. حقاً که در نوع خودش عملی بی‌نظیر بود، طوری که دخترک سلامت خود را به دست آورد. حالا زن متأهلی است و بچه دارد.پژوهشگران دانشگاه استنفورد در سال ۲۰۱۴ فهمیدند که خلاقیت در کسانی که ۶ تا ۱۵دقیقه پیاده‌روی می‌کنند، ۶۰درصد بیشتر از آن‌هایی است که در همین مدت یک جا نشسته‌اند بیشتر بوده است.اما نکته‌ای که پژوهشگران هم محتاطانه به آن اشاره کردند این است که پیاده‌روی برای کسانی که به دیدگاه‌های نو یا ایده‌های تازه نیاز دارند، خوب است و پیاده‌روی می‌تواند مغز را وادار کند که از برخی فیلترهای زیاده از حد عقلانی خود عبور کند.یا به قول کی یرکگور: «دوزدان و فرهیختگان درست در یک چیز اتفاق نظر دارند: زندگی در خفا .»نِس تأکید می‌کند که G( همان شور و شوق) را تا هر درجه‌ای که می‌خواهید می‌توانید زیاد کنید. این باعث می‌شود معادله جنبه خوشبینانه‌ای داشته باشد.فرض معادله این است که وقتی شدت شور و شوق کمی بیشتر می‌شود، می‌تواند به درد بچربد. اگر شدت شور و شوقتان خیلی کم باشد، آسایش شما هم از بین می‌رود و دیگر مهم نیست اگر هیچ چیز هم خاطرتان را مکدر نکرده باشد.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 14:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن چه در مدرسه به شما یاد نمی دهند/  آلن دوباتن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-kvmgzkwmgcjq</link>
                <description>به نام خداکتاب آن چه در مدرسه به شما یاد نمی دهند/ نوشته آلن دوباتن.مقدمهما به اشتباه فکر می کنیم آنچه که باعث شکست ما خواهد شد کمبود دانش در جبر، ریاضی، ادبیات و تاریخ است؛ اما چنین چیزی واقعیت ندارد. دلیل اصلی شکست ما در زندگی بزرگسالی، ناتوانی در رشد و توسعه مهارتهای عاطفی است: شناختی که از خودمان داریم، مهارتهایی که در مدیریت روابط عاشقانه داریم، توانایی ما در برقراری ارتباط با فرزندان و همکاران، میزان اعتماد به نفس ما، توانایی کنترل آرامش و توانایی مهربان بودن با خودمان. آنچه که باعث از بین رفتن امید و آرزو های انسانها می شود بیشتر در نتیجه شست و نا توانی آنها در حیطه های عاطفی است تا موضوعاتی که در مدرسه و دانشگاه ارائه می شوند.فصل اولسوء ظن نسبت به مدرسهمدرسه این ادعا را دارد که هر آن چیزی که انسان برای موفیق شدن نیاز دارد به او اموزش می دهد؛ اما وقتی فرد خود یا دیگران را می بیند که از مدرسه فارق التحصیل شده است و در زندگی روزمره خود دچار تزلزل ها و ناراسایی هایی شده است به آموخته های مدرسه ای خود شک می کند.در مدرسه می آموزند که بدون از جای خود نباید حرکت کنی. برای حرف زدن یا هر کار دیگر باید اجازه بگیری. این یکی از اعمال های حکومت های قدرت طلب است که این اموزش را از کودکی تا 18 سالگی به انان یاد می دهد. یاد می دهد که همه ی قوانین و مقرارتی که در مدرسه است هیچ اشکالی ندارد و تو باید خودت را با ایت قواعد سازگار کنی و حق اعتراض به آن ها را نخواهی داشت. در میان اشنایان و نزیدکان اگر کسی بخواهد نصیحتی کند که نوجوان را به موفقیت نزدیک کند، به او می گویند: باید با قوانین مدرسه سازگار شوی تا به موفقیت برسی.اما چه بسیار انسان هایی که از همه ی این قواعد به بهترین شکل پیروی کردند ولی در انتخاب شغل، برقراری و ادامه روابط عاطفی، پیدا کردن همسر، انسان بودن و انسانی رفتار کردن و... دچار مشکل های جدی شد اند.راه چاره: هر چه باشد ما برای عبور کردن نیاز داریم که پشت سر بگذاریم. نیاز داریم که مدرسه را پشت سر بگذاریم. از قوانین و درسهای آن پیروی کنیم. اما در میان همه ی اینها باید حواسمان به آن معنا باشد. آن معنایی که همه ی اینها به تنهایی برای ما کافی نیست و باید به دنبال مفاهیم و آموزه های دیگری نیز بریم.فصل دومنیازی به کسب اجازه ندارید.انسان در نوزادی هر آن چیزی که می خواهد را بر می دارد و از آن استفاده می کند و با آن بازی میکند. وقتی مدتی می گذرد باید برای اینکه از وسایلی استفاده کند اجازه بگیرد و این اجازه گرفتن به تناسب بزرگتر شدن بیشتر و بیشتر می شود. آن زمان است که اموراتی که باید برای آن اجازه گرفت بیشتر می شود. اما باید با این فرهنگ اجازه گرفتن در آن بخشی که منفی است و باعث جلوگیری از رشد و موفقیت و به صورت کلی حال خوب ما می شود، دوری کرد. البته این به معنای تهاجم به حقوق دیگران و اذیت کردن آنان نیست؛ بلکه منظور آن دسته از اجازه گرفتن هایی که در ذهن ناخودآگاه ما به شکل افراطی نهادینه شده است. مثل آنجایی که می خواهیم کاری را انجام بدهیم، شاید یک کسب و کار راه بی اندازیم. این منتظر بودن برای اجازه گرفتن از رشد و ریسک کردن ما می گیرد.(ما در لایه های عمیق تر ذهنمان منتظریم تا برای انجام محبوب ترین برنامه هایمان از کسی اجازه و تایید بگیریم، گویی در ناهشیارمان می خواهیم مطمئن شویم که اگر دنبال خواسته های خودمان بریم باز هم در نظر دیگران انسانهای خوب و معقولی خواهیم بود و از سوی آنها شماتت یا مجازات نخواهیم شد.البته حقیقت این است که در دوره بزرگسالی هرگز نشانه هایی دال بر مورد تأیید بودن اقدامات و خواسته هایمان وجود نخواهد داشت.دیگر هیچ کسی وجود ندارد که بخواهد مانند والدینمان به ما بگوید بهتر است جلو بریم یا دست نگه داریم و 5 سال دیگر صبر کنیم.)فصل سومهیچ کس اهمیت نمی دهد.ما در زندگی روزمره مان دائما به این توجه می کنیم که دیگران درباره ی ما چه فکری می کنند. اگر بخواهیم کاری انجام دهیم یا تصمیمی بگیریم و حرکتی برای خودمان بزنیم که به گمان خودمان صحیح است، توجه مان به دیگران است. اینکه آنان چطور درباره مان فکر خواهند کرد.برای اینکه بخواهیم از این چرخه سمی خارج شویم باید به این فکر کنیم که ما نسبت به دیگران چگونه فکر میکنیم. اینکه همکارمان چه لباس و چه مدل مویی زده و برای اصلاح خود چه هزینه ای داده است و... در اولویت های فکری ما نخواهد بود. به همین سبب است که دیگران نیز همین گونه درباره ی ما می اندیشند. در نتیجه نباید توجه به فکر کردن دیگران درباره خودمان باشیم.(بی توجهی دیگران هر چند برای ما دردناک است؛ اما باید بدانیم که اولین اساس داشتن زندگی آزاد، از بی تفاوتی و بی توجهی دیگران نسبت به ما حاصل می شود.)فصل چهارمهیچ کس نمی داند.ما در کودکی و بعد از آن در مدرسه اینطور آموزش می بینیم که بقیه همه چیز را می دانند و این ما هستیم که نمی دانیم. دیگران را دانای کل می دانیم و خود را دانایی می دانیم که چیزی نمی داند. به همین خاطر بسیاری از اشتباهات زندگی به تعمیم دادن این ندانستن در مابقی زندگیمان است. (در نهایت نسبت به حس کنجکاوی و انتقادگری خود بی اعتنا می شویم و درک صحیحی حتی از نیاز های شخصی خود به دست نمی آوریم.ما باید نسبت به افکار و احساساتی که تا کنون اندخته ایم توجه دقیقی داشته باشیم و به آنها ارز و احترام بگذاریم.)فصل پنجماز کودکی خود درک درستی حاصل کنید.(می توانیم اهمیت دوران کودکی را این طور خلاصه کنیم: شانس ما برای داشتن یک زندگی بزرگسالی موفق به نحوه گذران دوران کودکی مان بستگی دارد، زیرا در این دوره است که بخش اعظم هویت و شخصیتی که در بزرگسالی خواهیم داشت را شکل می دهد و نحوه وانش ها و رفتارهای ما را تعیین می کند.زندگی عاطفی بزرگسالی تحت تأثیر تجربیات دوران کودکی مان قرار دارد.)فصل ششمخودتان را دوست داشته باشیم.(اکثر ما استعداد های فوق العاده ای در متنفر بودن از خود داریم. اگر با یک غریبه این چنین رفتار کنیم، حتما ما را به جرم خشونت دستگیر خواهند کرد.)خود انتقادی ویژگی خوبی می تواند باشد. ویژگی که در مدرسه نیز به ما آموزش میدهند که هیچگاه صد در صد از خود راضی نباشیم و همیشه جایی برای پیشرفت و رشد وجود دارد. این ویژگی وقتی که رشد پیدا می کند و به جهت افراطی خود می رسد باعث می شود دیگر خودمان را دوست نداشته باشیم. چرا که (مدام وضعیت کنونی مان را با وضعیتی که باید باشیم مقایسه می کنیم و اینکه هنوز نتوانسته ایم به وضعیت ایده آل مان برسیم. خود را سرزنش می کنیم. دائما اشتباهاتی که در زندگی مرتکب شده ایم، افرادی که ناراحتشان کردیم و چیز های شرم آوری که گفته ایم به یادمان می آوریم و از خودمان ناامید می شود.) و این بد ترین نوع از نا امیدی است. ( و در نهایت باعث کاهش اعتماد به نفس و عملکرد ضعیف در جامعه می شود.)حال برای اینکه خودمان را دوست داشته باشیم، چند نکته را یاد آوری میکنیم:شکت خوردن یک امر طبیعی است:      برای همه اتفاق افتاده است و برای هر کسی نیز ممکن است انفاق افتد.همه ی انسان ها مشکل دارد: هر      کسی به اندازه خودش مشکل دارد و مشکل داشتن ما چیز بخصوصی نیست. در مسئله      شکست خوردن و مشکل داشتن دهن ما به دنبال این است که آنها را شخصی کند و      بگوید:&quot; تو تنها این مشکل را داری و هیچ کس دیگری ان را ندارد و همه در      حالت آرامش دارند زندگی می کنند یا اینکه مشکلاتشان به بزرگی مشکلات تو      نیست.&quot; اما باید این دو نکته را همچو ذکر با خود دائما تکرار کنیم که      این ضمیر ناخودآگاهی که به اشتباه رقم خورده است بار دیگر به مسیر صحیح خود      بازگردد.ما تربیت درستی نداشته ایم و      خوب مجهز نشده ایم: (ما باید زندگی خود را همیشه در نظر داشته باشیم. ما      مسئول تمامی کارهایی که انجام میدهیم نیستیم و تا حد قربانی نیرو های خارج از      کنترلمان هستیم)ما مسئول نتیجه های کارهایی که انجام میدهیم نیستیم. این به این معنا نیست که هر کاری از روی بی فکری انجام دهد اشکالی ندارد و ما مسئول آنها نخواهیم بود. ما مسئول این هستیم که خوب فکر کنیم و مشورت کنیم و بعد کاری را انجام دهیم اما این که در نهایت چه خواهد شد معلول نیروهای خارجی است که از کنترلمان خارج است.تقصیر مغز ما است: یکی از      خطاهای مغز را در مورد دوم بیان کردم. اما مسئله دیگر اینکه ( مغز ما طوری      طراحی شده که ما را بیشتر به دنبال لذت جویی می کساند تا انجام وظایف.)خود درونی: اشتباهی که ما در      جامعه، خصوصا در جوامع مدرن داریم این است که میزان ارزشمندی هر فردی را      تماماً به دستاوردهای عینی و قابل مشاهده انسانها وابسته دانسته اند. باید      این را با خود تکرار کنیم:&quot; ارزش ما بیش از آن چیزی هستیم که تا کنون به      آن دست یافته ایم.&quot; ( ما باید بتوانیم بدون در نظر گرفتن دستاوردها و      موفقیته ها، خودمان را دوست داشته باشیم.)معنای عشق: (آنچه که فرهنگ      غالب درباره روابط رمانتیک می گوید این است که گویی عشق تحصینی بی حد و حصر      نسبت به فردی کامل و بی عیب و نقص است. ما فراموش کرده ایم که میتوانیم با      وجود عیب و نقص بازهم فردی را دوست داشته باشیم. درواقع عشق به معنی آن است      که به چنین نقایص و ایرادهایی آگاه باشیم و آنها را بخشی از شخصیت و هویت کلی      خود تلقی کنیم و نسبت به آنها نگاهی دلسوزانه و غمخوارانه داشته باشیم.متنفر بودن از خودمان کار آسانی است. اینکه یاد بگیریم چگونه به خودمان مهربانی کنیم می تواند یک دستاورد واقعی و بی نظیر باشد.)فصل هفتمدیگران خیلی شبیه شما هستنددیگران خیلی شبیه به ما هستند ما برای این که تفاوتها را از کودکی در رفتار و کنش هایمان با دیگر بچه ها تجربه کرده ایم، که به تفاوت خودمان و دیگران پی برده ایم؛ به همین سبب در بزرگسالی بجای اینکه به نقاط اشتراکمان با افراد توجه می کنیم.این نوع از توجه باعث می شود، نتوانیم به خوبی با دیگران ارتباط برقرار کنیم. مثلا فردی ثروتمند را می بینیم و فرقمان با او در ذهنمان شکل می گیرد و فکر میکنیم که او فردی متکبر و مغرورر و.. است و ما به جهت برابر نبودن طبقه اجتماعیمان به خودمان اجازه ندهیم که با او ارتباط برقرار کنیم؛ چرا که او را یک سر و گردن از خود بالاتر می بینیم.نکته اینجا است که تا زمانی که در نگاهمان به دیگر افراد، نگاه من و او وجود دارد نمی توانیم ارتباط خوبی با آنان داشته باشیم و این نگاه من و او باید تبدیل به من و تو شود. باید فاصله ها را کم کرد و بیشتر به یکدیگر نزدیک شد.فصل هشتممهربان باشیددر ابتدا به ما نگفته اند که برای چه باید مهربان بود. تنها می گویند که باید با دیگران مهرابن باشی و حتی زمانی که مادر بزرگ هدیه ای به تو داده است که تو اصلا آن را دوست نداری باید از او تشکر کنی و با او بهران باشی.به گذر زمان و تدریجا به خوبی یاد می گیریم که چگونه تظاهر به مهربان بودن کنیم. اما هنوز درک صحیحی و ضرورت آن را متوجه نشده ایم. چه بهتر بود که از همان ابتدا پدر و مادر ما در کنار مهربان بودن دلیل و ضرورت آن را به ما نیز می آموختند.علت واقعی مهربان بودن این است که همه ی انسان ها به این نیاز دارند که با ارزش و مورد دوست داشتن و جذاب بودن، به نظر بیایید. اگر کسی این حس را از دیگران و اطرافیان خود نداشته باشد، افسرده و نگاه ناکافی بودن به خود می گیرد.چه خوب می شود که در میان همه ی این سختی ها و رنج هایی که انسان هر لحظه دارد در این دنیا تحمل می کند، ما به اندازه توان خودمان به آن ها عشق و محبت و مهربانی هدیه دهیم.فصل نهمبازسازی روابطترمیم رابطه: هر رابطه ای دچار گسست می شود، در حالت نیاز دارد آن را ترمیم کنیم. این ترمیم کردن نشان دهنده آن است که انسان از دوران کودکی خود عبور کرده و به بزرگسالی رسیده است. حال برای ترمیم کردن به مهارت هایی نیاز دارد که مهم ترین آنها را در 4 مورد بیان خواهیم کرد:توانایی عذر خواهی: فردی می      تواند در حالت گستگی رابطه عذر خواهیم کند که خود را دوست داشته باشد و برای      خود ارزش قائل باشد. شاید بپرسید: &quot; چه ربطی دارد؟!&quot; در پاسخ      خواهیم گفت:&quot; فردی که خود را دوست نداشته باشد و برای خود ارزش قائل      نباشد چگونه می تواند غرور یا رفتار نا مناسب و ... خود را بپذیرد و به معذرت      خواهی درباره آن برآید. و همچنین(عذر خواهی کردن می تواند مهربانی و نظر طرف      مقابل را به خود جلب کند؛ اما کسی که خود را فرد ارزشمندی نمی داند این کار      را در حق خود انجام نمی دهد.)توانایی بخشش: (در پذیرش عذر      خواهی دیگران باید توانایی همدردی با دیگران را داشته باشیم.) این را خوب      بدانیم و به خود یادآوری کنیم که &quot;انسان های خوب هم گاهی اوقات ممکن است      بد رفتار کنند.&quot; ممکن است از روی خستگی یا ضعف و... باشد. آخر آنان نیز      انسان اند. این نگرش به ما کمک میکند که بهتر دیگران را ببخشیم.توانایی آموزش دادن: ما نباید      پیش فرض بد بینانه ای نسبت به توانایی های طرف مقابل داشته باشیم. در عین حال      هم باید خوب آموزش دهیم و هم گاردی در مقابل آموختن نداشته باشیم. برای اینکه      خود آموزش دهیم باید به 4 نکته توجه داشته باشیم:به دنبال نتایج معجزه آسا      نباشیم.زمان دهیم تا در مقابل چیز های      جدید مقاومت کنند.به نظرات آنان گوش فرا می      دهیم؛ چرا که ما دانای کل نیستیم و همه چیز را نمی دانیم.اگر درک متقابل هم بوجود آید      باز ممکن است که بعد از آن سوء تفاهمی بوجود آید.توانایی یادگیری: (ما اغلب در      روابط جرأت این را نداریم که تصور کنیم طرف مقابل چیز مهمی برای گفتن و یاد      دادن به ما دارد و بر این اساس ترجیح می دهیم راحتترین کار ممکن را انجام      دهیم و او را آزرده خاطر شویم.) و به خود بگوییم:&quot; او چه حقی دارد که      مرا نفهم تصور کرده و میخواهد به من چیزی یاد بدهد.&quot;فصل دهمخلق و خوی خود را مدیریت کنید.گاهی اوقات فرد در شرایطی قرار می گیرد که از لحاظ خلق و خوی بهم می ریزد و از تعادل خود خارج می شود. امری است طبیعی و هر کسی در هر زمانی ممکن است این حال به او دست دهد. در این مواقع باید سعی کنیم آن را کنترل کنیم و برای این کنترل کردن 8 نکته است که بهتر است آن را بدانیم:ما موجودات آسیب پذیری هستیم.زندگی اجتماعی خود را اصلاح      کنیم: شروع به دوست داشتن خودمان کنیم. به معنی اینکه ( یادبگیریم افرادی که      باعث عصبانیت، ناامیدی، افسردگی ما می شوند را بشناسیم و آنها را از زنگی      اجتماعی خود بیرون کنیم.)با دوستان همدردی کننده صحبت      کنیم: آخر آنها می دانند که چگونه ما را آرام کنند و به ما حس ارزشمند بودن      را بدهند.حواستان به بدنتان باشد: برخی      از پایین آمدن های خلق و خوی به نحوه خواب یا غذای نا کافی و نامناسب و یا      ورزش نکردن ما برمی گردد. کافیست در این مواقع قدری بخوابیم یا غذای خوبی      بخوریم یا قدری به پیاده روی بریم.به خلق و خوی خود بی توجه      باشید: به این معنا است که بتلقینات درونی ذهن خود دقت نکنید. چرا که در چنین      مواقعی عموما پالس های منفی به ما می دهد و باعث بدتر شدن و عمیق تر شدن حال      بد ما خواهند شد. بهتر است که به پیاده روی برویم یا با دوستی که دوستش داریم      و حال ما را بهتر می کند ملاقات داشته باشیم.ریشه های تاریخی وضعیت خلقی      خود را بشناسیم: (وقتی خلق و خوی غمگین داریم گویی ار آینده نگران هستیم اما      اغلب این وضعیت خلقی، ریشه در مشکلات و سختی های گذشته دارد، و باید آنها را      مورد کاوش قرار داده و تسلی دهیم.) (و واقعیت این است که هیچ منطقی برای ترس      از آینده وجود ندارد.)با خودمان مهربان باشیم.این نیز خواهد گذشت: (خلق و      خوی پایین نه تنها مصرانه تأکید دارد که حق با اوست بلکه سعی دارد ما را      متقاعد کند که این وضعیت دائمی نخواهد بود.فصل یازدهبه بخش بالغ درونتان گوش کنید.در درون ما بخشی وجود دارد که تصمیم ها و برخورد ها و رفتار های منطقی و مناسبی را انجام میدهد. او بخش بالغ درون ماست. ما باید بیشتر در زمان روزانه خود به او گوش فرا دهیم.فصل دوازدههدف شا باید رسیدن به بلوغ عاطفی باشد.برای اینکه متوجه شویم خودمان یا دیگران به چه مقدار از رشد عاطفی دست پیدا کرده اند این سوال را می توانیم بپرسیم.(وقتی کسی که از نظر عاطفی به      او وابسته ایم ما را نا امید و ناراحت میکند یا وضعیتی پیش می آورد که احساس      میکنیم دیگر نمی توانیم به او اطمینان کنیم، چه واکنشی نشان می دهیم؟)(سه روش برای واکنش وجود دارد که نشان می دهد شما هنوز به بلغ عاطفی نرسیده اید. می توانیم شدت هر یک از واکنش ها را یا 1 تا 10 درجه بندی کنیم.)ممکن است قهر یا ترش رویی      کنیم: برای اینکه آن فرد خود به ذهن ما دست پیدا کند و علت ناراحتی ما را به      خوبی متوجه شود و به جبران آن برآید. این برای یک بزرگسال تنها یک امیدواهی      است.ممکن است بسیار خشمگین شویم:      این خشمگین شدن ممکن برای این باشد که وقتی خشمگین می شویم احساس قدرت بیشتری      میکنیم و اینطور به نظر می آیم. (در واقع به صورت نا خودآگاه اعتراف می کنیم      که چقدر وحشت زده و بی دفاع هستیم.)ممکن است کاملا بی تفاوت      شویم:( آن چیزی که باعث ناراحتی ما شده است را به کلی نادیده می گیریم؛) چرا      که قدرت رو به روی با آن را نداریم و      می خواهیم با این ظاهر سازی ماهرانه از این ناراحتی به سختی فرار کنیم.حال سه واکنشی که نشان می دهد که ما به بلوغ عاطفی رسیده ایم:توانایی توضیح دادن: توضیح می      دهدیم که چرا از دست او ناراحت شده ایم و این یک پیامد پنهان دارد که نشان می      دهد ما مستحق زنج کشیدن نیستیم.در ناراحتی ها باید دائما حواسمان باشد کسی که الان در مقابل ما قرار گرفته همان کسی که در لحظاتی قبل دوستش داشتیم و عاشقش بودیم و او دشمن خون خوار ما نیست. (با او حرف بزنیم و با انتخاب کلمات مناسب دقیقاً آنچه که باعث ناراحتی ما شده را با او توضیح دهیم.)توانایی حفظ آرامش: (فرد بالغ      همیشه رک است و می تواند با حفظ آرامش و ادب ابرراز وجود کند.) سریعا داد و      بی داد به راه نمی اندازد و هر حرفی را توهین و اهانت به خود نمی داند.(معمولا کسانی که عزت نفس پایین تری دارند، دائما فکر می کنند که دیگران در حال مسخره کردن یا اذیت کردن آنها هستند.)ترس نداشتن از نشان دادن ضعف      ها: در مکالمه و حرف زدن با کسی که رابطه ی عاطفی با او داریم، از گفتن نقاط      ضعفمان ترسی نداشته باشیم.فصل سیزدهمخود خواه تر باشیدوقتی که متولد می شویم و بعد از آن که می توانیم مفاهیمی را بشناسیم، بزرگتران ما به ما یاد می دهند که نباید خودخواه باشی. نباید همه اسباب بازی ها و خوراکی هایی که داری را تنها برای خودت بخواهی. باید دیگران را در اولویت قرار دهی و خود اولویت دوم یا سومی باشی که به آن فکر می کنی و برای آن ارزش قائل هستی. آنان مفهوم خودخواهی را به کودک می گویند اما غافل از آنکه خودخواهی معنای خوب و بدی دارد. هر فردی نیازمند معنای خوب آن است و باید از آن برای زندگی بهتر استفاده کند. معنای بد خودخواهی عبارت است از: (&quot; فرد خود خواه دیگران را با شرارت اسثمار می کند، افراد را به خاطر ذات پلید و پست خود نادیده می گیرد و هیچ هدف متعالی برای رفتارهای خود ندارد.&quot;) اما خودخواهی خوب این است که: (&quot;به ما شجاعتی میدهد تا در زنگی روزمره دغدغه ها و نگرانی های خود را در اولویت بگذاریم، بتوانیم به صورت شفاف و رُک با افرادی که ادعا دارند عاشق ما هستند درباره علایق و ترجیحات خود صحبت کنیم، بتوانیم درخواست های نانعقولی که از ما می شود را رد کنیم و به آنها جواب نه بدهیم تا از این طریق انرژی خود را برای خدمت بهتر و ارزنده تر، چه برای خودمان و چه برای جامعه، ذخیره کنیم.&quot;)فصل چهاردهمدست از ارتباط با دیگران بردارید.در کودکی و همینطور جامعه این را به ما آموخته اند که یکی از نشانه های بلوغ فکری انسان این است که ارتباط خود را با نزدیکان و آشنایان قطع نمی کند. هر چند این نزدیکان و آشنایان سلامت روحی و زندگی مان را بهم بزنند، باز با یک مفهوم مواجه هستیم که نباید ارتباطمان را قطع کنیم. در چنین موارد که همه شرایط برای قطع ارتباط وجود دارد ما به این مفاهیم فکر می کنیم و به اشتباه برای خودمان توجیه می کنیم.شاید آنها در آینده بهتر شوند.      در حالی که امکان اینکه همینطور بمانند بیشتر از هر چیزی است.شاید در ظاهر بد باشند اما در      باطن انسان های خوبی هستند.شاید مشکل این است که من آدم      بدی هستم. در اینجا دیگر اطرفیان را مشکل نمی دانیم و به خودمان بر می      گردانیم. این میتواند شروع بسیاری از اختلال ها و مشکلات روانی بشود. ازجمله      ضعف اعتماد به نفس، افسردگی، عدم توانایی در برقراری ارتباط و...هیچ فرد و هیچ چیزِ بهترِ      دیگری وجود ندارد. اینگونه فکر می کنیم که دیگر هیچ چاره ای بهتر از این      نداریم که این افراد را برای خودمان نگه داریم و با آنان ارتباط داشته باشیم.فصل پانزدهمشریک زندگی خود را با دقت انتخاب کنید.یکی از مهم ترین تصمیم ها و گفتگویی که هر انسانی در زندگی خود دارد، ازدواج است. در این گفتگو و تصمیم نیاز است که از فردی غیر از خودمان هم کمک بگیریم. فردی که بی طرف باشد و بتواند عاقلانه تر برخورد کند. از بیرون رابطه ببیند و به ما مشورت دهد. وقتی ما در دل یک رابطه احساسی قرار داریم نمی توانیم شریک خود را خوب برانداز کنیم وببینم که آیا او می تواند برای همه ی زندگی در کنار ما باشد و ما را همراهی کند یا اینکه تنها برای چند صباح جوانی و خوشگذرانی هایمان می تواند همراه مان باشد.وقتی در چنین گفتگو و انتخابی ضعیف باشیم، احتمالا شاهد چنین مواردی می شویم:توانایی غربال کردن نداریم(افرادی که دارای سلامت عاطفی هستند در مقایسه با افرادی که به لحاظ عاطفی اسیب دیده اند، کمتر درگیر برقراری رابطه عاشقانه پریشان حال می شوند.افراد پریشان همه جا هستند و به شکل عجیبی جذاب نیز هستند.) یکی از دلایل جذب شدن به چنین افرادی تجربیات دشوار و منفی است که در دوران کودکی با آن رو به رو بوده ایم. به همین سبب است که نیاز داریم کسی در خارج از رابطه به ما در تصمیم گیری کمک کند. باید مراقب باشیم که دیگری به ما تنها کمک کند، نه اینکه بخواهد برای ما تصمیم بگیرد و ما به او چنین اجازه بدهیم.خودمان را دوست نداریممتأسفانه به دلیل تجربیاتی که پشت سر گذاشته ایم، وقتی با هر مشکلی رو به رو می شویم به دنبال این نیستیم که مشکل را حل کنیم. بجای آن به دنبال مقصر هستیم و خودمان را مقصر می کنیم. تنها عیوب و نقص های خودمان را می بینیم و به بقیه عوامل تأثیر گذار دقتی نمی کنیم.(فردی که به لحاظ عاطفی سالم است احتمالاً در عرض یک روز خود را از چنین ارتباطی رها می کند. در حالی که شاید افراد دیگر که به لحاظ عاطفی آسیب دیده اند این کار را بعد از گذشت دو دهه انجام دهند.)باید سعی کنیم رابطه مان با خودمان خوب شود. باید قبل از هر کسی با خودمان دوست شویم و خودمان را دوست بداریم تا در دوست داشتن بقیه نیز موفق عمل کنیم.نمی توانیم کسی را ناامید کنمنباید همیشه به دنبال این باشیم که همه را از خودمان راضی و امیدوار نگه داریم. طبیعی است که گاهی دیگران از ما ناراحت شوند. دلگیر و ناامید شوند و این طبیعی است. اینگه همیشه از ما راضی باشند، طبیعی نیست و قطعا یک جای کار اشکال دارد.(گاهی برای اینکه از خودمان مراقبت کنیم، ناچار دیگری را ناراحت می کنیم.)به صورت افراطی امیدوار هستیمافرادی که در کودکی خود با والدینی زندگی می کردند که آنان را اذیت می کرده و هیچ کاری از دستشان بر نمی آمده به جز اینکه به خود بگویند: &quot;بالاخره درست خواهند شد.&quot; دچار امیدواری افراطی می شوند. همیشه امید دارند که یک رابطه و طرف مقابل آنان یک روزی خوب خواهد شد؛ اما گاهی برای اینکه بخواهیم از خودمان مراقبت کنیم باید آن رابطه را قطع کرد. نه در همه موارد. قطع ارتباط نباید جز اولین راه حل ها باشد، اما یکی از راه حل ها ست.از تنهایی بیش از حد می ترسیم( در واقع آمادگی داشتن برای پایان دادن به ارتباطی که در آن اذیت و ناراحت می شویم، نشان می دهد از اعتماد به نفس بالایی برخورداریم و می توانیم تنهایی را تحمل کنیم و این باور را نسبت به خود داریم که می توانیم در آینده با افراد بهتری آشنا شویم.مهربانی را «خسته کننده» می      دانیم.فردی که از همان زمان کودکی با مفهوم مهربانی آشنا نبوده، در بزرگسالی نیز وقتی در رابطه ای قرار می گیرد که از طرف قابل مهربانی خوبی دریافت می کند برایش خسته کننده می شود و به این نیاز دارد ناراحتی و درگیری داشته باشد.فصل شانزدهمداشتن انعطاف پذیری هیجانی در ازدواج(فردی که در کودکی به جست و جوی عشق رفته و به نتیجه نرسیده است، در ازدواج و رابطه عاشقانه هم منتظر این است که این عشق به شدت به او آسیب بزند.)فصل هفدهمهمیشه روال جایگزین وجود داردانسان باید بداند که در مواقع ضروری و حساس زندگی باید بتوانیم نقشه «ب» را جایگزین نقشه «الف» کنیم. نقشه الف همان روال عادی زندگی است که برای خود انتخاب می کنیم. مثلا ما 4 سال در دانشگاه در می خوانیم و بعد از آن به آن کشوری که می خواهیم مهاجرت می کنیم و در آنجا ازدواج می کنیم و بچه دار می شویم و...کسی که مجبور می شود روال زندگی خود را تغییر دهد، بد بیاری نیاورده است و روال عادی میز همیشه و در همه ی مواقع کارساز نیست. باید بدانیم که اتفاقات ناگوارد در همه ی زندگی ها وجود دارد و هیچ اختصاصی به زندگی ما نخواهد داشت. (ما انسان ها یک گونه به شدت انعطاف پذیر هستیم) و با شرایط مختلف به خوبی ارتباط برقرار می کنیم.(در حال حاضر نیازی نیست که مدام ذهنمان را به تغییر روال زندگی درگیر کنیم و یا به پیش بینی رخداد های منفی که احتمالاً به سراغمان می آیند بپردازیم. صرفاً باید مطمئن شویم که اگر در وضعیت دشوار و چالش برانگیزی قرار گرفتیم، بدانیم چگونه مسیر متفاوت پیدا کنیم.)فصل هجدهمزمان کوتاه استزمان زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که فکر میکنیم. تا چشم بهم می گذاریم می بینیم 20 ساله، 30 ساله و 80 ساله هستیم. تازه اگر این قدر عمر داشته باشیم. سالهای زیادی از زندگیمان و فرصتی که در اختیار داریم را پشت سر گذاشته ایم، اما هنوز به زندگی کردن نرسیده ایم. تنها روز ها وشبها را پشت سر گذاشته ایم.انسان وقتی متولد می شودف دائما در حال تجربه و جستجو است به همین خاطر زمان برای او دیرتر می گذرد؛ اما وقتی سنی از او می گذرد و دست از جستجو و یادگیری و تجربه های جدید برمی دارد، زمان همچو برقی از پس چشمانش می گذرد.زمان کوتاه است و باید در این زمان کوتاه نه تنها زندگی کنیم؛ بلکه خوب زندگی کنیم. آن قدر که در حد و توانمان است. کار هایی که ارزش ندارند و تنها حال ما را بهم می ریزند و هیچ اثری در ادامه زندگی ما ندارد، وقتمان را برایشان نگذاریم.فصل نوزدهمرها و آزاد باشیدهر کسی نیاز دارد که از مسیر معمولی زندگی خود خارج شود و قدری رها و آزاد باشد. از دستاورد هایش استفاده کند و تنها آنها را برای دیگران قرار ندهد. ترس های خود را کنار بگذارد و سفر کند و به آنجایی رود که حال بهتری دارد. کارهایی که لذت بخش هستند انجام دهد و خود را از قالب های پیش ساخته ای که خود ساخته رها کند. هر انسانی شگفت انگیز است، تنها نیاز دارد که بُعد شگفتی را پیدا کنیم. بُعد شگفت انگیز خود را پیدا کنیم و به دنبال تقویت آن باشیم.اینگونه است که می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم.فصل بیستمهیچ مقصدی وجود نداردهیچگاه حالت «تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند» وجود ندارد. (منظور این نیست که ما نمی توانیم یک رابطه خوب، خانه یا درآمد عالی داشته باشیم بلکه منظور این است که شاید همه ی اینها را داشته باشیم ولی هیچکدام نتواند امنیتی که امیدوار بودیم را به ما بدهند. این تنها مردگان هستند که در امنیت کامل هستند.)فصل بیست و یکمسبک بال سفر کنیدانسان نیاز دارد که در میان این همه رنج و ناراحتی که دارد، با سبک بالی سفر کند. زندگی را قدری راحتتر بگیرد. کسی که دارد می خندد به این معنی نیست که او هیچگاه گریه نکرده است؛ بلکه گریه اش را کرده و آن را پشت سر گذاشته است.این که با یک سبک بالی زندگی کنیم به معنی زندگی ساده لوحانه نیست؛ بلکه با همه سختی ها تحمل و پایداری داشته باشیم و زندگی خود را حفظ کنیم.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 19:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب اضطراب موقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-zeaw7tvsbgbb</link>
                <description>به نام خداکتاب اضطراب موقعیت / نوشته آلن دوباتنتعریف: ترس از خطرِ شکست در برابر آرمان هایی که جامعه مان وضع کرده است و در نتیجه از دست دادن مقام و منزلت خود می شود.این اضطراب موقعیت علل و عوالی دارد که بیان و بررسی آنها خواهیم پرداخت و در ادامه نیز به راه حل ها می پردازیم.علل اضطراب موقعیتفقدان عشق جست و جودو نوع عشق داریم: یکی عشق جنسی و دیگری عشق جست و جو از جهاندر عشق جست و جو از جها ما هنگام دریافت عشق از دیگران، احساس می کنیم به ما توجه شده است، متوجه حضورمان شده اند، اسم مان نوشته شده و... با چنین توجهی شناخته می شویم. حال چرا علت اضطراب موقعیت را عشق جست و جو قرار دادیم؟ زیرا اضطراب موقعیت از دیده نشدن می آید.توجه دیگران برای ما اهمیت دارد، چون ما درباره ی ارزش خود به شکلی ذاتی مبتلاییم. در نتیجه ی این شک مایلیم به ارزیابس دیگران اجازه دهیم در چگونگی نگاه مان به خودمان نقشی تعیین کنند بازی کنند.این عشق است که بدون آن نمی توانیم به ویژگی های خودمان اعتماد کنیم یا آنها را تاب بیاوریم.انتظاراتتغییر سطح انتظارات افراد      جامعه به سطح رفاه در زندگی فردی و اجتماعی مربوط است.این انتظار پیدا کردن به رفاه      و آزادی با شعار برابری از غرب و امریکا آغاز شد.این تغییر سطحی که به سبب      تغییر انتظارات رخ داد، در میان طبقه هایی که در اجتماع بوجود آمده بود، موجب      حس حسادت شد. مهم ترین خصوصیات حسادت این است که می توانیم مدیریت خود را در      دست بگیریم و به همه حسادت نکنیم ... تنها به انهایی حسادت می ورزیم که احساس      می کنیم شبیه شان هستیم. این احساس شباهت است که موجب سطح انتظار و در نهایت      موجب اضطراب موقعیت می شود.انقلاب های سیاسی و مصرفی در      قرن 18 و 19 بعث اضطراب روانی شدند ... به خاطر این که این انقلاب ها به      چندین آرمان خارق العاده جدید پایه گذاری شدند:بر باور عملی به برابریِ درونی تمام انسان ها و بر نیروی نامحدود هر کسی برای دستیابی به هر چیزی که می خواهد.3. شایسته سالاریدر ابتدا چند گزاره را بیان خواهیم کرد:الف) تأثیر فقر در عزت نفس تا حدی زیادی به نحوه ی درک جامعه از فقر و خسارتِ آن به جامعه بستگی دارد.در این زمینه 3 دیدگاه وجود دارد:1. قرن 13: فقرا خالق حقیقی ثروت در جامعه بودند و بنابر ابن لایق احترام اند. این فرهنگ را توسط داستان ها و موعظه های موجود در عهد جدید انجام می دادند.2. موقعیت زمینی هیچ ارزش اخلاقی ای در نظر خداوند ندارد.3. حدود 1754 - 1989 میلادی این دیدگاه وجود داشت که ثروتمندان به هیچ وجه ارزش احترام نداشتندُ چرا که آنها هم بی مرام بودند و هم تقدیرشان این بودند که به زودی به واسطه زنجیره ای از انقلاب های کارگری به سرنوشت بدی دچار شوند.بعد از این دوران بود که وارد فرهنگ شایسته سالاری می شویم:شروع کننده آن ناپلئون بود. او در همان اوایل حکمرانی اش به اولین رهبر غربی ای تبدیل شد که آزادانه به سمت چیزی حرکت کرد تا خودش آن را نظام سایسته سالار می نامید.اما شایسته سالاری روی دیگری نیز داشت، موقعیت پایین دیگر صرفاً تأسف آور نبود، بلکه افراد لیاقتِ آن را نداشتند. حال نظام شایسته سالاری خواریِ شرم را هم اضافه کرده بود.زخم دیگری به فقرا اضافه شد که داروینسیم اجتماعی بود. آنان قائل بودند هر آن کسی که به موفقیت برسد و از دسته فقرا نباشد، افراد برتری هستند که صلاحیت ماندن در جامعه را دارند، و آنانی که در طبقه فقرا می مانند افرادی هستند که باید از جامعه حذف شوند و صلاحیت زیستن را ندارند.اشرافیگریاشرافیگری از خودمان بودن جلوگیری میکند. نمونه ای از انسان را می سازد که باید تظاهر کند. تجملات داشته باشد. و آنگونه که برای او برنامه ریزی شده است رفتار کند.علاقه اشراف گرایان، قدرت است و همان طور که توزیع قدرت در جوامع مختلف و با گذر زمان تغییر پیدا می کند، جایگاه آن دسته از افراد نیز طبیعتاً و به سرعت تغییر پیدا میکنند. اینگونه می شود که اشراف گرایان و اشراف نیز دچار اضطراب موقعیت می شوند و جایگاه خود را ثابت نمی دانند. دائم در تلاش اند که خودشان را در رأس جامعه نگاه دارند و از اینکه خودشان باشند و مطابق علایق شخصی خود رفتار کنند فاصله می گیرند و تنها قدرت است که برای آنان حرف اول را می زند.2. وابستگیوابستگی انواعی دارد:وابستگی به استعداد ناپایدار:      فردی وابسته است به اینکه مثلا از هوش خوبی برخوردار است. و همه ی تلاش خود      را می کند تا آن را نگه دارد. اما این یک استعداد است که به مرور ممکن است از      بین برود. انسانی که همه ی خود را در اینگونه از استعداد ها خلاصه کرده باشد      در ادامه زندگی دائم به فکر این خواهد بود که روزی این از دست خواهد رفت یا      اینکه شخصی بهتر از او پیدا خواهد شود و جایگاه او را خواهد گرفت و او به      کنار خواهد رفت.وابستگی به شانس: افرادی هستند      که همه زندگی خود را بر روی شانس سوار کرده اند. اینطور فکر می کنند: &quot;      کسی که به جایگاهی رسیده است؛ شانس آورده و...&quot; اینگونه افراد شانس را      همچون همای سعادتی می دانند که بر شانه ی هر کسی ممکن است بنشیند و از شانه ی      کس دیگری پرواز کند. این تفکر با تلاش های کلیسا و به تعبیری دین کنار رفت تا      اینکه انسان بجای شانس به تلاش و کوشش خود تکیه داشته باشند.وابستگی به کارفرما: در ایالات      متحده در سال 1907 میلادی کتابی با عنوان یک و نیم هکتار و آزادی، تصویر      جمعیتِ اهل مطالعه را تغییر داد. نظریه ای که در این کتاب بیان شده این است      که افراد جامعه ادارات را رها کننند و زمینی زراعی تهیه کنند. این مقدار زمین      می تواند نیازهای یک خانواده 4 نفره را بر طرف کند و آنان از سلطه کارفرما ها      خارج شوند و انسان های آزاد و مستقلی بشوند. این نوع از نظریه به خاطر این      بود که در آن سالها کارهایی که سازمانی یا اداری بود به شکل یک هرم ظهور کرده      بود. کارمندان باید تلاش میکردند که خود را بالا بکشند در غیر این صورت ممکن      بود که در این هرم پایین و پایین تر روند و دیگران به سمت نوک هرم حرکت کنند.      این نوع رویکر باعث اضطراب موقعیت در جامعه و در میان کارمندان شده بود.وابستگی به سود دهی کارفرما:      در حدود قرن 19 دستاورد و سود کارمندان بود که برای آنان باقی می ماند و با      رشد و توسعه تکنولژی این روند به سرعت طی می شد. هر روزه کالایی جایگزین      کالای گذشته و قدیمی تر می شد. کارمندان همه تلاش خود را می کردند تا در این      روال سود دهی و توسعه خود را در بالای هرم قرار دهند. این باعث شده بود که      آنان در اضطراب موقعیت قرار بگیرند.وابستگی به اقتصاد جهانی: از      اوایل قرن 19، تاریخِ اقتصادِ کشورهای غربی یکی از چرخه های تکرار شونده ی      رشد و رکود بوده است. این اتفاق باعث شد که کشورها برای اینکه در رشد و توسعه      اقصادی بیشتری نسبت به دیگر کشورها داشته باشند معادله ای را برای خود درست      کنند.ورودی: مواد خام + کارگر + ماشین آلات = خروجی: محصول + سوددر اینجا کارگران جایگاه خود را در خطر می دیدند؛ چرا که هر آن ممکن بود از کار بیکار شوند.عواملی که موجب اضطراب موقعیت می شد را بیان کردیم، حال می خواهیم به راه حل ها بپردازیم:فلسفهشرافت و آسیب پذیری: آنان دوئل      کردن که شرافتشان سالم بماند را به مرد ترجیح می دادند. چرا که برایشان خیلی      مهم بود دیگران درباره آنان چه می گویند.فلسفه و آسیب ناپذیری: آنان      این احتمال را رد کردند که آنچه دیگران درباره ی ما فکر می کنند، چیزی را که      ما در مورد خودمان فکر می کنیم را تعیین می کند و این که هر توهینی، چه درست      باشد، چه نباشد، نباید مایه شرممان شود. این کار را با استفاده از منطق انجام      دادند. به این شکل که اگر دیدگاه دیگران این باشد که تو انسان بی آبرویی      هستی؛ دو حالت را به وجود می آورد: یکی غلط و دیگری صحیح. غلط: من بی آبرو      هستم. صحیح: اگر من بی آبرو هستم، باز پذیرفتنی ام.مردم گریزی هوشمندانه: در این      روش اینگونه بودند که نسبت به دیگران حالات تدافعی داشته و هم از غرور بر      کنار باشیم. و اینکه با هر کسی که زمانی در مورد ما فکری منفی داشته است،      دوئل کنیم. آنها را بکشیم یا کشته شویم. یا در عوض رضایت داشته باشیم که ارزش      خودمان را درک کرده ایم.2. هنرمعرفیهنر در واقع بسیار فراتر از صرفاً نوعی ضماد است؛ بلکه پادزهری برای عمیق ترین تنش ها و اضطراب های زندگی است. هر قدر هم که غیر عملی بیاید، حداقل توانسته است به مخاطبانش تفاسیر و راه حل هایی برای کمبود هایش ارائه دهد.روش کار هنردر داستان ها سعی می کنند که زندگی ما را به نقد بکشند و در نتیجه تغییر دهند.رمان ابزاری های هنری اند که به ما کمک می کنند ارزش هر زندگیِ پنهانی را که در قبر خوابیده است و کسی به ملاقاتش نمی رود، بدانیم و درک کنیم. اگر هنر همدردی انسان ها را برنینگیزاند، از نظر اخلاقی هیچ کاری نکرده است.هنر می تواند به تابلوی بزرگی تبدیل شود که به جهان بگوید: &quot;من فقط پیشخدمت، مطلقه، زناکار، دزد، آدم بی سواد، بچه عجیب و غریب، قاتل، متهم، شکست خورده در مدرسه یا فردی خجالتی که حرفی برای گفتن ندارد، نیستم.&quot;هنر سعی میکند آن دسته از زندگی افراد که نادیدنی و پنهان است را به تصویر بکشند و به دیگران نشان دهد. گاهی با بیان داستانی تراژدی، گاهی کمدی این مفاهیم را بیان می کند.3. سیاستآرمان ها یا نیازهای جوامع تغییر می کند و بر حسب این تغییرها موقعیت های برتر جامعه نیز تغییر پیدا میکند. زندگی روند جایگزینیِ اضطرابی با اضطرابی دیگر و خواسته ای با خواسته ای دیگر است. این به این معنی نیست که نباید تلاش کرد؛ بلکه به این معنی است که با این مواقعیت رو به رو شویم و تلاش هایمان را با آگاهی از این مسئله پیش ببریم که ممکن نیست اهدافمان مو به مو عملی شوند.4. دینمرگتوجه به مفهوم مرگ باعث می شود نسبت به موقعیتی که می خواهیم آن را بدست بیاوریم، بی توجه شویم. این توجه به مرگ را مرهون دین هستیم که این مفهوم را به مفاهیم مورد توجه انسان اضافه کرد. گاهی اوقات وقتی خیلی به موقعیت هایمان فکر می کنیم و خود را در معرض استرس و اضطراب قرار می دهیم، خوب است که به این سوال فکر کنیم. &quot; چه کسی می داند سرنوشت استخوان هایش چه می شود یا چه زمانی قرار است دفن شود؟&quot;کلیساکلیسا تلاش خود را کرد تا به وسیله معماری، موسیقی و جلساتی که همه انسان ها با هر موقعیتی در مکانی جمع شوند و در جایگاهی برابر بنشینند و موعظه گوش کنند یا همه با هم موسیقی بخوانند.کلیسا تلاش خود را کرد تا مفهوم موفقیت و شکست را در کنار روح شرافتمند قرار دهد.5. بوهم (رهایی از قید و شرط)بوهم یک نوع نگرش به زندگی است. این نگرش در قرن 19 پدیدار شد. تقریبا جایگزین مسیح شد؛ چرا که در همان زمان مسیحیت کم کم تأثیر خود را در اذهان عمومی از دست می داد.نگرش بوهمی به زندگی یک نگرش آزاد است. اینکه در گیر و دار هیچ مسئله ای نباشند. خلاف مد و رفتار جامعه عمل می کنند. آن طور که می پسندند. آنان فقر را بهتر از وحشتی می دانستند که زندگیشان را سر کاری هدر دهند که از آن متنفر بودند. افرادی بودند که شکایت می کردند و در عوض از روح های آزاد، ولگرد، شاعرها و هنرمندانی بودند که دیر وقت می خوابند و لباس های کارشان را آتش می زدند تا تبدیل شوند به فرزندان جاده و عبور قطارهای باری را تماشا کنند، در شکوه آسمان غرق شوند و بار آمریکای آباواجدادی شان را بر دوش خود حس کنند.بر این ایده بودند که پول و شغل های روزمره روح را فاسد می کنند یا ظرفیت &quot;احساسات لطیف &quot; را نابود می کنند.آنان می خواستند نوع جدید از انسان را به وجود بیاورند. انسانی که از بند استبدادِ منطق، ابتذال، فرماندهان، سرزمین های موروثیف کشورها، دلالان هنری، میکروب ها، اجازه ی اقامت و گذشته آزاد باشد. اصل اولشان خشمگین کردن افکار عمومی بود.نقداین نوشته بیشتر به بیان موضوعات و مفاهیمی پرداخت تا نکاتی را به ما یاد دهد. اما در آخر نتیجه ای از آن دستگرمان نشد. در پایان هنوز با این سوال که &quot;با اضطراب موقعیت چه کار کنیم؟&quot; تنها باقی ماندیم. همه ی این راه کارهایی بود که در تاریخ بیان شده است و هر کدام نکات خودشان را داشتند. حال ما کدام را انتخاب کنیم. همه را در کنار هم داشته باشیم؟ اگر قرار است همه را در کنار هم داشته باشیم، پس با نکات منفی آن چه کار کنیم؟اگر قرار است نکات منفی را کنار گذاشته و نکات مثبت را در کنار یک دیگر جمع کنیم، چرا این نکته بیان نشد؟در نهایت من ماندم و سوال های بی جواب.اما باز من استفاده خود را از این مفاهیم می کنم و جمعی را برای خودم قرار میدهم.خوب است که با این علل و راه حل ها اشنا شویم و در میان آنها آگاهی پیدا کنیم که در ادامه زندگی چطور عمل کنیم.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 22:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا لنگ دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-mtfgobq31v1m</link>
                <description>به نام خداکتاب بابا لنگ دراز، نوشته جین وبستر، داستانی است که بیشتر مخاطبان ان کودکان و نوجوان هستند.این کتاب، داستانِ دخترکِ پرورشگاهی است که خانواده اش او را رها کرده و به پرورشگاه سپرده اند.نام او را مدیر پرورشگاه انتخاب کرده و جروشا ابوت نامیده است. نامی که بدون هیچ اهمیتی از روی دفتر تلفن بیرون کشیده.جروشا یا جودی (نامی که او به خود داده است) دختری است پر جنب و جوش و خیال پرداز. این خیال پردازی به او کمک کرده تا بتواند نویسندگی کند. داستان های در ذهن خود بگذراند و در دنیایی خارج است پرورشگاه سیر کند. این کتاب نامه جروشا است به کسی که او را به سرپرستی قبول کرده است و او موظف است هر از چند مدت، سرپرست خود را از احوالات خود باخبر کند..جروشا سرپرست خود را نمی شناسد و تنها سایه ای از او را دیده و در خیال پردازی های خود او را بابا لنگ دراز می خواند...در این نوشته به دنبال این نیستم که داستان را کامل تعریف کنم و تنها بخشهایی که توجه ام رو جلب کرده رو دوست دارم که به اشتراک بگذارم.جودی واقعیت های جالبی را در لابه لای داستان بیان می کند.یکی از این ها تاثیر اجبار در      تربیت است. می گوید: &quot; تنها دلیلی که باعث میشود قورباغه جمع نکنم، این      است که اینجا جمع کردنِ قورباغه ممنوع نیست. &quot; یا &quot; حالا که می      توانیم تا هروقت دلمان بخواهد بیدار بمانیم، دیگر دیر نمی خوابیم. &quot;سازکاری که هنگام اجبار کردن در ذهن به وجود می اید این است که کمر همت ببندد تا هر طور شده ان را دور بزند. این مسئله در تمامی موارد وجود دارد. تنها راه صحیح این است که انسان خود به سبب آگاهی که پیدا میکند دست از آن کار ممنوع بکشد. تنها راه همین است و دائما اجبار کردن ها اثر عکس خواهند داشت و در امور تربیتی باید از آن پرهیز کرد.یا در جای دیگر درباره اعتقاد      به خدا سخن می گوید: &quot; (بعضی اعتقاد به خدا را ) بی کم و کاست به ارث      برده اند - خدایی تنگ نظر ، بی انصاف، ظالم، بدجنس و کینه توز است. خدا را      شکر که خدایم را از کسی به ارث نبرده ام و آزادم هر طور که دوست دارم، او را      بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و بخشنده و عاقل و فهیم و... شوخ طبع است.      &quot;افراد زیادی از جامعه دین داران یا به قولی مذهبیان، اعتقادشان را به ارث برده اند. این بدترین نوع دین داری است. اینان کسانی هستند که هیچ آگاهی نسبت به مسائل دین ندارند و تنها به ظواهر آن عمل می کنند که این خود بدترین نوع تبلیغ آن دین یا مذهب بشمار می آید. آنان کسانی هستند که خدای خودشان را پرستش می کنند. پیامبر خود را دارند و هر گونه که بخواهند یا دوست داشته باشند بهشت یا جهنم را برای خود تصویر میکنند. این افراد لزوما از طبقه غیر فرهیخته نیستند؛ چه بسا افرادی که خیلی هم فرهخته اند دچار این معضل شده اند و به نتایج آن آگاهی ندارند.انسان باید در این زمینه ذهنی باز داشته باشد و بدون ترس از گمراهی و سوختن در آتش جهنم به دنبال حق و حقیقت برود. این است راز انسان بودن. انسانی که قدرت اندیشیدن دارد و می تواند انتخاب و اختیار کند.درباره تغییر مسیر یا محل      زندگی نیز چنین می گوید: &quot; آدم وقتی به کسی یا جایی یا نوعی از زندگی      انس می گیرد، برایش خیلی سخت است که از آن دل بکند. احساس ناراحتی و تنهایی      وجود آدم را فرا می گیرد. &quot;نکته ی دیگری که باید حواسمان به آن باشد، مسئله انس گرفتنمان است. این که به چه چیزی انس پیدا می کنیم. و اصلا اصل انس پیدا کردنمان چگونه است. این انس پیدا کردن می تواند انسان را در یک سرازیری قرار دهد که نهایت آن به یک دره میرسد. انسان وقتی که در مسیری قرار میگیرد دیگر چشم و گوش خود را به درست یا نادرست بودن آن می بندد و فقط می خواهد مسیر را ادامه دهد. این نوع رفتار ریشه در ترس ما از تغییر دارد. بله! ما می ترسیم که مسیرمان را تغییر دهیم! می ترسیم که بگوییم اشتباه کرده ایم! از تنهایی بعد از تغییر کردن می ترسیم! اخر اطرافیان ما تغییر میکنند و ممکن است تا مدت ها کسی یا کسانی پیدا نکنیم که با آنان باشیم. این احساس تنهایی واقعا عذاب آور است. اما انسان برای ایکه موفق شود باید سختی های زیادی را متحمل شود تا در پس تاریکی شب به روشنایی روز برسد.موارد بیشتری است اما این سه مورد از همه مهم تر بودند. مابقی رو به خودتون می سپارم تا با خوندن این داستان من رو هم متوجه نکاتش کنید.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 14:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مرگی و روز مردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dwyvdd8ecebl</link>
                <description>روز مرگیانسان در زندگی روزانه دچار روز مرگی میشود. این عنوانی است که اکثر انسان ها با آن آشنا هستند. بعضی معنای آن را می دانند و بعضی دیگر نیز با تقلید از دیگران ان را بیان می کنند و می گویند که دچار روز مرگی شده اند. روز مرگی به بیانی به این معنا است که انسان در هر روزه اش کار ها و فعالیت خاصی و تکراری انجام می هد. به عنوان مثال هر روز راس ساعت 6 از خواب بیدار می شود و ورزشَش را انجام می دهد و حمام میرود و صبحانه اش را می خورد و راس ساعت 8 بر سر کار یا دانشگاه یا مدرسه و... می رود و فعالیت روزانه اش را از سر می گیرد تا ساعت 4 بعد از ظهر که با خستگی کار هر روزه به خانه می اید و نهار را می خورد و کمی استراحت می کند و بعد به باشگاه می رود و شب را تا قبل از خواب با دوستان و خانواده خود سر می کند. ان کاری است که فرد هر روز انجام می دهد و جمعه ها یا یکشنبه ها که تعطیل می شود مانند مرغ سر کنده این پا و ان پا می کند و نمی داند روزش را چگونه بگذراند اخر او دچار روز مرگی است و نمی داند که در یک روز تعطیل چه کار هایی را می تواند انجام دهد.از مضرات کسی که دچار روز مرگی است ، فرسوده شدن است. این افراد در نهایت صبرشان لبریز میشود و نمی دانند که چرا هر روز باید چنین کار هایی را انجام دهند. خسته و افسرده می شوند و توانایی انجام کار ها روزانه را ندارد. این افراد در بهترین حالت مرخصی می گیرند و مقداری را با خود یا خانواده یا دوستانشان می گذرانند. به سفر می روند و سعی می کنند کمی تفریح کنند تا خستگبی این کار ها از تنشان خارج شود. اما نقطه اوج این روز مرگی ها ان جایی است که فرد دچار روز مردگی میشود. دیگر مرخصی گرفتن و تفریح کردن چاره کار نیست. دیگر از همه چیز خسته می شود و تنها در گوشه ای می افتد و توان انجام هیچ کاری را ندارد. نه این که به سفر برود نه این که به دیدن دوستی برود که می تواند حالش را خوب کند ... هیچ ... و تنها در خانه می نشیند و با خود سخت در گیر می شود. در چنین زمان هایی همه سوال های معنایی به ذهن حمله ور می شوند. تو چرا این کار را قبول کرده ای؟ این کار چه ارزشی در زندگی تو دارد؟ این پولی که در مقابل کار زیاد به تو می دهند خیلی کم است؟ اصلا تو چرا زنده ای و زندگی می کند؟! این جاست که دیگر سوال های اندوهناک وارد ذهن می شود: دیگران کاری انجام نمی دهند و زندگی خوبی دارند ! تو چرا باید این قدر سعی و تلاش کنی تا به هدف برسی ؟ اصلا هدف تو برای زندگی چیست؟ و از این قبیل سوال ها که وارد ذهن ما می شود و دائم در ذهنمان تکرار می شوند. سوالاتی که فراری از آن ها نیست.همان طور که از مسیر سوالات ایجاد شده متوجه شدید این حالت می تواند انسان را به یک حال افسردگی وارد کند. حالتی که روز مردگی دری است که به دنیای افسردگی باز می شود.مسیر این سوالات ممکن است در هر فرد فرق کند وسریع باشد. در بعضی سریع به افسردگی می رسد و در بعضی دیرتر . اما در نتیجه به این غول سیاه خواهند رسید.برای اینکه دچار این حالت نشوند راه های بسیاری وجود دارد اما ما در این جا می خواهیم یکی از ان ها را بررسی کنیم. ان هم معنای زندگی است. من معتقدم اگر کسی در مسیر زندگی اش معنا و مفهومی عمیق و دقیق داشته باشد هیچ گاه دچار چنین حالاتی نخواهد شد. چرا که مسیر و کار های را متناسب با آن معنا و ارزش های زندگی اش برنامه ریزی کرده است و هر روز را که پشت سر می گذارد یک قدم به آن هدف نزدیک تر خواهد شد. باید به این نکته توجه داشت که معنا باید عمق داشته باشد. مثلا اگر کسی برای شغل بالا تر یا درامد بیشتر یا داشتن خانه ان چنانی همه ی زندگی اش را برنامه ریزی کند، در خوش بینانه ترین حالت ممکن به آن دست پیدا کند. بعد از آن چه خواهد کرد؟! ایا هیچ مرتبه ای بالا و بالا تر را در پیش خواهد گرفت؟! اگر این چنین باشد پس چه زمانی می تواند از آن ها استفاده کند.انسان خاصیتی دارد و ان کمال طلبی است. هر آنچه که به او بدهند سیر نخواهد شد و دائما بیشتر از آن را طلب خواهد کرد. و اگر این خصلت افراط شود ارامش را از زندگی انسان خواهد گرفت.(حال کسی که در این مسیر قرار گرفته چه باید انجام دهد؟)فرد باید از این حالت که نوعی افسردگی است، استفاده کند و کمی با خود خلوت کند و به این معنا فکر کند.وقتی فردی با این نوع از افسردگی ها مواجه می شود همه سعی و تلاش خود را انجام می دهد تا از آن فرار کند اما اگر قدری از این تلاش را در مسیر این می گذاشت که بتواند در خود بیشتر عمیق شود و رشد پیدا کند و از این حالت افسردگی که مانند کرم ابریشم در پیله است که بعد از مدتی پروانه وار از درون پیله بیرون آید و زندگی پر نشاط و پر معنا را از سر آغاز کند.یکی از ویژگی های این حالت که موجب عمیق تر شدن در خود می شود این است که فرد از صدا های خارجی خود جدا می شود و می تواند به صدا های درونی خود دقت بیشتری کند. صداهایی که در این مدت سالهای زندگی تلاش می کرده که ان ها را به وسیله صداهای خارجی که می تواند مهمانی های هر روزه، نوشیدن مشروبات الکلی، استعمال دخانیات و اعتیاد پیدا کردن به آنان، استفاده مفرطانه از فضای مجازی و... باشد، اشاره کرد.نکته قابل توجه این است که ذهن انسان به دنبال این است که صدا های معنا دارد درون خود را ساکت کند و به ان ها بی محلی کند. حال انسان باید همه تلاش خود را انجام دهد تا این صدا های درون را منظم کند و تا جایی که می تواند در میان انها اولویت بندی کند و انانی که از اهمیت بیشتری برخوردار است را در اولویت رسیدگی قرار دهد. متاسفانه در کار های روزمره هر کاری را انجام می دهیم به جز اینکه به درون خودمان برسیم. به معنای بودنمان. به مسیر حرکتمان. به معنای حقیقی زندگیمان و... اهمیت این مسئله را در بخش بعدی بیان خواهیم کرد.(اهمیت معنای زندگی)انسان وقتی به حدی از رشد فکری میرسد و سره را از ناسره تشخیص میدهد به دنبال این است که نقش خود را در دنیایی که در آن خلق شده است پیدا کند. خود را دریابد. جهان خود را بشناسد و نقش خود را در میان این شلوغی ها بفهمد و تلاش کند که به زندگی خود معنا دهد. اما این که چگونه معنا را پیدا کند و سعی کند خود را به وسیله شیوه زندگی کردن به آن نزدیک کند متفاوت است. افرادی هستند که معنای زندگی خود را در بر طرف کردن نیاز های مالیشان می بینند. اما متاسفانه از ان جایی که « ذهنشان خالی است و در نتیجه پذیرای هیچ چیز دیگر نیستند.» این افراد اگر نهایت تلاش خود را انجام دهند می توانند تلی از پول در مقابلشان باشد. شاید حال که این کلمات را می خواند به این فکر کنیم که این که یه تل از پول داشته باشیم می توانیم همه مشکلات را با ان راست وریسیت کنیم. اما باید با نهایت تاسف بگویم که این به جهت ذهن خالی است. این که ثروت در زندگی میتوانند اثرات خوبی بگذارد و انسان را ارقاء دهد شکی نیست. اما انچه که اهمیت دارد این است که نباید در زندگی به ثروت نگاهی اصالی داشته باشیم و همه چیز را بر اساس ان طبقه بندی کنیم. می گویند «وقتی سقراط نگاهش به اشیاء تجملی که برای فروش گذاشته شده بودند می افتاد می گفت:چه فراوان است آنچه بدان نیاز ندارم.»در نهایت انچه در معنا دهی به زندگی از هر چیز دیگر اهمیت دارد ذهن و درون مایه انسان است. تفکر و اندیشه اوست. اینکه چطور می اندیشد و چه عمق و ارزش هایی در درون خود دارد. با این است که می تواند تمام زندگی را به حرکت در آورد و خود را به سعادت برساند. چرا که این درون مایه و نگرش ما است که در همه مواقع و شرایط مؤثر است و با ان بسیار سر کار داریم. به بیان دیگر این دید ما است که جهان ما را می سازد. اگر زیبا بنگریم، با زیبایی ها سر و کار دارم. اگر زشت و سخت بنگریم، با زشتی ها و سختی ها سر و کارد داریم. این گونه است که اتفاق های بد برایمان مایه عبرت میشوند نه مایه افسردگی و حال بد.درست است! قرار نیست با دید خوب همه اطراف خود را خالی از هر مشکل و دغدغه ای ببینیم. دروغ شاخ داری که بعضی از کلاه برداران در فضای مجازی و حقیقی بیان می کنند و دوره های خود را به هزاران تومان می فروشند. خیر. اینگونه نیست. این که گاهی اوقات با سختی و رنج هایی دست و پنجه نرم کردن، اساس زندگی واقعی است؛ با این تفاوت که با نگاهی مثبت و واقعگرایانه می توانیم آن را با درد کمتر و نتیجه گیری صحیح آن را پشت سر گذاشت. مثلا کسی که یکی از نزدیکانش فوت کرده است. تماما درگیر است و حال خوشی ندارد و از غم فقدان یکی از عزیزانش عزا دار و ناراحت است و حتی ممکن است در مسیر سوگواری اش دچار افسردگی (منظور دوری از ادم ها و پناه بردن به گوشه ای است.) بشود. تا این حد طبیعی است ولی قدمی بعد از این موارد طبیعی نیست. کسی که نظگرش مثبتی دارد می تواند این مراحل را پشت سر بگذارد. اما او از این رنج عبور می کند و با این حال قدرت بیشتری در مواجه شدن با مشکلات پیدا می کند. نتیجه های اموزنده زیادی را می تواند دریافت کند. مثلا این که انسان روزی امده و روزی از این دیار خواهد رفت و این راهی است که در پیش روی همه انسان ها است. این مسئله می تواند او را کمی متواضع کند. به دیگران توجه بیشتری داشته باشد. برای انان که انقدر که بایست وقت نمی گذاشته حال وقتش را به انان اختصاص میدهد. و هزاران عبرتی که می توان از این درد و رنج گرفت...(نتیجه معنای زندگی)مقدمهانسان موجودی است که از دو بعد تشکیل شده است. یکی جسم اوست و دیگری هم روح است. بعضی از اندیشمندان مادی، برا اینکه بخواهند بعد روح را برای انسان قائل شوند سخت و سنگین می بینند. البته که این مبنای فکر آنان است که این اجازه را آننان نمی دهد تا درباره مسائل و مفاهمی تفکر کنند که قابلیت حسی و تجربی ندارد. البته در این زمینه سخن بسیار است که در اینجا از بیان آن ها گذر می کنم.این دو بعد نیاز های مخصوص خود را دارد و انسان نیز ناچار است که این نیاز ها را به خوبی بشناسد و به تعمین آن ها برآید. نیاز های جسمی مانند خوردن و آشامیدن و خوابیدن و... نیاز های روحی یا معنوی مانند دوست داشته شدن، دوست داشتن، عبادت کردن و...اهمیت پاسخ دان به همه ی این نیاز ها مرتبط به بودن و نبودن انسان است. اگر به خوردن نپردازد بعد مدتی که کوتاه باشد یا طولانی می میرد.نیاز های معنوی و روحی نیز مانند همین نیاز های جسمی هستند. با این تفاوت که شاید حیات گیاهی او از بین نرود و او هنوز نفس بکشد و در زمین گشت و گذار کند و ارتباطات خوبی داشته باشد و پول در بیاورد اما دیگر انسان نخواهد بود و او تنها حیوانی است که برای پول در آورد و ازدواج کردن و تولید مثل کردن و مانند مورچه ها برای اجتماعی زندگی کردن برنامه ریزی شده است.در نتیجه بعد اصلی وجود انسان، روح اوست؛ چراکه به وسیله اوست که انسانیت و حیوانیت خود را می تواند تقویت کند.متاسفانه در جهان مدرن توجه و اهمیت به روح و نیاز های معنوی انسان بسیار کاهش یافته است. و این می تواند نشاند دهنده ی این باشد که در اینده ای نه چندان دور انسان ها مجموعه ای از ربات هایی از پیش برنامه ریزی شده ای می شوند که تنها به خواست های جسمی خود پاسخ می دهند و معنای عمیقی در زندگی خود پیدا نخواهند کرد.ما باید تمام تلاش خود را انجام دهیم تا ان رشته ای از انسان هایی که به معنویت خود اهمیت می دهند و به ان احترام می گذارند هر روز گسترده تر بشوند و از خطر نابودی، انان را نجات دهیم.بعد از بیان مقدمه ای کوتاه به دنبال این مسئله می رویم که چه چیزی می تواند بیشتر از هر چیزی به زندگی ما معنا و مفهوم دهد و ما را از خطر انزوا و افسردگی و فرسودگی و خود کشی نجات دهد؟نوع بشر نیازمد چیزی است که تغییر ناپذیر باشد و از او محافظت کند. انسان باید به امری تکیه کند که او را در هیچ یک از حالاتش رها نکند، تغییر نکند و بتوان بر آن تکیه کرد. مفاهیمی که تغییر پذیر هستند و هر روز با روز قبل تغییر میکنند نمی تواند نیاز انسان را به یک تکیه گاه را بر طرف کند. به همین سبب انسان باید برای برنامه ریزی زندگی اش بر اساس معنا و مفهوم ثابت و عمیق و کار ساز در همه زمان ها و مکان ها تحقیق و برسی کند.تحقیق و برسی من این را نشان داد که بهترین و محکم ترین امری که می توانم بر آن تکیه کنم، دین است. من دین را یک جهان بینی و یک ایدئولوژی می دانم. به این معنا که دین می تواند ضوابطی برای تعیین خط مشی زندگی و برای به دست آوردن این قواعد کلی به ما کمک کند و راه را برای ما نشان دهد.نمی خواهم در اینجا درباره دین و تاثیرات آن سخن بگویم اما یکی از هزاران ابعاد دین را می خواهم نام ببرم که خود به تنهایی می تواند پاسخ سوال ما باشد. و ان این است که دین رنگ عبادت به فعالیت های انسان می زند، چرا که از نظر دین اعمال خارجی انسان رنگ عبادت دارد و هر گاه کارهای رنگ عبادت به خود بگیرد، در نظر انجام دهنده اسان تر و مانوس تر و گوارا تر است. بنابراین، رنگ عبادی ای که دین به کارهای زندگی و تجربه های و تعهدات ما و تعلیم و تعلم ما و نوشته ما و سخنان ما یا حتی کشاورزی ما می زند . کار ما را گوارا و دلچسب میکند و بدین ترتیب، انسان به موفقیت صد در صد مطمئن می شود و در می یابد که پاداشی بیشتر از پاداش مادی دارد، بلکه نتیجه ی تمام این کارها شریک است.این پاسخی بود که در ذهن پروراندم. البته بحث نیمه تمام است و جوانب زیادی دارد که باید حول آن ها صحبت بشود اما همین قدر را از من بپذیرید.به امید آنکه روزی انسانیتِ بشر زنده شود و نه جنگی در میان باشد و نه کسی از فقر جان دهد...</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره حکمت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-v1hoa0ohtqax</link>
                <description>به نام خدابا خواندن این کتاب، که نوشته آرتور شوپنهاور است؛ بر آن شدم که چند جمله را بنویسم.انسان وقتی به حدی از رشد فکری میرسد و سره را از ناسره تشخیص میدهد به دنبال این است که نقش خود را در دنیایی که در آن خلق شده است پیدا کند. خود را دریابد. جهان خود را بشناسد و نقش خود را در میان این شلوغی ها بفهمد و تلاش کند که به زندگی خود معنا دهد. اما این که چگونه معنا را پیدا کند و سعی کند خود را به وسیله شیوه زندگی کردن به آن نزدیک کند متفاوت است. افرادی هستند که معنای زندگی خود را در بر طرف کردن نیاز های مالیشان می بینند. اما متاسفانه از ان جایی که « ذهنشان خالی است و در نتیجه پذیرای هیچ چیز دیگر نیستند.» این افراد اگر نهایت تلاش خود را انجام دهند می توانند تلی از پول در مقابلشان باشد. شاید حال که این کلمات را می خوانید به این فکر کنید که این یک تل از پول داشته باشیم می توانیم همه مشکلات را با ان راست و ریسیت کنیم. اما باید با نهایت تاسف بگویم که این به جهت ذهن خالی است. این که ثروت در زندگی میتواند اثرات خوبی بگذارد و انسان را ارقاء دهد شکی نیست. اما انچه که اهمیت دارد این است که نباید در زندگی به ثروت نگاهی اصالی داشته باشیم و همه چیز را بر اساس ان طبقه بندی کنیم. می گویند «وقتی سقراط نگاهش به اشیاء تجملی که برای فروش گذاشته شده بودند می افتاد می گفت:چه فراوان است آنچه بدان نیاز ندارم.»در نهایت انچه در معنا دهی به زندگی از هر چیز دیگر اهمیت دارد ذهن و درون مایه انسان است. تفکر و اندیشه اوست. اینکه چطور می اندیشد و چه عمق و ارزش هایی در درون خود دارد. با این است که می تواند تمام زندگی را به حرکت در آورد و بخود را به سعادت برساند. چرا که این درون مایه و نگرش ما است که در همه مواقع و شرایط مؤثر است و با ان بسیار سر کار داریم. به بیان دیگر این دید ما است که جهان ما را می سازد. اگر زیبا بنگریم، با زیبایی ها سر و کار دارم. اگر زشت و سخت بنگریم، با زشتی ها و سختی ها سر و کارد داریم. این گونه است که اتفاق های بد برایمان مایه عبرت میشوند نه مایه افسردگی و حال بد.درست است! قرار نیست با دید خوب همه اطراف خود را خالی از هر مشکل و دغدغه ای ببینیم. دروغ شاخ داری که بعضی از کلاه برداران در فضای مجازی و حقیقی بیان می کنند و دوره های خود را به هزاران تومان می فروشند. خیر. اینگونه نیست. این که گاهی اوقات با سختی و رنج هایی دست و پنجه نرم کردن، اساس زندگی واقعی است؛ با این تفاوت که با نگاهی مثبت و واقعگرایانه می توانیم آن را با درد کمتر و نتیجه گیری صحیح از آن پشت سر گذاشت. مثلا کسی که یکی از نزدیکانش فوت کرده است. تماما درگیر است و حال خوشی ندارد و از غم فقدان یکی از عزیزانش عزا دار و ناراحت است و حتی ممکن است در مسیر سوگواری اش دچار افسردگی (منظور دوری از ادم ها و پناه بردن به گوشه ای است.) بشود. تا این حد طبیعی است ولی قدمی بعد از این موارد طبیعی نیست. کسی که نگرش مثبتی دارد می تواند این مراحل را پشت سر بگذارد. اما او از این رنج عبور می کند و با این حال قدرت بیشتری در مواجه شدن با مشکلات پیدا می کند. نتیجه های اموزنده زیادی را می تواند دریافت کند. مثلا این که انسان روزی امده و روزی از این دیار خواهد رفت و این راهی است که در پیش روی همه انسان ها است. این مسئله می تواند او را کمی متواضع کند. به دیگران توجه بیشتری داشته باشد. برای انان که انقدر که بایست وقت نمی گذاشته حال وقتش را به انان اختصاص میدهد. و هزاران عبرتی که می توان از این درد و رنج گرفت...نکته دیگری که در زندگی اهمیت زیادی دارد این است که در یک جمله «حرف مردم باد هوا است.»این مسئله نکته مهمی است که در امروزه انسان ها بیشر با ان مواجه هستند. هر چند که شاید از ملازمات دنیای مدرن این باشد که کمتر از دیگر خبر اشته باشند، اما به کار هم کار دارد. در گذشته که همسایه و اقوام از یکدیگر خبر داشند همرا هم بودند و یک دیگر را در غم و شادی همراه و همدل بودند. اما در امروزه این نوع خبر گرفتن ها کم رنگ شده و در عوض زندگی شخصی اطرافیان را جست جو می کنند. حال یا حسادت می ورزند و او را از بین می برند. یا این که خود را نا موفق می بینند و خود خوری می کنند و ان زمان خود را از بین می برند. باید متوجه تفاوت ها بود. کسی در زمینه ای استعداد دارد و کسی در زمینه ای استعداد ندارد. کسی به چیزی علاقه دارد و کسی ندارد. کسی درد و رنج بیشتری را تحمل کرده است.همه با هم تفاوت دارند و این تفاوت ها محترمند و همه باید به آن ها احترام بگذارند.نباید حواس زندگی مان را بر روی نظرات کم و زیاد دیگران قرار دهیم.وقتی انسان سرش به کار خودش باشد و از اعتماد به نفس خوبی برخوردار باشد دیگر به این حرف ها گوش نمی دهد.اگر فرد برای زندگی اش برنامه داشته باشد. هدفی داشته باشد که به سمت ان حرکت کند. دیگر به خار و خاشاکی که در کنار جاده است توجه نمی کند.حرف برای گفتن در این مورد زیاد است. حرفهایی که شاید اغلب تکرار باشند. احساس می کنم همین اندازه کافی باشد و در عوض شندین های زیاد از حد کمی عمل را جاشنی زندگی مان کنیم.ممنون که همراه بودید.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 19:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه ی آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-f2ocb8b9pk4k</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمکتاب یک عاشقانه ی آرام نوشته نادر ابراهیمی است. داستانی است عاشقانه با هزاران درس زندگی.داستان خوب آن داستانی است که علاوه بر ظاهری زیبا درون مایه ای زیبا نیز داشته باشد. بعضی درون مایه داستان را نکته ای سیاسی قرار می دهند. بعضی درس زندگی و بعضی حب به وطن. بعضی مشکلات و نارسایی های اجتماعی. هر نویسنده ای متناسب با آن رویکرد و دغدغه ای که دارد این درون مایه ها را تغییر می دهد.نادر ابراهیمی در این داستانِ عاشقانه، چاشنیی از انقلابی گری و حب به وطن و بعضی نکات سیاسی را گنجاده و با بیانی لطیف به خوانندگان تقدیم می کند. اینگونه نوشتن محاسنی دارد، یکی از آن ها این است که هر کسی به اندازه عمق اندیشه ای که بر خوردار است می تواند از آن نوشته بهره مند شود.در این داستان گیله مرد عاشق دختری آذری می شود. وی در نگاه اول عاشق و دل باخته ی اصالت و خلوص او می گردد.گیله مرد شخصیتی انقلابی و معترض دارد. او برای آزادی وطن خود مبارزه کرده است و مدت زیادی را در زندان به سر برده. دراز مدت، از دست شکنجه گران ظالم در امان نبوده اما با این وجود هم قطاران خود را به ظالمان معرفی نکرده و جان خود را به هدف و آرامان خود تقدیم کرده است. حال این مرد ریز جثه ی بزرگ منش بعد از آزادی به آغوشِ معشوق آذری خود باز می گردد.او برای شروع زندگی مشترک دچار مشکل مالی می شود و برای بر طرف کردن آن از هیچ کاری دست نمی کشد و تمام تلاش خود را می کند تا بتواند زندگی خود را تامین کند. او می گوید کار و درآمد همیشه و برای همه هست اما بعضی با تنبلی کردن و غر زدن. ناله ی نبود کار را بلند می کنند. با اینکه این چنین نیست و اگر کسی زحمت و سختی متحمل شود و از خود حرکتی نشان دهد می تواند به خواسته خود برسد. اما «هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعات ما بیشتر می شود، و تغییر می کند. هیچ قله یی آخرین قله نیست. رسیدن غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشیم؛ اما، واقعا، برویم.» ص64در سر تا سر این کتاب نکات ریز و درشتی برای بهتر زیستن است. زیستن با معشوق. زیستن با وطن. زیستن با خود.گیله مرد به دنبال این است که برنامه را برای زندگی عاشقانه اش با بانوی آذری بریزد تا دچار روز مرّگی نشوند. در این میان گیله مرد برای هر روز هفته برنامه ای بیان می کند و برای آن انعطافی قرار می دهد.او برای فرار از زندگی یک نواخت و خسته کننده، طرح هایی را به معشوق خود معرفی می کند:· بیا به جای اینکه هفته را از شنبه شروع کنیم؛ اول هفته را با یک شنبه یا دو شنبه یا پنج شنبه شروع کینم. «جمعه را، تصور کن که تمام کرده ییم. بعد به آن می رسیم. شنبه را هم. دوست ندارم که شنبه ها را روز آغاز بدانیم. شنبه، عادتِ آغاز است نه شروعی مدلّل. عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج خوستن است؛ خواستن، اوجِ اقتدارِ اراده. عادت، بازداشتِ کارکردِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.» ص97 او می گوید که رفتار کردن از روی عادت را کنار بگذاریم و به زندگی کمی تنوع ببخشیم. مثلا برای رفتن به سر کار چند راه داریم. همیشه در یک مسیر حرکت نکنیم. گاهی از مسیر طولانی تر. گاهی از مسیر کوتاه تر. گاهی از مسیر زیبا تر. و گاهی در خلوتی و گاهی در شلوغی. بگذار زندگی در تو جریان داشته باشد نه اینکه مانند آب راکدی باشی که در حوض میان حیاط زندگی حبس شده است و حتی بارانی به او نمی بارد تا تازگی به او ببخشد.· « یک روز، همسرِ پیرِ یک باستان شناس به من گفت: شوهرم را درست به این دلیل که یک باستان شناس است و دائما با اشیای قدیمی سرگرم است دوست می دارم؛ چرا که قدرِ مرا، هر قدر کهنه تر می شوم، بیشتر می داند.» ص104 زن و شوهر در ابتدای زندگی که به یک دیگر می رسند شور و شوق عجیبی دارند. حالتی که روانشناسان آن را حالت شیدایی معرفی می کنند. به گفته آنان، این حالت حدود 5 سال اول زندگی مشترک را به خود اختصاص می دهد. اما همین که کمی برای یک دیگر عادی شدند دیگر یکدیگر را در کناری می اندازند و کاری به کار هم ندارند. تنها از روی وظیفه در کنار هم زندگی می کنند. دائما به دنبال این هستند که این عادی شدن را بهبود ببخشند. اغلب با آوردن فرزند این مشکل را حل می کنند. غافل از اینکه این راه حل هم تا حدی جوابگو است و بعد دوباره این مشکل عادی شدن سر باز میکند. گیله مرد دارد تمام تلاشش را می کند تا از این حالت عادی شدن فاصله بگیرند. به معشوقه ی آذری خود می گوید بیا همیشه به یک دیگر توجه کنیم. همیشه به هم عشق بورزیم و تنها برای اوایل زندگی مان نباشد. مثلا بخشی از جوانی و کودکی خود را همیشه همراه خود داشته باشیم. به بستنی فروشی سر خیابان برویم و دو بستنی جوبی بگیریم. کنار خیابان بایستیم و به آن لیس بزنیم. معشوق آذری می گوید: همسایه ها ما را می بینند. همه ما را می شناسند و با این سن پسندیده نیست که این کار ها را انجام دهیم. اما گیله مرد می گوید که بگذار با این کارمان هم خنده ای بر لبان مردم کوچه خیابان بیاوریم. شاید نتوانیم گره ای از آنان باز کنیم اما می توانیم کمی خنده به لبانشان بیاوریم. این چه رویکرد خوبی است. چه کار هایی در زندگیمان بوده که دوست داشتیم آن را انجام دهیم اما به جهت زندان هایی که برای خودمان ساخته ایم نتوانستیم به تفریح و تفرج برویم. بیایید در کنار ملاحظات آدم بزرگ ها کمی کودک باشیم. و خیلی از اوقات این کودکی کردن است که به دادممان می رسد.· بانوی آذری! « این عشق نیست که نرم نرمک عقب می نشیند؛ این بیکارگی ست که پیوسته هجوم می آورد: بیکارگی، کاهلی، بی قیدی، خستگی، بهانه جویی، کهنگی، وقت کشی، وادادگی، نق زدن، به هم ریختن، بی اعتنا شدن، به شکلی جبران نا پذیر تخریب کردن و به صورتی خوف آور به عادتِ زیستن تسلیم شدن.» ص133· «یک روز، به خود دشنام خواهند داد. رکیک ترین دشنام های عالم را. یک روز، خواهد دید که از وطن و مردمِ وطن می توان گریخت؛ اما از چنگِ گندیدگی روح خویش، گریختن ممکن نیست. یک روز، در غربت، به زارزدن خواهد افتاد؛ به ندامتی زارزنان.» ص148· زن و شوهری وقتی با یک دیگر زندگی می کنند طبیعی است که گاهی اوقات با یک دیگر مرافعه ای داشته باشند. این واقعیت زندگی است. من نمی دانم آنان که می گویند: ما تا به حال، در زندگی مان هیچ مرافعه ای نداشتیم، چطور با یک دیگر زندگی کرده اند. « دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پَر نشود.» ص166· ...اگر بخواهم این برنامه را آن طور که حقش است، بیان کنم، باید کتاب را برای شما بنویسم. و چه بهتر است که شما نیز به خواندن این اثر فاخر ترغیب شوید.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 02:02:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ggl5sr47azzp</link>
                <description>به نام خدابیایید امروز درباره کتاب فلسفه تنهایی صحبت کنیم.مدت ها بود که میخواستم این کتاب رو بخونم. اما هر بار که قصدش رو کردم کار دیگه ای سر و کله اش پیدا شد و اجازه نداد به خوندن این کتاب مشغول بشم. مدت ها بود که در کتاب خونه ام خاک می خورد. هر روز چند بار بهش نگاه می کردم و بهش می گفتم «بالاخره میام میخونمت. نگران نباش!»بالاخره نوبت رسید به این کتاب بسیار زیبا.این کتاب جلد اول از مجموعه دوم هنر و تجربه زندگی است. مجموعه ای که تمام تلاشش رو انجام داده تا بتونه فلسفه رو وارد زندگیمون کنه. بله فلسفه. علمی که اکثر مردم با اون بیگانه اند. شاید بیگانه بودن برای این باشه که تصوری اشتباه از این علم دارند. البته این تصور اشتباه بیشتر بخاطر عدم بیان درست فیلسوف ها از فلسفه است. مردمِ معمولی و حتی بعضی از دانشمندان فکر می کنند، فلسفه علمی است که تنها باید با الفاظ سنگین و سخت بیان شوند و اینکه کسی حرف هایشان را متوجه نشوند، اصل نوشته هایشان قرار داده اند. اما غافل از اینکه تا زمانی که علمی در زندگی افراد تاثیری نداشته باشد، نمودی در خارج نخواهد داشت و تنها کاغذ هایی سیاه و کتاب هایی سنگین هستند که در کتاب خانه ها و کتاب فروشی ها سنگینی می کنند و خاک می خورند.اما این مجموعه، فلسفه را برای استفاده در زندگی جمع آوری کرده است. محتوای فلسفی را با بیانی ساده و استفاده از پژوهش های جامعه شناسی و روانشناسی ارائه داده است.مسائل این کتاب حول چهار محور در چرخشند. مفهوم تنهایی، تنهایی و احساسات، تنهایی، دوستی و عشق، تنهایی و انزوا و تنهایی و خلوت گزینی.در ابتدا به معنای فلسفی تنهایی می پردازد. در میان تعاریفی که از تنهایی شده است، این تعریف نکته ی اشتراک بین همه تعاریف است: «حس درد یا اندوه از جدا یا تنها ماندن و احساس عدم نزیکی به دیگران.»در این تعریف تنهایی یک حس و احساس معنا شده است. اما بعضی تنهایی را نه فقط یک حس درونی بلکه یک درد و رنج بیرونی و فیزیکی نیز می دانند. به نحوی این بیان نیز صحیح است. این واکنش های بیرونی نیز  می توانند نمودی از همان احساس درونی باشد. در هر صورت هر دو در راستای یکدیگرند. تنهایی نه فقط یک حس درونی صفر است که مثلا با بودن در میان جمع از بین برود و نه تنهایی، احساس جسمی است که با خوردن مسکن از بین رود. احساسات درونی انسان به تناسب شدت و ضعفشان در بیرون و جسم انسان نیز نمود پیدا می کنند و انحصاری دراحساس تنهایی ندارند. چرا که این جسم، نمایشگاه درون انسان است.تعریف تنهایی گذشت. اما احساس تنهایی چگونه است؟« اگر بخواهیم نوعا بگوییم، افرادی هستند که همه ی اوقاتشان را در «تنهایی» به سر می برند بی آنکه احساس «تنهایی» کنند و از آن رنج ببرند، دیگرانی هستند که سخت احساس «تنهایی» می کنند هر چند اکثر اوقات در احاطه ی دوستان و خویشان هستند.»ص24تنهایی به این معنا نیست که در گوشه ای افتاده باشیم و هیچ کس در اطرافان نباشد. با هیچ کس رفت و آمدی نداشته باشیم و گوشه ای غم باد گرفته باشیم. تنهایی ممکن است در زمانی که در میان جمعِ دوستان و اقوام نشسته ایم و می گوییم و می خندیم به سراغمان بیاید. من این طور برداشت می کنم، ما در چنین مواقعی تنهای بود یک نفر هستیم که نیست. اوست که اگر باشد حال ما را از تنها بودن نجات میدهد. اما این هم درست نیست. ما تنهای بودن یک نفر هستیم و از بیرون احساس می کنیم با بودن شخص مورد نظر یا کسی که از او مشخصاتی سراغ داریم، اما هنوز او را نیافتیم، تنهایی مان از بین می رود؛ اما تنهایی در وجود انسان خانه کرده است. انسان تنها افریده شده و تنها نیز از دنیا خواهد رفت.وقتی می خواهیم ببینیم کسی تنهاست یا نه، بایست به ارتباطات اجتماعی او نگاه کنیم. باید ببینیم ارتباطات اجتماعی او هدفمند و معنا دار است یا نه؟! ایا فرد به بر قراری ارتباط مایل است یا نه؟!«تنهایی پدیده ای ذهنی است. ما وقتی احساس تنهایی می کنیم که روابط رضایت بخشی با دیگران نداریم، حال چه به این دلیل که روابطمان اندک است چه به این دلیل که روابط فعلی مان عاری از نزدیکی مطلوبمان است.» ص26اغلب افراد اینگونه اند که در ارتباطات اجتماعیشان به نیاز هایشان آنطور که باید پاسخ داده نمی شود و این عاملی بر گوشه گیری و احساس تنهایی کردنشان می شود.بروز احساس تنهایی در هر کسی به شکل و شمایل مخصوصِ خود اوست. گاهی این احساس تنهایی را با ارتباط های بیشتر نشان می دهند. چرا که ترس از تنهایی و تنها ماندن و نبودن با کسی که بتواند با او صمیمی و گرم باشد او را به این طرف سوق می دهد که تعداد افرادی که با آنها ارتباط دارد را تا می تواند بیشتر کند. ان قدر این تعداد را بالا می برند که دیگر خودشان و احساس تنهایی را فراموش می کنند. هر روز بیشتر و بیشتر در ارتباطاتش غرق می شود. هر روز هم به احساس تنهایی اش افزوده می شد و فقط بعد از مدتی تنهایی را فراموش کرده و احساس درد و رنج را با خود حمل میکند. در احساس تنهایی باید عمیق شد و پاسخی در خور برای او دست و پا کرد. این احساس ترس تنهایی میتواند نمود دیگری نیز داشته باشد، «ترس دقیقا مانع از آن چیزی میشود که میتواند رفع کننده ی تنهایی آنها باشد: تماس انسانی.»ص 54 ترس از ارتباط اجتماعی باعث می شود فرد خود را از اجتماع جدا کند. ترس اجازه نتیجه گیری درست را به فرد نمی دهد. او نمی تواند برداشت های صحیحی از رفتار اطرافیان داشته باشد. و ترس از پذیرفته نشدن، پذیرفته نشدن را ارتقاء می دهد.در اینجا دو نمود از احساس ترس را بیان کردیم. یکی موجب ارتباط بیشتر فرد و دیگری موجب گوشه گیری و انزوای فرد می شود. این تفاوت بستگی به افراد دارد. در هر کسی ممکن است به شکل خاصی نشان داده شود.اشکال تنهاییتنهایی می تواند از جنبه های مختلف به شکل های متفاتی تقسیم شوند. اما می خواهم در این بخش تنهایی را به سه بخشِ مزمن، موقعیتی و گذرا تقسیم کنم.«تنهایی مزمن، به تنهایی گویند که در آن فردِ گرفتارِ تنهایی از اینکه روابط کافی با دیگران ندارد دائما رنج میبرد. تنهایی موقعیتی بر اساس تغییر های در زندگی پدید می آید، نظیر مرگ یکی از دوستان نزدیک یا یکی از اعضای خانواده، یا زمانی که رابطه ای عاشقانه پایان می گیرد، یا بچه های شخص از نزدش می روند و از قبیل. تنهایی گذرا هر لحظه می تواند سراغمان بیاید، چه زمانی که در یک مهمانی شلوغ هستیم چه وقتی در خانه تنهاییم.» ص 33هر کدام از این شکل های تنهایی مربوط به عواملی می شود. در تنهایی مزمن ما باید عوامل آن را در درونمان جست و جو کنیم. در تنهایی موقعیتی باید در بیرون به دنبال آن باشیم. تشخیص عوامل تنهایی، کاری بس دشوار است؛ چرا که تنهایی پدیده ای نسبی است. این تقسیم بندی ما غالبی است. هیچگاه نمی توان صد در صد در این مورد سخن گفت. گاهی ممکن است احساس تنهایی مزمن را داریم اما عاملی در بیرون باشد و آن را شدت می بخشد و ما بایست علاوه بر عوامل درونیمان که راست و ریست می کنیم آن عامل بیرونی را نیز رو به راه کنیم. در یک کلام، هیچ انحصاری در کار نیست.کسی که دچار تنهایی مزمن است از رابطه شخصی شان توقعاتی بالا دارند. آنان دچار کمال طلبی اجتماعی شده اند. مثلا فردی را می شناسم که روابط اجتماعی متعددی دارد و خیلی راحت می تواند با افراد ارتباط بگیرد، اما هنوز احساس تنهایی می کند و ترس از تنها شدن دائما او را عذاب می دهد. چنین فردی نه برای اینکه ارتباط صمیمی و مناسبی نداشته بلکه برای اینکه ارتباط متعددی داشته دچار کمال گرایی شده است. دیگر ارتباط هایی که دارد به نیاز های او پاسخ نمی دهند و حتی ممکن است با دوستان اطرافش فاصله بگیرد و برای خود تنهایی ایجاد کند.تنهایی و احساساتدر واقع ما همیشه از احساساتمان با خبر نیستیم. ما احساساتی که در آن احساس شرم کنیم از دیگران پنهان می کنیم. ما عملیات پنهان کردان را خیلی خوب میتوانیم انجام دهیم تا آن جایی که احساسات را از خودمان هم پنهان می کنیم. ریشه ی این پنهان کردن در شرم آور بودن آن است. ما شرمنده می شویم که دیگران متوجه شوند ما نمی توانیم ارتباطات خوب و مفیدی داشته باشیم و احساس عقب ماندگی به ما دست می دهد و برای اینکه احساس شرم را در خود نداشته باشیم و کسی از آن باخبر نشود، بخوبی از آن فرار می کنیم. این فرار کردن به جایی می رسد که دچار اندوه و رنج می شویم و در تنهایی به نوعی افسردگی دچار می شویم. چرا که دلیل اندوه و رنجمان را فراموش کرده ایم و وقتی آن را فراموش کرده باشیم نمیتوانیم به حل کردن آن بپردازیم و این باعث می شود در آن اندوه غرق شویم. راه حل همه ی این ها در پذیرفتن خود است. ما باید خصلت های خوب و بد خود را بپذیرم. خوبی ها را بپذیریم تا انرژی و انگیزه ای باشد برای ادامه دادن و بدی خود را بپذیرم تا بهتر بتوانیم آن را اصلاح کنیم. ما تا نپذیریم که انسانی هستیم که احساس تنهایی می کنیم و از روابط اجتماعی اش راضی نیست نمی تواند ارتباطی برقرار کند و این غم و اندوه او را رها کند.انسان ها در احساس تنهای شدت و ضعف دارند. بعضی کمتر و بعضی بیشتر از تنهایی رنج می برند. سبب این شدت و ضعف نیر شرایط عاطفی آنان است. «افرادی که احساس تنهایی می کنند گرایش بیشتری به ارزیابی منفی تر پدیده های بین-شخصی شان در قیاس با افراد غیر تنها دارند.»ص 76 افرادی که احساس تنهایی می کنند، ممکن است عامدانه نباشد اما می تواند در آن تأثیرات بسیاری بگذارند. ما همان قدر که نسبت به رفتارمان مسؤل هستیم، نسبت به احساساتمان نیز مسؤل هستیم. «احساسات فقط به ما دست نمی دهند بلکه هر کس میتواند در درون خودش با احساتش سرو و کله بزند.»ص 58 این ما هستیم که «احساساتمان را پرورش میدهیم و در نتیجه عاداتی احساسی و عاطفی در ما شکل می گیرد و پرورش می یابد.» « همه ی انواع و اقسام احساسات ما مستمرا در معرض ترتیب و تنظیمی هستند که ما به آنها می دهیم.»ص59چه کسانی احساس تنهایی می کنند؟همه انسان ها بدون در نظر گرفتن جنسیت و سن و موقعیت اجتماعی، تنهایی را احساس می کنند. گاهی این احساس را به خوبی می فهمند و درک می کنند. گاهی آن را احساس می کنند اما نام او را نمی دانند: مانند کودکان. در بعضی افراد کمتر و در بعضی بیشتر است.«افراد تنها نسبت به افراد غیر تنها، شکاف عمیق تری میان آنچه هستند و آنچه می خواهد باشند، وجود دارند.»ص 76 « افراد تنها در گفتگو ها بیشتر راجع به خودشان حرف میزنند و کمتر سوال می کنند ... دشوارتر می توان به دل آنها راه برد و آنها را شناخت. در ضمن آنها خود محور تر از دیگران هستند. در عین حال این افرادِ خودشیفته بسیار وابسطه ی نگاه دیگران هستند.»ص 77افراد تنها خود را متفاوت از دیگران تصور می کنند. این تصور باعث می شوند در توهم اینکه (کسی آن ها را نمی فهمد) فرو روند. کسی آنان را نمی تواند درک کند. کسی حال آن ها را متوجه نمی شود. و آنان دیگر کسی را نمی توانند پیدا کنند تا درد دل هایشان را به او بگویند. این باعث می شود هر روز تنها و تنها تر بشود. احساس تنهایی فشار بیشتری به آنها می آورد و در نهایت در انزوا خود با افسردگی زندگی می کنند.افرادی که در زندگی شان کسی را ندارند که به او اعتماد کنند، تنهایی بیشتری آنها را عذاب خواهد داد. «بی اعتمادی مانع از این می شود که از خودمان بیرون بیاییم. وقتی درها را به روی دیگران می بندیم در واقع خودمان را درون خودمان محبوس می کنیم، و آنچه به احتمال زیاد در آن درون منتظر ماست تنهایی است.»ص96تنهایی، دوستی و عشق«ما همه محکوم به نوعی از تنهایی در طول زندگی هایمان هستیم، اما آدم های تنها می توانند آدم های تنهای دیگری را بیابند -و بدین ترتیب این تنهایان دیگر خیلی هم تنها نمی مانند.»ص 126ما همه در طول زیستنمان احساس تنهایی را با خود داریم. کاری که می توانیم برای احساس تنهایی مان انجام دهیم این است که با برقراری ارتباط با دیگران این احساس را تاجایی که می شود کاهش دهیم.انسان زمانی که با کسی دوست می شود، بخشی از خود را با او به اشتراک می گذارد. بخشی از تنهایی خود را با او به اشتراک می گذارد و کمتر این احساس به او دست خواهد داد. اما هنوز این احساس را در زندگی خود خواهد داشت. همین انسان زمانی که عاشق کسی بشود و با او ارتباط عاشقانه بر قرار کند بیشتر در او جذب میشود و کمتر احساس تنهایی خواهد داشت. «عشق حتی بیش از دوستی این اقتضا را دارد که افراد هویتاشان را در هم بیامیزند.» «دوستان بخشی از وجودِ شما را طلب می کنند؛ عشقِ شما همه ی وجودِ شما همه ی وجودتان را طلب می کند.»ص 108تنهایی خوب و بدتنهایی مفهومی است که هم جنبه ی خوب دارد و هم جنبه بد. خوب و بد بودن به این بستگی دارد که چگونه به مقوله تنهایی نگاه کنیم. نگرش خوب ان است که ما از تنهایی و تنها بود برایشناختن بهتر خودمان استفاده کنیم. هوای خودمان را داشته باشیم. کمی با خودمان وقت بگذرانیم و دائما در جمع و با دیگران نباشیم. اینکه دائما با افراد متعددی ارتباط داشته باشیم و از این جمع به جمع دیگری برویم باعث می شود، بعد از مدتی احساس بیگانگی با خود کنیم. ما با ارتباطمان با هر فرد بخشی از وجودمان را به آن ها اختصاص می دهیم و بخشی از افکارمان را متعلق به آن ها می کنیم. هرچه این دل مشغولی ها بیشتر و بیشتر باشد، به همان تناسب ما از خودمان دور می شویم. آن زمان است که حالمان خراب می شود و غالبا توجه ای به این مسئله هم نداریم. من معتقدم هر فردی نیاز دارد زمانی در شبانه روز یا در هفته داشته باشد تا با خود تنها و به خودش فکر کند.در دلِ این تنهایی پسندیده، تنهایی ناپسند رشد می کند. اگر ما در خلوت گزینی پسندیده زیاده روی داشته باشیم، موجب می شود به انزوای ناپسند برسیم. این دو نوع تنهایی دو روی یک سکه اند و باید مواظب آنها بود. انسان ها موجوداتی اجتماعی هستند و بیشتر نیاز های آنان با اجتماع است که پاسخ داده می شود. انسانی که از ارتباط اجتماعی برخوردار نباشد از جهت هویت شخصی و اجتماعی رشد صحیحی نخواهد داشت.بیایید با خودمان دوستانی صمیمی باشیم. درباره همه ی اتفاقاتی که هر روزه برایمان رخ میدهد حرف بزنیم. درد و دل کنیم. از ناراحتی هایمان بگوییم و از شادی هایمان از دلتنگی ها و بی حوصلگی ها. حواسمان بیشتر به خودمان باشد تا هم حال خودمان و حال اطرافیانمان را بهتر کنیم...</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 00:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-luab1mjpoq0d</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمداستان کوتاه «اسم نیست»، داستانی از مجموعه داستان های کتاب «بنی آدم» اثر «محمود دولت آبادی» است. به مصاحبه ای که با نویسنده شده است؛ اذعان داشته که در پی نوشتن این مجموعه داستان، خود را در هیچ محدودیتی قرار نداده است و هر آنچه که در ذهنشان می جوشیده بر روی کاغذ می نوشتند. به همین جهت این اثر از جهاتی مبهم است و مانند دیگر داستان ها نیست که به محض خواندن آن تمام مطالب به ذهن بیاید، و نیاز به قدری تأمّل دارد.به جهت این ابهامات که شامل اشخاص و سرانجام آنها و انتهای داستان می شود؛ این انگیزه را در بنده ایجاد کرد تا چند خطی درباره یکی از داستان ها این کتاب بنویسم و تقدیم به نگاه شما عزیزان کنم.برای توضیح بهتر کتاب ناچار بودم تا مروری بر داستان داشته باشم؛ اما به این معنا نیست که این نوشته قرار است تنی به تنه ی این نوشته عمیق و نویسنده بی نظیری همچون استاد دولت آبادی بزند و صرفا خط خطی های ذهن شلوغ ماست.اما داستان:داستان از آنجایی شروع میشود که...« 4 نفرند. در زیر زمین خانه ای قدیمی مخفی شده اند. زیر زمینی که جا ماده ای از دوران بی لوله ای خانه هاست، و آب ها همگی به یک آب انبار هدایت می شده و از آنجا به مصرف اهالی خانه می رسیده. همان قدر نمور و همان قدر خنک.همه مواظبند که حرکات حساب شده ای انجام دهند تا کسانی که در آن طرف حیاط به جست و جوی آنان هستند از حضورشان بویی نبرند. همه ساکتند. و تنها در سکوتی معنا دارد با یکدیگر گفته گو می کنند.منتظرند. منتظر ماشینی که قرار است برای آنان بفرستند تا آنان را به آن مقصدی که می خواهند برسانند. بالاخره انتظار به سر میرسد. راننده می آید. بوق رمز داری را به صدا در می آورد. این جاست که یکی از آنها با صبری که تمام شده به سمت در خروجی می رود. همین جا ست که دیگری دست او را می گیرد و به او یاد آوری می کند که قرارشان این بوده که هر کدام تا 10 بشمارند و بعد از خانه خارج شوند.همه به نوبت از خانه خارج می شود. ماشین جیپی است که در آن سر کوچه پارک است. نه آنقدر نزدیک و نه آنقدر دور. جیپ راننده ای ندارد. یکی از آنان که نامش سراج است پشت فرمان مینشیند. حرکت می کنند. هنوز تنها حرف هایی که به یک دیگر می زنند در ذهن هایشان گفته میشود.در میانه ی داستان است که اشاره می شود که آنان زندانی بودند. یکی یا شاید همه آنان حکم ابد خورده اند و در یک مرخصی دست به فرار می زنند؛ چرا که دیگر توانایی آن را ندارند در آن فضا برگردند. فضایی که هر کسی را به جرمش می شناسند و همه متناسب با جرمشان رفتار میکنند.با گذر داستان بالاخره به جایی می رسند که باید از شر جیپ خلاص شوند و آن را به ته دره ای می اندازند. و باید به بالای تپه ای که در مقابلشان است، بروند. چندی نمی گذرد که دو تن از آنان به سرعت مسیر را طی می کنند وتپه را پشت سر می گذارد. این جاست که سراج می ماند با یکی دیگر از همسفرانش. اینجاست که متوجه می شود همسفرش دارد مسخ می شود.آری! دارد تبدیل به حیوان می شود. همسفر از سراج قول میگیرد که او را تا سر تپه همراهی کند و در آن زمانی که زمانش است او را راحت کند. در نهایت این مسخ شدن است که از داستان باقی می ماند.شاید نکته داستان به همین مسخ شدن باشد. در شیوه های زندگیمان باشد که هر طور زندگی بکنیم به همان شکل مسخ می شویم حال شاید خودمان متوجه نشویم. اما اگر قدری دقت کنیم و وقتی به خود      اختصاص بدهیم ودرباره میل هایمان و ارزشها و اهدافان فکر کنیم؛ متوجه می شویم که بیشتر شبیه چه حیوانی شده ایم. اشاره به این دارد که همه سعی و تلاشمان را داشته باشیم تا در مسیر زندگی همچنان آدم بمانیم. این آدم ماندن است که سخت است. زندگی کردن و حیات خشک و خالی داشتن که ارزشی ندارد.در میانه داستان هم اشاره ای به محیط زندان داشتیم. ممکن است که منظور دنیای زندگی ماست. دنیایی که زندان تن و روحمان شده و ما را در خود اسیر کرده. هر طور که او بخواهد ما را مجبور به زندگی می کند. این مجبور کردن برای آنهایی است که مسخ شده اند؛ اما آنهایی که هنوز دارند تلاش می کنند تا آدم بمانند یا به خوی انسانی خود بازگردند. خود را آزاد می کنند و آزادانه زندگی می کنند. آزاد بودن و آزادانه زندگی کردن خیلی مهم است. مانند نفسی ست برای تن.این بود انچه در ابتدا به شما وعده اش را داده بودم. امیدوارم دوست داشته باشید.ممنونم که همراه بودید...فوق العاده خوشحال می شم با نظراتتون، برای برداشت بهتری از این داستان کمک کنید.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 16:05:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbalaghi379/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ixetxz4svqtq</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمکتاب شهید عشق رمانی تاریخی که بر اساس واقعیت نوشته شده. این کتاب نوشته نویسنده ترکی، احمد تورگوت است. وی با وجود اینکه شافعی مذهب است، عباراتی را در کنار هم به معرفی و مدح معصومین قرار میدهد که خیال می کنی یک شیعه دوازده امامی خالق آن عبارات است. که خود جای تعجب دارد که چگونه با این معلومات شیعه نشده است!!!اما داستان این کتاب بیشتر گزارشات تاریخی واقعه شهادت سومین امام شیعیان، امام حسین علیه السلام است. ماجرا از مدینه آغاز می شود و بعد سفر حضرت به مکه و بعد هم حرکت ایشان به سمت کوفه است.اگر بخواهیم کتاب را یک مجموعه ببینیم: کتابی است که با استفاده از آیات قرآن کریم و اشاره به سرگذشت دیگر انبیاء، نقطه سرآغازی برای معرفی دین مبین اسلام می شود. اما خوب، این سبک نوشته ها نیز خالی از اشکال نیستند. از انجایی که بیان این ایات از جانب ابی عبد الله علیه السلام است، و ایشان به شرح و بیان انها می پردازند؛ ولی در حقیقت چنین مستنداتی از تاریخ نداریم، و بیشتر ایات به تناسب و بیان خود نویسنده است که حقیقتا تسلط ایشان را می رساند.از جهت تاریخی نیز مشکلاتی دارد:به عنوان مثال، امام چهارم که فرزند ارشد امام حسین علیه السلام، علی اکبر و ملقب به سجاد بودند را علی اوسط معرفی می کنند و علی اکبر در کربلا به شهادت می رسد. در واقع ان علی اوسط است که در کربلا به شهادت می رسد.این کتاب با انکه از محتوای بسیار غنی برخوردار است اما از تصویر سازی و سیر داستانی خوب کم بهره است. توصیفات نویسنده نمی تواند شما را در زمان و مکان و حال و هوای داستان غرق کند. و در خواندن نیز یک آن متوجه حلقه هایی می شوید که افتاده اند. اساسا یه رمان خوب باید چنان ما را در داستان و ماجراهای خودش غرق کند که ما بتوانیم آن را زندگی کنیم. البته نمی توان تمثیل و تشبیه های بی نظیر آقای تورگوت را نا دیده گرفت: مثلا آن جایی که آب را بر قافله سید الشهدا علیه السلام بسته بودند و ابی نبود که بتوانند وضو بگیرند؛ لذا همگی اهالی شروع به تیمم کردند. و آنکه در نهایت سرانجام این عاشقان دل باخته که دنیا و همه ی وابستگی آن را به گوشه ای انداخته اند و برای باقی ماندن اسلام صحرای خاکستری را به خون خود رنگین کردند. حال ببینید چه زیبا بیان می شود: &quot;رنگ تزکیه از آبی به خاکستری و از آن نیز به سرخی تبدیل می شود.&quot; ص435جملاتی نیز از کتاب انتخاب کرده ام که خدمتتون تقدیم میکنم:چراغ تا چیز هایی که در      اطرافش است را نسوزاند، نمی تواند نور خود را تا دور دست ها برساند. ص315حسین علیه السلام بنده ی      کسی است که هم جمیل و هم جلیل است. صاحب چیزی است که سعی کنندگان بین صفا و      مروه در جست و جویش هستند. او دنبال تجلی های همان خداوندی است که به جای      اسماعیل علیه السلام از آسمان قربانی فرستاد، ولی مانع از دو نیم شدن زکریا      علیه السلام نشد. ص324(فرمایش حضرت سید الشهدا      علیه السلام به عمر بن سعد:) فراموش نکن! نفس می طلبند، عقل بهانه و دلیل می      تراشد، وجدان هم پاک و تطهیر میکند، ولی تو اگر چه فرار هم بکنی، خداوند حساب      اعمالت را می رسد. وقتی آن روز می آید، خواستار شفاعت جدّم رسول خدا صلی الله      علیه و آله خواهی شد. پس با دست های خود، خودت را به آتش هلاکت      نینداز. ص355به همین اندازه بسنده می کنیم. در اخر هم یک جمله عرض کنم. با تمام این مواردی که در موردش صحبت کردیم، این کتاب را باید با جان و دل خواند و در بند بند آن تفکر کرد.</description>
                <category>amir balaghi</category>
                <author>amir balaghi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 23:31:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>