<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های واج‌نوشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirbookian</link>
        <description>آغاز به کار از ۸ تیر ۱۴۰۱ اینجا، حداقل چیزی که یاد می‌گیرید این است که متن درست و بی‌غلط می‌خوانید و ناخودآگاه آموزش خواهید دید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:26:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2578665/avatar/pH2CET.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>واج‌نوشت</title>
            <link>https://virgool.io/@amirbookian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی‌نامۀ سید امیر سبحانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-zpeqcjginog0</link>
                <description>‏ ✍سید امیرِ سبحانی📝 معرفی‌نامه‏ــــــــــــــــــــــــــــــــــــاواسط دهۀ هفتاد شمسی است. یعنی دقیقاً چه زمانی؟ سال ۱۳۷۶. دقیق دقیق در هفت‌سالگی که کلاس‌اولی‌های هم‌سن رخت مدرسه می‌پوشند. «دبستان تندگویان» است. مدرسه در انتهای شهرک و در برابر زمینی خاکی است که مکافات دارد به آنجا رفتن در فصل پاییز و زمستان. قطره‌های باران و برف که از هفت‌خان آسمان سقوط می‌کند و به زمین که می‌رسد و جاگیر می‌شود، اندک‌اندک زمین را به‌گونه‌ای گل‌وشل می‌کند که چکمه‌های رنگارنگ و بچگانه فرومی‌روند در زمین باران‌‌نوشیده. سخت‌تر مکافات آن است که هنگامی که می‌خواهند چکمه را از حصار گل بیرون بکشند، چکمه در گل باقی می‌ماند و پایشان است که درمی‌آید و کف پا است که می‌نشیند بر گل. اکنون باید چه کنند؟ چاره‌ای ندارند. در دوره‌ای زندگی نمی‌کنند که پدرومادرهایشان راننده استخدام کنند تا بچه‌ها را بی‌دردسر به مدرسه ببرد. دورۀ او و هم‌نسل‌هایش دورۀ ناز و نعمت نیست. پدرومادرها رخت‌های کهنۀ فرزندان ارشد را به تن بچه‌های کوچک‌تر می‌کنند تا از پسِ هزینه‌های زندگی برآیند.‌‏او گلگی نمی‌کند؛ چون آن شرایط فقط مخصوص او نیست و دیگر بچه‌مدرسه‌ای‌ها هم پابرهنه می‌رسند به نزد سرایدار. سرایدار هم دل‌بخواهی برخی را می‌نوازد به محبت، و برخی دیگر را، بنابه کدورت شخصی یا بی دلیل خوش نیامدن از برخی از دانش‌آموزان، گوش می‌کشد و پسی‌ای می‌زند و هرّی‌گویان راهی‌شان می‌کند به حیاط مدرسه تا صف ببندند.‌‏سال اول تحصیل برایش زهرمار است، هندوانۀ ابوجهل است. شنیده که دسته‌گل‌های محمدی قطارقطار به مدرسه می‌روند و مهر می‌گیرند و طالب علم می‌شوند. او جز وحشت و ترس، چیزی به یاد ندارد. آیا دلیلش شیوۀ آموزشِ آموزش‌وپرورش است؟ یا آنکه روابط خانوادگی است که تمرکز را از او ربوده؟ اگر برفرض اتمسفرِ خانه و روابط خانوادگی مؤثر باشد در بی‌تمرکزی و درس‌نیاموزی، نخستین به‌اصطلاح آموزگارش است که نقشی چشمگیر دارد در تشدید آن اوضاع.‏مردی ترکه‌ای، سیاه‌چرده، مومشکی و لَخت، اخمو، لب‌سیاه، «بوی سیگارِ تازه دودکرده»ده می‌آید به کلاس اول … .‏ـ‌ الف، به، په، ته…یکی از دانش‌آموزان:‏ـ‌ آقا معلم، چی گفتی؟ یواش‌تر…‏ـ ببند دهن‌و. نپر تو حرفم. گوش بده. نک‌ونال نکنین. نبینم کسی می‌پره تو حرفم آ.‏هنگامۀ خشم و بددهانی را همان نخستین روزهای سال تحصیلی است که از معلم تجربه می‌کند، معلمی که معرفی شده به جانشینی پیغمبر؛ چراکه بارها از تلویزیون و از دهان نزدیکانش می‌شنود که یکی از خصوصیات انبیا معلمی‌شان بود یا به عبارت دیگر، معلم بودن شغل انبیا بود. با رفتاری که از معلم سر می‌زند، از همان نخست، چرایی‌ها در ذهنش شکل می‌گیرد، اما پاسخی نمی‌یابد و تنها، ردپای حقیرشدگی در وجودش‌ ریشه می‌دواند.و او در ادامۀ دیکتۀ معلم می‌نویسد «الف، به، په، طه…».‏ـ این چیه نوشتی، خنگول؟! مگه چِشِت به تخته نبود؟! چرا زل زدی به من؟!‏ـ‌ دیدم، آقاولی، دیدم. خب شما گفتی «الف، به، په…»‏ـ‌ وااای! چرا نمی‌فهمی؟! چرا دقت نمی‌کنی؟! وقتی می‌گم «الف»، یعنی بنویس «ا». وقتی می‌گم «به»، یعنی بنویس «ب». وقتی می‌گم «الف ممدود»، یعنی بنویس «آ». … حسین، دفتر تو رو ببینم!دفترک حسین را از نظر می‌گذراند. عصبی‌تر می‌شود و رو می‌کند به مهدی.‏ـ تو هم که اشتب نوشتی! تو، تو، تو! برید توی حیاط و دم آبخوری. دستاتون‌و پنج دیقه بیگیرین زیر آب و برگردین تو کلاس. بجنبین بینم! یالّایالّا!بازمی‌گردند، ترسان و لرزان‌. شستشان خبردار می‌شود که تلخی‌ای در راه است. مهدی با نوک استخوانِ مفصلِ اینترفالانژیال برگزیمال دو مرتبۀ ممتد می‌زند به در: تِق‌تِق.در باز می‌شود. راهی می‌شوند به سکوی پرتاب؛ سکویی که قرار است پروازدهِ صدای هر سه دانش‌آموز باشد به بیرون از پنجره‌ها، به بیرون از درِ کلاس و به درون راهروها تا درس عبرتی بشوند برای آن‌هایی که هنوز در تیررس آقاولی قرار نگرفته‌اند. میخ را باید همین آغاز کار بکوبد تا یک سالِ تحصیلی بی‌دردسر را سپری کند. او از کیفِ سامسونت سیاهش شلنگی کلفت و توپر از قُوّه‌های یک‌ونیم‌ولتیِ سایزبزرگ می‌کشد بیرون و درحالی‌که رو می‌کند به سه دانش‌آموز و حالت ابروهایش را به هشتی تغییر می‌دهد، نرمک ضرباتی چند می‌زند بر کف دست چپِ خود، به نشانۀ «حسابتون‌و همین الآن می‌ذارم کف دستتون».ـ‌ بیگیرد بالا.دانش‌آموزان دست‌هایشان را از موازات تن جدا می‌کنند، ولی نه آن‌چنان بالا گیرند در تقاطع سینه‌هایشان، بلکه چهل‌وپنج‌درجه؛ گویی نیزه‌ای با زاویۀ چهل‌وپنج‌درجه فرورود به سینه و قلبشان. نخستین سوزها و دردها و اشک‌ها و ناله‌ها و فحش‌های آبدار در مکانی که مقدس معرفی شده.و این مزیدِ علت می‌شود که او، اوی حادثه، انجام دادنِ تکالیف پیک شادی در شب عید را به هم‌شیره‌هایش بسپارد و آن‌ها نیز جور برادر کوچکشان را می‌کشند و ته‌تغاری خانواده با نمرۀ ۹ درس املا را رفوزه می‌شود و شمع دوست‌داری ادبیات، برای سال‌ها، در وجودش خاموش می‌ماند. این شمع، خاموش و دست‌ناخورده باقی می‌ماند. به سال اول دبیرستان، شمع منطق و ریاضیات و الکتریسیته در وجودش روشن می‌گردد. فرمول‌ها می‌بیند. یک‌خم دوخم هرچه معادلۀ ریاضی و فیزیک را می‌گیرد و خاک می‌کند. از قهرمانان رشتۀ ریاضی و فیزیک می‌شود؛ رتبه‌اولی نمی‌شود، اما دومی یا سومی می‌شود. برترین امتیاز درسی‌اش را در بخش الکتریسیتۀ درس فیزیک کسب می‌کند. همین امتیاز مشوقش می‌شود تا پس از کنکور سراسری و در مرحلۀ انتخاب رشته، هفتکِ گزینۀ «برق مخابرات» را بزند و در دانشگاهی از شهرهای مرکزیِ مملکت پذیرفته بشود.‌‏در سال سوم دبیرستان، سروکارش می‌افتد به کتاب‌خوانی. با خانواده‌ای همسایه می‌شود که سنندجی و پیروِ مکتب کمونیسم‌اند. آن‌ها به باورش،‌ خانواده‌ای خردمند و بی‌پیرایه و ساده‌زیست‌اند. عمیقاً و قویاً در دایرۀ تأثیرپذیری از آن خانواده قرار می‌گیرد. به کتاب‌خانه‌شان راه پیدا می‌کند و نخستین کتابی که از آنجا برمی‌دارد کتابی است دربارۀ ویلهلم فریدریش نیچه. از آن کتاب، تنها و تنها، مقدمه را درک می‌کند؛ سخنان نیچه فراتر از درک و جهان‌بینی‌اش است، اما همین کتابْ بذر کتاب‌خوانی را در سرش می‌پاشد. خورۀ کتاب می‌شود و با جماعت کتاب‌خوان بُر می‌خورد. با همان‌ها دربارۀ مسائل سیاسیِ روز هم‌اندیشی می‌کند. دومین و سومین کتابی که به دست می‌گیرد مصادف می‌شود با ظهور گُلدکوئست در ایران: چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد؟، قورباغه را قورت بده.‏او رفته‌رفته در کتاب‌خوانی تشنه‌تر می‌شود. در دورۀ دانشجویی، هم کتاب عمومی می‌خواند و هم تخصصی. هرچه زمان می‌گذرد و موهایش بیشتر می‌ریزد و چین‌وچروک صورت و پیشانی‌اش بیشتر می‌شود، شخصیت ریاضی‌محورش کم‌رنگ‌تر و تیره‌تر می‌شود و سرای ادبی‌اش پرنور و پرنورتر. به واژه‌ها و جمله‌ها دقیق می‌شود.‏کتابی را برمی‌دارد و هرچه می‌خواند، نمی‌فهمد. گمان می‌برد بیسواد است. به خودخوری می‌افتد و مدتی افسرده می‌شود، از آنکه چرا درک کتاب‌ها برایش دشوار است، چرا جمله‌ها را نمی‌فهمد. مدام ظن می‌برد به نمرۀ نُهِ املا در سال‌های دور زندگانی. خود را مقصر می‌داند. او کتاب‌ها را حریصانه و با ولع، باز و مطالعه می‌کند و بی‌آنکه شناسنامه‌هایشان را از نظر بگذراند، از کلمۀ اولِ متن می‌خواند. تفاوت «نویسنده» و «مترجم» را نمی‌داند؛ فکر می‌کند که ژوزه ساراماگو همان کیومرث پارسای است و کیومرث پارسای همان ژوزه ساراماگو. ‏اتفاقی خوشایند در زندگی‌اش به تنفس کردن می‌افتد: رفاقت با دو دوستی که اهل کام‌گیری از واژه‌ها و جمله‌هایند، و آشنا شدن با کتاب «آوسنۀ باباسبحان». آن دو دوست بر نیمکتی می‌نشینند و در شاعری و نویسندگی عمیق می‌شوند.‏دوست اول:‏ـ‌ از کنارم رد شد و رفت/ کسی که دنیای من بود/ قصۀ رفاقت اینه/ توی عصر آهن و دوغ‏دوست دوم:‌‏ـ‌ «دوغ»؟ اشتباه نوشتی، مهدی. وزن‌و پُر کرده، اما بی‌معنیه. ویرایشش کن.‏ـ اِ… درست می‌گی، اَدی. باید «دود» باشه.و ادی لبخند رضایت‌آمیز می‌زند.‌‏«ویرایشش کن»؟ واژۀ «ویرایش» نو بود. دنبال واژه را می‌گیرد. می‌پرد میانِ شب شعرِ دو جوانِ ادیب و از دومین دوست می‌پرسد: «ویرایش یعنی چی؟» اوی مثلاً دوست، دهان می‌بندد و دُم شعرپردازی را می‌گیرد. او پی می‌برد که اوی نادوست نمی‌خواهد فوت‌وفن کوزه‌گری را بیاموزاند، اما ویرِّ ویرایش افتاده به جانش و کوتاه‌بیا نیست و تا تَهَش را نبیند، تسلیم نمی‌شود.عشق‌بازی‌اش با آوسنۀ باباسبحان که متوقف می‌شود، با خود می‌گوید:‏ـ تونستم این داستان با لهجه و زبانِ خراسانی رو بخونم و بفهمم، اما چطور می‌شه که کوریِ کیومرث پارسای رو نمی‌فهمم؟! یه مشکلی این وسط هست!‏تا آنکه به نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران می‌رسد و با غرفۀ نشر علم روبه‌رو می‌شود. کتابی با جلد زمینۀ سفید می‌بیند. نیرویی جادویی او را به لمس کردنِ کتاب سوق می‌دهد. از ناشر راجع‌به کتاب می‌پرسد. غرفه‌دار هم اطلاعاتی اندک دربارۀ مترجم می‌دهد و او نیز تازه با واژۀ «مترجم» آشنا می‌شود و آگاه می‌شود به آنکه مینو مشیری زمانْ صرفِ ترجمۀ کتاب کرده که ترجمه‌اش پس از سال‌ها و دهه‌ها، همچنان خواننده دارد. در شناسنامۀ کتاب، واژۀ «ویراستار» را می‌بیند و در آن تعمق می‌کند. ویراستارِ مینو محمدرضا جعفری است.‏«ویراییدن» خواب و آرام را از او می‌گیرد. دوره، دورۀ اینترنت دایال‌آپ است. در گوگل واژۀ «ویرایش» را می‌جوید. مؤسسۀ ویراستاران. اما بی‌پول و دانشجو است و از این کمیتِ اقتصادی است که اکتفا می‌کند به خرید کتاب‌های مربوط‌به ویرایش‌. چند وبگاه را باز می‌کند و می‌بیند که چندین کتاب معرفی شده: نکته‌های ویرایشِ علی صلح‌جو، نگارش و ویرایش سمیعی، راهنمای نگارش و ویرایش یاحقی و ناصح، آواشناسی زبان فارسیِ ثمره، فرهنگ املاییِ خط فارسی، اندر آداب نوشتار مدرس صادقی، مبانی درست‌نویسی نیکوبخت، آموزش ویراستاری و درست‌نویسی ذوالفقاری، و … .‏کتاب عمومی (رمان و نمایشنامه و شعر) می‌خواند و نیز کتاب‌های تخصصی را. خود را در قامت مهندس ادیب می‌بیند. خیال‌پردازی می‌کند و صحنه‌ای مانند این در برابر دیدگانش نقش می‌بندد: نشسته بر صندلی‌ای چوبی، و روی میز هم چرک‌نویس‌ها، قلم، و چراغ مطالعه.‏همسو با ادبیات‌خوانی و ویرایش‌پردازی و دانشجویی، در چاپخانه و صحافی استخدام می‌شود‌. روندِ تولید کتاب را از نزدیک می‌بیند. دو روز در هفته به دانشگاه می‌رود و الباقی را اشتغال می‌ورزد به کار. هر لحظه از رشتۀ دانشگاهی‌اش بیشتر جدا می‌افتد؛ چراکه غرق شده در فضای فرهنگی، اما ازسویی دلش می‌سوزد برای سال‌هایی که عمر صرف کرده در حلِ اتحادها، انتگرال‌ها، مشتق‌ها، مدارهای سری و موازی، ولتاژگیری، جریان درآوردن، شناسایی خازن و مقاومتِ مناسب برای انواع مدارها، هویه، اهم‌متر، و …پیش از خدمت سربازی، تقریباً از دو سال قبل از آن، جویای کار رشتۀ دانشگاهی می‌شود. به هر دری می‌زند کسی در را باز نمی‌کند. راه نمی‌دهند. متقاضی زیاد است و پذیرش محدود. پارتی حرف اول و آخر را می‌زند. او هم که بی‌کس‌وکار است و فقط خودش و خدایش و پدرومادرش را از دار دنیا دارد، اما غصه امان نمی‌دهد.‌‏ـ پسر جان، زیر اجاقِ غصه رو کم کن. هر آدمی قصه‌ای داره تو زندگی‌ش. خدای تو هم بالاسرته. غم‌وغصه همیشه هست، اما خودت تندش نکن اقلاً. ‏ـ هـِ...ـی مادر جان، همۀ رفقا رفته‌ن سرِ… کار و خونه‌زندگیِ خودشون. من اینجا آلاخون‌والاخون مونده‌م. فعلاً که لیسانسه رو گرفته‌م. ارشد هم که قبول شده‌م سخت و زمان‌بره. مگس هم که تو جیبم پر نمی‌زنه. ‏راهی خدمت به میهن می‌شود. سرباز تیپ ۲۱۶ زرهی زنجان. داعشی‌ها به مرز ایران رسیده‌اند و تهدیدی‌اند علیه موجودیت وطن؛ هرچند که حاکمانی غیرمیهنی در رأس کارند. تیپ‌های زرهیْ همواره در حالت آماده‌باش‌اند. یک ماه در زنجان، یک ماه و نیم در سوسنگرد؛ و پس از این دورۀ عملیاتی، به‌قدر سه‌چهار روز مرخصی.‏در گیرودار خدمت مقدس، دست می‌برد به قلم و رقصاندنش بر کاغذ. با پری دریایی حرف دارد، از دور؛ اما پری دریایی می‌پرد به آن‌ور دنیا، کشور آمال و آرزوها. و این خبر به‌واسطۀ فیسبوک به او می‌رسد. داعش با آن‌همه وحشی‌گری، نتوانست روزگار سربازی چون او را تیره و تار کند، اما پر کشیدنِ پری دریایی چرا.‏شاید بتوان گفت که دو اتفاق سبب واژه‌بازی و جمله‌کاوی و هم‌آغوشیِ او با متن شد: نمرۀ ۹، پرکشیِ پری دریایی.‏زمانْ درمانگر دردها است. او با خواندنِ کتاب‌های ویرایش، احساس کمبود می‌کند. نتیجه می‌گیرد که به تلمذ استادانِ آن حوزه بنشیند. و می‌نشیند. یک دوره. دو دوره. سه دوره. چهار دوره. و شاید نیز دیگر دوره‌ها را هم پشت‌سر بگذارد. از خدمت سربازی ترخیص می‌شود‌. به شغل قبلی بازمی‌گردد. خاک کار را دوباره می‌خورد تا هرچه بیشتر کارکشته شود. از شاغل شدن در مراکز پخش می‌آغازد و چرخ می‌گیرد به دست و حمل می‌کند کتاب به کتاب‌فروشی‌ها و کار می‌کند در کتاب‌فروشی و مدیریت می‌کند فروش کتاب‌فروشی را و ویراستار می‌شود در تحریریه. از صفرِ صفر شروع می‌کند و مراحل پیشرفت را یکی‌یکی طی می‌کند. او همچنان در راه است و تصویرِ پروفسور حسابی را همواره به یاد دارد؛ روزهای احتضار استاد در بستر بیماری، که همچنان کتاب‌به‌دست بود.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 07:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهر ها و گل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-qm2p4jm7kyan</link>
                <description>‌سرِ چهارراهِ حافظ‌ـ‌کریمخان، گل‌فروش اومد کنارِ پنجرۀ ماشین و گفت: «برایِ خانومت گل بخر!» گفتم: «خانوم ندارم.» چیزی نگفت و رفت. حتا بهم نگفت که برایِ مادر و خواهرم گل بخرم.خیلی عجیبه! بعضی اتفاق‌ها تو زندگی بی‌دلیل نیست. دلِ خواهرم گل خواسته بود امروز. گل‌فروش هم که اومد پیشِ من.خواهرِ عزیزتر از جونم، کاش برات گل می‌خریدم! شرمنده!‏۲۹ آبانِ ۱۴۰۳#هوای_خواهرها_را_داشته_باشیم</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 10:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه تومن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86-pg7skfagzojb</link>
                <description>کتِ شیکچند وقت است یک دست کت‌وشلوارِ خردلیِ پوستِ جیر چشمم را گرفته.پنج شش خیابان سمتِ شرقِ محلِ کارم پوشاک‌فروشیِ مردانه‌زنانه‌ای است که طرح‌هایِ بسیار شیک و جنتلمنانه و بانوپسند می‌فروشد. از روزی که چشمم به جمالِ پوشاک‌فروشی افتاده نشده‌است هنگامِ عبور از آنجا ترمز نزنم یا نایستم برایِ تماشایِ کالاها. چنان بااشتیاق به کت‌ها، پیراهن‌ها، کفش‌ها، کمربندها، کلاه‌ها، شلوارها، جوراب‌ها و کیف‌هایِ چرم نگاه می‌کنم که به گمانم مالک هم پی برده تصویرِ جنس‌هایش روز و شب در ذهنِ امیر خان در حالِ رقص‌اند. هربار دو سه دقیقه تمامِ کالاها را برانداز می‌کنم و سپس به قهوه‌فروشیِ روبه‌رویِ پوشاک‌فروشی می‌روم و تهیگاهِ مبارک را بر چهارپایۀ شاسی‌بلندی می‌نشانم و یک فنجان اسپرسوِ دبلِ شصت‌درصد عربیکایِ چهل‌تومانی می‌نوشم و آن‌سویِ خیابان، پوشاک‌فروشی، را دید می‌زنم. خیال می‌کنم دستگیرۀ در را دارم پایین می‌کشم و پایِ راست را برمی‌دارم و می‌روم داخل.امروز روبه‌رویِ درِ ورودی قرار گرفتم و دستگیره را یکی دو بار به پایین فشار دادم. باز نشد که نشد. دکمۀ آزاد را فشرد. دستگیره را دومرتبه به پایین کشیدم. گامِ راست را برداشتم و رفتم داخل. نوایِ موزیکی غربی به گوشم خورد. ترکیبِ رنگِ فروشگاه آمیخته‌ای است از سیاه و طلایی. دو آقا روبه‌رویم بودند و منتظر ایستاده بودند تا «نو که اومد به بازار»شان را تحویل بگیرند.ـ‌ سلام. اون یه دست کت‌وشلوارِ خردلی چه قیمته؟ دستِ کاملش.ـ‌ فقط کُتش پنجاه تومن.ـ‌ پنجاه تومن!تصویرِ تراولِ موج‌برداشتۀ پنجاه‌هزاری در برابرم می‌آید.ـ تشکر.عقبگرد می‌کنم. در را باز می‌کنم و می‌روم بیرون. می‌روم به طرفِ دکانِ قهوه.مشاهیر، بای بای! باب‌همایون، سلااام!✍ سید امیرِ سبحانی ‏۲۲ مهرِ ۱۴۰۳</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 23:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکان شکرچی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%86%DB%8C-ud9rl06m3oz1</link>
                <description>#واج‌_نوشت 🌟 در جُست‌وجوی زندگی ‏✍ اشکان شکرچیدیری نبود که دست راست و چپم را شناخته بودم، و هنوز از خود و جهانِ پیرامون مگر اندک‌ فهمی نداشتم. لیک، هر آن‌چه گرداگردم می‌یافتم شگفتی‌ام را می‌انگیخت. کنج‌کاوی‌ام شهسواری می‌نمود تیزتَک و خودسر. گویی هرچه بیش‌تر بدانم، جهان در بَرَم آشکارتر می‌شود و جانم فربه‌تر.  این دانش‌جویی‌ام زیاده‌خواه بود و دربرگیر و مرزگریز. خواستارِ دانستن هر ‌چیز بود، از خرچسنه تا سیاه‌چاله، و از ادبِ درباری تا رگبار بهاری. گرفتار بیش‌پُرسی بودم و دوستارِ خَرخوانی. پنداری مَرکَبِ مُرادم به تازیانهٔ پرسیدن و علوفهٔ خواندن به شهر دانستن تواند تاخت. جُست‌وجوی زندگی برایم پرسه‌زنی در دیاری رازناک‌ بود؛ گشتن در شهری که به ‌خشت‌ِ هر خانه و در خمِ هر کوچه، خُرده‌دانشی بود سزاوار آموختن و اندوختن.🔆🔆🔆از گُدار نوجوانی که به گذرگاه ‌جوانی راه می‌بُردم، جُست‌وجوی زندگانی‌ام هم پوست می‌انداخت؛ رَفته‌رَفته و رَج‌به‌رَج. این بار جانوری نوریخت در وجودم زادن و بالیدن می‌گرفت که راز زندگی را بیش‌تر در هم‌شناسی و هم‌نشینی با زندگانِ دور و نزدیک می‌جُست؛ هم‌سُخنی با مردمانی به درازنای روزگاران. هم آنانی که در برگ‌برگِ ادبیات و سطرسطرِ تاریخ نقش بسته‌اند، و هم ایشانی که همه‌روز در جای‌جایِ برزن و بازار پراکنده‌‌اند.چنین بود که فراخیِ هَستی را در دیدار و درآمیزی با هستندگان می‌یافتم؛ لب‌ریز بودم از آرزوی کاویدنِ هزارتوی زندگی مردمان و پیچاپیچِ نهاد و نمودشان. انگاری هرچه بر شمار آشنایی‌ام با آدمیانی از هر تبار و عیار می‌افزودم، زیستنم رنگارنگ‌تر می‌گشت و زندگانی‌ام گران‌مایه‌تر.و این کوششی بود پُردامنه‌ برای کندوکاوِ جهانِ گونه‌گونِ مردمان؛ خواه جوانکی آرزوباخته بر کرانهٔ کویر باشد، خواه پیرزنی گشاده‌رو در صفِ نانوایی؛ گاه دخترکی‌ خزیده در گوشهٔ یتیم‌خانه، و گاه پدری بازگشته از جنگ یا سال‌خورده‌ شیخی درخودخمیده.آنانی که در آمدشُدِ روزمره دست‌یاب بودند را به گپ‌وگفت می‌نشاندم، و بی‌شمارانی که در گذشته‌ها در گوشه‌ای زیسته‌ بودند را از دل سینما و سفرنامه‌ها و عکس‌ها به سُخن می‌کشاندم. جویندهٔ پَستوهای انسانی بودم و شیفتهٔ سرک‌کشی به اندرونی روانِ آدمی‌زادگان.در این سلوک که هزار رُخسارِ زندگی را در تماشای سپهرِ آدمیان می‌جُستم، مرزهای زندگی‌ام رنگ می‌باخت و هم‌زمان با هزاران زندگی دیگر به هم می‌آمیخت.  جُست‌وجوی زندگی‌ام جامه‌ای دیگر به تن کرده بود: غوطه‌زنی در دریای فرزندان آدم و غنیمت‌بَری دمادم از رنگارنگِ ذهن و زندگی‌شان.🔆🔆🔆سرانجام مهتاب جوانی‌‌ام کرانه کرد و آفتاب میان‌سالی‌ام چهره برگشاد. پس جُست‌وجوی زندگی‌ام ‌کوشید تا نغمه‌ای تازه ساز کُنَد و پرده‌ای نو بگُستَرَد.پس از دهه‌ها، دیگر جهان دانش برایم سرزمینی ‌بود نابیگانه و در دیدرس، و جهان مردمان نیز دریایی دیرآشنا و نَوَردیده. چنان که می‌شایست هر دو پهنه را سِپَرده بودم و از هر خرمنی خوشه‌ها برچیده. اما کیست که نداند سر پرشور فتنه‌هایی دگر بیفروزد، و نهان‌خانهٔ دل بسی سوداها بپَروَرَد.در این نیمه‌راه عمر، جُست‌وجوی زندگی برایم رنگی سربه‌سر نوین یافته. معنایی که مرا به میدان روان و کیستی‌ام می‌کشانَد. نیک دریافته‌ام که چگونه هویّت و شخصیتِ کَسان بر نگاهشان به جهان و شیوهٔ داوری و کنشمندی‌شان سایه می‌اندازد.«کیستی» یا «هویّت و شخصیت» ِما بُرداری است برساخته و تاریخمند. بُردار است چون هم جای‌گاه طبقاتی و تبار زبانی‌فرهنگی‌ در آن پدیدارست، هم ویژگی جسمی‌جنسی و سامانهٔ اعتقادی؛ هم بافت‌ روانی‌رفتاری و ساخت عقلانی‌عاطفی در آن نمودارست، هم خاستگاه قومی‌ملّی و ردهٔ تحصیلاتی. و برساخته و تاریخمندست چراکه یکایک این رُکن‌ها، ارثی باشند یا اکتسابی، برخاسته از زمینه و زمانه و پیشینه‌ای است که در آن پوییده‌ایم.این را برشمردم تا بگویم که به جست‌وجوی زندگی، اکنون بر آنم که «کیستیِ» خود را سراپا واسازم و بازسازم تا هزار و یک جلوه و جاذبهٔ عالَمیان و روزگاران بسی بکر و ناب‌ بر دیده و دلم فرونشیند.این واساختن و بازساختنِ «کیستی‌» نخست آن‌جاست که هر رُکنِ هویّتی—و شخصیتی‌‌ام—را بازشناسَم و دریابَم که چگونه هر کدام بر باور و کردارم در جهان اثرگذار بوده. این بازشناسی‌ها به براندازی ساختمان هویّتی‌شخصیتی‌مان می‌تواند بینجامد؛ کژسازه‌ای که برآمدش گونه‌گونه اندک‌بینی، کژفهمی، سوگیری، و گستره‌ای از دست‌وپاگیرِی‌ها بوده.چنین سِیری برایم دو ره‌آورد زندگی‌دگرساز و جان‌وجهان‌‌گستر دارد:یکی این‌که راه را برای خیمه‌زنی‌ام‌ ورای هویّت‌ها و شخصیت‌های انسانی می‌گشاید تا از دیداندازی بس بلندتر جهان را بنگرم. رفتن به فراسوی برکهٔ تنگ کنونی روان‌‌ و رسیدن‌ به دریای بی‌نقش‌ومرز جان. بحر  پاکی که در آن رویارویی‌مان با زندگی و هر آن‌چه در اوست رَسته از هر نقش هویّتی و رنگ شخصیتی خواهد بود. آبی بی‌کرانی که راه بُردن به آن و غرقه گشتن در آن سلوکی است بی‌خویش و راستین.دیگری، و در کنارش، آن‌که زندگی‌ را در آزمودن و زیستن بسی دیگر زندگی‌ها بجویم. آگاه‌ایم که تا کنون بی‌شمار آدمیان بر این خاک‌دان آمده و آرمیده‌اند. بی‌شمارانی از هر اندیشه و تبار و باور، پراکنده در هفت خشکی‌ و دریا در امتداد اعصار. و من تنها یکی از آن هزاران بی‌شمارم که به جبر تاریخ و حُکمِ جغرافیا، و به فرمانِ زمانه و زورِ خانواده، جُز یکی از آن کرورها کرور رویارویی و ره‌یافت به زندگی را نخواهم آزمود.لیک، می‌توان آگاهانه و دلیرانه خود را در پوستین روان و دُورانِ بسی دیگر مردمان انداخت و کوشید از چشم آنان نیز به هستیِ خود و هر آن‌چه هست نگریست. زنان و مردانی که دورترین مانستگی را به من و دنیای من دارند؛ پس اگر زندگی را از چشم‌انداز آنان بپایم و بپویم، بی‌حساب در ساحت روان و سیاحت جهانشان هم‌بال خواهم شد. از نازا زنی چوپان به هزاره‌ها پیش در روستایی بر حاشیهٔ نیل تا هندو مردی کپرنشین در لاهور سده‌های میانه، و از شکارگری جاوایی و جنگل‌زی از عصر پیشاشهرنشینی، تا ارمنی زنی اسیر در حرم‌سرای ناصری.هر اندازه که از دید و داوری آدمیانی رنگ‌وارنگ از روزگارانی گونه‌گون به گوشه‌گوشهٔ زندگی بنگریم، زندگی را فراگیرتر و گیراتر چرخیده و چشیده‌ایم. این‌چنین است که می‌توان این تک زندگی‌ را در صدها زندگی دیگر پیمود و آزمود و جهان را بسیارباره به فراوانْ چشمان به تماشا نشست.هر آن‌چه آوردم پاسخم بوده به چیستی و چندوچون زندگی‌‌ در گذر دهه‌ها زیست‌ورزی‌ام.🌻</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 13:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی زندگی؛ سید امیر سبحانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-oyw0b5czyktt</link>
                <description>سید امیر سبحانیاز این عنوان برمی‌آید که من باید الآن حرف‌های امیدوارکننده بزنم، حرف‌هایی از این رو بزنم تا امید بدهم به افراد. بحث&#x27; این نیست؛ بحث این است که گاهی اوقات آدم ممکن است از زندگی خسته بشود. ‏ امروز که از خواب بیدار شدم و دیدم که تعطیل روز است، به پدرم برگشتم گفتم که: «بابا! ای کاش که هیچ‌وقت نمی‌رفتم سر کار. پول به‌خودیِ‌خود می‌آمد و ما می‌توانستیم به علایقمان برسیم.» و پاسخ داد: «نه، پسرم! این&#x27; که نمی‌شود که! آدم باید کار کند. کار جوهر انسان است و ...»‌‏شبیهِ این حرف‌ها دیگر که همه‌مان شنیده‌ایم. من به بابایم چی گفتم؟ـ‌ آخه، بابا! تمام زندگی‌ام شده‌است کار و کار و کار. پنجِ صبح از خواب بیدار می‌شویم و راه می‌افتیم هلک‌هلک به سمت محل کار. می‌رویم سر کار و تا برگردیم بیاییم خانه، در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، نُهِ شب خانه‌ایم.من چرا این حرف را می‌گویم؟ برای اینکه دستم دارد از آن کارهایی که علاقه دارم بهشان بپردازم دور می‌ماند. راحت‌تر بخواهم بگویم، من جست‌وجوی زندگی‌ام این است که کتاب‌های بیشتری را بخوانم و بیشتر ویرایش کنم و دانشم بیشتر بشود توی ویرایش. و همهٔ این‌ها مستلزم این است که شما وقت بیشتری بگذارید برای این امور. جست‌وجوی زندگی برای من این است که به این امور بپردازم. اما می‌بینیم که خب، هر آدمی امور زندگی‌اش دوجنبه‌ای است: کار کردن برای سیر کردنِ شکم و تهیهٔ پوشاک و مسکن و خرج دوادرمان، و رسیدگی به امور موردعلاقه. درواقع برای تحقق جنبهٔ دوم مجبورم ساعت‌ها کار کنم و چرخ زندگی‌ام را به‌نوعی بچرخانم تا پس‌ازآن اندکی به امور مورد‌علاقه‌ام بتوانم برسم. من از الآن نمی‌توانم آینده را پیش‌بینی کنم که چه اتفاقی می‌افتد، ولی در لحظهٔ اکنون دارم با واژه و جمله و متن فارسی از این جهان لذت می‌برم. اگر زندگی بر من تنگ بشود، خدای‌نکرده خدای‌نکرده فرضاً یک روزی در تصادفی باعثِ مرگِ یک انسان بشوم و من از علایقم دور بمانم و خدای‌نکرده به زندان بیفتم چه؟ ‏بنابراین و به نظر من، اندیشیدن به آینده هیچ کمکی به ما نمی‌کند. جست‌وجوی زندگی دریافتن لحظهٔ حال است.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 13:29:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی زندگی؛ سبا خطیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C%D8%A8%DB%8C-cbqkvb9wu10a</link>
                <description>‏✍ سبا خطیبی چند لحظه به این عبارت زل زدم و دیدم نه، گویا به‌قول مسکوب دچار یبوست قلم شده‌ام. ذهنم را خاکستر گرفته‌است. کلمات قبل از خروج از دهانم می‌خشکند. پس‌‌از کلنجارهای فراوان و فکر به زندگی و معنای آن، دست به قلم شدم. دیروز به این جمله فکر می‌کردم: فرو‌رفتن در زندگی به‌جای پیشروی در آن. چقدر می‌ترسم که به این جمله دچار باشم. این روزها با جان‌ کندن سعی می‌کنم جرعه‌ای «زندگی» بگیرم در دستانم؛ لای کلمات می‌چرخم، با بو و رنگ مواد غذایی سرم را گرم می‌کنم، دستم را می‌کشم روی پوست تنبکم و نت‌ها و گاهی به دنیای اطرافیانم سرک می‌کشم و جویای احوالشان می‌شوم. می‌دوم، می‌دوم دنبال کمی زندگی و احساس زنده بودن. اما زندگی از لای انگشتانم می‌لغزد و سُر می‌خورد. دهن‌کجی می‌کند. انگار مثل مار در حال پوست‌اندازی هستم. انگار در زلزله‌ای ویران شده‌ام و الان دوباره باید لابه‌لای پس‌لرزه‌ها آجربه‌آجر، زخم‌به‌زخم خودم را بسازم. با این حال، حریص و طرفدار زندگی‌ام. گاهی می‌ترسم. می‌ترسم زورم نچربد و ببازم. می‌ترسم دست از جنگیدن بردارم، نامه‌ای مثل ویرجینیا وولف بنویسم و همهٔ این کلمات و صداها و تپش‌ها را متوقف کنم و خودم را از دست خودم نجات دهم. شاید وولف مثال خوبی نیست. شاید باید دست از جنگیدن بردارم اما نه برای دور ریختن زندگی. برای تسلیم و پذیرش. گویا آدمیت همین است. این رنج، این تلخی و غم نیز خود زندگی‌ است. نمی‌توانی از هم جدایشان کنی و زندگی را پیدا کنی. غم نمی‌پَرد، لم می‌دهد و به ریشت می‌خندد. مثل شادی گریزپا نیست‌. تنها کافی است جایی بایستی که کامو از معنای زندگی می‌گوید، درست همانجا که هر کاری می‌کنی که برق زندگی از چشمانت نگریزد، حتی اگر آن برق، برقِ اشکِ غم باشد.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 13:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واج‌باز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-j24iye7cr5ok</link>
                <description>سید امیر سبحانی هستم، ۳۳ساله، زادۀ تهران، اصالتاً کُرد، و دانش‌آموختۀ کارشناسی برق الکترونیک که یکی از فاسدشدگانِ این رشته‌ام، از این نظر که سال‌هایی از عمرم را خرج تحصیل کردم، اما نتیجه‌اش «عالم بی‌عمل شدن» بود. در زیست ۳۳ساله‌ام رخدادهای نیک و اهریمنی را از سر گذرانده‌ام. اساسی‌ترین رخداد اهریمنی‌ای که از خاطرات تلخ زندگی‌ام به یاد دارم رفوضه شدنم در درس املاست، آن‌هم در کلاس اول دبستان. بی‌گمان همین رفوضگی سببی بوده تا به ویراستار شدن بیندیشم، که وظیفه‌اش صحیح‌نویسی است. ازاین‌رو و علاوه‌بر اینکه کِرم کتابم، کرم هرچه صحیح‌تر نوشتن هم هستم. تمام زندگی‌ام خلاصه شده‌است در واج، تکواژ، هجا، واژه، گروه‌های اسمی، مفعولی، متممی، قیدی، فعلی، و هرآنچه که با زبان و نگارش پیوند دارد. تا اینجای کار دانستید که علت زنده بودنم کتاب‌خوانی و روبه‌راه‌تر کردنِ متن است. شاید چنانچه در سال‌های نوجوانی و ورود به دانشگاه&#x27; تفکر امروزم را می‌داشتم، هیچ‌گاه مهندسی نمی‌خواندم. چه می‌خواندم؟ شمای مخاطب بگویید.  یکی از کنش‌های بس ارزشمند به باور من «همیشه باخبر بودن از احوال نزدیکان، خویشان، و دوستان» است. با همین اعتقاد بوده‌است که همواره پیگیر تمام آدم‌های زندگی‌ام بوده‌ام و هستم؛ اما همین پای‌بندی به این باور، در بزن‌گاه‌هایی از زندگی، از بسیاری از انسان‌ها ناامیدم کرده‌است.دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ که‌ز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستتنها یاری‌گرِ سید امیر سبحانی سید امیر سبحانی بوده‌است و آن کم‌شمار انسان‌های یاری‌رسان، تنها، شمعی به دستم دادند و بیدارداری و مسیریابی به عهدۀ خودم بوده‌است؛ کَس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.دعوای بشر از ابتدای خلقت بر سر سه چیز بوده‌است: زن، زور، زر. هریک از این سه مایۀ حیاتی، برخلاف آنکه از کودکی به مغزمان چپانده‌اند که آب مایۀ حیات است، نقشی در دیگر یاری نرسانیِ آن کم‌شمار انسان‌ها داشته‌اند. اکثرشان خود مقام گرفته‌اند و به بسیاری‌شان نیز مقام داده‌اند. روی سخنم با گرفتن و دادن نیست، خود آن صندلی و صندلی‌دار است. جایگاهم پایین نیامده، اما دریغم را برآورده و دودِ هوا کرده‌است. تنها راه چاره&#x27; زمان و صبر ایوب است.#واج_نویس</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 16:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاست</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qdadrove9qye</link>
                <description>‏‏نمی‌دانم که آیا تا کنون مزۀ قدرت داشتن را چشیده‌اید یا خیر. گاهی آدم‌ها از بی‌شیله‌پیلِگی‌ات سود می‌جویند، نزدیکت می‌شوند، با شما طرح رفاقت می‌ریزند و به شما مهر می‌ورزند، اما به‌محض اینکه مقامی به آن‌ها می‌دهند تا دیگران را مدیریت کنند، منششان در آغازِ پشت‌میزنشینی بسیار دگرگون می‌شود. مثلاً هنگامی که می‌نشینند پشت میز و دست‌وآرنجشان را بر میز می‌نهند، دست‌ها را اندکی می‌گشایند، کَتشان را می‌فراخند و افراد روبه‌روشان را زیرچشمی می‌نگرند و چهره‌ای جدی و خشک به خود می‌گیرند. سپس توِ مخاطب، توِ همراه، آنی به ذهنت می‌رسد که ما تا همین چند وقت پیش هم‌پیاله بوده‌ایم، هم‌سفره بوده‌ایم، و اینک چگونه شده‌است که در کسری از ثانیه، ناباورانه و ماهرانه تغییرِ سیاست داده‌اند. این‌هاست که آدم را به فکر فرومی‌برد.‏گاهی به‌دلیل عشق به فعالیتی که دارید، تمام توانتان را برای آن عشق هزینه می‌کنید تا به آرمان ساخته در رؤیاهایتان برسید. همسو با این آرمان‌گرایی، شمار زیادی از هم‌مسیرانتان را گرد خود می‌آورید، از مدینۀ فاضله‌تان برایشان می‌گویید، در جریانِ همۀ پیشرفت‌ها و برنامه‌های کاری‌تان می‌گذاریدشان، با آن‌ها تماس‌های تلفنی برقرار می‌سازید، پیام‌ها برایشان می‌نویسید، و …، اما نهایتاً شماری‌شان را این‌طور می‌یابید که به شما نه زنگ می‌زنند، برایتان نه پیام روان می‌کنند و نه هیچ خبری ازتان می‌گیرند، و تا آن هنگام که شما برایشان هستید و خوب هم هستید برایشان، پاسختان را می‌دهند و از شرایط خوبی هم که فراهم می‌سازید و به بودن در آن موقعیت دعوتشان می‌کنید، به شما لبیک می‌گویند و از موقعیتِ بی‌زحمت به‌دست‌آمده بهره می‌برند. اما به‌محضی که آن لحظاتِ خوب و خوش به پایان می‌رسد، بیشترشان ترکتان می‌کنند و حاجی‌حاجی مکه و می‌خزند در بی‌مرامیِ خود. این گونه تجارب&#x27; حس خوشایندی برایم نمی‌زاید و با این عمرِ ناچیزی که گذرانده‌ام، مصمم می‌شوم دیگر محتاط‌تر گام بردارم و تمام آرمان‌ها و ایده‌آل‌هایم را در ذهنم محبوس کنم‌. اندیشه‌ای که مشترک شد، دیگر خصوصی نیست.#واج_نویس</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 16:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرعی‌خوانی قاتل سرچشمه‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%81%D8%B1%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ytvdl69tyrkd</link>
                <description>‏نکته‌های زبانیِ این مکالمه را بیرون می‌کشید؟ملت عشق به دیوان مولانا گفت: «من چقدر تازه‌م. هر چند ماه یه بار بازچاپ می‌شم. تو نمی‌خوای تازه بشی؟!»‏- دلم می‌خواد، اما مشکل اینه که مردم من‌و آدم حساب نمی‌کنن. اون‌ها فرعیات‌و می‌خونن، تا اینکه عقبِ اصلِ قضیه برن. من اصلم.- دستت درد نکنه! حالا من شده‌م «فرع»؟- مگه چیزی غیرِ اینه؟!- بله که غیرِ اینه، شیخِ انبار*. منم که دارم تو رو به مردم می‌شْناسونم، وگرنه اون تعدادِ محدود هم سراغت نمی‌اومدن.- تو شبیهِ اینی که کلام‌الله رو تفسیر کرده باشن، عروسکِ بلبل‌زبون.*در صنف ناشران و کتابفروشان کتابی که به فروش نمی‌رسد و از استقبال مردم محروم است مصطلح به «شیخِ انبار»است؛ یعنی آنکه در جمعِ کتاب‌ها، کتابی همانند درویشی و شیخی شده‌است. </description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 23:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر سرعت، عصر صنعت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-kpm16v05fzzo</link>
                <description>‏با یکی از مدیرانِ اداره مسیری را گز می‌کردیم. به نجاری‌ای رسیدیم و همین حین که داشتیم رد می‌شدیم، گفتم: «این نجاریِ فسقلی با مالک پیرش‌و می‌بینید؟! چه احساسی به این ملک و جنس‌هاش دارید؟!»نگاهی ازروی شگفت‌زدگی تحویلم داد و پاسخی نگفت و به‌شتاب عقبگرد کرد‌. و من نیز. پشت شیشه ایستادیم و سرهامان را پیش‌تر بردیم و با اجناس داخل نجاری نظربازی کردیم.پیرمرد پرمو بود و دستانی زبر داشت. می‌نمود شصت‌هفتادساله باشد. با آسودگیِ خیال، بر صندلیِ راکیِ دست‌سازش لم داده بود و نرم‌نرم تاب می‌خورد و پیپ دود می‌کرد. لحظه‌ای هوس به سرم زد که کاش خودم عوضِ پیرمردِ سپیدمو بر صندلی لم می‌دادم و تاب می‌خوردم.- آرامش! بی‌شتابی! بی‌معنا بودنِ زمان! من این‌ها رو می‌بینم.و با ته‌لبخندی که زدم و به‌نشانۀ تأییدِ سخنش نیمه تکانی به سرم دادم، گفتم: «صحیح!»سپس از پدر گفتم. گفتم که پدرم در نوجوانی شاگردنجار بود و از تجربه‌های آن سال‌هایش، «برج ایفل»‍ی چوبی ساخت و به یادگار گذاشت. گفتم که هرگاه به آن می‌نگریستم، هنر می‌دیدم، حساسیت می‌دیدم، ظرافت می‌دیدم، عاشقی می‌دیدم، زندگیِ بی‌دغدغه و نه مانند زیستِ امروز می‌دیدم؛ پرشتابیِ امروز را نمی‌دیدم، سمبل‌کاری نمی‌دیدم، سرعت نمی‌دیدم، و هرآنچه که نمودی از «فناوری» و «سرعت» است نمی‌دیدم.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 22:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درست‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-pcwxphkxryef</link>
                <description>صورت «ام، ای، است، ایم،‌ اید، اند»دارِ ترکیب / واژه‌های زیر را بنویسید.۱. حرّاف۲. دلسوز۳. پیرو۴. عاصی۵. محبوب تو (هستم)راهنمایی: بدون «هستم» صرف کنید.۶. تیزرو۷. خوش‌رو۸. ساده۹. فهمیده۱۰. متوجه۱۱. چشم‌آ۱۲. منشأ#صحیح_نویسی</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 09:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مزایای خواندن و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/httpstmeamirbookian1262-m1hsgrncaqyt</link>
                <description>اندر مزایای خواندن و نوشتنپس از سال‌ها هم‌زیستی با کتاب، یکی دو سال است به این باور رسیده‌ام که «کتاب خواندن» و «نوشتن» امری است جان‌فرسا، اما بی‌شک با گذر زمان و حفظ نَفْسِ آن‌دو&#x27; امری شدنی است؛ تکرار و تکرار و تکرار، بخوان و بخوان و بخوان، بنویس و بنویس و بنویس. در نخستین گام‌ها با کتاب‌های زرد آغازیدم. آن زمان‌ها صرفاً نام کتاب پیش چشمانم بود؛ تنها&#x27; نام کتاب در نظرم جلوه می‌کرد، و نام نویسنده و مترجم در دایرۀ لغاتم جایی نداشتند. هرچه زمان می‌گذشت و آثار ترجمه‌شده و تألیفیِ بی‌جان می‌خواندم، چراغ‌خطر زبان فارسی به صدا می‌آمد که: «چیه این‌همه متن‌های ناجور و ناسور به من می‌دی؟! یه متنی بخون که لذت ببرم و یه مایه‌ای اندوخته‌م بشه.»آرام‌آرام تشخیصم هدف‌گیر شد و توانستم کتاب‌های کارا را صید کنم. دیگر هر کتاب تبلیغی‌ یا هر کتابی که نامش به گوشم می‌خورد نمی‌خریدم تا خط‌بَری‌ و روخوانی کنم. اندک‌اندک نثرهای خوب و پاکیزه دیدم و چشمم به هیئتشان بینا گردید. همچنین پی بردم طرح جلد کتاب نیز از اهمِّ واجبات است. از کتاب‌هایی که طرح جلدشان تصویر ثبت‌شده با دوربین بود می‌گذشتم و در هیاهوی بازار کتاب و مسئلۀ انتخاب کردن، آن کتابی مقام اول را ازآنِ خود می‌کرد که چهره‌اش را یک طراح یا نقاش، با توجه به برداشت خود از محتوای اثر، با مدادِ مخصوص طراحی یا با قلم‌مو و دیگر ابزارِ هنرِ نقاشی کشیده بود.اما دانستنِ این مهم که تنها&#x27; کتابِ خوب را بجوریم کافی نیست. ارزیدنی‌تر آن است که از خوانده‌هایمان چیزی در خاطرمان بماند. پیامد اینکه کتابی را روزنامه‌وار می‌خوانیم و به نقطۀ پایانش می‌رسیم و سریعاً عنوان بعدی را می‌آغازیم، به‌احتمال قوی، جز این نیست که درون‌مایه‌اش در حافظهٔ کوتاه‌مدتمان می‌ماند و در بلندمدت، خاکستری از آن مطالعه برجا خواهد ماند.راه چیست؟ این که همواره قلم لای انگشتمان باشد و حین مطالعه، زیر واژه‌ها، تعبیرها، کنایه‌ها، استعاره‌ها و هرچه دیگر که مهم است خط بکشیم و چند روز دیگر، بازگردیم و از صفحۀ نخست بیاغازیم و صرفاً زیرخط‌دارها را از نظر بگذرانیم تا آن‌ها را در ذهنمان ثبت کنیم و روزی در نگارشمان به کار بریم. بایستی حین خوانش کتاب، سؤال طرح کنیم یا اینکه در حاشیۀ صفحه یا دفتریادداشتی مجزا، نظرمان را درخصوص هدف نگارنده به کلمه آوریم. پس از پایانِ خوانش، بازگردیم و پراکنده‌نویسی‌هایمان را در پیِ یکدیگر قطار کنیم و با خلاقیت فردیِ خودمان نیز دیگر حرف‌ها را، که در وقت مطالعه به یادمان نرسیده بود، به حاشیه‌نویسی‌ها یا یادداشت‌نویسی‌های پیشین بیفزاییم.با این راهکار است که یک کتاب تا سال‌های سال در خاطر شریفمان می‌ماند و اگر از یادمان پرواز کند، می‌توانیم به دست‌نوشته‌هایمان نظر افکنیم و بدین طریق آن کتاب را از کهنگی درآوریم.دربارۀ #معرفی_کتاب</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 21:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول‌گذاری و مبانی نظری آن؛ کاربرد بجا و نابجای ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-asp7z5evafpu</link>
                <description>کتاب «ویرگول‌گذاری و مبانی نظری آن؛ کاربرد بجا و نابجای ویرگول» به قلم آقای رحمان افشاری است. فهرست مطالب کتاب شامل دوازده بخش مهم است:پیش‌گفتارفصل اول: جمله‌نشانه‌ها در گذشته و حالفصل دوم: ویرگول و درنگفصل سوم: کاربرد نابجای ویرگولفصل چهارم: قواعد ویرگول‌گذاریفصل پنجم: نشانۀ درنگفصل ششم: قواعد ویرگول‌گذاری در کتاب‌های درسیضمیمه· مختصری دربارۀ جمله· ویرگول در یک نگاهواژه‌نامۀ توصیفیکتاب‌نامهپیشگفتاردر این بخش به مشکلات «ویرگول‌گذاری» در تمامی زبان‌ها اشاره می‌کند و، بالأخص، به «ویرگول در خط فارسی» می‌پردازد. سردرگمی نویسندگان در به‌کارگیری ویرگول را می‌کاود و راهکار می‌دهد. دست می‌گذارد بر چهار مسئلۀ اصلی در این تخصص. به باور ایشان، به ویرگول از چهار جنبه می‌توانیم بنگریم که تنها&#x27; جنبۀ پایانی را در کتاب تشریح می‌کند: از جنبۀ دستورزبان.فصل اولدربارۀ جایگاه ویژه‌ای که «نقطه‌گذاری» (به کار بردن نشانه‌های سجاوندی) دارد نوشته‌است و اینکه در جامعۀ علمی ـ نگارشیِ ایران، آیا رویکرد نویسندگان و دستوردانان به کاربردِ نشانه‌های سجاوندی سنتی بوده یا علمی. در بیان جایگاه مهم نشانه‌های سجاوندی نقل مهمی دارند:«کوچک را ناچیز شمردن خطای بزرگی است.»پس از اختراع خط، انسان به «قرائتِ نگاشته‌هایش در میان مردم» احساس نیاز کرد. اندکی دربارۀ خط و تاریخ خط صحبت می‌کند و همچنین این که این اختراع&#x27; بار از دوش انسان برداشته‌است. خط یونانی را کامل‌ترین خط جهان برمی‌شمارد و برای خواننده توصیۀ گوش‌آویزی دارد: «خط، حتی اگر کامل باشد، تنها برای درست خواندنِ کلمه کفایت می‌کند، اما برای درست خواندن جمله به علائم دیگر نیاز است.» بشر رفته‌رفته در هر علمی پیشرفت‌های شایانِ‌توجهی کرده‌است. ازآنجاکه خط [خط کامل مد نظر است] تنها برای درست خواندن واژه کافی است و نه برای جمله، نیازمندیم به تدوین قواعد «نقطه‌گذاری» یا «نشانه‌گذاری». از‌این‌رو انسان پیوسته برای «درست خواندنِ متن در میان جمع» علائمی را تدوین کرد.مخترعانِ نشانه‌های درست‌خوانی، ابتدا، رویکرد گفتارمحور داشتند، اما با گذشت زمان، زبان‌شناسان و دستور‌نویسان به مسائلی همچون «آهنگ» و «تکیه» توجه و تأمل کردند و آهسته‌آهسته نشانه‌گذاریِ گفتارمحور جای خود را به نشانه‌گذاری نحومحور داد. جمله‌نشانه‌ها مخصوص تقسیم‌بندی جمله است. در این بخش با تاریخ نقطه‌گذاری از گفتارمحور به نحومحور آشنا خواهید شد.فصل دومتناقض موجود در سخن و عمل دستورنویسانِ زبان فارسی راجع‌به ویرگول را شرح می‌دهد. سپس که خواننده را آماده می‌کند، دربارۀ پنج واحد مهمِ زبرزنجیری، «تکیه»، «آهنگ»، «درنگ»، «امتداد» و «طنین» مفصل توضیح می‌دهد. نویسنده و خوانندۀ فارسی باید با تکیه و آهنگ آشنا باشد. دو نقل‌قول مهم از آقای افشاری:· «درنگ را می‌توان حذف کرد، بدون اینکه تغییری در معنای گفتار ایجاد کند.»·  «درنگ در گفتار می‌تواند مبنایی استوار برای ویرگول‌گذاری در نوشتار باشد.»فصل سومنویسنده دربارۀ اینکه کجای جمله نباید ویرگول بنشانیم آموزش می‌دهد. این آموزش‌ها را در شش قاعده با تبصره‌هایی به تفصیل توضیح داده‌است.فصل چهارمراجع‌به اینکه در کجای جمله باید ویرگول بیاید توضیح می‌دهد. این آموزش‌ها را در ۱۸ قاعده و چند تبصره به خوانندگان می‌آ‌موزد.فصل پنجمنشانۀ درنگ را برای خط فارسی معرفی و مشخص می‌کند و قرار می‌گذارد که من‌بعد، از این نشانه برای درنگ کمک بگیریم، همان‌طور که گذشتگان، در طول تاریخ، نشانه‌های بسیاری را برای هرچه بهترخوانیِ متن اختراع کرده‌اند. در پایان نیز دفاعیه‌ای در مخالفت با روش کسره‌گذاری ارائه می‌کند.فصل ششمدو کتاب مهم درسی را، که در آن به دبستانی‌ها آموزش ویرگول‌گذاری داده‌اند، نقد می‌کند.ضمیمهمختصری دربارۀ جمله و دستورزبان، از نوع «دستورِ وابستگی» آموزش می‌دهد؛ آگاهی از دستورزبان برای به‌کارگیریِ نشانه‌های سجاوندی، به‌ویژه ویرگول، واجب است. در ۳۷ مطلبِ کلیدی آموزش اجمالی‌ای را در این خصوص مطرح می‌کند.ویرگول در یک نگاهدر جدولی، مهم‌ترین نکته‌های ویرگول‌گذاری را به‌سهولتِ هرچه تمام یادآوری می‌کند.واژه‌نامۀ توصیفیاز نامش پیداست که اصطلاحات تخصصی به‌کاررفته در کتاب را به‌کوتاهی توضیح داده‌است.عنوان: ویرگول‌گذاری و مبانی نظری آن؛ کاربرد بجا و نابجای ویرگولنویسنده: رحمان افشاریمشخصات ظاهری و اطلاعات چاپ: قطع پالتویی، جلد شومیز، ۱۶۴ صفحه، چاپ دومِ انتشارات مهراندیش در سال ۱۳۹۵.معرفی‌کننده: سید امیر سبحانی</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 17:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحیح‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-jdg26lf3q0qu</link>
                <description>فاصله‌گذاری کمک می‌کند که واژه‌ها را دقیق‌تر بخوانیم. اگر فاصله‌گذاری را رعایت نکنیم، چشممان به خطاخوانی می‌افتد. درمثل اگر «متنها» بنویسیم، احتمالِ زیادی هست که «منتهیٰ» یا «منتها» بخوانیم.‌راه چیست؟ این که پیش از نشانۀ جمعِ «ها» کلیدِ نیم‌فاصله درج کنیم.‌‌ کلیدِ نیم‌فاصله در صفحه‌کلیدِ جی‌بورد همان است که دو مثلثِ بیرون‌رو و چهار خطِ تیرۀ عمود بر هم دارد.‌ اینک اگر بخواهیم «متنها» را تمیزتر و بی‌ابهام بنویسیم، پیروِ فرمانِ پایین عمل می‌کنیم:‌۱. درجِ کلیدِ حرفِ «م»؛۲. درجِ کلیدِ حرفِ «ت»؛‌۳. درجِ کلیدِ حرفِ «ن»؛۴. درجِ کلیدِ «نیم‌فاصله»؛‌۵. درجِ کلیدِ حرفِ «ه»؛‌‌۶. درجِ کلیدِ حرفِ «ا».اگر صفحه‌کلیدِ جی‌بورد را نصب کرده‌اید، همین واژه را در «دیدگاهی بگذارید» بنویسید.‌‌#صحیح_نویسی</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:33:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر زشت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-cbxnxzftqifr</link>
                <description>خدایا! بشکن این آیینه‌ها راکه من از دیدنِ آیینه سیرممرا رویِ خوشی از زندگی نیستولی از زنده ماندن ناگزیرماز آن روزی که دانستم سخن چیستهمه گفتند «این دختر چه زشت است!کدامین مرد او را می‌پسندد؟دریغا دختری بی‌سرنوشت است!»چو در آیینه بینم رویِ خود رادرآید از دَرَم غم با سپاهیسیه‌روزی نصیبم کردی امانبخشیدی مرا چشمِ سیاهیبه هر جا پا نهم، از شوریِ بختنگاهِ دل‌نوازی سویِ من نیستاز این دل‌ها که بخشیدی به مردمیکی در حلقۀ گیسویِ من نیستمرا دل هست، اما دلبری نیستتنم دادی، ولی جانم ندادیبه من حالِ پریشان دادی اماسرِ زلفِ پریشانم ندادیبه هر جا ماهرویان رخ نمودندنبردم توشه‌ای جز شرمساریخریدم گوشه‌ای سردرگریبانبه درگاهِ تو نالیدم به زاریچو رخ پوشم زِ بزمِ خوبرویانهمه گویند «او مردم‌گریز است»نمی‌دانند زین دردِ گران‌بارفضایِ سینۀ من ناله‌خیز استبه هر جا هم‌گنانم حلقه بستندنگینش دختری نازآفرین بودزِ شرمِ رویِ نازیبا در آن جمع سرِ من لحظه‌ها بر آستین بودچو مادر بیندم در خلوتِ غمزِ راه مهربانی می‌نوازدولی چشمِ غم‌آلودش گواه استکه در اندوهِ دختر می‌گدازدبه بامِ آفرینش جغدِ کورمکه در ویرانه هم ناآشنایمنه آهنگی مرا تا نغمه خوانمنه روشن‌دیده‌ای تا پر گشایمخدایا! بشکن این آیینه‌ها راکه من از دیدنِ آیینه سیرممرا رویِ خوشی از زندگی نیستولی از زنده ماندن ناگزیرمخداوندا! خطا گفتم ببخشایتو بر من سینه‌ای بی‌کینه دادیمرا همراهِ رویی ناخوشاینددلی روشن‌تر از آیینه دادیمرا صورت‌پرستان خوار دارندولی سیرت‌پرستان می‌ستایندبه بزمِ پاک‌جانان چون نَهَم پایدرِ دل را به رویم می‌گشایندمیانِ سیرت و صورت، خدایا!دلِ زیبا بِه از رخسارِ زیباستبه پاسِ سیرتِ زیبا، کریما!دلم بر زشتیِ صورت شکیباستتهران، ۱۳۴۶مهدیِ سهیلیشعرِ دخترِ زشت از کتابِ «اشکِ مهتاب»، انتشاراتِ سنایی</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکته‌های زبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-ojcyx1e28374</link>
                <description>کمبودِ اعتمادبه‌نفس ← یعنی اینکه اعتماد‌به‌نفس کم استعدمِ ... ← در کاربردِ عامیانه یعنی اینکه ... وجود نداردپس «عدمِ کمبودِ اعتمادبه‌نفس» ← یعنی اینکه اعتمادبه‌نفس کم نیست، درحالی‌که منظورِ ۹۹ درصد از گویندگان بر «کمبودِ اعتمادبه‌نفس است».جالب است که غالبِ ایرانی‌ها به این دست خطاهای گفتاری‌شان آگاه نیستند و شنوندگان نیز این دست خطاها را متوجه نمی‌شوند و معنای اصلی را می‌یابند؛ بهتر بگویم، شنوندگان «عدمِ کمبودِ اعتمادبه‌نفس» را همان «کمبودِ اعتمادبه‌نفس» درمی‌یابند.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زادروز دکتر پرویز ناتل‌خانلری</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B1%DB%8C-si76euheijbs</link>
                <description>بیست و نهم اسفند، زادروز پرویز ناتل خانلری (۱۲۹۲-۱۳۶۹)من فارسی را عزیز می‌دارم و به خود می‌بالم که این زبان من و کسان من است. زبانی که شیرینی آن را دشمن و دوست و خویش و بیگانه چشیده‌اند، زبانی که سعدی بدان غزل سروده است و در دورترین نقطهٔ آسیا، قرن‌ها پیش از این مطربان چینی غزلش را به گوش جهان‌گردان اندلس خوانده‌اند.نزد من وطن آن نیست که شما می‌پندارید. این چهار خط فرضی که دور ایران کشیده‌اند وطن مرا محدود نمی‌کند. هر جا که فرهنگ ایرانی هست وطن من است؛ زیرا در آنجاست که روح من و ذوق من آشنا می‌یابد و به گمان من وطن آنجاست که آشنایی هست. نمی‌گویم که فرهنگ همان زبان است؛ اما زبان هم یکی از اجزاء فرهنگ است و جزء بزرگی است.منبع: زبان‌شناسی و زبان فارسی، پرویز ناتل خانلری، چ دوم، توس، تهران، ۱۳۶۶، ص ۱۷۵.@theapll</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه فارسی‌گریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-esikncx5zjob</link>
                <description>احدی از هم‌وطنانِ وضع‌توپِ ورز‌شکارِ هم افسرده هم خوشحالمان، که در عددی از ممالکِ اُروپّه می‌خزد و می‌جود، در تکه‌ای از روزنویسی‌اش نوشته‌است:«یک گرنت اپلای کردم که بابتش، بخشی از دانشکده و دانشگاه به آشوب و مجادله کشیده شد.»در توقفگاهِ کلنجارِ ذهنی اتراق کرده بودم و دُمِ منظورِ نویسنده از «گرنت اپلای» را می‌جستم. منتظرِ بالابر-پایین‌برِ آدم‌ها بودم. ... اِی بابا! چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟ خب بگو «آسانسور» دیگه ... هم‌کاری دیگر آمد و گفت:«چرا کله‌ت‌و بالا گرفتی و چشم‌هات‌و همّ آوُردی؟»گفتم معنیِ «گرنت اپلای» را نمی‌دانم. گفت:«کاری نداره که! برو تو دهخدا ببین یعنی چی!» 😄مرا می‌گویید... مردِ حسابی! دهخدا کجا این کلمه‌ها را معنی کرده؟ایرانی، چه در خاکش باشد چه بیرون از آن، فارسی‌ندان است.</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکاندنِ همه‌چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-ajslrymlua9s</link>
                <description>چرا ما ایرانیان مصدرِ «تکاندن» را غالباً برای «خانه» به‌کار برده‌ایم؟ «خانه‌تکانی».گردوخاک تنها بر درودیوارِ منزل و محلِ کار و وسایلِ این‌دو نمی‌نشیند. فجازی‌هایی که نیمی از زمانِ ۲۴ساعته‌مان را در آنجاها می‌گذرانیم، ارزشی که به روابطِ خارج از روابطِ خانوادگی می‌دهیم، افکاری که تا کنون با آن‌ها زندگی کرده‌ایم، رفتارهایی که از خود بروز داده‌ایم، احساساتی که نشان داده‌ایم یا درونِ خود حبس کرده‌ایم، و ... نیز، همگی، احتیاج به مُسکِّنِ «تکاندن» دارند.فجازی‌تکانی«روابطِ دوستانه»تکانیافکارتکانیرفتارتکانیاحساسات‌تکانیشما چه «تکاندن»های دیگری پیشنهاد می‌دهید؟💚نوروزتان🤍پیروز❤️</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت‌کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@amirbookian/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-e1e9wf9kaze5</link>
                <description>به دستِ خود درختی می‌نِشانمبه پایَش جویِ آبی می‌کشانمکمی تخمِ چمن بررویِ خاکشبرای یادگاری می‌فشانمدرختم کم‌کم آرَد برگ‌وباریبسازد بر سرِ خود شاخساریچمن رویَد در آنجا سبز و خرّمشَود زیرِ درختم سبزه‌زاریبه تابستان که گرما رو نُمایددرختم چترِ خود را می‌گشایدخُنُک می‌سازد آنجا را زِ سایهدلِ هر رهگذر را می‌ربایدبه پایش خسته‌ای بی‌حال و بی‌تابمیانِ روزِ گرمی می‌رود خوابشود بیدار و گوید «ای که آنجادرختی کاشتی، روحِ تو شاداب!»عباسِ یمینی شریف</description>
                <category>واج‌نوشت</category>
                <author>واج‌نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>