<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر احسان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirehsn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 15:07:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیر احسان</title>
            <link>https://virgool.io/@amirehsn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مروری بر شخصیت بی‌ثبات و مغموم من(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%861-rqhj9n7rtyo6</link>
                <description>سگ بریند بر این زندگانی که ما داریم! در حال حاضر که این مطلب را به عرض شما می‌رسانم بنده جانوری افسرده و ملول هستم، هر دری را که به روی غم می‌بندم، دری دیگر پدید می‌آید و غم با شدتی دو چندان بر وجودم رخنه می‌کند، داستان من داستان پیریست که روی صندلی‌ کهنه‌اش لم داده و با انگشت های زوار دررفته‌اش بازی می‌کند. او در انتظار مرگ است، اما هنوز مرگش فرا نرسیده است، فلذا غرق در غم و اندوه باز هم به انتظار مرگش می‌نشیند. اما داستان من و پیر تفاوتی دارد که چشم‌پوشی از آن ناشدنی است، او پیر است و در انتظار مرگش است ، من طفلی بیش نیستم و مرگ انتظارم را می‌کشد.در شرح احوالاتم گفتنی است که دیگر با احساس لذت و شادی غریبگی میکنم، انگار که از بدو ولادتِ منحوسم اوضاع به همین منوال بوده است. از طرفی بنده حقیر بسیار خودبزرگ‌بین و خودشیفته هستم، این در حالی است که هیچ موفقیت قابل ذکری در طول عمر ننگینم کسب نکرده‌ام. به علت داشتن بدنی نحیف و کم‌زور هیچگاه در میادین ورزشی به جایی نرسیدم و یحتمل این روند استمرار خواهد داشت… .</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 13:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اراده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-kd22yhjtziyx</link>
                <description>محیط: هر چیزی که بطور پیش‌فرض در انسان قرار گرفته است و هر آنچه آدمی با آن تعامل دارد!مثال هایی از محیط: قد، وزن، جنسیت، والدین، سال ولادت، غریزه، فطرت و هر آنچه آدمی در سرشت آن دخیل نباشد.ما برای دیگران و دیگران برای ما زیرمجموعه هایی از محیط هستیم. ما دخل و تصرفی در تعیین جنسیت، قد، سال ولادت و غرایز و فطرت خود نداریم، به عبارتی آن ها به ما تحمیل شده‌اند و به ناچار اثر آن ها را باید پذیرفت. ما انعکاسی از محیط هستیم و نامربوط‌ترین زیرمجموعه های محیط نیز اثرات تعیین کننده ای بر ما دارند، به نوعی گردش ذرات الکترون به دور هسته اتم در آنسوی هستی نیز اثری تعیین کننده بر زندگی ما دارد و اثری که محیط بر ما تحمیل می‌کند نتیجه برهم‌کنش زیرمجموعه های محیط است، چنین چیزی هنگامی برجسته و بیان می‌شود که اخلاقی که آن را از سمت والدینمان زننده می‌بینیم در خودمان بروز کند.ناخودآگاه ذهن: بخشی از ذهن که بر روند محاسبات و پردازشات آن واقف نیستیم و صرفا اثرات آن را در تصمیم‌گیری ها می‌بینیم، اطلاعات اولیه در ناخودآگاه ذهن بطور مستقیم از حواس پنج‌گانه، حافظه و افکار جاری و پیشین دریافت شده و با منطقی ناشناخته پردازش می‌شوند.خودآگاه ذهن: بخشی از ذهن که بر روند محاسبات و پردازشات آن واقف هستیم و تحت الشعاع حواس پنج‌گانه، حافظه، قوه تعقل و ناخودآگاه ذهن است!ناخودآگاه و خودآگاه ذهن در کنار هم تمامیت ذهن ما را شکل می‌دهند.ادعا: ذهن در قید و بند محیط است.اثبات ادعا: اگر ذهن در قید و بند محیط نباشد با حذف اثر محیط بر ذهن هنوز هم بایستی تفکر و تعقل ممکن باشد، این در حالی است که اگر ذهنی را متصور شویم که هرگز با محیطی در تعامل نبوده است و چیزی برای ارجاع در اختیار نداشته باشد، حتی اگر زیرمجموعه هایی از محیط چون قوه تعقل را در اختیار آن قرار دهیم باز هم چیزی برای ارجاع و تعقل نخواهد داشت؛ فلذا ذهن راکد و منفعل می‌گردد و روند فکری و در نتیجه تعقلی شکل نخواهد گرفت. بنابراین ذهن در قید و بند محیط است!تصمیم‌گیری و کنش های انسانی حاصل برهم‌کنش ذهن و امیال است، امیال فطری و در نتیجه زیرمجموعه ای از محیط هستند، از طرفی اثبات شد که ذهن در قید و بند محیط است؛ فلذا تصمیم‌گیری نیز که حاصل برهم‌کنش ذهن و امیال است هم در قید و بند محیط است! بنابراین تصمیمات انسانی تنها واکنشی نیمه‌معقول با ارجاع به محیط هستند. از این روی اراده از انسان سلب شده و انسان ذره‌ای بی‌اراده از محیط می‌گردد که تنها تابع اثرات محیط است.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 23:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگان چگونه می‌اندیشند؟!(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%AF2-byn3pubfiw5w</link>
                <description>بیدار شدم، عصر شده بود و چیزی تا غروب خورشید نمانده بود. طرفین را بررسی کردم، خبری از ستون های منزلم نبود؛ شاید نیازمندی آن ها را برده بود. برخاستم و به می‌خانه ای رفتم و باقی‌مانده سکه ها را با کوزه ای باده ناب عوض کردم. این اما پیش‌کش من به ماه بود، باید محموله را بدستش می‌رساندم. پس دوباره پیگیر او شدم و تجسس را آغاز نمودم.آسمان و کوچه ها خبری از او نداشتند، از طرفی هم میلی به گرفتن سکه هایی که در دستم می‌گذاشتند نداشتم،  جایی نیز از شهر نمانده بود که جویای او نشده باشم، پس بلاد را با قصد یافتن ماه ترک کردم. هنوز چند سکه ای در گریبان داشتم، پس در راه مشعلی را از روی دیوار خانه ای برداشتم و سکه ها را مجاور جایگاه مشعل گماردم. شعله مشعل اگر از ماه دلنشین‌تر نبود دست کمی از آن نداشت، حیف که عمرش تنگ بود. تمام و کمال آماده عزیمت شده بودم. مشعل را برداشتم و کوزه به دست، بلاد را ترک کردم.بلاد به کوه ها محصور بود و چاره ای جز کوه‌پیمایی نداشتم، پس همت کردم و به مقابله با عظمت سلطه‌گر کوه پرداختم. پاهای برهنه‌ام اما زخم شده بودند، درد، وجب به وجب کالبدم را در خود غرق کرده بود، اما اگر شکایتی می‌کردم شایستگی یافتن ماه را از دست می‌دادم، پس دردی که وجب به وجب کالبدم را در ضمیرش غرق کرده بود در خودم غرق کردم و به مسیر سخت و ناهموارم ادامه دادم.به قله کوه که رسیدم می‌توانستم هرچیزی را زیر نظر بگیرم، موهبتی ناخواسته برای یافتن ماه. </description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 11:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگان چگونه می‌اندیشند؟!(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%AF1-iw3xmpyjnrff</link>
                <description>ماه پیدا نبود، پس خویش را جامه ای پوشاندم و پی آن روانه کوچه‌ های خلوت شدم، آخر او انس دیدنی ای با خلوتش داشت، حسن تعلیلی برای شب زنده داری ماه.کوچه های خلوت اما خبری از او نداشتند، آسمان هم همینطور. دقیق‌تر شدم، درب خانه ها را می‌زدم و زان ها راجب ماه می‌پرسیدم، آن ها اما سکه هایی قدیمی در دستانم می‌گذاشتند و درب خانه هایشان را به رویم می‌بستند. اصرار و پرس‌وجو فایده ای نداشت، پس راهی می‌خانه ای شدم و سکه ها را با دو کوزه باده عوض کردم. به کوچه ای خلوت شدم و بابت تلاش ستودنی ای که برای یافتن ماه انجام داده بودم از خود قدردانی کردم. با این حال هنوز هم ماه پیدا نبود، پس عازم منزل شدم تا که در فرصتی مطلوب‌تر ماه را بیابم. بابت ناکامی در یافتن ماه، ذهنم مشوش بود و راه منزل ناآشکار. پس همانجا سکنی گزیدم و منزلی بنا کردم، دو کوزه را گرد خویش گماردم تا ستون های منزلم باشند، باقی‌مانده سکه ها را نیز در جامه خود پنهان داشتم تا پیش‌کشی ناب برای ماه تهیه کنم… .</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 08:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا نگارنده محبوب، محبوب است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ku4my0b1l83k</link>
                <description>نگارنده حقیقی مطرود است، تنها و در جریان، جریانی کز محیط سرچشمه می‌گیرد، به ذهن روانه می‌شود و دست آخر روی کاغذ نقش می‌بندد. چنین جریانی وسیع است، وحشی است، ناآرام و سرکش، رام کردنش حضور می‌طلبد، نگارنده حقیقی به هنگام نگاشتن بایستی تمام خود باشد، متأثر از محیط و غرق در نیستی ذهن خویش. تأثیر محیط در فضاسازی و روشی که نگارنده برای انتقال مفاهیم بکار می‌برد واضحاً دیده می‌شود، مشابهاً تأثیر نگاشته بر محیط نیز احساس می‌شود، گاهی یک نگاشته دیدگاه خیل عظیمی از خوانندگانش را راجب موضوعی تغییر می‌دهد، نگاشته ای که انعکاسی از محیط است. تأثیر محیط در نگاشتن آنچنان ملموس است که تفاوت شیوه های فضاسازی حتی در دهه های متوالی نیز محسوس است، گذشته از فضاسازی، ادبیات نوشتاری همواره دسخوش تغییراتی بوده است، گاهی لغات جدیدی به آن اضافه می‌شود، گاهی معنای لغاتش تغییر می‌کند و حتی گاهی منسوخ می‌شود. از طرفی قالب اصلی و موضوعات مطرح نگاشتن نیز همواره بواسطه شرایط محیطی تعیین می‌شود، بطور مثال بلادی که شرایط حاکمیتی مطلوبی ندارد، سوژه مطرح و محبوبی برای نگاشتن است، صدالبته نه از دیدگاه حاکمیت مذکور. زین روی نگاشتن دو روی اجتماعی و فردی دارد، نگاشتن به سبب قابل تأمل بودن و در دسترس بودن برای ارجاع و تأکید، همواره نقش بزرگی را در تغییرات اجتماعی ایفا می‌کند، از طرفی نگارندگان شیفته چشم و ابروی جامعه نیستند، بخصوص جامعه ای که آن را طرد کرده است، بنابراین یا دست به خامه می‌برند و زیر و بم اجتماع را آمیخته قلمشان می‌دارند یا در خلوت خویش غوطه‌ور می‌شوند و آثاری هرچند زیبا و شاهکار اما بی‌ربط نسبت به جامعه وقت از خود بجای می‌گذارند. در نگاه اول جامعه‌گرایان محبوب ترند، اما همواره تغییرات اجتماعی خواسته یا ناخواسته به ضرر قشری از جامعه تمام می‌شوند، طبیعی است که قشر مذکور بیکار ننشید و اقداماتی برای مقابله با نگارندگان اجتماعی لحاظ کند، از طرفی قلم نگارندگان اجتماعی تند و صریح است و این آنجا است که در لفافه سخن گفتن و زیبایی خوانش و چینش دلنشین لغات خلوت‌گرایان آن ها را پیش می‌اندازد. بنابراین لزوما مطرح‌ترین نگارندگان، بهترین نگارندگان نیست. درستی این مطلب نیز مشخص نیست، وقتی به جهان لغات و کیفیات ورود کنیم، درستی و نادرستی معیار های دستمالی شده ای می‌شوند و محبوبیت و مقبولیت نگاشته ها معرف آن ها می‌شوند، نه درستی و سطح درستیشان.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 11:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حزن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AD%D8%B2%D9%86-dj1p4qh9akhn</link>
                <description>حزن‌آلودی محفل حضور است، حزن به مانند پیچکی گرد میخک دل می‌گردد و با او می‌آمیزد؛ او را به رهایی محصور می‌کند، حزن بهای رهایی است و گویی بالعکس. حزن برمی‌گزیند، او پی قلوبی است که اشتیاق گوشه‌گیری دارند، قلوبی که شادی و منیت را به خاک سپرده‌اند و پی پیکاری هستند برای محک درکشان از حقیقت. حس رضایتمندی ناملموس حاصل از حزن، قلوب را سرکش می‌کند، حزن‌آلودی در پی ساختارشکنی حاصل می‌شود و ساختارشکنی در پی آن. حزن حرمت دارد، حزن یکجانشینی و صبر می‌خواهد، دل محزون باد هوا نیست که یکباره بدست آید. حزن حال کرم شب‌تابی است که دیگر فروغی ندارد… . (بقیش تنبلیم شد بنویسم همینو داشته باشین فعلا صفا کنین)</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 10:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%B2-l1wrrdrdtxs4</link>
                <description>نگاشتن از آنجایی آغاز می‌گردد که جوهره قلم مملو از نیستی شود، آنگاه است که قلم قوت می‌گیرد و نگاشته ها بال به پرواز می‌گشایند، اوج می‌گیرند و پرده های ابری آسمان را کنار می‌زنند تا معلق شوند. معلقات به چیزی تعلق ندارند و این است که آزادی نگاشته ها را می‌نگارد. نگاشته ها آزادند که آنگونه که می‌خواهند دیده شوند، به مانند سنگی که از هر نظر رنگی متمایز دارد، این آزادی خریدنی نیست، ساختنی هم نیست، بلکه یا هست یا که نیست. جنبه ای از اهمیت رسانه ایِ نگاشتن آنجا تعیین می‌شود که خواننده را در بند می‌کند و ذهنش را با اطلاعات ناپخته و خام می‌شوید، ولیکن می‌تواند به جدال با تحریف و دورویی بپردازد و این امر به سبب عمر طویل جوهری بر کاغذ است. نگارنده بر فانی بودن خود واقف است، پس به نگارش می‌نگرد و بدان می‌پردازد تا که نگاشته ای بر دیواره تاریخ حک کند، نگاشته ای که بر خلاف نگارنده‌اش جاودان است. نگاشتن را چنین به تصویر می‌کشم؛ اصرار به ماندن.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 19:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن(١)</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%A1-fik0xxqswy7y</link>
                <description>کاش می‌توانستم همچو همسن و سالانم بنویسم و قلمم ملایم و تفکراتم ملموس بود.قلم شرابِ تلخی است که هر چه عمر بیشتری داشته باشد، دوست داشتنی‌تر است. هر بار که سرم را به بالین آسمان می‌برم و خود را محاط به درخشش فانوس های آسمانی در می‌یابم، آشفته ذهنم یکپارچه و متراکم می‌شود، بافت پیدا می‌کند و همچو رشته‌ای در دستانم می‌نشیند. زان رشته تاری می‌سازم و به نواختن می‌پردازم، موسیقی تار من این سر و آن سر ندارد، از هر جهت که بدان ورود کنی، در دامش افتاده‌ای. از هر جهت که گوش بسپاری، زان همان جهت فرش قرمزی برایت پهن شده است! من تار ها را می‌نوازم و تار ها ساختار های سخت و مقاوم وجودت را قلقک می‌دهد، آنقدر که ساختار هایت بشکند، عقایدت دسخوش تغییر گردد و چون پروانه ای به دور شمع، با تار من مانوس شوی و به گرد آن بگردی. در قلمرو من، این من هستم که قوانین را وضع می‌کنم، این من هستم که می‌گویم خورشید به گرد زمین بگردد یا که زمین به گرد خورشید! این من هستم که به شخصیت های قلمم وجود می‌بخشم و بواسطه همین، این من هستم که بر اینجا فرمانروایی می‌کنم. قلمرو من مایه نشاط است؛ من خواننده را سوار بر بالونی می‌کنم که اوج بگیرد و ابر های سفید زیر پایش، او را از واقعیت براند. من لغات را توسعه می‌دهم، با آن ها بازی می‌کنم، آن ها به مانند خمیری در دست شاطر می‌مانند؛ همانقدر منعطف و قالب پذیر. نوشتن؛ ابزار ابراز است و من ابراز می‌کنم، ابراز می‌کنم هر آنچه را که می‌خواهم، حتی به دروغ! قلم من با همسن و سالانم قابل قیاس نیست، آن ها واهی می‌نویسند، چرندیاتی که حتی خودشان به آن اعتقاد ندارند. آن ها می‌نویسند که خوانده شود؛ من می‌نویسم که بماند به یادگار. نوشتن، ردیف کردن کلمات زیبا و دلفریب پشت سر هم نیست، نوشتن، بایستی از دل به قلم سرازیر شود و در عین حال زیبا و شیوا باشد. آثارم، بازتابی از من هستند؛ از بردیا و امیالش گرفته تا کیستی و شاید و ناچاری و طنازی های دوره تابستانه. در همه آثارم تنها یک وجه اشتراک هست؛ وصف کردن، آنگونه که باید.من بردیا را آنگونه که باید وصف کردم، احساس دلشوره و بی‌پناهیِ در پس خواندن ناچاری را آنگونه که باید به رشته تحریر در آوردم و دوره تابستانه را آنگونه نوشتم که لبخند را بر لبان خواننده هدیه داده باشم و نوشتن را طوری نوشتم که خود را بستایم.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 11:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیال شبانه بردیا؛ قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ysgbrlc2pnpu</link>
                <description>سرباز آشخور کوتاه قامتی در را باز کرد و طبق معمول احترام گرفت.-سلام قربان!-آزادی! کاری که بت گفتمو انجام دادی؟-بله قربان اما مسئله مهمتری هست که باید خدمتتون عرض کنم.-چه مسئله ای؟!-پرونده جدیدی بدستمون رسیده، بنظر میاد کمی با ماباقی پرونده ها متفاوت باشه!-می شنوم.-پرونده راجب به قت... پنج دقیقه قبلبازرس امیر شفیعی، مردی بلند قامت با دست های کشیده، مو های جو گندمی و چهره خسته بود؛ به تازگی وارد دهه پنجم زنذگی خود شده بود، اما هنوز هوش و ذکاوت منحصر به فرد خود را حفظ کرده بود. طبق معمول در دفتر کاری خودش به قاب عکسی که روی میزش بود، خیره شده بود و سعی می کرد جزئیاتی را ببیند که قبلا ندیده بود؛ به نوعی حفظ کردن غریزه تا رسیدن پرونده بعدی. ناگهان صدای در او را متوجه اطرافش کرد.-بیا تو.سرباز آشخور کوتاه قامتی در را باز کرد و طبق معمول احترام گرفت.-سلام قربان!-آزادی! کاری که بت گفتمو انجام دادی؟-بله قربان اما مسئله مهمتری هست که باید خدمتتون عرض کنم.-چه مسئله ای؟!-پرونده جدیدی بدستمون رسیده، بنظر میاد کمی با ماباقی پرونده ها متفاوت باشه!-می شنوم.-پرونده راجب به قت...-کافیه! این دیگه پرونده منه! بذارش رو میز.-بفرمایید.-مرخصی!بازرس شفیعی کمی ذوق زده شده بود؛ بی اختیار پرونده را باز کرد و مشغول مطالعه شد. پرونده راجب پیدا شدن جسد مردی شصت ساله در آبراه محله شهریاری بود. هویت پیرمرد هنوز در دست بررسی بود، اما از بررسی های اولیه شکافی روی سینه اش پیدا شده بود که واضحاً به ضرب خنجر ایجاد شده بود. جسد هنوز تازه بود و این موضوع نشان می داد که پیرمرد به تازگی کشته شده است، مدت زمانی کمتر از بیست و چهار ساعت. بازرس کتش را پوشید و آماده شد که خودش شخصاً به بررسی جسد بپردازد.بیست دقیقه بعد-سلام سرکار کجا میرین؟! من مسئولیت دارم، نمی تونم اجازه بدم هر کسی رد بشه!اعتنایی نکرد و قدم دیگری برداشت.-اصلا کارت شناسایی شما کجاس؟! بازداشتت کنم کار دستت بیاد؟!بازرس شفیعی لبخندی زد، لبخندش پر رنگ تر شد و شروع کرد به خندیدن.-خیله خب کافیه بازداشتش کنین! مث اینکه ینفر هوس آب خنک کر...حرف هایش ناتمام ماند، البته این که بازرس یکی از آن دست های کشیده اش را مشت کرد و نثار صورت احمقانه اش کرد بی تاثیر نبود. لحظه ای بعد مسئول واحد روی زمین پهن شده بود، این در حالی بود که با دو دستش بینی اش را گرفته بود و وول می خورد. لبخند بازرس محو شده بود و جدی تر بنظر می آمد؛ انگار که می خواست چیزی بگوید.-سلام؛ بازرس امیر شفیعی از واحد جنایی. خب مسئول واحد کجاس؟!نگاه ها به مردی که روی زمین وول می خورد، متمایل شد. مسئول واحد مشت سختی خورده بود، اما خیلی سریع سرپا شد. هنوز صورتش خونی بود، با این وجود موظف بود که به مافوقش پاسخ دهد.-من هستم قربان! ببخشید که شما رو به جا نیاوردم!-مسئله نشناختن من نیست، اون مشت هم برای این خوردی که خیلی عجولانه برخورد کردی!-بله قربان! حق با شماست!-خب، خب، خب، حالا این جسد که میگن کجا هست؟-بفرمایید! از این طرف!بازرس شفیعی روی جسد خم شد و به شکاف روی سینه اش نگاه کرد؛ برایش آشنا بود. علاوه بر شکاف سینه اش که خیلی به چشم می آمد، قرمزی پشتش نیز قابل انکار نبود. لبخند ملیحی روی لبان بازرس نقش بست، انگار که چیزی فهمیده بود.-چیزی متوجه شدید بازرس؟!-امیدوارم، چنتا پل این نزدیکی هست؟-اوم... . فکر می کنم یکی بیشتر نباشه، چطور حالا؟!-قرمزی روی پشتش برای یه ضربه عادی بیش از حد زیاده؛ این در حالتیه که داریم راجب به یه جسد صحبت می کنیم، اما این یه جسده و جسد به مرور زمان قرمزیشو از دست داده. به عبارتی میشه متصور شد که جسد قرمز تر از چیزی بوده که حالا هست. از طرفی کبودی نداره و استخوان بندیش به نسبت سالمه و صدمه خاصی ندیده، در این صورت با چیزی برخورد کرده که اونقدر مستحکم نبوده که به استخوان بندیش ضربه بزنه، اما با این وجود باعث قرمزی در ناحیه کمر تا میان دو کتف شده و اون چیزی نیست جز آب! از طرفی آبراه از ساختمون ها فاصله داره و پل ها تنها مناطق مرتفعی هستن که این شرایط رو دارن!-آوووو... . بله قربان! اتفاقا یه پل مرتفعم هست!-خیله خب منتظر چی هستی؟! میریم اونجا.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 00:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شاید&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-p1slj3ec4jix</link>
                <description>شاید زبان برای صحبت نبود، شاید چشم برای دیدن نبود، شاید مغز برای فکر کردن نبود. حالات مختلفی وجود داشت، لحظه آغاز این ما بودیم که تصمیم گرفتیم چه عضوی چه کاری کند؛ شاید اگر با چشم می شنیدیم، شنوایی قوی تری داشتیم. وقت و قلم من محدود است و توده وسیع افکارم مُصر برای بیان آن، سر در افکارم این بود؛ این که آیا زندگی را بر خود سخت نگرفته ایم؟ غرق در صفحه های پیکسلی آرام آرام توان اندیشیدن از بین می رود، گویی که افکار چرب و نرم از پیش تعیین شده جایش را می گیرد. به مسئله ای جالب بپردازیم، این که آیا بیشعوری، وسواس فکری و ذهنی، حسادت، افسردگی و … چه نوع مفاهیمی هستند؟ مفاهیم اکتشافی یا مفاهیم اختراعی؟ ما آن ها را کشف کردیم یا اختراع؟ زمانی را تصور کنید که لغت افسردگی در فرهنگ لغت وجود نداشت؛ آیا آن هنگام افراد افسرده بودند؟ شاید داریم با خلق مفاهیم تازه به خود آسیب می زنیم و یا شاید وجود داشته است، بنابراین شاید ما هم به مرضی دچاریم که شاید صد ها سال بعد نام گذاری شود، شاید روزی برسید که میان 1 و 2 عدد طبیعی جدیدی وجود داشته باشد، شاید روزی برسد که ارتباطات ما زبانی نباشد و متوجه شویم که استفاده از زبان برای تکلم کاری دشوار و طاقت فرسا بوده است. زندگی پر است از این شاید ها که اگر نبودند زندگی بیش از حاشیه امن و آخوری برای گوسفندانی که روی دو پایشان راه می روند نبود. این شاید ها هستند که زندگی ما را شکل می دهند؛ از این روی است که می توان اندیشید؛ به احتمال زیاد قبل از هر کشفی، قبل از هر کار بزرگی، خالق اثر ذهنیتی را با &quot;شاید&quot; آغاز کرده است؛ &quot;شاید بتوان پرواز کرد&quot;،&quot;شاید بتوان به فضا رفت&quot;،&quot;شاید بتوان وسیله ای سریع برای حمل و نقل ساخت&quot;.&quot;شاید&quot;، این لغت را خدایی برای امید و ناامیدی می دانم، خدایی که بسته به افکار بنده اش با او برخورد می کند؛ &quot;شاید موفق نشدم&quot;،&quot;شاید موفق شدم&quot;.این شما و این پایان باز؛ پایانی که شاید شما را به اندیشه وا دارد، تا که شاید ادامه مطلب را خودتان با خامه و دفتر خوش طرح و رنگ خیالاتتان نوشتید.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 23:54:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیال شبانه بردیا؛ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-yk8kk6t1xrde</link>
                <description>نگاهی به چاه افکارش انداخت: - هر بار که این کارو انجام می دم، از خودم می پرسم که چطوری کار به اینجا کشید، چرا شروع کردم و چرا دستام خونیه. دیگه خط قرمزی برا رد کردن ندارم، هر بار جاری شدن سیالات هیجان و اضطراب ناشی از آزادی و رهایی رو تو رگام احساس می کنم.یک ساعت قبلبردیا به دیوار مقابلش خیره مانده بود که خنده های هیستیریکش شروع شد، معمولا شب ها اینگونه می شد. وقتی می خندید، گوشه های لبش تا زیر امتداد چشم هایش می آمدند. چهره اش ذوق زده و شاداب بنظر می رسید، درد هایش فروان تر از آن بود که در قالب ناراحتی و گریه در چهره اش بروز پیدا کند، به همین خاطر در خلوتش می خندید. آرام آرام صدای خنده هایش اتاقکش را پر می کرد و اختیارش را از او می گرفت. اما تسلط درد و رنج و خشم و احساسات سرکوب شده اش بیش از خنده های ناخودآگاه بود؛ به طرف گوشه اتاقش رفت و گلیم کهنه ای که بر روی زمین پهن شده بود را کنار زد، کمی به کف موزاییکی اتاق دقیق شد و سپس یکی از موزاییک ها را بیرون کشید. پارچه خاکستری رنگی زیرش مخفی شده بود، کمی این دست و آن دست کرد، گویی که مردد باشد. نفس عمیقی کشید و عزمش را جزم کرد، پارچه خاکستری را بیرون کشید و موزاییک را سر جای خودش گذاشت، گلیم را پهن کرد و از گوشه اتاق فاصله گرفت. با یک ذوق خاص لباس هایش را نگاه کرد و بهترین هایش را جدا کرد، با این حال باز هم لباس های کهنه ای بودند. آن ها را پوشید؛ یک شلوار لی رنگ و رو رفته که بنظر می رسید رنگ آبی کم رنگ امروزش نشان از قدیمی بودنش دارد؛ یک پیرهن چهارخانه که با وجود کهنه بودنش هنوز هم خوش رنگ بود. این ها عزیز ترین لباس هایش بودند، بطوری که احترام خاصی برای آن ها قائل بود و هر موقعی آن ها را نمی پوشید.پارچه خاکستری رنگ را برداشت و آن را طوری در جیب راست شلوار لی اش گذاشت که برجستگی آن نامحسوس باشد. مهتابی اتاقش را روشن گذاشت؛ دوست داشت دیگران فکر کنند که او در خانه به سر می برد. از واحدش بیرون آمد و باز همان کفش های کهنه و پاره اش را پوشید، در را قفل کرد و بی سر و صدا آن جا را ترک کرد.هوا خنک و مطلوب بود و نسیم ملایمی میان مو های بلند بردیا می وزید. پیاده جاده را پیش گرفته بود و بی آنکه لحظه ای مردد باشد، به مسیرش ادامه می داد. از قهقهه های هیستیریک قبلی اش تنها یک لبخند ملیح مانده بود. کوچه های تنگ و خلوت محله شهریاری را سپری کرد تا به خیابان پهنی رسید، خیابان &quot;شاهرودی&quot;. با اینکه وسیع بنظر می رسید، اما خلوت بود. خیابان را پی گرفت و امتداد آن را طی کرد تا به پل &quot;شاهرودی&quot; رسید. در واقع از زیر پل رود کم آبی رد می شد که روزگاری پر آب بود و محلی ها آن را شاهرودی صدا میزدند، به همین علت خیابانی که از روی آن می گذشت را &quot;شاهرودی&quot; نام گذاری کرده بودند. مجاور نرده های حفاظ که در دو طرف پل نصب شده بود، مردی بلند قامت و لاغر اندام دیده می شد که با دو دستش روی نرده ها خم شده بود. در دست راستش یک بطری نوشیدنی داشت و در دست دیگرش سیگاری که عمرش رو به اتمام بود. هر از گاهی تلو تلو می خورد، اما دوباره خودش را جمع و جور می کرد و به نرده ها لم می داد. بردیا که انگار به مقصدش رسیده بود، در کنار او ایستاد و مانند مردی که سیگار می کشید به نرده ها لم داد و به گذر رود روان در زیر پل خیره ماند. او که حضور بردیا را احساس کرده بود، سرش را به سمت او برگرداند و سعی کرد که او را با دقت ببیند، اما به واسطه بطری ای که در دستش بود، تار و مبهم می دید. - هی بچه! اسمت چیه؟بردیا توجهی نکرد، شاید واقعاً نشنیده بود. - هویییی بچه! مگه کری؟مجدداً بردیا توجهی نکرد. - عوضی! الان حسابتو می رسم، فک کردی کی هستی که جواب منو نمیدی؟بردیا آرام نگاهش را از رود زیر پل گرفت و سرش را چرخاند، ناگهان خیسی قطرات خون را روی صورتش احساس کرد، لبخند ملیحی بر لبانش نقش بست و چاقو را از سینه مرد بیرون کشید. - زورگیری کار بدی نیست، مشکلت این بود که آدم اشتباهیو انتخاب کردی!بردیا سرش را بالا گرفته بود و بلند می خندید! پارچه خاکستری هم کمی آن طرف تر روی زمین افتاده بود. خنده های بردیا قطع شد، خم شد و مرد لاغر اندام که در عین حال تنومند نیز بنظر می رسید را بلند کرد. - قرار نیست به خاطر ضرب چاقوی من بمیری، من همچین آدمی نیستم.کورسوی امید در نگاه مردی که می دانست به پایانش نزدیک است، روشن شد. - حقیقتش یه برنامه بهتر داریم؛ قراره سقوط آزادو مجانی تجربه کنی!گویی که کیسه شنی را بلند کند، دستش را در شکافی که در سینه اش ایجاد کرده بود کرد و با دست دیگر پهلویش را گرفت و او را روی نرده گذاشت. - راستی اسممو پرسیدی، خب میتونی بردیا صدام کنی.او را هل داد. گذر زمان آهسته شده بود، مرد به آرامی از پل فاصله می گرفت و رود آغوشش را برای او باز کرده بود. گذر زمان دوباره به حالت عادی برگشت، رود مرد را به آغوش کشید. بردیا نگاهش را از رود برگرداند و نگاهی به چاه افکارش انداخت: - هر بار که این کارو انجام می دم، از خودم می پرسم که چطوری کار به اینجا کشید، چرا شروع کردم و چرا دستام خونیه. دیگه خط قرمزی برا رد کردن ندارم، هر بار جاری شدن سیالات هیجان و اضطراب ناشی از آزادی و رهایی رو تو رگام احساس می کنم.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 19:46:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیال شبانه بردیا؛ قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-nq8zh6cdv0oq</link>
                <description>خورشید در میانه آسمان اعلام حضور می کرد، مدارس به تازگی تعطیل شده بود و والدین بدنبال فرزندانشان آمده بودند. با اینحال کسی به دنبال او نیامده بود، شاید چون والدینی نداشت. بردیا‍‍ مسیرش را از خانه تا مدرسه در ذهنش گذراند و شروع به پیگیری کرد. به خانه که رسید، نفسی تازه کرد و لباس هایش را عوض کرد. دوباره راه افتاد، این بار با جامه کارگری به سمت میدان اصلی شهر می رفت تا که شاید بتواند جایی را برای کار بیابد. کسی نمی دانست که او بعد از مدرسه کار می کند، شاید چون دوستی نداشت که به او چیزی بگوید. در کل زیاد صحبت نمی کرد و اغلب غرق در افکارش به جایی خیره می شد. دو ساعتی می شد که منتظر سرکارگری بود که بدنبال کارگر به میدان اصلی بیاید. صدای غار و غور شکمش رشته افکارش را پاره می کرد، حتی یادش نبود آخرین بار کی ناهار خورده است، او معمولاً ناهار نمی خورد و به خوردن صبحانه و شام بسنده می کرد. با دقت نگاهی به دور و اطرافش انداخت، احساس می کرد؛ وجود او و دیگر کارگر ها با میدان اصلی نمی سازد، انگار که از جامعه طرد شده باشند، مردم بی توجه از کنار آن ها می گذشتند. بردیا معمولاً حسادت نمی کرد، اما تمایلی هم به دیدن کودکانی که دست در دست پدر و مادرشان با خوشحالی عرض خیابان را طی می کردند نداشت، پس بساطش را جمع کرد و راهی خانه شد. اولین روزی نبود که کار گیرش نمی آمد، از این بابت کمی نگران بود. اما اکثر اوقات می توانست بنایی یک ساختمان نیمه کاره را به عهده بگیرد و با درآمدی که کسب می کرد، تا حدی زندگی اش را می گرداند. در راه برگشت سرش پایین بود و به کفش های قدیمی رنگ و رو رفته ای که با رشته های خاکستری در امتدادش تزئین شده بود، نگاه می کرد. خیلی وقت بود که مو سرش را اصلاح نکرده بود، بقدری که دیگر حالت صاف خودشان را از دست داده بودند و مجعد و فر شده بودند. وقتی کفش هایش را نگاه می کرد، موهایش در صورتش می ریخت و اجازه نمی داد به خوبی آن ها را نگاه کند. تقریباً به خانه اش نزدیک شده بود که ناگهان با چیزی به تنومندی خودش برخورد کرد و با ماتحتش به زمین افتاد، دست راستش را به پشت تکیه داد و با دست دیگر موهایش را از جلو صورتش کنار زد و سعی کرد دوباره سرپا شود.- هوی مگه کوری؟! جلو چشاتو نگا کن.- ببخشید، واقعاٌ متاسفم.- عوضی آشغال، دیگه نبینم این طرفا پیدات شه.- ببخشید ولی خونه من درست همینجاس.- احمق کوچولو چطور جرات میکنی جواب منو بدی؟این را گفت، دندان هایش را بر هم فشرد و مشتی حواله صورت بردیا کرد، او دوباره زمین خورد، اما به اندازه سری اول دردش نگرفت. دوباره لگدی محکم به پهلوی او زد، اینبار بردیا از درد به خود می پیچید.- غغ...غلط کردم، دیگه تکرار نمیشه.- از جلو چشام گمشو تا شکمتو سفره نکردم!بردیا دو تا پا که داشت دو تای دیگر قرض گرفت و تا خود خانه دوید، نفس زنان کلید را از جیبش درآورد و در را باز کرد. آهی از ته دل کشید و امتداد راهرو را طی کرد تا به واحد خودش برسد، او در انتهای راهرو واحد کوچک و نقلی ای اجاره کرده بود. در همین حین صاحب خانه که پیرمردی کوتاه قد و غرغرو بود از راه رسید.- به به بردیا خان! کجا با این عجله؟ پارسال دوست امسال آشنا. اصلا میدونی آخرین بار کی اجارتو دادی؟- سلام اصغر آقا ، راستش رو بخواین مبلغ اجاره رو تا آخر ماه جورش می کنم.- ببینیم و تعریف کنیم، گفته باشما تا آخر ماه جورش نکنی اسباب اثاثیتو باس از وسط خیابون جمع کنی!- نگران نباشین، حتما جورش میکنم!- من که چشم آب نمیخوره، ضمنا یکم به سر و وضعت برس، شبیه کارتون خوابا شدی!این را گفت و دستی بر کمر رنجور و خمیده خود کشید و راهش را کج کرد و رفت.بردیا دوباره کفش هایش را نگاه کرد، پیرمرد غرغرو دروغ نمی گفت، با آن مو های بلند و چرب و ژولیده اش و لباس رنگ و رو رفته ای که وجب به وجب نخ نما شده بود و کفش هایش که از پهلو پاره شده بودند، شبیه کارتون خواب ها شده بود. این را خود نیز وقتی به آیینه ترک دار راهرو خیره شد فهمید. لباس هایش برای کارگری نیز بیش از حد کهنه و بی روح بودند. داخل خانه شد، طبق عادت دست و پاهایش را با آب شیر که گچی و تلخ مزه بود شست و زیر اندک نوری که اتاقش را نیمه روشن کرده بود، غذای کمی که حکم شامش را داشت خورد و برای مدتی به دیوار مقابل خیره ماند.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 11:01:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی بر عاشورا(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%B2-sunx5c9hjhpx</link>
                <description>صدای سم اسبی به گوش می رسید که گویا عجله داشت. کنار سم های قدرتمند آن اسب پایهء علمی دیده می شد که با تحرکات اسب بالا و پایین می رفت. در دست دیگر سوار مشک آبی خالی و تشنه قرار داشت. به تدریج به فرات رسیده بود، نگاه های دیگری در کنار فرات بود. نگاه هایی که نیزه به دست به انتظار سواری بودند که قامتی رشید و دلاور داشته باشد،‌شمشیرزن قهار و سوارکار ماهری باشد. وقتی به فرات رسید، محاصره شده بود. نگاهش را میان نخل های سیرابی که در کنار فرات به او می نگریستند و آبی که شیرین تر از همیشه به نظر می رسید می چرخاند. فکر تشنگی خیمه ها او را سیراب کرده بود، مشک آب را برداشت و آن را پر کرد. سوار بر اسب شد و مشک را در دستش گرفت. شمشیر از نیام بیرون کشید و اجازه داد نگاه ها خودشان را در بازتاب آن شمشیر تیز ببینند، شمشیرش را هر طرف که نشانه می رفت آن سمت از محاصره خالی می شد، از کوفیانی که پیمان خود را به ترس از مرگ فروختند و شهامت و غیرت را تنها بر کاغذ خوانده بودند، انتظار بیشتری نمی رفت. شمر ابن ذی الجوشن سربازان را به سوی میدان نبرد هول می داد و فریاد می زد. سربازان یکی پس از دیگری وارد میدان می شدند و هر یک مزه شمشیر او را می چشیدند و هر بار ترس در نگاه ها پر رنگ تر می شد. نخل ها سر خم کرده بودند و به میدان نبرد می نگریستند، شن ها در تلماسه ها جمع شده بودند و به منظره خون آلود نبرد نگاه می کردند. روند کشته شدن سپاهیان شمر ابن ذی الجوشن ادامه داشت تا به ناگاه تیری از پشت دستش را شکافت، این فرصتی را برای نگاه های ترسان ایجاد کرد و چندین تیر دیگر بر تنش فرود آمد و در آخر یکی از آن نگاه ها دستش را برید. مشک را به دندان گرفت و دستش که خالی شد، تیر های فرو رفته در بدنش را شکست و شمشیری از زمین برداشت و به نبردش ادامه داد. چندی بعد سر بی جان کسی که دستش را بریده بود، بر روی شن ها غلت می خورد. تیر ها یکی پس از دیگری بر تن او می نشستند و یکی پس از دیگری می شکستند. تیر دیگری بر تنها دستش فرو نشست و شمشیر بر دستانش سنگینی کرد. کمی بعد تنها دستش از حرکت بازمانده بود و با اسبش، مشک به دهان می تاخت. هیچ سواری به او نرسید، اما تیر ها می رسیدند، کمرش سپر مشک شده بود و جایگاه تیر ها. شمر فریاد برآورد:«او نمی ایستد، بزنید مشکش را» و تیر ها کارساز نبودند تا هنگامی که بر مشک نشستند و مشک دوباره خالی شد…! مشک که خالی شد، از اسب به زمین افتاد و بر روی زانو هایش ایستاد، هنوز تحرکاتش دشمن را به عقب می نشاند؛ تحرکات کسی که پشتش را تیر ها پر کرده بودند و آنقدر سراسیمه بود و عجله داشت که دست هایش را جا گذاشته بود.</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 16:12:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی بر عاشورا(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%B1-qoa1fazucfv1</link>
                <description>غباری از شن همه نبرد را فرا گرفته بود و چشم، چشم را نمی دید، اما مظلومیت بیداد می کرد. دستور داده بودند که از همه جهات، خیمه ها مورد محاصره قرار گیرند تا کسی نتواند از مخمصه فرار کند و براستی که اگر چنین کاری نیز نمی کردند، کسی فرار نمی کرد! در مجاورت خیمه ها خندقی حفر شده بود و شعله های آتش درون آن در خود می لولیدند. همه امید های نگاه های خسته و لب های خشک که ترک خورده بودند به دستان او بود، دست هایی که دیگر نداشت! نگاه ها در هم قفل شده بود و کمتر کلماتی رد و بدل می شد. صدای شیههء اسب ها به گوش می رسید و آفتاب سایه خود را بر سر خیمه ها افکنده بود. گرما نه تنها احساس بلکه دیده می شد. صحنه نبرد بر روی شن های کربلا نبود بلکه روی ترس و نفاق و خیانت کوفیان نقش بسته بود! پایان نبرد از پیش معین شده بود، اما پذیرشش سخت بود. او چیزی را ثابت کرد؛ پیروزی در نبرد به معنای جان دادن دشمن نیست بلکه به معنی انتخاب جهت درست است، کاری که حر بن یزید ریاحی را پیروز میدان کرده بود! خورشید دلواپس بود، بنابراین ظهر زودتر از آنچه بنظر می رسید بر کربلا حاکم شد تا خورشید بتواند از بالا به کربلا بنگرد… ! پیش از این فکر می کردم کوفیان تنها بیعت شکستند و سکوت کردند، اما هنگامی که چشم در میان سپاهیانی که تعدادشان هزاران برابر بود، می انداختی، کوفیانی می دیدی که بیعت کرده بودند؛ حامی حسین (ع) باشند! وقتی که حسین (ع) یاران خویش را می دید که مقابل چشمانش جان می دادند، طاقت نیاورد. لباس رزمی که بر تن داشت را مرتب نمود، چکمه هایش را تمیز و شمشیرش را تیز کرد، اسبش را تیمار کرد و آماده نبرد شد. چند دقیقه آتی را پیش از آن دیده بود و می دانست که خداحافظی موهبتی بود تلخ، اما شیرین… ! پیش از آن نماز ظهر را ادا کرده بودند و منتظر نبردی بودند که رستگاری در پی داشت! طفلان عقیل به شهادت رسیده بودند و قاسم ابن حسن در میدان نبرد، در حال شمشیر زدن بود و در همین هنگام حسین (ع) وارد نبرد شد. شمشیر را از غلاف بیرون کشید و به سمت برادر زاده اش تاخت تا به او یاری برساند که دیگر دیر شده بود… . ضاربی ضربه ای بر قاسم زد و او به شدت زخمی شد. خون از میان تن و بدن او فوران می کرد و شن های پشیمان کربلا را رنگ‌آمیزی می کرد، شمشیر حسین (ع) نیز به خشم آمده بود، و تیز تر می نمود. حسین (ع) به سمت ضارب رفت و خشم در نگاهش، زهر در دل دشمن شد. قامت او ترسناک تر از شمشیر برنده اش بود، با ضربه ای ضارب را مضروب کرد. وقتی که بر سر برادر زاده عزیزش، آن امانتی که از سوی برادرش حسن به نزد او مانده بود رسید، اشک در چشمانش جاری بود و خشمش دو چندان شد. تنی که میان خون گرم و زیر آفتاب داغ، سرد شده بود، کمرش را شکست… .</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 16:27:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ایران عقب، مانده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kq4e2b5wt0hn</link>
                <description>برخلاف تصورات عامه مردم، ایران کشوری عقب مانده نیست بلکه عقب، مانده است. کشوری که عقب مانده است، دچار ضعف در منابع طبیعی و انسانی است و ضعف انسانی، ناشی از نبود استعداد های جوان است. اما کشوری که عقب، مانده است، به لحاظ منابع طبیعی و انسانی غنی است و استعداد های فروانی را در خود دارد. اما فقط تعداد محدودی از آن ها را با مدیریت غلط پرورش داده اند و تنها تعداد کمی از آن ها به موفقیت چشمگیری دست پیدا می کنند، چنین کشوری قربانی باور های افراطی و مدیریت های غلط و پیروی از تئوری های غلط اقتصادی شده است. ایران به لحاظ اقتصادی در شرایط به شدت نامطلوبی قرار دارد و این نتیجه سیاست های غلط در هدایت کشور است. هر کشوری که عقب، مانده است، در ظاهر عقب مانده نشان می دهد و این به علت بی توجهی به امکانات و شرایط جامعه است. کشور ایران نیز ممکن است به همین علت عقب مانده به نظر برسد، در صورتی که عقب، مانده است. کشوری که عقب مانده باشد، حداقل نیازمند یک نسل کارآمد است که با آموزش و فرهنگ سازی در طول سی سال به کشوری مستقل و مفید و پیشرفته تبدیل می شود. چگونگی این عمر مرتبط با آموزش است، پرورش استعداد ها و عامل مهم تر هدایت آن ها از اموری است که می تواند شروعی برای تغییر در یک ملت باشد. موردی که در مورد سیاست های غلط اقتصادی در ایران مطرح است حدود صد و بیست سال خود یک تئوری اقتصادی بوده است. زمانی که ریاضیدان بزرگ، جان نش، برنده جایزه نوبل اقتصاد ایده جدیدی را مطرح کرد، اقتصاد در اکثر نقاط جهان تحت تاثیر آن قرار گرفت و یکی از کشور هایی که این تئوری را نپذیرفت کشور ایران بود. تئوری به این می پرداخت که فرض کنیم در یک تیم شش نفره قرار گرفته ایم، این یک تیم اقتصادی است و بطور مثال می تواند شش شریک یک فروشگاه باشند، در این صورت برای پیشرفت دو حالت وجود خواهد داشت، پیشرفت گروهی و فردی. تئوری ای که صد و بیست سال اقتصادی بود،پیشرفت فردی را مدنظر قرار می داد. برای مثال اگر یکی از شرکا شرکتی را می شناسد که می تواند پول های خود را با سود بالایی سرمایه گذاری کند، به پنج شریک دیگر معرفی نکند و خود به تنهایی از آن سود ببرد تا سرمایه او در مقابل دیگر شرکا افزایش یابد و در نتیجه به لحاظه مالی پیشرفت داشته باشد. جان نش کار دیگری را به آن شریک پیشنهاد داد؛ به فکر پیشرفت خود و گروه خود باشد، اگر آن شریک دیگران را به آن شرکت معرفی کند و آن ها نیز سرمایه گذاری کنند سودی که در حالت قبلی حاصل می شد، شش برابر می شود و اگر این پول در پیشرفت فروشگاه بکار گرفته شود، شرکت پیشرفت فراونی می کند و شش برابر حالت قبل پیشرفت مطلوب تری را نتیجه می کند. در ایران چنین سیاستی تنها در ابعاد کوچک وجود دارد و اکثر افراد به فکر پیشرفت فردی هستند. برای پیشرفت جامعه ای مانند ایران که عقب، مانده است، شرکا مردم ایران در نظر گرفته می شوند و پیشرفت کشور مدنظر قرار داده می شود. اگر از مردم سوال شود که یکی از آرزو هایشان را من باب آینده بگویند، آینده ای بهتر برای فرزندانشان را نقل خواهند کرد و نه پیشرفتی برای ایران که منجر به پیشرفت فرزندان آن ها شود. بزرگترین مشکلی که مردم ایران را تهدید می کند، افکار آنان است. کشور به چهار دسته از مردم تقسیم شده است؛ عده ای که متعصب هستند و کاری که هرچند غلط باشد را از سوی حکومت خود می پذیرند و مهم ترین حامیان حکومت هستند. گروهی دوم افرادی هستند که نسبت به وضع موجود واکنش نشان نمی دهند و تنها پیشرفت در سطح خانواده را کافی می دانند. گروه سوم افرادی هستند که به لحاظ اقتصادی اطلاعاتی ندارند و با اطلاعاتی که از چندین رسانه مطالعه کردند، خود را اقتصاددان می دانند، فارغ از اینکه این گروه مضر ترین قشر جامعه هستند، بزرگترین قشر نیز هستند. گروه چهارم و آخرین گروه افراد روشنفکر هستند، افراد روشنفکر خود به دو نوع زندگی می کنند؛ از وضع موجود آگاه هستند و چیزی نمی گویند و یا آگاه هستند و صحبت می کنند. با نگاه به این چهار گروه می توان دریافت که اطلاعات اقتصادی کشور بسیار پایین است و جامعه نسبت به وضع موجود آگاه نیست و یا آگاهی او غلط است. نکته بعدی که مسئله و ضعف بزرگی در کشور است،‌ متمرکز بودن پول و قدرت در دست افرادی است که احساس ناسیونالیستی ندارند و ملی گرایی را پاک فراموش کرده اند، یارانه دروغ بزرگی است که بهانه پراکنده کردن پول به مردم داده می شود. مشکلات مانند دومینو هستند، یکی پس از دیگری وارد اقتصاد می شوند. بنابراین باید مانند دومینو با آن ها رفتار کرد؛ به نوعی مشکلات را شناسایی و سپس قبول کرد و بعد تصمیم به اصلاح هدایت شده آن گرفت. مردم ایران بی فرهنگ نیستند، بلکه فرهنگ غلطی دارند و حکومت ایران بی سیاست نیست، سیاست غلطی را در پیش گرفته است. اگر آموزش تغییر کند، فرهنگ تغییر می کند. اگر فرهنگ تغییر کند سیاست های مردمی و تئوری اقتصاد مدرن در ایران معرفی می شود و در نتیجه با برداشت بیشتر از منابع طبیعی، فرصت های شغلی جدیدی ایجاد می شود و مشکل بیکاری نیز برطرف می گردد و در همین هنگام تمرکز از روی چنین مشکلاتی برداشته شده و به استعداد های ایران توجه می شود. اگر دقت کرده باشید نحوه برخورد نیز مانند دومینو بود، هر عملی نتیجه عمل دیگری بود. چنین کاری به سادگی گفتنش نیست و کشور های زیادی این مراحل را طی کرده اند. نمونه بارز چنین کشور هایی، کشور سنگاپور است که با تغییر آموزش خود پیشرفت های چشمگیری در هر زمینه داشته است. مشخصا به مطلب ذکر شده، از دیدگاه شما مشکلاتی وارد است؛ خوشحال می شوم آن ها را با بنده به اشتراک بگذارید. در صورت رضایت لایک کنید!</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 20:21:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره تابستانه چگونه گذشت؟(۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%B7-g9uhk2wbgb2p</link>
                <description>به نام خداقسمت هفتمچند روزی از آن ماجرا می گذشت و او وارد هفته دوم دوره تابستانه شده بود. هفته دوم با موضوع استنباط، نقض و اثبات برخی مسائل آغاز شده بود، مسائلی که پارداوکس های متنوع و زیادی را شامل می شدند، مسائلی که حل نمی شدند و گاهی نیز اشتباه حل شده بودند... . همیار ها نیز بعد از ماجرای بازی مافیا، رحم و مروت خود را از دست داده بودند و دیگر روی خوش خود را نشان نمی دادند. همیار ها نیز با خود اندیشیده بودند که چیزی از دیگران کم ندارند، پس نقشه ای ترتیب دادند تا انتقام بازی مافیا را از آنان بگیرند. بنابراین همه کارسوقی ها را به برنامه تماشای ویدیو آموزشی راجب فضا و ابعاد فیزیکی دعوت کردند. ویبنار که شروع شد و انیمیشن شروع به نمایش کرد… :ـ سلام، من دکتر کوانتوم هستم… .ناگهان انیمیشن متوقف شد و عمو هاشم میکروفنش را باز کرد… :ـ واقعا مجذوب این بخش شدم، از این جمله می توان تفاسیر زیادی کرد؛ قرار دادن کلمات من، دکتر و کوانتم در کنار هم بسیار شگفت انگیز و جسورانه بود. حتی نسبت دادن دکتر به کوانتم می تواند ناشی از مطالب مفید زیادیست که قابل استفاده هستند… .همه با تعجب و مبهوت و با چشمانی که به اندازه دهانشان باز شده بود، گوش می دادند. بنده خدا فقط یک سلام کرد، همه تقریبا متوجه داستان شده بودند، این یک تله بود تا انتقام مافیا گرفته شود، هر پنج ثانیه یکبار عموهاشم شروع می کرد به تفسیر و نقد مطلبی بیهوده که حتی ارزش فکر کردن نیز نداشت.ـ من به او شد در کوانتم بعد ابعاد سه در یک ادامه دهیم و … .گویا که دارد با ذهن کارسوقی های بنده خدا بازی می کند و تلافی آن را می کند. تنها علتی که کارسوقی ها در وبینار مانده بودند، شایعه اهداء جوایز بود که با تکذیب کردن پس از جلسه غصه و اندوه بزرگی بر دل کارسوقی ها نقش بسته بود، چرا که حدودا یک انیمیشن بیست دقیقه ای را در مدت ۳ ساعت دیده بودند و داغ گرانی بود… . از این روی تصمیم گرفتند… :شهر را به هم میریزم… !قسمت قبلی</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 00:22:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره تابستانه چگونه گذشت؟(۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%B6-e4cqmvabens0</link>
                <description>به نام خداقسمت ششمحدود یک ساعت بعد برق وصل شد و آقای طاووسی تدریس خود را از سر گرفتند. تدریس آقای طاووسی که تمام شد، آن ها را به گروه های سه نفره تقسیم کردند و به خوابگاه های مجزایی فرستادند. از آن جا که رفتار ها و شوخی های عجیب عمو هاشم و آقای طاووسی آن ها را ترسانده بود و دیگر امنیت فکر و جانی نداشتند و هر لحظه خود را در خطر کشته شدن توسط عمو هاشم و آقای طاووسی می دیدند، جلسه ای تشکیل دادند و تصمیم به ترور آن ها گرفتند، به همین دلیل به علت محبت های فراوان آقای طاووسی یک بسته گچ نو، آغشته به رایسین تقدیم نگاه گوهربار ایشان کردند. به همین علت آقای طاووسی با علائم ناشی از مسمومیت، ترک فعل کردند و اینبار آن ها پیروز میدان شده بودند. اما دیری نگذشت که عمو هاشم به این دسیسه ها پی برد و آن ها را، با بر تخت نشاندن آقای معینی سرکوب کرد… . چند روز بعد که تدریس آن هفته تمام شده بود، آن ها تصمیم به برگزاری یک مسابقه مافیا با همیار ها گرفتند، این بار حتی گروه های همیاری دیگر نیز بودند. به طور خیلی اتفاقی اولین افرادی که بیرون رفتند همیاران بودند. اتحاد، یکپارچگی و همبستگی میان آن ها که به دوره تابستانی آمده بودند، با رای دادن به همیار ها بیشتر می شد، با اینکه هیچ یک از همیار ها مافیا نبود و دیگران نیز این را می دانستند،‌ اما گاهی یک بازی می توانست صحنه نبرد میان خیر و شر باشد. حتی مافیا نیز با اولویت همیار کشی در شب بازی می کردند و این بازی می توانست اولین صلح میان شهروند و مافیا باشد… .قسمت بعدیقسمت قبلی</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 17:50:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره تابستانه چگونه گذشت؟(۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%B5-kwlozoudfwny</link>
                <description>به نام خداقسمت پنجمهمه از دردی که پیش از این به سبب مقاومت در برابر بسته شدن از خود نشان داده بودند، رنج می کشیدند و همچنان منتظر ورود آن فرد خاص بودند. ناگهان همه جا تاریک شد و و تنها نور بر یک نقطه متمرکز شد، پرده های قرمز رنگی که از دو سمت تا تاریکی ادامه داشتند، به کنار رفتند و فردی هودی به سر به جلو آمد و نور نیز او را همراهی می کرد. دست راستش را به نشانه سکوت برای چندین ثانیه بالا برد و سپس جلوتر آمد و گلویش را صاف کرد، انگار که می خواد سخنرانی ای که از پیش ترتیبش را داده است بخواند… .من طاووسی هستم، فرزند والدینم و با هدفی باشکوه پای به جمع شما گمارده ام. من همیار شما هستم، در شرایط سخت شما را تنها خواهم گذاشت و هر هنگام مدال معین الدوله کسب کردید، به من تعلق خواهد داشت و همه آن مختص به تلاش های بی وقفه من در راه هدایت شماست.همه چشم ها گرد شده بودند و به او می نگریستند، هیچکس انتظار چنین شروعی را نداشت. ناگهان خنجری را که زیر هودی خود پنهان کرده بود بیرون کشید و به سمت آن ها آمد، همه سعی می کردند طناب ها را باز کنند و از او بگریزند، اما صندلی ها به سختی حرکت می کردند. آن مرد هودی پوش به یکی از آن ها رسید... . همه انتظار قتل عامی را می کشیدند و منتظر بودند مرگ خود را توسط او ببینند، خنجر را بالا برد و در پشت یکی از آنان فرو کرد! همه انتظار داشتند دستان خونی او را ببینند، اما خوشبختانه با نیت باز کردن طناب ها آمده بود. پس از اینکه طناب همه را باز کرد دوباره چراغ ها خاموش شدند و نور بر روی او متمرکز شد… !شوخی کردم دوستان، شل کنید وقت پذیراییست.بعد از اینکه دوستان همه از مرغ های بریان فربهی که مقابل آن ها قرار گرفته بود، خود را سیر کردند و به اندازه کافی استراحت کردند، آقای طاووسی آن ها را به سالن مطالعه بزرگی هدایت کرد و از آنجا که بر خلاف انسان های عاقل و بالغ به جای تخته سفید، تخته سیاه دوست داشت، یکی از گچ ها را برداشت و شروع به نوشتن کرد، شایعاتی پیرامون مدرک کلاس اول او بود، چرا که هر لغتی را پایه تخته می نوشت، آن را همزمان می خواند تا گیج نشود. بلاخره خواست کلاس را شروع کند که برق رفت… !قسمت بعدیقسمت قبلی</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 15:11:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره تابستانه چگونه گذشت؟(۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%B4-u9fxeolfagbu</link>
                <description>به نام خداقسمت چهارمپس از اینکه به تدریج درد ناشی از سقوطش را فراموش کرد، به سمت جایی که از آن سقوط کرده بود نگریست و آهی از ته دل کشید و سعی کرد که آن دور و اطراف را بهتر بشناسد. آنجا شبیه به تالار های معامله و کارگزاری بورس بود، گویا که او را برای حجم کثیری از معاملات بورسی به آنجا فرستاده باشند. در چندین ساعت اخیر به حدی اتفاقات غیرمنتظره افتاده بود که او دیگر از این اتفاق تعجبی نداشت، فقط هر از چند گاهی ناسزایی نثار باعث و بانی این اتفاقات می کرد. میز هایی که به طور متوالی و با نظم و الگوی خاصی چیده شده بودند و رایانه هایی که بر روی آن ها قرار گرفته بود و تابلو تالار بورسی که منطبق بر دیوار و روبروی او قرار گرفته بود، همراه با زمینه مه آلودی از سرما، آن جا را به مکانی مرموز و غیر قابل پیشبینی تبدیل کرده بود. هر از چند گاهی که باد کمی شدت می گرفت، برگه های صورتی رنگ تالار بورس به پرواز در می آمدند و کمی آن طرف تر، در پی کاهش سرعت باد، از برج مراقبت اجازه فرود می گرفتند و فرود می آمدند. صدای قدم های کسی که از پشت به او نزدیک می شد، او را به خود آورد. سرش را که برگرداند، با ضربه ای از سمت آن شخص نقش بر زمین شد… . وقتی بیدار شد، دست و پایش با طنابی به صندلی چوبی ای محکم شده بود. تصاویر ماتی از آن لحظات را که آن شخص او را به سمت جایی که قادر به دیدنش نبود می کشید را به خاطر می آورد… . اما اینبار وقتی به این طرف و آن طرف می نگریست تنها نبود، بلکه همراه با هفت یا هشت نفر دیگر که آنها نیز در شرایط بهتری به سر نمی بردند و هر یک به صندلی چوبی ای با طناب محکم شده بودند، در همان فضای وسیع تالار معاملات بورسی، منتظر آمدن فرد خاصی بودند… .قسمت بعدیقسمت قبلی</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 12:32:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره تابستانه چگونه گذشت؟(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirehsn/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%B3-ue05fy27mbgx</link>
                <description>به نام خداقسمت سومبه این طرف و آن طرف می نگریست، اما نه تنها چشم هایش سیر نمی شد بلکه حریص تر و طماع تر می گشت. چشم هایش به اندازه دهانش باز شده بود و بدنش از تحرک باز مانده بود، گویا که تمام قوای بدنش در چشمانش جمع شده باشد. به تدریج خودش را جمع و جور کرد و متوجه شد که چندین نفر به جهت تهیه استیکر از او در حال تصویربرداری هستند، بلافاصله دستانش را روی سر و صورتش جمع کرد و به سمت انتهای سوله ای که غرفه هایی در انتهای آن قرار گرفته بود دوید. وقتی کمی از آنجا فاصله گرفت، دوباره فرصت یافت تا چشمانش را مورد پذیرایی قرار دهد… . پس از اینکه به همه چیز به خوبی نگاه کرده بود و مطمئن بود که چیزی از قلم نیفتاده است، خواست چیز تازه ای را امتحان کند.روئیت عمو هاشم هنگامی که با پیژامه طرح سفید و آبی خود بر روی کاناپه لم داده است و تنقلات و دخانیات مصرف می کند و دربی را می نگرد، نظر او را جلب کرد که وارد آن غرفه شود. وقتی وارد آن جا شد، پیش از آن که او به عمو هاشم یا عمو هاشم به او سلام کند، عمو هاشم او را به خوبی نگریست و چون با چهره او حال نکرد، دکمه ورود به دوره همیاری را فشرد! ناگهان زیر پای او خالی شد و او به دالانی طویل و طولانی سقوط کرد، وقتی به زمین خورد از شدت درد به خود می پیچید، اما دیری نگذشت که متوجه شد این درد در برابر دردی که قرار بود بر او تحمیل شود چیزی نیست… .قسمت بعدیقسمت قبلی</description>
                <category>امیر احسان</category>
                <author>امیر احسان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 10:53:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>