<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر فریدونی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirferydooni2002</link>
        <description>نویسنده‌ای که دوست داره کمی عمیق‌تر فکر کنه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:30:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2239099/avatar/Ff8Td8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر فریدونی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه … می‌خوام، باید … بدم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%85-fccq24lqtkgl</link>
                <description>آخرین لحظه عمرم (اسمشو گذاشتم تقاطع مرگ و زندگی) می‌دونم که قراره بپرسم:  خوب که چی؟دلم می‌خواد اون لحظه بدونم چی می‌خواستم و بهش رسیده باشم.داشتم به همین موضوع فکر می‌کردم که به این نتیجه رسیدم:  نقطه‌ شروع، فکر کردن در خلوته‌.حال خیلی عجیبی بود حدود ساعت ۲ شب بود، همه‌جا ساکت و من رو زمین اتاقم نشستم، فکر کردم.فهمیدم که باید اولویتم رو در زندگی  مشخص کنم و ببینم واقعا چی می‌خوام‌. حذف کردن برام سخته چون من معمولا همه چیو باهم می‌خوام. اما راهی نداشتم چون اگه برای هدف زندگیم یسری چیزارو حذف نکنم علاوه بر این که نمی‌فهمم چی می‌خوام، لحظه مرگمم‌ بهش نرسیدم. مگه می‌شه جایی برسی که مشخص نکرده باشی؟از طرفی هم زمان نمی‌شه به دو جا رسید. مثلا من سوار ماشین بشم و حرکت کنم، و مقصدم دو جا باشه، مسخرست.فهمیدم چی میخوام ولی باید مشخص می‌کردم برای بدست آوردنش چه چیزایی و باید از دست بدم. البته تا همین‌جایی هم که مشخص کرده بودم چی می‌خوام کلی چیزی از دست داده بودم! چون اولویت یعنی پاک کردن همه چیز و باقی موندن یک چیز.دیدم که ممکنه من هیچ وقت نتونم بدن ورزیده و ورزشی داشته باشم چون زمانی برای ورزش ندارم. ممکنه هیچ وقت نتونم عشق واقعی و تجربه کنم چون زمان کافی براش ندارم. ممکنه عذاب روحی داشته باشم چون وقتی موفق بشم همیشه یه جماعتی هستن که توهین کنن. ممکنه نتونم اون طور که باید، با پدر و مادرم وقت بگذرونم و‌ حواسم بهشون باشه.خوب، حالا چی؟ بازم هدفم همونه؟بله. بازم همونه.این‌طور شد که تصمیم گرفتم براتون یه لیستی تهیه کنم که بعد از فهمیدن هدفتون، بفهمید چی رو دارید براش معامله می کنید.( این شیت درحال تکمیل و به روزرسانی هست که در صفحه توییتر به اطلاع شما خواهد رسید.)لینک شیت</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 09:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتوی ذهن | شرح روز ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B2-llnufg6ftv9u</link>
                <description>سوار اسنپم، قبلش داشتم قیمت تپسی و اسنپ و باهم مقایسه می‌کردم و دیدم از صادقیه تا میدون آرژانتین حدود ۲۰ هزار تومان اختلاف قیمت داره.برای همین تصمیم گرفتم که اسنپ بگیرم. الان سوار ماشینم. پشت چراغ قرمز جلال آل احمد، حدود ۸ ثانیه مونده.۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸خوب حالا سوال که دارم اینه که همه عددای‌ بالارو نخوندی؟طبیعیه این روزا همه عجولیم، ولی عده کمی‌ می‌دونیم برای چی دقیقا عجله داریم.موتور یا ماشین؟موتوریا‌ با سرعت بیشتری از ما حرکت می‌کنن.یعنی موتوریا در واقع زودتر به مقصد مورد نظرشون می‌رسن احتمالا‌.ولی چرا موتوریا‌ موفق‌تر نیستن؟مگه زودتر نمی‌رسن؟فکر کنم رابطه زودتر رسیدن و تایم بیشتری داشتن رابطه مستقیمی با رسیدن به اهدافمون نداشته باشه.بنظرم کسایی که اعداد بالارو کامل از ۱ تا ۸ نخوندن، مثل موتوریان‌، مشخص نیست دقیقا تایمی که از نخوندن اون اعداد سیو‌ (save) کردن دقیقا کجا خرج کردن.پس این همه فشار و خرید خطر موتور سوار شدن برای چیه؟نکته دیگه اینه که تازه اگه بدونیم داریم چیکار می‌کنیم، تو مهارت مدیریت زمان اشاره کردن که با این کارا قطره قطره تایم جمع می‌کنیم، از طرفی دریای زمانو به کارای نامرتبط با هدف مهم زندگیمون انجام می‌دیم. و این طوریم باز فشار و ناراحتی رو تحمل می‌کنیم.&quot;به سیگنال ناراحتی بیشتر توجه کنیم&quot;.این مورد درباره‌ی سویچ کردن بین تپسی و اسنپ برای پرداخت پول کمتر هم صادقه. مثلا خود من قراره با اون ۲۰ هزارتومانی که امروز سیو‌ کردم دقیقا چیکار کنم؟۲۲ ساعت بعدخوب می‌خوام بگم سر اون ۲۰ هزارتومان چه بلایی اومد:دیشب بعد از تموم شدن سرکار جلوی در جمع شده بودیم و بحث جذابی بالا گرفته بود.ای دل غافل، همون موقع هم تپسی رسید.من دلم نمیومد جمع و ترک کنم، برای همین به تپسی گفتم  منتظر باشه من تاخیرشو بهشون پرداخت می‌کنم.تاخیری که من داشتم ۱۵ هزار تومان شد و منم پرداخت کردم. در واقع اون ۲۰ هزارتومانی که سئو کرده بودم و به تپسی ندادم و با اسنپ رفتم؛ تا الان ۱۵ تومانش رفت.شاید بعدا اگه ماجرای خاصی برای اون ۵ تومان پیش اومد بهتون بگم.</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 12:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتوی ذهن | شرح روز ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B1-idqakntzkoda</link>
                <description>احتمالا گفت و گوهای ذهنی و ثبتشون بعد از یه مدت اطلاعات خوبی درباره مون ارائه میده. هدف از نوشتن سری نوشته های هزارتوی ذهن هم همینه. این روزا که درباره آموختن استاتید  مختلفی می‌نویسن٬ بنظرم بد نیست که نوشته‌هایم وجود داشته باشه که فقط فضا و احساسات مارو بیان کنه. احساسات تجربه مشترک همه‌ی ماست.تجربه دیروزدیروز رفتم سرکار با حال خیلی خوب. بعد از چند دقیقه همکارم اشاره کرد که بریم پایین و حرف بزنیم. بازم همون حرفای همیشگی، که فلانی پشت فلانی حرف زده و گفت گوی این دو فلان در نهایت به تو ختم شده.خیلی سعی می‌کنم که اثر این حرف‌هارو روی خودم کم کنم، درست مثل شما، ولی ظاهرا تا الان خیلی موفق نبودم. بازم این حرف‌ها روی من اثر گذاشت و مثلا (برای درک بهتر بیاید از عدد استفاده کنیم) اگه حال من ۱۰۰ بود کاهش پیدا کرد به ۸۰.در ادامه روز از همون فلانی مجدد حرفی شنیدم که گفته همکارم رو برام اثبات کرد و حالم شد ۷۰.خلاصه تا آخر شب عددی حدود ۲۰ یا شایدم ۱۰ بود.متوجه شدم  قسمتی از  مدیریت &quot;حالم&quot; به ارزشی که به آدما می‌دم بستگی داره.به عنوان مثال اگه حرف یه آدمی ۱۰ واحد از حال منو کاهش یا افزایش بده، یعنی حدودا ارزش و تاثیر اون آدم روی من ۱۰ درصده. اگر آدم دیگه‌ای ۱ درصد تاثیر داشته باشه یعنی ارزش اون آدم ۱ درصده.متوجه شدم که مشکل من در ارزش‌گذاریه. پیش اومده بود که قبلا برای منابعی که آسون بهم داده شده بود ارزش کمی قائل شده بودم.اگه براتون سوال شده که چیزی که آسون داده می‌شه، صرفا بی ارزش یا کم ارزشه، باید بگم که زمان هم از همین جنسه، و فکر نکنم کسی ادعا داشته باشه که زمان، کم ارزشه.تصمیم گرفتم یه ارزش گذاری مجدد برای آدما داشته باشم.  به این نکته توجه دارم که هرچقدر ارزش شخصی بالاتر باشه‌، تاثیرگذاری بیشتری داره، و قالبا تایم زیادی از زندگی هم صرف آدما می‌شه، پس چه بهتر که برای آدمای &quot;واقعا ارزشمند&quot; صرف بشه.</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 12:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی چه مزه ایه؟ | تنها نگاهی که باید تغییر کنه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%87-vorm0udtfrks</link>
                <description>گاهی نگرش‌هایی داریم که بدون اصلاح تا آخر عمر با ما می‌مونن، مثل ساعت خونه‌ی مادربزرگ که به عنوان یادگاری نگه داشتیم و هرگز جرعت دور انداختنش رو نداریم.اما این نگرش‌ها فراتر از یه یادگاری ساده هستن؛ اون‌ها همراه ما می‌مونن و بر زندگی‌مون تأثیر می‌زارن.یکی از این نگرش‌های مهم، طرز نگاه ما به مشکلات و سختی‌هاست.برای مثال، از اضطراب پس از حادثه و مشکلات ناشی از اون صحبت می‌کنیم. اما تکلیف اون ضرب‌المثل معروف چی می‌شه؟ «هر چیزی که ما رو نکشه، قوی‌ترمون می‌کنه.»روانشناسانی که به جای درمان، روی بیماری تمرکز می‌کنننگرش لنزیه که ما دنیارو باهاش تجزیه و تحلیل می‌کنیم.ماجرا از نگرش ما شروع می‌شه. این که مشکل رو دردناک و آرامش رو مثبت می‌بینیم.درحالی که این مفاهیم رو می‌شه به شکل دیگه‌ای دید. معمولا ما زمانی که همه‌چیز آروم و بر وفق مراده، رشدی رو تجربه نمی‌کنیم.اگه مشکلات باعث رشد می‌شه، چرا دوسش نداریم؟نگرش ما نسبت به مشکلات شکل‌گرفته از جامعه و محیط و خانواده‌س، و بخش دیگه‌ای از این نگرش‌ برمی‌گرده به بعضی از روانشناس‌ها.معمولا به ما می‌گن که اضطراب و استرس بده و باعث خیلی از مشکلات می‌شه. نمی‌شه گفت غلطه، ولی اگه تنها راه رشد همین باشه چی؟ما برای رشد نیازمند این هستیم که تا یه درصدی این استرس و اضطراب و سختی رو تجربه کنیم. و با فرار کردن دائمی از این حس‌ها ما نمی‌تونیم رشد بزرگی رو تجربه کنیم.خیلی وقتا مشکلات بزرگ هستن که رشد‌های بزرگ میارن. ماجرای بچه‌ای که پدرشو از دست می‌ده و برای مراقبت از مادرش سخت کار می‌کنه تا این که به یه بیزینس من بزرگ تبدیل می‌شه.چون سختی زیاد، تلاش زیاد می‌طلبه و تلاش زیاد منجر به رشد بزرگ می‌شه.اما دلیل این که بعضی از روانشناس‌ها بر نکات منفی آسیب‌ها مثل آسیب طلاق، آسیب جدایی، آسیب از دست دادن و یا مسائلی مثل اضطراب بعد از حادثه حرف می‌زنن، جنبه مالی ماجراست.درحالی که می‌شه همه این مسائل رو طور دیگری نگاه کرد.تبدیل زغال به الماس | کسب سود از مشکلاتبرای بهره‌برداری از مشکل و چالش‌های زندگی، باید نگرش درستی داشت.و بعد از اون با یادگیری و حل مشکلات می‌شه رشد کرد. مثلا کسی که دغدغه مالی داره باید مهارتی برای ارائه داشته باشه (یادگیری) تا بتونه کاری انجام بده و شرایط مالی بهتری پیدا کنه‌.پس ما برای بهره‌ برداری از مشکلات باید روی نگرش و یادگیری‌‌مون کار کنیم‌.نکته دیگه‌ای که وجود داره اینه که باید به سمت چالش‌ها بریم و ازشون فرار نکنیم.در واقع ترسیدن از مشکلات باعث نمی‌شه که سمت ما نیان، درست مثل این که ترسیدن از شیر باعث نمی‌شه که اون بهمون حمله نکنه، تازه شاید اگه بفهمه که ترسیدیم با شدت و قدرت بیشتری هم حمله کنهاگه هم می‌شد با ترسیدن از چالش‌ها ازشون فرار کرد و دیگه مشکلی سمت ما نمیومد، باز هم عاقلانه نبود که کاری کنیم که مشکلات سمت ما نیان.حداقل برای کسایی که نمی‌خوان متوسط باشن، و شاید ضروری‌تر از این، از افسردگی و بی‌معنایی تلف نشن، &quot;مشکل&quot; ضرورت زندگی‌شونه‌.موضوع دیگه‌ای که هست  اینه که نه تنها چالش ضرورت زندگی و رشده، بلکه مشکلات بزرگ، از مشکلات کوچیک بهترن، چون عامل تمایز بین آدما همین سایز مشکلاته، وگرنه مشکل رو که همه دارن!در واقع بهترین دفاع حمله‌س، ما زودتر باید به سمت چالش‌ها بریم.چون همیشه زندگی خواه ناخواه تغییرات غیر منتظره‌ای رو برامون تدارک دیده، ما باید زودتر به سمت چالش‌ها بریم و اون‌هارو حل کنیم و منتظر نمونیم یه مشکلی پیش بیاد و بعد حلش کنیم.بریدن بند ناف آرامشزندگی متعادل بی‌معنیه‌. کسی تا الان نتونسته متعادل زندگی کنه و نخواهد تونست. اگر هم کسی تونسته درواقع تکلیفش با خودش روشن نبوده‌.چون ما همه چیزو به اندازه هم دوست نداریم، حتی زمانی که تو بچگی ا‌زمون می‌پرسیدن پدرتو بیشتر دوست داری یا مادرتو و ما به رسم ادب احتمالا می‌گفتیم جفتشون رو به یه اندازه، بازم تیه دلمون یکی رو بیشتر دوست داشتیم.برای همین طبیعیه که ما، وقت و تایم و انرژی بیشتری رو برای چیزی که بیشتر دوست داریم صرف کنیم.زندگی محدوده منطقی نیست من اگر به عنوان مثال یک ساعت در روز وقت خالی داریم، یک ربع به همسرم، یک ربع به پدرم، یک ربع به دوستم و یک ربع به همکارم اختصاص بدم.زندگی متعادل دقیقا به اندازه همین مثال غیرمنطقیه‌.گاهی باید این تعادل رو به فرض  وجود داشتن هم بهم زد و غیرمتعادل‌ زندگی کرد.برای رشد بزرگ، ناچاریم که منابع (پول، وقت، انرژی، زمان و …) بیشتری رو به روی موضوعی که برامون مهم‌ترینه متمرکز کنیم‌، نه این که منابع رو بین همه چیز‌های مهم و غیرمهم‌ تقسیم کنیم‌.در آخر باید گفت کسی که دغدغه بزرگ شدن داره باید روی &quot;مهم ترین هدفش&quot; تمرکز کنه و برای اون &quot;سخت&quot; کار کنه.</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 13:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به تجربه جدید نیاز نداره، اگه مرگ زودرس می‌خوای‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-l2rg2bponnuk</link>
                <description>شرایط رو تغییر بدیم؟اول از همه این که وقتی این تیتر برای شما جذاب بوده یعنی یک نیازی حس شده٬ شاید بهتره همین امروز راجع به این موضوع فکر کنید٬ شاید فردا دیره.ما ساده‌ترین چیز‌هارو جدی نمی‌گیریم، بیاید این بار تغییر رو نه از شغلمون، بلکه از تغییر عادت‌هامون در زمینه تفریح شروع کنیم. ریسک های کوچیکی که  در نهایت مارو تغییر میدن و از ما یه ادم جدید میسازن.قراره موارد زیر رو برسی کنیم:عواقب یکنواختیاستراتژی حل اونکسب بیشترین رضایتروشن کردن فیتیله ذهنمن و دوستم همیشه جمعه‌ها می‌ریم کوه درکه، همیشه‌ کافه آستوریاس می‌ریم و همیشه کارامل ماکیاتو‌ می‌خوریم. اما کم‌کم داره خسته کننده‌ می‌شه. همه‌چی تکراری شده، احساس دل‌مردگی بهم دست داده.شاید خیلی از ما هم همین حسو داشته باشیم. می‌دونید وقتی به روند‌ها و حس‌هامون توجه نکنیم، اونا مارو هرجایی که بخوان می‌برن.حس‌ها معمولا  به افق زمانی بلند مدت توجه ندارن، فقط بعضیاشون مثل احساس درد، مغز رو فعال می‌کنن. به عبارت دیگه وقتی ما به روند‌ها توجه نمی‌کنیم، که داریم اصلا به کدوم سمت می‌ریم، رویداد‌ها مارو به هرجایی که بخوان می‌برن.مثلا احساس یکنواختی بهمون دست میده و اگه این احساس رو جدی نگیریم و بهش فکر نکنیم؛ ممکنه سراغ راه حل های مناسبی نریم. حس ها مثل تابلوهای راهنمایی میمونن که دارن بهمون هشدار میدن.[شاید اگه الان درباره این فکر کنیم که چرا زندگیم یکنواخت شده باعث بشه  راه‌حلی پیدا کنیم که خودش فردا به مشکل تبدیل نشه.]یک اتفاق بد مهم، متشکل از یه عالمه رویداد‌هاییه که بهشون هیچ توجهی نشده و الان تبدیل به یه اتفاق مهم شده.برای درست کردن این موضوع، باید یه عالمه کار‌های کوچیک انجام بدیم، که به اتفاقات خوب مهم در آینده تبدیل بشه.اولین جرقه برای درست کردن اوضاع در ذهن ما میفته.منظورمون اینه  یکی از علت های یکنواختی زندگی اینه که خیلی وقته رشدی در زندگیمون تجربه نکردیم.گاماس گاماسحالا فرض کنیم که به حس هامون توجه کردیم٬ چطور شرایط رو تغییر بدیم؟این بار که رفتم درکه، اشکال نداره همون کافه همیشگی برم، اما به جای کارامل ماکیاتو یه نوشیدنی دیگه سفارش بدم که تاحالا نخوردم، حتی به فرض این که ترکیب این نوشیدنی آب خربزه با تخم مرغ باشه.یا این بار که رفتم درکه، یه کافه جدید برم، ولی اشکال نداره همون کارامل ماکیاتو رو بخورم.اتفاقی که توی مثال ها داره میفته اینه که تغییر، خیلی کوچیک داره اتفاق میفته. ماجرای کوه رفتن رو اگه بخوایم به بخش های کوچیک تقسیم کنیم این شکلی می‌شه:رفتن به درکهرفتن به کافه آستوریاسخوردن کارامل ماکیاتوببینیم کدوم از این‌هارو می‌شه تغییر داد، فقط یکی! نه بیشتر! یکی رو تغییر میدیم و مابقی رو ثابت نگه میداریم. مثلا گزینه اول خیلی کلیه، برای همین شاید بهتر باشه به تغییر گزینه ۲ یا ۳ فکر کنیم، بعدش به تغییر گزینه بعد و در آخر هم تغییر آخرین بخش.ما معمولا وقتی می‌خوایم یه تغییری ایجاد کنیم، اولا که یه تغییر بزرگ می‌خوایم، دوما میخوایم همه‌چی به صورت یهویی  تغییر کنه.اما به این نکته توجه کنیم که زندگی یهویی برامون تکراری نشده، طی تکرار یکسری از کارها و توجه نکردن به یکسری از حس ها، به شرایط امروز رسیدم، پس برای درست کردنش هم باید کوچیک‌ کوچیک‌ قدم برداریم.تغییر رو کوچیک شروع کنیم. یک موضوع بزرگ رو به بخش‌های کوچیک تقسیم کنیم‌، یک بخش رو تغییر داده و یواش‌یواش سراغ بخش‌های بعدی بریم.حرکت آونگیواقعا اگه این تغییرات رو توی تفریح و زندگی ایجاد کنیم، رضایت بیشتری کسب می‌کنیم؟طبق قانون مطلوبیت نهایی اگه ما  توی غذا، لباس یا هرچیزی، موردعلاقه ترین گزینمون رو انتخاب کنیم هرسری‌ جذابیت و لذت اون گزینه برامون کمتر می‌شه.اگه من کارامل ماکیاتو رو از هر نوشیدنی دیگه‌ای بیشتر دوست دارم، و سری اول بخورم خوب خیلی خوبه، سری بعد میخورم هنوزم خوبه، اما روند لذت خوردن این نوشیدنی نزولیه‌.ولی اگه یکبار آب طالبی بخورم، سری بعد کارامل ماکیاتو، این گزینه همچنان برام جذاب می‌مونه و لذت بیشتری ازش می‌برم.[فرض کنید ۲ ساله که دارید ماشین خارجی سوار می‌شید، دیگه قطعا براتون عادی شده. بعد دوسال سوار یه ماشین ایرانی می‌شید، و مجدد ماشین خودتونو سوار می‌شید، این سری که سوار می‌شید دیگه براتون عادی نیست، بیشتر ازش لذت می‌برید.]نقطه امنناحیه امن، یه مکان یا موقعیتیه‌ که ما فکر می کنیم جامون‌ امنه، چون قبلا امتحانش‌ کردیم، قبلا دیدیمش‌ و الان هی داریم تکرارش می‌کنیم. حالا توصیه‌ها همیشه به سمتی بوده که از این ناحیه خارج بشیم‌.خوب یکی از روش‌ها همون روش گاماس‌ گاماسه‌.اما بحث اصلی ما در این بخش، بالا بردن جرعت و جسارت‌مون در موقعیت‌های پیش‌پا افتاده تریه‌، مثل خوردن یه نوشیدنی.اگه نتونیم ریسک بدمزه بودن یه نوشیدنی رو به جون بخریم، چطور می‌تونیم توی حوزه‌های مهم‌تر زندگی ریسک کنیم؟مثلا خودتونو توی شرایط کارمندی تصور کنید که می‌خواد کسب و کار خودشو راه بندازه، که مشخص نیست موفق می‌شه یا نه، یا به سمت شغلی بره که مربوط به رشته‌ش نیست. شما حتی قادر به این نبودید که ریسک خوردن یه نوشیدنی جدیدو داشته باشید و ازش امتناع کردید، چه برسه به شغل.</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 12:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به من چه، به تو چه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirferydooni2002/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-befllxsba5ji</link>
                <description>ما معمولا اصرار داریم بقیه رو مجاب کنیم که به تو ربطی  نداره که من چطوری دارم زندگی می‌کنم، اما اون روی سکه مهم‌تر و عملی‌تره:به منم ربطی نداره که تو در مورد زندگیم چطور فکر می‌کنی.همه ما جمله‌‌های قصار زیادی می‌شنویم، جمله‌های کوتاهی که حس می‌کنیم مهم هستن و چند روزی خاطرشون رو به یاد میاریم و تلاش می‌کنیم بهشون عمل کنیم.اما چند روز بعد یه جمله جدید، که نطفه‌ی قبلی رو به کل می‌سوزونه و این لوپ ادامه داره… .این‌بار سعی می‌کنیم پامون رو بیشتر وعمیق‌تر داخل حوض ببریم، اطلاعات بیشتری کسب کنیم و سعی کنیم کم‌کم نطفه رو پرورش بدیم.می‌خوایم بدونیم چرا نظرات و قضاوت‌های دیگران برای ما مهمه؟ چطور می‌تونیم در برابر این قضاوت‌ها زندگی کنیم؟ و اصلا دلیل این قضاوت‌ها چیه؟حساسیت بیش از حد و استراتژی حفاظت:حساسیت سنسورهای مغز ما، به حرف بقیه متفاوته. طیفی که از بی‌اهمیتی به نظر دیگران شروع و تا اهمیت خیلی زیاد به پایان می‌رسه. و هر کدوم از ما باید جایگاه خودمونو روی این طیف حدس بزنیم.بعضی مواقع با یه تعریف خیلی کوچیک خوشحال، و با یه انتقاد دل چرکین می‌شیم. توی روابط عاطفی هم می‌بینیم که یک‌ نفر مدعی می‌شه که من با کوچیک‌ترین چیزا خوشحال می‌شم و خوشحال کردن من کار سختی نیست، اما باید اون روی سکه هم ببینیم: کسی که با کوچک‌ترین چیز خوشحال می‌شه، با کوچک‌ترین چیز هم ناراحت می‌شه. البته زندگی در لحظه ی حال و لذت بردن از چیزای کوچیک با خوشحالی ضربتی و ناراحتی یهویی متفاوته.سرعت تغییر مودمون با نظرات بقیه، می‌توانه نشونه‌ای از عزت نفس پایین باشه. حالا آسیب پذیر بودن در برابر نظرات و کمک اون به کاهش بیشتر عزت نفس، چه تبعاتی دارد؟استراتژی حفاظتوقتی که عزت نفسمون پایین باشه، از انجام خیلی کارا واهمه داریم، و البته بعضی وقتا بخاطر همین موضوع، از خودمون شاکی هستیم ولی سعی می‌کنیم با گذاشتن سرپوش، ترسمون رو پنهون کنیم، چه از خودمون و چه از بقیه.مثلا برای آشنایی با آدمای جدید از پیشنهاد دادن می‌ترسیم:اگه درخواست‌مو قبول نکنه چی؟می‌خوایم بریم باشگاه و فرم بدنی بهتری داشته باشیم:الان که من خیلی چاق/لاغرم اونجا همه الان فرم بدنی خیلی خوبی دارن، اگه منو مسخره کنن چی؟می‌خوایم بریم مصاحبه یا داخل یک آزمونی شرکت کنیم:اگه قبول نشم جلوی خانواده سرافکنده بشم چی؟قلب‌مون پر از حرف‌ها، کار‌ها و ایده‌های گفته نشده و انجام نشده که غم این‌ها چیزی جز یه چهره سرد و غمگین و شکست خورده برامون نمیزاره، هرچی باشه کاری نکردن، همیشه راحت‌تر از کاری کردن و این که دیگران به جای ما تصمیم بگیرن، همیشه راحت‌تر از فکر کردن و فرآیند تصمیم گیری بوده‌. راکد و ساکت، تا ابد در همین نقطه‌ می‌مونیم و اگه خیلی شانس بیاریم نپوسیم.رها شدگی یا ترس از تنهاییفهمیدیم که ما سنسور‌های مغزمون باهم تفاوت داره و حساسیت هرکدوم از ما به نظرات دیگران وابسته به همین سنسورهاست و اگه حساسیت ما به نظرات خیلی زیاد باشه یکی از نشونه‌های عزت نفس پایینه و این عزت نفس پایین باعث راکد موندن ما در یک نقطه و عدم پیشرفت ما می‌شه.یکی دیگه از تبعات این حساسیت بیش از حد، ترس از دست دادن یا ترس از تنهاییه، با این که ممکنه موندن در یه دوستی یا یه رابطه، سرمایه گذاری اشتباهی باشه.در واقع ما از تنهایی فراری و محتاج به صمیمیت، لمس شدن، دیده شدن، تحسین شدن و این که یک نفر بهمون لبخند بزنه می‌شیم‌. البته، این یک نیاز عمومیه ولی دریافتش از هر کسی درست نیست. مثلا برای این که تنها نباشیم، ممکنه اصطلاحا به نوکر بله قربان گو تبدیل بشیم و دست به خیلی‌ کارا بزنیم و این مثالی از سو استفاده کردن از ماست. یا این که فقط به خاطر تنهایی همرنگ جماعت بشیم و سعی کنیم شبیه به یک گروه خاصی باشیم که مارو از خودشون بدونن و از جمع بیرونمون نکنن یا مورد قضاوت قرار نگیریم.رشد و خودشکوفاییتا اینجا احتمالا باید متوجه شده باشیم که نقطه‌ ضعف ما در برابر نظرات دیگران، عزت نفس پایین ماست‌.اما چه چیزی باعث می‌شه که ما بتونیم از قضاوت‌ها و حرف‌ها و توهین‌ها و اذیت‌های جورواجور در امان باشیم؟احتمالا خوندن این کامنت برامون مفید باشه:پس در واقع داشتن هدفی برای رشد، توجه مارو از دیگران و نظراتشون برداشته و روی خودمون می‌یاره. میزان توجه به قضاوت‌ها، می‌تونه ابزاری برای سنجش میزان رشد و پیشرفت ما باشه. هرچقدر توجه کمتر، یعنی رشد بیشتری رو تجربه کردیم و بلعکس‌.علاوه بر این‌ها هدف داشتن باعث می‌شه ما پیروز بشیم، نیازی نیست کسی رو شکست بدیم. بعضی از مواقع ما تنها راه چاره رو برای این که از کسی بالاتر باشیم، در پایین آوردن طرف مقابل می‌بینیم، اما نیازی نیست ما کسی رو پایین بیاریم، ما خودمون باید بالا بریم. اگه روی پله‌ی دوم نردبون هستیم، و کسی روی پله‌ی چهارم، نردبون طرف مقابل رو نشکنیم که کسی ازمون بالاتر نباشه، سعی کنیم با رشد، روی پله شیشم، هفتم یا شایدم بیستم بریم.</description>
                <category>امیر فریدونی</category>
                <author>امیر فریدونی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 12:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>