<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirghas3mi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 21:43:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58311/avatar/MRpNYS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir</title>
            <link>https://virgool.io/@amirghas3mi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما که نداریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirghas3mi/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-xtccdmhmsaav</link>
                <description>نصف شب رسیدیم فرودگاه استانبول.اطراف فرودگاه پر بود از ادمایی که تگری میزدن رو آسفالت،خدا رو شکر ما از این کثافت کاریا نداریم.تو یه هتل لوکس یه اتاق رزرو کردم که بریم بخوابیم متوجه شدم که یه سالنی داره که جوونا میان میلولن تو هم،دست زن و بچه رو گرفتم خدا رو شکر کردم که تو سن ۱۸ سالگی ازدواج کردم و تو یه همچین جاهایی نیومدم.دور میدون اصلی شهر انگار که یارکشی کرده بودن دوتا دوتا دست دور گردن هم، خُرد و کَلان در رفت و آمد بودن.دو تا چایی از قهوه خونه کنار میدون سفارش دادم،سرم رو که چرخوندم، رو میز روبه رویی دو تا مامور سبزپوش نشسته بودن و مثل بقیه آدما داشتن سیگار میکشیدن،با خودم فکر کردم که اگه من از پلیس نترسم پس کی مسئول حفظ امنیت جامعه س؟از اومدنم پشیمون شدم،تصمیم گرفتم سوغاتی بگیرم و برگردم ایران.پیچیدم تو خیابون اصلی شهر،چند ثانیه روی تصویری که روبروم میدیدم قفل کرده بودم،زن های دوچرخه سوار،مادرای بستنی به دست،صف های طویل خرید،صندلی های پر از آدمای شکم پرست وسط خیابون که با ولع ساندویچ مکدونالدشون رو گاز میزدن.برگشتم،برگشتم ایران.یاد حرفهای دوستم قبل سفر افتادم که میگفت:این بدبختا ۵ روز در هفته کار میکنن،اجازه کار کردن توی دوتا شغل رو ندارن حتی مسافرکشی،اگه بخوان بقالی کوچیک راه بندازن به خاطر وجود ۴ تا فروشگاه بزرگ توی هر کوچه نمیتونن.هر چیزی که حتی نون بخوان بخرن میتونن قسطی کِرِدیت بکشن،به اینا فکر میکردم که صدای اسمس اومد، یارانه مون واریز شد.</description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 07:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصای دستش</title>
                <link>https://virgool.io/@amirghas3mi/%D8%B9%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-elunxmxpgkry</link>
                <description>پرتم کردن گوشه یه اتاقی که پر بود از کاه و گاو.گفت شماره باباتو بگیر.منم با دست لرزون گرفتم میدونستم جواب بابام چیه ولی راه دیگه ای نداشتم.الو پسرت پیش ما گروگان،تا ۵۰۰میلیون نریزی آزادش نمیکنیم.بابام گفت اخه تو حساب کن اگر به فرض مثال اون بزرگ شد و من پیر و شد عصای دستم ارزشش رو داره من ۵۰۰ بدم بالاش؟۳۰۰ میدم خیرشو ببینی.بابام گفت ببین این تنها پسر منه تو رو به خدا آزادش کنید بعد قاه قاه خندیدگروگان گیر گفت تصویری زنگ میزنم ببینی که ما شوخی نداریمبابام گفت نه نه نه نتم تموم میشه ولی اصرار داشتن قیافه اش و لاش منو بهش نشون بدن.تصویر منو که دید جا خورد گفت:اَ این همه گاو اونجا چیکار میکنه؟گوشی رو بده به دوستت.گوشی رو دادم به گروگان گیر بابام گفت:ببین مشتری از من شیر از تو،این بچه رم بزار اونجا شیر بدوشه هم بدهی شما رو صاف کردم هم این که این دستش یه جا بند میشه.بابام گوشی رو قطع کرد گفت برم سیگار بگیرم بیام ادامه میدیمگروگان گیر خیلی جوش آورده بود گفت این بابات چرا اینجوری؟بابام اومد پشت خط گفت خب از کجاش شروع کردین به قطع کردن؟به نظر من از دست بزنید که هیچ کاری از دستش بر نمیادگوشی رو قطع کردن پیشونیم رو بوسیدن و منو دست خدای بزرگ سپردن.</description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 16:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نان،مُشت،تصمیم ۱۰۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@amirghas3mi/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B0-qdlldejksump</link>
                <description>وارد اتاق شدم. جو سنگینی رو حس کردم هنوز بوی اتو میدادم و این باعث خنده و نفرت خیلی ها شده بود،من رو آویزون کرد،در کمد رو بست و رفت.دقیقا نمیدونم چند روز گذشت در کمد بالاخره باز شد،از پشت یقه ام گرفت و پرتم کرد بیرون خوردم به دیوار رو ولو شدم روی فرش پر از خرده نون.سرم رو بالا آوردم و با مرکز زباله جهان روبرو شدم.یکی بلند داد زد بله دوستان اینم از کت و شلوار ساخت ترکیه،پولا رو رد کنید بیاد.به سطل اشغال که به نظرم از همه مسن تر بود گفتم این چی میگه:گفت پیریز با همه شرط بسته بود که تو رو بیشتر از ۳ روز  تو کمد نگه نمی داره و الانم شرط رو برد.مات اتاق شده بودم‌،بوی دهن کنار دستیم باعث شد برگردم به خودمگفت به حرف اینا گوش نکن،اینا به منم حسودیشون میشه من میدونم‌ که منو از همه بیشتر دوست داره. گوشت کوب پرسید ازکجا میدونی،پیتزا داد زد از موهای لای شونه پرسیدم‌ اونا یه شب شنیده بودن که می گفته من عاشق پیتزام.پیتزا نه تو که شدی عن دونیه مگسا.کاکتوس چروکیده ای که به رنگ قهوه ای در اومده بود با صدای خش دار گفت میدونی خود گوشت کوب چطوری اومده اینجا؟ارباب یه روز عجله داشت کِرمش تموم شده بود  با گوشت کوب افتاد به جون کرم پودر تهش رو شکست از اون ته شیشه استفاده کرد.من پرسیدم ارباب کیه؟کاغذی که داخل سطل اشغال بود گفت:بزار برات تعریف کنم،یه روز نشته بود کنار من یه هزار تومنی دستش بود رو من نوشت:شارژ چیپسسه نخ سیگار صندق صدقهبدم به مامانچند دقیقه فکر کرد هزار تومنی رو پاره کرد ریخت سطل اشغال،یعنی با خودش به نتیجه نرسید.با یه همچین آدمی طرفیم.ادامه داد،نه دیگه شما هم بی انصافی نکنید،باید شاکر باشید که اینجا دستشویی نمیکنهولی تنها چیزی که بین ما مشترک دلسوزیمون برای لپتاپ،چون که هر چند ساعت یه بار میاد روشن میکنه عصبی میشه یه مشت میزنه روش میره.بلند داد زدم اینجا اتاق همون خانمس که منو آورد اینجا؟همه گفتن بببلههههگفتم چطور میشه نجات پیدا کرد؟در اتاق باز شد،ارباب کاغذ تو دستش با کفش از روی همه چی رد شد پرینتر رو روشن کرد لپ تاپ رو هم.شلوارش رو عوض کرد،زیپ شلوار جدید بالا نرفت و بالا نرفتن زیپ همانا و جر خوردن از خشتک همانا،دو دستی شلوار رو پاره کرد انداخت یه گوشه،سیگار رو روشن کرد،کشید، با خاک کاکتوس خاموش کرد، آدامسش رو چسبوند به پایین میز تحریر،آروغ زد، آرایش کرد،مشت زد روی لپ تاپ که نمی تونست به پرینتر متصل شه و رفت.آینده خودم رو دیدم و سرم رو تکیه دادم به دیوار و زره زره اشک ریختم.</description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 18:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>