<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های يا مهدی ادرکنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirhosseinjannati</link>
        <description>بنده میدانم که خدای متعال اراده فرموده است که این ملّت را به متعالی‌ترین درجات برساند. امام خامنه‌ای</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:59:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10431/avatar/rctq8M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>يا مهدی ادرکنی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو یوسف خواهی شد</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati/%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-a43lbazzlwzn</link>
                <description>به مناسبت بحث خوابهای صادقه بعد نیست بگویم که در یاد من خوابهای عجیبی مانده که یکی از آنها را نقل می کنم؛ به گمانم مربوط به سال ۴۶ یا ۴۷ باشد.در آن زمان وضع سیاسی مشهد در نهایت شدت و سختی بود و اسلام گرایان دچار گرفتاری و محنت زیادی بودند؛ چنان که جز چند تن اندک از رفقا با بامن در میدان باقی نماندند و بقیه ترجیح دادند عرصه مبارزه را رها کنند.در آن شرایط خواب دیدم که حضرت امام خمینی (رحمة الله) وفات کرده و جنازه ایشان در یکی از خانه های مشهد واقع در نزدیکی خانه های پدر من روی زمین است.مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را می فشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از خانه بیرون آوردیم و روی دوش گرفتیم.بعد تشییع کنندگان که جمعیت انبوهی بودند در پی جنازه به حرکت در آمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت کردم. طبق معمول جنازه در برابر ما می رفت و تشییع کنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن می‌رفتند. من با آنها می رفتم، با صدای بلند می گریستم و از شدت تالم و تاثر با دست روی زانوی خود می زدم. چیزی که بر غم و درد من می افزود، این بود که می دیدم برخی از علما که هنوز چهره هایشان را در خاطر دارم بدون آنکه توجهی بکنند و عبرتی بگیرند و بی آنکه احساس اندوه ای در آنها مشاهده شود با هم صحبت می‌کنند و می‌خندند! و من کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه این درد و اندوه جانکاه را تحمل کنم. جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشریح کنندگان بازگشتند، اما جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشیع کننده -که من هم جزو آنها بودم- همچنان در پی جنازه حرکت می کردند. سپس جنازه به تپه‌ای رسید. بیشتر تشییع کنندگان در پایین تپه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشریح کننده به سمت بالای تپه رفت که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.بالای تپه معمولاً از پایین کوچک به نظر می‌آید؛ اما وقتی انسان بر فراز آن قرار می‌گیرد، بیبیند بزرگ و گسترده است. اما در خواب، بالای آن تپه همچنان که از پایین دیده می‌شد کوچک و شبیه یک تختخواب بود و ما تابوت را آنجا قرار دادیم.من به پایین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهره حضرت امام را می بینم با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهره امام که در تابوت آرمیده بود بی نگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبابه آن به حالت اشاره بود به سمت بالا حرکت می کند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه می‌کردم. بعد لب هایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف می شوی… تو یوسف می شوی!از خواب بیدار شدم در حالی که تمام جزئیات این خواب در ذهن من بود، همچنان که تا به اکنون نیز در ذهن من باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم رحمت الله علیها که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد:بله، یوسف خواهی شد به این معنی که همواره در زندان خواهی بود! یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ حافظی بود که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلول بودیم. پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکه بودم- چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود- وقتی به سوی صندوق رای گیری بعثه رفتم، آن خواب و تفسیر مادر شما را از آن به یاد آوردم و به گریه افتادم؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمی شده است.منبع: کتاب خون دلی که لعل شد</description>
                <category>يا مهدی ادرکنی</category>
                <author>يا مهدی ادرکنی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 15:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴ آبان در اکباتان تهران چه گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati/%DB%B4-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-p2tpn1vio5os</link>
                <description>خبرگزاری فارس-تهران؛ تاریخ را ورق می‌زنیم و می‌رویم به ۳۶۵ روز قبل. به آن روزی که دل‌های هر انسان آزاده‌ای به درد آمد. روزی که آرمان رفت تا آرمان‌ها بماند. در آن روز نامردان بی‌رحم صحنه‌های دردناکی را به نمایش درآوردند و پاییزی غمگین را در خیابان‌های پایتخت رقم زدند. نمایشی که قهرمانش یک جوانمرد بود؛ آرمان عزیز.محل نمایش اکباتان تهران بود. محله‌ای در غرب پایتخت که امروز این محله با نام آرمان عجین شده است. روز نمایش چهارمین روز آبان ماه بود. درست یک سال پیش. این نمایش اما داستانی واقعی است داستان یکی از قهرمان‌هایی است که در زمان ما و در کنار ما زندگی می‌کرد. آرمان یک جوان دهه هشتادی بود که در دفاع از کیان ولایت، صحنه‌ای ماندگار خلق کرد و شد قهرمانی از قهرمانان ایران زمین.در دل تهران باشی یا در مناطق عملیاتی. در اکباتان باشی یا جبهه های جنگ. فرقی نمی‌کند که دفاع مقدس باشد یا دفاع از ولایت؛ هرکس در این راه جان خود را گذاشت، جاودانه می‌شود. شهید آرمان علی‌وردی هم یکی از این جان‌فداهایی است که به طرز فجیعی نه در جبهه‌ها، بلکه در دل کوچه‌پس‌کوچه‌های همین تهران توسط اغتشاشگران به شهادت رسید. شهیدی که رهبر معظم انقلاب اسلامی او را «آرمان عزیز» نامیدند.شب حادثه به روایت دوست آرمانسیدهادی حسینی دوست آرمان علی وردی، در تشریح نحوه شهادت غریبانه و مظلومانه این طلبه بسیجی می‌گوید: آرمان را به قتل صبر کشتند، یعنی او را سر فرصت کشتند، زنده زنده با چاقو به صورت او و با بلوک به سر او زدند، اینقدر به او زدند تا خسته شدند.سیدهادی حسینی جزئیات نمایش اغتشاشگران در اکباتان و مردانگی و مقاومت آرمان را که به خاطر حفظ آرمان‌هایش جانش را داد، اینگونه می‌گوید:شهید علی‌وردی پس از تعطیل شدن کلاسش در حوزه و بنابه اعلام تجمع اغتشاشگران، با کوله پشتی، کتاب و لباس حوزه که درون کوله پشتی قرار داشت خودش را به شهرک اکباتان می‌رساند. این شهید هیچ سلاح، لباس یا ملزوماتی برای مقابله با اغتشاشگران به همراه نداشت.پس از حضور شهید آرمان در صحنه، او صرفاً درحال قدم زدن و بررسی بوده تا به دیگر دوستانش که به چند گروه تقسیم شده بودند، ملحق شود، چون لباس یا تجهیزاتی نداشت، فکر می‌کرد شناسایی نمی‌شود، اما به صرف اینکه چهره مذهبی و حزب‌اللهی داشت، او را شناسایی کردند و در گوشه‌ای، او را به تنهایی گرفتند.اغتشاشگران با هرچه در دست داشتند به او حمله کردند، با آجر به سر و با چاقو به صورتش می‌زنند، کوله پشتی او را پیدا کردند و وقتی دیدند که درون کوله پشتی او عبا است، یکی فریاد زد که او طلبه است و از این به بعد بدتر او را می‌زدند. روی زمین کشیدند سرش را به جدول زدند، با چاقو به ران پایش زدند تا پاهایش از کار بیفتد و نتواند راه برود، پشت بدنش هم از ضربه‌هایی که معلوم نیست از چه بود، تکه تکه شده بود.آقا نور چشم من استحتی از او می‌خواهند به امام خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب توهین کند، درست مانند داعش که از مدافعان حرم می‌خواستند به اهل بیت(ع) توهین کنند، از آرمان هم خواستند به رهبری اهانت کند اما آرمان می‌گوید: «آقا نور چشم من است».رفقای آرمان چندین ساعت دنبال او گشتند و در نهایت بدن او را جایی در گوشه‌ای پیدا کردند که پتو روی آن انداخته بودند، گویا وقتی به سر آرمان سنگ می‌زنند، او براساس غریزه انسانی، دستش را به روی سرش می‌گیرد، اما اینقدر ضربات و جسمی که به او می‌خورد، سخت است که انگشتر در دست او خرد می‌شود، تا جایی که پرستاران در بیمارستان گفتند دستش اینقدر باد کرده که نمی‌توانیم انگشتر را از دست او خارج کنیم.آرمان در بیانات آقارهبر معظم انقلاب، شهید آرمان علی‌وردی را از پاک‌ترین جوانان خواندند و درباره این فرمودند: «آن طلبه جوان، طلبه‌ی شهید جوان در تهران ــ آرمان عزیز! ــ او چه گناهی کرده بود؟ طلبه‌ جوان، دانشجو بوده آمده طلبه شده، متدیّن، مؤمن، متعبّد، حزب‌اللهی، شکنجه کنند زیر شکنجه او را بکشند، جسدش را بیندازند در خیابان، اینها کارهای کوچکی است؟»آرمان علی‌وردی متولد ۱۳ تیر ۱۳۸۰ در تهران است. او در رشته مهندسی عمران در دانشگاه پذیرفته شد و پس از یک سال تحصیل، به دلیل علاقه به درس‌های حوزه، از دانشگاه انصراف داد و وارد حوزه علمیه شد. آرمان قبل از شهادت، تحصیلات حوزوی را در مدرسه علمیه آیت‌الله مجتهدی در تهران در پایه سوم می‌گذراند و بسیجی یگان امام رضا(ع) سپاه محمد رسول‌الله(ص) تهران بزرگ بود. شرکت در اردوهای جهادی از دیگر فعالیت‌های او بود.کسانی مردانه می‌میرند که مردانه زیسته باشندعزت اله علی وردی پدر شهید آرمان علی وردی پس از یک سال دوری فرزندش، با اضافه شدن هر خط در پیشانیش، مقاوم تر و مصمم شده است در راهی که آرمان رفته. چون فرزند غیورش مردانه زیسته و مردانه به شهادت رسیده است.پدر آرمان با بیان اینکه چند نفر پسرم را زدند اما هزاران نفر پیکرش را به دوش گرفتند، حوادث آن چهارشنبه سیاه را این گونه تعریف می‌کند:ساعت ۱۱ شب بود که از بیمارستان زنگ زدند. پشت تلفن به من اطلاع دادند که به مادرش چیزی نگو چون دیده بودند که حال آرمان خیلی بد است، تصمیم گرفته بودند که فقط به من بگویند. گفتند آرمان زخمی شده. خودت را سریع‌تر به بیمارستان برسان. حرکت کردم به سمت بیمارستان.من در تماس اول فکر کردم که شاید دستش یا پایش را شکسته‌اند. در راه بیمارستان که دوباره به من زنگ زدند، گفتند که آرمان در حالت کما است. من در آن جا حقیقتا طور دیگری شدم. اگر بگویند که مثلا پایش شکسته، به هر حال درمان می‌شود؛ ولی وقتی بگویند به سرش ضربه خورده و در حالت کما است، برای هر کسی که شنونده این خبر است، حتی اگر غریبه باشد شوکه‌کننده است و طور دیگری می‌شود.وقتی من وارد بیمارستان شدم، آرمان وضعیت خوبی نداشت. زیر دستگاه بود و با دستگاه تنفس می‌کرد. هیچ حرکتی نداشت. فردا صبح که با دکترش صحبت کردم، گفت می‌خواهی واقعیت را بگویم یا چیز دیگر؟ گفتم واقعیت را بگویید. گفت، حقیقت این است که از دست ما کاری ساخته نیست. باید دعا کنید. ما هم متوسل شدیم به امام حسین(ع) و دعا کردیم که برگردد؛ ولی خواست خدا و قسمت بر این بود که ایشان به شهادت برسد.دلتنگی‌های مادرانه از یک سال فراقآرزو فروغی مادر آرمان که پس از یک سال فراق فرزندش هنوز چیزی از دلتنگی‌هایش کم نشده اما همچون زینب کبری(س) صبور و استوار است و درباره آنچه قربانی کرده ذره ای تردید و پشیمانی به دلش راه نداده، وقایع روز چهارم آبان 1401 را چنین تعریف می‌کند:آخرین دیدار ما، صبح روز چهارشنبه بود. آن روز آرمان ساعت ۱۰ صبح از منزل بیرون رفت. موقع رفتن از آنجایی که آن شب قرار بود به منزل مادرم برویم، به آرمان گفتم: « شب به منزل عزیز بیایید، چون ما هم آنجا هستیم.» آرمان گفت: «باشه مامان، من کلاس دارم، اما اگر توانستم حتما می‌آیم.»ساعت ۳ بعدازظهر بود، که با آرمان تماس گرفتم و کمی صحبت کردیم. بعد از آن دوباره خودش نزدیک به ساعت ۴، تماس گرفت. یک مقدار با هم صحبت کردیم و بازهم تأکید کردم: امشب زودتر بیا، ممکن است خیابان‌ها شلوغ باشد. آرمان هم گفت: «باشه مامان، به همه سلام برسان، یاعلی، خداحافظ!» این آخرین تماس ما بود.آن روز خیلی نگران بودم! بی‌آنکه علت آن را بدانم، اضطراب و استرس شدیدی داشتم. همین دلشوره‌های من، باعث شد که پیاپی با آرمان تماس بگیرم. لذا بعد از تماس آرمان، دوباره چند بار با او تماس گرفتم، اما جواب نداد و شب گوشی تلفنش خاموش شد!هرچه منتظر ماندم، آرمان دیگر تماس نگرفت! دلشوره‌ام همچنان ادامه داشت. تا اینکه ساعت 11 شب، یک تماس ناشناس با همسرم گرفته و به ایشان گفته شد: «اگر همسرتان کنار شماست، با بله و خیر جواب دهید، که ایشان متوجه نشود!». در آن تماس به همسرم گفتند: «آرمان زخمی شده و در بیمارستان است. خودتان بیایید، ولی به همسرتان چیزی نگویید!»بعد از رفتن همسرم، یک حسی به من می‌گفت رفتار او غیرعادی است، مثل همیشه نیست و مشکوک صحبت می‌کند! فوراً شماره تلفن یکی از دوستانش را گرفتم. دوست آرمان هم فکر کرده بود، چون همسرم از ماجرا خبر دارد، حتماً من هم آن را می‌دانم و برای همین به ایشان تلفن کرده‌ام. به محض اینکه تماس گرفتم، ایشان گفت: «سلام حاج خانم، نگران نباشیدها! آرمان پیش من است!»آرمان من صبح که از خانه بیرون رفت، این شکلی نبود!این را که گفت، من بیشتر نگران شدم و دلشوره گرفتم. گفتم: «یعنی چه که نگران نباشم، مگر اتفاقی افتاده؟» یکدفعه هول شد و گفت: «نه چیزی نشده!»، اما چون نمی‌توانست بیشتر درباره وضعیت آرمان صحبت کند و برای اینکه حرفی نزند، با گفتن چند الو‌ الو تلفن را قطع کرد! دوباره با ایشان تماس گرفتم. با اصرار و گریه گفتم: «چه اتفاقی افتاده؟ چرا مشکوک صحبت می‌کنید؟ چرا گفتید چیزی نشده؟ اگر آرمان کنار شماست، گوشی را بدهید تا با او صحبت کنم». برادرم گوشی را گرفت و گفت: «خواهرم نگران آرمان است، از غروب به این طرف هرچه با گوشی آرمان تماس می‌گیریم، جواب نمی‌دهد و خاموش است، چه اتفاقی افتاده؟» که دیدم یک لحظه برادرم توی سرش زد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم! بعد که به خود آمدم، از برادرم پرسیدم: «چه شده؟» ایشان گفت: «هیچی آبجی در درگیری ضربه‌ای به سر آرمان خورده و گیج می‌زند، دکتر‌ها گفته‌اند چیز مهمی نیست و مشکل خاصی پیش نیامده است.تا به بیمارستان بقیه‌الله رسیدیم، با اصرار و گریه‌های من، دکتر‌ها اجازه دادند که آرمان را ببینم. به طبقه بالا که رفتم، مرا به اتاق آی‌سی‌یو بردند. نفهمیدم چطور داخل اتاق شدم. اصلاً لحظه‌ای که آرمان را دیدم، یادم نمی‌آید، فقط به دکتر گفتم: «این آرمان من نیست. آرمان من صبح که از خانه بیرون رفت، این شکلی نبود!» وقتی به خودم آمدم، آرمان را از ابروهایش شناختم. دیدم این آرمان من است.در بیمارستان ما فقط خدا خدا می‌کردیم، که هرچه سریع‌تر آرمان از کما بیرون بیاید، چون وضعیت سلامتی آرمان، خیلی بد بود.صبح روز جمعه ششم آبان که همراه با فامیل به بیمارستان رفتیم. مسئولان بخش اجازه ملاقات با آرمان را نمی‌دادند. گویا همان زمان آرمان شهید شده بود و با توجه به شرایط روحی که داشتیم، آن را به ما نمی‌گفتند! و می‌خواهند که پیکرش را از آی‌سی‌یو به سردخانه انتقال دهند به هر صورتی که بود، سعی کردند تا مرا به طبقه پایین هدایت کنند. می‌گفتند: برای دیدار با آرمان، در طبقه پایین منتظر بمانید تا صدایتان کنیم.به حیاط بیمارستان رفتم. چند لحظه بعد دیدم، که همسرم اقوام را صدا زد و بعد از آن مطلبی گفت، که دایی‌هایم تو سرشان زدند و از حال رفتند! همانجا فهمیدم که آرمان شهید شده است. آن لحظه تا مدتی، هیچ چیز نفهمیدم، اما بعد چند دقیقه که به خود آمدم، مرا بالای سر آرمان بردند. تا بالای سرش رسیدم و آن صورت ماهش را دیدم، گفتم: «مامان به آرزویت رسیدی! من هم خوشحالم از اینکه به آرزویت رسیدی، ولی نمی‌دانم با دلتنگی و جای خالیت چکار کنم!» بعد از آن هم که به منزل آمدیم، دیدم که کوچه‌مان مملو از جمعیت است! گویی عاشورا شده بود. همه خبر شهادت آرمان را شنیده بودند. روز هشتم آبان با حضور باشکوه مردم پایتخت مراسم تشییع و خاکسپاری انجام گرفت.پس از شهادت آرمان، واقعا حسی به من می‌گفت: «آرمان به آرزویش رسیده است، پس نباید ابراز دلتنگی، گریه و بی‌قراری کنم». همین مسئله که او به خواست خود رسیده است، آرامم می‌کند. چون آرمان، شهادت را دوست داشت.بعضی ها می‌گویند ما در ابتدا، با یک دلشوره و حسی عجیب می‌خواستیم به منزل شما بیاییم و نمی‌دانستیم که با شما چگونه روبه‌رو شویم؟، اما بعد که به منزلمان می‌آمدند و مرا می‌دیدند، می‌گفتند: «واقعاً آرمش شما، ما را هم آرام کرد. با آن صبر و استقامتی که شما دارید، ما هم قوت قلب پیدا کردیم».دشمن بیش از چهل سال برای آرمان‌زدایی تلاش کرد، اما امروز با جوانانی روبروست که نه تنها اسم‌شان، بلکه تمام وجود آن‌ها مملو از آرمان‌های انقلاب اسلامی است. آرمان علی‌وردی همان جوان آرمان انقلاب اسلامی است، جوان دهه هشتادی که قدرت ایمان را به دست خود دشمن در یازده ثانیه به رخ تمام جهانیان می‌کشد.</description>
                <category>يا مهدی ادرکنی</category>
                <author>يا مهدی ادرکنی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 22:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زخم یادگار جنگ صفین است‼️</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%EF%B8%8F-oqqb2mc7o2fp</link>
                <description>مرحوم علامه مجلسی (رحمة الله علیه) از قول محیی الدین اربلی نقل می‌کند: من و پدرم در یک قهوه خانه نشسته بودیم، فردی مقابل ما نشسته بود، در حال چرت زدن کلاه از سرش افتاد و یک زخم بزرگ روی سر او نمایان شد، از او درباره زخم سرش سوال کردیم.گفت: این زخم یادگار جنگ صفین است‼️ما خنده مان گرفت ( از جنگ صفین قرن ها می­ گذشت) و گفت؛ حق دارید باور نکنید اما من برای شما تعریف می­ کنم: به سمت مقصدی حرکت می­ کردم، در راه همسفری پیدا کردم و از هر دری صحبت می­ کردیم، کم‌کم متوجه شدم او دشمن حضرت علی (علیه السلام) است! چرا که او گفت اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را با خون حضرت علی (علیه السلام) و یارانش سیراب می­ کردم! من هم گفتم اگر در جنگ صفین بودم شمشیر خود را به خون معاویه و یاران او سیراب می­ کردمما با همدیگر درگیر شدیم، پس شمشیرها را کشیدیم و به جان هم افتادیم تا اینکه ضربه ای به سرم اصابت کرد و بی هوش شدم! نمی دانم چقدر طول کشید اما وقتی به هوش آمدم سرم را بر دامن آقای محترمی دیدم و مشاهده کردم که طرف دعوای من هم به درک واصل شده است، به صورت آن آقا که نگاه کردم، فرمودند : چون تو ما را یاری کردی ما نیز تو را یاری کردیم، چنان که خداوند کسی که او را یاری کند، یاری می­ نماید. دیدم آقا دست به زخم های بدنم می­ کشید و زخم ها فوری خوب می­ شد و وقتی که دست بر سرم کشید، زخم سرم التیام یافت و دردی احساس نمی­ کردم،ولی جای زخم روی سرم ماند و آن آقا فرمودند: هرگاه کسی از تو درباره جای زخم سوال کرد بگو: یادگار جنگ صفین است چون تو دوست داشتی در جنگ صفین شرکت کنی  آن آقا وجود نورانی حضرت صاحب الزمان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه بودند. بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۸۲ از کتاب کشف الغمه.داستانهایی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صفحه ۲۷۲٫برگرفته از جلسات «امامِ جمعه» حجت الاسلام امینی خواه</description>
                <category>يا مهدی ادرکنی</category>
                <author>يا مهدی ادرکنی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 09:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهور و رجعت و آمادگی برای ورود به قیامت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D8%AC%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA-ywbdjvz9v2cy</link>
                <description>از انسان تا بقیه موجودات حرکت دارند. مقصد این حرکت خداست.يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِاي انسان! تو با تلاش و رنج به سوي پروردگارت مي‏روی و او را ملاقات خواهي كرد. (سوره انشقاق آیه۶)همه باید چشمشان باز شود و ببینند همه کاره در عالم خداست. اینکه در قبرستان‌ها به اموات می‌گوییم السلام علی اهل لا اله الی الله چون آن‌ها مقداری چشمشان باز شده و اهل لا اله الی الله شده اند. روز قیامت روزی است که خداوند متعال جلوه می‌کند و با اسماء و صفاتش خودش را نشان می‌دهد.بهشت و جهنم مقصد نیست بلکه منازل بین راه است. مقصد اصلی خداست. آن‌هایی که خداوند را با جلوه رحمت و اسماء جمالش ملاقات می‌کنند، بهشت پیش درآمدش است و آن‌هایی که خدا را با اسماء قهر و غضبش ملاقات می‌کنند جهنم پیش درآمدش است.مقصد ظهور اسماء خداست. حاکمیت خدا، ولایت خدا، عدالت خدا، علم خدا، رحمت خدا، تمام اسماء خدا که در جوشن کبیر می‌بینیم. ظهور این اسماء در قیامت است.در عالم دنیا هم خدا همه کاره است خدایی که در یک جا همه کاره باشد در جایی کاره نباشد خدا نیست. منتهی آدم‌ها فکر می‌کنند کار دست دیگران است. نه لا حول و لا قوه الا باللّه. به قول عطار دائما او پادشاه مطلق است            در کمال عز خود مستغرق استبرای ورود به قیامت انسان نیاز به آمادگی دارد. قیامت عالمی بسیار متکامل است. حتی جسم انسان باید برای آن عالم متکامل آماده شود. در روایات شنیده اید جسم قیامتی با این جسم فرق دارد. پیری، فرسودگی، خستگی، خواب ندارد. برای برزخ که یک قدمی ماست هر کسی آمادگی ورود ندارد. بعضی‌ها از لحاظ طبیعی می‌میرند ولی انتقال به برزخ برایشان رخ نداده چون آماده نیستند.پروردگار عالم از سر لطف برای آمادگی انسان‌ها برای ورود به قیامت دو پله مقدماتی ظهور و رجعت قرار داده است.در ظهور امام زمان عجل اللّه یک دوره برای عدل آماده بشوید و بعد دوره رجعت که از اعتقادات ما شیعیان است که بعد از امام زمان علیه السلام و دوران ظهور دوران رجعت معصومین است. همین چیزی که در زیارت آل یاسین می خوانیم وَأَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّو در خیلی از جاهای دیگر. دوران رجعت باز مردم در همین عالم دنیا بیشتر آماده می‌شوند. دوران رجعت و دوران حاکمیت اهل بیت که تمام شد یوم القیامة است.البته آن‌هایی که این دو مرحله را نبینند باید در برزخ آماده شوند. خوش به حال آن هایی که ظهور و رجعت را می‌بینند و همین جا آماده می‌شوند و رشد می‌کنند.منبع: سخنرانی استاد مسعود عالی</description>
                <category>يا مهدی ادرکنی</category>
                <author>يا مهدی ادرکنی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 18:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهبر انقلاب در پاسخ به نامه جمعی از دانش‌آموزان: آینده کشور از آن شما است؛ خود را برای هرچه بهتر ساختن آن آماده کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinjannati/%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ol2fz5xytro8</link>
                <description>به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، جمعی از دانش‌آموزان دبیرستان دخترانه شهید مطهری که از حضور در دیدار با رهبر معظم انقلاب اسلامی در 11 آبان امسال جا مانده بودند و نام آن‌ها در فهرست دانش‌آموزان مدعو در دیدار با ایشان نبود، نامه‌ای محبت‌آمیز به رهبر معظم انقلاب نوشته و در آن از حسرت عدم حضور در این دیدار گفته و از حضرت آیت‌الله خامنه‌ای خواسته بودند که برای‌شان دعا کنند.در بخشی از این نامه آمده است: « آقای ما! ما تا پای جان در راه ولایت و شمایی که دلیل نفس‌کشیدن‌هامان هستید، هستیم. و درس می‌خوانیم و تلاش می‌کنیم تا این کشور که تمام وجودمان است همچنان قوی و پایدار بماند.»پیرو ارسال این نامه به دفتر رهبر معظم انقلاب، ایشان به این نامه پاسخ داده‌اند و این پاسخ به دانش‌آموزان این دبیرستان منتقل شده است. متن پاسخ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به این نامه محبت‌آمیز دانش‌آموزان دبیرستان دخترانه شهید مطهری بدین شرح است:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ فرزندان عزیزم، توفیق الهی یارتان باد. روحیه‌ی امید و تلاش و پیشرفت را همواره در خود افزایش دهید. آینده کشور از آن شما است؛ خود را برای هرچه بهتر ساختن و آراستن آن آماده  کنید. شما را دعا می‌کنم. موفق باشید انشاءالله.»</description>
                <category>يا مهدی ادرکنی</category>
                <author>يا مهدی ادرکنی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 00:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>