<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بسه دلیل!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirhosseintajiki9</link>
        <description>یک دانشجوی خسته از روزمرگی های خود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:32:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90885/avatar/YN42PY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بسه دلیل!</title>
            <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی جرم و بی جنایت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-dj2io93gwd9y</link>
                <description>&quot;سلاما علی من یعرفون معنی الحب و لا یملکون حبیبا&quot;.سلام بر کسانی که معنی عشق را می  دانند ولی محبوبی ندارن.من هیچوقت دنبال محبوب نبودم. یعنی بودم ها ولی خیلی پیگیر نبودم. گفتم یه روز پیداش میکنم دیگه. الان که دقت می کنم چقد خوبه که محبوب رو پیدا نکردم. چون قطعا دیوونه میشدم. خب اخه محبوب کسیه که مورد توجه همه اس. همه دوستش دارن. رقیبام یکی دوتا نیست که... منم که رقابت برام خیلی مهمه. یه وقتی دیدی به هیچکدومشون رحم نکردم و شدم قاتل سریالی تحت تعقیب FBI. البته خودمونیم عرضه اون کارم ندارم تهش احتمالا خودم رو میکشتم نه بقیه رو. البته دیگه بهم قاتل نمیگفتن. جدی برام سواله چرا افرادی که خودش رو میکشن رو مجرم نمیدونیم و عملشون رو قتل عمد؟بگذریم. درسته که ما محبوب داشتن رو دوست نداریم ولی دلبر داشتن رو چرا. خب بالاخره دلبر اونیه که قراره دل تورو ببره نه بقیه رو. مهم قید &quot;تو&quot; هست. آره من. به قول سجاد افشاریان کسانی که حتی فکر ، &quot;حتی فکر&quot; کنند به تو رو سلاخی میکنم!میدونی خوبی دوست داشتن یکی که شبیه خودت باشه چیه؟؟ اینه که وقتی ازش تعریف می کنی انگار داری واسه خودت نوشابه باز می کنی. پس بزار من یه چند تا نوشابه برای خودم باز کنم. مدت زمانی کمیه که همو میشناسیم ولی طولانیه. بیا قبول کن کیفیت هر 24 ساعت من با تو اندازه یه هفته با دیگرانه. نیست&gt;؟خوبیشم اینه خیلی حرفارو نزده حسش می کنیم. من میدونم تو استوری میبینی ناراحت میشی. منم خجالت میکشم. اون قدی که حتی روم نمیشه به تو بگمش. جفتمون حرفی نمیزنیم. یا مثلا من دیدم لایک هارو ولی انقد توی ذهنم حرفا بود ، فکر ها بود ، که یادم نمیموند بیام بهت بگم. و من شرمنده تو شدم توی این دوره زمانی.الان که بهم اعتماد کردی خواستم بدونی من هیچوقت معتمد شهر نبودم، هیچوقت آبرو نداشتم، کسی بهم اعتماد نداشت، هنوزم کسی نداره ولی تو داری و همین کافیه.&quot;فهو حسبه.&quot; تو که اعتماد داری نه تنها انگار معتمد شهر شدم، نه تنها آبرو بدست آوردم از بودن کنار تو، بلکه حس کردم برای اولین بار زندگی قشنگی هاشو داره. الان زندگی کردن رو دوست دارم. نفس هامو دوست دارم. صبح راحت بیدار شدن رو دوست دارم. اینارو گفتم بدونی که من میبینمت. حواسم هست. نگات می کنم. نگاه می کنم به اون لبخند، به اون نگاه، هرچند سرم شلوغه ولی میدونم که بالاخره یه روز ماهم دل دلبرمون رو میبریم.در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کانجا/ سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.bir kalbin icini girince bidaha cikmaz</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 21:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیح</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-qvtsed8rtzmh</link>
                <description>چیزی مونده؟ نه. معلومه نه. مگه میشه چیزی بینمون مونده باشه. همه چیو هر شب تا صب دم گوشم زمزمه میکنی دیگه، مثه لالایی های مامانم، مثه وقتایی که نفس کم میاوردم و مامانم چادرگل گلی عطردارشو میومد مینداخت روم تا خوب شم. میدونست من هوای چادرنمازشو نفس میکشم(مثه تو) البته خودمونیم تو گوشم زمزمه نکردی که  ولی فرقی با زمزمه نداره پیامات...انگار که هستی. همین بغل کنار شاه رگم.اصلا فکر کردی چی؟؟ خدا هم میدونست نزدیکی بهم الکی نیست که گفته &quot;نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید&quot;، خدا هم میدونست از رگ گردن نزدیکتری. شاید باورت نشه برای همین گفته &quot;ما&quot; یعنی تورو هم برده تو تیمش. شاید از لحاظ زمانی و مکانی ازم دور باشی ولی نزدیکی. البته اینو هم نمیدونم که ازم دوری یا نه شایدم همسایه بالاییمون باشی یا شایدم خورشید آدم های جنوب تهران، آفتاب مظلوم شهریوری شرق تهران، دختر ماه غرب یا شایدم شمال. اصلا اینا رو ولش کن مگه مهمه کجایی؟ کیو دیدی دنبال رگ گردنش بگرده؟؟؟ هست. همیشه اونجا هست. آدم دنبال چیزی که داره که نمیگرده.منم نگشتم دنبالت. کنارم بودی و نمیدیدمت. خوردن خنده هات و عدم تایید های کنار شونه اتو ، آرامش درونیتو و اون نگاهات ، اون نگاهات که آدم رو ذوب میکنه. جوری نگاه میکنی که آدم دوست داره ... ولش کن اصلا همه چیو نباید که گفت گاهی وقتا باید خورد، حرفو میگم. سیر میمونی اینطوری.تا حالا شده تو خیابون مست و قلندر و خراب از کوچه ای رد بشی، یکیو ببینی بگی این خود &quot;منه&quot;. مگه میشه یه آدم انقد &quot;من&quot; باشه. اونم من که انقد &quot;منیّت&quot; دارم. مگه میشه من از خودم ناراحت شم. خودمو فحش بدم؟ دعوا کنم؟ آدم مغروری مثه من فقط خودشو ناز میکنه. خودشو تحویل میگیره. برای همینه که من ازتو خوشم میاد، چون از خودم خوشم میاد خوبی &quot;من&quot; و خودم اینه که به هم محرمیم. یعنی حریمی بینمون نیست. نه حائلی ،نه پرده ای. الکی نگفتن که گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش. پیغامامون رو هم که حفظیم. دوران راهنمایی من، کودکی تو، چادر من، &quot;ها&quot; گفتنای تو.میدونی جواب چیو نمیدونم؟ اولین نفری که خودشو تو آینه دید چه عکس العملی داشت؟؟ خیلی پیچیدس این موضوع. اونقدی که منم نمیدونم اگه یه روزی، خدارو چه دیدی، اگه یه روزی دیدمت نمیدونم چیکار میکنم. احتمالا جیغ بزنم و فرار کنم، شایدم خشکم بزنه اونقدی که آب دهنم قورت ندم و از لبم آویزون بشه ، شایدم نشستم و فقط حرفاتو گوش کردم. شایدم... بگذریم.اینایی رو دیدی که همیشه میخندن؟ اینا رو اذیت نکنین قلبوشون مثه آب زلاله، بهشون بگی تو، میشینن گریه می کنن، شاید فرداش یادشون بره، شاید دوباره بخندن مثه همیشه ولی وقتی یه قطره میوفته توی یه برکه، کل برکرو موج برمیداره، شاید قوی نباشه موجش ولی آرامش برکرو بهم میریزه. سعی کنید آرامش برکه های زندگیتونو بهم نریزین اونا همینطوریش قشنگن. صاف، ساده، بی آلایش مثه خودت. مثه دختر نداشته مسیح.always!همینگوی در «پاریس جشن بیکران» تعریف میکند که یک بار که برای اسکی به کوهستان رفته بوده، برای جلوگیری از سوختن پوست صورتش ریش میگذارد. در آن روزها در بند کوتاه کردن موی سرش هم نبوده. روزی از دوستی میشنود که محلّی ها به او لقب «مسیح سیاه موی» داده اند. و بعدتر که او را مدام در میکده ها میبینند «مسیح سیاه موی میخانه نشین» مینامندش. این که به نظرم هر مردی باید ریش بگذارد شاید به این دلیل است که مسیح (یا لااقل تصاویری که از او کشیده اند) ریش پرپشتی دارد و من به مسیح ارادت خاصی دارم. نه از این رو که پیام آور صلح و مهربانی بوده و نه از این رو که فلسفه زیبایی از زندگی به ما داده . بلکه به این جهت که نخستین بار که دیدم در وصفت نوشته اند &quot;لب هایت به مسیح مریم میماند&quot;، سخت تکان خوردم.گمان میکنم اگر مسیح دختری میداشت -و خدا میداند شاید هم داشته و تو از نسل همان دختری- باید شبیه تو میبود. با لب هایِ مسیحِ مریمی ات و معصومیت هلیایی ات و موهایت که سیاهی مسیحی شان زیر آفتاب میدرخشد و اندوه شادمانه چشم هایت.&quot;روزگاری شعر به درد نخوری سروده بودم و اکنون که منبع الهامم را از دست داده ام حتی یادم نمی آید که چه بود. فقط یادم هست که درباره دوران خیالی آینده -که هرگز نیامدند و «آینده» چه دروغین است وقتی «نیاید»- بود و غسل تعمید دادن همین چیزهای دم دستی اطرافمان با تو.&quot;چه «نیآینده»هایی در سر داشتم و حالا نمیدانی چقدر در میان همین چیزهای بی اهمییت که هیچ هاله ای از تقدس ندارند، دلم میخواهد به تو کافر شوم. &quot;مسیحای ناجوانمرد من&quot;میگن مسح موهاش این شکلی بوده.</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 02:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C-inhxxodt1bta</link>
                <description>اولی ها اومدن که بمونن و نرن. کارشون اینه. میان و نمیرن. نه اینکه نمیخوان برن، نمیتونن برن. مهم نیست کی یا چی باشه. هیچوقت نمیره. در عوض تبدیل به یه حفره تو خالی تو ذهنت میشه،حفره ای عمیق. حفره ای که هیچ خاطره ای جا شو نمیگیره. هر چقدم قدیمی و کهنه باشن، پررنگ ان، رنگارنگ ان. بعد از اولی ها بقیه تکرار میشن. میان و میرن ولی تو بازم میگی هیچکی اولی نمیشه. اصلا تمام علایق و نفرت های ما از اولی ها شکل میگیرن. اینکه یکی توت فرنگی دوست داره و یکی نه ، برمیگرده به اینکه اولین باری که توت فرنگی خورده خوشمزه بوده یا گندیده.ولی تو رسیده و آبدار بودی. همون روز که تو کافه دیدمت فهمیدم. از اون میوه های ممنوعه ای بودی که تا به اون روز سمتشون نرفته بودم. وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کنی سفارش &quot;کارامل ماکیاتو &quot;دادی ،یعنی فرق داشتی. همون همیشگی من رو میخواستی.میخواستم تو چشات زل بزنم بگم &quot;تو خود منی&quot; ولی جلدی رفتی دم پنجره نشستی و هدفونتو گذاشتی گوشتو کتابتو دراوردی. اخوان رو میگم. آخ که چقد میمیرم واسه شعر های اخوان. اون موقع نه ها وقتی که رفتی عاشقش شدم.اخوان ثالث!موهاشم که &quot;نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده&quot; با فرق باز و اصلا هم مقنعشو ننداخته بود پشت گوشش!ساده بود، مثه زنای داستان کلیدر، از اونا که دل محمود دولت آبادی رو میبرن.باید چشماش رو میدیدم ولی سرشو بالا نمیاورد. سر به زیر بود مثه خودم.شماره فیش هارو میخوندم تا بیان قهوشونو ببرن، ولی ماله اونو خودم باید میبردم.داشت اخوان میخواند،بدون اینکه سرشو بالا بیاره تشکر کرد.منم که لج باز دست بردار نبودم، اومده بودم چشماشو ببینم نکه تشکرشو بشنوم.گفتم ببخشید خانوم؟سرشو بالا آورد و منتظر بود چیزی بگم،اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت، چه برسه به اینکه بخوام کلمه ای بگم.میخواستم بهش بگم &quot; ای موسی دهانم دوختی،وز پشیمانی تو جانم سوختی&quot; ولی نشد.خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد تا لو بره چقدر دست و پام رو گم کردم.از فرداش یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای اخوان  رو روش مینوشتم!هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.چند بار خواستم بگم بهش که منو چه به این جلف بازی ها دختر،اینارو  مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم بره!شعرهای اخوان به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و ...دیگه کافه بوی اخوان رو میداد!همه مشتری مداری میکردن، من هم دختر رویایم مداری!!!داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنمداشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید&quot; آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم&quot;این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و کارامل ماکیاتو میخورد تمام شد!و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!دل بریدم از بغل های نشده،خنده های نکرده.مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می اومده و میشسته کنار پنجره و قهوه اشو بدون اینکه لب بزنه رها میکرده و میرفته.یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرد.عشقه دیگهآدم ها می رن تا بمونند..!گاهی به آغوش یارو گاهی از آغوش یار...</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 04:45:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیا</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-orxhzpwuxo4k</link>
                <description>بیا و قبول کن من قاعده ی بازی رو بلد نبودم، بازیکن بدی نبودم ها، فقط نمیدونستم چجوری میشه برد. اینکه بردن و باختن برام مهم نبود هم، بی تاثیر نبود.تو اومده بودی ببری، مشخص بود ازت. من در عوضش باختم،بدم باختم. همون شبی که ساعت ۱.۳۰ نصفه شب من از ترس اینکه خانواده نفهمن دارم میام بیرون کفشامو تو آسانسور پوشیدم و تو با موهای مثه همیشه تو صورتت دم در بودی‌. همون شبی که بهت گفتم &quot;موی بر باد مده تا ندهی بر بادم&quot; ولی تو دادی،منم بر باد رفتم. نوش جونم. بایدم بر باد  برم. کسی که  فقط بازی براش مهمه نه نتیجه عاقبتش همین میشه دیگه.درسته که من شهروند بازیت بودم و تو دلبسته بودی به کارگاه ولی خدایی مافیای بازیت که نبودم. ماسک به چهره نداشتم. اگه جایی رایتو خریدم می خواستم خودمو تو دلت جا کنم. جایی صدامو بردم بالا  و حرص و جوش خوردم همش میخواستم که سیاه بازیت شم تا تو سفید بمونی. به قول معروف سیاهی ما رو سفیدی شما. میخواستم بترسی از گرگ های آدم نما.دوست داشتم دست بندازم دور گردنت انقلابو بگیریم بریم تا.... نمی دونم ته انقلاب کجا میخوره چون هیچ وقت نرفتیم. من همیشه قبل از چهارراه دادگاهی میشدم و تو روز میمردم. خودت منو دادگاهی میکردی، خودت رای میدادی، خودتم دوباره تو شب زندم میکردی. ولی خدایی دمت گرم استدلال هات قوی بود. حلالت باشه. اینا هم که میبینی دارم مینویسم وصیت منه وگرنه آدم مرده که حرف نمیزنه. روز تولدتو یادته؟ من اون روز اعلام نقش کردم ولی مافیای بازی نقشمو دزدید. اون شد سفید بازیت. من شدم سیاه. الان هم ملالی نیست ولی بدون بدون بدون که من منتظرم مافیا شهرتو بگیره...منتظرم که برگردیکه انتظار خیلی سخته. خیلی.‏عندما لا تعرف أين تذهب، اتجه نحوي. </description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 03:39:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه ابوالوفای بوزجانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B2%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-oondzuixdxva</link>
                <description>پس ابوالوفای بوزجانی، بار دگر رقعه بگشا. «بسم الله الرحمان الرحیم. این وصیتی است که میکند آن که ساعت آخر عهد اوست به دنیا و اول عهد اوست به عقبی، که داربقاست. بدان که همه چیز در عالم به قضا و قدر است. و هرچه خدای تعالی بر سر بنده نوشته است، آن بباشد و رد نشود. و غیب هیچ کس نداند الا خدای عزوجل. پس مومن را واجب آن است که لباس صبر بپوشد و قدر وسع بکوشد. الله اکبر که امروز خلاص من، دری پدید آمد. و نوشتم آنچه بر من رفته آمد. تا مردمان چیزها اندر آن بیابند که سهمگین نماید.</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 10:45:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا &quot;نه به کرونا&quot;؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-g9yp2adbiumv</link>
                <description>می دونی خوبی کرونا چیه؟ اینکه آدم رو به مرگ به نزدیک تر می کنه. آدم هایی رو می بینی که مردن ولی دارن تو شهر راه میرن، داروخونه میرن، ماسک میخرن، تو صف گوشت دولتی وایمیستن با ماسک هایی که دیروز سر خریدنش از همدیگه سبقت گرفتن. و السّابقون السّابقون که میگن همینان دیگه. آدم هایی که فقط اکسیژن می سوزونن. واقعا راسته که میگن اگه شهید نشید میمیرید. تو این جور وقتا بیشتر از اینکه نگران این باشم که کرونا نگیرم به فکر فرو میرم که چرا نگیرم؟ اونوقته که یاد پدر مادرم می افتم. می تونم همین امروز برم قم و با یکی از مریض های کرونایی دست بدم و ازش کرونا بگیرم. واسم مهم نیست خودم کرونا بگیرم حتی اینکه بقیه هم نگرانم میشن که من کرونا گرفتم هم مهم نیست، اینکه میتونم ناقل کرونا به 8 میلیارد منهای تعدادی که کرونا دارن بشم هم مهم نیست، اینکه خانوادم کرونا نگیرنه که برام مهمه. اون  موقع است که میفهمم هنوز آماده مردن نشدم . اون موقع هست که میبینم انتخاب هام محدود شده، هنوزحاضر نیستم  برم قم و کرونا بگیرم....ویلیام گلاسر توی کتاب تئوری انتخابش میگه که&quot;همه انسان ها، رفتارهای خود را خودشان انتخاب می کنند و فشارهای بیرونی، در نهایت محکوم به شکست هستند&quot; ولی بیا و قبول کنیم که اینطوری نیست... فشار های بیرونی به من که غلبه کردن شمارو نمیدونم. همین که من میترسم کرونا بگیرم یعنی انتخاب هام محدود شدن... تا یه حدی... یعنی می ترسم کرونا بگیرم چون میتونم به خانوادم انتقالشون بدم. من انتخاب هام محدود شد اما دارم میبینم که خیلی از ماها این روز ها &quot;انتخاب نکردن رو انتخاب کردیم&quot;.دنبال پد ضدعفونی و ماسکیم. کارتون کارتون میخریم. و این رو به عنوان بخش درخشانی از زندگیمون برای دیگران هم تعریف می کنیم. من ولی سر این ها ناراحت نشدم. سر این ناراحت شدم که حس کردم افسار زندگیم دست خودم نیست. حس کردم که زندگیم بیشتر شبیه نظریه بازی ها شده تا تئوری انتخاب. اینکه انتخاب های دیگران هم توی زندگیم تاثیر داره. این  وابستگی لعنتی به خانواده. راسته که میگن وابستگی یعنی مرگ از هر نوعش. در اخر تو این زمونه که همه دارن چنگ میزنن که زنده بمونن، اونم به هر قیمتی، به نظر من بهتره فکر کنین ببینید چرا نمیخواید بمیرید؟وابستگی هاتو بشناسین و سعی کنین به قول سعدی زهر ز دست نگار بنوشید.&quot;بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید&quot;موتوا قبل أن تموتوا</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 01:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمس زمانه ات را پیدا کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-uvml86f6u1v0</link>
                <description>مگه میشه من 16 آذر امسال رو یادم بره ؟شاید یلدا امسال رو یادم بره ولی 16 آذر امسال رو شک دارم. شک که ندارم یعنی مطمنم یادم نمیره. نه به خاطر اینکه روز دانشجو ها . نه به خاطر اینکه مولانا شمس رو دیده . بلکه به خاطر اینکه من &quot;شمسم&quot; رو پیدا کردم. اونم چه شمسی ! شمس الضحی! عین الیقین! خب بیا قبول کنیم مقصر من نبودم. حتی قبل از اینکه همو ببینیم هم سینا گفته بود که من تازه کار و  مبتدی ام، تو ام با ده بیست سال سابقه درخشان در عرصه دلبری! من خر گوش نکرده بودم. اومده بودم ببازم. اگه میخواستم ببرم که فردای شب یلدا فکر این بودم که چجوری پیشنهاد پژوهشی ای ام رو کامل کنم نکه وسط نوشتن مقدمه اش تو بیای تو محراب دل ما. شاید خیلی چیزا یادم بره. شاید یادم بره که باید بهت زنگ بزنم. شاید یادم بره که با ادب باشم و دود کمتر تنفس کنم. شاید یادم بره که بهت صبح بخیر بگم و از این داستانا ولی خودتم میدونی که وقتی خنده هاتو میخوری یادم نمیره. وقتی لبتو گاز میگیری یادم نمیره.وقتی بهت میگم بریم آبعلی آخرش سر از محمود آباد در میاریم یادم نمیره. وقتی پات یخ کرد و  چیزی نگفتی یادم نمیره. یادم نمیره بچه که بودم هرکی بوسم میکرد درجا جاشو پاک میکردم با کراهت ولی خب زندگی بهم نشون داد که چقد زود آدما عوض میشن. چقد زود پسری که تا دیروز دنبال کفتر های داییش تو حیاط خونه مادربزرگش بود امروز فکر &quot; ارغوانش&quot; باشه. ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.دیشب یلدا بود، طولانی ترین شب سال. البته نه به خاطر اینکه یه دیقه از بقیه شب ها طولانی تر بودا نه! بلکه به خاطر این طولانی بود که تو نبودی. خیلی طولانی بود مثه زلف تو. زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم                                                                   ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادماکسین!</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 13:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هوای تو رو نفس می کشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85-xkrmsdyt0mtp</link>
                <description>خیلی وقت بود که توی لاک خودم بودم سعی می کردم توی منطقه امن خودم باشم. جرعتشو نداشتم بهش بگم که &quot;تمام من آن توست&quot;. نمیدونستم که چیو دارم از دست میدم چون نداشتمش. حسرت ماله وقتیه که میتونستی بری و نرفتی، میتونستی بگی و نگفتی و چه گناهی بالاتر از این؟وَ أَنذِرْهُمْ يَوْمَ الحَْسْرَةِ إِذْ قُضىِ‏َ الْأَمْرُ وَ هُمْ فىِ غَفْلَةٍ وَ هُمْ لَا يُؤْمِنُون‏. سوره مریم آیه 39اما امروز بعد از 3 روز از دیدار تاریخی شمس و مولانا، من هم شمس خود را یافتم. آن منی آن منی آن من. یکی از سختترین کار ها نوشتن راجب تو عه. چون خیلی چیز ها به زبان نمیاد و تبدیل به واژه نمیشه ولی تو میدونی که برخلاف حرفام من همون پسر بچه ای ام که به خاطر بازی نکردن با بقیه چاقو خورد. زخماشم مثه خودش لوسه. وقتی میخواد جدی باهت صحبت کنه سرشو میندازه پایین چون نمیتونه توی چشای زلالت نگاه کنه. و توتو که با نگاه مریم آنه ات سخت میکنی این زندگی رو بر من. و چقد شیرینه این سختی . و الان حسرت روزایی میخورم که میتونستم زودتر در گوش تو بگم که دوست دارم و نگفتم. ثانیه هایی که میدیدمت دلم میخواست محکم بغلت کنم و نکردم . وقتایی که میخواستم باهت آهنگ بخونم و حفظ نبودم. کمی بودن  منو به زیادی خودت ببخش که از این به بعد روزی نیست که پشیمون چیزی بشم. حرفی باشه که بخوام بزنم و نزده باشم. کاری باشه که بخوام بکنم و نکنم. انقد به خودم مطمنم که میخوام تورو بگیرم دستم و به کل شهر نشونت بدم. بگم که این همونیه که تابستونا تو آسمون بی ستاره تهران دنبالش میگشتم ولی حواسم نبود که خورشیدم پشت ابره و کافیه صبر کنم تا هوا آفتابی بشه. کافیه عینکمو درارم و زل بزنم به آفتاب . حتی اگه بسوزه پوستم تو این عشق. خواستم فقط بهت بگم که من هوای تورو نفس میکشم.</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 23:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد، ضرورت زندگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-lr7cyc4gytum</link>
                <description>درد لازمه که حس بشه. نیاز داره به حس شدن. درسته که عجیبه ولی در عین حال سادس (اگه سادش بگیریش) ، راحته مثه آب خوردن ، (اگه راحت بگیریش).زندگیو میگم. اصلا زیباییش به سادگیشه به آسمون آبیش، رشته کوه های قهوه ایش که تا کمرش ادامه دارن، پروانه های دور گردنش....  ولی برای اینکه زندگی زیبا شه باید سختیشو بچشی ، دردشو حس کنی تا قشنگ شه.  باهش زندگی کنی تا بشناسیش. یعنی اونقدا هم که گفتم ساده نیست. باید بری تو بحرش ، غریق بی نجات بشی تا درد و راحتی ، زشتی و زیباییشو ببینی.میدونی سخت تر از سرطان داشتن چیه؟ اینه که یه بچه سرطانی داشتی باشی. چون مجبوری باهش زندگی کنی. لازمه کنارش باشی. مجبوری درد رو حس کنی. بچت داره خون بالا میاره ولی تو احساس خفگی میکنی. حس میکنی میخوای بمیری ولی نمیتونی‌. بچت میمیره ولی تو نمیتونی بمیری. تو هوای اون رو نفس میکشی. درد رو حس میکنی.  درد لازمه حس بشه. شاید اولین برداشت همه ی ما ادمای کوچولو های روی این زمین بزرگ اینه که باید خوشحال باشیم. بخندیم، نباید دردی رو حس کنیم‌. چرا؟ واضحه چون از بچگی تجربه خوبی از درد نداشتیم . خوردیم زمین دردمون گرفته ، یار رهامون میکنه دردمون میگیره. برا همینه  از درد بدمون میاد. ترجیح میدیم حسش نکنیم. برای همینه وقتی درد میاد تو چشات نگاه میکنه آغوششو برات باز میکنه؛ بغلش نمیکنیم. جا خالی میدیم. مشروب میخوریم. مواد میکشیم، پناه میبریم به آغوش غریبه ها و ... همه همه چون که میخوایم دردو حس نکنیم اونقد پیک میره بالا تا یادت میره کی بودی، چه برسه دردت چیه. هرکسی یه جوری یه نحوی یه روشی ، جا خالی میده. ولی تو جا خالی نده. ول کن این حیلت پست رو!درخت از ریشه خراب میشه،انسان از درون. یه چند وقتیه حس می کنم از درون دارم خراب میشم می پوسم. ولی خب خدای ما آدم کوچیکا خیلی بزرگه. بعضی وقتا یه کاری میکنه که خنده های زندگی رو ببینی . حتی اگه سعی کنه خنده هاشو بخوره ، بروز نده ، باز تو میبینیش.درسته که هیچکی نمیدونه تو دل زمین چی میگذره ولی حداقل هممون مطمنیم اگه یه روزی بخواد درد و دل کنه باهمون به جای &quot;به تو چه&quot; حداقل راستشو میگه. نقاب نداره. فقط ما آدم هاییم که صورتارو به نقاب لو میدیم ! شفافه!ما که ندیدیم ولی میگن زمین یه جفت جوراب داره این شکلی!نوشته شده در 26 بهمن 1397!</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 23:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا &quot;سگ&quot; باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%B3%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-rollc9q3kemo</link>
                <description>روز تولدم خیلی واسم مهم بود. چون همیشه دلیلی بود که همه رو اذیت کنم و از هرکی هرچی میتونم کادو بگیرم. هرچقد سنم رفت بالا خوشبختانه عقلم نرفت بالا و تو همون حد نونهالی اینا موند. همین باعث شد کم کم آدما یادشون بره روز تولدمو. ملالی هم نیست ولی من یادم موند روز تولدشون رو. و تو هم رفتی جزو اونایی که از یاد نمیبرم تولدشون رو ،مثه داداشم،مثه اونایی که نمرشون بیسته بیسته . مثه روز تولدت. درسته که ضدحال تابستونی ، چون بعد تو پاییز میاد ولی قبول دارم همه عشق و حالشون رو نزدیکای روز تولدت انجام میدن از ترس اومدن پاییز. نمی دونم چرا هر وقت تولدم میشد؛ کیکمو که برام میاوردن زرتی دستشو میکرد تو کیک تا یه تیکه کوچولو ازش بخوره  و نمیدونم چرا من انقد احمق بودم که  جای اینکه  منم دستمو بکنم تو کیک و ازش بخورم ، ناراحت میشدم و چپ چپ نگاش میکردم. نا سلامتی کیک تولد من بود. کی مستحق تر از منه که انگشت بزنه به کیکم؟کیمیا هم که همیشه ساکت و آروم نگات میکرد. آخه تو شاید یادت نیاد ولی من یادمه وقتی کیمیا به دنیا اومد &quot;دختر&quot; به دنیا نیومد. خانوم به دنیا اومد. از بچگیش خانوم بود. خیلی شیک و کلاسیک. مرتب و منظم. آروم و صبور . ولی من و تو به معنای واقعی کلمه خر بودیم. کمترین کارمون گند زدن به عکس های خودمون و بقیه بود. مهم نبود بقیه فکر کنن چقد ما لوس یا نونوریم.مهم خودمون بودیم. کارمون رو بلد بودیم. وقتی نه سالم شد بزرگترین آرزوم بر خلاف هم سن هام نه ماشین بود ، نه دوست ، نه اسباب بازی ، نه هم بازی. صرفا آرزوم این بود که بتونم ذهن اطرافیانمو بخونم و بدونم راجبم چی فکر میکنم. آرزوی من که برآورده نشد ولی حداقل بزار این کارو واسه تو راحت کنم. ( البته با اجازه از استاد سعدی و دست بردن تو شعرشون)هرگز وجود  غایب حاضر شنیده‌ای؟ این دقیقا شرح حال تو عه. نیستی ولی هستی. وقتی نگات میکنم دقیقا متوجه میشم که گوسفند سیاه هم نسل هاتی . اون چیزی که اونا نیستن دقیقا همونی. پیچیده ای مثه موهات ، ساده ای مثه لبخندات ، با وفا مثه سگی که دیروز تو کوچمون دیدمش و میدونم اگه بودی میگفتی :این سگرو میبینی؟ این &quot;منم&quot; .لطفا سگ باشید!گوشه سمت چپ تویی.</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 20:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمیرید پیش از آنکه بمیرید.</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseintajiki9/%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-gohlxkf8id3d</link>
                <description>شمارو نمیدونم ولی من تا جایی که یادمه هروقت قلبم شروع میکرد بالا پایین پریدن، میفهمیدم یه جای کار میلنگه. یه چی سر جاش نیست. حس میکردم بدنم کارایششو از دست داده. مغزم فرمان های اشتباه صادر میکنه. یعنی کافیه که حس‌کنم که قلبم طبیعی نمیزنه. تو اون زمان بدن ادم سعی میکنه که به حالت طبیعیش برگرده. یه جوری جلوگیری میکنه از تغییرات این چنینی. دوست داره برگرد حالت قبل ولی &quot;من درون&quot; هر فرد دوست داره تو همون حالت &quot;ناپایدار&quot; بمونه. تو این جور مواقع بدن کار های مختلفی میکنه تا ضربان قلبتو بیاره پایین. از اون بالا مالا ها دستتو بگیره بیارتت رو زمین . سعی میکنه پر پروازتو بچینه. یکی عرق میکنه. یکی سرخ میشه. یکی صداش میلرزه یکی دستش.... تا قلبش به حالت طبیعی برگرده.واسه من خندیدن بوده. هروقت ضربان قلبم تند زده بدنم هورمون اندورفین ترشح میکنه تا بخندم. با خنده عواطف دیگرمو مخفی میکنه. مثه نقاب تمام بدنتو فرا میگیره طوری که خودت دیگه خودتو نمیبینی.دقیق یادمه اولین باری که اینطوری شدم کی بود. بچه بودم  ۵ یا ۶ داشتم. ختنه کرده بودم. دو تا از   خاله هام یه عروسک برام خریده بودن به اسم &quot;توپولی&quot;. موهاش فر بود. لپاش چال داشت. یه خال روی لپ سمت راستش. تا دیدمش قلبم شروع کرد تند تند زدن. یه روز بهش گفتم چقد دوستش دارم. فرداش خراب شد. لباسش پاره شد. موهاش کنده شد. از دستش دادم.از اون روز به بعد ترسیدم. هر وقت قلبم شروع کرد تند زدن فهمیدم قراره یکی رو از دست بدم. دیگه هیچوقت خودم نبودم.هیچوقت نگفتم قلبم تند میزنه . فقط خندیدم از ته دل که نه ولی خب خندیدن بهتر از اینکه یکیو از دست بدی... یه مدتیه بازهم قلبم داره بد کار میکنه.خواستم بگم اگه زندگی عروسکی رو بهتون کادو داد، برید براش بمیرید قبل از اینکه مثه من &quot;بمیرید&quot;. من و توپولی.</description>
                <category>بسه دلیل!</category>
                <author>بسه دلیل!</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 18:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>