<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر حسین زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirhosseinzadeh</link>
        <description>فریلنسر بازاریابی محتوایی | کارشناس شبکه‌های اجتماعی | نوشتن بلد نیستم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:47:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71847/avatar/378Sj5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر حسین زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باید مدام دنبال کلید بگردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-aniyp6urzvdi</link>
                <description>وقتی صبح از خواب بیدار شدم حس خوبی داشتم، انگار که اولین صبح زندگیمه و از جای دیگه‌ای اومدم. نه که ندونم چرا و چطور شد که الان اینجام اما احساس بی اطلاعی من رو خوشنود می‌کنه و زمانی که مسئولیتی گردنم نیست مدام این موضوع یادم میاد و خوشحال‌تر می‌شم.دوران خدمت هم همین حس رو نسبت به زندگیم داشتم، موضوعی که بقیه ازش عاصین من رو خشنود می‌کرد.  خیال راحت از پِند بودن زندگی موضوعیه که یا باید تهی باشی که ازش لذت ببری یا بی‌نهایت، حد وسط این داستانو قبول نمیکنه و دلشوره داره اما من زمانی که مسئولیتی ندارم و بیخیالم حالم خوبه کما این که هزینه‌ش قبول کردن تهی باشه، اون که دنبال کلیده نه‌ها، من کلید نباشه هم کنجکاو نیستم؛ هرچند نمیدونم قفل هست یا نیست اصلا. </description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 00:20:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ارور داده بودم¡</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%C2%A1-kvhirxkzogaz</link>
                <description>زمستان 1395، در یک روز سرد دستانم روی کیبورد گوشی لغزش کرد تا امروز اتفاقی وقتی از کنار ویرگول رد میشدم فرزند پنج ساله‌ام که دو سال پیش اینجا پیش‌نویس شد زنده شده و تیره و تارم کند:  &quot; دوست دارم و در عين حال دوست ندارم نمی‌دونم شايد اون عوض شدناتو دوس ندارم شايد اگه همون قبلی ميموندی عاشقت ميشدم ولي الان حتي دوستم ندارم، دوست ندارم كه بچه بازیه ولی تقسيم بر صفرو ديدي جوابش معلوم نيست؟ داستان همونه نميفهمم چي به چيه، كل وجودم ارور شده سر بودن و نبودنت، داشتن و نداشتنت، صفر و يكِ بودنت تو قلبم و نبودنت تو همون خراب شده كه هيچجوره هيشكي بلد نيست بره توش غير تو كه راحت رفتي تو و زوري يه تونل زدي اومدي بيرون؛الانم هروقت ميخواي اذيتم كني از تو تونله سرك ميكشي كه نكنه يكي اون تو باشه، اخه خودت نميخواي توش باشي و چشم ديدن كس ديگه رو تو جات نداري منم از لج تو جاتو با كس ديگه پر نكردم كه وقتي از اون تونل تنگ و تاريكه اومدي سرك بكشي يه متروكه ببيني و آروم شي از داغون بودن من من داغون ميشم تو آروم باش، همين بسه. &quot;</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 23:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفاده از شنل نامرئی هری پاتر در میادین جنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-umneybn4xyqk</link>
                <description>به نقل از Futurism:شرکت کانادایی Hyperstealth Biotechnology برای بسیاری از نیروهای نظامی دنیا پوشش‌های استتار تولید می‌کنه و جدیدا این شرکت ماده‌‌ای کوانتومی اختراع کرده که می‌تونه سربازهای یک ارتش رو نامرئی کنه!شنل نامرئی این ماده که باعث می‌شه اجسامِ پشت افراد به جای خودشون دیده شن، برای نامرئی و استتار کردن تانک‌ها، هواپیماها و حتی کشتی‌ها هم می‌تونه مورد استفاده قرار بگیره. اختراع این ماده در اکتبر امسال ثبت شده. این نوآوری هم سبک و باریکه، هم قیمت گرونی نداره که این عوامل همه دست به دست هم میدن تا شرایط استفاده ازش رو تو میدون جنگ مناسب کنن.ویدئو رو تماشا کنید و اگه دوست داشتید بگید که به نظرتون بیرون میدون جنگ به نظرتون چه استفاده‌‌ای میشه از این ماده کرد که یکم هم برای بشر مفید باشه؟  https://youtu.be/pZMyWEWHCTM </description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 13:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیلی از جنس فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-w1uqxpbbopyb</link>
                <description>روزی می‌رسد که جیک جیک مستان به فکر زمستان اجازه‌ی جاری شدن می‌دهد. نه این که فکر به سرما تمام رود را تصاحب کندها نه، تنها بخشی از دریایی که در آن باید جیک جیک مستان را تخلیه کرد معجزه وار برعکس حرکت می‌کند تا کمی از تلخی آینده را به نمایش بگذارد. در این زمان هم می‌توان بی تفاوت مست بود هم می‌توان مستی را بُرید و آگاه شد از اتفاقاتِ در حال رخ دادنی که عالم حقیقت را تشکیل داده‌اند.The word idea comes from Greek ἰδέα idea &quot;form, pattern,&quot; from the root of ἰδεῖν idein, &quot;to see.&quot;تلاش، برای داشتن آینده‌ی شیرین کافی نیست.در واقع هیچ چیز برای داشتن آینده‌ی شیرین کافی نیست بلکه تنها شیرینی‌های دم دست ما در «حال» تجربه می‌شوند و انگار که به دستِ زمان می‌میرند.فرقی نمی‌کند که تفکر از جنس دیروز است یا فردا، هنگامی که گذر زمان اتفاقات را از ما دور نگاه می‌دارد طعم اصلی‌شان را به هیچ وجه نمی‌چشیم بلکه هرکدام را در هر لحظه از زمان با طعم‌های مختلف و در بیشتر مواقع متفاوت و گاها معکوس شده به یاد می‌آوریم. بهتر است در حال شنا کنیم که غرق شدن یا سوار کشتی تفریحی بودن فردایمان هیچ گاه بیش از یک تصور نخواهد بود.</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2019 23:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام خانم فلانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-luzvbbmknkvg</link>
                <description>نوشته شده در تیر ماه 1395، پس از یک اتفاق ساده:«سلام خانم فلانی اميدوارم در بهترين حالات ممکن گذر عمر كنيد، غرض از مزاحمت تخليه مغز بنده حقير است و اين چرنديات هيچ ارزش و باری برای شما جز تعدادی واکنش نيشخندگونه نخواهند داشت.I الآن حدود ٧٥٠ ساعتی می‌شود كه ميم مالكيت را از انتهای اسم هم برداشته‌ايم و یک &quot;الف&quot; كه گوشت زائد دور انداخته و يك &quot;ر&quot; كه قطع نخاع شده است را به جامعه ارائه کرده‌ایم، آخر &quot;ر&quot; از وسطی‌ها بود و شما دنبال حرفی بوديد كه از قشر اول و خاص باشد و لايق &quot;الف&quot; شما، يكی مثل &quot;پ&quot;، شايدم &quot;ب&quot;، بميرم كه انقدر قانعيد و &quot;الف&quot; نمی‌خواهيد. ميدانيد اين &quot;ر&quot; چقدر در نبود ميمش مبهوت به حروف جفتِ ديگر زُل زده و برای آنها دعا كرده كه بی ميم نشوند؟ او عقيده دارد زندگی بی ميم مالكيت ممكن نيست، ممكن نيست انسان بدون عشق زندگی كند. حتی سنگدل ترين فرد كره زمين هم باشيد عاشق سنگدل بودنيد. خانم فلانی از وقتی صحبت از رفتنتان شد، نه نه، قبل از آن، زمانی كه احساس كردم شما قصد رفتن كرده ايد[كه از ابتدای مراودتمان بود] يک ساعت را به خوشی نگذرانده‌ام. جز زمانی كه در اوردوز روياهايم به بودنتان فكر می‌كردم، واقعا نميدانم چطور تشكری از شما كنم كه لايق شما باشد. تشكر مِن باب اين كه اجازه می‌دهيد بِهتان فكر كنم و آن هم نه هر فكری، فكر و خيال هاي مست كننده! نمی‌دانم می‌دانيد يا نه، آنقدری در فكر و خيال غوطه ورم كه فكر می‌كنم امكان دارد روزی شما تا اينجای اين چرنديات را خوانده باشيد و باز هم ولع مصاحبت با شما را دارم و به همین دلیل هم هست که هِی می‌نویسم. گویا اين چرنديات را تيری می‌دانم در تاريكی كه ممكن است به مركز سيبلی که معلوم نیست هست یا نه بخورد و از شما پيامی با عنوان «سلام خوبی؟» دريافت كنم. راستی خانم فلانی، من گفته بودم بدون شما می‌ميرم اما نمردم، عذر می‌خوام كه انقدر بد ذات هستم. حيف است ساعتِ هفتصد و بيست و چندم‌ام از فلج شدن &quot;ر&quot;ام را به تايپ مشغول باشم، كار ديگری با من نداريد؟ اميدوارم خدا نگهدار و برآورده كننده تمام فانتزی‌هايتان باشد.»</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 14:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعور مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-dwxaekrhnffh</link>
                <description>كاش ميشد علاقه‌تو به ادما ابراز نكنی، اونو به صورت يه پالس بهشون بفرستی و گيرنده پالس رو بگيره و اگه علاقه دو طرفه بود بی اختیار یه پالس علاقه در جواب بفرسته یهویی رابطه شروع شه. فرستده و گیرنده‌ی پالس علاقه‌ی هر دو نفر هم برا بقیه آدما غیر فعال شه. اگه دو طرفه هم نبود مغز انقد شعور داشته باشه که خودش معقول‌ترين برخورد رو که می‌تونه فرستده‌ی پالس اول رو ناراحت نکنه بفرسته براش.Lock Me!</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2019 15:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندانستن عیب نیست، نپرسیدن نیز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-xtsh5umhvmdx</link>
                <description>مثل روانیا زندگی میكنم. تا اینجاش قابل قبوله، نقطه گُنگ داستان اينه كه نمیدونم جدی جدی روانیم يا فقط زندگیم مث دیوونه‌هاست. شايدم ناخودآگاه فهميدم روانی بودن قشنگ‌تره و دلم می‌خواد مثل يه روانی باشم و برم امین آباد کنار کلی جنتلمن و خلبان و دکتر مهندسِ جدی و پروفشنال به بهترین شکل ممکن گذر ایام کنم. آخه فقط اونجاست که آدما از خودشون و زندگی‌شون راضی‌ان و سوار بر زمان بدون در نظر گرفتن مکان فقط حال و آینده رو میبینن. نمیدونم. كلا از بدو تولد چيزی رو نمیدونستم و الانم وضع به همون منواله. اون چيزایی كه اون موقع نمیدونستم رو الان هم نمیدونم. فقط شكل ندونستنه فرق میكنه، عین انرژی که از بین نمیره اینم از بین نمیره، فقط از موضوعی به یه موضوع دیگه منتقل می‌شه. امروز یچیو نمیدونیم، فردا هم یچی دیگه و این است زندگی...ندونستن هم با ندونستن فرق میكنه‌، مثلا من میدونم كه كی هستم ولی واقعا نمیدونم كی هستم و قرار هم نیست که بدونم! يعنی من آقای ايكسم و از چند سالگی اینو میدونستم ولی دونستن این آقای ايكس بودنه فقط تا يه مدت دونستن بود، یكم كه اومدم جلو فهميدم این موضوع خود نادونیه و هرچی بخوام بیشتر آقای ایکسو بشناسم بیشتر تو خودم و خدام غرق میشم. من نمیدونم واقعا چه موجودی‌ام، واقعا اینجا چيكار میكنم، واقعا برا چی اينجاام، چرا از سياهی تو شكم مادرم كشوندنم به يه جای سياه‌تر كه از زاویه‌ی استاندارد خیلی روشن و سرسبزه ولی دورتر و نزدیک‌تر که میشی سياهيش همه جارو میگیره.اصلا این سیاهیه آخر همه سیاهیاست یا بازم سياهی بعد از این هست که ما داريم به سمتش ميريم؟ نميدونم.نکنه اینجا حکم شکم مادر رو برامون داره؟نمیدونم. اصلا ما کیه؟ نميدونم.زمان چیه؟ نميدونم.مکان کجاست؟نمیدونم.بازم نمیدونم و هزاران نميدونم به همه علامت سوالای تولید شده توسط مغزی که حتی نمیدونم این خودش چی هست اصلا. این نمیدونما به کنار، یه سوال هست که اگه اینو بدونم همه رو میدونم: چرا من اينا رو نميدونم؟ اينم نميدونم.  اينطور فكرا باعث شد روانی شم يا حداقلش دوس داشته باشم دیوونه و آزاد باشم که هیچی ندونم. کوچیک‌تر که بودم انقدر از معمولی بودن می‌ترسيدم كه روانی شدم، نگو تو اين سیاهی نامحدوده روانی بودن معمولیه و تنها چیزیه که باعث میشه بقیه بی تفاوت از کنارت بگذرن.راستشو بخوای که به نفعته نخوای روانی نيستم ولی روانی نبودن رو دوس ندارم. آدمای سالم خطرناكن، ترسناكن، خبيث و پليدن. اونا روانی بودناشونو قايم می‌كنن تا نکنه نفع شخصی‌شون آسیبی ببینه. اصلا مگه ميشه كسی روانی نباشه؟ اینو خوب میدونم که اصلا نمیشه. يكی يهو با روپوش سفید که کلی براش سرکوفت خورده و زحمت کشیده و بازم ناراضیه با دستکش خونی ميكِشتت بيرون، برا اولین بار از خواب بیدار میشی زار ميزنی، جای این که یه لیوان چای بده دستت عذرخواهی کنه كله پات ميكنه چنتا با کف دست اندازه فیلش ميزنه پشتت بیشتر زار می‌زنی، میگه كوچولو به دنیا خوش اومدی و بلندتر زار ميزنی بعد کلی سال میگذره میشینی فكر میكنی به دوران قبلِ بیدار شدنت از شیرین‌ترین خواب موقت دنیا. به این که وقتی خودش ناراضیه چرا خوشحاله از حضور تو کنارش. به این که اگه ازت متنفر نبود باز بهت خوش‌آمدگویی می‌کرد یا نه؟ نمیدونم. She شنیدی می‌گن ندانستن عيب نيست نپرسیدن عيب است؟ ما سکوت رو دوست داریم و نمیدونیم، شما صدامون کنید نادونِ خجالتیِ پُرعیب...</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 23:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از حشره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/lifeofabutterfly-lxqxhrmpwtan</link>
                <description>&quot; باگ خلقت انسان را زمانی كشف كردم كه كسی كه دوستم داشت را رها كردم و رفتم به جست و جوی كس ديگری تا دوستش داشته باشم و آنجا كه يافتمش و دوستم نداشت و رهايم كرد نشستم منتظر كسی كه بيايد و دوستم داشته باشد. اين است روابط چرخ دنده اي ما و ايرادش اين است که در صورت قطع شدن چرخش، تازه به آنی كه بايد باشد تبديل ميشود ولی كو تا قطع چرخه! &quot;زندگی پروانه</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 19:57:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاها غلط کن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/doshitsometimes-myugn3ylg0wp</link>
                <description>من معتقدم غلط‌های بشر انتخاب‌هایی هستند که کرده و می‌دانسته که باید دیگری را انتخاب کند. غلط کردن کم چیزی نیست، می‌تواند تو را نزدیک کند به یک خود که ذاتا غلط است. نزدیک شدن به غلط در دنیای من، عین عبادت است. زمانی که 2000 واژه را در کنار هم جهت یک مفهوم می‌چینیم، اگر آن مفهوم هم غلط باشد، جمع واژگان غلط نیست. این یعنی 2000 یک که دچار یک صفر شده‌اند. صفری لایتنهی اما، قابل توصیف با عدد 2000، غلط است و تو غلط کن تا بتوانی بیابی دریای یک‌ها را.Power comes from the Moon</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 22:31:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفری که غنی‌ هست</title>
                <link>https://virgool.io/@amirhosseinzadeh/%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-lzmjvsgwvyyr</link>
                <description>بخوابید که می‌خواهم جهانم را با صدای دل نشین کیبورد به کلامم منطبق کنم. به تصورات یک مُرده، جسد! از صدایی بگویم که بشر ساخته، اما نشنیده. کشف‌هایی که به نوبه خود اختراع بودند اما، بعد از اختراع شدن، حتما کشف و گاها باز اختراع خواهند شد. شدنی است که ما برسیم به نهایت کلام اما تا آن موقع، باید نهایت زمانمان را برای کلام و عمل به آن دخیل کنیم و تنها، مساوی‌‌های موجود در خود را، برای ساخت بهترین نسخه از خود به کار گیریم تا فعالیت مداممان، میل به بی نهایت را وارد درک خود کند.Just a numberصدایی که در خط اول گفتم، صدایی است به بلندی سکوت کلمات، به انتشار ویروثی مباحث مخلتف بشری، به گیرایی یک بغض در بحث فلسفی با خود، با درون، با معبود و این بار، با مخاطب:اصولا کلمات را افکار ما در لحظه و با تلاش و تجربه و انتخاب بهترین مورد باید مشخص کنند. دلیل جاری شدن کلام، همان است که باید رقم بخورد تا بهترین‌ها را در دوراهی‌های موجود و گاها رها شده‌ی زندگی ما، به هستی نمایش دهد. ما در دنیای خودی که داریم، نمی‌توانیم بدون تحث تاثیر قرار گرفتن زندگی کنیم. تاثیر گرفتن ما از کلمه‌ی آخر یک تبلیغ تلوزیونی یا یک توییت عمیقِ توییتری، می‌تواند فردا به آن برند تبلیغ کننده یا شخص نویسنده بازتاب ارسال نشانه‌هایش را نمایش دهد. امروز این اتفاق از طریق ما و میلیاردها ذره مایی که در کره زمین وجود داریم حتما ممکن است.2 1 1صفری که یک بود و به واسطه ارتباط، یک را دید، دو را تصور کرده است.تا امکان به کمکش بی‌آید و او باشد که مختارانه مساوی را از خود بیرون کشیده و به معادله‌اش تسلیم می‌کند.  تاریخ، نتیجه‌ی مساوی شدن معادله‌‌ی زندگی اشخاص بزرگ است. تسلیم شدنی که تمام اجزای معادله را، به حالت دقیق خود می‌رساند. می‌برد بازی را با بازی کردن حقایقی که او را به بازی کردن در روزهای پیش و پیش رو عادت داده‌اند. یک روتین مطلق، پیروزی. برایم پیش آمده است که حقایق را منطبق بر واقعیات نبینم. این گونه لحظات، خود را در کنج خیال، در آغوش می‌گیرم و واژگانِ هول محور خود را می‌زایم، خلق می‌کنم، بلعم را به نمود بیرونی بدل می‌کنم و شاید باز ببلعمش. خود را به خود نمایش می‌دهم و پاکسازی می‌کنم. تفکراتم را با دیدگانم ستایش می‌کنم. خدایم را با شکرِ مداوم برای هماهنگیِ اجزای مختلف سیستم من در خود نگه می‌دارم و هر روز روزی است برای پیروزی مردان خوش دل و بی نیاز به دانستن حقیقت خدایی.منجهانم نه شراب است نه مستی، نه گل و الکل و اسید، جهانم من است. منی منطبق بر خود.من یک بودم در خلا زندگی، صفرهای اطراف یک‌ها را درشت‌تر از یک‌های کنار صفرها می‌دیدیدم. یک‌ها یکتا بودند و صفرها در اوج نبودی، در کنار همان یک‌هایی قرار داشتند که بودنشان را واقعیت به من نشان می‌داد. قدرتِ صفرها نبودن بود، آن‌ها به بودن با نبودن معنی بخشیده بودند.یک‌ها و بودن‌ها را در نظر می‌گیریم و صفرها را هم از کنارشان برمی‌داریم تا برای ما باشند. اگر بخواهیم این دو گروه را بر اساس تعداد مقایسه کنیم، یک کفه‌ی ترازو با میل به بی نهایت، و کفه‌ی دیگر این ترازو، با عددی دقیق بر هم اثر کذار می‌شوند. شاید، شاید روزی تصور کرده‌‌ام که خودم را در اینترنت آپلود کنم. ویرگول این اجازه را به من داد که کمی از خودم و کمی از زندگی خودم را که برایش زحمت و رنج کشیده‌ام را بگذارم در ویترینی که باید برای بشریت تا بی نهایت پیشرفت کند و سنگینی‌اش زمین را به کوهی از ارزش تبدیل کند.کوه کلماتشاید اصلا در نزدیکی ما موجودی فضایی وجود نداشته باشد اما با تفکرات انسانی‌ای که در چند دهه‌ی اخیر، بیشتر برای حضورشان رقم زده‌ایم، تولیدشان کرده باشیم و در میلیون‌ها جهان موازی بغل‌تر، اتاقی به این موجودات یک چشم‌ عزیز داده باشیم که بتوانند در آن هم پپرونی بخورند هم کباب بره! ما هستیم که تصورش کرده‌ایم، حتی اگر تصور ما انتها هم داشته باشد، آن انتهای ماست و انتهای ما اصلا نه خوب است و نه بد. هر خوبی‌ای بدی دارد و هر بدی‌ای خوبی. هر خوبی‌ای انتهای ما است و هیچ بدی‌ای در انتخابات و دوراهی‌های موجود در راهِ ما، جایی ندارد.لطفا مهربانی و صلح را در دستور کار خود قرار دهید و به بلعیدن جهان با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها در خود،  سپس پیشکش کردن آن به خدا با یک اتحاد کلامی بپردازید.هضم منبشر می‌پندارد اندیشه را به او داده‌اند تا او را آزار دهند از دانستن، دانستنی که رنج نداشته باشد مثل خیاری است که تهش تلخ نیست و لکه‌ای را در زمانِ تو به وقوع نینداخته است. لکه‌ای از این جنس که بتوانی آن را هضم کنی صرفا برای خیار بودن خوراکت و آشنایی پیشینت با کون تلخ خیار.اگر یاد بگیری آن را گم کنی در جهان خودت و تجربه کنی که با نادیده گرفتن حجم تلخی موجود، موضوع را از بهترین حالت و منظره مشاهده کردن، منطبق کردن تمام زوایای حقایق و وقایعش بر همدیگر، ماجرا برای تو بی تفاوت حل شده است.حتی این موضوع واکنش‌هایی از تو می‌گیرد که می‌تواند تو را به یک هیچهایکر روانی بدل کند که می‌چرخد و بهترین تلخ‌های جهان را نوش جان می‌کند تا به شیرینی مورد علاقه‌اش برسد. موافقید که طعم مورد علاقه‌ی او چشیدنی است؟:)کادوی من به تو، یار قدیمی خودت را به خودت هدیه می‌دهی، درست سر دو راهی، درست زمانی که یک بهترین در داستان، پنهان است و گرگ‌ها خود را آرد می‌پاچند برای بلند کردن وزنه‌اش. وزنه‌ای خالص و انسانی و غیر قابل قیاس با اوزان این لاشخورهای بی وزنِ پردار.بینش پاک، همچین سلاحی استاین گجت خیالی رایگان که امیر برای شما امشب رونمایی می‌کند را، اپل چند سال پیش تلاش کرد با سیری به آیفون خود اضافه کند اما جز یک موجود توانا اما محدود چیزی بیشتر برای بشریت خلق نکرد. اپل و مایکروسافت که هیچ، باقی کمپانی‌های بزرگِ داخلِ تصورات شما هم نمی‌توانند ارزشمندتر از دارایی‌های یک نوزاد بی نام و نژاد را خلق کنند.سیستم گوارش افکاراگر گوارش افکار وظیفه‌ی روح ما باشد، زندگی را می‌توانیم بهتر بخوریم. خوردن زندگی به معنی  این نیست که شروع کنیم به خوردن یک تکه لواشک و بخوریمش تا تمام شود. خوردنِ زندگی یعنی بشر بودن و درک حضور مدام در زمان. زندگی‌ای که من طی 21 سال عمر خود خوردم، زندگی توانایی نبود اما، لحظه‌هایش به توانایی سپری شدند.سفر در زمانمفهوم اثرگذاری برای من این است که موجودی نابود شود و موجود دیگری نابودی خود را نبیند اما در ادامه‌ی سفر زمان، هر دو خود را در جایگاه دیگری ببینند. مثل دو سگِ یک شکل در هزارتویی که تمام سطوح آن را آینه گرفته است. ما تنها نیستیم، یک خود برای پاکسازی وجود دارد که در تمامی لحظات والد دیگری است، آینه هست، یگ سگ دیگر هست که من او را نمود بیرونی نام گذاری می‌کنم. فراموش نکنید که در این مثال، ما خودمان هم یک سگ هستیم و برای فراهم کردن منظره‌ی دل نشین و پر از رازی که در آینه حسش می‌کنیم، مسئولیم.آن آینه ما را به بودن میچسباند. اگر من و نمود بیرونی‌ام در آن هزارتو باشیم، مطمئنا فکرِ هر دوی ماست که با یکی شدن در آینه، از تمام خود و جهان‌های موازی افکارم، می‌شود جهانی بسازم که بیننده‌ی غیرِ مَنَش، من را من نبیند و ما را عمده ببیند.علاوه بر دیدن من در ما، ما را هم در تاریخ ما می‌بیند و من اگر منی ارزشمند باشم، به اندازه‌ی خودم در تاریخِ ما حضور دارم.اهمیت شفافیتهمانطور که هر انسان، نمود بیرونی انسان دیگر را مانند یک مجسمه وارد ظرف غوطه ور از اطلاعات مغز خودِ یکش می‌کند و هر اندازه که در آخرین به روز رسانی اطلاعات مفید برای شناخت از او روی مجسمه داشته باشد نقش قاضی را برای خود بازی می‌کند، من هم می‌خواهم دنیایم را به شیرینی انگور وارد ظرفی از معانی، مفاهیم، کلمات، رشته کلمات و مترادف‌ها کنم و در بازتاب شفافیتش خودم را ببینم و از خود بی‌آموزم.کتاب‌ها اعمال افراد هستند و افراد نوشتن آن‌ها را انجام داده‌اند تا علاوه بر داشتن حس بهتر، رنجی بکشند که برای بشر بودنشان مفید واقع می‌شود. ما همراه با پایان نامه‌های تحصیلی، اسناد اداری، امضاهای لعنتی، پیشنهادهای مادی، تصاویر درون اینترنت، اتومبیل‌هایی که میخواهیم، در جهان بی نهایت و غیر مادی اما غنی از واژگان و افکار زندگی می‌کنیم. جهانی که می‌تواند با واژه بانویی را به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین محلی به سر دار بی‌اندازد، حتما می‌تواند تو را به یکی از خودروهایی که کسی آن‌ها را نخواسته نزدیک کند. مثلا یکی از میلیون‌ها تویوتا که در جهان خرید و فروش می‌شود را می‌توانی زودتر از آخرین خریدار فکریِ این لحظه رزرو کنی!خواستن توانستن است را باید به عمل نشاند و تلاش را طوری در آن غرق کرد که انتهای بحث، رنجی که کشیده شده، اشکی که ریخته شده، پولی که از کف رفته، خواسته‌هایت را در اعماق قلب سنگینت خاکستر کند. خاکستری که می‌سوزد و حرارت دارد را، از آب و باران باکی نیست. او می‌داند که خاکسترهایش روزی آتشفشانی می‌شوند. چه از او، چه از غیر، زمان لایتنهی است و کی به کی است؟ من هم ما!گفتم و گفتم برسم. برسم به خود، خود را بیابم، خود را بیابانم، خودرو نخرم، خود را بخرم، تا بشود خودرو برایم. اصلا، من معتقدم زمانی که با ایمان و باور چیزی برای انجام در اول صبح هر روز دارم، هستم و بشرم، اثرگذارم و کاریزمایم را می‌توانم در زندگی خود جاری کنم تا هاله‌ی من، مفید باشد برای زمین. برای بشر، برای تجربه، برای رسیدن.رسیدن یک لحظه نیست. مساعد است که رسیدن را کوه و لحظه‌ی رسیدنش را قله ببینیم، هر لحظه‌اش مسمم به رسیدن، هر دقیقه‌اش رنج آفرین برای رسیدن، هر ثانیه‌اش اثر گذار و هر مکالمه‌اش را برای تجربه‌ی درستِ لحظه‌های رسیدن مفید کرده‌ایم تا باز هم توانایی و تجربه‌ی فتح قله‌های مراحل بعدی را داشته باشیم.رسیدن قیمت ندارد زحمت ندارد، تنها یک ظرف می‌خواهد که بزنی زیر بغل خودت و پرش کنی از خودت. هرچند، زحمت را کسی کشید که حرف‌هایش را به خودش زد و درس گرفت. خودش قاضی عادل خودش بود و توانست بهترین‌ها را در هر دوراهی برای خود انتخاب کند. خودی که دست اوست، فرمانده‌ای دارد، استوارتر از توانایی و کهن سال‌تر صفر و زمانِ منفیِ حضور بشر.AB or BA?کلی گویی خوب نیست اما کلا دو راهی‌ها دو راه دارند، انتخاب کن راهت را!شانس تو بر سر دوراهی زیبایی که در مقابلت گذاشتم این است که می‌توانی با درک آن، جهان را ببلعی، بخوری و در خود حل کنی. من دو راهی را کاشته‌ام همه جای متنم، شاید زندگی‌ام، برای فهمیدنش، کافی است ادامه‌ی مرا بخوانی!تصور کن مشغول خواندنم باشی و خوابت ببرد، صبح است و بیدار شدی. با فکر به باور و ایمانی که در نامحدود بشریت تو وجود دارد، می‌توانی صلح را مهمان خود کنی و با وجود بی نهایت در زندگی درست‌ات، به سمت ابعاد خود واقعی‌ات میل کنی.رایگان نبود!اگر حس خوبی داشتی که زمانت را وقف کلمات من کردی و دوست داری که در ادامه‌ی زمان، بودنمان در یک دنیا من را بیشتر بخوانی و ببینی، بهتر است حق من از این کلمات را بدهی، خوانده‌ای حلالت اما مبلغ 2000 تومان برای اینهمه کلمه زیاد نیست و بدان که با این کار، بلندتر به تمام انسان‌های آینده‌ی دنیایم می‌توانم بگویم که چگونه توانستن را برای حساب بانکی‌ام با یک ایده و تبدیلش به کلام و ارزش صرف کردم. برای این کار، به شماره کارتم در بخش حساب کاربری ویرگولم می‌توانی و کاملا مختاری که مراجعه کنی.باز هم دو راهیتو منطبق عمل کن، در نهایت خودت می‌دانی کیستی و کجای این دو راهی قرار داری دوست خوبم.اگر مخاطبم به من نشانه‌هایی بدهد که مرا به ماندن وادار کند و ما مطمئن باشد که اثر نبودنم، برابر است با اثر نبودن همان صفر بر جهانی که فقط یک‌ها متمایز هستند، حتما پایدار کلمه به او ارائه می‌کنم و نامحدود واژه را در کنار برخی تصاویر، به او نمایش می‌دهم.امیر حسین زاده</description>
                <category>امیر حسین زاده</category>
                <author>امیر حسین زاده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 07:06:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>