<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر جلالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirjalali</link>
        <description>لبریز از جواب‌های بی‌سوال | جوان | خام [نهایتا نیم‌پز] | همسر | فرزند | کارمندِ خویش‌فرما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 18:36:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/265422/avatar/X35W7h.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر جلالی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirjalali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارباب</title>
                <link>https://virgool.io/Shabkhan/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-idjiafavps9v</link>
                <description>ما نوجوان بودیم و در کوچه‌مان بازی می‌کردیم و شلنگ تخته می‌انداختیم. در خاک می‌لولیدیم و بعد از ظهرهای تابستان، خدنگ و شوریده‌سر در آب لجن بستهٔ جوی آبتنی می‌کردیم و کیفور می‌شدیم. در تمام این وقایع و  شرارت‌ها ارباب همراه ما بود. ارباب اسمش نبود، لقبش بود؛ چرا و چگونه‌اش را می‌گویم. از همان اولش یک فرقی با ما داشت. ما معمولا پا برهنه و شلخته در میدان جنگ -کوچه‌مان- ظاهر می‌شدیم و او با صندل چرم. ما لباس‌های زهوار درفته می‌پوشیدیم و شبیه آسمان‌جُل‌ها می‌چرخیدیم و او شبیه از فرنگ برگشته‌ها بود. ارباب هم‌بازی ما بود، ولی از ما‌ نبود.اسمش البته در اصل خسرو بود. خسرو سرتیپی. پدرش از نظامیان کارکشتهٔ منطقهٔ ما بود و اِهِن و تُلُپی داشت. گویا مدتی هم برای دورهٔ نظامی به مصر رفته بود. اصلا تفاوت ما و ارباب از همین‌جا شروع می‌شد. پدرهای ما نهایتا تا مشهد رفته بودند تا مشتی شوند، پدر او به مصر رفته بود تا افسر شود!ارباب -که درست مثل لقبش میل عجیبی به ریاست داشت- صبح‌ها با موی آب و شانه کرده می‌آمد به کوچه و چنان با قدم‌های محکم و کلهٔ برافراشته و سینه‌کفتری به ما چرک و چول‌های دَگوری نگاه می‌کرد که انگار بر مایملک پدری‌اش سرکشی می‌کند و ما حتی رعیت‌شان هم نیستیم و نهایتاً خیلِ مورچگان یا چهارپایان یا علف‌های هرزیم‌. البته در نهایت وقتی همه به بازی مشغول می‌شدیم ارباب هم قاطی ما می‌شد، ولی ما جز بهانهٔ تفریح و بازی جناب رئیس نبودیم.نقلی که می‌خواهم بگویم مربوط به تابستان آن سالی است که بوئین زهرا زلزله آمد. از رادیو تلویزیون آمدند محله ما تا مصاحبه بگیرند که مثلا بگویند مردم با زلزله‌زدگان هم‌دل هستند. ما هاج و واج و مدهوشِ عینکِ گُندهٔ آقای گزارشگر -که البته بعدا فهمیدیم به این عینک‌ها وودی آلنی می‌گویند- بودیم. من می‌خواستم بلند شوم و بگویم که اگر این برنامه را در رادیو نشان می‌دهید بدانید که فقر و شپش و سفلیس و کثافت زندگی ما مردم را گرفته است که ناگهان ارباب - آلاگارسون کرده و فُکُلی چنان‌که شخصیت مهمی است- پیدایش شد و«ضمن سلام و عرض ادب» از کل مسئولین شهر تشکر کرد و نهایتا هم «اذعان» داشت که جوی آب کمی بو می‌دهد و لطفا رسیدگی شود که آبتنی تسهیل گردد و بعد هم گفت که خودش راسا به پدرش گفته که یک محموله بُنشن و باقالا و گندم به بوئین‌زهرا بفرستد تا زلزله‌زدگان از کرامت و رحمت همایونی ارباب بهره‌مند شوند. ما هنوز آبِ لب و لوچه‌مان که از دیدن زنانِ گروه فیلم‌برداری جاری بود را جمع نکرده بودیم که ارباب خنده‌ای کرد و گفت:«ولی عجب چیزی بودن زن‌هاشونا!» و ما با سر تایید کردیم و البته چیزی در ته دل‌مان فهمید که او هم مثل ماست، فقط ظاهر را بهتر حفظ می‌کند.یک سال گذشت و ارباب کمتر به کوچه می‌آمد. می‌گفتند که معلم سرخانه فرنگی برایش گرفته‌اند تا امتحان دانشکده طب را بدهد. تصورش هم دردناک بود که او به دانشکده طب می‌رود و من نهایتا کارگر دوچرخه‌سازی عمویم خواهم شد. به خودمان نهیب می‌زدیم که چرا او بله و ما نه. چرا پدر او سرتیپ است و پدر ما نهایتا مشتی.گذشت و در کوچه خبرهایی پیچید که ارباب به زودی عازم به فرانسه است. گویی مادرش یک دختر اعیان هم برایش نشان کرده بود که نامزد کنند. ما که حالا کم‌کمک و با ارفاق «جوان» تلقی می‌شدیم، سر کوچه ایستاده بودیم و توتون خشک می‌جویدیم و علافی می‌کردیم. ارباب را دیدیم با لباس سفید یقه ایستادهٔ رسمی و شلوار جیر. خرامان و دل‌ربا به انتهای کوچه می‌آمد. به کنار نهر پر لجن. به کنار میعادگاه قدیم‌مان برای آب‌تنی، میعاد در لجن. بچه‌ها پا پِی ارباب شدند که بیا برای بار آخر آبتنی کنیم. ارباب بدواً پیشنهاد را رد کرد. من خیره به قوی سپیدِ عازم فرنگ بودم و دائم در ته دلم چیزی نهیبم می‌زد. یاد آن روز که ارباب هم مثل ما هیزی کرده بود و زنان فیلم‌بردار را برانداز کرده بود رهایم نمی‌کرد. ارباب مثل ما بود. چه بسا کثافت‌تر از ما. فقط پدر او سرتیپ بود و پدر ما مشتی. ما کثیف و چرک بودیم و او برّاق و خوش عطر. ارباب یک پوسیدگی خوش‌پوش بود. یک ظاهرِ پوچ.بچه‌ها هنوز با ارباب سر آبتنی یکی به دو می‌کردند و من اعصابم تاب نیاورد. توتون خشک شدهٔ گوشهٔ لبم را تف کردم و رفتم پی کارم، به سمت دوچرخه سازی عمویم. ارباب من را از زیر چشم می‌پایید.قاعدتا ارباب به فرنگ می‌رفت و این آخرین دیدار من و او بود. کاش به رویش تف می‌انداختم و می‌گفتم چقدر از خودش، از پدر سرتیپش و از آیندهٔ درخشانش و از طب و «آقا» شدن و سر تا پایش نفرت دارم. ولی حیف که جربزه‌اش را نداشتم. رفتم تا سفارش تعمیر طوقهٔ دوچرخه را در دکان عمویم انجام دهم.شب که برگشتم سر کوچه شیون بود. بی‌خبر و حیران از عابران پرسیدم چه شده؟ کسی مرده؟ جایی خراب شده؟ کسی جوابم را نمی‌داد. همه شیون می‌کردند و خاک بر سر می‌ریختند و زنان صورت‌شان را خَنج می‌کشیدند. خیلی شلوغ بود. پدرم را دیدم گوشهٔ جمعیت ایستاده بود و سبیلش را به دندان می‌جوید. گفتم مشتی، چی شده؟ خبر برق از سرم پراند. «خسروخان و بچه‌ها در جوی آبتنی می‌کردند که شاه‌لوله ترکید.» و بعد گریه و فغان. ارباب مرده بود. غوغایی برپا شد. جنازه‌اش را بیرون کشیدند. یک مشت لجنِ جوی در حلقش تپانده شده بود، چشم‌هایش از حدقه بیرون زده و صورتش سیاهِ سیاه بود.نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.</description>
                <category>امیر جلالی</category>
                <author>امیر جلالی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 01:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ نوید و خونِ به ناحق ریخته شده، چه بر سرمان می‌آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/Shabkhan/navidafkari-sre5epennweb</link>
                <description>شادروان نوید افکاریدر یک سال اخیر آنچه که در این سرزمین محرز شده این است که «ظلم حدی ندارد». شرایط ویژه‌ای که امروز در آن ایستاده‌ایم ماحصل سوء مدیریت، سرکوب و خونریزی حاکمیتی است که این روزها بیشتر از همیشه به هر ریسمانی چنگ می‌زند تا مشروعیت و اقتدار از دست رفته‌اش را بازگرداند.عملاً بخشی از سیستم برای بازگرداندنِ آب از جوی رفته چنان با جانِ مردم ایران جویِ خون راه انداخته است که گویا تنها راه بقا را در سرکوب گستردۀ هرگونه صدای مخالف و از میان بردن هر منتقدِ بالقوه و بالفعل می‌بیند.با نگاهی به گذشتۀ 42 سال اخیر ایران، متوجه می‌شویم که شرایط کنونی تفاوتی عمده با سایر بزنگاه‌های تاریخی مشابه دارد، چرا که به عنوان مثال در سرکوب‌های 67، 78 و 88 اولاً سیستم اطلاع رسانی یکپارچه و اینترنت مشابه شرایط کنونی وجود نداشت و ثانیا شرایط اقتصادی و سفرۀ مردم تا این حد نابسامان نبود. در چنین شرایطی احتمالاً ظهور هرچه مقتدرانه‌تر در مواردی که افکار عمومی و فضای بین الاذهانی مردم چیزی خلاف میل حکومت می‌خواهد، تحلیلی است که حاکمیت به آن رسیده است.️در شرایطی که تاریخ نشان داده است که هرچه جامعۀ مدنی خشن تر سرکوب شود بازخورد و بازتاب این سرکوب نیز از جانب جامعه خشن‌تر خواهد بود، به نظر میرسد از بخت بد حاکمیت مسیر خشونت و سرکوب را انتخاب کرده است.️از طرفی انتخابات‌های 94، 96 و 98 و آنچه به عنوان خروجی عملکرد منتخبین دیدیم، این موضوع را مخابره میکند که مسیر اصلاح دست کم از صندوق رای خروجی چندانی نداشته است و جویبار خون همچنان جاری و چوب سرکوب همچنان برافراشته است. با چنین اوصافی حاکمیت وارد یک بازی خطرناک شده است که دوسر باخت خواهد بود.️تسهیل‌گر این بازی دو سر باخت نیز دو گروهی هستند که یکی خارج از ایران نفع میگیرد و قائل به «سقوط ایران» است و دیگری داخل ایران نفع می‌گیرد و قائل به «نرمالیزاسیون» و حفظ کج دار و مریز شرایط است. با این اوصاف تنها گروهی که می‌توانند با بهم زدن این بازی از یک فاجعه پیشگیری کنند، مردم هستند و بس. از یاد نبریم این بازی دو سر باخت احتمالاً یا منجر به سقوط و تجزیه ایران خواهد شد و یا تشدید استبداد فعلی را رقم می‌زند.تنها گروهی که می‌توانند با بهم زدن این بازی از یک فاجعه پیشگیری کنند، مردم هستند و بس.️این که مردم چه مسیری را باید طی کنند تا این بازی دو سر باختِ حاکمیت به سرانجام نرسد، سوالیست که پاسخ تجویزی به آن نشدنی است. در شرایطی که عوامل غیر قابل کنترل مثل گسترش بیماری و... ناگهان کلیه روش‌های ارتباطی را دستخوش تغییر میکند، چابکی در کنشگری مردمی شاید یکی از راههای احتمالی برای بهم زدن این بازی خطرناک و انعطاف پذیری در مقابل شرایط غیرقابل پیش بینی باشد.فضای مجازی به عنوان نهاد اطلاع رسانی، عملاً منجر به یک خشم عمومی گسترده شده است. انفجار قیمت‌ها که هر روز خبرش در تلگرام و سایر فضاهای ارتباطی پخش میشود، سرکوب و اعدام عیان و گسترده که تصاویرش توییتر و اینستاگرام را گرفته است و موارد مشابه، خشمی را منجر شده است که اگر با هم‌فکری عمومی هدایت نشود، میتواند منجر به یک فاجعه و تسهیل همان بازی دوسر باختِ حاکمیت شود. واقعه‌ای که اگر حتی به ضرر حکومت هم باشد، الزاماً به نفع مردم ایران نیست.️تاریخ نشان داده است که سقوط یک استبداد الزاماً منجر به برقراری یک دموکراسی نمی‌شود. در شرایطی که حاکمیت بنا دارد تخته گاز به سمت درۀ سقوط بتازاند، شاید این مردم هستند که باید سرنوشتشان را «تعیین کنند» و چشم انتظار وقایع نباشند. اتحاد بین گروه‌های مدنی و دموکراسی خواه، توافق بر سر آرمان‌های مشترک دموکراسی خواهی و البته گفت‌وگو برای یک روش چابک و پویا در همکاری و هم‌صدائی نیروهای دموکراسی خواه و مردمانِ آزاده، شاید آغاز مسیری باشد برای تعیین سرنوشت و نه انتظار کشیدن برای وقایع.️خشونت پرهیزی و تلاش برای درک این موضوع که مردم به هیچ وجه مقصر این شرایط نیستند اما می‌توانند نقش موثری در بهبود اوضاع داشته باشند، اصل اول این مسیر است. شاید این چنین بتوان بر سر موارد متعددی توافق داشت و فارغ از چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی، هم‌صدایی داشت.خشونت پرهیزی و تلاش برای درک این موضوع که مردم به هیچ وجه مقصر این شرایط نیستند اما می‌توانند نقش موثری در بهبود اوضاع داشته باشند، اصل اول این مسیر است.️از یاد نبریم که خون به هرحال دامن حاکمیت را خواهد گرفت. خونِ به ناحق ریخته شده از واقعۀ کربلا تا امروز دامنگیر سفاکان روزگار شده است. آن چیزی که مهم است این است که این خونِ پاک جوانان که به ناحق ریخته شده است، بذر نهالی را آبیاری کند که درخت آزادی و دموکراسی در ایران ثمرهاش باشد و نه تجزیه ایران یا برقراری استبدادی نو.️ خواه ناخواه، همصدایی مردم و نیروهای دموکراسی خواه، راهی است که باید رفت و به نتیجۀ آن امیدوار بود.این متن در تاریخ 23 شهریور ماه 1399 در صفحات مجازی مرتبط با انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی منتشر شد.</description>
                <category>امیر جلالی</category>
                <author>امیر جلالی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 15:39:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>