<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AmirRezKamyar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirkamyar</link>
        <description>متفاوت تر گام بردار...?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>AmirRezKamyar</title>
            <link>https://virgool.io/@amirkamyar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه به جز لباس سفید...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkamyar/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-be3mmpanmugl</link>
                <description>شاید سوراخ های جوراب هایم از دور خنده دار باشند،اما تلخی گریه شان را من می فهمم!شاید وصله های شلوار هایم زیبا و رنگی باشند،اما خاکستری وجودشان را من می فهمم!!شاید پاییز سرشار از تغییر باشد،اما تکرار را من می فهمم!!!راستی گفتم پاییز؟!دیروز بقچه لباس های پاییزی ام را باز کردم،نگاهم به بلوز کاموایی ام افتاد؛6ساله بود،یا نه اگر بخواهم بهتر بگویم سالگرد ششمین سالی بود که با من قرار بود همراه شود.دیگر آستین هایش خیلی کوتاه شده بود؛تا آرنج!!شاید من بزرگ نشده بودم،او از شرمدگی کوتاه شده بود...شرمنده از اینکه شاید نتواند امسال تا بهار دوام آورد...تقصیری هم نداشت،تار و پود وجودش،بند بند بافتش، همه خسته بودند.اما با ابن همه معرفتش بود که اجازه نمی داد دست از مقاومت بر دارد؛مقاومت تا نو شدن و مقاومت در برابر سرمای وجود تا شاید از مغز استخوانم فراتر نرود...موعد بازنشستگی بود،اما جیب های بلوز کاموایی،بعد از سال ها باز هم خالی بود...با همه اینها شاید مرگ وجودم بتواند بازنشستگی همه لباس هایم باشد...البته همه به جز لباس سفید...شاید... http://amirkamyar.blog.ir </description>
                <category>AmirRezKamyar</category>
                <author>AmirRezKamyar</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 22:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیباترین عاشقانه:پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkamyar/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-eeifh3baytvw</link>
                <description>پاییز قدم زنان می آید...ماییم که در تابستان غرق شده ایم...ماییم که که خود را گم کرده ایم...پاییز نیامده انتظار بهار را می کشیم...آری ما نیست شده ایم...در میان یک عمر عاشقانگی...اما ندانستیم پاییز زیبا ترین عاشقانه است...رفتن و آمدن دارد...اما ماندن ندارد...همیشه در گذر است...همیشه در تکرار...#امیررضاکامیار«amirkamyar.blog.ir»</description>
                <category>AmirRezKamyar</category>
                <author>AmirRezKamyar</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2019 18:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سیر نمی شوم چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkamyar/%D9%85%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-kn9jaqdkxkey</link>
                <description>دوستت دارمبرای همین است که دلم برایت تنگ می شودلک میزنداما کاری از دستش بر نمی آید...راستی دل که دست ندارد!؟خلاصه داشتم میگفتمآری آنقدر دلتنگت میشوم که گاهی میخواهم یک دل سیر نگاهت کنماما نمی دانم من سیر نمی شوم چرا؟من سیر نمی شوم چرا؟!</description>
                <category>AmirRezKamyar</category>
                <author>AmirRezKamyar</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2019 11:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>