<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر خاکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirkhaki</link>
        <description>گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید… گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:56:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1443943/avatar/Ytqrc0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر خاکی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirkhaki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ای دیر یافته با تو سخن می گویم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-nyi1xbtxh6ms</link>
                <description>اشک رازی ستلبخند رازی ستعشق رازی ستاشک آن شب لبخند عشقم بودقصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی...........من درد مشترکم مرا فریاد کن.درخت با جنگل سخن می گویدعلف با صحراستاره باکهکشانو من با تو سخن می گویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته امو دست هایت با دستان من آشناست.در خلوت روشن با تو گریسته امبرای خاطر زندگان،و در گورستان تاریک با تو خوانده امزیباترین سرود هارازیرا که مردگان این سالعاشق ترین زندگان بوده اند.دستت را به من بدهدست های تو با من آشناستای دیر یافته با تو سخن می گویمبسان ابر که با توفانبسان علف که با صحرابسان باران که با دریابسان پرنده که با بهاربسان درخت که با جنگل سخن می گویدزیرا که منریشه های تو را دریافته امزیرا که صدای منبا صدای تو آشناست</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 08:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8A%D9%83%D9%86%D9%86%D8%AF-cewltycp4wrp</link>
                <description>از همان روزي كه دست حضرت قابيلگشت آلوده به خون حضرت هابيلاز همان روزي كه فرزندان آدم,صدر پيغام آوران حضرت باري تعاليزهر تلخ دشمني در خونشان جوشيآدميت مرده بودگرچه آدم زنده بود.از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختندوز همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند,آدميت مرده بود.بعد هي دنيا پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشتقرنها از مرگ آدم هم گذشتاي دريغ!آدميت بر نگشت. قرن ما روزگار مرگ انسانيت استسينهء دنيا زخوبيها تهيستصحبت از آزادگي,پاكي,مروت,ابلهيستصحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاستقرن موسي چمبه هاستروزگار مرگ انسانيت استمن كه از پژمردن يك شاخه گلاز نگاه ساكت يك كودك بيماراز فغان يك قناري در قفساز غم يك مرد در زنجيرحتي قاتلي بر داراشك در چشمان و بغضم در گلوستوندرين ايام زهرم در پياله ,زهر مارم در سبوست,مرگ او را از كجا باور كنم؟صحبت از پژمردن يك برگ نيستواي!جنگل را بيابان ميكنند.دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنندهيچ حيواني به حيواني نميدارد رواآنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند. صحبت از پژمردن يك برگ نيستفرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيستفرض كن يك شاخه گل هم در جهان يكسر نرستفرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست.در كويري سوت و كوردر ميان مردمي با اين مصيبتها صبورصحبت از مرگ محبت مرگ عشقگفتگو از مرگ انسانيت است.</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 14:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق ِ عصبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%90-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-kcousgw0xgwa</link>
                <description>بوسه ای از لب شیرین تو در یاد ندارم که ندارم به درک!سینه ای شادتر از سینه ی فرهاد ندارم که ندارم به درک!شاخه هایم شده خشک و نفَسِ یخ زده ام بوی زمستان دارداعتمادی به بهاری شدن باد ندارم که ندارم به درک!حُکم زندان بدهی یا ندهی، باز زلیخایی و من مردِ غریبتابِ جنگیدن با این همه بیداد ندارم که ندارم به درک!سایه ای بودم و با رفتنِ خورشید از این شهر، زمین گیر شدمیار و همسایه در این شهر غم آباد ندارم که ندارم به درک!خواستم رام کنم عشق تو را، رام نشد... زیر سُمش می نالمهیچ فریادرسی در پی این ناله و فریاد ندارم که ندارم به درک!روز و شب های مرا مشغله ی نان و غمِ دوریِ تو پُر کردهشوقِ شاعر شدن و فرصت آزاد ندارم که ندارم به درک!تا تو رفتی، همه ارکان عروضیِ دلم... زلزله شد ریخت به همشهرِ شعرم شده بَم... خانه ای آباد ندارم که ندارم به درک!(م. فریاد)</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 20:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-kfwcsjikh73h</link>
                <description>محبوب من! ما تا زنده‌ایم با هم شریکیم؛ در آفتاب، در ماه، در ستاره‌‌ها، رودخانه‌ها، خلیج‌فارس‌مان، دریای مازندران گرامی، کوه دماوند، اکسیژن، نسیم‌ها… این‌ها همه ملک مشاع ماست.محبوب من! من می‌دانم پاییز یک روز با ارابة زرینش مرا به دورها خواهد برد. هنگامی که با همیم، همه چیز بسیار است. شما کجای جهان‌اید؟ شادی‌های من پیش شما چه می‌کند؟ چرا همیشه شما را می‌بینم، عروسی زمین و آسمان است؟محبوب من! کاش می‌دانستم کدام روز را باید فراموش کنم. آن روز که شما را دیدم، جمعه بود و از آن روز، هر روز من جمعه است. اما هیچ روزی جمعه‌تر از آن روز نبوده.محبوب من! حتی در فیلم‌ها و قصه‌ها مردم دو دسته‌اند: آنها که همیشه چیزی در دست دارند و آن را می‌‌خورند و دو دیگر عاشق‌ها که به جایی در دورها خیره شده‌اند. در فیلم‌‌ها و قصه‌ها عاشق‌ها همیشه به دورها نگاه می‌کنند و انتظار محبوب خود را می‌کشند.محبوب من! شما نیستید، پنجره‌ها بسته‌اند، برای چه باز باشند؟ چشم‌ها ساکت‌اند، برای چه قل‌قل بزنند؟ برگ‌ها زرد شده‌اند. شاخه‌هایی که همیشه با هم بودند، از هم جدا شده‌اند. نمایشگاه بزرگی از تنهایی است؛ پاییز است.در پاییز، ما همه مشغول‌ذمه عشقیم. اگر عاشق نباشید، باد می‌وزد و ملحفه‌های روی بند رخت نمی‌دانند سر به کجا بگذارند. شما نباشید غروب به چه درد من می‌‌خورد؟ شما نباشید، بالاتر از پل سیدخندان به چه درد من می‌خورد؟ میدان خراسان در انتظار شما خوب است. پاییز میراث فرهنگی عاشق‌هاست.محبوب من! در مدرسه به ما الفبا را یاد نداده‌اند که با آن دکتر و مهندس و مانند اینها شویم. الفبا را یاد داده‌اند تا ما با هم حرف بزنیم و با حرف زدن باهم زلفی گره بزنیم و قربان صدقة هم برویم. ما در قطاری هستیم که نمی‌دانیم کجا می‌رود، کدام ایستگاه پیاده می‌شویم. به جای غصه خوردن، بهتر است با هم برویم در بوفة قطار بنشینیم و با کسی که دوست داریم حرف بزنیم.محبوب من! از اول هم می‌دانستم وقتی پیر شدی، دیگر نمی‌توانی سنت را کم کنی. وقتی پیر شدی دیگر اهمیت ندارد چند ساله باشی، مثل وقتی که عاشقی. شما مرا چگونه به یاد می‌آورید؟</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 00:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو‌ می اندیشم............................................</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85-yrlczaqbsfet</link>
                <description>(فریدون مشیری)همه میپرسندچیست در زمزمه مبهم آبچیست در همهمه دلکش برگچیست در بازی آن ابر سپیدروی این آبی آرام بلندکه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیالچیست در خلوت خاموش کبوترهاچیست در کوشش بی حاصل موجچیست در خنده جامکه تو چندین ساعتمات و مبهوت به آن می نگرینه به ابرنه به آبنه به برگنه به این آبی آرام بلندنه به این خلوت خاموش کبوترهانه به این آتش سوزنده که لغزیده به جاممن به این جمله نمی اندیشممن مناجات درختان را هنگام سحررقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه کوهصحبت چلچله ها را با صبحبغض پاینده هستی را در گندم زارگردش رنگ و طراوت را در گونه گلهمه را میشنوممی بینممن به این جمله نمی اندیشمبه تو می اندیشمای سراپا همه خوبیتک و تنها به تو می اندیشمهمه وقتهمه جامن به هر حال که باشم به تو میاندیشمتو بدان این را تنها تو بدانتو بیاتو بمان با من تنها تو بمانجای مهتاب به تاریکی شبها تو بتابمن فدای تو به جای همه گلها تو بخنداینک این من که به پای تو درافتاده ام بازریسمانی کن از آن موی درازتو بگیرتو ببندتو بخواهپاسخ چلچله ها را تو بگوقصه ابر هوا را تو بخوانتو بمان با من تنها تو بماندر دل ساغر هستی تو بجوشمن همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش..............................</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 11:21:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با Vafa68</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-vafa68-jlewrtcge3wb</link>
                <description>-‌ سلام +‌‌ سلام? -‌ چرا در جواب «سلام» گفتین «سلام»؟ +‌‌  اصولا در جواب سلام میگن سلامحالا اگه زیاد صمیمی باشه میگن علیک سلامخیلی زیاد صمیمی باشه میگن سلام و .... -‌ چرا اصولاً در جواب سلام میگن سلام؟به عبارتی اصلا چرا همچین اصلی هست. + دوست داشتی تو جوابش مثلا چی میگفتن? + مثلا بگن سلامبگیم‌ خدافظیا چطورییا خوبیجور در نمیاد دیگهباید یه سلامی بدی که هم کمال ادب باشه هم شروع خوبی باشه -‌ و چرا اصلا سلام میدیم؟ خب مستقیم بریم سر اصل مطلب دیگه!اگر سلامی نبود مطمئنا جواب سلامی هم نبود. + همینطوره -‌ نگفتین، چرا سلام میدیم؟ + بر حسب عادتبر اساس ادبو شروع مکالمه -‌ عادت این مفهوم رو‌ می‌رسونه که این پدیده از قبل بوده و ما داریم تکرارش می‌کنیم،ولی سوال من اصلا این هست که اصلا چرا بوجود اومده؟ به نظرتون چی شده که اولین نفر گفته سلام؟شروع مکالمه نمیتونه بدون مقدمه باشه؟ مثلا بجای این که بگیم «سلام، عمل X را انجام بده» مستقیم بگیم «عمل X را انجام بده» -‌ و یک سوال دیگه هم اینکه،چرا عادت داریم مقدمه بچینیم؟ + ما تکرار میکنیم و اینو از پدید اورنده باید پرسیداگر صمیمیت بین افراد نباشه نمیشه مستقیم بگیم فلان عمل رو انجام بده یا چیز دیگهسلام و خداحافظ شبیه همدیگه هستن یعنی هر دو یه منظور و یه مقصود استفاده میشه -‌  سلام?  چه کسی هستید؟ یا انگلیسیش کنیم،Who are you?​ + یک عدد بی اعصاب -‌ بذارید سوالمو بهتر بپرسم،خودتون رو معرفی کنید.&quot;یک عدد بی اعصاب&quot; آیا شما رو به طور کامل معرفی می‌کنه؟ -‌ و اینکه از چه نظر بی اعصاب هستید؟سوال دیگه می‌تونه این باشه که اصلا بی اعصاب بودن یعنی چی؟اگر یکجورایی معادل بی‌حوصله بودن در نظر بگیریمش، فکر نمی‌کنم در اون حد هم بی اعصاب باشین ، یا حداقل بروز نمیدین،چون کسی که به این سوال جواب میده، خیلی هم بی اعصاب نیست? چرا در جواب «سلام» گفتین «سلام»؟+ احساس میکنم نشستی لب ساحل و در کمال ارامش داری فکر میکنی و هر از گاهی سوالایی ب ذهنت میاد که خودتم خندت میگیره ولی میگی بزار وقت بگذره -‌ لب ساحل که... میشه زیر پتوولی خب، پیشنهاد شما برای وقت گذروندن چیه؟+ پیشنهاد من برای وقت گذروندنخب اگر ادم خودش تک و تنها باشه فرصت زیاد باشه و گنج قارون زیر بغلت باشه ترجیحا یه ون که یکمی مجهز باشه و یه نقشه دور دنیااگر فرصت کم باشه همون لب ساحل و کتابی که دوس داریاگر هم خیلی کم باشه کتابخونهخب اگر متاهل و بچه دار باشی متاسفانه حق انتخاب ب ادم نمیرسه و ادم تو پارک و شهربازی ولو میشه? -‌ خب شما هم تک و تنهایی رو گذروندین، هم متأهل و بچه دار بودن رو دارین میگذرونین،کدوم بهتر بود؟و یک مقایسه دیگه هم بین متأهل با بچه و متأهل بی بچه، کدوم؟ چرا؟+ هر دو خوبهولی با توجه ب شرایط اقتصادی الان من میگم مجردی بهترهولی برگردیم عهد قاجار میگم هفت هشتا بچه داشته باشی بهترهخلاصه که الان ادم خودشم زیادیه + متاهلی و بچه اونجاش خوبه که ادم وقت غیبت فکو فامیل رو نمیکنه و پاک و منزه تشریف میبره بهشت -‌ و لذت بردن؟چه زمانی بیشتر حال می‌کردین؟مجردی، تأهل بی بچه یا با بچه؟درسته بچه یکم از آدم جون میگیره و به واقع شکنجه می‌کنه، ولی خب فکر کنم همون شکنجه ها هم یک لذت هایی در درون خودش داشته باشه. + لذت اصلی دوران کودکی و بس-‌  ولی با توجه ب شرایط اقتصادی الان من میگم مجردی بهترهاگر همین الان که این پیام رو می‌خونین برگردیم به مراسم عقدتون، اونجا که می‌شنوین «دوشیزه مکرمه، خانم Vafa68 برای بار سوم می‌پرسم، آیا وکیلم شما را با مهریه ذکر شده به عقد دائم آقای فلانی دربیاورم؟»چی جواب میدادین؟باز هم می‌گفتین «با اجازه بزرگترها و پدر و مادرم، بله»؟فرض کنین که می‌تونستین نه بگین، هیچ اثرات جانبی نمی‌داشت و جنجال به پا نمی‌شد، همونجا از مراسم بیرون می‌اومدین و به زندگی عادی برمی گشتین -‌ لذت اصلی دوران کودکی و بساز چه جهت؟ از این جهت که هیچی نمی‌دونستین؟ + ن همون بله رو میگفتمبرگشتن ب اسایش و ریسک ناپذیری کار ادمای گشادهدرسته زندگی خیلی بالا پایین داره منتها لذتش ب همینهاگه یکنواخت و بدون دردسر و هیجان باشه که زندگی نیس + از چه جهت؟ از این جهت که هیچی نمی‌دونستین؟ از این جهت که همه کوچیک بودیم و صمیمیبزرگ شدیم هرکی یجوری پز یه چیزیشو دادیکی درسش یکی پولش یکی مقامش و همه از هم فاصله گرفتن -‌ پس یعنی مجرد بودن به معنی آسایش و ریسک ناپذیری هست؟هر کی هم در مقابل تأهل بایسته گشاد؟بالا پایین مال زندگیه اصلا، منتهی مجردها هم زندگی می ‌‌‌‌‌کنن. -‌  از این جهت که همه کوچیک بودیم و صمیمی بزرگ شدیم هرکی یجوری پز یه چیزیشو داد یکی درسش یکی پولش یکی مقامش و همه از هم فاصله گرفتن دوست داشتین بوقلمون می‌بودین؟مخصوصا بچه بوقلمون? + حرف دهن ادم نزار?من منظورم این هست که اگر گشاد میبودم قطعا قبول میکردم برگردم زمان قبل راحتی رو انتخاب میکردم و بله نمیگفتمبحث مجرد و ریسک و تاهل و گشادی نیس که?+ دوست داشتین بوقلمون می‌بودین؟ مخصوصا بچه بوقلمون?ب هیچ عنوانیعنی متنفرم از بوقلمون و بچشو بزرگشو پیرسو تخمشو هرچیزش?+ لیست سوالاتو یکم بالا پایین کن ببین چیز درست حسابی نداری اخه? -‌ برای خوردن نگفتم که... برای اینکه خود بوقلمونه باشینزندگی باحالی دارن، صمیمیتی که گفتین رو دارن، بعید بدونم بوقلمونها به هم دیگه پز بدن، -‌ لیست سوالاتو یکم بالا پایین کن ببین چیز درست حسابی نداری اخه? سوالی لیست نکردم به واقع، از حرفاتون سوال درمیارمولی خب یک موضوع دیگه هم در ذهنم داشتم که کلا جداست،نظرتون راجب تابو شکنی چیه؟+ منم از همه جهت گفتم ب هیچ عنوانکلهم حیوانات زندگی باحالی دارنهیچکدوم پز نمیدن ب همب جز طاووس+ تابو شکنیاووم اینو میگی فقط شاهین نجفی یادم میوفته? -‌ منم از همه جهت گفتم ب هیچ عنوانکلهم حیوانات زندگی باحالی دارنهیچکدوم پز نمیدن ب همب جز طاووسیک سوال فانفرض کنین صبح بیدار میشین می‌بینین بوقلمون هستین، بچه هاتون میخوان بگیرنتون و چون میبینن شما نیستین، بدن به پدرشون که یک آبگوشت مشتی ازتون بار بذاره،چی کار میکنین؟ فرض کنین بوقلمون نر شدید.+ حالا این همه مدت ما مذکر نشدیم یهو اومدیم بوقلمون نر شدیم?همون بگیرن ابگوشتمون کنن سنگین تره?-‌ بوقلمون نر رو از این جهت گفتم که ابزار دفاعی داشته باشین یجورایی خودتونو باد کنین که بترسن بچه ها آبگوشتتون نکنن،ولی خب هدفم از این سوال این بود که برای آبگوشت نشدن، حاضرید به بچه هاتون آسیب بزنید؟ -‌ تابو شکنیاووم اینو میگی فقط شاهین نجفی یادم میوفته?موافق یا مخالف؟چقدر موافق مقدس بودن هستید؟و چقدر موافق به طنز کشیدن این مقدسات؟ + بوقلمون نر رو از این جهت گفتم که ابزار دفاعی داشته باشین یجورایی خودتونو باد کنین که بترسن بچه ها آبگوشتتون نکنن،ولی خب هدفم از این سوال این بود که برای آبگوشت نشدن، حاضرید به بچه هاتون آسیب بزنید؟سوالات تو حلقم واقعا? + موافق یا مخالف؟چقدر موافق مقدس بودن هستید؟و چقدر موافق به طنز کشیدن این مقدسات؟تا اون حدی که امام پیغمبر گفته موافقم و از اون حد ب بعد که تازه ب دوران رسیده ها دین جدید خلق کردن مخالفم -‌ و‌ شوخی با خود امام پیغمبر؟ + وارد همچین مسائلی نمیشم وژدانم زود رنج هس? -‌ چرا؟یک فرد دیگه بر فرض توی هند زندگی می‌کنه اگر با خدایانی که می‌پرسته شوخی کنیم، می‌رنجه ولی شوخی با اون خدایان شما رو نمی‌رنجونه.منظورم اینه فکر نمی‌کنین بیشتر از اینکه چیزی به ذات خودش مقدس باشه، ما مقدسش کردیم؟ یکجورایی از پدرانمون به ارث بردیم و این تقدس نسل به نسل منتقل شده، جوری که وژدانمون زود رنج میشه+ ن من باورم بر اساس یک ارث نیسمن تحقیق کردم بعد باور کردمحتی تجربشو هم کردم بعد ایمان اوردمالکی الکی که نمیشه یکیو پرستیداما خیلیا بر اساس یک ارث رسیده ایمان اوردنهمین هندو بچه دیده بابا جلو گاو خم راست میشه اینم تقلید کرده و همان گونه -‌ به نظرتون فرقی بین این اما خیلیا بر اساس یک ارث رسیده ایمان اوردنو این همین هندو بچه دیده بابا جلو گاو خم راست میشه اینم تقلید کرده و همان گونهوجود داره؟ + بله وجود داره منتها دیگه بحث فلسفی میشه ول کن جان عزیزت -‌ ن من باورم بر اساس یک ارث نیسمن تحقیق کردم بعد باور کردمحتی تجربشو هم کردم بعد ایمان اوردمچند سالگی به این ایمان رسیدین؟و اینکه بالاخره یک حداقلی هایی برای رسیدن به ایمان وجود داره، باید عقل آدم قد بده،به نظرتون کف کفش یک آدم چند سالش باشه تا این ایمان رو داشته باشه؟ به نظرتون یک آدم سیزده چهارده ساله می‌تونه به این ایمان برسه؟ + ن مگه بچه بازیه که یه بچه ۱۴ ساله با عقل خودش ب ایمان برسهحالا حالاها باید خلوار خلوار گناه کنه که ب ایمان برسهنظر من اینه که راه رسیدن ب ایمان منطقی همون گناه کردن و توبس?-‌ نظرتون راجب شهید محمدحسین فهمیده چیه؟ + میتونست آینده درخشانی داشته باشه-‌  رهبر ما آن طفل سیزده‌ساله‌ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ‌تر است، با نارنجک، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.تا جایی که می‌دونم در اعتقادات دینی شهادت دیگه ته ته درخشان بودن هست، درخشان بودن شهادت رو قبول ندارین، یا خود شهادت رو؟+ واسه این جواب زیاد دارمااااااما دیگه نمیدم? -‌ و اما سوال یکی مونده به آخر:عاشق شدین؟ -‌ واسه این جواب زیاد دارمااااااما دیگه نمیدم?چرا جواب نمیدین؟ + و اما سوال یکی مونده به آخر:عاشق شدین؟بلهعشق مادر ب فرزندعشق ب خالقبقیه سوسول بازیه?+ چرا جواب نمیدین؟ب قول مجدهمیان ادمو میکنن تو گونی?-‌ بلهعشق مادر ب فرزندعشق ب خالقبقیه سوسول بازیه?راجب این سوسول بازیا بیشتر بگین? + از سن من گذشته شما جوونا بهتر از ما میفهمین?-‌ و آخری، یک توصیه بکنین برای من، و همسن و سال های من،توصیه ای که یا خودتون از عمل کردن بهش خیلی راضی هستین، یا که آرزو میکنین که ای کاش بهش عمل می‌کردین.+ درس خوندن و مستقل بودن و تکیه ب جیب خودبعدشم من هنوز خودم محتاج توصیه هستم??Vafa68</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 11:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیست امید صلاحی ز فساد حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B2-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-h9flalgsvria</link>
                <description>صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمتا به کی در غم تو ناله شبگیر کنمدل دیوانه از آن شد که نصیحت شنودمگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنمآن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهاتدر یکی نامه محال است که تحریر کنمبا سر زلف تو مجموع پریشانی خودکو مجالی که سراسر همه تقریر کنمآن زمان کآرزوی دیدن جانم باشددر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنمگر بدانم که وصال تو بدین دست دهددین و دل را همه دربازم و توفیر کنمدور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمن نه آنم که دگر گوش به تزویر کنمنیست امید صلاحی ز فساد حافظچون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم </description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 11:53:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالا وقتی...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-zmclvca4flhf</link>
                <description>احتمالا وقتی...دردها حمله میکنن بهت...من خیلی دور از توئم،،،زیر درد‌های خودم...احتمالا وقتی....از درد میوفتی رو زانوت....من خیلی دور از توئمروی زانوی خودمفقط یادت نره...تو واینستادی یه نفره ;)یکی داره شبیه خودت...از این کوه و دره میگذره.... :))منو یادت نره...</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 00:00:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتَ کل اصدقائی...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%8E-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C-hd7hfzqu0eal</link>
                <description>  چقدر نشانه کاغذی ام را بگذارم لای صفحه ی #عسی_ان_تکرهوا_شیئای قرآن، که نیمه شبی اگر دل تنگت شدم و پناه بردم به خدا ، از شر تمام روز هایی که یادت رهایم نمی کند ،و تصادفی صفحه ای باز کردم ، چشمم بیفتد به آیه و باورم شودآنچه می پندارم برایم بد است ، خیری در آن است و اصلا این ماجرا خیلی هم خوب استو خدا را شکر کنم بابت نداشتنت... اما جوری که حتی خودم متوجه نشوم فکر کنم به توبه بودنتو به زمستانی که گوشه سرد یک خیابان، به امید دوباره دیدنت سخت لرزیدم صبح که بیدار می شوم فراموش کردنت را از سر بگیرم و حساب نکنم امروز هزار و سیصد و چندمین روز نداشتنت را نفس می کشمخنده هایم را جا بگذارم توی کوچه ای که صدای خندیدنمان یکی شد و یادم نیاید یک روز برایت نوشتم #انت_کل_اصدقائی که دیگر خیلی وقت است جای خالی ات را با هیچ دوستی پر نکرده امخیره شوم به آخرین حرف ها و نامه هایت که هیچگاه نفهمیدم آخرین است و سعی کنم به خاطر نیاورم شبی که برایم فرستادی حرفمان که تمام شد، ساکت ننشین و برایم آهنگی بفرست.و حالا بعد از سالها سکوت زل نزنم به صفحه ای ۶ اینچی که آهنگی از آن پخش می شود و شاید از تو خبری برایم داشته باشد....سوسن محمدی</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 07:02:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ucf7v6on8use</link>
                <description>به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا ماننددلم تنگ استبیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌هادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامالدلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌هاو این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابیبیا ای همگناه ِ من درین برزخبهشتم نیز و هم دوزخبه دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با منکه اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌هاو من می‌مانم و بیداد بی‌خوابیدر این ایوان سرپوشیدهٔ متروکشب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ستکه در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوهابیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی، اما بپوشان روی که می‌ترسم ترا خورشید پندارند و می‌ترسم همه از خواب برخیزند و می‌ترسم همه از خواب برخیزند و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی!</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 00:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر سینه می‌فشارمت، اما ندارمت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AA-cb4zsznbdjb2</link>
                <description>ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمتبر سینه می‌فشارمت، اما ندارمتای آسمان من که سراسر ستاره‌ایتا صبح می‌شمارمت، اما ندارمتدر عالم خیال خودم چون چراغ اشکبر دیده می‌گذارمت، اما ندارمتمی‌خواهم ای درخت بهشتی، درختِ جاندر باغ دل بکارمت، اما ندارمتمی‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گلبر سر نگاه دارمت، اما ندارمت سعید بیابانکی</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 02:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/ghazanfar/%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-moiuvmywhcjq</link>
                <description>دل تنگی این بارش ربطی به جمعه و غروب لعنتیش نداشت! سرشو تکیه داد به شیشه و دستی کشید به سرِ تازه کچل شده ش، کف دستش مور مور شد و دلش... آخ از دلش! صداها توی سرش پیچید: - می‌ترسم بری و نشه برای بار آخر ببینمت و همه چی شروع نشده تموم شه... + نفوس بد نزن عزیز دلم! همه ش دوساله، زود تموم میشه بخدا قسم! - می‌ترسم دوسال بیشتر شه و بعد من تورو شکلِ توی عکسات یادم باشه فقط و عوض بشم و عوض بشی و یه روز که از کنارم رد میشی توو خیابون دیگه نشناسمت... دیروز صفورا خانوم همسایه بغلی به مامان می‌گفت هفته ی دیگه خانوادگی مزاحم میشن برای امرِ... صدای تیزِ هق هق دخترونه به وقتِ خداحافظی پر شد توی سلول به سلول سرش و سرش اونقدر آماس کرد از درد که چشماش شد یه کاسه ی خون و یه قطره اشک چکید پایین از چشمش... صدای پر از دلسوزی راننده که لابد از توو آینه می دیدش بلند شد: &quot; ناراحت نباش جوون. ما هم این روزارو گذروندیم از سر. دلتنگی نکن واسه ننه آقات. تا چشم رو هم بذاری این دوسالم تموم شده و برگشتی دیار و شدی همون شازده پسرِ عزیزکرده ی مامانت! &quot; حواسش به حرفای راننده نبود... دست کشید به موهای نداشته ش و انگار با خودش حرف بزنه گفت: &quot; آخه برای موهام خیلی گریه کرد. می‌ترسم تا برگردم...! &quot; ادامه ی حرفشو آه بلندش زد. چشمای راننده رو هم تر کرده بود انگار آلودگی هوای شهر! &quot; محکم باش جوون! این تازه اولشه... این موهای یه دست سفیدِ منو می‌بینی؟! از اول که این شکلی نبود که! وقتی هم سن و سال تو بودم، یه شب توو پادگان که خبر رسید توو ولایتمون جشن و سور و ساط عروسی به راهه سفید شد! &quot; یهو سردش شد انگار! لرزید و مچاله تر شد توو خودش! راننده هم انگار دیگه توی اون چاردیواری فلزی نبود. صدای کل و هلهله می اومد از سکوتش! شیشه ی ماشینو داد پایین و گوش داد به ناله های باد. صدا باز پیچید توو سرش - نکنه بری و نشه برای بار آخر ببینمت...</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 10:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-qgonxdg3jsva</link>
                <description> آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت  در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت  خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت  دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت  گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت  چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت  بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید  قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت  دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول  چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت  همنوای دل من بود به هنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 11:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما به هست آلوده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-i7r7mrdl0yet</link>
                <description>گفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم وبیش زلال آب و آیینهوز سبوی گرم و پر خونیکه هر ناپاک یا هر پاکدارد اندر پستوی سینههر کسی پیمانه ای داردکه پرسد چند و چون از ویگوید این ناپاک و آن پاک استاین بسان شبنم خورشیدوان بسان لیسکی لولنده در خاک استنیز من پیمانه ای دارمبا سبوی خویش ، کز آن می تراود زهرگفت و گو از دردناک افسانه ای دارمما اگر چون شبنم از پاکانیا اگر چون لیسکان ناپاکگر نگین تاج خورشیدیمورنگون ژرفنای خاکهرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مردآه ، می فهمی چه می گویم ؟ما به هست آلوده ایم ، آریهمچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مردنه چو آن هستان اینک جاودانی نیستافسری زروش هلال آسا ، به سر هامانز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوکدر جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مردکه دگر یادی از آنان نیستور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیستگفت و گو از پاک و ناپاک استما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاکپست و ناپاکیم ما هستانگر همه غمگین ، اگر بی غمپاک می دانی کیان بودند ؟آن کبوترها که زد در خونشان پرپرسربی سرد سپیده دمبی جدال و جنگای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگای کبوترهاکاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترهاکه من ارمستم ، اگر هوشیارگر چه می دانمبه هست آلوده مردم ، ای کبوترهادر سکوت برج بی کس مانده تان هموارنیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاویدهای پاکان ! های پاکان ! گویمی خروشم زار اخوان ثالث</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 18:18:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش!</title>
                <link>https://virgool.io/ghazanfar/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-xhunck342962</link>
                <description>ظرف ذرتمو کشید جلوش و با قاشق دهنیم شروع کرد به خوردن - حواست کجاست؟! عاشق منظره ی رو به خیابونِ طبقه ی دومِ این کافه بودم، کل چهارراه شلوغ جلوی دانشگاهو می‌شد دید، فلکه ی دانشگاه با همه ی آدما و ماشیناش، با چراغای رنگ و وارنگش.‌‌.. نگاهمو از خیابون گرفتم و همونطور که نگاهش می کردم گفتم: + میدونی من عاشق اینم وقتی هوا تاریک‌ میشه راه بیفتم پای پیاده توو کوچه خیابونا، منظره ی شهر وقتی کلی چراغ توی تاریکیش روشنه حس خوبی بهم میده، یه حس و حال عجیب مثل وقتایی که از شدت خوشحالی گریه م میگیره... دو سه سالی که اینجام انقدر سرم گرم درس و دانشگاه و بیمارستان بوده که وقت نکردم بزنم به دل خیابون، برام آرزو شده انگار، حسرت شده، داشتم فکر می کردم دو سه ساعت دیگه که هوا تاریک شه چه شکلی میشه قیافه ی شهر! نگاهش مهربون تر از همیشه شده بود، دستاشو با دستمال کاغذی پاک کرد و با سر اشاره کرد بهم - پاشو بریم! لب ورچیدم +کجا! حالا نشستیم دیگه، یه کم دیگه م بذار نگاه کنم خیابونارو! خودش بلند شد و دست منو هم کشید که بلند شم - پاشو پاشو! با زورِ دستش از جا بلند شدم و ایستادم. - امشب همه رو میپیچونی تا دیر وقت میریم علافی توو خیابونا که تا دلت میخواد شهرو چراغای رنگ به رنگشو ببینی، نبینم تا من هستم حسرت همچین چیزایی بمونه به دلت، درسته نمی تونم آرزوهای بزرگ و محالتو برآورده کنم، ولی این آرزوهای کوچولو کوچولورو که میتونم، پاشو رفیق کوچولو! ماتم برد، رفیق! رفیق کوچولو! اصلا مگه آرزویی بزرگتر از خودشم داشتم من؟! باید می گفتم اتفاقا فقط توئی که می تونی بزرگترین و محال ترین آرزوی منو برآورده کنی اما غرورم دستشو گذاشت جلوی دهنِ دلم که نگفتم، به جاش گفتم: + پایه م! بزن بریم علافی! خندید، خندیدم از خنده اش، خنده ی من اما بیشتر شبیه گریه بود انگار، انگار توی همون چند لحظه از چشمم افتاده بود شبِ شهر و چراغاش، انگار هزار سال دور بودم از اون آرزو و حسرت کوچیکِ چند لحظه پیشم، کاش می فهمید بودنش بهترین هدیه ست و داشتنش بزرگترین آرزو... کاش می‌فهمید همه ی آرزوهامو میدم که خودشو داشته باشم فقط، که مال من باشه فقط، کاش می فهمید محال ترین آرزوی منه، کاش قول می داد فقط برای من برآورده شه، کاش!</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 23:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا</title>
                <link>https://virgool.io/ghazanfar/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-ve0djrmxm6lx</link>
                <description>گفتم ببخشین میشه تماشات کنم؟ گفت دیوونه‌ای؟ گفتم بله. گفت خوبه که دیوونه‌ای، مدتیه دیوونه گیر نمیاد که وایسه به تماشا. گفتم برو بابا، تو رو که همه تماشا می‌کنن. گفت همه که دیوونه نیستن، گفتم راس میگی، خندید. از صبح نگاهش کردم تا نزدیکای غروب، هی گفت خسته نشدی؟ گفتم خسته کدوم بود؟ گفت هیچی، راحت باش. موهاش رنگ شب بود، خودش رنگ روز، یه آدم عجیبی بود، انگار خورشید باشی و همزمان ماه هم باشی. بعد حالا اینا هیچی، تو صداش رنگین کمون داشت، از اون قوس رنگی‌ها که بچه بودیم تو کارتون‌ها بود، چه خوب بود وقتی بچه بودیم. انگشتای دستاش نازک بود، انگار شاخه ترد صنوبر باشه، هی خواستم دستشو بگیرم، ترسیدم دردش بیاد. گفت چرا حرف نمیزنی همه‌ش داری نگاه میکنی؟ گفتم حرف مال عاقلاست، شما بگو من میشنوم. الکی گفتم، حرفاشو نمی‌شنیدم، داشتم به صداش گوش میکردم. بعد تاریک شد، گفت من میرم دیگه. یخ کرد استخون دلم، چرا آخرش همه همین رو میگن؟ رفت. خواستم بگم نرو، من هنوز دلم تماشا می‌خواد، دیدم خیلی قشنگه وقتی میره، هیچی نگفتم. همون‌جا رو سنگ سیاه خوابیدم، گفتم فردا بشه باز میاد. اما دیگه فردا نشد. همه‌ش امشبه. امشب هم که تاریکه، موندیم سرگردون. ولی فردا که بشه میاد، بهش میگم میشه این بار هم تماشات کنم هم باهات بیام؟ بذار فردا بشه، میاد. می‌دونم میاد. امشب ولی تاریکه. پاشو یه شمع روشن کن، آدم عبوس که از آینه و نور می‌ترسی، تاریک شدی از بس که موندی تو تاریکی...</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 14:09:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-aq2czjqdwxvs</link>
                <description> آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایمدیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟وه که با این عمرهای کوته بی اعتباراین همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفتاینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کنددر شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزینخامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفراین سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 19:12:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی میداند؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-uxujeawjhsqd</link>
                <description> چه کسی میداند؟؟؟که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟چه کسی می داندکه تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟پیله ات را بگشا،تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! ازصداي گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست.</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 12:29:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی نی زن که تو را</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A2%DB%8C-%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-jpy1erke1qfc</link>
                <description> خانه ام ابری ستیکسره روی زمین ابری ست با آن.از فراز گردنه خرد و خراب و مستباد میپیچد.یکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نی زن که تورا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟خانه ام ابری ست اماابر بارانش گرفته ست.در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،من به روی آفتابممی برم در ساحت دریا نظاره.و همه دنیا خراب و خرد از باد استو به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندودراهخود را دارد اندر پیش.</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 09:06:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkhaki/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-eetpsxgxu6b3</link>
                <description>کتاب بیگانه اثر آلبر کامو توی مقدمه کتاب خلاصه ترجمه مقاله ای از «ژان پل سارتر» اومده توی پاراگراف اول این ترجمه اومده که:چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش « حمام دریـائی مـی گـیرد ؛ رابطه نا مشروع با یک زن را شروع می کند و برای اینکه بخندد به تماشای یــک فیلـم خنـده دار مـی رود . » و یـک عرب را « به علت آفتاب» می کشد و در شب اعدامش در عین حال که ادعا مـی کنـد « شـادمان اسـت و بـازهم شـاد خواهد بود . » ؛ آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هر چه زیـادتر باشـد تـا « او را بـه فریادهـای خشم و غضب خود پیشواز کنند » ؟ من، درک می کنم.دلیل اینکه این کتاب رو خوندم این بود که من تا حدودی (و نه کاملا) خودم رو در این داستان دیدم وقتی معرفیش رو از یکی از دوستانم شنیدم، شاید من خودم هم توی دادگاهی قرار گرفتم که این سوال رو پرسیدم از قاضی:« آیا این مرد متهم به این است که مادرش را بخاک سپرده یا متهم است به اینکه انســانی را کشـته ؟» کتاب ۶۴ صفحه هست، توی یکی دو ساعت میتونین بخونینش و بخونینش.</description>
                <category>امیر خاکی</category>
                <author>امیر خاکی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 17:10:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>