<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر کاشانی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirkz13</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:33:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیر کاشانی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@amirkz13</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنده های نیم سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkz13/%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-j4ovqyzaeqhw</link>
                <description>آقا ببخشید ساعت چنده؟هشت و نیمآه پس باید عجله کنم, شب سال نو هست و کلی خرید برای بچه ها, فروشگاه ها هم که راس ساعت نه تعطیل می کنند.بله, این کادو خریدن هم داستانی شده, اگر نخری گناهش از خیانت بزرگتره انگار. شاید شانس آوردم که کسی را اینجا ندارم که برایش کادو بخرم.چه عجیب, کسی را ندارید, در عوض من به اندازه یک دنیا بهم وصله پینه شده, فامیل خودم, فامیل شوهرم, بچه هام, حتی دوستان بچه هام, می تونید باور کنید؟می توانم باور کنم, ولی قبولش برایم سخته.صبح تا شب یا توی آشپزخونه یا رخت شورخونه, برای هر کدام باید یک غذا درست کنم, هر کدام چیزی را دوست ندارند, دو تا سه غذای متفاوت, نظافت خانه, درس و مشق بچه ها, البته سخت تر از ان قانع کردنشون به درس خواندنه. می تونید باور کنید؟من همبرگر دوست ندارم, اما هفته ای سه بار باید برای بچه ها درست کنم, و خودم هم می خورم, چه غذای بی مزه ای, چه زندگی بی مزه ای.می فهمم, ولی راستش نمی فهمم. شاید چونکه هیچوقت بچه نداشته ام. تک و تنها.حالا که دارند بزرگ می شن دیگه خیلی تحویلم نمی گیرند, تنها چیزی که از من می خواهند برطرف کردن نیازهاشونه, محبت و عشقشون به دوستانشون و بازی ها کامپیوتری هست, شایدم بت من و اسپایدر من.شوهرم که ... آه ... داستانش طولانیه, یک قهوه داغ می خواد و یک اجاق پر از کنده های نسوخته, که تا صبح بسوزند و ...نمی دونم این واقعا رویای من بودم وقتی که هجده ساله بودم, یا حتی کودک تر؟به خدا اعتقاد دارید؟راستش نه زیاد.اما من دارم, یا شاید داشتم. نمی دانم این سرنوشتی بود که از خدا می خواستم؟ شاید کلیاتش همین بود, داشتن شوهری کوشا, فرزندانی سالم و با هوش, ولی چرا خدا به جزیات توجه نکرد؟ من که در سن هجده سالگی نمی توانستم تمام جزیات را به او گوشزد کنم, من که اولین دختر نبودم, او باید خودش می دانست, نه؟حالا نمی دانم باید او را شکر بگویم و یا ...نمی دانم این آرزوی هجده سالگیم بهشتم است, یا اینکه تمام راه به خطا رفتم.آه, نم نم برف, چه زیباست, شب سال نو, بدون برف انگار سال نو نمی شود. حتی در داستان اسکروچ هم برف می آمد, آن داستان یادتان هست, زمان کودکی من بود.بله یادم هست, زمان کودکی من هم بود.حال فرزندان, تمام زندگیم را وقفشان کرده ام, و روزی می روند پی زندگیشان, من هم بی هیچ گله ای رفتنشان را تماشا می کنم, می دانید از چه می ترسم؟ از اینکه اگر گله کنم پاسخ بشنوم که چرا زندگیت را وقف ما کردی؟ چرا جوانی نکردی؟ چرا لذتهای زندگی را بر خود حرام کردی؟ و من چه دارم در پاسخ؟ مهر مادری؟ این طنز تلخ.و شوهرم نیز ... آه ... یاد کنده های نیم سوخته افتادم. چه شوخی بی مزه ای...خانم, هنوز هم دیر نشده, شما هنوز هم می توانید برای خودتان زندگی کنید, مطمئن باشید این بزرگترین خدمت به فرزندانتان است, و حتی ... به شوهرتان, با وجود تمام کنده های نیم سوخته.راست می گویید, چه زیبا راست می گویید. ولی نمی دانم چرا نمی شود, انگار شجاعتم را در نبرد پختن همبرگر, غدایی که ازش متنفرم, از دست دادم. انگار انگیزه ام را در چالش های مشق شب های کودکانم خرج کرده ام. انگار خودم هستم و خودم, خالی خالی, با دستانی خالی, با قلبی خالی.ای بابا خانم, شما به این جوانی, شما به این زیبایی, زندگی مغرور به داشتن شماست, شما از هرچه خالی باشید از یک چیز پر هستید, از خودتان, و همین عمیق ترین مفهوم دنیاست.شما چه زیبا صحبت می کنید, مثل فیلمها, مثل رمانها, البته نه رمانهای کافکا و امیل زولا, آنها زیادی واقعی هستند, انگار کمی تخیل و توهم هم گه گاه بد نیست.توهم چیزی نیست جز واقعیت دور, اگر بسمتش بروید نزدیک می شود, و تبدیل می شود به واقعیت, و سپس زندگی روزمره تبدیل می شود به توهم, به همین سادگی.کاشکی راست بگویید, کاشکی این حرفها بعد از بیدار شدن از خواب یادم نرود.خانم, اجازه می دهید شما را برای شام دعوت کنم, همین نزدیکی یک رستوران یونانی هست, غذایش تعریفی ندارد, ولی محیطش لذت بخش است, مانند همان هجده سالگی.آه ... خدای من... البته ... نمی دانم ... بچه هایم ... همسرم ... کادوهای بچه ها... شام سال نو, خانواده شوهرم, همسایه ها, دوستان .........آنها همه همانگونه که هستند خواهد ماند, مگر اینکه شما بخواهید تغیرشان دهید.آه خدای من صدای آتش بازی می آید, آتشبازی راس ساعت 10 بود, خیلی پر چانگی کردم, فروشگاه ها هم که تعطیل شدند, پس کادو چه می شود؟ هرچه که می شود بشود, سال نوی بدون کادو. مگر اتفاقی افتاد وقتی سال پیش همه فراموش کردند که برای من کادو بخرند, حتی شوهرم؟!پس دعوت مرا می پذیرید؟با کمال میل, من عاشق رستوران متوسط یونانی هستم, حداقل شراب خانگی خوب در آنجا پیدا می شود, همان بس است که دیگر توجهی به کیفیت غذا نکنیم.شما خانم بی نظیری هستید, پس بفرمایید به اتفاق برویم, پیاده ده دقیقه راه است.حتما, پیاده رودی در این هوای سرد و برف گاه گدار, لذت بخش است.و زن در تاریکی انتهای کوچه ی خیال گم شد......آقا ببخشید ساعت چنده؟هشت و نیموای خدای من, فروشگاهها ساعت نه تعطیل می کنند, باید عجله کنم.و همانطور که در سرمای سی و یکم دسامبر در شب سال نو نفس نفس زنان به سمت مرکز خرید می دوید, با خود به یاد می آورد تمامی هدایای سالهای گذشته را که داده بود, و با پوزخند و یا بی محلی رد کرده بودند. و تمامی هدایایی که نگرفته بود, و تمامی سالهای خاکستری بعد از هجده سالگی...آن مرد نیز در تاریکی انتهای کوچه آرام آرام نا پدید شد, گویی هیچ گاه نبوده است.Pierrefonds, Canada 1/1/2015  - امیر کاشانی زاده</description>
                <category>امیر کاشانی زاده</category>
                <author>امیر کاشانی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 20:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبر</title>
                <link>https://virgool.io/@amirkz13/%D8%AA%D8%A8%D8%B1-coklqhhezzfj</link>
                <description>سالن انتظار بیمارستان بیشتر شبیه به سالن کنکور بود, چراغهای مهتابی سرتاسری وسط سقف کشیده شده بودند, رنگ سفید کدر و خاک آلودی دیوارها را گرفته بود و وسط سالن دراز, نیمکتهایی پشت هم چیده شده بودند. همه کم صدا, کم حوصله و بی قرار بودند, انگار در اضطراب کنکور.روی یکی از همین نیمکتهای رنگ و رو رفته بود که پیرمرد کمی خسته ولی آرام نشسته بود, با موهای خاکستری که با دقت شانه شده بودند و کت شلواری که چند سایزی برایش بزرگ بود. دو ماهی بود که نوه ی ته تغاری اش او را از این دکتر به آن بیمارستان می برد. بی آنکه کسی چیزی به او گفته باشد می دانست که کار تمام است ولی به روی خود نمی آورد تا آخرین تقلاهای نوه اش و آخرین امیدهای همسر پیرش را بی ارزش نکند, مخصوصا وقتی که تمام فرزندانش پا پس کشیده بودند.کمی آنطرف تر نوه ی کوچک پیرمرد ایستاده بود, منتظر دکتر که با جواب آزمایشها بیاید و حرف آخر را که قبلا هم از دو دکتر دیگر شنیده بود بزند. پیرمرد صدایش کرد, &quot;امیر, آقاجون بشین, از صبح سرپایی&quot; روی نیمکتهای کهنه هنوز هم جای خالی بود ولی نوه ی درشت اندام ترجیح می داد بایستد تا جای دیگران را روی صندلی ها تنگ نکند. پس فقط گفت &quot;مرسی آقاجون, راحتم&quot; .سعی می کرد نام پیرمرد را با احترام ادا کند, ذهنش بین گذشته و حال دو دو می زد, همین چند سال پیش بود که وقتی آقا جون, یا همان حاج اصغر با بنز شرابیش به سمت کشتارگاه می رود کسبه و اهالی جلویش صف می شدند و احترام می کردند. صلابت صدایش هر قائله ای را خاتمه می داد و کسی جرئت نامردی و بی نزاکتی در محله و بازار نداشت. حاج اصغر بزرگ بازار بود و لوتی قدیمی, شانه های پهن و قدمهای محکمش یادگار سالها ماجرا بود که کفشهایش بر خطوط خیابانهای همیشه کثیف و خونی کشتارگاه حک کرده بودند.دکتر آمد و با فاصله ی معناداری از پیرمرد با امیر صحبت کرد. پیرمرد نیازی به لب خوانی نداشت, جواب معلوم بود, سرطان پیشرفت کرده بود و وقت زیادی باقی نبود.امیر با لبخندی تصنعی برگشت و گفت باید برویم, جواب چند روز دیگر آماده می شود. همسر پیرمرد باور کرد ولی پیرمرد می دانست که جوابی در کار نخواهد بود.در راه بازگشت, توی کابین کوچک پراید زرشکی امیر فاصله ها انقدر کم بود که باید خیلی تلاش می کردند تا نگاهها را از هم بدزند, انگار هر کدام روایتی از داستانکی مشترک را می دانستند که نباید بازگو شود.******************دو سه هفته ای گذشت و دیگر حرفی از جواب آزمایش نشد, اما پیرزن هنوز تسلیم نشده بود, دعا نویس و شفاگری پیدا کرده بود و اصرار می کرد به دیدنش. توی این دو سه هفته اندک بنیه ای که برای پیرمرد باقی مانده بود هم از دست رفته بود, به سختی می ایستاد. رب دو شامبر اطلسی که در خانه می پوشید و به صورت همیشه اصلاح کرده و موهای شانه شده اش جلایی دوچندان می داد حالا به تنش زار می زد, انگاری از آن پهلوانی که چهل سال پیش زد زیر گوش سرهنگ شهرستانی, همان رئیس کلانتری قلدری که ابوالحسن خانعلی را کشت, چیز زیادی در رب دوشامبر باقی نمانده بود.اما به احترام آخرین تلاش همسرش با تمام بی اعتقادی پذیرفت و شب هنگام سوار ارابه تنگ زرشکی امیر راهی خیابان قزوین نرسیده به گمرک شدند.در خیابان قزوین داخل کوچه ی قدیمی پیچیدند که مملو از آپارتمانهای نوی بساز بفروشی بود که خانه ی کلنگی حیاط دار دعانویس را احاطه کرده بودند. از بین تیرهای چراغ برق فقط یکی چراغش روشن بود که درست جلوی درب خانه دعانویس کورسو می زد, همانجا که نیم کوچه ای عمود بر کوچه اصلی اندک فضایی ایجاد کرده بود که مردم کرور کرور تجمع کنند, پنجاه یا شاید صد نفری بودند که اینجا به دنبال آخرین امیدشان می گشتند, هیچ کس در صورت دیگری نگاه نمی کرد, شاید از شرم و شاید هم از نا امیدی.پیرزن که مصمم بود پیاده شد و به دل جمعیت زد و یک ساعتی در دریای آدمها گم شد. در این اثنا امیر که منتظر موقعیت بود در همان نیم کوچه جای پارک تنگی پیدا کرد و پارک کرد و به همراه پیرمرد که در صندلی جلو نشسته بود بی هیچ کلامی رنج آدمها را تماشا کردند.ناگهان پراید سفیدی وارد کوچه شد, راننده اش جوانکی لاغر اندام بود که ظاهرا خانه اش در یکی از همان دخمه هایی بود که اسمش را آپارتمان گذاشته بودند. جلوی در آپارتمان بدون پارکینگ ایستاد و در حالیکه زن و کودک نوزادش از ماشین پیاده می شدند شروع کرد فحش دادن به دکتر قلابی و مردم احمقی که به امید او جمع شده و آرامش محله را از بین برده بودن. حاج اصغر و امیر هم خودشان را به بی خیالی زدند و در دل به این کمدی تراژدی پوزخند می زدند. تا اینکه ناگهان روی صحبت جوانک لاغر اندام به سمت امیر نشانه رفت و با تشر و فریاد از او خواست که ماشینش را بردارد تا او پارک کند.امیر که ارزش این جای پارک نزدیک به خانه دعانویس را می دانست نپذیرفت, مخصوصا که پیرمرد توان راه رفتن نداشت. اما در اندک زمانی درخواست جوانک تبدیل به تحدید شد و سیل فحش و بد و بیراه بود که به او روانه کرد و دو انتخاب بیشتر برایش باقی نگذاشت, یا ترک مخاصمه یا رو در رویی.امیر چند سالی بود که سری در سرها در آورده بود, مهندس و مدیر پروژه ی نام آشنا, ولی قبل از آن نوجوانی اش را توی همین محله ها سپری کرده بود و خوب می دانست که چطور جواب جوانکی که نصف او هم نبود بدهد, ولی نمی خواست تصویر ناراحت کننده ای در این روزهای آخر پیرمرد جلوی چشمانش ایجاد کند, از طرفی هم بیاد نداشت کسی جلوی حاج اصغر فحاشی کند و او طرف را سر جایش ننشانده باشد, مخصوصا به نوه عزیز دردانه اش. پس درست در لحظه ای که فکر کرد دیگر جای درنگ نیست به دقت صحنه را محاسبه و برنامه ریزی کرد. -می رود جلو و ظرف چهل ثانیه تا یک دقیقه جوانک را می زند, البته احتمالا دو سه تا مشت هم می خورد و گوشه لب و پیراهنش پاره می شود, ولی زمان زیادی لازم ندارد برای نشان دادن ضرب شصت, و بعد هم مردم می آیند و جوانک را کنار می کشند و قائله تمام می شود-.اما درست در لحظه ای که داشت در ماشین را می بست که به سوی او حمله ور شود چیزی در دست جوانک نور کم سوی تنها چراغ کوچه را به چشمش منعکس کرد و درجا خشکش زد. پسرک تبری کوچک به اندازه ساطور در دستش داشت و آنرا دیوانه وار در هوا می چرخاند. امیر تا به حال چنین چیزی ندیده بود, حتی نمی دانست واقعی است یا اسباب بازی, ولی همین انعکاس کل معادلاتش را به هم ریخت. دیگر احتمالا در صورت حمله نمی توانست ظرف چهل ثانیه کار جوانک لات را یکسره کند, شاید حتی شاهرگش را هم از دست می داد. چند ثانیه ای زمان برد که دوباره مدیریت ریسک کند و هر لحظه نگران بود که حوصله پیرمرد لبریز شود. پسرک هم که تبرش به او نیرویی مضاعف داده بود فحشهایش کشدار تر و جسارتش بیشتر می شد. در همین بلاتکلیفی و دودلی بود که صدای در سمت راست پراید او را در جایش میخکوب کرد.امیر حکایت و داستان از حاج اصغر زیاد شنیده بود, از سیلی زدن به رئیس شهربانی چونکه می خواست به معشوقه روسپی اش دست درازی کند, گرچه به قیمت شش ماهی در سیاهچال گذراندن و تا پای اعدام رفتن برایش آب خورد, تا کتک زدن گنده لات محله ته کوچه ای بن بست چونکه به مردم زور می گفت, از سرشاخ شدنش با نواب صفوی سر ترور رزم آرا تا نجات منصور سلاخ از پای چوبه دار. ولی خوب می دانست که پیرمرد در این وضعیت حتی برای ایستادن هم نیاز به کمک دارد.در باز شد و حاج اصغر دستش را به بالای در قفل کرد, یک پایش را از ماشین بیرون گذاشت و مثل سنگ نوردی خودش را بالا کشید و سرپا ایستاد و چشم در چشم جوانک شد در حالیکه پای دیگرش هنوز داخل ماشین بود. جوانک هنوز به خودش نیامده بود که فریاد تنومند حاج اصغر او را میخکوب کرد &quot;خفه شو بی شرف حرومزاده, از مادر زاییده نشده کسی به نوه من فحش بده, گورتو گم کن وگرنه سرتو میزارم رو سینه ات&quot;.صدایش چنان طنینی داشت که نه فقط جوانک بلکه همه ی آن صد نفر برای لحظاتی ساکت شدند. جوانک مبهوت سرش را پایین انداخت و به ته کوچه رفت و برای اینکه این شکست را لاپوشانی کند شروع کرد با جماعتی دیگر دعوا کردن ولی دیگر حتی جرات نکرد به سمت پیرمرد نگاهی از گوشه چشم بیاندازد.حالا بود که امیر ترس نواب صفوی را حس می کرد وقتی که اصغر بیست و دو ساله به چشمانش زل زد و گفت &quot;قاتل بی شرف, نباید رزم آرا را می کشتی&quot;, و نواب که هژیرها و حسین علاء ها را کشته بود هیچ گاه جرات نکرد تحدیدش در قتل او را عملی کند.*****************پیرزن آمد و پیرمرد را پیش درمانگر برد و برگرداند, و دوباره نیم ساعتی رفت تا دارویهای گیاهی اش را بگیرد. باز هم انتظار آنها آغاز شد ولی جنسش فرق می کرد. امیر حس رضایت و لبخندی را در چهره گشاده حاج اصغر می دید. او مست از پیروزی در آخرین نبرد, رنگ به چهره اش بازگشته بود. دستش را به روی زانوی امیر گذاشت و به عنوان تشکر خاطره ای شیرین از پدرش برایش تعریف کرد, پدری که امیر او را فقط از آلبوم عکسها و خاطرات دیگران بیاد می آورد.در راه بازگشت همگی باز هم در همان مرکب زرشکی تنگ بودند, ولی انگار استخوان سبک کرده بودند و دیگر کسی نگاهش را نمی دزدید. پیرمرد در سکانس آخر با نگاهی شاد رد پای خاطراتش را از تهران جمع می کرد, میدان حر و رویای مردی که ماری را می کشد, میدان پاستور و جور حکومت ها, میدان انقلاب و درد حماقت ها, کوی دانشگاه و امیر آباد و سر انجام ونک, خانه اش با نمای آجر سه سانتی که تک تک آجرهایش مثل تیتراژ پایانی جلوی چشمانش رژه می رفتند.امیر کاشانی زاده – Ile Bizard, Canada, 25/10/2021</description>
                <category>امیر کاشانی زاده</category>
                <author>امیر کاشانی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 09:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>