<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرمهدی ابراهیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirmahdi_ebi</link>
        <description>من آن‌ گدای عورم کز شاه خشم کردم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/89823/avatar/4XE6LB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرمهدی ابراهیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirmahdi_ebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کاشان و جاهای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmahdi_ebi/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-pl2nlrlgoxiq</link>
                <description>تقدیم به منصور، رفیق پایه و بامرام ما.من دو بار به کاشان سفر کرده‌ام؛ هر دو بار هم بی‌مقدمه و بی‌برنامه‌ریزی. بار دومش یک بعدازظهری احسان گفت عصر بلیت اتوبوس بگیریم و با یکی از رفقای دانشگاهش که من تابه‌حال ندیده بودم برویم کاشان. ما هم رفتیم و انگار خود میرزا تقی‌ خان ما را طلبیده بود. فردایش که در یک تصادف باورنکردی، روز قتل امیرکبیر بود برگشتیم تهران. وارد حمام باغ فین که شدیم دیدیم بنر زده‌اند که سال‌روز شهادت امیرکبیر تسلیت باد. و منی که هر سال تاریخ تولّدم را هم با تقویم چک می‌کنم بیستم دی‌ماه در خاطرم ماند.بار اولش امّا فرق داشت. یک روزی اوایل خرداد ۱۴۰۲ بود. چند نفر از رفقای گروه کوه گفتند دارند می‌روند قم برای زیارت. اگر درست یادم باشد مهراد هم از یک بنده‌خدایی در قم ضبطی، بلندگویی، شمعی، سیلندری، پیستونی، چیزی خریده بود. خلاصه که پیام داد که چون بالاخره باید تا قم می‌رفته و حالا چند تا دوست و رفیق دیگر هم در قم هستند، با منصور می‌آید دنبالم تا برویم. این وسط من چه‌کاره بودم؟ نمی‌دانم.کل مکالمه هم چند جملهٔ مختصر بود:مهراد: «قم؟»من: «بریم قم چه غلطی بکنیم؟»مهراد: «همون غلطی که تو تهران می‌کنیم.»من: «خب چرا واسه اون غلط تا قم بریم؟»مهراد: «بپوش دارم می‌آم.»من: «من یه حموم می‌رم.»مهراد: «سریع باش.»ذهن آگاه و هوشیار می‌داند که به جای غلط کردن چه جایگزین کند. نیاز به اشارهٔ من نیست.در نتیجهٔ این مکالمه، مهراد با منصور آمد پی من و ساعت سه‌چهار بعدازظهر حرکت کردیم به سمت قم. وسط‌های اتوبان باقری یادم نیست سر چه چیزی، مطرح شد که اصفهان در ادامهٔ همین جادهٔ تهران-قم است اصلاً و برویم اصفهان. این بحث تا آن‌جایی پیش رفت که من روی نقشهٔ گوگل چک کردم چقدر راه است و چقدر قم کارمان طول می‌کشد و کی می‌رسیم و کی برمی‌گردیم. ایدهٔ من که ماندن بود. شب را کنار سی‌وسه‌پلی، نقش‌جهانی، جایی کارتن‌خوابی سر می‌کردیم و برمی‌گشتیم. بعد گشتیم دنبال بهانه برای خانواده. نیمه‌شبی که مادر زنگ زد بگویم چه؟ بگویم وسط اتوبان باقری تصمیم گرفتیم حالا که از قم می‌گذریم تا اصفهان هم برویم؟ آقای مؤمن! درست است که اصفهان و جمکران هم‌وزن و هم‌قافیه‌اند امّا خیلی بیشتر از پیشانی و لب فاصله دارند! بهترین چاره را این دیدیم که یا نیمه‌شب خانه باشیم یا بگوییم همان قم مانده‌ایم و این حرف‌ها. یعنی تصمیم اصفهان رفتنمان قطعی بود، فقط زمان برگشت و دروغی که باید می‌گفتیم و یک‌سری جزئیات کم‌اهمیت مانده بود ازش.قبل از ادامهٔ ماجرا بد نیست گشایش یک عقدهٔ قدیمی را شرح بدهم. سال ۱۳۹۶ که ما دانش‌آموز بودیم، یک اردویی رفتیم قم که قمش مهم نیست. ماقبل قمش مهم است. در جادهٔ تهران-قم یک مرکز خرید بین‌راهی هست به نام «مهروماه». در کل این مهروماه هم تنها چیزی که برای ما مهم است سرویس‌های بهداشتی است. یک سالن بزرگ در طبقهٔ دوم مهروماه. توالت‌های مهروماه برای ما رؤیایی می‌نمود. نه که سنگ توالتش طلا باشد و منظرهٔ باغ و بهشت داشته باشد، نه. چهار تا گل و گیاه دارد و تمیز است صرفاً. ولی خب، این را نمی‌شود به شصت‌هفتاد تا پسر چهارده‌پانزده‌ساله فهماند. ما هم عین نخستین‌هایی که برای بار اول آتش دیده باشند کمی بی‌آبرویی کردیم؛ از تعجب به سبک ندیدبدیدها و شوخیِ تمیزتر بودن دستشویی‌ها از اتاقمان و بلندبلند خندیدن گرفته تا بو کردن گل‌ها و هی خشک کردن مداوم دست‌ها با خشک‌کن برقی. حالا مگر آن زمان ما چه لذّتی را در خودمان سرکوب کرده بودیم که برایمان عقده شده بود؟ اینکه ما دانش‌آموز بودیم و موبایل نداشتیم. پس شش سال بعد که گذر دو نفر از آن جمع به مهروماه بیفتد چه می‌شود؟ بله، سریع می‌گیرند به سمت مهروماه و می‌روند بالا به سمت دستشویی و تا می‌توانند خاطره‌بازی می‌کنند و این بار عکس و فیلم هم می‌گیرند که عقده‌ها گشوده شود. زبانم لال و دستم منقطع، ولی آن حدیث قم و جمکران را این‌جا باید گفت!بگذریم، از هشت سال پیش برگردیم به دو سال پیش. رسیدیم به قم. تا مهراد یارو را پیدا کند و فلان را از یارو تحویل بگیرد که اصلاً یادم هم نیست که گرفت یا نه و برویم حرم و رفقا را ببینیم، شد شب. ما ولی مصر بودیم که اصفهان را برویم. دو ساعت راه بود دیگر. مهراد با منصور که می‌آمد کمتر از ۱۶۰ تا نمی‌رفت. واقع‌گرایانه‌تر است اگر بگویم میانگین سرعتمان ۱۶۰ بود. نمی‌گویم کارمان درست بود، نه. کارمان خطرناک بود. ولی خب جادهٔ خلوت و آسفالت صاف و مهارت بالای مهراد که جمع باشند، سخت می‌شود جلوی وسوسهٔ تا ته گاز دادن مقاومت کرد. فلسفی‌اش نکنم، من که راننده نبودم.الان که نام منصور برای سومین بار آمده، دیگر وقتش است که یک توضیحی بدهم که منصور که بود و چه کرد. می‌دانم اینکه هی از این شاخه بپرم به آن شاخه عیب متن نوشتن است امّا شما ببخشید. منصور آن‌قدر برای ما مهم بود که از قصد روایتم را برایش خراب کنم و معیوب.منصور بامرام بود. اهل حال بود. خیلی خسته بود ولی نه نمی‌گفت. رو زمین نمی‌زد. وقتی می‌فهمید که کارمان پیشش گیر است از توانش هم فراتر می‌رفت. شبیه پیرمرد باصفایی بود که می‌شد ساعت‌ها پای حرفش بنشینی. سردوگرم چشیده بود ولی خودش را نمی‌گرفت. منصور تابستان ۱۴۰۱ با ما رفیق شد تا زمستان ۱۴۰۳ که از پیش ما رفت. خداوکیلی در این رفاقت کم نگذاشت. با تمام خستگی و رنجوری‌ای که داشت، ما را ییلاق و قشلاق برد، شمال و جنوب برد، غرب و شرق برد و سالم هم برگرداند. باورنکردنی است اینکه چطور جادهٔ سنگلاخیِ تا ییلاق را ‌رفت و آخ نگفت؛ اینکه جاده‌های خاکی و دشت و تپه‌های کنگلو و آریم را مثل ماشین آفرود صعود کرد و روی زمین خط انداخت؛ اینکه این اواخر که حالش خیلی خراب بود، ما را تا مشهد برد و برگرداند و لحظه‌ای هم ما را توی راه نگذاشت.منصور سمند بود؛ سمند خستهٔ مدل هشتادوسه. بژ، با داخل مشکی. می‌گویم بژ و مشکی چون مهم است. یعنی مهراد گشته بود تا سمند بژی پیدا کند که رنگ داشبورد و صندلی‌اش کرم نباشد و مشکی باشد حتماً. هرکس که داخل ماشین می‌نشست و تعجب می‌کرد و می‌پرسید چرا کرم نیست، کله‌اش عصبی می‌شد که من کلی گشته‌ام که مشکی باشد و لاغیر. صاحب قبلی‌اش پیرمرد سیگاری‌ای بود که لابد چون جدایی از ماشینش برای او هم سخت بود، بوی دود سیگارش را برای ماشینش به یادگار گذاشته بود. یک روزی که با هم رفته بودیم تا روکش صندلی‌هایش را که جای سوختگی سیگار داشت عوض کنیم، فهمیدیم چند تایی فیلتر سیگار هم لای صندلی‌هایش یادگاری مانده‌است.مهراد بعدتر، برداشت موتور و ای‌سی‌یوی منصور را هم دستکاری کرد و تقویت کرد. نتیجهٔ این دستکاری‌ها شد اینکه منصور در بازهٔ کوتاهی هیولایی شد که وقت داخلش می‌نشستی باور نمی‌کردی یک سمند بیست‌سالهٔ یک‌ونیم‌تُنی می‌تواند این‌طور گاز را پر کند و صدای ماشین مسابقات رالی را بدهد. این دورهٔ بی‌نظیر که تمام شد، منصور کمرش شکست. ممکن بود وسط حرکت با سرعت بالا ناگهان تصمیم بگیرد خاموش شود، و می‌شد البته. با همان هشتاد تا نود تا که می‌رفتی دوباره استارت می‌زدی و روشن می‌شد. یا هر از گاهی خودش به خودش گاز می‌داد. توی ترافیک حواست که به کلاچ و ترمز نبود، بزرگوار یا می‌رفت به قصد سپر عقب ماشین جلویی یا قهر می‌کرد اصلاً و خاموش می‌شد. فشار زندگی او را به دائم‌الخمری تبدیل کرده بود که بنزین را جرعه‌جرعه، قلپ‌قلپ سر می‌کشید و باز می‌خواست. درخواستش را هم خانم گوینده‌ای که سمندهای قدیمی‌تر داشتند اعلام می‌کرد: «سوخت خودرو کم است.» شناور باکش که از همان اول خراب بود. سربالایی که می‌رفتی بنزین کم می‌شد، سرپایینی که می‌آمدی زیاد. یعنی همیشه در یک خوف‌ورجایی با خطای حدود ده لیتر نگهت می‌داشت که ندانی الان هجده لیتر بنزین دارد یا دو. بنزین را که می‌سوزاند ابر سیاهی از اگزوزش بیرون می‌آمد که موقع حرکت روی آسفالت خیابان رد می‌انداخت. اگر درجا ایستاده بود که زمین را طوری سیاه می‌کرد انگار جنس زمین از زغال است، نه آسفالت.برگهٔ معاینه‌فنی برای منصور مانند این بود که میمون نامتناهی را پشت ماشین تحریر بگذاری و مجموعهٔ آثار شکسپیر را همان بار اول برایت تایپ کند. همین ماشین ولی یک بار هم ما را وسط جاده ول نکرد. یک بار هم خراب نشد هیچ، ماشین خراب‌شدهٔ دیگری را تا تعمیرگاه می‌کشید. برای همین می‌گویم بامرام بود. چون وقتی دو سال و نیم به این فکر کنی که ماشینی با آن وضعیت چرا تا الان منفجر نشده و نترکیده، تنها توضیح منطقی مرام و معرفت است، وگرنه ماشین اسقاطی معمولی در حد بنز کار نمی‌کند. منصور ولی خب معمولی نبود، بامرام بود. همین است که وقتی مهراد فروختش همه فکر می‌کردیم که یکی از عزیزترین رفیقانمان مرده. خیابان دیگر صفا نداشت بدون منصور. از عشق و صفای منصور همین بس که صاحب جدیدش که برای یکی از فامیلش خریده بود، پیام داده بود که منصور را برای خودش نگه می‌دارد و برای فامیل می‌گردد دنبال یک ماشین دیگر. منصور یارو را در عرض دوسه روز مرام‌کُش کرده بود.خب، دیگر حاشیه نمی‌روم. از قم که زدیم بیرون شک و تردید به وجودمان رخنه کرد. خدا را شکر می‌کنم که هرچه بیشتر از قم دور می‌شدیم بیشتر منصرف می‌شدیم از اصفهان رفتن. هر دومان اصفهان را رفته بودیم قبلاً و چندان به دلمان ننشسته بود. اتفاقاً این‌یکی را هم با مدرسه اردو رفته بودیم. یک سال قبل از قبلی که تعریف کردم؛ سال ۱۳۹۵. در قطار برگشت، از ترکیب گوشفیل و دوغ و احتمالاً کباب الاغ و پیتزای رست‌بیف خر سه‌چهارم بچه‌ها دل‌پیچه داشتند و گلاب‌به‌رویتان بالا می‌آوردند. کیسه‌های گره‌خوردهٔ استفراغ بود که گوشه‌گوشهٔ واگن تلمبار شده بود. در کوپهٔ ما ترکیب دقیقش را هم یادم نیست هیچ‌کس بالا نیاورد. انگاری ما شش نفر یک قله‌ای پیدا کرده بودیم که طوفان نوح به آن نرسیده بود. بشخصه به معده‌ام افتخار می‌کنم که از پس آن آزمون سخت الهی سربلند بیرون آمد. آقا جدی! در همان بندی که گفته بودم حاشیه نمی‌روم حاشیه رفتم. خلاصه اصفهان خاطرهٔ خوبی در ذهن ما نبود و از قم که دور می‌شدیم از اصفهان نیز.مهراد گفت که تابه‌حال کاشان نرفته‌است و باید شهر جالبی باشد. چرا باید شهر جالبی باشد؟ هیچ دلیلی ندارد. ما دربارهٔ هر شهری که به آن نرفته باشیم همین حرف را می‌زنیم که فلان‌جا باید شهر جالبی باشد، خب برویم یک بار! این‌جا بود که دیگر به‌طور قطعی برنامه از اصفهان تغییر کرد روی کاشان. من از کاشان فقط باغ فین و تپهٔ سیلک را می‌دانستم. هم هوا تاریک بود، هم حال‌وهوای ما در آن لحظه خیلی از فرهنگ و تاریخ فاصله داشت. از طرف دیگر ولی گرسنه بودیم. آن‌قدر گرسنه، که هرچه مغز خواهش و تمنا می‌کرد که شما کلهم چهارصدهزار تومان پول دارید، خب بگردید دنبال یک جایی که برای بنزین برگشت پولی باقی بماند، ما گوش نمی‌کردیم و دنبال بهترین رستوران‌های کاشان می‌گشتیم. نهایتاً انتخابمان شد سرای عامری‌ها. یکی از خانه‌های قدیمی شهر کاشان که امروزه اقامتگاه و رستورانش کرده‌اند. برنامه مشخص شد: می‌رویم کاشان، کمی در شهر گشت می‌زنیم و بعد سرای عامری‌ها شام می‌خوریم و بعد در یک کافه‌ای، شربت‌خانه‌ای، جایی شربت بهارنارنجی، گلاب‌زعفرانی، خیارسکنجبینی، چیزی می‌نوشیم و برمی‌گردیم. تنها یک مشکل جزئی و کوچک مانده بود. ما در بهترین حالت پول این‌ها را که می‌دادیم حسابمان صفر می‌شد. منفی شدنش که حالت منطقی‌اش بود. ولی خب گفتم دیگر. مشکل کوچک! آدم به‌خاطر مشکلات کوچک که اهداف بزرگش را، مثل خوردن شربت خیارسکنجبین، دور نمی‌اندازد.کاشان را همان بدو ورود پسندیدیم. برای شهر کوچکی که از سرش تهش معلوم بود خیابان‌های باز و تمیز و خلوتی داشت. دو سه تا بلوار پهن و بلند را رد شدیم که برای دِرَگ ساخته بودند انگار. چرخ می‌زدیم و هوای خوب و خنک شب کاشان به سروکله‌مان که می‌خورد صفایی داشت. مرکز شهر کاشان یک مربع‌مستطیلی هست که قدم‌به‌قدمش خانه‌ها و مدرسه‌های قاجاری است. در این محدوده یک خیابان علوی هست که کل خیابان بوی گلاب می‌دهد انگار. سرای عامری‌ها و خانهٔ طباطبایی‌ها و چند تا فلانی‌های دیگر آن‌جاست. چند تا کافه و شربت‌خانه و مغازه‌های سوغاتی و گلاب و عرقیجات هم. همهٔ این‌ها را که تصور کنی، گفتم دیگر، بوی گلاب می‌پیچد زیر دماغت. همان خیابان را یکی‌دو بار بالاپایین شدیم. به نهایت فشار گرسنگی که رسیدیم رفتیم داخل سرای عامری‌ها. از آن خانه‌هایی است که وقتی آدم می‌بیند، از عمق وجودش آرزو می‌کند که ای کاش این‌جا خانهٔ من بود. آرزو می‌کند که کاش عامری‌ای بوده که در یکی از اتاق‌های این سرا زندگی می‌کرده. خود من اگر به جای گوشهٔ دفتر دبیران، گوشهٔ ایوان چنان خانه‌‌ای می‌نشستم و اباطیل می‌نوشتم، خب حتماً خوش‌حال‌تر بودم.سرای عامری‌ها و ایوانی که شام خوردیمکمی طول کشید که به آقای نگهبان ورودی بفهمانیم که بلیت بازدید نمی‌خواهیم و آمده‌ایم شام بخوریم. همان‌قدر هم طول کشید به خانم کارمند پشت میز بفهمانیم که اتاق نداریم و نمی‌خواهیم و آمده‌ایم شام بخوریم فقط! به هر صورت راهمان دادند. زیر ایوان بزرگی میز و صندلی غذاخوری بود. قبل از اینکه بنشینیم و سفارش دهیم ولی گشتی در همان حیاط و دو سه تا حیاط کوچک‌تر مجاورش زدیم. از زیبایی خانه که سیر شدیم شکم یادمان آمد. رفتیم و سفارش دادیم. مهراد گوشت‌لوبیا گرفت و من شفته‌سماق. هر دو غذای کاشان که من تا به حال نخورده بودم. گوشت‌‌لوبیا غذای معمولی بود. شبیه بود به گوشت‌کوبیدهٔ آبگوشت، فقط سبک‌تر و ساده‌تر که اتفاقاً مزیتش بود. شفته‌سماق ولی مزه‌ای بود که نچشیده بودم تا آن موقع. خورش خوش‌رنگ خوش‌مزه‌ای که کوفته‌های گوشت غوطه‌ور داشت. میان این خوش‌فلان‌ها، یک بدفلان بود که باید قبل از انگشت کشیدن به کف ظرف فکرش را می‌کردیم. بدقیمت! نزدیک هشتصدهزار تومان پول غذایمان شد که خب برای دو جوان بی‌کار و بی‌پول معادل ورشکستگی بود. چه می‌شد کرد؟ به شما می‌گویم چه می‌شد کرد. اینکه بیشتر خرج کنیم و تا گردن برویم در بدبختی. هنوز غذا را حساب نکرده بودیم که من گفتم بگذار ببینیم اتاق‌های چنین هتلی چند است که شب هم بمانیم خب! اتاق دو نفره شبی ششصدهزار تومان. این‌یکی واقعاً مفت بود! مهراد زنگ زد از پدرش پول بگیرد این‌قدر که هول کردیم. مگر می‌شود غذایش چهارصد و اتاقش ششصد؟ عجیب منصف است صاحب این‌جا که سودش را از غذا درمی‌آورد و روی اتاق ضرر می‌دهد! حدس می‌زنید دیگر، ریال نبود. تومان بود. شش‌میلیون تومان. برای این‌یکی دیگر باید کلیه می‌فروختیم. همان پول غذا را دادیم و من یکی‌دو تا عکس از درودیوار گرفتم و رفتیم.ما که پول شربتمان را گوشت‌قلقلی و لوبیا خریده بودیم، به دنبال چارهٔ جایگزین شربت شروع کردیم پیاده گز کردن در همان خیابان علوی. یک امام‌زاده‌ای دارد آن خیابان، امام‌زاده سلطان امیر احمد بن موسی کاظم (ع). کناره‌هایش چند تا مغازه و بقالی هست که دیدیم ساندیس گلاب دارند. خدا روزی‌رسان است آقا. شربت گلاب نشد، ساندیسش را می‌خوریم. من البته شربت را موکول کردم به کاشان بعدی. می‌ارزد آدم یک صبحی تا کاشان برود، تا عصر شربت‌های مختلف را بنوشد و برگردد. این فرح‌بخش و نشاط‌آور و خون‌تازه‌ساز و حال‌خوب‌کن را که به بهارنارنج و گل‌گاوزبان و امثالشان می‌گویند، این‌جا می‌شود فهمید.با خوردن ساندیس گلاب، رسالت ما در کاشان تمام شد و برگشتیم. کاشان هم برای من تبدیل شد به یکی از شهرهایی که فرصت رفتنش پیش بیاید نه نمی‌گویم. همان اول گفتم دیگر، چند ماه بعد از این پیش آمد و نه نگفتم. کاش دوباره پیش بیاید تا نه نگویم.مرام آقا منصور خسته در مسیر برگشتپی‌نوشت: این را اوایل اردیبهشت ۱۴۰۴ نوشته بودم که سر کلاس نگارش بخوانم. بعدترک از یادم رفت تا الان، اواخر خرداد. الان که وسط جنگ مستقیم با اسرائیل‌ایم، یادم افتاد که ترتمیزترش را منتشر کنم.</description>
                <category>امیرمهدی ابراهیمی</category>
                <author>امیرمهدی ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 02:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازمان پرورش استعدادهای چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmahdi_ebi/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C-s1co87wscqor</link>
                <description>من یک سمپادی‌ام یا حداقل بودم. برای همین هم این حق را به خودم می‌دهم که راجع به آن نظر بدهم. «سمپاد»، یا همان «سازمان پرورش استعدادهای درخشان»، برای من تجربۀ عجیبی‌ست. هم سال ۱۳۹۴، لحظه‌ای که سایت اعلام نتایج را دیدم و فهمیدم قبول شدم پایکوبی می‌کردم، هم یک سال قبل که با هزار زحمت از آن جهنم خارج شدم از خوشحالی زوزه می‌کشیدم. چیزی که همواره در دفاع از سمپاد شنیده‌ام، یک اینچنین مضمونی‌ست: آموزش و پرورش توانایی این را ندارد یا نمی‌خواهد داشته باشد که امکانات را در تمام مدارس به طور یکسان توزیع کند. حال دانش‌آموزانی هستند که استعداد بالایی دارند و امکانات بیش‌تری باید به آن‌ها داد. معیار مدارس غیردولتی هم که پول است و دلایلی موجهی هم هست که نشان می‌دهد مدارس غیردولتی برای آمار کنکور خودشان استعدادکشی می‌کنند. پس اینجاست که سمپادی می‌خواهیم با معیار هوش و رویکرد پرورش استعداد.تمام این‌ها واقعیت فضای آموزشی ماست. امّا نکته اینجاست تعریف بالا بیش‌تر حالت ایدئال سمپاد یا واقعیت سال‌های دور آن است. نه واقعیت اکنون سمپاد. بله. من یک دانش‌آموز هستم که شخصاً یک مدرسۀ راهنمایی و یک مدرسۀ دبیرستان سمپاد را تجربه کرده‌ام و این کافی نیست. امّا با فارغ‌التحصیلان و دانش‌آموزان زیادی برخورد داشته‌ام که حرف من را تأیید می‌کنند پس ادامه می‌دهم.چیزی که من در دوران راهنمایی در حلی دو تجربه کردم این بود که مدرسۀ من در بین باقی مدارس استثناست. و واقعیت هم ظاهراً این است که بود. اگر در مدرسه به من فشار نمی‌آمد که باید درس بخوانم، باید آزمون فلان شرکت کنم و... و وقتمان بیش‌تر به آزمایش و تحقیق و پژوهش می‌گذشت به خاطر این نبود که همۀ مدارس سمپاد این طورند. به خاطر این بود که علامه حلی دو از اول استثنا بوده و قصد تغییر رویکرد پژوهش‌محور خود را هم ندارد. همین‌ها باعث می‌شود ادعا کنم بخش زیادی از شخصیتم و مهارت‌هایم را مدیون حلی دو هستم. امّا همچنان این نکته مد نظرم هست که حلی دو استثنا بود. دبیرستان ولی دقیقاً جایی بود که مرا از یک تفکر چه قدر خوبیم ما بیرون کشید. جایی که فهمیدم در دبیرستان همان استثناها هم وجود ندارند. یا اگر داشتند برای توانایی رقابت با مدارس رتبه‌کنکوری به یکی از همان‌ها تبدیل شده‌اند. یک سال دبیرستان برای من به تلخ‌ترین شکل ممکن گذشت. اگر کسی می‌آمد و می‌گفت روند سال دهم تا آخر زندگی ادامه خواهد داشت، همان لحظه گردنم را روی ریل قطار می‌گذاشتم. پوچی محض چیزی بود که یک سال تجربه کردم. باورش برای خودم هم سخت است نه درس می‌خواندم نه می‌خواستم بخوانم. هفتاد درصد کلاس‌ها را خواب بودم. بدون این که بخواهم بخوابم. در هوشیاری کامل ولی از شدت بی‌علاقگی و نفهمیدن درس خوابم می‌برد. تقریباً مطمئن هم بودم که اگر مشاوران مدرسه با والدین صحبت می‌کنند که ریاضی خواندن با من جور نمی‌آید و جای من انسانی‌ست، برای این نبود که باور داشتند من انسانی‌خوان موفقی هستم. بلکه می‌خواستند خیلی مسالمت‌آمیز شر یکی از دانش‌آموزان ضعیف خود را کم کنند. قطعاً بهتر از هیچی بود! البته بی‌انصافی‌ست که بگویم مدرسه کاملا شبیه مدارس غیرانتفاعی کنکورمحور بود. قطعا آزادی‌هایی هم وجود داشت امّا خب در واقع خیلی هم فرقی نمی‌کرد. مرا یاد این قسمت از ریک و مورتی می‌اندازد. به جای برده‌داری بخوانید کنکور.  و نکتهٔ دیگری هم هست که سمپاد، به دلیل آزمونش یا جدا بودنش یا اسم تیزهوشان یا هر دلیل دیگری، اولین چیزی که به دانش‌آموزانش یاد می‌دهد این است: شما هوش بالاتری دارید. شما نخبه‌اید. صندلی‌های شریف و تهران و... برای شما خالی‌ست. بروید و آیندهٔ ایران را بسازید! آن هم به نوجوان نیمه عقلی که راحت باور می‌کند که از الآن به بعد با بقیه فرق دارد. فارغ از این که اصلاً مگر بالاتر و پایین‌تری داریم؟ یا دانش‌آموزان سمپاد در چه هوشی بالاتر از بقیه هستند؟ فرضاً هوش ریاضی‌شان بهتر است. کسی که استعداد و هوش هنری دارد کجا باید برود پرورشش بدهد؟ اگر این فرد بااستعداد هنری وارد سمپاد بشود چه اتفاقی برایش می‌افتد؟  همهٔ این‌ها را گفتم که برسم به این نتیجه که سمپاد برای من جایی‌ست که در آن به دلیل دولتی بودن و شاید بامرام بودن(!) پول کمتری نسبت به مدارس غیردولتی گرفته می‌شود. و همان طور هم که آمار کنکور سال پیش به تفکیک مدارس نشان داد نتیجهٔ بهتری هم نسبت به آن‌ها دارد. امّا به غیر از پول کمتر، در رویکرد مدارس سمپاد با غیردولتی‌های کنکوری تفاوتی هست؟ این سؤالی‌ست که جواب من به آن منفی‌ست. و هم‌اکنون جایی که سابقاً انسان بامهارت پرورش می‌داده، اکنون مثل همتایان غیردولتی‌اش رتبهٔ کنکور با هزینهٔ کمتر تولید می‌کند. آیا هزینهٔ کمتر و وجود چند استثنا دلیل خوبی برای بقای این مدارس است؟ضمناً روز ملی سمپاد هم مبارک تمامی مردم جهان!</description>
                <category>امیرمهدی ابراهیمی</category>
                <author>امیرمهدی ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 19:25:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ام از نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmahdi_ebi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF-yd6isuop3llc</link>
                <description>«حالا تقریباً فرمول نوشته‌ها را کشف کرده‌ام. کشف فرمول مرا مجاب می‌کند که ننویسم... یا دست کم مثل آن‌چه تا ام‌روز نوشته‌اند، ننویسم...»جلد کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ.نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ سفرنامه‌ای‌ست از دو سفر پیاپی رضا امیرخانی به پایتخت جمهوری دموکراتیک خلق کره یا همان کرهٔ شمالی. بار اول همراه هیئتی سیاسی و بار دوم بدون تشکیلات حزبی.قضیه هم این است که حسین دعایی (پسر سید محمود دعایی) به سراغش می‌رود و می‌گوید به بهانۀ این که بخشی از تیم مستندسازی شرکت تبلیغاتی اوست، همراه با مهدی صولی معاون امور بین‌الملل و دو نفر دیگر از اعضای حزب مؤتلفه (خواهرخواندۀ حزب کارگر کره!) به کرۀ شمالی سفر کند. به همین ترتیب رضا امیرخانی، به همراه برادر حسین دعایی، مجتبی و آقای سیدموسوی و سه نمایندۀ حزب به کرۀ شمالی سفر می‌کنند. فصل «کیم‌چی» گزارش این سفر یک هفته‌ای‌ست. منتها از آن جایی که این سفر بیشتر شامل دیدارهای سیاسی شد و مردم و سبک زندگی مردم در کرۀ شمالی در سفر اثری نذاشت، هشت، نه ماه بعد رضا امیرخانی دوباره تصمیم به سفر به کرۀ شمالی می‌گیرد که به لطف همان دیدارهای سیاسی و هم‌صحبتی با اعضای رده‌بالای حزب کارگر مجوز سفر دوباره به کره را پیدا می‌کند و این بار بدون نمایندگان حزب مؤتلفه ولی دوباره با مجتبی دعایی و سیدموسوی عازم پکن می‌شوند و از آن جا پیونگ‌یانگ. که گزارش سفر دوم را در فصل «چیطولی» می‌شود خواند.بند اول را خود امیرخانی نسبت به کتابش در مقایسه با باقی روایت‌های راجع به کرهٔ شمالی می‌گوید. به نظرش بقیهٔ کتاب‌ها عنصر «تحریم» را در فضای کرهٔ شمالی در نظر نگرفته‌اند و ویژگی‌های مثبت را هم در کنار دیکتاتوری حزب کارگر ندیده‌‌اند. همین باعث می‌شود هر از چند گاهی در میانه‌های کلامش تحلیلی هم از اوضاع اجتماعی کره ارائه کند. در واقع هر جایی که شما را با یکی از مشکل‌ها یا قوانینی مواجه می‌کند که شاید در نظرتان خنده‌دار یا احمقانه به نظر برسد امیرخانی گریزی هم به تحلیل وضعیت از نظر خودش می‌زند و هم بخش‌هایی از داخل کره را مقصر می‌داند و هم تحریم‌های ظالمانه و محدودکنندۀ آمریکا را. نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ هم کمبود تجهیزات پزشکی و صنعتی را می‌بیند و هم بسته بودن فضای اجتماعی. هم فقر و ضعف مردم از نظر مادی هم فقر ذهنی و ناتوانی درخواست آزادی.-تحریم از مبادله‌ی کالا و ارز جلوگیری می‌کند. نمی‌گذارد کالا و ارز شما به کشور دیگری راه پیدا کند... اما تحریم به جز کالا و ارز شما، جلو حرکت حرف شما را هم می‌گیرد...[...]-در تحریم کالا و ارز مقصر امپریالیسم است، اما مقصر تحریم حرف شما، امپریالیسم نیست، خودتان هستید!برج ایدۀ جوچه. به همراه تندیسی از سه نفر با داس و چکش و قلم.کتاب را سخت می‌شود زمین گذاشت. هم چون راجع به کرهٔ شمالی‌ست! هم نثر کتاب جذاب است و بخش‌‌هایی از کتاب را خاطرات بامزهٔ سفر تشکیل می‌دهد که خب خالی از لذت نیست. همچنین امیرخانی از موقعیت‌هایی که برایش پیش ‌آمده استفاده می‌کند تا گریزی هم بزند به بعضی از خاطراتش در کشورهای دیگر. بخش‌هایی از کتاب اما کمی بیش از حد دراماتیک می‌شود که از نظر تعدد دفعات کمی شک‌برانگیز می‌شود. حالا صدق و کذب که نه، عیناً و تقریباًش با خود آقای امیرخانی. فضاسازی هم خوب و دقیق است یعنی من خارج نرفته را همراه کرد و بعد از خواندن هر بخش با یک جستجوی اینترنتی متوجه می‌شدم که چیزی که در کتاب توصیف شده و بود و آن چه که من در تخیلم ساخته بودم چندان فرقی با واقعیت نداشت. هر چند ده صفحه هم البته عکسی هست که کمی در توصیف شرایط کمک می‌کند.نثر کتاب هم روان و راحت‌خوان است و کلمۀ سخت و عجیبی ندارد. جا دارد ساختار نحوی را هم بررسی کرد که در اکثر(!) مواقع ساده و امروزی‌ست. می‌گویم اکثر چون امیرخانی هر از گاهی هم از رای بدل و هم از رای فک استفاده می‌کند. مثالی که در ذهنم مانده:یکی از خانه‌ها را داخل می‌شویم.جدای از این‌ها رسم‌الخط مطابق دیدگاه امیرخانی باز هم اولین چیزی‌ست که توجه آدم را جلب می‌کند و از این همواره جدانویسی در کتاب‌هایش، خب دروغ چرا روی مغز و اعصاب بنده‌ست. اگر کسی دلیل موجه آقای امیرخانی را می‌داند به ما هم یاد بدهد!در کل خواندن کتاب هم به قیمتش می‌ارزد هم به وقتش. پیشنهاد می‌کنم بخوانید و این بار کرۀ شمالی را به جای افرادی که از آن گریخته‌اند از زاویۀ کسی بشناسید که دو بار در صلح و آرامش به آن سفر کرده است. اگر نقدی هم چه به نوشتۀ من و چه به کتاب داشتید خوشحال می‌شوم بگویید.امتیاز من از ده به کتاب: ۷.۵/۱۰دیگه همین :))پشت کتاب.</description>
                <category>امیرمهدی ابراهیمی</category>
                <author>امیرمهدی ابراهیمی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 21:07:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قرنطینه‌ای که می‌بریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmahdi_ebi/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-dqy7knxtg6jw</link>
                <description>بسم الله. قرنطینه. [ ق َ رَ ن َ/ ن ِ ] (معرب ، اِ) قَرَنْطین. جایی که در آن مسافران و عابران را مورد بازرسی قرار می‌دهند و از ورود بیماران جلوگیری به عمل می‌آورند. این کلمه از کارانْتِن فرانسه گرفته شده است.شاید اگر دهخدا زنده بود معنای جدیدی به این واژه در لغت‌نامه‌اش اضافه می‌کرد. چون فعلاً که جای خاصی نیست و خانهٔ خودمان است. عابر نیستیم بلکه ساکنیم. از ورود هم نه بلکه از خروج جلوگیری به عمل می‌آورند. ببخشید! می‌آوریم. همچنین بیمار هم نیستیم و سالمیم. یا این که به همین معنی لغت‌نامهٔ خودش اکتفا می‌کرد و در راه شمالی، جایی می‌گفت تا وقتی جای خاصی نیست و بیمار نیستم پس قرنطینه هم نیستم! البته از جناب دهخدا بعید است. گفتم دهخدا یاد میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل افتادم. اگر میرزا بود که کسی جلودارش نبود.یعنی بعد از تعطیلی مجلس و هرکی به هرکی شدن کارها، کمی از عقاید مشروطه‌خواهی خود کوتاه می‌آمد و مجلس را به توپ که نه ولی به تانک و فشفشه می‌بست. در نشریهٔ صور اسرافیل هم مقاله می‌نوشت که سور عزرائیل به راه است و‌ حضرات در خواب. که البته ادامه نمی‌داد چون خیلی شیک و مجلسی مثل سرنوشت فعلیش اعدامش کرده بودند.به جای صور اسرافیل هم نشریه‌ای چاپ می‌کردند و فروشگاه‌های خالی آن‌ور را با فروشگاه‌های پر این‌ور مقایسه می‌کردند که چه قدر خوبیم ما. منتها مردم هم خیابان‌های شلوغ را می‌بینند و با اینکه لابد هر کس کار ضروری داشته، ولی برعکس فکر می‌کنند چه قدر گاویم ما. خلاصه کسی متوجه هیچ چیز دیگری جز گوسفندی فلانی‌ها و گاوی بهمانی‌ها نیست. مسبب هر اتفاقی هم مردم هستند و خودشان هم باید اصلاحش کنند. ای کاش دکتر سمیعی هم کمی در قضیه دخالت کند. آخر یک عده سودجو دیدند دکتر در کانال تلگرامش راجع به کرونا چیزی ننوشته فکر کردند دکتر بلد نیست! گفتند خب بریم شفای روی ضریح را ببلعیم. از آن‌ جایی هم که نمی‌خواهم بحث ناموسی بشود، صحبت بنفشه را نمی‌کنم. در این روز‌های کرونایی هم لابد همه می‌دانید و دیگر لازم به تذکر بنده نیست که حتماً حتماً لامپ اضافه را خاموش کنید. دیگه همین.</description>
                <category>امیرمهدی ابراهیمی</category>
                <author>امیرمهدی ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 20:35:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>