<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرمحمد سالاروند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirmohammad.salarvand</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:20:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1846747/avatar/5Mgky9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرمحمد سالاروند</title>
            <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب‌باز / مرعوبِ کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%B9%D9%88%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-h0uz3tkhki8f</link>
                <description>کتاب‌ها تمام نمی‌شوند آقا. در هیچ موضوعی تمام نمی‌شوند. همه هی دارند می‌نویسند؛ کتاب چاپ می‌کنند، مقاله می‌دهند. صبح و شب هم که بخوانی باز عقبی و همیشه هم عقب خواهی ماند. هیچ وقت، هیچ جا نمی‌توان رسید با این شتابِ سرسام‌آور. مسئله‌ات را و خودت را گم می‌کنی. هی کتابِ تازه، هی اسمِ تازه. مدام نویسنده‌ای که نمی‌شناختیم، از کشوری که اسمش را هنوز بلد نیستیم. ثبات قدم هم اگر داشته باشی و فقط دلبسته‌ی یکی-دو موضوعِ مختصر، باز می‌بینی که تمام نمی‌شوند، رهایت نمی‌کنند. تازه‌ها در راه‌اند و تو خوانده‌ها را هم از یاد برده‌ای. «تسلط» ناممکن شده.چشم می‌گردانی در کتاب‌فروشی‌ها و تصمیم می‌گیری کتاب‌ها را بلد شوی جای آنکه بخوانی‌شان. می‌گویی محققان، کتاب‌شناس‌اند؛ یعنی مقام و موضوع هر کتاب را می‌شناسند؛ می‌دانند جانِ کلامش چیست و پسِ پشتش چه می‌گذرد و در چه بستری زاده شده. محققان کتاب نمی‌خوانند. انبوه ارجاع‌ها نباید گولت بزند. محققان یاد گرفته‌اند چطور سطرها را از لابه‌لای کتاب‌ها بقاپند. این فکرها می‌آید و می‌خواهی کتاب‌شناس شوی. روز و شبت می‌شود گشت‌زنی در کتاب‌فروشی‌ها. سیر نمی‌شوی، تمام هم نمی‌شوند. کهنه‌فروشی را که کشف می‌کنی تازه می‌بینی خبرها اینجاست؛ دریادریایی که کرانه ندارد. کتابخانه‌ها می‌آیند، سایت‌های کتاب و مقاله می‌آیند، پایان‌نامه‌ها می‌آیند و تو متحیر مانده‌ای که با این بی‌کرانگی چه کنی. خدا را روزی هزار مرتبه شکر می‌کنی که زبان کوچکی داری با گویشورانی اندک و غصه می‌خوری به حال آن انگلیسی‌زبانِ بی‌نوا یا آنکه انگلیسی بلد است و سودای خواندن و خبر داشتن رهایش نمی‌کند.از کتاب می‌گریزی و به تلویزیون پناه می‌بری؛ دو نفر نشسته‌اند و دارند درباره‌ی کتاب حرف می‌زنند و به بینندگان محترم کتاب پیشنهاد می‌دهند. خاموشش می‌کنی. گوشی را برمی‌داری؛ تنها شبکه‌ی اجتماعی‌ای که عضوی جایی است که آدم‌ها فقط قرار است درباره‌ی کتاب حرف بزنند. تلگرام را بالاپایین می‌کنی؛ چشمت می‌رود پی کانال‌های کتاب‌فروشی، دنبال عکس روی جلد جدیدترین کتاب‌ها می‌گردی. همه را رها می‌کنی و می‌روی بیرون. روی دیوار مترو پاره‌ای از کتابی نوشته و چشم تو نمی‌تواند کلمات را رها کند. از مترو خارج می‌شوی، روی پله‌ها اسم کتاب‌ها حک شده، خانم کتاب‌فروش در ایستگاه نشسته و جعلی‌ترین کتاب‌ها از شیادترین ناشرها را دارد با پنجاه درصد تخفیف می‌فروشد. چشمت از خیر این یکی می‌گذرد.سعید نفیسی است که توتمش کتاب بود.سرت دوار گرفته و حالا وقت آن است که ببینی کدام گمشده را در کتابی یافته‌ای. چرا چنین مرضی سراغت آمده و چرا تو تنها نیستی؛ درد رفقایت هم همین است، این سو و آن سو، دائم، دیگرانی را هم می‌بینی که مرعوبِ کتاب‌اند و دنبالش. خیلی‌هاشان خیال می‌کنند روزی رازی را لابه‌لای کلماتِ کتابِ کهنه‌ای فاش خواهند دید. خیال می‌کنند کتاب‌ها آزادی برایشان می‌آورند. آگاهشان می‌کنند. خیال می‌کنند مصیبتِ سیاست را می‌شود با کتاب علاج کرد. خیال می‌کنند تلاطمشان را کتاب آرام خواهد کرد.شنیده‌ای که «هر که با کتاب آرامش بیابد هیچ آرامش‌بخشی را از دست نداده است» یا خوانده‌ای که «یأتي عَلَى النّاسِ زَمانُ هَرج لايأنِسونَ فِيهِ إلاّ بِكُتُبِهِم». اما کتابی که اینجا از آن گفته‌اند نسبتی با تصور تو از کتاب ندارد. در حجازِ هزار و چهارصد سال پیش کتاب از در و دیوار آوار نمی‌شده. آن کتابی که موجب آرامش است و بستان دانشمند و رفیقِ آدمی است در زمانه‌ی آشوب، این کتاب نیست. این میل سیری‌ناپذیر به بیش‌تر و بیش‌تر بلد شدن، به بیش‌تر و بیش‌تر ورق زدن آرامش را از تو گرفته، گرفتارت کرده. آن کتاب، در آن صحرا، رفیقِ خالی از خللی بوده که سال‌ها باید می‌خواندی‌اش، بالا و پایینش می‌کردی، کلماتش را از بر می‌شدی. خانه‌ات را کتاب‌ها تسخیر نکرده بودند، در جیبت ده‌ها فایل پی‌دی‌اف خاک نمی‌خورد.لذت خواندن را قبلاً چشیده‌ای. می‌دانی چطور غرقت می‌کند. روزگاری آرامش برایت آورده، از خیالت در این هجوم بی‌امان حفاظت کرده؛ اما این‌ها حکایت سال‌های دور است. حکایت وقتی است که سودای «خبر داشتن» به سرت نزده، حکایت روزگارِ پیش از «کتاب‌بازی» است. کتاب‌ها دیگر برای تو حافظانِ خیال نیستند، مسّببانِ تشویش‌اند.در سینما به اندک فیلم‌هایی که دوست داری اکتفا می‌کنی. مکررشان می‌کنی. دنبال تاریخ سینما نیستی. نمی‌خواهی شاهکارها را بشناسی. مکرر دیدن چشمت را باز کرده. رازی -اگر فاش شده- در این تکرارها و تجدیدهاست. یادآوری این نکته اما آرامت نمی‌کند. کتاب برای تو اسباب خودشناسی نیست، ابزار تحقیق است. فکر می‌کنی باید همه جا را بگردی و بجوری شاید چیزی از چشمت جا افتاده باشد. از «جا اندختن» می‌ترسی. می‌ترسی که پیش از تو کسی حرفت را گفته باشد و تو ندیده باشی. هر چه هم که همه بگویند گشته‌ایم، نیست؛ دلت راضی نمی‌شود. برایت ثابت شده که جستجو و حافظه‌ی همه خطا دارد.همه‌ی کتاب‌ها که برایت ابزار تحقیق نیستند. داری دروغ می‌گویی و بهانه می‌آوری. کتاب‌بازی منش توست. سبک زندگی‌ات شده و تغییر را ناممکن می‌بینی. تفریح دیگری نداری. همه جا را هم که کتاب‌ها گرفته‌اند، کتاب‌هایی که فقط جلدند، کتاب‌هایی که دیگر فراغتی برای خواندنشان نیست.</description>
                <category>امیرمحمد سالاروند</category>
                <author>امیرمحمد سالاروند</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه فرم فکر را می‌سازد؟ / ماجرای نوشتن پروپوزال</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%84-lyttjy6cmhnq</link>
                <description>یکهو دیدم دارم طرح کاری کمّی را می‌ریزم. خلاف آنچه در ذهن داشتم.دو سال است که هرجا نشسته‌ام و هر که را دیده‌ام شروع کرده‌ام به گفتن از پایان‌نامه. گفته‌ام، که راهنمایی بگیرم. گفته‌ام، که بشنوم ببینم راهی باز می‌شود یا نه. هی موضوع را بالا-پائین کرده‌ام. هی گفته‌ام این خوب است؟ چطور باید بشود به نظرتان؟ چه کارش کنم که عملی باشد و به کار بیایید؟ نظرتان را لطفاً بی‌پروا بگوئید. ناراحت نمی‌شوم. مهم است برایم نظر شما. دوست دارم مخاطب کارم باشید و مگر من قرار است چه بنویسم کلاً، خودم را دیگر خیلی وقت است که گول نمی‌زنم. هنر کنم همین پایان‌نامه را درست بنویسم. می‌خواستم نویسنده بشوم، بله خاطرم هست. می‌خواستم محقق بشوم اما حالا احساس می‌کنم نمی‌توانم، نمی‌شود. می‌خواهم همین مختصر را، همین پایان‌نامه‌ی ارشد را جوری بنویسم که بعد بشود باهاش کاری کرد، حاصلی باشد برای این سال‌ها که گذشت.حرفم این بود و نگاهم این بود و برای همین لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتم. همیشه و هرجا فقط داشتم به یک چیز فکر می‌کردم؛ پایان‌نامه.معلم قدیم که حالا قرار است استاد مشاورم باشد گفت بنویس، انقدر فکر نکن. نویسنده روی کاغذ فکر می‌کند. زرین‌کوب و باستانی و شفیعی نویسنده‌اند. این طور نبوده که اول سال‌ها فکر کرده باشند بعد آرام-آرام قلم به دست بگیرند که فکرها را پیاده کنند، عرضه کنند. خیر آقا. نویسنده بوده‌اند و نویسنده روی کاغذ فکر می‌کند. تو هم بنویس. هر چه داری را بنویس. هی نقشه نکش در خیالت و آخرش هم هیچ.من نوشته‌ام. فراوان نوشته‌ام. نکته‌نکته این سو و آن سو. چند دفتر دارم که لابه‌لایشان پر است از طرح و موضوع و اشاره به منابع و پیشینه چنین است و فصل‌بندی خوب است چنان باشد. اسباب خاطره‌سازی ساخته‌ام انگار. کار اما؟ هیچ.کار که می‌گویم یعنی فایل ورد فرم پروپوزال را باز نکرده بودم که بنشینم پای‌اش قدم به قدم پیش بروم ببینم چه می‌خواهم و چطور باید بنویسم و چه می‌خواهند از من و اصلاً این مصیبت چیست؟ رها کرده بودم و رفته بودم برای خودم و هی خیال می‌رفت این ور و آن ور و هی موضوع بود که می‌آمد و کتاب‌ها پشت هم در ذهنم نوشته می‌شدند و چاپ می‌شدند و بعد فایلِ وردِ فرم بود که دست و دلم نمی‌رفت بازش کنم.پارسال برایمان کارگاهی گذاشتند که پروپوزال‌نویسی را یادمان دهند. می‌گفتند همه‌ی دانشجوها بد می‌نویسند و مِن‌بعد اگر کسی گواهی شرکت در این کارگاه را نداشته باشد اجازه نمی‌دهیم پروپوزال بدهد. آنجا یک کم ترسیدم. سؤال و فرضیه و نظریه و بیان مسئله -آن هم به آن شکلی که استادانمان داشتند می‌گفتند- هول می‌انداخت به جان آدم. هی تحقیق‌هایی که دوست داشتم را در ذهنم مرور می‌کردم و می‌گفتم آخر این سؤالش چه بوده؟ فرضیه‌اش چیست؟ متنی را تصحیح کرده، متنی را معرفی کرده، پی رگ و ریشه‌ی قصه‌ای را گرفته، سیاهه‌ای از ممدوحین فلان شاعر نوشته یا اگر خیلی مدرن است طبقه‌بندی تازه‌ای به دست داده. همین. از حرف‌ها متعجب بودم. گفتم: ببخشید، متن کهنی را می‌شود به عنوان پایان‌نامه تصحیح کرد؟ استاد جوان که داشت ارائه می‌داد گفت البته نمی‌داند تصحیح چقدر «علمی» است و این لفظ برای آن افراد یعنی مقدس و درست و به درد بخور. حرفش تا مدت‌ها به خنده‌ام می‌انداخت. مدیر گروه -‌خدا را شکر- درآمد که تصحیح قبول است.چند روز پیش فایل را باز کردم که جدی دیگر بروم سراغش. مشخصات استادها و اسم و فامیل را پر کردم و به اصل ماجرا که رسیدم دیدم باز نمی‌توانم. لپ‌تاپ را بستم و فرار کردم. دیشب دوباره نشستم. همه‌ی ذهنم را «نه! نمی‌توانی» و «انصراف بده» و «شجاع باش و بگو می‌خواستم و نشد»  ‌اشغال کرده بودم. با خودم جنگیدم و خودم را نشاندم پای لپ‌تاپ که دیگر راه دررویی نیست و آن اسطوره را بگذار کنار و بخش به بخش پیش برو و اشک بریز و بنویس.نوشتم. اشک هم نریختم. می‌شود گفت تند هم پیش می‌رفتم. اما چه داشتم می‌نوشتم؟یکهو دیدم دارم طرح کاری کمّی را می‌ریزم. خلاف آنچه در ذهن داشتم.دیدم دارم می‌گویم می‌خواهم فلان موضوع را در این متن‌ها بشمرم و بیش‌ترین را مشخص کنم و تعیین کنم هر بخشی چه حجمی از کتاب را اشغال کرده. این را می‌خواستم؟ بعید می‌دانم. اول در بخش «روش کلی تحقیق» -همان موقع که حوصله‌ام فقط به نوشتن اسم و فامیل قد می‌داد- بی‌فکر و درنگی نوشته بودم: «کیفی». این بار، وسط کار برگشتم. نوشتم: «کیفی-کمی». در دو-سه ماه گذشته که این موضوع را پی گرفته‌ام هیچ مسئله‌ام کمّی نبود. جادوی فرم داشت تحقیق را پیش می‌بُرد. چرا می‌گویم «داشت»؟ با صدای بلند باید گفت: «دارد». تحقیق را فرم دارد پیش می‌برد، فرم دارد شکل می‌دهد.فرم گفتار فرق دارد با فرم پروپوزال. من از پایان‌نامه‌ام «گفته‌ام». همه فکر می‌کنند چه شاهکاری خواهم نوشت از بس که درباره‌اش فک زده‌ام. اما آنچه گفته‌ام آنی نیست که در پروپوزال دارد ثبت می‌شود. اقتضای گفتار دیگر است و من بعضاً سعی کرده‌ام گفتارم سامانی داشته باشد و سر و شکلی. حوصله اگر داشته باشم مخاطبم را می‌بینم و آنگونه که او می‌پسندد کارم را ارائه می‌کنم. پروپوزال دست و بالت را می‌بندد. می‌گوید «بیان مسئله» و تو می‌مانی که کدام مسئله؟ چطور باید برای شما تعریفش کنم؟ شما کیستی ای خواننده‌ی عزیز؟ می‌گوید «سؤال‌های تحقیق». در کارگاه پروپوزال بهمان گفته‌اند تحقیق باید «یک سؤال اصلی» داشته باشد. دیشب کارتن دفترها را از بالای کمددیواری درآوردم و این نکته را از وسط دفتر سبز سیمی بیرون کشیدم. کدام سؤال اصلی است؟ کدام سؤال مرکز و پایه‌ای است که بناست همه چیز حولش شکل بگیرد؟ کدام سؤال ستون است؟ و اصلاً وقتی کنار سؤال شماره می‌زنی «۱-۸-۱-» چطور سؤالی می‌توانی بپرسی؟ همه‌ی حرف من این است که وقتی خط تیره می‌کشی توی دفترچه‌ات سؤالت فرق دارد با وقتی که در ورد می‌نویسی و کنارش یک مربع توپر می‌گذاری. «۱-۸-۱-» فرق دارد با «۱».۱۲ فروردین ۱۴۰۲</description>
                <category>امیرمحمد سالاروند</category>
                <author>امیرمحمد سالاروند</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 02:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاحظات درباره‌ی دانشگاه سید جواد طباطبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand/%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kzgewkrvi6ed</link>
                <description>ملاحظات دربارهٔ دانشگاه دکتر سید جواد طباطبایی، مجموعه‌ای‌ست پریشان از بعض نقدهای ایشان بر چند کتاب حوزه‌ی فلسفه و علوم سیاسی. این اثر هرگز یک «کتاب» نیست. اینگونه وانمود کرده‌اند که کتابی نوشته‌اند با یک درآمد و ۱۴ فصل. یعنی گویی نخ تسبیحی وجود دارد و فصل‌ها با منطقی کنار هم قرار گرفته‌اند و کتابی نوشته شده که باید آن را از آغاز تا انجام خواند. معنای «فصل» در «کتاب» جز این نیست. در هر فصل باید بحث قدم به قدم جلو برود، کامل شود و در آخر به نتیجه‌ای برسد. هیچ جا حتی اشاره‌ای نکرده‌اند که این کتاب مجموعه مقاله است و اغلب این مقالات -‌شاید حتی همه‌شان- پیش از این منتشر شده‌اند.«درآمد» در کتاب اصولاً مدخلی است که بناست ما را با فضای کلی اثر آشنا کند. باید برایمان روشن کند که این کتاب چیست. مثلاً بگوید مجموعه مقاله است، یا مجموعه‌ای از مقالات انتقادی-جدلی است یا موضوع این مقالات چنین و چنان است، یا پیش‌تر این مقالات در این مجلات منتشر شده‌اند یا هر چیز دیگری که به خواننده‌ی نگون‌بخت نشان دهد با چه اثری مواجه است. «درآمد» اما در این کتاب مقاله‌ای است در باب ماجرای انتحال محمود خاتمی، استاد فلسفه‌ی دانشگاه تهران. ملاحظات اینگونه آغاز می‌شود: از زمانی که اسنادی دربارهٔ سرقت ادبی -‌یا انتحال­- تنها استاد تمام شاغل گروه فلسفهٔ دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران منتشر شده هفته‌هایی گذشته است (تأکید از من). وقتی کتاب طباطبایی منتشر شد نه «هفته‌ها» که ۵ سالی از آن ماجرا می‌گذشت. دکتر طباطبایی اما انقدر هم در مقالاتِ پیش‌تر منتشرشده‌شان دست نبرده‌اند و بی‌هیچ تغییری آن‌ها را در هیئت کتاب تجدید چاپ کرده‌اند. اصلاً این دست نبردن و تغییر ندادن هم عیبی ندارد. آخر مجموعه مقاله را که اینگونه آغاز نمی‌کنند، سطر اول کتاب که نباید این باشد، این حرف‌ها که نباید ذیل «درآمد» قرار بگیرد. کاش استاد به اندازه نیم‌صفحه برای خواننده ارزش قائل می‌شدند و ارتجالاً چند سطر مرقوم می‌فرمودند و توضیح می‌دادند که این کتاب چیست.فهرست کتابهیچ عیبی ندارد که نویسنده‌ای مقالاتش را در هیئت کتابی تجدید چاپ کند. حتی فوایدی هم دارد. خوب است مجموعه‌ی مقالات کسی مثل سید جواد طباطبایی ذیل چند عنوان کلی طبقه‌بندی و منتشر شود. اما باید به خواننده توضیح داد که قرار است چه چیزی بخواند. درآمد کتاب که اینگونه است، در پشت جلد کتاب هم که چیزی نیامده، فهرست هم که خواننده را گمراه می‌کند و او را به این گمان می‌اندازد که با اثری در یک «درآمد» و ۱۴ «فصل» روبه‌روست. با این تمهیدات است که کتاب ظرف یک هفته پس از انتشار ۱۰۰۰ نسخه می‌فروشد. سر خواننده‌ را کلاه می‌گذارند و کتاب خود را هم اینگونه تمام می‌کنند: [درباره‌ی ترجمه‌ی ماکیاوللی و ما آلتوسر]باری، به بهانهٔ ترجمه‌ای بد، این‌جا می‌بایست، به قول ابوالفضل بیهقی، قلم را لختی بر التوسر می‌گریاندم و یادی از او می‌کردم. اگر آرزوی من می‌توانست برآورده شود، می‌گفتم که ای کاش این کتاب او، که پیوندهایی ژرف با «هذیان»‌های او، و «عشق»های او داشته، ... به فارسی ترجمه نمی‌شد، اما اینک که چنین ترجمه‌ای وجود دارد، تنها می‌توانم به این دل خوش کنم که ملّتِ کتاب‌نخوان آن را نیز نخوانند! ایدون باد! (تأکید از من)بیچاره ما که کتاب‌های چنین متفکرانی را می‌خوانیم. که هم سرمان کلاه می‌گذارند، هم تحقیرمان می‌کنند. مدام انگ کتاب‌نخوانی بهمان می‌چسبانند و مزورانه هرچه می‌خواهند به خوردمان می‌دهند. می‌دانند «مسئله‌ی دانشگاه» برای خواننده‌ی ایرانی مهم شده، می‌دانند «می‌فروشد». پس نقشه می‌کشند و نقد کتاب را جای ملاحظات درباره‌ی دانشگاه غالب می‌کنند. می‌خواستم این چند سطر را با خونسردی کامل بنویسم اما نشد.ملاحظات دربارهٔ دانشگاه واقعاً چیست؟ملاحظات ۱۵ مقاله است. از این ۱۵ مقاله فقط یک مقاله را می‌توان حقیقتاً ملاحظه‌ای درباره‌ی دانشگاه دانست. مقاله‌ای که مثلاً فصل نخست «کتاب» است و عنوان «دانشگاه ایرانشهر» را بر پیشانی دارد. این مقاله ۳۱ صفحه از کتابی ۴۵۰ صفحه‌ای را گرفته است. باقی کتاب نقد محمود خاتمی و داود فیرحی و مریم کمالی و تقی آزاد ارمکی و حاتم قادی و شهرام ارشدنژاد و کریم مجتهدی و منوچهر صانعی و فؤاد حبیبی و امین کریمی و بهاءالدین پازارگاد و خشایار دیهیمی و مراد فرهادپور است. لابه‌لای این نقدها به انقلاب فرهنگی و مارکسیسم و وضعیت نشر و پژوهشگاه علوم انسانی و سازمان سمت و دانشگاه تربیت مدرس و عبدالکریم سروش و نجف‌قلی حبیبی و ... هم ارتجالاً تاخته‌اند. کل کتاب همین است و هیچ چیز جز این نیست. نقدها هم اغلب به شدت جدلی و عصبی است. نثر ایشان هم گیروگرفت‌های خودش را دارد؛ گرچه مدام فارسی‌نویسی دیگران را به سخره می‌گیرند. دکتر طباطبایی مکرر ناشران را هم به باد انتقاد گرفته‌اند. کاری به مشکلات ویرایشی نوشته‌های خودشان ندارم اما این نکته‌ی بسیار ساده را باید متذکر شوم که فونت کتاب درشت است و فاصله‌ی بین خطوط کم. از همین رو خواندن کتاب چشم را آزار می‌دهد و سردرد می‌آورد. مینوی خرد البته ناشری است که اغلب با کیفیت فنی تحسین‌برانگیزی کار را عرضه می‌کند اما نمی‌دانم چرا در این کتاب چنین خطایی راه یافته، گویی ناشر می‌خواسته با درشت کردن فونت به کتاب حجم دهد.پ‌ن: الحمدلله کتابخانه‌ی پارک شهر تهران این کتاب را دارد و من پول پایش نداده‌ام.</description>
                <category>امیرمحمد سالاروند</category>
                <author>امیرمحمد سالاروند</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 14:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکاتی از ادبیات و تاریخ‌نگاری آن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86-ehhuipxz7avy</link>
                <description>ادبیات و تاریخ‌نگاری‌ آن، طه حسین، ترجمهٔ موسی اسوار، هرمس، ۱۳۹۹، ۸۸ ص، چاپ دوم.ادبیات و تاریخ‌نگاری آن ترجمه‌‌ای است از مقدمهٔ طه حسین بر کتاب بسیار مناقشه‌برانگیزش؛ فی الأدب الجاهلي. او در این مقدمه به تفصیل از معنای کلمهٔ «ادب» سخن می‌گوید، روش‌های مرسوم تاریخ‌نگاری و تحقیق ادبی را ـــ‌در مصر دههٔ ۲۰ میلادی‌ـــ برمی‌رسد و روش مختار خود را تبیین می‌کند. این مقدمه را پیش‌تر نشر فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر کرده بود و دو سال پیش انتشارات هرمس تجدیدچاپش کرد. فرهنگستان مثل اینکه طرحی داشت برای تألیف اثری در تاریخ ادبیات فارسی و این ترجمه یکی از کارهای مقدماتی آن طرح بود. کارهای دیگری هم برای مقدمات آن طرح منتشر شد مثل تاریخ ادبیات‌نگاری در آلمان نوشتهٔ سعید رضوانی. این‌طور که پیداست آن طرح همچون بسیاری طرح‌ها و نقشه‌های دیگر ناتمام رها شده است. صفحات اولیهٔ کتاب را می‌توان از سایت ناشر دانلود کرد.نسخهٔ الکترونیکی کتاب در فیدیبو در دسترس است.فی الأدب الجاهلي هیچ وقت کامل به فارسی ترجمه نشده است. اصل متن عربی را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.برای معرفی و نقد این کتاب در سال ۱۳۹۵ در سرای اهل قلم خانه کتاب جلسه‌ای با حضور محمد دهقانی، احمد سمیعی گیلانی و موسی اسوار برگزار شد. تفصیل گزارش آن جلسه را می‌توانید در اینجا ببینید.در زیر نکاتی از ادبیات و تاریخ‌نگاری آن به شکل بسیار موجز و تلگرافی می‌آید.دو مکتب اصیل تحقیق در مصر آن موقع (۱۹۲۷): سنتی‌ها: فهم متن، لغت، صرف و نحو اروپاییان: تتبع، پژوهش انتقادی، [روش]روش رایج: ترکیب ناسازگار و سطحی این دو. اجبار اساتید قدیم به تدریس به شیوهٔ اروپاییان و بحران از اینجا مانده-از آنجا رانده ...ادب (به تعریفی بسیار کهن): برگرفتن پاره‌ای از هر چیز.پژوهشگر امروز نیز باید فرهیخته باشد و از هر چیز اندکی بداند. (دست کم در حد داشتن تصوری کلی از حوزه‌های مختلف و توانایی استفاده از آثار پژوهشگران آن حوزه) با احراز فرهنگی متقن و مستحکم، به جنبه‌ای خاص از ادبیات پرداخته و عمر خود را در آن سپری کند.ادب (به تعریف خود طه حسین بعد از برشمردن اقوال مختلف): آن مایه از شعر و نثر که نغز سنجیده و نقل می‌شد. سخن مأثور و تفسیر آن و نشان دادن جنبه‌های زیبایی در آن.ادبیات:انشایی: هنر، خلاقه، اثر ادبیتوصیفی: پژوهش، تحلیل اثر ادبی(آوردن تحقیقات ادبی ذیل ادبیات برای رهایی از مصائب علم دانستن پژوهش ادبی است. در ادامه تکمیل می‌کند.)معیارهای رایج تاریخ ادبیات‌نویسی:۱. سیاسی: بر اساس ادوار سیاسینقد: ادبیات لزوماً تابع سیاست نیست. سطحی است. تأثیر و تأثر شاعران را نشان نمی‌دهد.۲. علمی: تشبه به علوم دقیقهنقد: عملاً ناممکن است. عامه را دور می‌کند و ادبیات را برای متخصصان منحصر می‌سازد. چه فایده‌ای دارد؟۳. ادبی: ترکیب علم و ذوق. بر پایه‌ی تحقیقات خشک علمی با نکته‌سنجی‌های ذوقی.پیش از تدوین تاریخ ادبیات محتاج کارهای جزئی بسیاریم. کارهای خشک علمی در: تصحیح متون، تحقیقات لغوی، تهیه فرهنگ‌های مختلف، تحقیقات تاریخی، بررسی زندگی شاعران ... تاریخ ادبیات باید خلاصه‌ای از همهٔ این‌ها به دست دهد و این‌ها را با ذوق‌ورزی و نقد بیامیزد. ساختن تصویری کلی بدون در دست داشتن تحقیقات جزئی ناممکن است.</description>
                <category>امیرمحمد سالاروند</category>
                <author>امیرمحمد سالاروند</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 13:58:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی استادان و نااستادانمِ عبدالحسین آذرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammad.salarvand/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%90-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D9%86%DA%AF-rdu9cydjy5ka</link>
                <description>گاهی فصاحت و زبان‌آوری اسباب دردسر نویسنده می‌شود، به جای آنکه عصای دستش باشد.سال ۱۳۷۰ که استاد عبدالحسین آذرنگ در ۴۵ سالگی، از پسِ سال‌ها تجربه‌ی نوشتن و ویراستن و ترجمه کردن، می‌خواهد برای اولین بار تدریس کند؛ پیِ کتابی می‌گردد که راهنمایش باشد. آذرنگ در جستجوی تجربه‌های مکتوب‌شده‌ای بوده از استادان و شاگردان تا خود از تجربه‌ها بیاموزد و بهتر و کارآمدتر بیاموزاند؛ چیزی یا چیزِ دندان‌گیری نیافته. این، شاید جرقه‌ی اولیه‌ی نوشتن این کتاب بوده است؛ کتابی خطاب به آنان که دغدغه‌ی آموزش دارند، آنانی که می‌خواهند آموزش‌گران و آموزش‌پذیران بهتری باشند. مکتوب کردن تجربه‌ها و سخن گفتن از منش‌‌ها و روش‌های آموزش‌گران و تأمل و بحث در این باب و شکستن تابوها و سکوت‌ها، به نظر آذرنگ دعوت به آموزاندنِ بهتر و درست‌تر است و این خود دعوتی است به ایجاد انگیزه و شوق، و آذرنگ بر آن است که هیچ کشوری و هیچ فرهنگی بدون انگیزه‌های نیرومند، کشور و فرهنگ نخواهد شد.کم‌اند آن‌هایی که میلی چنین غریب به آموختن داشته باشند و تا این حد کنجکاوانه هر جا که دستشان رسد، سرک بکشند؛ کم‌ترند آن‌هایی که توانسته باشند این میل به آموختن را چنین به راه بیاورند؛ این همه استاد دیده باشند و استادهایشان همه در کار خود، اگر نه یگانه، بسیار برجسته باشند. ویرایش از کریم امامی و احمد سمیعی و ابوالحسن نجفی آموختن و فلسفه از احمد فردید و مهدی حائری و مهدی محقق یاد گرفتن، اقبالی است که به هرکسی رو نمی‌کند، و فقط استاد یا استادانِ رسمی مهم نیستند؛ شورِ دانشجوییِ دانشگاهِ شیرازِ دهه‌ی چهل را دیدن و بعد افتادن در فضای مرده و کارمندی دانشگاه اصفهان و قیاس مدام این دو پیش خود و به واسطه‌ی این مقایسه درباره‌ی آموزش فکر کردن و بعد در جلسات جُنگ اصفهان شرکت کردن و در فرانکلینِ دهه‌ی پنجاه حضور داشتن و زبان‌شناسی خواندن در جمعی کوچک و دوستانه به معلمیِ علی‌محمد حق‌شناس هم، همه اقبالی است که به هر کسی رو نمی‌کند. آنچه عجیب‌تر از این‌همه است، جمع این‌ها و بسیار چیزهای دیگرست در یک نفر؛ عبدالحسین آذرنگ.به همه‌ی این‌ها بیفزایید نثری پاکیزه و لحنی گیرنده را که از رهگذر سال‌ها و سال‌ها ترجمه کردن و ترجمه‌های مختلف را با اصل مقابله کردن و با زبان وررفتن به دست آمده. جمع شدن آن تجربه‌‌ها و این نثر سالم و استوار، باید استادان و نااستادانم را به کتابی یگانه بدل می‌کرد. اما چنین نشده؛ گاهی فصاحت و زبان‌آوری اسباب دردسر نویسنده می‌شود، به جای آنکه عصای دستش باشد.آذرنگ می‌تواند هر کس را در سه جمله توضیح دهد و توصیف کند. می‌تواند در ایجازی تمام به هدف بزند. «خرم [دوست جوانی آذرنگ] اهل‌فکر و جستجوگر بود. همه‌ی سوراخ سنبه‌های شهر و انواع آدم‌ها را می‌شناخت و مناسبات بسیار گسترده‌ای داشت.» (ص۲۶) «دکتر علی‌اکبر خدادوست، پزشکی بود که زیست‌فیزیک هم خوانده بود و فیزیک عمومی هم درس می‌داد. مردی بود خوش‌سیما، خوش‌اندام، آرام، بسیار موقر و مؤدب، منظم و به کارش دلبسته.» (ص۳۲) «او [مظاهر مصفا] در کلاس‌های ادبیاتِ دانشجویان سال اول و دوم فقط غزل و قصیده می‌خواند.» (ص۳۵) کتاب، روی خط زمان پیش می‌رود؛ از مدرسه به دانشگاه شیراز‌، بعد دانشگاه اصفهان، بعد سربازی، بعد فرانکلین، بعد دانشنامه‌ی جهان اسلام، بعد سفر ناگهانی پنج-شش ساله به آمریکا و در تمام این مسیر طولانی توضیح‌ها و توصیف‌ها اغلب -‌و نه البته همه جا‌- مثل چند جمله‌ای است که از برای نمونه آوردم. استادان و نااستادانم کتابی است فشرده، موجز و ایجازش اغلب مخّل.روایت‌هاست که در ذهن می‌مانند، تصویرهاست که به خاطر سپرده می‌شوند. آذرنگ درباره‌ی استادان و نااستادانش ننوشته. زندگی‌نامه‌اش را نوشته با نیم‌نگاهی به مسئله‌ی آموختن. کتاب جاهایی تبدیل می‌شود به سیاهه‌ی ناقصی از نام استادان، بدون هیچ روایت و تصویری و بدون هیچ پرداختی به جزئیات. می‌گویم ناقص چون حتی مثلاً نمی‌گوید در کارشناسی ارشد، چه رشته‌ای خوانده و نام هیچ یک از استادانش را نمی‌برد گرچه به تفصیل ویژگی‌هایشان را برمی‌شمرد. در دوران کارشناسی ارشدِ این رشته‌ی نامعلوم (که کتابداری است) آذرنگ استادی دیده که به نظرش، ویژگی‌هایش ویژگی‌های هر معلم خوبی است. طبیعی است که این ویژگی‌ها را برشمرده (صص۹۳ و ۹۴) اما معلوم نیست چرا نام استاد را پنهان می‌کند و حالا که پنهان کرده چرا آخر صحبتش اشاره‌وار می‌گوید: «او بی‌تردید از برجسته‌ترین استادان زن در روزگار خود بود» (ص۹۵) من به هر ضرب و زوری که بود، حس طبیعی کنجکاوی‌ام را کنار گذاشته بودم؛ با خود گفته بودم که افراد و جزئیات را رها کن و مطلب را دریاب، اما با این اشاره، با این کد دادن، دوباره تحریک می‌شوم بروم پیِ پیدا کردن نام استاد و از خودم می‌پرسم آخر این پلیس‌بازی چرا؟ آخرِ کتاب بسیار پرشور و مفصل از پروفسور سلی نامی گفته که در دهه‌ی هفتاد شمسی که به آمریکا رفته، در کالجی استادش بوده اما هیچ‌جا نمی‌گوید که این استادِ مؤثر چه چیزی درس می‌داده است. ۲۰ صفحه‌ای مفصل از انتشارات فرانکلین نوشته و گفته در آغاز کسی که قرار بوده آموزشش دهد بیش‌تر سنگ جلوی پایش می‌انداخته و خود به یاری کتاب‌های انگلیسی شگردِ «کار» را یاد گرفته و بعد گفتگو با مدیر بخش ویرایش، کریم امامی، را نقل می‌کند که متعجب کارش را می‌بیند و از او می‌پرسد این شیوه را از که آموخته است؟ هیچ توضیح نمی‌دهد که «کاری» که به او سپرده بوده‌اند چه بوده، چه نکته‌ی ویرایشی‌ای اینجا محل بحث و جدل است؟ آن نااستاد شگرد چه کاری را رو نمی‌کرده؟ این‌ها، هیچ‌کدام حاشیه نیستند، این‌ها خود متن‌اند. کسی به زبان‌آوری آذرنگ، برای توضیح اینکه «کار» چیست، به بیش از یک بند نیاز ندارد و این یک بند نوشتن می‌ارزد؛ این جزئیات مهم است و در سراسر کتاب کم به جزئیات برمی‌خوریم.جایی می‌گوید: «یکی از ارکان شناخت مقایسه است.» (ص۹۷) من سخت با این جمله موافقم. آذرنگ نسبتاً مفصل سبک ویرایش‌ احمد سمیعی را توضیح داده و با سبک ویرایش‌ ابوالحسن نجفی مقایسه کرده است. این دو نگاهی بسیار متفاوت به مسئله‌ی ویرایش داشته‌اند. این مقایسه هم به من ویرایش یاد می‌دهد و هم نشانم می‌دهد که چطور باید از دو آدم متفاوت چیز یاد گرفت، از دو نگاه متفاوت بهره برد. مقایسه‌ی دانشگاه شیراز با دانشگاه اصفهان هم برای من آموزنده است. در این مقایسه‌ها، در این پرداختن به جزئیات است که می‌شود به مسئله‌ی «آموزش» فکر کرد. صرف توصیف موجزِ استادان ما را به هدف نمی‌رساند، اگر هدفمان فکر کردن به آموزش و سخن گفتن از آن است.استادان و نااستادانم جمله‌ی جالب کم ندارد، نکته کم ندارد، لحظه‌ی به یادماندنی و درخشان کم ندارد. گاهی جرقه‌ای در ذهن آدم می‌زند. اما این جمله‌ها، این‌ نکات، این لحظات و این جرقه‌ها آنقدر پشت هم می‌آیند و گاه آنقدر عجولانه مطرح می‌شوند که تا آدم بخواهد به یکی فکر کند، دیگری از راه رسیده است. آذرنگ سخنوری است حقیقتاً فصیح؛ نه گرفتار تعقید لفظی و معنوی است و نه از غرابت استعمال در اثر او خبری است و نه هر چیز دیگری که مخّلِ فصاحت شمرده‌اند. در بلیغ بودنش اما من جای چون و چرا می‌بینم، بلاغت مطابقِ حال و مقام سخن گفتن است؛ آنجا که باید سخن را دراز کردن و آنجا که باید مختصر گرفتن. روایتِ کاملِ زندگیِ آموزشیِ چنین پر فراز و نشیبی البته کار دشواری است. شاید اگر آذرنگ دلش می‌آمد و بسیاری از استادان و لحظات آموختنش را کنار می‌گذاشت و بخش‌هایی را مفصل‌تر گزارش می‌کرد و تصویرها و روایت‌های بیش‌تری می‌ساخت، حال کتابی کارآمدتر و به یادماندنی‌تر و تأمل‌برانگیزتر در دستان ما بود.</description>
                <category>امیرمحمد سالاروند</category>
                <author>امیرمحمد سالاروند</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 14:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>