<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرمحمد شیرازیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirmohammadshirazian</link>
        <description>امیرمحمدم، مترجم و ویراستار. چند سالی است که کلمات کاروبار من‌اند. روز و شبم را با ترجمه می‌گذرانم. ویرایش هم می‌کنم و دوست دارم غبار از سر و روی متن‌ها بزدایم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 12:27:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3987326/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرمحمد شیرازیان</title>
            <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>• فیلیپ کی. دیک و ایده‌ی تازه •</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian/%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%BE-%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-pwyti9z29gto</link>
                <description>در بهار ۱۹۷۸ پاتریشیا واریک ــ پژوهش‌گری که با وسواسی علمی آثار دیک را می‌کاوید ــ در نامه‌ای برای او نوشت که رمان ساکن برج بلند ناخودآگاه بر مدار فلسفه‌ی «یین و یانگ» می‌چرخد. برای ذهنی معمولی حرف واریک صرفاً نقدی ادبی و هوشمندانه بود، اما در نظر دیک که جهان را زندان آهنین سیاه می‌دید و شب و روز به دیوار واقعیت چنگ می‌زد، این حرف حکم کلیدی برای فرار داشت. واریک ناخواسته قطعه‌ی گم‌شده‌ی جورچین کیهان‌شناسی جنون‌آمیز دیک را به او داده بود.دیک بهتر از هر کسی می‌دانست که ذهنش ثبات ندارد؛ می‌دانست هر ایده‌ی تازه‌ای در سرش در گوشه‌ای آرام که نمی‌گیرد هیچ، بل‌که تمام ساختار باورش را ویران می‌کند و دوباره می‌سازد. اعتراف پایان نامه‌اش شاید کوتاه‌ترین و صادقانه‌ترین بیانیه‌ی زندگی با ذهنی پارانوئید و خلاق باشد:دادن ایده‌ای تازه به من، مثل این است که تفنگی پُر دست آدمی عقب‌مانده داده باشی؛ با این‌همه ممنون توام، بنگ بنگ.- فیلیپ کی. دیکاز نامه‌ای به پاتریشیا واریک | ۱۷ مهِ ۱۹۷۸✍🏻 امیرمحمد شیرازیانکانال «فیلیپ! کی؟ دیک!» را در تلگرام دنبال کنید.</description>
                <category>امیرمحمد شیرازیان</category>
                <author>امیرمحمد شیرازیان</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 21:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• خاطراتی از آینده‌ای که هرگز رخ نداد •</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B1%D8%AE-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-qtiwq9avwj6d</link>
                <description>خیلی‌ها مدعی‌اند که زندگی‌های پیشین¹ را به یاد می‌آورند، اما من مدعی‌ام که زندگیِ کنونیِ² متفاوتی ــ بسیار متفاوت ــ را به یاد دارم.ـ فیلیپ کی. دیک (۱۹۷۷)از جستار این دنیا به چشمتان بد می‌آید؟ هنوز دنیاهای دیگر را ندیده‌اید!تصور کنید بیدار می‌شوید و خاطراتی دارید که مالِ شما نیستند، اما مالِ «گذشته» هم نیستند. این دقیقاً همان وحشتی است که فیل دیک سعی دارد ترسیم کند. او خطی قاطع میان جهان‌بینی خود و باورهای رایج درباره‌ی تناسخ می‌کشد. برای درک عمق این ادعا باید هندسه‌ی زمان را در ذهنمان بازتعریف کنیم.تصویر یکم: زمان خطیآن‌چه در تصویر یکم می‌بینید، همان تصور غالب است: حرکت در بستر زمان خطی³. در این نگاهْ انسان مسافری است که در جاده‌ای مستقیم و افقی از گذشته به آینده می‌رود. وقایع پشت‌سرهم چیده شده‌اند و «تغییر» یعنی جلو رفتن در این مسیر. وقتی چنین انسانی از خاطرات غریبش حرف می‌زند، ناچار سرش را برمی‌گرداند و پی زندگی‌های گذشته می‌گردد؛ این‌که شاید قرن‌ها پیش جنگ‌جویی در میدان نبرد یا شاعری در دربار بوده‌است. در این‌جا تغییر فقط در «طولِ» زمان رخ می‌دهد و «اکنون» همیشه ثابت است.اما فیل دیک در این جستار پرده از رازی هندسی برمی‌دارد که در تصویر دوم می‌بینید. او معتقد است تغییرات واقعی نه در محور خطی، که در محور زمان جانبی⁴ رخ می‌دهند. در این الگو، واقعیت ممتد نیست، بلکه ساختاری لایه‌لایه و طبقاتی دارد؛ درست مثل تابلوی نقاشی‌ای که نقاش مدام بخش‌هایی از آن را پاک می‌کند و چیزهای جدیدی به آن می‌افزاید، بدون آنکه بوم را عوض کند. جهان‌های موازی⁵ در کهکشان‌های دور نیستند، درست همین جا و در همین لحظه روی هم سوار شده‌اند. فیل دیک از سه مسیر اصلی می‌گوید که هم‌زمان وجود دارند:۱. زندان آهنِ سیاه⁶ (مسیر الف): طبقه‌ی پایین و نماد استبداد مطلق. او معتقد بود رمان معروفش، ببارید اشک‌های من، پلیس گفت، نه داستانی تخیلی که توصیف دقیق و مستند خاطراتش از همین دنیاست؛ دنیایی که در آن فاشیسم پیروز شده و آزادی مُرده‌است.۲. جهان میانی (مسیر ب): دنیایی که ما فعلاً در آن ساکنیم؛ نسخه‌ای اصلاح‌شده از آن زندان سیاه که در آن استبداد تعدیل شده است.۳. باغ آرکادی⁷ (مسیر پ): طبقه‌ی بالا و دنیایی سرشار از زیبایی و صلح که نویدبخشِ رستگاری است.پس وقتی فیل دیک از «یادآوری زندگیِ کنونیِ متفاوت» حرف می‌زند، سودای سفر به گذشته را ندارد؛ او از لغزیدن میانِ این لایه‌ها می‌گوید. ادعایش این است که ذهنش ناگهان در همین زمان (مثلاً سال ۱۹۷۴)، خاطره‌ی بودن در طبقه‌ی پایین (زندان) را بازیابی کرده‌است. اما چه کسی ما را جابه‌جا می‌کند؟ فیل دیک از نقش‌آفرینی موجودی به نام برنامه‌نویس⁸ حرف می‌زند. مثل شطرنج‌بازی قهار که در برابرِ حریفی تاریک بازی می‌کند، این برنامه‌نویس مدام در حالِ «بازنویسی» کدِ هستی است. او متغیرهای گذشته را تغییر می‌دهد تا آینده‌ای بهتر بسازد. ما مُهره‌های این بازی هستیم که گاهی بدون آن‌که بفهمیم، از صفحه‌ی بازیِ بازنده (زندان سیاه) به صفحه‌ای بهتر منتقل می‌شویم. آن حس «آشناپنداری» پژواک قرن‌های پیشین نیست، خاطرات هم‌زاد ماست که از دیوار میان جهان‌ها عبور کرده؛ نسخه‌ای از خودمان که درست در همین لحظه، در جهان همسایه زندگی می‌کند.پانویس‌ها:1- Past Lives2- Present Life3- Linear Time‏۴- Orthogonal Time (Lateral Time): زمانی که بر زمانِ خطیْ عمود است و امکان تغییر واقعیت و جابه‌جایی بین دنیاهای موازی را فراهم می‌کند.5- Alternate Universes6- Black Iron Prison7- Arcadian Garden‏۸- The Programmer: استعاره‌ی فیل دیک از خداوند یا هوش برتری که مانند مهندس رایانه، متغیرهای واقعیت را دست‌کاری و اصلاح می‌کند تا تاریخ را به سمت رستگاری ببرد.✍🏻 امیرمحمد شیرازیانکانال «فیلیپ! کی؟ دیک!» را در تلگرام دنبال کنید.</description>
                <category>امیرمحمد شیرازیان</category>
                <author>امیرمحمد شیرازیان</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 20:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• هریسِن بِرجِران •</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian/%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%90%D9%86-%D8%A8%D9%90%D8%B1%D8%AC%D9%90%D8%B1%D8%A7%D9%86-ytxwekujnlaj</link>
                <description>کورت وانه‌گاتترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیانسال ۲۰۸۱ بود و سرانجام همه با هم برابر شده بودند. نه‌فقط در محضر خدا و قانون که از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس باهوش‌تر از دیگری نبود. هیچ کس خوش‌قیافه‌تر از دیگری نبود. هیچ کس قوی‌تر یا فرزتر از دیگری نبود. این برابری ماحصل متمم‌های ۲۱۱، ۲۱۲ و ۲۱۳ قانون اساسی و نظارت بی‌وقفه‌ی مأموران تحت امر رئیس مهارسازی ایالات متحده بود.البته هم‌چنان بعضی چیزهای زندگی بر وفق مراد نبودند. مثلاً ماه آوریل هنوز آن‌قدرها بهاری نشده بود و کفر مردم را درمی‌آورد. درست در همین ماه خفه و دَم‌کرده بود که مأمورانِ ر. م.[۱] هریسِن، پسر چهارده‌ساله‌ی جورج و هِیزِل بِرجِران، را با خود بردند.اتفاق دردناکی بود، قبول، ولی جورج و هِیزِل نمی‌توانستند خیلی به آن فکر کنند. هوش هِیزِل کاملاً معمولی بود، یعنی فکری می‌آمد در ذهنش، چند لحظه می‌ماند و… پَر. جورج هم با این‌که هوشش خیلی بالاتر از حد معمول بود، رادیوی کوچک مهارساز ذهن در گوشش داشت. قانوناً همیشه باید در گوشش می‌بود. رادیو روی موج فرستنده‌ی دولتی تنظیم شده بود. تقریباً هر بیست ثانیه یک بار فرستنده صدایی زیر و جیغ پخش می‌کرد تا مبادا آدم‌هایی مثل جورج استفاده‌ی ناعادلانه‌ای از مغزشان بکنند.جورج و هِیزِل مشغول تماشای تلویزیون بودند. اشک روی گونه‌های هِیزِل بود، ولی همان لحظه هم یادش رفته بود دلیل این اشک‌ها چیست.بر صفحه‌ی تلویزیون رقصنده‌های باله به چشم می‌خوردند.صدای زنگی در سر جورج پیچید. فکرهایش مثل دزدهایی که صدای دزدگیر شنیده‌اند وحشت‌زده پا گذاشتند به فرار.هِیزِل گفت: «چه‌قدر رقصشون قشنگ بود، همین رقصی که الآن کردن.»جورج گفت: «هان؟»هِیزِل گفت: «همون رقصه رو می‌گم… قشنگ بود.»جورج گفت: «آره.» سعی کرد کمی به رقصنده‌های باله فکر کند. آن‌قدرها رقصشان خوب نبود؛ در هر حال هر کس دیگری هم جایشان بود بهتر از این نمی‌شد. وزنه‌های تعادل[۲] و کیسه‌های ساچمه بارشان کرده بودند و صورتشان نقاب داشت که مبادا کسی با دیدن حرکتی ظریف و رها یا صورتی زیبا احساس کند که وصله‌ی ناجور است. جورج داشت با این فکر نصفه‌نیمه کلنجار می‌رفت که شاید نباید دست‌وپای رقصنده‌ها را این‌طور بست، اما فکرش چندان جان نگرفته بود که از رادیوی توی گوشش صدای دیگری آمد و هرچه رشته بود پنبه شد.قیافه‌ی جورج در هم رفت. دو تا از هشت رقصنده هم همین‌طور شدند.هِیزِل دید که قیافه‌اش در هم رفته. از آن‌جا که خودش رادیوی مهارساز ذهن نداشت ناچار شد از جورج بپرسد که این صدای آخر چه بود.جورج گفت: «انگار یکی داشت با چکش سَرگِرد شیشه‌ی شیر رو خاکشیر می‌کرد.»هِیزِل که کمی حسادتش گُل کرده بود گفت: «فکر کنم خیلی باید باحال باشه آدم این‌همه صدای جورواجور بشنوه. چه چیزهایی از خودشون درمی‌آرن.»جورج گفت: «هوم.»هِیزِل گفت: «می‌دونی اگه من رئیس مهارسازی بودم، چی‌کار می‌کردم؟» اتفاقاً هِیزِل خیلی شبیه به رئیس مهارسازی، دایانا مون گِلَمْپِرْز، بود. ادامه داد: «اگه من جاش بودم، یه‌شنبه‌ها فقط صدای ناقوس می‌ذاشتم تو گوش مردم. صرفاً یه جورهایی واسه احترام به دین.»جورج گفت: «اگه فقط صدای ناقوس بود، فکر من هم کار می‌کرد.»هِیزِل گفت: «خب… شاید صداش رو خیلی بالا می‌بردم. فکر کنم رئیس مهارسازی خوبی ازم درمی‌اومد.»جورج گفت: «تو هم به خوبی بقیه می‌شدی.»هِیزِل گفت: «مگه کسی بهتر از من حالی‌شه که عادی بودن چیه؟»جورج گفت: «دقیقاً.» فکر پسر غیرعادی‌اش، هریسِن، که حالا در زندان بود کمی در ذهنش جان گرفت، اما پخش صدای شلیک بیست‌ویک توپ به رسم سلام نظامی[۳] نابودش کرد.هِیزِل گفت: «هی وای! این یکی غوغا بود، نه؟»آن‌قدر غوغا بود که رنگ به روی جورج نماند، مثل بید می‌لرزید، چشمش کاسه‌ی خون بود و اشک در آن حلقه زده بود. دو نفر از هشت رقصنده دراز به دراز افتاده بودند روی زمین و شقیقه‌هاشان را فشار می‌دادند.هِیزِل گفت: «یه‌هو چرا این‌قدر خسته شدی انگاری؟ چرا رو مبل دراز نمی‌کشی، عزیزکم؟ می‌تونی کیسه‌ی مهارسازت رو بذاری روی بالشت.» منظورش کیسه‌ی برزنتی بیست‌ویک‌کیلویی پُر از ساچمه بود که دور گردنش قفل شده بود. گفت: «یه کم کیسه رو زمین بذار راحت شی. من که چیزی‌م نمی‌شه اگه یه دو دقیقه ازم بالاتر باشی.»جورج کیسه را با دست سبک‌سنگین کرد. گفت: «باهاش کنار اومده‌م. دیگه متوجهش نمی‌شم. انگار با تنم یکی شده.»هِیزِل گفت: «تازگی‌ها خیلی خسته و کوفته‌ای… انگار جون نداری. چی می‌شد اگه می‌تونستیم یه جوری تهِ کیسه‌ی مهارساز رو سوراخ کنیم و چند تا از اون ساچمه‌های سربی رو بکشیم بیرون؟ فقط چند تا.»جورج گفت: «هر یه ساچمه‌ای که دربیارم دو سال حبس داره با دو هزار دلار جریمه. به‌به! چه معامله‌ی خوبی!»هِیزِل گفت: «کاش می‌شد وقتی از سر کار برمی‌گردی دو سه تاش رو دربیاری… یعنی تو که این‌جا با کسی رقابت نداری. فقط لم می‌دی یه گوشه.»جورج گفت: «اگه من بخوام از زیرش دربرم، بقیه هم همین کار رو می‌کنن و خیلی زود برمی‌گردیم به دوران تاریکی که همه با هم رقابت می‌کردن. تو که از اون زمونه خوشت نمی‌آد، می‌آد؟»هِیزِل گفت: «ازش متنفرم.»جورج گفت: «دیدی حالا؟ به محض این‌که آدم‌ها بخوان قانون رو دور بزنن می‌دونی چه خاکی به سر جامعه می‌شه؟»اگر هِیزِل جوابی برای این سؤال نداشت، خودِ جورج هم قطعاً چیزی در چنته‌اش نبود، چراکه آژیری در سرش به صدا درآمده بود.هِیزِل گفت: «به گمونم شیرازه‌ش از هم می‌پاشه.»جورج هاج‌وواج گفت: «شیرازه‌ی چی؟»هِیزِل با دودلی گفت: «جامعه دیگه. مگه همین رو نگفتی؟»جورج گفت: «کیه که بدونه؟»بی‌هوا برنامه را برای پخش خبری فوری قطع کردند. اولش معلوم نبود که خبر فوری درباره‌ی چیست، چون گوینده مانند بقیه‌ی گوینده‌ها بدجور زبانش می‌گرفت. گوینده سی ثانیه‌ای در تب‌وتاب بود و تقلا می‌کرد بگوید: «خانم‌ها، آقایان…»آخرش کم آورد و کاغذ را داد دست یکی از رقصنده‌ها که از رویش بخواند.هِیزِل راجع به گوینده گفت: «عیبی نداره… تلاشش رو کرد. اصلش هم همینه. سعی کرد با همون چیزی که خدا بهش داده بهترین کار رو انجام بده. باید برای این‌همه تقلا یه اضافه‌حقوق حسابی بهش بدن.»رقصنده مشغول خواندن خبر شد: «خانم‌ها، آقایان…» حتماً فوق‌العاده زیبا بود، چون نقابی که زده بود الحق حال‌به‌هم‌زن بود. راحت هم می‌شد فهمید که از همه‌ی رقصنده‌ها قوی‌تر است و حرکاتش دل‌فریب‌تر، چراکه بزرگی کیسه‌های مهارسازش به اندازه‌ی کیسه‌های مردهای نودکیلویی بود.بلافاصله مجبور شد به خاطر صدایش عذرخواهی کند؛ صدایی که داشتنِ آن برای یک زن واقعاً ناعادلانه بود. صدایش نغمه‌ای گرم و درخشان و جاودانه بود. گفت: «معذرت می‌خوام…» و دوباره مشغول خواندن شد، این بار صدایش را طوری کرد که کاملاً غیررقابتی باشد.رقصنده با صدایی کلاغ‌مانند و گوش‌خراش گفت: «هریسِن بِرجِران، چهارده‌ساله، هم‌اکنون از زندان گریخته‌است؛ نام‌برده به ظن توطئه برای براندازی حکومت تحت بازداشت بود. وی نابغه و ورزش‌کار است با مهارسازهای ناکافی و باید فردی بی‌نهایت خطرناک تلقی شود.»عکس بازداشتی هریسِن بِرجِران ناگهان بر صفحه نقش بست؛ ابتدا برعکس، بعد کج، دوباره برعکس، سپس درست. عکسْ سر تا پای هریسِن را مقابل پس‌زمینه‌ای درجه‌بندی‌شده با متر و سانتی‌متر نشان می‌داد. قدش دقیقاً دو متر و سیزده سانتی‌متر بود.بقیه‌ی آن‌چه به او پوشانده بودند ترکیبی از فلزی‌جات و بندوبساط‌های هالووینی بود. هیچ کس تا به حال چنین مهارسازهای سنگینی به دوش نکشیده بود. آن‌قدر سریع مهارسازهایش ناکارآمد می‌شدند که مأموران ر. م. نمی‌رسیدند چیزی جدید برایش سرهم‌بندی کنند. نه رادیوی کوچک مهارساز ذهن که هدفونی خیلی بزرگ روی گوش داشت و عینکی با عدسی‌های ضخیم و مواج زده بود. عینک را طوری ساخته بودند که هم به مرز کوری بکشاندش هم سردردهایی پتک‌مانند نصیبش کند.از سر تا پایش آهن‌پاره آویزان بود. معمولاً در مهارسازهایی که به آدم‌های قوی تعلق می‌گرفت نوعی نظم و انضباط نظامی به چشم می‌خورد، ولی هریسِن انگار انبار متحرک آهن‌قراضه بود. در مسابقه‌ی زندگیْ هریسِن باری صدوسی‌وشش‌کیلویی را حمل می‌کرد.برای این‌که زیبایی‌اش را تعدیل کنند مأموران ر. م. وادارش کرده بودند که همیشه توپی لاستیکی و قرمز به جای دماغش بگذارد، ابروهایش را بتراشد و روی دندان‌های یک‌دست و سفیدش روکش‌های سیاه بگذارد، طوری که انگار یکی در میان ریخته و کج‌وکوله‌اند.رقصنده گفت: «اگر این پسر را دیدید به هیچ وجه ــ تکرار می‌کنم، به هیچ وجه ــ با او از درِ منطق درنیایید.»ناگهان دری با جیغی گوش‌خراش از لولاهایش کَنده شد.از تلویزیون صدای هوار و نعره‌های مردمِ زهره‌ترک‌شده می‌آمد. عکس هریسِن بِرجِران بر صفحه هی بالا و پایین می‌پرید، انگار داشت با آهنگ زلزله می‌رقصید.جورج بِرجِران سریع فهمید که این زلزله کار کیست و باید هم می‌فهمید، چراکه خانه‌ی خودش بارها و بارها با همین آهنگ ویران‌گر به رقص درآمده بود. جورج گفت: «یا خدا… حکماً هریسِنه!»هنوز این فکر در ذهنش جاگیر نشده بود که با پخش صدای تصادف اتومبیلی در سرش فوراً متلاشی شد.جورج همین که دوباره توانست چشم باز کند دید دیگر از عکس هریسِن خبری نیست. خودِ هریسِن، زنده و حاضر و آماده، کل صفحه را گرفته بود.هریسِن، با صدای جرنگ‌جرنگ آهن‌پاره‌هایش، دلقک‌مآب و غول‌پیکر، در مرکز استودیو ایستاده بود. دست‌گیره‌ی درِ ریشه‌کَن‌شده هنوز در دستش بود. رقصنده‌ها، متخصص‌ها، نوازنده‌ها و گوینده‌ها همه و همه جلویش زانو زده و کز کرده بودند و فکر می‌کردند الآن است که ریق رحمت را سر بکشند.هریسِن فریاد زد: «من امپراتورم! می‌شنوید؟ من امپراتورم! همه باید فوراً هرچه من می‌گویم انجام بدهند!» پا بر زمین کوبید و استودیو لرزید.نعره زد: «حتی حالا که معلول و لنگ و ناخوش‌احوال این‌جا ایستاده‌ام، سالار همه‌ی فرمان‌روایانی هستم که تا به حال زیسته‌اند! صبر کنید تا نشانتان بدهم من که هستم!»بندهای مهارسازش را مانند دستمال‌کاغذی خیس پاره کرد؛ بندهایی که ضمانت کرده بودند وزنی حدود دوهزارودویست‌وشصت‌وهفت کیلو را تاب می‌آورند.مهارسازهای آهنیِ هریسِن با صدای مهیبی روی زمین ریختند.هریسِن انگشت‌های شَستش را به زور چپاند زیر حلقه‌ی قفل آویزی که به سربندش زده بودند. حلقه مثل ساقه‌ی کرفس شکست. هریسِن هدفون و عینکش را به دیوار کوبید و خُرد کرد.بینی لاستیکی‌اش را پرت کرد کنار. حالا همه مردی را می‌دیدند که می‌توانست حتی ثور، خدای تندر، را انگشت‌به‌دهان کند.هریسِن در همان حال که به مردمِ از ترس کزکرده نگاه می‌کرد گفت: «اکنون ملکه‌ی خود را انتخاب می‌کنم! اولین زنی که جرئت به خرج دهد و پا شود، هم جفت و هم تاج‌وتخت خود را تصاحب کند!»پس از چند لحظه یکی از رقصنده‌ها مثل بید مجنونِ در اهتزاز از جایش بلند شد.هریسِن رادیوی مهارساز ذهن را از گوش او بیرون آورد و مهارسازهای بدنی‌اش را با ظرافتی حیرت‌آور شکست. دست‌آخر نقابش را برداشت.زیبایی رقصنده خیره‌کننده بود.هریسِن دستش را گرفت و گفت: «حالا… به مردم معنای واقعی واژه‌ی رقص را نشان بدهیم؟ موسیقی!» و دستور داد.نوازنده‌ها با دستپاچگی برگشتند سراغ صندلی‌هاشان و هریسِن مهارسازهای آن‌ها را هم از تنشان کَند. گفت: «بهترین کار خود را اجرا کنید تا به شما مقام بارونی و دوکی و اِرلی[۴] بدهم.»موسیقی آغاز شد. ابتدا عادی بود… مبتذل، ابلهانه و تصنعی. اما هریسِن دو نوازنده را از روی صندلی‌هاشان قاپید و در همان حال که آهنگ مورد نظرش را برایشان می‌خواند، مانند چوب میزانه[۵] در هوا تابشان می‌داد. بعد دوباره محکم نشاندشان روی صندلی‌هاشان.موسیقی از سر گرفته شد و حالا خیلی بهتر شده بود.هریسِن و ملکه‌اش مدتی به موسیقی گوش دادند، همین و بس؛ با جدیت گوش می‌دادند، انگار می‌خواستند ضربان قلبشان را با آن هم‌آهنگ کنند.وزنشان را انداختند روی نوک انگشت‌هاشان.هریسِن دست‌های بزرگش را روی کمر باریک دخترک گذاشت تا طعم بی‌وزنی‌ای که چیزی نمانده بود نصیبش شود بچشد.آن‌گاه سرشار از شور و وقار به هوا پریدند!نه‌تنها قوانین مملکت که قانون جاذبه و قوانین حرکت را کنار گذاشتند.سماع کردند، چرخیدند، روی پاشنه گشتند، خرامیدند، جست زدند، شادمانه خیز برداشتند و پیچ‌وتاب خوردند.طوری برجستند انگار آهویی روی کره‌ی ماه باشند.بلندی سقف استودیو به نُه متر می‌رسید، ولی با هر جهشْ رقصنده‌ها به آن نزدیک‌تر می‌شدند.معلوم بود که قصدشان این است که بوسه‌ای به سقف بزنند.سقف را بوسه زدند.بعد در همان حال که با عشق و اراده‌ی محض بر نیروی جاذبه غلبه کرده بودند، چند سانتی‌متر مانده به سقف در هوا شناور ماندند و هم‌دیگر را مدتی مدید بوسیدند و بوسیدند.درست همان موقع بود که دایانا مون گِلَمْپِرْز، رئیس مهارسازی، با تفنگی دولول و قدرتمند پا در استودیو گذاشت. دو بار شلیک کرد و امپراتور و ملکه پیش از آن‌که به زمین برسند جان باخته بودند.دایانا مون گِلَمْپِرْز دوباره تفنگ را پُر کرد. به سمت نوازنده‌ها نشانه گرفت و گفت ده ثانیه فرصت دارند مهارسازهاشان را دوباره ببندند.درست همان لحظه بود که لامپ تصویر تلویزیون خانواده‌ی بِرجِران سوخت.هِیزِل سر برگرداند تا درباره‌ی رفتن تصویر با جورج حرف بزند، اما جورج رفته بود آشپزخانه آب‌جو بیاورد.جورج با قوطی آب‌جو برگشت و لحظه‌ای که سیگنالی مهارساز به لرزه انداختش درنگ کرد. بعد دوباره نشست. به هِیزِل گفت: «گریه می‌کردی؟»هِیزِل گفت: «آره.»جورج گفت: «واسه چی؟»هِیزِل گفت: «یادم رفت. تلویزیون برنامه‌ی خیلی غم‌انگیزی پخش می‌کرد.»جورج گفت: «چی بود؟»هِیزِل گفت: «همه چی تو ذهنم قروقاتی شده.»جورج گفت: «چیزهای غم‌انگیز رو فراموش کن.»هِیزِل گفت: «کار همیشگی‌مه.»جورج گفت: «آفرین، عزیز دلم.» صدای تفنگ پرچ‌زنی در سرش بلند شد.هِیزِل گفت: «آخ آخ… واقعاً باید بگم این یکی خیلی غوغا بود.»جورج گفت: «همین رو بگو.»هِیزِل گفت: «آخ آخ… واقعاً باید بگم این یکی خیلی غوغا بود.» (۱۹۶۱)پانویس‌ها:۱- رئیس مهارسازی.۲- Sash Weight: میله یا استوانه‌ای آهنی که به عنوان وزنه‌ی تعادل به قاب پنجره متصل می‌شود.۳- Twenty-One-Gun Salute: یکی از بالاترین درجات احترام نظامی که برای مقامات عالی‌رتبه، سران کشورها و نظامیان جان‌باخته اجرا می‌شود.۴- Baron, Duke, Earl: درجات اشرافی در نظام‌های سلطنتی و فئودالی اروپا. دوک بالاترین مقام پس از پادشاه، و اِرل و بارون در رده‌های بعدی قرار دارند.۵- چوب باریک و سبکی که رهبر ارکستر برای نشان دادن ضرب‌آهنگ، زمان‌بندی و هدایت نوازنده‌ها در حین اجرا از آن استفاده می‌کند.</description>
                <category>امیرمحمد شیرازیان</category>
                <author>امیرمحمد شیرازیان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 14:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• تعریف من از علمی تخیلی (۱۹۸۱) •</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%BE-%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9-oltjqujb9k7r</link>
                <description>فیلیپ کی. دیک مقابل کلیسای سنت جوزف، سانتا آنا، کالیفرنیا. ۱۹۷۷ عکاس: فیلیپ هوپتعریف من از علمی‌تخیلی (۱۹۸۱)فیلیپ کی. دیکترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیانبرای تعریف ژانر علمی‌تخیلی ابتدا با این آغاز می‌کنم که چه چیزی علمی‌تخیلی نیست. نمی‌توان گفت علمی‌تخیلی صرفاً یعنی «داستان (یا رمان یا نمایش‌نامه‌ای) که در آینده اتفاق می‌افتد»، چون برای مثال ماجراجویی فضایی هم داریم که در آینده رخ می‌دهد، اما علمی‌تخیلی نیست. ماهیتش همین است و بس: ماجراجویی، نبرد و جنگ‌هایی در آینده و در فضا هم‌راه با فناوری‌های بسیار پیش‌رفته. پس چرا نباید آن را علمی‌تخیلی به حساب آورد؟ ظاهراً باید به حساب آورد و نویسنده‌هایی هم‌چون دوریس لِسینگ تصورشان چنین چیزی است، اما در ماجراجویی فضایی خبری از آن ایده‌ی نو و منحصربه‌فردی نیست که عنصر بنیادین علمی‌تخیلی است. هم‌چنین امکانش هست که علمی‌تخیلی در زمان حال اتفاق بیفتد؛ نمونه‌اش می‌شود داستان یا رمان جهان جایگزین. پس اگر علمی‌تخیلی را از قید آینده و هم‌چنین از فناوری‌های فراپیش‌رفته جدا کنیم، در این صورت چه چیزی برایمان می‌ماند که اسمش را بگذاریم علمی‌تخیلی؟ اولین قدم این است که جهانی خیالی پیشِ روی ماست؛ جامعه‌ای که در واقعیت وجود ندارد، ولی پایه‌اش روی جامعه‌ی آشنای ما استوار است، یعنی جامعه‌ی ما به مثابه‌ی سکوی پرتاب آن عمل می‌کند. جامعه‌ی مذکور به نوعی از دل جامعه‌ی ما سر برمی‌آورد، شاید هم مسیری دیگر را پیش بگیرد، مثل داستان‌ها یا رمان‌های جهان جایگزین. این همان جهان ماست، منتها نویسنده با قدرت خیالش آن را از چارچوب همیشگی‌اش درآورده و بدل به چیزی کرده که یا با واقعیت فعلی جور درنمی‌آید یا هنوز اتفاق نیفتاده‌است. این جهان باید دست‌کم در جنبه‌ای با جهان خودمان تمایز داشته باشد، ولی همین جنبه هم باید چنان کارگر بیفتد که زمینه‌ساز رویدادهایی گردد که وقوعشان در جامعه‌ی ما یا در هر جامعه‌ی آشنای دیگری در حال یا گذشته ناممکن باشد. باید ایده‌ای منسجم پشت این دگرگونی باشد، یعنی این دگرگونی باید مفهومی باشد نه صرفاً پیش‌پاافتاده یا چیزی عجیب‌غریب؛ این است جوهره‌ی علمی‌تخیلی: همان دگرگونیِ مفهومی در بطنِ جامعه که باعث می‌شود جامعه‌ای جدید در ذهن نویسنده شکل بگیرد، سپس بر کاغذ بنشیند و از آن‌جا پا شود و پایه‌های ذهن خواننده را به لرزه درآورد، لرزه‌ی غریبگیِ آشنا. خواننده درمی‌یابد که جهانی که در آن غرق شده جهان واقعی خودش نیست.حالا نوبت تفکیک علمی‌تخیلی از ژانر خیال‌پردازی است. این کار ناممکن است و کمی تأمل دلیلش را آشکار می‌کند. دورکاری ذهنی¹ را در نظر بگیرید؛ یا جهش‌یافته‌هایی مانند آن‌ها که در اثر درخشانِ تئودور استورجن فراتر از انسان² می‌بینیم. اگر خواننده باور داشته باشد که چنین جهش‌یافته‌هایی امکان وجود دارند، رمانِ استورجن را علمی‌تخیلی به حساب می‌آورد، اما اگر معتقد باشد که این جهش‌یافته‌ها مثل جادوگرها و اژدهاها نه وجود دارند نه هرگز به وجود می‌آیند، آن‌گاه آن را رمانی خیال‌پردازانه می‌شمرد. ژانر خیال‌پردازی جولان‌گاه ناممکن‌هاست، یعنی همان‌ها که به باور عموم امکان‌پذیر نیستند؛ اما در علمی‌تخیلی به چیزهایی می‌پردازند که به باور عموم اگر شرایطش فراهم باشد امکان‌پذیرند. نهایتاً تشخیصِ این مرز امری شخصی است و به عهده‌ی خواننده، زیرا تمایز قطعی میان ممکن و ناممکن چیزی نیست که بتوان به شکل عینی اثباتش کرد، بل‌که بیشتر به باور ذهنی خودِ خواننده بازمی‌گردد.اکنون وقت تعریف علمی‌تخیلی خوب است. آن دگرگونی مفهومی ــ یا به بیان دیگر همان ایده‌ی نو ــ باید واقعاً بکر باشد (یا حداقل برداشتی نو از ایده‌ای قدیمی)؛ باید ذهن خواننده را به تکاپو بیندازد، به ذهن او رخنه کند و چشمش را به روی امکان وجود چیزی بگشاید که تا پیش از آن اصلاً فکرش را هم نکرده بوده. پس «علمی‌تخیلی خوب» اصطلاحی ارزشی³ است نه حقیقتی ملموس و عینی. بااین‌همه به باور من چیزی به نام علمی‌تخیلی خوب عیناً و واقعاً وجود دارد.به نظر من دکتر ویلیس مَک‌نِلی در دانش‌گاه ایالتی کالیفرنیا در فولِرتون حق مطلب را به بهترین شکل ممکن ادا کرد وقتی گفت قهرمان واقعی در داستان یا رمان علمی‌تخیلی نه یک شخص که یک ایده است. اگر با علمی‌تخیلی خوبی سروکار داشته باشیم آن ایده نو و محرک ذهن است و شاید مهم‌تر از همه زنجیره‌ای از ایده‌های زایا را در ذهن خواننده به راه می‌اندازد. انگار قفل ذهن خواننده را می‌گشاید تا آن ذهن هم مانند ذهن نویسنده به آفرینش رو بیاورد. بنا بر این علمی‌تخیلیْ خلاق است و خلاقیت را برمی‌انگیزد، کاری که در ادبیات جریان اصلی عمدتاً به چشممان نمی‌خورد. ما که علمی‌تخیلی‌خوان هستیم (حالا در جایگاه خواننده حرف می‌زنم نه نویسنده) می‌خوانیمش، چون با خواندن چیزی که ایده‌ای نو در خود دارد دلمان می‌خواهد واکنش زنجیره‌ای ایده‌ها در ذهنمان به راه بیفتد. از این رو برترین آثار علمی‌تخیلی نتیجه‌شان هم‌کاری بین نویسنده و خواننده می‌شود که در آن هر دو آفرینش‌گرند و از این کار لذت می‌برند: آری، عنصر بنیادین و غاییِ علمی‌تخیلی لذت است؛ لذت برآمده از کشف تازگی.پانویس‌ها:۱- سایانیکس (Psionics): اصطلاحی رایج در علمی‌تخیلی برای اشاره به توانایی‌های فراحسی یا ذهنیِ فرضی مانند دورآگاهی (تله‌پاتی)، دورجنبانی (تله‌کینزی) و قدرت‌هایی از این دست.2- More Than Human۳- عبارت ارزشی (Value Term): اصطلاحی برای بیان قضاوت خوب و بد یا مطلوب و نامطلوب؛ چنین قضاوتی ماهیتی ذهنی و سلیقه‌ای دارد نه عینی و قابل‌اندازه‌گیری.</description>
                <category>امیرمحمد شیرازیان</category>
                <author>امیرمحمد شیرازیان</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 23:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• اکنون یعنی اکنون: در ستایشِ روزهای بی‌نظیر •</title>
                <link>https://virgool.io/@amirmohammadshirazian/%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-zcnd8vpaqnb9</link>
                <description>روزهای بی‌نظیراکنون یعنی اکنون: در ستایشِ روزهای بی‌نظیر (هشدارِ لو رفتنِ داستان)امیرمحمد شیرازیانیادم نمی‌آید آخرین باری که فیلمی به جانم نشست کِی بود، اما ویم وندرس در روزهای بی‌نظیر (Perfect Days) با نگاهی شاعرانه باری دیگر نشانم داد که می‌توان از دلِ سادگی اثری عمیق آفرید. او که استادِ روایت‌های بصری است، در این فیلم با نگاهی لطیف و دوربینی که انگار نفس می‌کشد، ما را به دنیای هیرایاما (با بازیِ کوجی یاکوشو) می‌برد؛ هیرایامایی که در گذشته ثروتمند بوده گویا و حالا ساده‌زیستی را برگزیده.روزهای بی‌نظیر قصیده‌ای بلند است در ستایشِ اکنونی که به دم و بازدمی از کف می‌رود. هیرایاما با آن سکوتِ دل‌چسبش نظافت‌چیِ دست‌شویی‌های توکیو است. صبح با صدای جاروی رفتگر چشم می‌گشاید، رخت‌خوابش را جمع می‌کند، مسواک می‌زند، با قیچی سبیلش را اصلاح می‌کند و با ریش‌تراش صورتش را می‌زند، آبی می‌افشاند به گُل‌وگیاهش و لباسِ کارش را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید. پس از باز کردنِ در نگاهی به آسمان می‌اندازد و لبخندی نثارش می‌کند. سحر است و خیلی‌ها خواب‌اند. قهوه‌ای می‌نوشد و سوارِ ماشینش که می‌شود نواری از موسیقی‌ها و ترانه‌های قدیمی در ضبط می‌گذارد و ما را با خود سرِ کارش می‌برد.زندگی‌اش جز این‌ها چیزی نیست. روزها را در بخشِ پُرهیاهوی توکیو به نظافتِ دست‌شویی‌ها می‌گذراند و شب‌ها را در محله‌ای ساده، محلِ زندگی‌اش. هیرایاما ظهرها خستگی درمی‌کند و می‌رود به محوطه‌ی معبدی پُر از درخت تا چیزی بخورد. هنگامِ ورود تعظیمی می‌کند، می‌نشیند و لبخندی می‌زند به همان صحنه‌ی همیشگی: آسمان و درخت. تماشاگاهِ او همین‌هایند. دوربینی قدیمی دارد و با جان‌ودل از آن‌ها عکس می‌گیرد.روزهای بی‌نظیر همین قصه‌ی تکراری است که اصلاً تکرار نمی‌پذیرد. هیرایاما هر روز با همین صحنه‌ها و لحظه‌ها مواجه می‌شود. گاهی ممکن است کسی سرِ راهش قرار بگیرد. گاهی ممکن است چیزی او را در فکر فروببرد. گاهی ممکن است کسی کاغذی در دست‌شویی گذاشته باشد، کاغذی که بازیِ دوز در آن کشیده شده و هیرایاما با کنجکاوی هر روز با آن ناشناس بازی را ادامه می‌دهد، بی که بخواهد بداند آن شخص کیست. هیرایاما حتی با وجودِ این‌ها باز به اکنونِ خودش برمی‌گردد.بعد از ظهر پس از کار می‌رود خانه، لباس‌هایش را می‌کَند، از خانه دوباره می‌زند بیرون و رکاب‌زنان به سوی حمامِ عمومی می‌رود. پس از حمام هم دوباره رکاب‌زنان به سوی غذاخوری. پاتوقش همیشه یک جاست. تعطیلی‌هایش به بردنِ لباس‌چرک‌هایش به رخت‌شوی‌خانه و ظاهر کردنِ عکس‌های هفته و خریدن نگاتیوی دیگر و رفتن به پاتوقِ مخصوصِ روزهایی که سر کار نمی‌رود می‌گذرد. شب‌ها که می‌رسد خانه در رخت‌خوابش می‌نشیند به کتاب خواندن. چیزِ دیگری می‌خواهد مگر؟ نیاز به کارِ دیگری مگر دارد؟ چشمش خسته می‌شود، کتاب را می‌بندد و می‌خوابد. خواب‌هایش تکه‌پاره‌هایی نورآلود و امپرسیونیسم‌وارند، همان صحنه‌هایی که در طولِ روز موشکافانه از نظر گذرانده. و دوباره صدای جاروی رفتگر.روزهای بی‌نظیر داستانِ هیرایامایی است که به زیباییِ هرچه تمام‌تر نشان می‌دهد چه‌گونه از اکنونش لذت می‌برد؛ چه‌گونه از درختی که از پنجره‌ی خانه‌اش می‌بیند لذت می‌برد؛ چه‌گونه از بازیِ سایه‌ها و نور لذت می‌برد. هیرایاما جانش را با نوارهایش مست می‌کند، از اَنیمالز تا نینا سیمون، و غرقِ آن‌ها می‌شود و حتی نیاز ندارد که دست‌به‌دامانِ چیزی دیگر شود برای مستی.نیکو، دخترِ خواهرش، یک روز از خانه فرار می‌کند و می‌آید پیشِ دایی‌اش که راه‌ورسمِ او را در پیش بگیرد و زندگی‌ای مثلِ او داشته باشد. هیرایاما چیزِ زیادی نمی‌گوید پیشِ نیکو، حرف‌هایش را سنجیده می‌زند، کلماتش را با دقت بیان می‌کند مبادا حرفش بیهوده باشد. با هم حتی سرِ کارش می‌روند. دوچرخه‌سواری می‌کنند. در همین اثنا نیکو از او می‌خواهد به اقیانوس بروند. هیرایاما می‌گوید دفعه‌ی بعد می‌رویم. نیکو می‌گوید دفعه‌ی بعد یعنی کِی؟ هیرایاما می‌گوید دفعه‌ی بعد یعنی دفعه‌ی بعد، اکنون هم یعنی اکنون. اکنون برای او همه چیز است.روزهای بی‌نظیر آینه‌ای است که هیرایاما در آن خود را می‌نگرد؛ ساده، ساکت، اما از زندگی سرشار. وندرس با این تابلوی بی‌ادعا به ما می‌فهماند که خوش‌بختی معنی‌اش جست‌وجوی دوردست‌ها نیست، بل‌که همین لحظه‌هایی است که در گذرند؛ در لبخندی به آسمان، در نوای نواری قدیمی، در بازیِ سایه و نور. هیرایاما به یادمان می‌آورد که اکنون را زندگی کنیم پیش از آن‌که بادی بوزد و ببردش. و وندرس با داستانِ او زندگی را برایمان از نو می‌سراید، آن‌جا که نغمه‌ی نینا سیمون اشک و لبخندش را در هم می‌آمیزد و در روزی تازه گوش می‌سپارد به ترانه‌ی حس‌وحالِ خوبی دارم و اکنونش را در آغوش می‌کشد.</description>
                <category>امیرمحمد شیرازیان</category>
                <author>امیرمحمد شیرازیان</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 13:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>