<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر رجبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirrajabi</link>
        <description>دقایقی مهمان داستان‌ها و نوشته‌های من باشید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:46:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2430592/avatar/HG0etW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر رجبی</title>
            <link>https://virgool.io/@amirrajabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لیست مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrajabi/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-gxhgdpoipawf</link>
                <description>از خانه که بیرون آمد به همه چیز و همه کس مشکوک بود. دنبال آدرس پرستاری بود که سیزده سال پیش دخترش را واکسن زده بود و در جواب گریه‌هایش به او گفته بود لوس است.‌‌ پایش را داخل بیمارستان گذاشت و مستقیم رفت سراغ اتاق تزریقات. دستش را برد در جیبش و آماده شد برای اینکه ضامن چاقویش را آزاد کند. تزریقاتچی سن و سالش به این نمیخورد که سیزده سال سابقه‌ی کار داشته باشد. زنی بود حدودا سی‌ساله. نگاهی به صورتش انداخت و پرسید فیش گرفته‌ای؟ دستش را از روی ضامن چاقویش برداشت و با خونسردی گفت:&quot; نه. &quot;خواست بگوید دنبال قاتل دخترم هستم؛ اما زبانش را در دهانش چرخاند و گفت:&quot;اومدم دنبال دخترم فکر کردم اومده اینجا.&quot; زن با صدایی که خستگی از سر و رویش میبارید گفت: &quot;نه. یک ساعتی میشه که کسی نیومده برای تزریق.&quot; میخواست از زیر زبان زن رد خون دخترش را بگیرد.&quot;کار شما هم سخته‌ها. همه‌اش با مریضا سر و کله میزنید. خیلی وقته اینجا کار می‌کنید؟ &quot;زن که انگار حس همدلی از مرد دریافت کرده باشد و گوشی برای شنیدن پیدا کرده باشد خودش را جمع و جور کرد و گفت: &quot;سه سالی میشه شیفت شب اینجام. ولی سی سال گذشته برام. کار تو بیمارستان واقعا سخته. مخصوصا کشیک شب. هر چی دعوایی و تصادفی رو میارن اورژانس. هر شب یکی رو با سر و صورت خونی میبینم.&quot;علاقه‌ای به شنیدن ناله‌های زن از زمین و زمان نداشت. میخواست زودتر برود سراغ سرنخ ماجرا.&quot;حق دارید واقعا. قدیمترا جای شما یه خانمی کار میکرد اینجا. گاهی که میومدم اینجا هم صحبت میشدیم. بنده خدا تنش عصبی گرفته بود به خاطر کار با مریضا. اصلا حوصله‌ی سر و کله زدن با بچه‌ها رو نداشت. حق داشت واقعا.&quot;با خنده‌ی رد گم‌کنی گفت: &quot;اینقدر عصبی بود که دخترم وحشت داشت ازینکه بیاد آمپول بزنه. هر بار که میخواستیم بیاریمش برای آمپول زدن عزا می‌گرفتیم.&quot;زن که انگار کسی حیثیت شغلی‌اش را زیر سوال برده باشد گارد دفاعی به خودش گرفت و گفت: &quot;خب آخه بعضی بچه‌ها واقعا لوسن. تقصیر پدر و مادراشونه.&quot;چهره‌ی در هم کشیده‌ شده‌ی مرد را که دید خواست کمی فضا را تلطیف کند.&quot;پسر خودمم همینطور بود اولش. سه سالشه. اینقدر از دکتر می‌ترسید که خودشو خراب می‌کرد. کلی باهاش حرف زدم و براش توضیح دادم که درد داره ولی زود خوب میشی. با بچه‌ها باید حرف زد. از ما بزرگترا منطقی‌ترن.&quot;با جمله‌ی زن به خودش پیچید. زن درست زده بود وسط خال. بدون آنکه خودش متوجه شده باشد. رفت به خاطرات خودش و فاطمه. ادامه‌ی حرفهای زن را نشنید. یاد شبی افتاد که دخترش دیروقت آمده بود خانه و از ترسش مستقیم رفته بود داخل اتاق خواب. پاورچین پاورچین و بدون آنکه سر و صدایی راه بیندازد. به خیال اینکه پدرش متوجه دیر آمدنش نشده است. مرد آن موقع‌ها تصورش این بود که پدر خوب، پدر سختگیر است. پدری که بچه‌اش ازش حساب ببرد. صبح قبل اینکه برود سرکار صبحانه‌ی فاطمه را روی میز چید و آب‌میوه برایش گذاشت. گوشی و کلید در خانه را بدون اینکه فاطمه متوجه شود از کیفش برداشت و در را از پشت قفل کرد. تا شب که از سر کار برگردد فاطمه را در خانه حبس کرده بود. در میانه‌ی روز برای اینکه از حال فاطمه بی‌خبر نباشد زنک زد به گوشی خانه و منتظر ماند برای اینکه تلفن برود روی پیغام‌گیر. از صدای محیط می‌فهمید فاطمه حالش خوب است. شب که پایش را از در خانه تو گذاشت چراغها خاموش بود. کلید لامپ را که زد فاطمه را دید که روی مبل دراز کشیده است. میز دست نخورده باقی مانده بود. معلوم بود فاطمه از صبح چیزی نخورده است. با صدایی گرفته و لرزان رو به پدرش گفت: &quot;بابا چرا این کار رو می‌کنی. من آدمم حیوون خونگیت نیستم که زندانیم کردی. بیست‌و چهار سالمه. نه نیاز به مراقب دارم نه آقا بالا سر میخوام. خسته شدم واقعا. همین کارا رو کردی که مامان گذاشت رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد. بیچاره رو صبح تا شب تو خونه حبس میکردی و دائم با تلفن چکش میکردی.&quot;مرد اصلا به روی خودش نیاورد. لباسش را عوض کرد و رفت داخل آشپرخانه. کتری را گرفت زیر شیر آب و گذاشت روی شعله. وسایل صبحانه را از روی میز جمع کرد و آب میوه را در سینک ظرفشویی خالی کرد. فاطمه صدایش بلندتر شد.&quot;اصلا چرا حرف نمیزنی. این چه عادتیه که داری. با در و دیوار که حرف نمیزنم. اگه حرف میزدمم جوابمو میدادن. نگاه کردی تو سال چند جمله با هم حرف میزنیم. خونمون شده مدرسه‌ی کر و لالا.  لازم نکرده برا من صبحونه آماده کنی. اسم این کارات محبت نیست.&quot;خانم تزریقاتی زد به شانه‌اش.&quot;آقا خوبی؟ چیزی شده؟ کمک میخوای؟&quot;به خودش آمد. نمی‌دانست چه توضیحی بدهد.&quot;نه. چیزیم نشده. نمی‌دونم چرا یهو سرم گیج رفت. فکر کنم از خستگیه. ببخشید مزاحمتون شدم. فکر کنم دخترم تو حیاط بیمارستان باشه. برم پیشش.&quot;همینطوری جملات را پشت سر هم ردیف کرد و منتظر جواب زن نماند. زد بیرون از اتاق و بیمارستان. هر بار شبیه جملات زن را از دیگران می‌شنید. اولین بار از معلم اول دبستان دخترش این جمله را شنیده بود. وقتی که به او گفته بود پدر و مادرها باید با بچه‌هایشان رفیق باشند. هیچ وقت به ذهنش نیامد که با فاطمه رفیق نبوده. با خودش می‌گفت جنس رفاقتم با دیگران فرق دارد. مراقب رفیقم هستم که مبادا کار اشتباهی انجام دهد. زن تزریقاتی سی‌ودومین کسی بود که رفته بود سراغش. در این شش ماهی که از خودکشی دخترش می‌گذشت اسامی تمام کسانی را که حدس میزد آسیبی به دخترش وارد کرده باشند درآورده بود. می‌خواست سراغ تک تک­‌شان برود. در چشمش همه‌ی آن آدم‌ها می‌توانستند عامل افسردگی فاطمه باشند. از معلم ابتدایی مدرسه گرفته تا بلیت‌فروش شهربازی که یکبار سر دخترش، که دویده بود جلوی چرخ ‌و فلک، داد کشیده بود و دختر بچه را ترسانده بود. حتی فروشنده‌ی سوپرمارکت سر کوچه‌شان هم در لیست بود. به خاطر اینکه در کودکی فاطمه، وقتی رفته بودند داخل مغازه‌اش و استند چیپس را انداخته بود او را بی‌تربیت خطاب کرده بود. روزها با خودش کلنجار می‌رفت که بفهمد چرا فاطمه افسرده شده. برایش مایه‌ی تعجب بود که چطور با آن همه مراقبتی که می‌کرد دخترش افسرده شده بود. نمی‌خواست به خودش بقبولاند که خودش بزرگترین عامل افسردگی دخترش است. از همان روز اول خودکشی هم نمی‌خواست صدای ذهنش را بشنود. همان روز عصر که آمد خانه و کفشهایش را دم در دید. خوشحال بود که دخترش امروز حرف گوش کن شده بود و زودتر از او آمده بود خانه. دلش روشن شد که دارد کارهایش را می‌فهمد و ترس‌هایش را به رسمیت می‌شناسد. خانه با نور آباژور کمی روشن شده بود. در اتاق فاطمه بسته بود و چراغش خاموش. دستگیره‌ی در را آرام پایین کشید و در را باز کرد. به داخل اتاق سرک کشید. خواب بود. نمی‌خواست از خواب بیدارش کند. بیرون آمد و رفت اتاق خودش. لباسهایش را درآورد و برای شام نقشه کشید. می‌خواست لازانیا بپزد. درست مثل همان لازانیایی که هفته‌ی پیش فاطمه در کافه‌ ایتالیا خورده بود و برایش با ذوق از مزه‌اش تعریف می‌کرد. با کلی پنیر پیتزا و ذرت.غذا که آماده شد و میز شام را که چید رفت که فاطمه را از خواب بیدار کند. داخل اتاق طوری که دخترش هول نشود دست روی شانه­‌اش گذاشت. با صدایی که انگار از ته گلو در می­آمد صدایش کرد، فاطمه تکان نمیخورد، صدایش را بلندتر و تکان­هایش را شدیدتر کرد، انگار بیهوش بود. برق اتاق را که روشن کرد، چشمش به دهان فاطمه افتاد که کف کرده بود و سیاهی چشمانش به بالا برگشته بود. لیوان آب و دو بسته قرص خالی پایین تخت بود. جزییاتی دیگری یادش نمی­آمد، انگار کسی حافظه­‌اش را را برای چند ساعت پاک کرده باشد.از روز سوم بعد از مرگ دخترش، جنگش را با خودش شروع کرده بود. در آن لیست آدمها، اسم تنها کسی را که مینوشت خودش بود، الان هم همان حس سراغش آمده بود، می‌خواست با خودش رو راست باشد، این بار باید سراغ خودش میرفت، کاری که از همان اول انتظارش را داشت. لیست آدم‌ها را از جیبش درآورد و فندکش را روشن کرد و گرفت زیرش. نشست به تماشای سوختن کاغذ. بی‌خیال باقی آدم‌ها شده بود.</description>
                <category>امیر رجبی</category>
                <author>امیر رجبی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 01:39:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن، پشتِ در</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrajabi/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-wjr3xrutkwhr</link>
                <description>از درد زانو به خودش می‌پیچید. درد همه‌ی وجودش را گرفته بود. سر زانویش پاره شده بود و خونی. پاچه‌ی شلوار پارچه‌ایش را تا بالای زانویش تا زد. می‌خواست زخمش را ببیند. دستان خاکی و کثیفش را که به زانویش رساند سوزش زخم، لب پایینش را میان دندانهایش جا داد. دستمال سرش را با زور و زحمت از پیشانی‌اش باز کرد. مرتب روی هم پیچاند و بست دور زانویش. دستمال خیس از عرق، سوزش زخمش را بیشتر کرد. کمی که به سوزشش عادت کرد پاچه‌ی شلوارش را پایین داد و بلند شد. با زحمت و درد خم شد و کیسه‌ی پنجاه کیلویی سیمان را از روی زمین برداشت و انداخت روی دوشش. از لای پله‌ها که نگاه کرد هنوز سه طبقه مانده بود. این بار باید با مدارای بیشتری از پله‌ها میرفت بالا‌. به طبقه‌ی آخر که رسید چشمانش سیاهی رفت و ضعف بدنش را گرفت. آخرین کیسه‌ی سیمان را جایی کنار ستون بتنی پیش بقیه‌ی کیسه‌ها گذاشت. عرقی که از روی پیشانی‌اش سر می‌خورد دهانش را شورکرده بود. رفت کنار بشکه‌ی پر از آب و سر و صورتش را شست. روی بلوک سیمانی نشست. کتانی و جورابش را درآورد و خواست زخمش را با آب بشوید. دستمال را که از زخمش باز کرد دوباره شروع کرد به سوختن. سطل ماست کنار بشکه را برداشت و فرو کرد در آب. شروع کرد به ریختن آب روی زخمش. به هر جان کندنی که بود سوزشش را تحمل کرد و زانویش را شست. دستمال سفید سرش را که خون سرخش کرده بود انداخت داخل سطل ماست و سابیدش بلکه خونش برود. چند بار شستش. خونابه‌ی دستمالش که کمرنگ شد از کابل برق کنار دستش آویزان کرد تا کمی خشک شود. روی زانویش را هم باز نگه داشت که زخمش کمی ببندد. خونش بند آمده بود. صدای دینام بالابر که درآمد فهمید برق آمده. خوشحال شد. لازم نبود آن همه راه را از پله‌ها پایین برود. دستمالش را بست به زخمش و شلوارش را مرتب کرد.شانسش زده بود و بالابر همان طبقه بود. نمی‎خواست منتظر بماند که بالابر مثل قطارهای ذغال‌سنگی صدا بدهد و بیاید بالا. پایین که رسید صدای ضبط از اتاقکش می‌آمد. یادش افتاد هنوز ناهار نخورده. چیزی هم در اتاقکش نداشت برای خوردن. باید میرفت مغازه برای خرید. شیر آب را باز کرد و شلنگ را توی سه پایه محکم کرد. لباسش را با آب تمیز کرد . دستانش را لای موهای تنک و کوتاهش کشید و خاک موهایش را گرفت. رفت داخل  اتاقک و از داخل کشوی فلزی میز، کلید و پولش را برداشت. صدای احمد ظاهر را شنید که شعر فروغ را می‌خواند (از تنگنای محبس تاریکی، از منجلاب تیره‌ی این دنیا). جلوی آینه موهایش را مرتب کرد. لباسهای تمیزش را پوشید. ضبط را خاموش کرد. صندلهایش را پا کرد و پایش را از در ساختمان بیرون گذاشت. هر بار که از در بیرون می‌آمد اسمش را با خودش بیرون نمی‌آورد. نیازی نداشت به اسمش. داخل آن ساختمان و میان دوستانش محمد بود. این بیرون مردم افغانی صدایش می‌کردند. هشت سالی میشد که عادت کرده بود به این ماجرا. از همان ماه دوم سومی که از بدخشان آمده بود و پایش را به ایران گذاشته بود به بیگانه بودن خو کرده بود. مغازه نزدیک بود. سه چهار در بیشتر با ساختمان فاصله نداشت. وارد مغازه شد. صاحب مغازه و یک خانم میانسال داخل مغازه بودند. از قفسه‌ی قرمز کنار یخچال دو بسته نان لواش برداشت. منتظر ماند صحبت خانم میانسال و صاحب مغازه تمام شود که بگوید تخم مرغ و کنسرو بادمجان میخواهد. صاحب مغازه برای زن میانسال توضیح می‌داد که امروز تعطیلی عید فطر است و شاگردش نیست. گفت ببیند می‌تواند کسی را پیدا کند بارش را برایش بیاورد. میان صحبتهایش رو کرد به او و پرسید چه می‌خواهد. شش تخم مرغ و یک کنسرو بادمجان برایش گذاشت داخل یک مشمای شفاف دسته‌دار. وقتی داشت نان‌ها را می‌چپاند کنار تخم مرغ‌ها، صدای آرام صاحب مغازه را شنید که می‌گفت (حالا الآن به این پسر افغانیه میگم خریداتو بیاره برات). می‌خواست بگوید جان ندارد و زانویش درد می‌کند. اما می‌ترسید از قضاوتشان که مبادا با خودشان بگویند عجب افغانی پررویی است و آمده در کشورشان راست راست برای خودش راه می‌رود و زندگی می‌کند. خریدهایش را که حساب کرد کیسه‌های خرید زن را برداشت و پشت سرش شروع کرد به بیرون آمدن از مغازه. خانه‌ی زن نزدیک بود. سه چهار دقیقه بیشتر راه نبود تا خانه‌‌اش. دلش می‌خواست زودتر برگردد به اتاقکش و از افغانی بودن فرار کند. برای خودش محمد بشود. خریدهای زن را دم در خانه‌‌اش گذاشت. خداحافظی کرد و منتظر انعام نماند. به خانه و محمد که برگشت ضبطش را روشن کرد. احمد ظاهر دوباره شروع کرد به خواندنآه ای خدا چگونه تو را گویمکز جسم خویش خسته و بیزارم</description>
                <category>امیر رجبی</category>
                <author>امیر رجبی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 00:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/amirrajabi/%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-svw4zq8sct0v</link>
                <description>چشمانم را که باز کردم خودم را ایستاده جایی میان کویر خشک و بی‌آب و علفی دیدم که هیچ نشانه‌ای از زندگی در آن نبود. نه پرنده‌ای، نه گیاهی، حتی نه آفتاب‌پرست و خزنده‌ای. از همان‌ها که فقط میشد در کویر به ملاقاتشان رفت. حتی نسیمی هم به صورتم نمی‌خورد. خاک بود و آسمان. همانقدر تهی. به سر تا پایم که نگاه کردم هیچ چیزی ندیدم جز بدن لخت مادرزادم. بدون هیچ بودم. پاهای برهنه‌ام خشکی خاک کویر را حالی‌ام کرد. زمینش مثل دست کشاورزهای پیر بود. همان‌ها که موقع دست دادن باهاشان میخواهی دستهایت را زودتر ازشان پس بگیری و باقی خوش‌وبش را به کلام بسنده کنی. هر قدر فکر کردم نتوانستم بفهمم چطور سر از اینجا درآورده‌ام. خورشید هنوز درنیامده بود و این یعنی امید داشتم که از گرمای کویر جان به در ببرم. آسمان صاف و بدون ابر کویر فهماندم که توقع قطره‌ای باران از سویش نداشته باشم. به گرما و بی‌آبی که فکر کردم دیدم وقت واکاوی نیست و باید راهی به سوی جاده‌ای، روستایی یا خانه‌ای پیدا کنم. جواب سوالاتم را می‌توانستم بعد فرار کردن از این قتلگاه بفهمم.سپیده دم بود و ماه هنوز در آسمان بود. قدمهایم را به سوی ماه برداشتم و راه افتادم. در آن میان فقط ماه را می‌شناختم. مثل رفتن به سمت یک آشنا میان مجلس ترحیمی که غریبه بودم. هیچ چیزی نداشت که بشناسمش. پاهایم هنوز توان داشت و باید سریعتر فرار می‌کردم. بعد از یک ساعت راه رفتن خورشید کم‌کم داشت بالا می‌آمد و از پشت سرم تعقیبم می‌کرد. قدمهایم را تندتر کردم. وحشت برم داشته بود. برای خودم زدم زیر آواز. مثل همان‌ شبها که دیر به خانه برمی‌گشتم و برای فراری دادن ترس مثل دیوانه‌ها در خیابان برای خودم آواز می‌خواندم. سرم را به پشتم چرخاندم که خورشید را ببینم. پایم به تخته‌ سنگی گیر کرد. با صورت خوردم زمین. تخته سنگ نبود. سنگ صافی بود. یکی هم نبود. دست کم صد تا سنگ کنار هم ردیفی چیده شده بودند. با دقت و وسواس. چشمم به رویشان که افتاد دیدم سنگ قبرند. تک تکشان را شروع کردم به خواندن. اولی زنی سی‌ساله بود که در شصت و سه سال پیش مرده بود. دومی  پسری 21 ساله در ده سال پیش مرده بود.  بیشترشان جوان بودند و هم سن‌وسال من. بودن قبرستان در آنجا برایم روشنی‌بخش بود. تنها باری که از قبرستان حس زندگی گرفتم الان بود. نشانه‌ای بود که حتما روستایی در آن حوالی پیدا می‌شود. به قبر آخر که رسیدم خالی بود. احتمالا چشم انتظار مرده‌ای بود. کنارش سنگ قبرش را هم آماده کرده بودند. سنگی که از زیبایی و براقی حسرت مردن به دل هر کسی می‌نشاند.روی سنگ قبر را که خواندم بدنم یخ زد. قفل کردم و خشکم زد. اسم خودم را روی سنگ قبر دیدم. همین امروز باید می‌مردم. درست همین امروز.  بیست و نه فروردین. یعنی با پای خودم باید می‌رفتم توی قبر. کفنم هم آنجا بود. باید به خودم می‌پیچاندم و در قبر می‌خوابیدم. روی زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم. شاید هم مردم. چشم که باز کردم خودم را زیر دوش حمام دیدم و دست فاطمه را از لای در که حوله‌ی تن‌پوش سفیدم را آورده بود. حوله‌ای درست به سفیدی کفنم.امیر رجبی</description>
                <category>امیر رجبی</category>
                <author>امیر رجبی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 02:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>