<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا نجاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirrezanajjari78</link>
        <description>طراح گرافیک
علاقمند به نوشتن در مورد تجربه های شخصی و محیط اطراف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:58:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1802487/avatar/HAEvCp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا نجاری</title>
            <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک داستان کاملا واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-xi2k0rdvsckr</link>
                <description>پیرمرد می خواست گوسفندی قربانی‌ کند که چند روز قبل از مراسم ترحیمش لطف کرد و آن را آورد خانه ما تا من در واپسین لحظه های باقی مانده از عمرش با او بازی کنم، بازی من به این شکل بود که دنبال گوسفند می دویدم و او دور تا دور باغچه از من فرار می کرد، من بدو، گوسفند بدو، من بدو، گوسفند بدو! بدو! بدو؟!گوسفند یکهو ایستاد، هرچی هوی گفتم هولش دادم دیگر ندویید، فرار نکرد و از جایش تکان نخورد، انگار در آن لحظه به این فکر می کرد که چرا دارد از دست من فرار می کند، چرا از من می ترسد چرا اصلا باید از من فرمان ببرد؟برگشت به سمت من؛ شروع به دویدن کرد و حالا گوسفند بدو، من بدو، گوسفند بدو، من بدو، بدو...بدو...بدووو....درست یادم نمی آید چطور خودم را توی خانه انداخته ام و از دستش فرار کرده ام اما این را خوب یادم است که از فردای آن روز جرئت نداشتم پا توی حیاط بگذارم، این خاطره‌ همیشه برای من اینطور ثبت شده که آدم می تواند یک لحظه به ایستد و بپرسد &quot;چرا&quot; من &quot;باید&quot; این کار را انجام بدهم؟</description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 15:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد سالاری - خانه پدربزرگ - هزار و چهارصد و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ytwroqfflka3</link>
                <description>خانواده دور هم جمع بود و شام خوردیم(دایی از کانادا اومده دوباره می‌خوام خوشحالیمو اعلام کنم) بعد شام بخشی از ظرف های شام رو داشتم میشستم که با ریاکشن های جالبی مواجه شدمزنداییم اومد و گفت درستشم همینه (خشم و شوخی)شوهر خالم اومد و گفت تو چرا میشوری (این ینی باید زنا بشورن دیگه)خالم اومد گفت ببخشید تو داری میشوری (و من اینجوری بودم که مگه من با شما شام نخوردم!)کلا چیز نرمالی نبود انگار ولی داشتم به این فکر می کردم که هر مردی حداقل باید یک بار لاک زدن رو تجربه کنه، یک‌بار گوشواره بندازه و هرکاری که زنونه تعریف شده رو حداقل یکبار انجام بده تا با بخش زنونه خودش تماس پیدا کنه،. چرا چنین چیزی رو از خودمون دریغ کنیم</description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 02:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرشد - مشهد - اوایل کرونا - بوستان کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-zzbxev7r9tz7</link>
                <description>مرشد (صاحب خانقاه) اصولا از اون آدمای با کاریزما و عمیقیِ که اگه چند دقیقه باهاش صحبت کنی سرت درد می‌گیره. کتاب فروشی که وقتی دیدمش برای اولین بار حس کردم این یکی در درست ترین جای خودش قرار داره، خوره ی کتابه و با دلسوزی و جذابیت کتابا رو یکی یکی و با حوصله بهت توضیح میده، براش فروش کتاب مهم نیستو صرفا از مصاحبت باهات و اینکه اون تایم مفید باشه لذت می‌بره، خب ای کاش به همین دلیل قشنگ و اوضاع البته گه اقتصادی مجبور نمی شد در کتاب فروشی شو تخته کنه ولی خب گویا دنیا جور دیگری می‌چرخه. حرف درمورد مرشد زیاده که بگم نه که زیاد باهاش مراودت داشته باشم نه، انقد خلاصه و مفید حرف میزنه که انگار ۱۰ تا جمله به ذهنش می‌رسه ۹ تاشو می‌ریزه دور یکی شو میگه. یکی از حرفایی که ۳ سال پیش بهم زد و الان عمیقاً به دلم نشسته و هربار که یادش میفتم میگم دهنت سرویس مرشد چقد حقق گفتی اینه که یبار داشتیم در مورد رابطه و تعدد سکس صحبت می کردیم برگشت گفت یکی تخت ۶ نفره می‌خواد یکی هم ۲ نفره ولی اگه از من می پرسی بهت میگم قدر اینو بدون [سرشو برد پایینو منم رد نگاهشو دنبال کردم با یه چرخش سی درجه ای سرم کادر چشام کلوز شد روی دست مرشد که با یه حالتی که انگار بخوای به یکی سیلی بزنی یه خورده شل می‌گیری و تکون میدی دستتو، دستشو تکون میداد]اولش با خودم گفتم نه بابا مرشد منظورش این نیست، بعد چشام سیاهی رفت و گونه هام سرخ شد و همزمان با اینکه تو ذهنم دوباره داشت اکو میشد که قدر اینو بدون... قدر اینو بدون... دیدم هیچ معنای دیگه ای نمیتونه داشته باشه الا اینکه... ؛)اره خلاصه دست عضو جذابیه، خیلی قدرشو بدونید🤝</description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 02:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه شاپوری - همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-tywkmrmtbawl</link>
                <description>از پنجره آشپزخانه مان حیاط خانه همسایه دیده می‌شود‌.یک مرد سیبیلو حدود پنجاه، پنجاه و پنج سال زندگی می‌کند که موهای بلندِ جو گندمی اش را از وسط فرق باز می‌کند. همیشه کت می پوشد، و بنظرم آن استایل فقط یک کلاه شاپو و پیراهن سفید کم دارد.بعضی روز ها یک لیوان چای می‌ریزم و به خانه شان نگاه می‌کنم و بعضی از آن بعضی روزها او را می‌بینم که تویه حیاط خانه راه می‌رود و با خودش حرف می‌زند، انگار حرف های مهمی می‌زند،من همیشه دوست داشتم ببینم تویه سرش چی می گذرد. روزی از پدرم پرسیدم پدر این همسایه ما چرا تنهاست، زن مرده است؟ گفت نه، در جوانی دلباخته‌ی یک دختر شاهرودی بوده، دختره هم او را می‌خواسته  ولی خانواده ها نه. از همان وقت ها تنهاست.بعد ها پدر گفت امیر امروز این همسایه مان امده بود مغازه و ازش پرسیدم چرا الان که آن دختر هم تنهاست به سراغش نمی رود، و او آهی کشیده و گفته بود حاجی آقا بعضی چیزا مثل سابق نمی شود...فقط همین.بعضی اتفاق ها آدمی را خم نمی‌کند، می شکند. فردایش از خواب بلند می شوی و می‌بینی هیچ چیز مثل سابق نیست. پی نوشت: منبع دیگری اعلام کرد که این یارو ساقی است و خب بخشی از سوالاتم که چرا همش تویه خانه است جواب داده شد، بهرحال ساقی هم جزئی از اجتماع است، برای خودش حد و مرزی دارد، اصولی دارد، دل دارد و عاشق می شود.</description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 02:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راضیه - مشهد - خانقاه - نود و هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-hiodpxnsfigg</link>
                <description>خانقاه اسم یک کتاب فروشی نم و نا گرفته در گوشه پرتی از بازارچه گلستان بود که فقط می توانست توجه من را جلب کند.خود خانقاه داستان خودش را دارد ولی الان می‌خواهم داستان راضیه، آن دختر نسبتاً زیبایی دبیرستانی که آنجا دیدم را شرح دهم.دقیقا یادم نیست بحث چگونه شروع شد اما به قطع من شروعش کرده ام. قبل از اینکه آن آدم را برای گفتگو انتخاب کنم فهمیده بودم افغان است و دوست داشتم با آدمی با فرهنگ دیگر صحبت کنم.جبران خلیل جبران را دوست داشت و به من کتاب پیامبرش را توصیه کرد و من قول دادم که آن را بخوانم، بعدا ها این کتاب را خواندم و چقدر هم قشنگ بود، گفتگوی طولانی بود و از چیز های مختلفی می‌گفتیم، او از کشورش و فرهنگش زیاد می‌گفت، آدم پرحرفی بود ولی فکر می‌کنم در فرهنگ آنها پرحرفی چیز بدی تلقی نمی شود.از خودش هم کلی چیز عایدم شد، مثلا اینکه ۲۵ سالش است و من درکمال تعجب گفتم: اصلأ بهت نمی‌خوره! و او گفت: ما افغانها اینکه جوانتر از سنت بنظر برسی را یک نعمت خدادادی می‌دانیم.گفت ۱۸ سالش که بود برای خواندن فقه به مشهد آمده.بعد از کمی مکث که می شد در چشمانش خواند دارد به آنچه بهش گذشته فکر می‌کند گفت: آنوقت ها علایق مذهبی داشتم. برای کش دارتر کردن بحث پرسیدم الان نداری؟به تکان دادن سر اکتفا کرد.به دلایل مختلفی از آمدنش به ایران ناراضی بود، می‌گفت دخترخاله هایش که به ترکیه و انگلیس رفته اند اوضاعشان خیلی بهتر از من است، فقط هم بحث رفاه نبود، عمرش را گذاشته بود پای یک مشت حرف مفت که پشیزی ارزش ندارد.غم از سر و صورتش می‌بارید، از آنهایی که ماتم در استخوانشان نفوذ کرده و اگر بخواهی بدبختی و ماتم را ازشان بگیری هیچ چیزی ازشان نمی ماند، به سبکی هوا می شوند و بالا می‌روند، غم‌ خوب است، مارا سنگین می‌کند تا رویه زمین بمانیم، اما بعضی ها انگار بار بقیه را هم بردوش می کشند.از دست دادن باور ها و استوره هایت خیلی سخت است، به تنهایی انسان را برای مدتی از پا در می‌آورد، حالا تو فکرش را بکن چله جوانی ات را در غربت برای دین شناسی بگذرانی و در ۲۵ سالگی اینجوری باشی که در یک کشور غریب، جوانی ات از دست رفته، عاری از هرگونه شور و شوق برای ادامه، ترم آخر فقه هستی و بدون هیچ انگیزه ای برای ادامه دادنِ  چنین مزخرفاتی، می‌روی انصراف بدهی اما به پدرت چه بگویی؟دخترش را فرستاده ایران، از او حمایت کرده که درس بخواند حالا دختر سر از پا دراز تر می‌گوید خدا را هم قبول ندارم.البته دارک ساید ماجرا این است که ما شرقی هستیم و دختر ها در شرایط یکسان همیشه هزینه ی بیشتری باید بدهند. گویی اگر پسر خانواده خدایش را از دست بدهد گناه کمتری گریبان گیر او می‌شود.خدای دخترک رفته، جوانی اش رفته، آن لحظاتی که می‌توانست باشد و بزرگ شدن بچه های خواهرش را ببیند رفته، می‌شد آن لحظه‌ای که خواهرزاده ی کوچولیش برای اولین بار خاله می‌گوید کنارش باشد و حس مشت شدن انگشتش توسط دست های نحیف خواهرزاده اش را حس کند و یا با پشت انگشت کرک های روی صورتش را لمس کند و وقتی بچه می‌خوابد بنشیند و خوابیدن بچه را تماشا کند.می توانست روز ها را به بطالت بگذراند، با دوستانش با زبان و لهجه خودش حرف بزند، و لذت خودن یک چای ساده کنارشان را بچشد. حالا همه آنها را ندارد که هیچ، همان خدایی که در چنین مواقعی بهش سر میزد را هم ندارد.بی جهت نبود که پیامبر جبران خلیل جبران را پیشنهاد داد.او درد کشیده و زبان مشترک خودش را در جبران پیدا کرده است.همه اینها را بخاطر این نوشتم که امروز دیدم یک پست گذاشته، یک تی‌شرت آستین کوتاه، یک کیف که بنش را یکوری رویه شانه اش انداخته و  بخشی از بند کیف سینه اش را به تو جمع کرده و با یک کلاه لبه دار پسرانه به دوربین لبخند می‌زند.در تصویر خیلی خوشحال بنظرم آمد و تا آنجایی که من از او خبر دارم چند سال پیش به افغانستان برگشت و بخاطر شرایط آنجا به کشور دیگری مهاجرت کرده است و یک‌بار هم که استوری گذاشته بود به زبان سومی داشت صحبت می‌کرد.مثل تمام دختران غربی که در عکس ها می‌بینیم شاد بنظر می‌آمد، شاد و ساده با لباس های راحت. احساس کردم اوه چقدر بهش خوش می‌گذرد که یادم آمد...نمی‌دانم این چه رازی است در آدم هایی که خیلی روح زندگی درشان دیده می‌شود...وقتی نزدیکشان می شوی می‌بینی عمیقاً غمگینند و بریده! آنقدر بریده که از لحظه لحظه وجود در عذابند، انگار هوا هم اذیتشان می‌کند، از آن غم‌ها و خستگی هایی نه که با چند هفته استراحت کردن برطرف شود، انگاری پذیرفته اند این غم جزئی از وجودشان است، تمنای عشقی را ندارند که بیاید و آنها را زیر و زبر کند، می‌دانند همچیز همین هست که هست، تنها وقتی خوشحالند که نباشند و سکوت باشد و سکوت. یک سکوت ابدی آرامشان می‌کند.گاهی فکر می‌کنم خدا موجود غمگینی باید باشد، او بخشی از این غم را به دوش مسیح می‌گذارد و بخشی را به دوش جبران خلیل جبران و بخشی دیگر به دوش راضیه و با اینکار سبک می‌شود، البته اگر بگویم &quot;لابد حکمتی توش بوده است&quot; و بگذرم بهتر است، هم به خدا بر نمی خورد هم من کافر نمیشوم.        </description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 02:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاسم - دانشگاه فرهنگیان - پاییز ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezanajjari78/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-wdxbp5gwkvtk</link>
                <description>قاسم دوست سنی مذهب ماست که اطراف مرز می نشیند. از آن مسلمان های معتقد، قاسم خیلی پر انرژی هم هست، یعنی یک جورایی زور خر را دارد و به راحتی همه چیز را جابجا می‌کند بلند بلند حرف می‌زند و هیچوقت خسته نمی شود. بین دوستان خودشان که بحث علمی مذهبی می کنند قاسم یک جواب دندان شکن دارد که همیشه و همه جا هم جواب میدهد. قاسم می‌گوید &quot;رسول الله یک چیزی می‌دانسته که گفته.&quot; و این می‌تواند مهر تاییدی بر آن نظریه علمی یا رد آن باشد. قاسم با دوستانش که حرف می‌زند با خنده ی زیاد می گوید &quot;دعا کنید ما هم تا اخر امسال مزدوج شیم.&quot; قاسم پسر مهربانی هست و وقتی به مادرش زنگ می زند یک جوری می گوید الو‌ مادر جان که من هم دلم می‌خواهد به مادرم زنگ بزنم.قاسم معتقد است خدا خودش همه چیز را درست می‌کند.من همیشه رویه تخت لمیده ام و به سقف اتاق نگاه و به گفتگوی قاسم با مادرش گوش می‌دهم که گزینه های مختلف را بالا پایین می‌کنند تا قاسم ازدواج کند.قاسم هفته پیش مزدوج شد، او خوشحال است و درمورد مسائل مقاربتی با دوستانش صحبت می‌کند، دوستانش هم معتقدند خدا هرچه بخواهید همان می شود (البته با رعایت های لازم).درحال حاضر قطعا قاسم از من و شمایی که دارید اینها را می‌خوانید و من تا حدودی درباره تان شناخت دارم خوشبخت تر است.</description>
                <category>امیررضا نجاری</category>
                <author>امیررضا نجاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 01:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>