<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirrezarahimi2484</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:13:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3124920/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا</title>
            <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب از چیزی نمی ترسیدم (زندگینامه خودنوشت حاج قاسم سلیمانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-ittatjwviknt</link>
                <description>کتاب از چیزی نمی ترسیدم کتابی به شدت جذاب و تاثیر گذار ایکاش خود سردار بودند و ادامه داستان زندگی شریفشان را برای ما می نوشتند نمیدانستم سردار عزیز چنین قلم گیرایی داشتند وقتی به پایان کتاب رسیدم با خودم گفتم به راستی چرا نشد که سردار ادامه این داستان را بنویسند شاید مشغله هایی مهم تر داشتند و داستان بدون پایان خود را برای ما به جاگذاشتند تا ما بدانیم زندگی جاودان ایشان پایانی ندارد روحشان شدبخشی از متن کتاب از چیزی نمی ترسیدماز چیزی نمی ترسیدم زندگینامه ای است که حاج قاسم با دست مجروحش نوشته است؛ شرح زندگی مردی از دل روستایی دورافتاده در کرمان که چند دوره از زندگی ساده و گیرای خودش را برایتان روایت کرده است. این داستان شکل گیری شخصیت مردی است که از چوپانی به جایگاهی رسید به بلندای وسعت آسمان ها.سؤال کرد: آیت الله خمینی رو می شناسی؟گفتم: نهگفت: تو مقلد کی هستی؟گفتم: مقلد چیه؟و هردو به هم نگاه کردند و از پیگیری سؤال خود صرف نظر کردند. دوباره سؤال کردند: تا حالا اصلاً نام خمینی رو شنیدی؟گفتم: نهسید و دوستش توضیح مفصلی درباره مردی دادند که او را به نام آیت الله خمینی معرفی می کردند. بعد نگاه عمیقی به اطراف کرد و از زیر پیراهنش عکسی را درآورد. عکس را برابر چشمانم قرار داد: یک مرد روحانی میان سال که عینک برچشم مشغول مطالعه بود و زیر آن نوشته بود: «آیت الله العظمی سید روح الله خمینی»این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام</description>
                <category>امیررضا</category>
                <author>امیررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 22:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب آن مرد با باران می آید</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-k0eedncyfo0l</link>
                <description>کتاب آن مرد با باران می آید بسیار زیبا! تصویری از روز روز های آخر مبارزات و سرنگون شدن دولت شاهنشاهی کتاب با متنی روان نوشته شده و برای مخاطب کودک و نوجوان بسیار مناسب است البته فقط برای مخاطب کودک و نوجوان نیست بلکه برای تمام سنین است منتها برای کودکان و نوجوانانی که به انقلاب اسلامی علاقه دارند یکی از گزینه های مناسب است احساس زندگی کردن با رمان را می کنی انگار خودت یکی از شخصیت‌های داستانی و یکی از مبارزان بهمن ماه برشی از کتاب آن مرد با باران می آیدفریاد جمعیت بلندتر از قبل در تمام صحن خیابان می پیچد: شاه فراری شده، سوار گاری شده.سعید به طرفم برمی گردد و در حالی که در چشمانش برق شادی می درخشد، چیزهایی می گوید. صدایش در میان همهمه جمعیت گم می شود. فقط چند کلمه ای از حرف هایش را پراکنده می شنوم: بهروز... زندان... آزادی...بوی باران می آید. صورتم را که به طرف آسمان می گیرم، چند کبوتر از وسط کاج های وسط میدان پر می کشند و در دل آسمان ابری بالا می روند.چشمانم را می بندم. یک قطره باران می چکد روی پیشانی ام، یکی هم روی گونه ام.چشمانم را که باز می کنم، از پشت پرده تار و لغزان اشک، می بینم که به جای مجسمه شاه وسط میدان، که حالا تکه تکه روی زمین افتاده، پرچم سبز الله اکبری بالا رفته است.این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام</description>
                <category>امیررضا</category>
                <author>امیررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 18:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب نشان حسن</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D9%86-clgbbjgsq2jk</link>
                <description>کتاب نشان حسن چقدر این کتاب زیبا بود و چقدر هم اطلاعات مفید داد با خط به خطش در کنار بچه های ابا محمد اشک ریختم از خوندنش بسیار لذت بودم و جذاب ترین بخش کتاب این بود ک وقایع و نحوه شکل گیری قیام عاشورا از زاویه فرزندان امام حسن بیان شد که ااین سوال رو براشون ایجاد میکرد ک ایا باید بر صلح پدر موند یا در کنار عمو قیام کرد و فشار هایی ک در این زمینه بهشون وارد میشدبرشی از متن کتاب نشان حسننشان شهود قدم ۱۷: به روایت آفتابافسار رعد را به دست می گیرم و با خودم به بیرون از خیمه گاه می کشم. بیا رفیق! بیا زخمت را ببینم. یادم هست وقتی با هم در رکاب علی اکبر به شریعه زدیم، تو هم زخم برداشتی و دم نزدی! بیا رعد، که فردا هم روز من است و هم روز تو. هر سه مان از اسب پیاده می شویم.اباعبدالله دستور توقف داده اند. تا چشم کار می کند، ریگستان است. دریغ از نهر آبی که سر و صورت را شست و شو دهیم یا درختی که در سایه اش بتوان قدری استراحت کرد. تنها چیزی که هست، چاه آبی است که در آن حوالی به چشم می خورد. من و عمرو به سمت چاه می رویم. از پی ما عبدالله هم می آید. نه ریسمانی هست و نه دلویی که با آن آب بکشیم. به اطرافم نگاه می کنم. ریگ درشتی را برمی دارم و درون چاه می اندازم.سرم را نزدیک می کنم. صدای آب می آید.صدا آن قدر هم دور نیست. عبدالله برو و ریسمان و طنابی بیاور. بعد از رفتن عبدالله، عمرو رو به من می کند و می گوید: « از وقت خروج از مکه تو را در نظر دارم، قاسم! کجا سیر می کنی؟ حواست نیست و قدری پریشانی.» تصورم این بود که امسال عمرۀ تمتع می گذارم. به تشنه ای می مانم کنار شریعه. امروز، یوم الترویه بود. دلت را قوی کن، برادر. شاید حجی که تو به آن مُحرم خواهی شد، جای دیگری باشد. مگر غیر از این است که کعبۀ دل بر کعبۀ ظاهر برتری دارد؟این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام</description>
                <category>امیررضا</category>
                <author>امیررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 18:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب حیدر</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1-jime40ekr82u</link>
                <description>کتاب حیدر  درود بر شما 💚، کتاب رو تموم کردم ، از خوبی رابطه امام علی و حضرت زهرا لبخند بر لب هایت مینشیند و لذت می بری از رشادت های علی (ع) در جنگ می خوانی و به وجد می آیی سخنان پیامبر درباره مقام امام را می خوانی و افسوس می خوری از آلزایمر این امت بی وفا ! عدالت و ساده زیستی امام را می خوانی و افتخار می کنی که چنین امامی داری و در آخر کتاب را با چشمانی پر از اشک به پایان می رسانی و جگرت از خواندن دفن شبانه حضرت زهرا و هتک حرمتش پاره پاره می شود خب متنی روان داشت و برای همه قابل فهم بود تمام مطالب بیان شده در منابع قابل اعتماد اهل سنت و تشیع آورده شده بود نویسنده وقایع تاریخی را بسیار زیبا و دلنشین در قالب داستان کنار هم قرار داده بود نکته ای که قابل توجه بود این است که نویسنده به خود جرئت داده و جز معدود افرادی است که داستان تاریخی مذهبی را از زبان اول شخص مفرد یعنی امام علی(ع) روایت کرده به نظر من خواننده با این نوع نوشته بهتر ارتباط برقرار می کند یعنی خودم که اینطوری هستم میشه گفت نویسنده تقریبا برای اولین بار در کتابی احساسات شخصی معصوم یا شخصی که از نظر پیروان دین یا مذهبی مقدس هست رو بیان می کند در واقع خودش رو جای امام گذاشته و آن احساسات را بیان کرده!من نمی دانم مشکل شرعی دارد یا نه ولی این کار باعث جذابیت دوچندان رمان شده و بهتر ارتباط برقرار می کنی جز رمان های عامه پسند هست و تمام اقشار جامعه به راحتی می توانند این کتاب رو درک کنند، در کل من پسندیدم و عالی بود 🌱قسمت هایی از کتاب حیدر (لذت متن)-۲۱ سالت شده ، نمی خواهی آستین بالا بزنی ؟ -به ما که ندادند ، اما به تو می دهند . پا پیش بگذار ، بالاخره که چی ؟ از دروهمسایه گرفته تا دوست و آشنا ، هر روز یک بند همین حرفها را در گوشم می خواندند . - من به خودم اجازه نمیدهم از کنیز ایشان خواستگاری کنم ، چه برسد به دخترشان انگار همین دیروز بود، پیامبر لباسش را عوض کرد . -من با پسر ابوقحافه می روم . امانت های مردم را که پس دادی ، راه بیفت . فاطمه را به تو و هردوتان را به خدا می سپارم ، خودش حفظتان کند دقیقا سه روز در مکه ماندم . چه اهل مکه ، چه زائران کعبه ، همیشه امانت هایشان را به پیامبر می سپردند ، به خواست ایشان جز وقت نماز ، یک روز کامل در دامنه کوه ایستادم و فریاد زدم هرکس پیش محمد امانتی دارد ، باید از من بگیرد . بعضی می دانستند پیامبر از مکه رفته است ، بعضی نه- چه شده است ؟ نکند حال محمد روبه راه نیست. -حال ایشان خوب است فقط خواستند دینی به گردنشان نباشد.این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام</description>
                <category>امیررضا</category>
                <author>امیررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 17:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب جان بها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrezarahimi2484/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7-y0vjjz6desa8</link>
                <description>کتاب جان بها نه انقدر عالیه که بگم با خوندنش غرق لذت و هیجان میشید و نه اونقدر بده که بگم ارزش خوندن نداره یه کتاب متوسطِ نه چندان خوب که خلأهای داستانی زیادی داره شخصیت پردازی سطحیه و تغییرات شخصیت‌ها به خوبی توضیح داده نمیشه، خط داستانی هم آشفته است و بخش هایی از داستان به خصوص فصل اولی که توی ایرانه، تکلیف نویسنده با داستانش مشخص نیست. این کتاب باید طولانی تر بود تا نویسنده فرصت توضیح و تفسیر بیشتری داشته باشه. خلاصه بگم که جانبها یه کتاب با جلد و ظاهر خفنه که میتونست خیلی خیلی قوی‌تر از چیزی باشه که الان هست اما خب یک بار خوندنش بد نیست :)بخشی از کتاب جان بهادست می‌کنم تا خاک و سنگریزه‌های موهایم را بتکانم. چشم‌هایم را می‌بندم تا صورتم را هم با چفیه پاک کنم. حسین از جایش بلند می‌شود. لباس و شلوارش را می‌تکاند، دستی به موهای به‌هم‌ریخته‌اش می‌کشد و آرام به‌سمت در می‌رود. صدای پوتین‌های حسین، صدای چرخیدن درِ چوبی، در لولای زنگ‌زده و بعد صدای شلیک ممتد اسلحه در گوشم می‌پیچد! گلوله‌ها دیوانه‌وار به‌سرعت تمام دیوار روبه‌رو را پر می‌کند. ناخودآگاه دستم را روی گوش‌هایم می‌گذارم و بدنم را جمع می‌کنم تا حجم کمتری را اشغال کنم و سیبل کوچک‌تری باشم برای تیرهایی که بی‌رحمانه به‌سمتم می‌آید.حسین زخمی روی زمین افتاده و از درد به خود می‌پیچد. خون از شانه‌اش شره می‌کند روی زمین سیمانی کف اتاق. دست می‌اندازم و از همان شانهٔ زخمی شده می‌کشمش سمت خودم. آهش بلند می‌شود! سینه‌خیز به‌سمت بشکهٔ آهنی نزدیکمان می‌رویم. حسین سرفه می‌کند، فریاد می‌زند و لخته‌های خون از دهانش بیرون می‌پاشد. ناگهان متوقف می‌شویم، زمین با صدای مهیبی می‌لرزد. صدای هواپیما به گوش می‌رسد و بعد صدای خردشدن شیشه‌ها. گوش‌هایم دیگر چیزی نمی‌شنود و پلک‌هایم می‌پرد. هوا از گردوخاک پر شده و گلویم را به سرفه می‌اندازد. برای لحظه‌ای همه‌جا را سکوت می‌گیرد. صدای تیراندازی دیگر از بیرون اتاق نمی‌آید. حسین خودش را می‌کشد به‌سمت دیوار و به آن تکیه می‌دهد. با پشت دست، خون دهانش را پاک می‌کند و نفس‌نفس‌زنان زل می‌زند به چشم‌های نگرانم.نگاهم را از چشم‌های بی‌رمقش می‌گیرم و دنبال اسلحه‌ام می‌گردم. کمی آن‌طرف‌تر زیر حجمی از آوار پیدایش می‌کنم. اسلحه را به هر زحمتی شده برمی‌دارم و با احتیاط از اتاق خارج می‌شوم. بیرون از اتاق همه‌چیز با خاک یکسان شده! جایی در انتهای سوله که احتمالاً انبار بوده، آتش گرفته و دودش کم‌کم می‌رود تا تمام فضا را اشغال کند. آرام از کنار جنازه‌هایی که معلوم است چند روزی از مرگشان می‌گذرد، رد می‌شوم. بوی جسدشان بینی‌ام را آزار می‌دهد. بوی خون و گوشت پخته و دود از همه طرف می‌آید. هنوز چند قدمی برنداشته‌ام که ناگهان صدای دختربچه‌ای در گوشم می‌پیچد. بی‌تاب سر می‌چرخانم تا پیدایش کنم. ضربان قلبم بالا رفته و چشم‌هایم تار می‌بیند. نفس‌هایم به‌سختی راه خودش را از سینه پیدا می‌کند و قدم‌هایم سنگین می‌شود. چقدر این صدا آشناست! یک آن می‌بینمش که از پشت دیواری بیرون می‌آید! قلبم تندتر از قبل می‌زند و عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند. چندبار چشم‌هایم را باز و بسته می‌کنم تا با دیدن صحنهٔ پیش رو مطمئن شوم که بیدارم. صدای آشنا برای زینب است؛ دخترم!بلندبلند گریه می‌کند و می‌دود. به دنبالش قدم‌های سنگین و آرام فاطمه در فضای خالی سوله می‌پیچد، دخترم عروسکش را محکم در بغل گرفته و در خرابه می‌دود و صدایم می‌زند: «بابا! بابایی کجایی؟!»این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>امیررضا</category>
                <author>امیررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 17:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>