<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amirrkalhor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirrkalhor</link>
        <description>روزنامه‌نگار هستم. کتاب می خوانم و معرفی کتاب هم در حد ابتدایی می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:32:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/30681/avatar/wr1MBw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amirrkalhor</title>
            <link>https://virgool.io/@amirrkalhor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وفاداری در گرسنگی و ذلت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B0%D9%84%D8%AA-thcw5szefcha</link>
                <description>در شیوه حکومتی توتالیتر، هر آنچه انسانی است رودرروی انسان‌ها رخ می‌دهد. در این میان انسان‌هایی به خاطر منافع مالی، با پایداری و تکاپویی سخت و مثال‌زدنی قفس خود را در سیستم می‌سازند. او به مرور زمان بی‌اراده می‌شود. در دنیای سیم‌خاردارها محصور می‌شود. به مرور زمان در چنین فضایی جنایت و دیوصفتی به صورت امری روزمره در می‌آیند و برای آنهایی که هنوز شرافت و وجدان دارند، ابتذال در آن جامعه پرررنگ‌تر از همیشه می‌شود. شرایط زندگی این روزها من را یاد روسلان وفادار انداخت. سگی که با وجود برچیده شدن اردوگاه‌های کار اجباری همچنان به گروگان‌گیرها وفادار بود. می‌خواست هر طور شده در خدمت نظارت، به بند کشیدن و اسارت آدم‌ها باشد.اردوگاه‌های کار اجباری برچیده شده بود اما روسلان و رفقایش همچنان می‌خواستند باشند و خدمت کنند. گروگان‌گیرها که صاحبشان بودند او و رفقایش را پس می‌زدند. می‌گفتند بروید پی کارتان. اما آن‌ها برایشان دم تکان می‌دادند. اول برای ذات خدمت کردن و بعد برای آبگوشت و استخوان. در خیابان آدم‌ها را دنبال می‌کردند. اجازه نمی‌دادند پایشان را کج بگذارند. و هرکسی می‌خواست مسیر دیگری برود برایش پارس می‌کردند. چون بر اساس اصول اردوگاه آموزش دیده بودند؛ نه یک قدم به راست، نه یک قدم به چپ! تیراندازی بدون اخطار!روسلان و رفقایش هیچ اعتراضی به صاحبانشان که همان گروگان‌گیرها بودند نداشتند. برایشان مهم نبود که صاحبانشان اشتباه کنند چون آموزش دیده بودند که اشتباه یا تقصیر سگ‌ها است یا زندانیان.در میان کتاب‌هایی که به موضوع اردوگاه‌های استالینی پرداخته‌اند، روسلان وفادار جایگاهی منحصر به‌فرد دارد. این کتاب نه تنها مانند سایر داستان‌های گولاک گواه تکان‌دهنده‌ی واقعیت‌های زمانه‌ی خویش است، بلکه تحلیلی طراز اول از نظام توتالیتر، تصویری جامع از موجود دربند، توصیفی عمیق از روش‌های اجرایی این نظام و نیز درجات مختلف خفت و خواری انسان‌ها در متن واقعیت شوروی ارائه می‌دهد.تصویر جلد کتاب کناب را نشر ماهی منتشر کرده است. </description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 23:02:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نه فرشته، نه قدیس</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-i2pfxezux5cn</link>
                <description>غم. استرس. پوچی. نگرانی. ترس. رخوت. روزمرگی. این‌ها در فضای #پراگ است. آدم‌هایی با این حس‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند.ایوان کلیما، چند ماه از زندگی یک زن در رمان «نه فرشته، نه قدیس» را روایت می‌کند. از روابط عاطفی و خانوادگی‌اش می‌گوید. از کار و فضای شهری‌ای که او در آن زندگی می‌کند.از آرمان‌ها و عشق‌ها. از رویاها و پوچی‌ها برایمان می‌گوید. او هر روز کارهای تکراری روز پیشش را انجام می‌دهد و یک زندگی کاملا معمولی دارد.در حالی که آدم خیال‌پردازی است و می‌خواهد تغییر و تنوعی در زندگی‌اش داشته باشد.اما ترس‌هایش فضای زیادی را برای تغییر و ایجاد تنوع اشغال کرده‌اند.زن میانسال قصه، پدر کمونیستی داشته است که در طول زندگی‌اش مدام به آرمان‌های حزبش فکر می‌کرده و به فکر عشق و زندگی و بچه‌هایشان نبوده است.در نهایت هم آرمان‌ها و حزب جز پوچی و خیانت به زندگی شهروندان  دستاوردی ندارند.در طول داستان به مرور متوجه می‌شویم که قربانیان نظام کمونیستی با چه مشکلاتی روبرو شده‌اند.زن میانسال قصه عاشق هم می‌شود. دغدغه‌هایش در عشق، دروغ‌ها، فریب‌ها، ماندگاری و ترک کردن و....را برایمان مطرح می‌کند. تنهایی و شکل‌های آن، طبیعت و دیدن محیط اطراف،افتادن در پوچی زندگی و دغدغه همیشگی انسان که زندگی چیست و چه شکل و شمایلی باید داشته باشد در رمان به چشم می‌آید که ایوان کلیما برای این موضوع، شخصیت اصلی #کتاب را در موقعیت‌های مختلفی قرار می‌دهد. گاهی در خانه و مست و تنها. گاهی در مواجهه با گذشته پدر کمونیستش و بیشتر مواقع هم در مواجهه با دخترش که درگیر اعتیاد شده و یا روابط عاطفی گذشته و حال. مواقعی با خواهرش و اوقاتی هم با مادرش.داستان به صورت اول شخص در بیشتر بخش‌ها از زبان کریستینا یعنی همان زن میانسال که شخصیت اصلی است،روایت می‌شود و چند بخش هم از زبان دختر نوجوان او و مردی که او را دوست دارد،روایت می‌شود. مردی که شغلش جستجو در پرونده‌‌های امنیتی گذشته است. بخشی از کتاب از زبان مردی که کریستینا را دوست دارد و متوجه می‌شود که زنی که دوستش دارد در روز مرگ #استالین به دنیا آمده را بخوانید:«به نظرم دیکتاتور شوروی مثل یک تیتان وحشتناک بود: نه تیتانی که از خون اورانوس زاده شده باشد، بلکه تیتانی که از خون قربانیانش دوباره متولد می‌شود.به باور من مرگ دیکتاتور دری را برای بخشی از بشر گشود که آن را به روی کرامت انسانی و عدالت، تساهل و مدارا و رحم وشفقت محکم بسته بودند.»خلاصه که «نه فرشته،نه قدیس» رمانی است سیاسی و عاطفی که اگر خواستید 90 هزار تومان هزینه کنید،گزینه خوبی برای خرید است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 11:30:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات با آقای اَلن</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D9%84%D9%86-r1lmgqfbk9yh</link>
                <description>آقای #وودی_الن، کنارتان می‌نشیند و داستان زندگی‌ و خاطراتش را مو به مو برایتان می‌گوید. دیدن او شاید از نزدیک اتفاقی محالباشد. مخصوصا برای ما که پاسپورت معتبری نداریم و جایی راهمان نمی‌دهند. اما #کتاب بیخود و بی‌جهت، #زندگینامه او به قلمخودش است. از کودکی تا حالا. از مدرسه تا عشق‌ها و قرارها. از ورزش و‌ موسیقی و کتاب‌ها و فیلم‌هایی که خوانده است.متن کتاب به واسطه ترجمه خوب آن، روان و خوش خوان است. گاهی با خاطراتش می‌خندید و گاهی هم دلتان نمی‌خواهد که بروید صفحهبعد. دوست دارید دوباره برگردید به همان صفحه و از نو بخوانیدش. از آن کتاب‌هایی است که می‌توانید کنار کتابی دیگر بخوانید. من کهشب‌ها می‌خوانمش. انگار که مهمان اقای الن هستم و هر شب بخشی از خاطراتش را با من مرور می‌کند.روایت‌های کتاب تازه ‌و دست اول است. رودربایستی در آن‌ها نیست و در جایگاه مخاطب احساس پنهان‌کاری و سانسور از سوینویسنده به شما دست نمی‌دهد.اگر وودی الن، فیلم‌ها و شخصیتش را دوست دارید، #کتاب خوبی برای شماست.لیدا صدرالعلمایی آن را #ترجمه کرده و انتشارات برج آن را با قیمت ۹۷ هزار تومان منتشر کرده است. بله. می‌دانم که قیمتش کمی گراناست. اما اگر مشکلی با خریدنش ندارید و به وودی الن علاقه دارید، #کتاب_خوب برای خرید است که پای #خاطرات_وودی_آلنبنشینید.کمی از بخش‌های کتاب که به نظرم تا اینجا جالب بوده است:می‌خواستم این را بگویم که من در #زندگی واقعی بلانش دوبوآی هستم. بلانش می‌گوید: من واقعیت رو نمی‌خوام. من جادو میخوام.» منهمیشه از واقعیت منزجر بودم و شیفته‌ی جادو. برای همین میخواستم شعبده‌باز شوم، ولی فهمیدم فقط با کارت و سکه می‌توانم جادوکنم، نه با دنیا.پدربزرگم به پدرم کمک کرد و سوپرمارکتی برای او خرید. پدرم هم موفق شد با برنامه‌ریزی دقیق و تلاش زیاد در مدت کوتاهی ضرر مغازهرا دو برابر کند.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 10:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در سعادت با بند و زنجیر ولی نعمت</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-qkodhaujzzzo</link>
                <description>امیرعباس کلهرولی نعمت کیست؟ کسی که با درایت دست و پایمان را خیرخواهانه به بند سعادت کشیده است! «ما» نوشته یوگنی زامیاتین، تصویری از ولی نعمت کشوری به خوانده‌اش ارائه می‌کند که در آن شهروندان آجری از آجرهای شالوده یگانه کشور هستند. کشوری که دشمنان آن، سعادت خوانده می‌شوند. کشور به واسطه حضور این ولی نعمت و یارانش به جایی رسیده است که حتی انتخابات هم در این سیستم فرآیندی مدرن شده است. نویسنده، انتخابات دنیای کنونی را انتخاباتی بی نظم و بی سامان معرفی می‌کند که حتی نتیجه انتخابات از پیش مشخص نبوده است. حالا اما به واسطه درایت، تدبیر و دوراندیشی ولی نعمت و یارانش در سیستم جدید جایی برای احتمالات و اتفاقات غیرمنتظره وجود ندارد و از انتخابات بیشتر ارزش نمادین دارد. D503  که شخصیت اصلی کتاب است و در حال نوشتن خاطراتش، درباره همین مسئله انتخابات در دفتر خاطراتش می‌نویسد: «فردا روز انتخابات سالانه ولی نعمت است. فردا بار دیگر کلیدهای باروی مستحکم خوشبختی‎مان را به ولی نعمت تقدیم می‌کنیم.» یا در جای دیگری بعد از توضیح اینکه انتخابات در کشور بیشتر ارزشی نمادین دارد می‌نویسد: « انتخابات نوعی یادآوری است که ما یک پیکر واحد و توانمندیم، متشکل از میلیون‌ها سلول». در این یگانه کشور، ابزارهای شکنجه هم مدرن شده است. هرچند که الگوبرداری شده از قدیم باشد. برای متال اگر کسی را بخواهند شکنجه بدهند و یا از او حرف بکشند، او را می‎فرستند به اتاق عمل و مثل یک موش او را در جایی قرار می‌دهند که انواع گازها را می‌توانند از طریق هوا به ریه‌های مجرم بفرستند.آدم‌ها یعنی همان عددهایی که در این یگانه کشور مشغول به زندگی که نه، زنده بودن هستند، عجیب‌تر از آدم‌های رمان ۱۹۸۴ جُرج اوروِل هستند. اگر در اتاق ویلسون اسمیت صفحه نمایش وجود داشت و در تمام ساعات روز تحت نظر بودد، در یگانه کشور ما، شهروندان در فضایی پر از ساختمان‌هایی با اتاق‌هایی که سرتاسر آن با شیشه پوشانده شده است، زندگی می‌کنند. به این شکل نظارت بر آن‌ها خیلی راحت‌تر و در دسترس‌تر است. آن‌ها تنها زمانی می‌توانند فضایی برای خودشان داشته باشند که بخواهند رابطه جنسی داشته باشند. آن هم نه هروقت که خواستند. بر طبق برنامه. برنامه‌ای که در آن هر روز صبح میلیون‌ها عدد در یک ساعت و یک دقیقه مشخص از خواب بیدار می‌شوند. سر یک ساعت مشخص همان عددها کارشان را شروع می‌کنند. هم زمان در یک ساعت و یک دقیقه مشخص، کارشان را تمام می‌کنند. و باز هم طبق جدول زمان‌بندی به سالن غذاخوری می‌روند. همزمان غذایشان را تمام می‌کنند و باز هم همزمان برای پیاده‌روی از محل کار بیرون می‌روند، همزمان به تالار سخنرانی می‌روند و این چرخه همینطور در همه ابعاد زندگی روزانه عددهای این یگانه کشور طبق جدول زمان‌بندی ادامه دارد. اما تنها خللی که در این برنامه زمان بندی شده ایجاد می‌شود کوپن‌های صورتی رنگ است. در این صورت است که فرد می‌تواند در صورت موافقت و تایید بالادستی‌ها با کسی که قبلا برای برقراری رابطه جنسی با او درخواست داده است، اقدام کند. در این صورت کوپن صورتی رنگ به مسئول آپارتمان داده می‌شود. کرکره اتاق‌های شیشه‌ای رنگ پایین کشیده می‌شود. در این صورت است که اتاق‌ها غیر قابل دیدن می‌شود. و در اینجا هم باز رابطه‌ها باید بر اساس قاعده و نظم خاص خود شکل بگیرد.در یگانه کشور، زن و مرد مجاز نیستند که یکدیگر را با اسم صدا کنند. اصلا کسی اسم ندارد که بخواهد دوست یا همکارش را با اسم صدا کند. هرچه هست شماره است. در این کشور همچنین تخیل آدم‌ها یک بیماری خوانده می‌شود و یاران ولی نعمت، به این نتیجه می‌رسند که تخیل برای عددها و رسیدن به سعادت بشر مضر است. پس با عملی روی تک تک شهروندان آن‌ها را از تخیل کردن باز می‌دارند تا بالاخره تمام و کمال آغازگر خوشبختی و سعادت کشور باشند.درست است که «ما» رمانی علمی تخیلی به شمار می‌رود اما با نگاهی به گذشته برخی از کشورها و یا برخی از جنبه‌های زندگی خودمان به خوبی می‌توانید نمونه‌های واقعی آن را حالا در ابعاد کمتر یا حتی بیشتری ببینید. هرچند، در نهایت در قیاس با شهروندان آن یگانه کشور کودک هستیم. چرا که آن آدم‌ها پرورش یافته نظامی بودند که رفیع‌ترین قله‌های دست نیافتنی را برای بشر فتح کرده بوده است.«ما» نوشته یوگنی زامیاتین است که بابک شهاب آن را در ایران ترجمه کرده است و نشر بیدگل آن را در ۴۱۹ صفحه روانه بازار کتاب کرده است.این معرفی کتاب در تاریخ 27 اردیبهشت 1400 در سایت «میدان» منتشر شده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 20:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حسرت گذشته‌ای که حکم آینده را برایمان دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-kmjpydeiz8r5</link>
                <description>امیرعباس کلهرمحسن چند وقت پیش نوشته بود: «بابام افتخار می‌کرد که خوندن سوسن رو تو کافه از نزدیک دیده.می‌گفت غروبای لاله‌زار تو یادش مونده.شادی رو یادش بود.پنج‌سیری و رقص و آواز.ما خیلی تنهاییم.غمگین و دلگیر،تا خرخره تو روضه و غم» من هم خاطرات و تجربه‌هایی شنیده‌ام.شما هم حتما.اما نگاهی به امروزمان بکنید.چه آینده‌ای داریم که بخواهیم با آن امروز را سپری کنیم؟ چه دلخوشی‌ای داریم؟ چه انگیزه‌ای داریم؟ چند روز پیش داشتم سفر به انتهای شب را می‌خواندم.جایی از آن نوشته بود:«آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سال‌های بخصوصی از عمرش را بخورد.ماها می‌توانیم با رضایت خاطر پیر شویم. مگر دیروز آش دهن‌سوزی بود؟یا مثلا پارسال،عقیده‌ات غیر از این است؟ افسوس چه چیزی را بخوریم؟ ها؟جوانی؟ما هرگز جوان نبوده‌ایم!»من دلبستگی‌ای به نظام سیاسی خاصی ندارم. تنها تجربه‌ای هم که از یک نظام سیاسی دارم،نظام حال حاضر حکمران بر ایران است که در آن در حال زندگی هستم.من شهروندی هستم که می‌خواهم #زندگی_نرمال و ساده‌ای داشته باشم.شادی و تفریح می‌خواهم. آرامش و امنیت می‌خواهم.پایداری و ثبات در وضعیت اقتصادی و معیشتی می‌خواهم.رفاه و آینده می‌خواهم. من در نقش شهروند وقتی به امروز و دیروزم که در ایران گذشته است نگاه می‌کنم،می‌بینم هیچ‌کدام از این‌ها در دسترس نبوده و نیست. می‌بینم همیشه مقاومت،مقطع حساس کنونی،کمبود، صف،بی‌ثباتی، عدم امنیت،مبهم بودن آینده و... بوده است. برای همین سوار ماشین زمان خیالی‌ام می‌شوم.به سال‌هایی می‌روم که دسترسی به حداقل‌ها در همین کشور برای مردم امکان‌پذیر بوده است.زماني كه مردم آينده را زندگي می‌کرده‌اند و حالا ما حسرت آن گذشته‌‌ای را می‌خوريم كه دوست داريم در آينده برايمان به وجود بيايد. چون واقعیت امروزمان زشت و‌غیرقابل پذیرش است.من نمی‌گویم همه مردم از شرایط زندگی امروزشان ناراضی هستند. نه. اصلا. اما می‌گویم شهروندان به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ شهروندان متصل و غیر متصل. متصل‌ها به واسطه ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با سیستم از امکانات رفاهی، تفریحی، ممنوعه‌ها و مجازها و... برخوردارند که حتی می‌توانند قانون را هم به خدمت خود درآوردند. اما اکثر غیرمتصل‌ها از داشتن حداقل‌ها و در اختیار داشتن یک زندگی معمولی محروم هستند. شهروندانی که دل زده از این زمانه هستند. برای همین هر روز به رفتن فکر می‌کنند و یا در حال رفتن هستند. یا چشم به گذشته دارند و در رویاهای خود زندگی می‌کنند. و در کل روزمرگی می‌کنند.بگذریم.پایانی برای این حرف‌ها نیست.بیایید این شعر از #احمدرضا_احمدی را بخوانید:ما مردمان عادی گاهی دلمان می خواهد خوشبخت باشیمنان گرم بخوریمیا بندرهای دنیا را نه در کارت پستال‌ها بلکه به صورت زنده ببینیم!ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریمکه ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله ی شنیدنش را ندارید.-رمان «سفر به انتهای شب» از «لویی فردینان سلین» است.12 ثانیه از از فیلم در امتداد شب را دیدید که در آن هتل کاباره میامی مشخص بود.هتل کاباره‌ای که در خیابان پهلوی (ولیعصرعج) پایین‌تر از پارک ساعی بوده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 21:24:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت از مردم برای خرید چاقاله‌بادام و گوجه سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-deyjaiwnb1ug</link>
                <description>امیرعباس کلهر:قدیم‌ها که جای خود دارد، تا همین یکی دو سال پیش نوبرانه‌های هر فصل جای ویژه‌ای برای خود در سبد خرید خانواده‌ها داشتند. بهار که می‌شد فصل گوجه‌سبز یا آلوچه و چاقاله‌بادام بود، مثل حالا. هنوز هم هست اما در سبد خرید خیلی از خانواده‌ها آن جایگاه گذشته را ندارد.هرچه از نوبرانه‌ها است در میوه‌فروشی‌ها و وانتی‌های کنار خیابان است. حالا مردم مثل قدیم خیلی در گیرودار نوبرانه‌های فصل‌ها نیستند‌ که بگویند تو هر ساله و من صد ساله. دلیلش هم مشخص است، قیمت این نوبرانه‌ها طوری شده است که آدم‌ها ترجیح می‌دهند پولشان را برای خرید مایحتاج روزانه سفره‌شان خرج کنند. در مغازه‌ها کم اما انواع و اقسام گوجه‌سبز از بلوط، هودکا، ارگانیک و... پیدا می‌شود. خریدارها کم هستند. در حال‌حاضر گوجه‌سبز در کنار خیابان و مغازه‌های میوه‌فروشی از کیلویی ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار تومان است. اما فروش کیلویی و حتی نیم‌کیلویی نیست، هرچه هست به گرم می‌رسد. کاسب‌ها هم این موضوع را فهمیده‌اند. بسته‌های صد گرمی درست کرده‌اند. هر صد گرم گوجه‌سبز ۱۹هزار تومان. گوجه‌‌های کوچک و غیرگوشت‌دار. اوضاع قیمت چاقاله‌بادام تا حدودی بهتر است. ۲۵۰ گرم چاقاله بادام ۳۳ هزار تومان اما چاقاله‌بادام کرک‌دار ۲۵۰ گرم آن ۱۵ هزار تومان است. البته که قیمت این محصول به محل عرضه و وضعیت اقتصادی مردم آنجا هم بستگی دارد. در یکی از فرعی‌های محله پاسداران تهران و در یک هایپر‌مارکت، نیم کیلو چاقاله بادام یک‌دست ریز که در ظرف‌های پلاستیکی بسته‌بندی شده است را ۲۴۷۵۰۰ تومان می‌فروشند. اما در کرج چاقاله‌بادام ریز کیلویی ۹۰ هزار تومان به فروش می‌رود. در این گزارش کمتر سراغ قیمت‌ها رفته‌ایم و بیشتر درباره فروش این دو نوبرانه بهار، خلاقیت‌ آدم‌ها در خرید این میوه‌ها و اوضاع مغازه‌دار‌ها نوشته‌ایم.مردم قیمت می‌پرسند و می‌روندنیسان آبی‌رنگ‌ تر و تمیزش شب‌ها گوشه بلوار پروین تهرانپارس است. ماشین خاموش و خودش کنار آن روی چهارپایه‌ای می‌نشیند و سیگار آتش می‌کند. آدم‌ها را می‌بیند. قیمت‌ها را به آنها می‌گوید. بعد هم تک و توک فحش و لعنت‌ها را گوش می‌کند. جواد آقا صبور است. پاسخ نمی‌دهد. می‌داند که مردم ندارند. دلشان می‌خواهد بخرند اما پولش را باید به زخم دیگری بزنند؛ «از نوبرانه نخوردن که کسی نمی‌میرد.» همه هم می‌گویند کمی که بگذرد قیمتش پایین می‌آید. با تمام این‌ها لامپ کم‌مصرف از طناب بسته‌شده به پشت نیسان آبی جواد آقا هر شب تا ساعت ۱۲ در باد تلوتلو می‌خورد. محدودیت هست. ده به بعد تعداد ماشین‌ها کمتر می‌شود. اما جوادآقا صبور است. می‌ایستد تا شاید مشتری‌ای آخر شب به پستش بخورد که  فقط به قیمت پرسیدن اکتفا نکند و چند سیری چاقاله بخرد. تازگی‌ها یکی دو بسته پلاستیک تا نیمه پر شده گوجه‌سبز هم به گوشه بار چاقاله‌بادامش اضافه شده است. تابلوی قیمت نصب نکرده است که شاید مشتری‌ای بعد از پرسیدن قیمت، دل را به دریا بزند و خریدی کند. شانسی است دیگر. گاهی می‌گیرد و گاهی نمی‌گیرد. گوجه‌سبزها اما مشتری ندارند. کم‌کم می‌روند که بشوند آینه‌دق جواد آقا. مردم می‌خواهند‌ اما قیمت می‌پرسند و می‌روند. گاهی هم فحش و لعنتی به گرانی. هرچه این روزها فروش دارد برای چاقاله‌بادام است. با لهجه ترکی‌اش می‌گوید که گوجه‌سبزها هنوز ریز هستند و گوشت‌دار نیستند، برای همین هم خریدار ندارد. کمتر کسی پول بالای آن‌ها می‌دهد. مگر اینکه بخواهد نوبرانه به خانه ببرد. برای همین هم مشتری‌ها بیشتر چاقاله می‌برند، آن هم کم.  خریدار به نسبت پارسال کمتر شده است«از بس کسی نیم کیلو و یک کیلو نخرید، مجبور شدیم بسته‌های صد گرمی و ۲۵۰ گرمی درست کنیم.» این حرف فروشنده مغازه میوه‌فروشی در مرکز شهر تهران است. فروشنده جوان با موهای جوگندمی که سرامیک‌های سفید کف مغازه‌اش از تمیزی برق می‌زند، تعریف می‌کند که برای اینکه چاقاله‌بادام‌هایشان فروش برود و به قول خودش «روی دستمون نمونه» آنها را اکثرا در بسته‌های ۲۵۰‌گرمی بسته‌بندی کرده‌‌ایم. با ته‌صدای گرفته‌اش توضیح می‌دهد که برای جلب توجه بیشتر مشتری‌ها آنها را سلفون پیچ کرده‌اند تا خوش‌رنگی‌اش بیشتر در چشم مشتری برود؛ اما با این حال کاسبی مثل سابق نیست. رونق ندارد. دخلشان به نسبت اجاره مغازه کم است. از پارسال هم کمتر شده. اما چه کنند؟ «باید رفت جلو دیگر. کاریش نمیشه کرد.» فروششان نه از نوبرانه‌ها بلکه از کاهو آن‌‌هم کاهوی ایرانی و گوجه‌فرنگی است. گوجه‌سبز اما هنوز نیامده است. در بازار بوده اما نخریده. گوجه‌ها کوچک و «بی‌آب و دانه بوده‌اند.» با این وضع قیمت هم پیش خودش گفته است که کسی نمی‌خرد. گذاشته است برای چند هفته دیگر‌ که هم قیمتش پایین‌تر بیاید و هم «چاق و چله‌تر بشوند.»  خلاقیت‌هایی برای گرفتن کرک چاقاله‌بادامحالا دو سه سالی می‌شود که چاقاله بادام غیر کرک‌دار نمی‌خرند. زن و شوهر شال و کلاه می‌کنند و می‌روند میدان میوه و تره‌بار. حال و حوصله‌اش را هم که نداشته باشند، گاهی همین میوه‌فروشی محل. یک‌بار اول فصل و بار دیگر وسط‌های فصل. قبل از اینکه چاقاله‌بادام تمام شود. بار اول برای خوردن بچه‌ها و بار دوم برای درست کردن خورشت چاقاله‌بادام. یادگار خانه مادری. آن قدیم‌ها. هرچند بچه‌ها نمی‌خورند، اما رسمش باید هرچند کم پابرجا بماند. خرید چاقاله‌بادام غیر کرک‌دار برایشان صرف نمی‌کند. بچه‌ها دوست دارند و با ۲۵۰ گرم کار راه‌نمی‌افتد. نیم کیلو کرک‌دار می‌خرند. اوایل آنها را داخل کیسه برنج می‌ریختند و می‌انداختند داخل ماشین لباسشویی اما آنطور که در اینترنت روش کار را توضیح داده بوده، خوب از آب در نمی‌آمده است. حالا پدر خانواده دست به کار شده و با دریلی که سرش یک فرچه نصب کرده، چاقاله‌های کرک‌دار را داخل یک سطل می‌ریزد و بعد آنها را همراه با آب می‌شورد. پرزهایش می‌رود اما نه به شکل چاقاله‌های بیرون. ولی خب، بهتر از هیچی است. بالاخره بچه‌ها باید تجربه میوه نوبر را داشته باشند. همانطور که ما در خانه پدر و مادرمان میوه‌های هر فصل را تازه به تازه می‌‌خوردیم.تصویر صفحه روزنامه دنیای اقتصاد که این گزارش در آن منتشر شده است   دل شیر«مگه چقدر میشه؟ ۲۵۰ گرم می‌گیریم برای یه بار تو سال. هزینه‌ای‌ نمی‌شود که.» ته ریش مشکی رنگی به صورتش دارد. کیف دستی و کیسه‌ای خرید هم در دست. تازه ازدواج کرده و در حال رفتن به خانه است. خانه‌ای که با کلی قرض و قوله توانسته‌اند در گیشا رهن کنند،‌ که اجاره ندهند، که حداقل یک سال اول زندگی را بدون استرس صاحب‌خانه و در یک جای خوب زندگی کنند. با خنده و شوخی می‌گوید ما که دل شیر داشتیم و در این شرایط و اوضاع و احوال ازدواج کردیم، دیگه می‌تونیم از پس ۲۵۰ گرم چاقاله بادام بر‌بیاییم. اما اگر به خودش بود نمی‌خرید. صبر می‌کرد. صبر می‌کرد تا چاقاله در بازار فراوان شود و قیمتش پایین بیاید و بعد برود بخرد. اما همسرش میوه نوبر دوست دارد. در خانه پدرش وضع اینطور بوده است. حالا هم وظیفه اوست که شرایط را آنطور که بوده برای همسرش مهیا کند. خوب یا بد اینطور بوده است.لازم به ذکر است که این گزارش در تاریخ هجدهم فروردین ماه 1400 در روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شده است. </description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 12:48:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افزایش تقاضا برای خرید کفش دست دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-txitnirzljsi</link>
                <description>امیرعباس کلهر : خرید کفش دست‌دوم یا استوک برای امروز و دیروز نیست. خیلی‌ها گمرک تهران را برای همین کار می‌شناسند؛ خرید کالای دست‌دوم، در حد نو. ورزشکارها که اکثرشان مشتری پر و پا قرص گمرک هستند. حالا یا نو می‌خرند یا دست دوم. اما این روزها اوضاع با دو سه سال پیش کم که نه، خیلی متفاوت است. خیلی‌ها ترجیح می‌دهند همان کالایی که دارند را استفاده کنند. خرید کفش و تنوع دادن به پوشاک دیگر مثل قبل دغدغه خیلی‌ها نیست. با این حال اما هستند آدم‌هایی که معتقدند زندگی ادامه دارد و باید با شرایط خودشان را وفق بدهند. به غیر از اینها هم افرادی هستند که کوه‌رفتن و ورزش کردن جزءجدایی ناپذیر از برنامه هفتگی‌شان شده است، برای همین هم این دو گروه مشتری خرید کفش‌های دست دوم یا استوک هستند. گروه اول سراغ کتونی و کفش‌های مجلسی دست دوم می‌روند. گروه دوم هم که در گذشته مشتری این بازار بوده‌اند، این روزها به تعدادشان اضافه شده و با پیگیری بیشتری دنبال کفش‌های دست‌دوم اما با کیفیت هستند. در این میان مارک کارخانه سازنده کفش هم کم‌وبیش اهمیتش را از دست داده است.تصویر صفحه منتشر شده این گزارش در روزنامه دنیای اقتصاد فروش اینترنتی کفشچند وقتی است اوضاعشان خوب است. جنس‌های دست‌دومشان که کفش‌های مجلسی و تک و توک کتونی است، فروش می‌رود. زن‌ها بیشتر مشتری‌ صفحه اینستاگرام‌شان هستند. ماجرای ورودشان به این کار اینطور بوده است که آشنایی در میدان گمرک تهران داشته‌اند. قیمت دلار و ورود کالاهای اصل و نو به ایران که کم می‌شود، در یک مهمانی به این فکر می‌افتند که با هم همکاری کنند. آشنایی که مغازه‌ای در میدان گمرک تهران داشته، کفش‌های دست دوم را وارد می‌کرده است، بعد کفش‌ها به دست اینها می‌رسیده است. حالا نوبت تمیز‌کردن و نو کردن آنها تا جایی‌که می‌شده بوده است. بعد هم عکاسی از جنس‌ها و فروش آن به مشتری. می‌گوید اگر اسم و رسممان را نمی‌نویسی این را هم اضافه کن که ما هم مثل بعضی‌ها دکترا گرفته‌ایم، فقط با این تفاوت که در فروش کالای دست دوم دکتر شده‌ایم. حالا صفحه اینستاگرامی‌ و کانال تلگرامی که دارند بیش از پنج هزار مخاطب واقعی دارد و به ادعای مسوول آن، روزانه بیش از ده کفش را با پست به سراسر ایران ارسال می‌کند. قیمت کفش‌هایشان هم از ۱۰۰ هزار تومان تا ۲۸۰ هزار تومان است. یعنی گران‌ترین کالایی که دارند همین است؛ ۲۸۰ هزار تومان. خرید کفش دست دوم؛ رازی بین مشتری و فروشندهکفش فوتبالی هم دارد. از همان میخ‌دا‌ر‌ها که زمانی مد شده بود و عشق تمام بچه‌ها بود. حتی روی آسفالت خیابان برای بازی گل کوچک هم از پایشان جدا نمی‌شد. در مغازه‌اش بیشتر کفش کوهنوردی دارد، چون فروشش بیشتر است. چون به قول آقای فروشنده؛ «این روزها همه کوهنورد شده‌اند.» اما کفش فوتبالی که من آن را میخ‌دار می‌خوانم هم دارد. ارزان‌ترین کفشی که دارد نایک فانتوم است. قیمتش هم ناقابل ۹ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان. اگر جنس معمولی‌تر هم بخواهید برایتان پیدا می‌کند. آن هم ۳ میلیون و ۲۸۰ هزار تومان برایتان آب می‌خورد. تازه مشخص نمی‌کند که سایز پایتان باشد یا نه، چون اکثرا از هر کفش دست‌دومی یک سایز موجود است. ولی اگر کمی در کفه‌ کفش دقت کنید، متوجه می‌شوید که کار کرده است؛ «خیلی‌ها دوست ندارند، بقیه بفهمند که کفششان دست‌دوم است.» انگار این موضوع مثل یک راز است. رازی که خریدارها می‌خواهند بین خودشان و فروشنده بماند. مشتریان متفاوت کتونی دست دومقدیم‌ها کمتر بود. نه چهار سال پیش. همین یکی دو سال پیش. خیلی‌ها می‌آمدند اینجا برای کفش‌های کوهنوردی و ورزشی. اما حالا خانوادگی، پدر و دختر یا یک گروه از دخترها و پسرها می‌آیند برای خرید کفش. یه زمانی هیچ‌کس اینجا رو بلد نبود و هرکسی پاشو اینجا نمی‌گذاشت‌ اما حالا محیط گمرک فرق کرده است. مغازه‌ها تر و تمیز شده است و اکثر مغازه‌دارها زده‌اند در کار کفش ورزشی و کوهنوردی و وسایلش. دیگه مثل قدیم در مغازه‌های کمی خبری از وسایل سربازی و این چیزهاست. حالا پدر و دختر می‌آیند اینجا کتونی بخرند. کتونی دست دوم. چند؟ سیصد هزار تومان. چند؟ ۵۰۰ هزار تومان. کتونی‌ها را از گوشه و کنار مغازه پشت‌ سر هم بر‌می‌دارد و نشانم می‌دهد. انگار که دوربین داخل مغازه است و مجبور است که خم شود و کتونی‌ها را بردارد به من نشان بدهد؛ «ببین، ببین حتی کتونی ۱۳۵ هزار تومنی هم داریم.» خیلی‌ها میان اینجا، پا می‌زنن. یکم باهاش راه می‌رن‌ و بعد تصمیم می‌گیرن بخرن یا نه. طرف با ماشین شاسی‌بلند میاد اینجا برای زنش کتونی دست‌دوم بخره. حالا نه از این کم‌قیمتا، کفش کوه، میلیونی. برای همین میگم که همه‌جور آدمی این روزا اینجا میاد. برای کفش دست‌دوم مهم سایز پا است، نه قیمتخیلی از مغازه‌های میدان گمرک در حال تغییر چهره هستند. دیگر خبری از آن فضای دخمه‌ای و به‌هم ریخته داخل مغازه‌ها نیست. انگار که فهمیده‌اند این روزها مشتری‌هایشان تغییر کرده است. در بعضی از مغازه‌ها جنس‌ها با وسواس خاصی چیده شده است. رنگ و نور در چشم می‌زند. فروشنده‌ها تمیز و مرتب هستند. حتی مغازه‌‌هایی به‌طور خاص کفش می‌فروشند. آن‌هم کفش پیاده‌روی و رانینگ. به‌قول فروشنده جوان مغازه، پیاده‌روی و دویدن خیلی بین مردم مد شده، برای همین هم خیلی‌ها می‌آیند اینجا که کفش مناسب پیاده‌روی بگیرند؛ «بالاخره می‌خوان عکس بگذارن اینستاگرام باید کفششون مناسب باشه دیگه.» در مغازه‌اش کفش پیاده‌روی دست دوم آن هم با تاکید برای اینکه تمیز و سالم است دارد. از ۸۰۰ هزار تومان تا مارک سالمون که یک‌میلیون و ۴۰۰ هزار تومان آن را قیمت می‌دهد و اگر مشتری خریدار بود، دویست هزار تومان هم تخفیف می‌دهد. مارک نیوبلانس در حد نو هم دارد که آن را ۹۰۰هزار تومان قیمت گذاشته است‌ اما مهم سایز پایتان است، نه قیمتش.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 18:27:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای سبزی پلو ماهی شب عید چقدر باید هزینه کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-guttkqcd1mby</link>
                <description>امیرعباس کلهر:بگذریم از بسته‌های خاویار ۵۰ گرمی که ارزان‌ترین آن‌ها ۶۴۰ هزار تومان قیمت دارد. از فروش غیرقانونی مرکب ماهی، از میگوهای لاکچری که یک کیلوی آن‌ها با پوست و سر ۷۵۰ هزار تومان قیمت دارد و از خرچنگ‌ها که قیمتشان سر به فلک می‌کشد. در این گزارش سراغ ماهی‌های پرطرفدار برای شب عید رفته‌ایم و سعی کرده‌ایم این مسئله را محاسبه کنیم که یک خانواده چهار نفره، برای سبزی پلو ماهی شب عید چقدر باید هزینه کنند. قبل از ورود به این موضوع مروری باید بکنیم به قیمت‌های موجود ماهی‌ها در بازارماهی فروش‌ها. قیمت‌هایی که کارگر یک مغازه ماهی‌فروشی، با صورت تکیده و ریش‌های جوگندمی آن‌ها را اینطور پشت سر هم و با تبحر خاصی ردیف می‌کند: حلوا سفید کیلویی ۴۰۰ هزار تومان است. شکم خالی و پاک شده. ولی دستت باشه که مغازه‌هایی هستند که این ماهی را با سم زبیدی به قیمت ۴۸۵ هزار تومان به ملت می‌فروشن. حلوای سیاه کیلویی ۱۸۹ تا ۲۱۰ هزار تومان، شیر بندر کیلویی ۱۱۳ هزار و یکی دو تا مغازه جلوتر کیلویی ۲۱۰ هزار، سرخو کیلویی ۲۶۵ و ۲۴۱ و ۲۵۴ هزار که بسته به کیفیت و تازگی‌اش و انصاف طرف دارد، سنگسر کیلویی ۱۶۹ هزار، شوریده کیلویی ۲۶۵ هزار، ماهی زبان هم ۷۸ هزار و ۱۰۹ هزار. اهل کباب و ازون‌برون هم اگر هستی، اونم کیلویی ۱۷۵ هزار تومان فروخته می‌شود.حالا بپردایم به موضوع اصلی؛ در این گزارش ما هزینه یک خانواده چهار نفره که متشکل از مادر، پدر و یک دختر و پسر جوان هستند را برایتان محسابه کرده‌ایم. همین ابتدای خواندن، باید در جریان قرار بگیرید که برنج موردنظر برای سفره سبزی پلو ماهی شب عید برای این خانواده چهار نفره را برنج ایرانی و با کیفیت مناسب سبزی‌پلو با ماهی در نظر گرفته‌ایم که کیلویی ۳۵ هزار تومان در برنج‌فروشی‌ها فروخته می‌شود. هر یک کیلو برنج برای ۵ نفر مناسب است که نفری هفت هزار تومان هزینه برنج این خانواده می‌شود. روغن را هم برای پخت و پز، روغن دولتی در نظر گرفته‌ایم که در حال حاضر لیتری ۱۶ هزار تومان در فروشگاه‌ها فروخته می‌شود. با این حساب برای چهار نفر نیاز به ۲۵۰ گرم روغن است که نفری هزار تومان هزینه روغن برای تهیه سبزی‌پلو ماهی شب عید این خانواده چهار نفره می‌شود. حالا ممکن است بگویید چرا روغن جامد نه؟ که باید برایتان توضیح بدهیم که روغن جامد برای مصرف خانگی به سختی پیدا می‌شود و اگر موفق شوید روغن جامد آزاد در بازار پیدا کنید، قیمت آن بین ۱۵۰ تا ۱۶۰ هزار تومان است اما این نوع روغن چون در دسترس همه نیست، ما در محاسبات خودمان برای سفره سبزی پلو ماهی شب عید آن را نیاورده‌ایم.نکته بعدی که باید بدانید درباره سبزی تازه پلویی است. خورد شده این سبزی کیلویی ۱۵ هزار تومان است و غیر خورد شده که خودتان بخواهید زحمت خوردکردن آن را بکشید کیلویی ۱۰ هزار تومان می‌شود. پس نفری هزار تومان هم برای این موضوع حساب کرده‌ایم. در این گزارش قیمت ادویه را هم حساب نکردیم و این احتمال را دادیم که نیازی به خرید آن نیست و در کابینت آشپزخانه هر خانواده‌ای ادویه معمولی برای پخت و پز موجود است.حالا برویم سراغ این موضوع که ارزان‌ترین ماهی موجود در بازار که مناسب سبزی‌پلو شب عید باشد چه ماهی‌ای است؟ در حال حاضر ارزان‌ترین ماهی تازه موجود در بازار ماهی‌فروش‌ها، ماهی آزاد پرورشی است که کیلویی ۳۵ هزار تومان فروخته می‌شود. حالا یک خانواده چهار نفره برای سفره شب عیدشان باید نفری ۲۵ هزار تومان با احتساب برنج ایرانی، سبزی پلویی و روغن هزینه کنند. اگر ماهی یخ‌زده هم بخواهید، ما ماهی شیر را برایتان انتخاب کرده‌ایم، چون هم گوشت بیشتری دارد و هم لذیذتر و مناسب‌تر از دیگر ماهی‌های یخ زده برای شب عید است. فیله یخ‌زده این ماهی کیلویی ۱۲۰ هزار تومان در بازار ماهی فروش‌ها، فروخته می‌شود که مثل سفره قبلی بدون هیچ مخلفات خاصی برای یک خانواده چهار نفره، نفری ۴۰ هزار تومان تمام می‌شود. اما بپردازیم به ماهی قزل‌آلای پرورشی که اگر بخواهید آن را از یک فروشگاه معتبر و منصف بخرید، کیلویی ۴۹ هزار تومان است. برای یک خانواده چهار نفره یک ماهی متوسط کفایت می‌کند که البته ما میانگین را افرادی در نظر گرفته‌ایم که به طور معمولی غذا می‌خورند. حالا با احتساب برنج ایرانی، سبزی پلویی، روغن و ماهی قزل‌آلای پرورشی، هزینه سفره سبزی پلو ماهی شب عید برای یک خانواده چهار نفره که شامل مادر، پدر و یک دختر و پسر جوان می‌شود، حدودا ۱۲۰ هزار تومان هزینه می‌برد. اما اگر برای شب عید ماهی سفید بخواهید، قضیه خیلی فرق می‌کند.ماهی سفید کیلویی ۱۲۰ هزار تومان است. از آنجایی که یک عدد ماهی سفید بزرگ است، هزینه خریدتان برای ماهی سفید بیشتر از ۱۲۰ هزار تومان می‌شود. با احتساب برنج ایرانی، سبزی پلویی، روغن و ماهی سفید حدودا هزینه سفره سبزی پلو ماهی شب عیدتان ۲۸۰ هزار تومان می‌شود. اما اگر بخواهید مراسم شام یا نهار سبزی‌پلو ماهی را مفصل‌تر برگزار کنید و به قولی لاکچری باشد، اوضاع طور دیگری برای خانواده چهار نفره شما رقم می‌خورد؛ ماهی سفید ۱۲۰ هزار تومان، نوشابه ۱۰ هزار تومان، چهار تکه کوکوسبزی که با دو تخم مرغ، نیم کیلو سبزی و روغن درست می‌شود ۱۲ هزار تومان، برای چهار نفر ۳۰۰ گرم سیر سیاه در نظر گرفتیم که هزینه آن ۱۶ هزار تومان می‌شود، سبزی خوردن پاک شده و تمیز ۱۰ هزار تومان، زیتون پرورده با کیفیت متوسط و با احتساب کیلویی ۷۵ هزار تومان و در نظر گرفتن ۳۰۰ گرم زیتون برای چهار نفر ۲۵ هزار تومان، سالاد که شامل کاهو پیچ، قارچ، خیار و گوجه‌فرنگی می‌شود، ۱۱ هزار تومان می‌شود که در مجموع حدودا سفره سبزی‌پلو ماهی شب عید برای این خانواده چهار نفره، ۳۶۴ هزار تومان تمام می‌شود. چون این بخش کاملا سلیقه‌ای است ما از خیر گذاشتن کلم بروکلی، سیب‌زمینی، خیارشور و... در کنار دیس ماهی این خانواده گذشتیم، وگرنه قیمت‌ سفره سبزی‌پلو ماهی شب عید آن‌ها بالاتر از این رقم می‌شد. برای همین هم به همان چیزهای مرسوم اکتفا کردیم.اگر اهل ماهی جنوب باشید، برایتان فیله ماهی شیر انتخاب کرده‌ایم که کیلویی ۱۶۸ هزار تومان است. برای هر نفر ۲۵۰ گرم گوشت خالص از این ماهی اگر حساب کنیم، نفری ۵۵ هزار تومان باید هزینه کنید که مجموع چهار نفر می‌شود ۲۲۰ هزار تومان. حالا برویم سراغ ماهی قزل‌آلای سالمون که کیلویی ۵۸ هزار تومان در بازار ماهی به فروش می‌رود. با روغن آزاد و در نظر گرفتن سه هزار تومان برای هر نفر، سفره شب یا ظهر عیدتان نفری ۳۱ هزار تومان برایتان تمام می‌شود که در مجموع باید ۱۲۴ هزار تومان هزینه کنید.باید تاکیید کنیم که این قیمت‌ها در بازار ماهی‌فروش‌ها و با نزدیک شدن به پایان سال ممکن است دچار افزایش چندهزار تومانی بشود و قیمت‌های ذکر شده در این گزارش حدودی و برای زمانی است که دو هفته به پایان سال ۱۳۹۹ باقی مانده است.این گزارش با تیتر «سبزی‌پلو ماهی شب عید چقدر آب می‎خورد؟» در سایت خبرآنلاین منتشر شده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 17:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت از آدم‌هایی که در بورس سرمایه‌گذاری کرده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-xabjyhovqtxk</link>
                <description> امیر عباس کلهر - اوایل اسفندماه ۱۳۹۸، در هر کوچه و خیابانی اگر یک دفتر پیشخوان یا کارگزاری بورس بود، جلوی آن بی‌برو و برگرد صف مردمانی بود که برای ثبت‌نام یا احراز هویت در سامانه سجام صف کشیده بودند. در هر جمع و گعده‌ای صحبت از بورس و خرید سهم بود. همه در تلاش بودند تا آشنایی، کسی را پیدا کنند تا بگوید چی بخرند و چی نخرند. کانال‌های تلگرام، صفحه‌های اینستاگرام و توییتر با موضوع بورس روز به روز بیشتر در چشم می‌آمد. محتواها عامیانه‌تر و ساده تر شده بودند. عده‌ای از مردم ولع پولدار شدن داشتن و از زیر سنگ هم که شده بود پول پیدا می‌کردند تا در بورس سرمایه‌گذاری کنند و از یک طرف هم عده‌ای تلاش می‌کردند در اوضاع و احوال گرانی‌ها اندک سرمایه‌شان را حفظ کنند و چه جایی بهتر از بورس آن هم در حالی که رئیس دولت از آن حمایت می‌کرد و همه جا صحبتش بود. در این گزارش پای حرف‌های آدم‌هایی نشسته‌ایم که یا از قدیم در بورس سرمایه‌گذاری کرده بودند و یا در اسفندماه ۹۸ بدون هیچ تجربه و دانشی وارد این بازار سرمایه شدند تا روایتگر تجربه‌ها و اتفاقاتی باشیم که برای آن‌ها رخ داده است.از سرمایه‌گذاری در بورس تا بنگاه معاملات ماشین«آقا رضا؟ اونجا تشریف دارن. پشت اون میز.» با دستش به میزی اشاره می‌کند و می‌رود پی‌کارش. رضا، پشت میز قهوه‌ای‌رنگ جلاخورده‌ای نشسته است. دفترهای حسابداری کناری از میزش را گرفته است. کلی خودکار و یک مانیتور خاموش هم روی میز است. گاوصندوق تروتمیزی که انگار تازه آن را خریده‌اند سمت چپش پشت میز است. با موبایلش سرگرم است و سرش را حتی بالا هم نمی‌آورد. مغازه پر از ماشین است. از مدل‌بالا تا پراید و ۲۰۶، دو سه‌تایی موتور هم دارد. کارهای مغازه و سروکله زدن با مشتری‌ها را دوروبری‌هایش راه می‌اندازند. برای همین غروب‌ها سری به مغازه می‌زند و بعد هم راهی خانه می‌شود. به بچه‌ها سفارش کرده است، صبح‌ها آب‌وجارو و دود کردن اسپند را فراموش نکنند. سرش را بالا می‌آورد و براندازم می‌کند. می‌گوید پس شما بودی پشت تلفن اصرار در اصرار که ببینمت. تأییدش می‌کنم و او هم سفارش چای و بیسکوییت می‌دهد؛ «به من می‌گفتند رضا سه پیچ». می‌خندد. دندان‌های سفید لمینت شده‌اش بدجوری در چشم می‌زند. انگار از داخل یک عکس آن‌ها را برداشته‌اند و روی صورتش گذاشته‌اند. رضا سه‌پیچ در محله‌شان به هر کاری که گیر می‌داده آن را باید تا تهش انجام می‌داده. برایش فرقی نمی‌کرده کار چی بوده یا می‌توانسته انجام بده و نه. به قول خودش هر کل‌کلی را قبول می‌کرده. از دعوا کردن تا دزدی از مغازه. یک‌شب بچه‌های محل دورهم گعده کرده بودند. یکی از رفقایش می‌گوید فامیلشان در بورس سرمایه‌گذاری کرده و کلی پول به جیب زده است. آقا رضا سه‌سوت، همان شب در شلوغی دورهمی به قول خودش بوی پول را بو می‌کشد و از رفیقش پرس‌وجو می‌کند و می‌بیند دروغ در کار رفیقش نیست. همان شب وقتی داشته با رفیقش به خانه برمی‌گشته. می‌گوید فردا بریم بورس ببینیم چه خبره؛ «رفیقم فکر می‌کرد سرم گرمه و صبح که از خواب بیدار بشم یادم رفته. ولی فردا صبح‌الطلوع رفتم دنبال کارای بورس.» دو سه‌میلیونی پول داشته است. همان را در بورس سرمایه‌گذاری می‌کند. ماجرای آقارضا سه‌سوت برمی‌گردد به سال ۹۰. می‌گوید آن زمان تازه با اینترنت سروکار پیدا کرده بود؛ «خیلی به اینترنت راستیتش اعتماد نداشتم. برای همین هفته‌ای دو سه بار می‌رفتم جمهوری، خود ساختمون بورس.» هرچند رضای قصه‌ ما همان ساختمانی هم که می‌رفته چیزی دستگیرش نمی‌شده و فقط هیاهو و رفت‌وآمد آدم‌ها را می‌دیده اما روزی در این رفت‌وآمدها اتفاقی برایش می‌افتد؛ «من با موتور می‌رفتم اونجا. یه روز که داشتم موتورم رو قفل و زنجیر می‌کردم دیدم صدای دادوفریاد می‌داد. سریع آتیش کردم و رفتم جلو. دیدم یه یارویی روی زمین افتاده و میگه کیفش را زدن.»آقا رضا به قول خودش بامرام بوده است. به موتورش گاز می‌دهد و به هر بدبختی‌ای که بوده کیف آن بنده‌خدا را پیدا می‌کند. کیف را که تحویل صاحبش می‌دهد، متوجه می‌شود طرف مدیر یک کارگزاری است. مدیر، بعد از تشکر و قربان صدقه رفتن آقا رضا، جویای احوال کاری‌اش می‌شود و اینکه چرا به خیابان حافظ آمده است. آقا رضا هم ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف می‌کند. به قول رضا سه‌پیچ؛ «مدیر کارگزاری می‌شود دوست جون‌جونی‌اش.» بعد از ردوبدل کردن شماره و چندبار قرار گذاشتن در دفتر آقای مدیر، آقا رضا از این به بعد سهم‌ها را با توصیه دوستش خریدوفروش می‌کند. بعد از مدتی می‌بیند آقای مدیر بی‌راه توصیه نمی‌کند و سود خوبی نصیبش می‌شود. حتی به توصیه او، موتورش را هم می‌فروشد و تبدیلش می‌کند به سرمایه برای سرمایه‌گذاری بیشتر در بورس. یک روز دوستش که همان مدیر کارگزاری بوده است، می‌گوید حالا فلان قدر از سهمش را از بورس خارج کند. می‌گوید برود ماشین بخرد. رضا سه پیچ با پول اولین سودش در بورس، ۲۰۶ سفید صفر می‌خرد. می‌گوید: «اون روز اصلاً باورم نمی‌شد که پول میاد به حسابم؛ یعنی تا قبل از اون تصورش هم نکرده بودم که پول میاد به حسابم. خیلی حس عجیبی بود.» آقا رضا سه پیچ حالا در یکی از محله‌های پایین‌شهر تهران، نمایشگاه ماشین دارد. خانه‌ای هم در همان اطراف خریده است. اوضاع زندگی‌اش بر وفق مرادش است و به قول خودش چرخ بازار برایش خوب می‌چرخد. با رفقای قدیمی‌اش قطع رابطه کرده است چون جز دردسر چیزی برایش نداشته‌اند. او حالا با مدیر کارگزاری رفیق شده است و البته همچنان در این اوضاع و احوال در بورس فعالیت می‌کند. منتهی این بار با سرمایه و دقت بیشتری.حتی نمی‌دانستم پرتفوی چیست«اسفند بود فکر کنم. به خاطر کرونا کمتر مغازه می‌رفتیم و همش خونه بودیم.» پسر جوان ۲۵ – ۲۶ ساله‌ای است که ریش‌های بلند اتوکشیده‌اش صورتش را کشیده‌تر نشان می‌دهد. با صدایی که خونسردی و بی‌حالی در آن موج می‌زند، تعریف می‌کند که با تشویق پدرش در بورس سرمایه‌گذاری کرده است. کارش تزییات داخلی خانه بوده است. مغازه‌ای اجاره‌ای داشته‌اند. هرچند بورس به کسب و کارشان لطمه‌ای نمی‌زند اما حالا چند ماهی است که بی‌خیال کاسبی در مغازه شده است. به قول خودش بازار نیست، مشتری نیست. جز علافی و کلافگی برایمان چیزی ندارد. تعریف می‌کند که اصلا از بورس و این حرف‌ها سر در نمی‌آورده است. پدرش از دوست و آشناهایش می‌شنود که قرار است اوضاع بورس خوب شود و تامین اجتماعی می‌خواهد سهامش را در بورس عرضه کند. همین هم می‌شود که یک شب وقتی مشغول تماشای تلویزیون بوده‌اند، به او ماموریت می‌دهد که برود دنبال ثبت‌نام در بورس؛ «منم از همه جا بی‌خبر. چه می‌دونستم بورس چیه. از دوستام پرسیدم و گفتن باید برم پیشخوان دولت ثبت نام کنم.» حالا از آن روز، ماه‌ها گذشته است و چند ماه دیگر یک سالی می‌شود که در بورس سرمایه‌گذاری کرده است. هرچند نمی‌داند پرتفوی چیست و به چه کار می‌آید، اما وقتی برایش تعریف می‌کنم، می‌گوید که خیلی به پرتفوی‌اش سر نمی‌زند. چرا؟ چون بعد از چند ماه که پدرش از تب و تاب سرمایه‌گذاری در بورس می افتد، او هم بی‌خیال این داستان می‌شود. به قول خودش، باباش دل خوش دارد. پول‌هایشان هم هنوز در بورس است. سه چهار میلیونی می‌شود فکر کند. این را می‌گوید و بعد به خودش یادآوری می‌کند که حتما سری به همین که من اسمش را گفتم یعنی پرتفوی بزند و ببیند اوضاع پول‌هایش از چه قرار است!به خاطر «شستا» وارد بورس شدم«سه روز برای ثبت نام و احراز هویت سجام می‌رفتم توی صف . این‌ها را پسر جوان و تکیده‌ای می‌گوید که نزدیک به ۳۰ میلیون تومان در بورس سرمایه‌گذاری کرده است. با صدایی که به کار گویندگی در رادیو می‌آید، تعریف می‌کند که پدرش پیگیر اخبار است. تاکید دارد که چیزی از زیر دستش در نمی‌رود. در قرنطینه کارشان شده بود تلویزیون دیدن و چک کردن شبکه‌های اجتماعی. یک روز پدرش اصرار در اصرار که برود در بورس ثبت نام کند. با آب و تاب برایش تعریف می‌کند که قرار است تامین اجتماعی سهامش را در بورس عرضه کند و گفته‌اند خوب است و اتفاق‌هایی بی‌افتد؛ «خب، تو هم برو.» مرحله ثبت‌نام اینترنتی را که انجام می‌دهد، تازه می‌فهمد باید حضوری هم ثبت‌نام و احراز هویت کند. در آن اوضاع و احوال کرونا، راهی دفتر پیشخوان می‌شود. شانس داشته است و دفتری نزدیک خانه‌شان بوده. اما چه فایده. سه روز طول می‌کشد که مراحل احراز هویت را انجام بدهد. نه اینکه مراحل طولانی باشد. نه. آدم‌هایی که برای ثبت نام آمده بودند به قدری زیاد بوده‌اند که نوبت به او نمی‌رسیده است. در این سه روز، هر صبح می‌رفته، اسمش را روی کاغذ نوبت دهی می‌نوشته و بر اساس محاسبه‌ای که مردم بین خودشان می‌کرده‌اند، حدس می‌زده‌اند که مثلا فلان ساعت نوبتشان می‌شود. بعد می‌آمده خانه و هی می‌رفته سر میزده که نوبتش شده یا نه. حالا همچنان در بورس سرمایه‌گذار است. صندوق‌های دارا یکم و پالایش را هم خریده است. اما بیشترین سودی که داشته از همان دارا یکم و شستا بوده است. با این حال این روزها کمتر به پرتفویی که دارد سر می‌زند؛ «نه انگیزه اش را دارد و نه اعصابش را.» می‌گوید که پولش را هم لازم ندارد. گذاشته است به امان خدا باشد تا شاید یک روز اوضاع بهتر شود.به جای بورس در فارکس سرمایه‌گذاری کرده‌امقبل از اینکه بورس همه‌گیر شود و تب ثبت‌نام و احراز هویت بین مردم پخش شود، در بورس فعالیت داشته است. سود خوبی هم می‌کرده اما آخر سال گذشته همین که می‌بیند همه از بورس حرف می‌زنند و دولت مدام تبلیغ سرمایه‌گذاری در بورس را می‌کند، قید فعالیت در این بازار را می زند. پول‌هایش را می‌کشد بیرون به قول خودش. بخشی از آن را با دوستانش شریکی زمینی در اطراف هشتگرد می خرند. زمینی که قرار است در آن ساختمانی بسازنند. بخش دیگرش را وارد بازار فارکس می‌کند. حالا کارش این است که صبح به صبح بنشیند پشت لب تاب و به قول خودش ترید کند. موهای جوگندمی کنار شقیقه‌اش و چین‌های دور چشم هایش در چشم می‌زند. می‌گوید این هم تجربه ای می‌شود اما از آن درس می‌گیرد که خیلی وقتی همه جا حرف از سرمایه‌گذاری در یک بخش است و توجه‌ها به آن سمت جلب می‌شود، دیگر اهمیت ندهد.*این گزارش در 16 اسفندماه 1399 در سایت خبرآنلاین منتشر شده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 23:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم رضا؛ روایتی از عشق، اندوه و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ldtn9hvquk4i</link>
                <description>سحر دولتشاهی در نقش فاطی و علیرضا معتمدی در نقش رضاامیرعباس کلهر: اگر بخواهیم فیلم رضا را در یک جمله توصیف کنیم، باید بگوییم که این برداشتی آرام از یک ازدواج و عاشقانه مدرن است. فیلم رضا داستان آشنایی دارد، داستانی از بلاتکلیفی ما آدم‌ها. داستان این فیلم مانند حکایت یک زندگی واقعی جذاب و درگیرکننده است. مخاطب فیلم شاهد یک فیلم آرام است که صحنه‌هایی از زندگی روزمره یک فرد را نشان می‌دهد. اینکه صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود، حال و حوصله بیرون رفتن ندارد و باز به خواب می‌رود، کافه می‌رود، با جنس مخالف ارتباط برقرار می‌کند، به فکر فرو می‌رود و تمام آنچه را یک انسان در روزمره‌هایش انجام می‌دهد به تصویر می‌کشد. فیلم شاید طولانی و آرام باشد و گاهی در سکانس‌هایی حوصله مخاطب سر برود، اما در نهایت چنان خوش‌ساخت و لطیف است که ارزش دیدن دارد و مخاطب را همراه خود می‌کشاند.داستان فیلم رضا حول قهرمان شوخ‌طبع و خشن فیلم، رضا (بازیگر آن، نویسنده و کارگردان فیلم) که نمونه‌ای از یک انسان منفعل و بی‌انگیزه است و زنی که بدون اینکه رضا تأثیری داشته باشد مرتباً وارد زندگی او می‌شود یا از زندگی او بیرون می‌رود، شکل گرفته است. همچنین رضا یک نویسنده نیز هست که این یک المان اتوبیوگرافیک را به شخصیت اضافه می‌کند (معتمدی یک نویسنده، شاعر و نمایشنامه‌نویس است). همسر رضا، فاطی (سحر دولتشاهی) به‌دنبال طلاق گرفتن از اوست.برخلاف بسیاری از جدایی‌های ناراحت‌کننده در درام‌های ایرانی، مانند جدایی نادر از سیمین، جدایی آن‌ها شبیه به جداشدن دوستانه دو دوست خوب است. آن‌ها با هم به آزمایشگاه می‌روند، باهم هماهنگ می‌شوند که به قاضی پرونده چه چیزی بگویند که با طلاقشان موافقت کند، با هم به دادگاه می‌روند و خیلی شیک از هم خداحافظی می‌کنند و هرکدام سراغ زندگی خود می‌روند. فاطی دارای یک شخصیت خودخواه و شوخ‌طبع است که از این نظر بسیار شبیه خود رضاست. آن‌ها برای طلاق خود پیش یک قاضی می‌روند و در تلاش‌اند تا نشان دهند که تفاوت‌های ‌انکارناپذیری با یکدیگر دارند. در انتها فاطی فقط باید ثابت کند که باردار نیست تا حکم طلاق جاری شود. حالا پس از 9 سال زندگی مشترک حکم طلاق جاری می‌شود و در ادامه مخاطب متوجه می‌شود که رضا به‌شدت احساس تنهایی می‌کند و مسیر خود را گم کرده است.بذر تردید ازسوی قاضی در فکر رضا کاشته می‌شود که به آن‌ها اعلام می‌کند طبق قوانین اسلامی، زوجین سه ماه و ده روز برای تغییر نظر و ابطال حکم طلاق وقت دارند. فاطی حتی نمی‌داند چرا می‌خواهد رضا را ترک کند. او فکر می‌کند که رضا دیگر برای او جذاب نیست. رضا یک استودیوی معماری بسیار جذاب را مدیریت می‌کند و کار او بازسازی مکان‌های باستانی و ساختمان‌های تاریخی اطراف شهر است، اما با شرایط پیش‌آمده تمرکز کردن روی کارش برای او دشوار است. رضا دلش راضی به این جدایی نیست ولی به‌خاطر فاطی حاضر است که از او جدا شود و بعد از این جدایی، خودش را تنها می‌بیند. رضا سعی می‌کند با اطرافیانش دمخور شود و با آن‌ها وارد رابطه بگیرد ولی اکثر تلاش‌های او به بن‌بست می‌خورند. او در همین حین مشغول نوشتن قصه بلندی درباره یک پیرمرد رو به مرگ است و داستان زندگی این پیرمرد را در هفت روز پایانی عمرش می‌نویسد؛ داستانی که در پس پرده حکایت رضا نیز به مخاطب اعطا می‌شود، به‌صورت نریشن بوده و رضا قصه پیرمرد در حال مرگ را بازگو می‌کند. این قصه با روزمرگی‌های رضا تا حدی همخوانی دارد و حال و هوای هر روزه او را به اطلاع تماشاگر می‌رساند. با ربط دادن وقایع زندگی پیرمرد و اتفاقاتی که برای رضا در حال رخ دادن است، تا حدی می‌توان فیلم را پیش‌بینی کرد ولی این مسأله باعث ضعف آن نشده است.رضا آدمی است که به قول مادرزنش غیرت ندارد، چون به‌زعم او اگر غیرت داشت، واکنش تندتری نسبت به رفتار زنش نشان می‌داد که ظاهراً گذاشته رفته است، اما هر وقت دلش می‌خواهد بهش سر می‌زند و هر بار که سر می‌زند رضا استقبال می‌کند. رضا می‌داند که این زن را دوست دارد، اما این دلیل نمی‌شود زن‌های دیگر را دوست نداشته باشد. اتفاقاً با بیشتر زن‌ها رابطه‌ خوب و دوستانه‌ای دارد. با دخترعمه‌اش، با زنی ارمنی در محله‌ جلفای اصفهان، با زنی اسب‌سوار که به کمکش می‌شتابد و یک جوری از مرگ نجاتش می‌دهد، با زنی که در کویر نشسته‌اند و گپ می‌زنند. او آشپزی می‌کند، در اصفهان گشت می‌زند.نکته دیگری که فیلم رضا دارد، جلوه‌هایی زیبا از شهر اصفهان است. در فیلم شاهد گذران زندگی در شب‌های اصفهان، کافه‌هایش و خیابان‌های آن هستیم. نکته دیگر هم این است که دیالوگ‌های شوخ‌طبعانه علیرضا معتمدی را هم می‌توان یکی از نقاط قوت این فیلم دانست؛ دیالوگ‌هایی که به‌شدت امروزی و بدون تکلف بیان شده اما لبخند را به لب مخاطب می‌آورند. مخاطب قرار نیست با دیدن فیلم رضا قهقهه سر دهد، اما با شنیدن دیالوگ‌های بین او و دختر فامیل و همین‌طور نحوه رابطه گرفتنش با ویولت لبخند خواهد زد؛ دیالوگ‌هایی که واقعی هستند و در زندگی روزمره اکثر ما جریان دارند. همچنین باید بیان شود که بازی‌های فیلم رضا همانند شخصیت خود او به‌شدت دوست‌داشتنی و واقعی است.مخاطب دیالوگ‌ها و خنده‌هایی واقعی می‌شنود، نگاه‌هایی واقعی می‌بیند و رابطه‌های واقعی را نظاره‌گر می‌شود. بازیگران فیلم رضا همگی در نقش خود خوب ظاهر شده و به ساختن فضای فیلم کمک کرده‌اند. ستاره پسیانی و رضا داوودنژاد، دو بازیگر دیگر فیلم که هر یک حضور نسبتاً کوتاهی در فیلم دارند نیز در مدت زمان حضور خود در فیلم می‌توانند نقش‌آفرینی جذابی از خود به جا گذاشته‌اند.فیلم با آوازی از شهرام ناظری تمام می‌شود که به زیبایی هر چه تمام‌تر فضاسازی داستان را تکمیل می‌کند و بیننده را مدهوش خود می‌کند. فیلم رضا شاید ایستا و روندی ثابت داشته باشد اما حال خوبی به مخاطب می‌دهد و او را به فکر می‌برد تا به زندگی عاطفی خود و روابطش فکر کند. فیلم مخاطب را وادار می‌کند خودش را جای شخصیت اصلی فیلم بگذارد و تصمیم بگیرد.  در نهایت اینکه رضا قهرمان دوست‌داشتنی است که مانند دوست صمیمی‌مان در قاب نقره‌ای سینما ظاهر می‌شود و معتمدی به‌خوبی توانسته از پس اولین قدم فیلمسازی خود بربیاید.علیرضا معتمدی، بازیگر، نویسنده و کارگردان فیلم رضاعلیرضا معتمدی پیش از ساخت فیلم رضا بیشتر به عنوان نویسنده فیلمنامه در سینما فعالیت می‌کرده است و حالا این فیلم یکی از بهترین فیلم‌های امسال است که در گروه هنر و تجربه اکران شده است. در این فیلم، سحر دولتشاهی، علیرضا معتمدی، ستاره پسیانی، رضا داوودنژاد، افسر اسدی، سولماز غنی، نسیم میرزاده، پانته‌آ مرزبانیان و… ایفای نقش می‌کنند. کیومرث پوراحمد تهیه‌کننده فیلم، علی تبریزی، مدیر فیلمبرداری و کیوان مقدم هم طراح صحنه این فیلم بوده‌اند.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 20:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای امید، عشق و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wjfbkab1zu2x</link>
                <description>خواندن نامه‌ها را دوست دارم. نامه‌های قدیمی، نامه‌های جدید، نامه به معشوق، به خانواده، به خود. اما در میان تمام نامه‌هایی که می‌خوانم نامه‌های فروغ فرخزاد، آلبرکامو، فرزاد کمانگر و چند نفری دیگر را خیلی دوست دارم و جزو نامه‌هایی هستند که بهشان بر می‌گردم. این نامه مهدی حاجتی که برای مردادماه ۹۸ است هم جزو همین نامه‌ها است. در موبایلم دارم و هرازگاهی بر می‌گردم بهش و می‌خوانمش. امروز که داشتم دوباره می‌خواندمش، فکر کردم حیف است که شما آن را نخوانید. معجون خوبی از امید، عشق و زندگی و زندگی است. برای غروب جمعه‌ هم عالی و باشکوه است.و این هم متن نامه مهدی حاجتی به همسرش:زهره زیبای من، سلام.امروز جمعه بود و گفتم در نبود صدای نازکت با خیال تو که پشت دیوارهای هیچ زندانی محبوس نمی‌ماند، زندگی کنم. عزیزکم، اینجا خیال صدا و هر نشانه‌ای از تو گذر ثانیه‌ها که هیچ، ضربان قلبم را هم به‌سان روز آشنایی با دو چشمت بالا می‌برد. اینان به خیال خود مرا این‌سوی میله‌ها و تو را آن‌سوی دیوارهای بلند زندانی کرده‌اند، غافل از اینکه من و تو از نسل آفرینندگان عشق و زندگی هستیم و تمامی سال‌هایی که تلاش کرده‌اند مرگ و ناامیدی بیافرینند، دوام آورده‌ایم. از آنجا که تویی تا اینجا که منم، به روایتی هفده در قفل‌زده‌ شده وجود دارد و می‌بینی که قلب من و خیال تو روزی هزار بار با تمسخر و تحقیر هرآنچه مفهوم در و دیوار است، از این همه در و دروازه می‌گذرد به سوی تو می‌آیند و برمی‌گردند. و خوب می‌دانی که غیر این دو در دنیا هیچ نیست. آنان که به خیالشان ما را زندانی کرده‌اند، سال‌هاست خود زندانی‌اند و تمام عمرشان اندازه بوسه‌‎ای که دیروز عصر تنها صدایش تلفنی در گوش‌های جفتمان چرخید، زندگی و عشق نیافریده‌اند.اینجا بند چهارده امنیتی، اتاق دو، تخت طبقه سه را به خیال خود ساخته بودند تا شاید بتوانند عشق به ایران، به مردمانش و به تو را از سر من بیندازند، غافل از اینکه اینجا کارکردی عکس یافته است. ظاهراً خصلت اینجا را نتوانسته‌اند تغییر دهند، خصلتی که آدمی را سرسخت‌تر می‌کند. چراکه زندان مرا در عشق به ایران و مردمانش مصمم‌تر و تو را به‌عنوان یکی از مخلوقات زیبای خداوند ستودنی‌تر کرده است. عزیزکم، اینجا آن‌قدر آزادی هست که تقویم‌ها هم اجازه دارند به عقب برگردند یا به دلخواه به‌گونه‌ای خیال‌پردازانه جلو روند. حافظۀ تقویم اینجا آن‌قدر عالی است که لحظه به لحظۀ نخستین دیدار تو را در خیابان سمیه با مانتوی آبی روشن به یاد می‌آورم. اینجا حافظۀ تقویم آن‌قدر خوب کار می‌کند که درخت کاج باباکوهی نسبت به بوسه‌ای که تنها شاهدش بود، پس از مرگمان برای پسرمان بامداد و دخترمان ماهور شهادت دهد. اینجا تقویم چونان سیالی برای جلو رفتن آزاد است و هیچ کدام از آن هفده در کذایی نتوانسته راهش را سد کند. این تقویم آرمان‌گرایانه و خیال‌پردازانه آن‌قدر جلو می‌رود که به بی‌قدرتی تاریخی ایران و ایران‌دوستان پایان دهد و مردمانش برای شادزیستن مؤاخذه نشوند.اما راستش را بخواهی، در خصوص تو، دست این تقویم در جلو رفتن خیلی هم باز نیست. چراکه نخستین چیزی را که باید حل کند این است که لحظه آزادی تو را چگونه در آغوش بگیرم، تو را چگونه ببوسم. اگرچه همواره همراه این پرسش یک تصویر مشهور در ذهنم تداعی می‌‍شود، تصویر مشهور دو یار در میدان اعتراضی مردم هنگامی که سربازان پیش چشمشان به خط شده‌اند و آن دو بی‌اعتنا به یأس جاری در آن خیابان زندگی می‌آفرینند و یکدیگر را می بوسند. به امید بوسیدنت مقابل چکمه سربازان.مهدی حاجتی/ مردادماه ۹۸ /زندان عادل آباد شیرازتصویر نامه مهدی حاجتی که در مجله ایران فردا منتشر شده است</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 17:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهران بسکتبالیست بلوچ در مجله ووگ</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D9%88%D9%88%DA%AF-srhx7uqwvsmr</link>
                <description>مجله ووگ در گزارشی از حلیمه و سارا حسین‌زهی نوشته است که اگرچه انجام ورزش‌های گروهی ممکن است برای دانشجویان کانادایی غیر معمول نباشد، اما این کار برای زنان سخت است. یکی از این خواهران در گفتگو با این مجله بیان کرده است: «احساس می‌کنم بسیاری از جوامع خاورمیانه و آسیای جنوبی می‌توانند با من ارتباط برقرار کنند، به این معنا که مردان بسیار بیشتر از زنان ارتقا پیدا می‌کنند. به خصوص وقتی صحبت از #ورزش و داشتن زندگی سالم و فعال می‌شود.»مجله ووگ در ادامه گزارش خود توضیحاتی درباره #بلوچ‌ها و زندگی آن‌ها داده و نوشته است که «بسیاری از خانواده‌های بلوچ به آمریکای شمالی و نقاط دیگر مهاجرت کرده‌اند و گروه‌هایی مانند جامعه فرهنگی و اجتماعی بلوچ کانادا تأسیس کرده‌اند که یک نهاد غیرانتفاعی است و هدف آن اتحاد مردم #بلوچ و حمایت از حقوق آن‌ها، چه در جایی که هستند و چه در خارج از آنجایی که #زندگی می‌کنند است.حلیمه به ووگ گفته است که او از جوانی #بسکتبال بازی می کرده است؛ «من همیشه یک محافظ بودم و در یک دبیرستان در یک تیم بازی می‌کردم. در حالی که سارا بسکتبال و #والیبال بازی می کرد. سارا هم در بخشی از گفتگو بیان کرده است که «من هرچه حلیمه بازی می کرد، بازی می کردم.خواهران بسکتبالیست بلوچ در مجله ووگHalima HossinzehiPhoto: Mustafa Mureed مجله ووگ در ادامه گزارش خود توضیحاتی درباره بلوچ‌ها و زندگی آن‌ها داده و نوشته است که «بسیاری از خانواده‌های بلوچ به آمریکای شمالی و نقاط دیگر مهاجرت کرده‌اند و گروه‌هایی مانند جامعه فرهنگی و اجتماعی بلوچ کانادا تأسیس کرده‌اند که یک نهاد غیرانتفاعی است و هدف آن اتحاد مردم بلوچ و حمایت از حقوق آن‌ها، چه در جایی که هستند و چه در خارج از آنجایی که زندگی می‌کنند است.Halima HossinzehiPhoto: Sarah Hossinzehiحلیمه به ووگ گفته است که او از جوانی بسکتبال بازی می کرده است؛ «من همیشه یک محافظ بودم و در یک دبیرستان در یک تیم بازی می‌کردم. در حالی که سارا بسکتبال و والیبال بازی می کرد. سارا هم در بخشی از گفتگو بیان کرده است که «من هرچه حلیمه بازی می کرد، بازی می کردم.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Tue, 01 Sep 2020 19:20:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین زمانه‌ات باش</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-wc4dz5q7utf1</link>
                <description>امیرعباس کلهر حسین (ع) ‏می‌توانست زنده باشد. کنار خانواده‌اش مشغول زندگی و تفریح باشد. سر کار برود،خدایش را پرستش کند و زندگی کند. همه این‌ کارها را می‌توانست با بعیت کردن داشته باشد.می‌توانست بعیت کند و بعد بزند زیرش و بگوید چه کشکی و چه دوغی!می‌توانست بیعت کند و فردایش بگوید تحت فشار بودم، تقیه کردم، شکنجه شدم و چیزهایی از این دست. خلاصه می‌خواهم بگویم می‌توانست بیعت کند و بهانه‌ای برای بعیت کردنش برای مخاطبانش بیاورد. اما،حسین(ع)چه کرد؟سر اصولش جان داد و چند هزار سال است که جاودانه شده و اسمش همه جا هست.حالا از دیشب تا امروز جماعتی در خیابان‌ها می‌گویند ای اهل حرم میروعلمدار نیامد و مکن ای صبح طلوع. اما جماعت، زندگی آدم‌های این سرزمین را نمی‌بینید؟نمی‌بینید که کم از روضه ندارد و هر روزشان شده است عاشورا؟ نکند چشمهایتان را بسته‌اید؟جماعت،شما که مدام حسین حسین می‌کنید،آیا به این فکر کرده‌اید که اگر حسین(ع)زنده بود، راضی به این زندگی بود؟در مقابل #ظلم و ستم زمانه سکوت می‌کرد؟با روحیه جاودانگی حسین(ع)که داستان‌هایش را گفته‌اند،اگر ناظر #زندگی ما باشد،راضی است که چشم بر ستم و ظالم زمانه ببندید و برای حسین گریه کنید؟جماعت، ‏۱۱سال پیش در عاشورای_سال_۸۸، عاشورایی که خونین بر مردمان این سرزمین گذشت،خیلی‌ها #شهید شدند.آدم‌هایی مثل علی موسوی حبیبی، مصطفی کریم‌بیگی، شبنم سهرابی، امیر ارشد تاجمیر، شاهرخ رحمانی، مهدی فرهادی‌راد و شهرام فرج‌زاده. آیا حسین اگر زنده بود راضی به فراموش کردن این افراد می‌شد؟ چشم بر خون ریخته شده آدم‌ها می‌بست؟حالا که نظاره‌گر ما شاید باشد، راضی است بعد از چنین فاجعه‌ای، همچنان برای او عزاداری شود؟۱۱ سال از عاشورای ۸۸ گذشته و ظلم و ستم همچنان با شدت بیشتری ادامه داشته است.حالا نسرین ستوده در زندان است و اعتصاب غذا کرده است.مردمان #روستای_ابوالفضل برای حفظ خانه‌هایشان در جنگ هستند، #آسیه_پناهی برای جلوگیری از تخریب حفظ اتاقکی که اسم آن را خانه گذاشته بودند، ایستادگی کرد و جان باخت. #کارگران در اعتصاب هستند.جماعتی خونشان در آبان ۹۸ کف خیابان ریخت. مسافرین از همه جا بی‌خبر در آسمان پرپر شدند‌.مردمان غیزانیه ماه‌هاست که #آب آشامیدنی ندارند. بچه‌های #سیستان_و_بلوچستان برای آب، به رودخانه می‌روند و هربار یکی از آن‌ها غرق می‌شود.مردمان اهواز در صف کپسول گاز هستند و بچه‌هایشان در چاله‌های خیابان آب بازی می‌کنند و هزار واقعه دیگر...حسین (ع) نه یک فرد،نه برای ده روز. حسین (ع) یک سبک زندگی برای ادامه راه است. برای راه دادخواهی حق و جان انسان‌ها در برابر ظلم و ستم.حسین (ع)، من و تو هستیم و همانطور که می‌گوییم یزید زمانه‌ات را بشناس باید بگوییم حسین زمانه‌ات باش.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 19:11:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتوری به نام مردم اما بر مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-fotnouq0rwm4</link>
                <description>امیرعباس کلهر | داستان، داستان آشنایی برای ما است. در داستان «سوربز»، زندگی رهبری دیکتاتور به تصویر کشیده شده. رهبری که در زمان خودش یکی از بدنام‌ترین و فاسدترین دیکتاتورها بوده است. ۳۱ سال بر کشوری حاکم بوده و هر نوع مخالفتی را سرکوب می‌کرده است. اما «سوربز» تنها تصویرگر زندگی رهبری دیکتاتور نیست. کتاب بخش‌های مختلفی دارد و در هر بخش ماریو بارگاس یوسا نویسنده این کتاب، ما را وارد دنیای جدیدی می‌کند. یک‌بار زندگی دیکتاتور، بار دیگر زندگی مخالفین دیکتاتور و دستیارانش، قسمتی دیگر دختر سناتور کابرال و این روند تا پایان کتاب همین‌طور ادامه دارد و باعث می‌شود که حتی وقتی کتاب را بسته‌اید هم به روند داستان فکر کنید.تروخیو همان دیکتاتور فاسد و بدنام است که بارها در کتاب از سوی شخصیت‌های مختلف توصیف می‌شود اما دو توصیف عجیب به دل می‌نشیند؛ یکی آنجایی که یکی از شخصیت‌های کتاب او را «از دستیاران باکفایت شیطان» معرفی می‌کند و شخصیتی دیگر در وصف او می‌گوید: «تمام بلایایى که کشورش در طول تاریخ به‌واسطه اشغال شدنش توسط‌ هائیتی، تهاجم اسپانیا و آمریکا، جنگ‌هاى داخلی، نزاع بین فرقه‌ها و رهبرانشان تحمل کرده و تمام فجایع طبیعی، مثل زمین‌لرزه و توفان‌هاى ویرانگر که از آسمان و دریا و مرکز زمین بر مردم دومینیکن نازل شد، یک‌طرف و بلایى که تروخیو با استبداد خودش بر سر این کشور آورد، یک‌طرف.»در هر فصل شما با برخی از جنایت‌های تروخیو آشنا می‌شوید و با جنبه‌های مختلف زندگی این دیکتاتور و خانواده‌اش روزهایتان را می‌گذرانید. در کتاب از چنبره زدن او و خانواده‌اش به روی منابع طبیعی و اقتصاد کشور به شکلی که اکثر مزارع دام‌پروری و کشاورزی، کارخانه‌ها، واردات و صادرات و… انحصار یا درصد زیادی از سهامشان متعلق به تروخیو و خانواده‌اش و در مواردی هم به وزرا و فرماندهان عالی‌رتبه ارتش است می‌خوانید. با رانت‌ها و زدوبند‌های اقتصادی که نتیجه‌اش در اختیار گذاشتن انحصار واردات کالا به اطرافیان دیکتاتور و فرزندانش آشنا می‌شوید. در کتاب از تجاوزها و بی‌بندوباری‌های خودش و پسرش و بلاهایی که سر مردم می‌آورده‌اند تا سازمان اطلاعات و قتل‌های زنجیره‌ای و کشتار مخالفان در خارج از کشور می‌خوانید. البته در جریان نوشتن نامه‌هایی دروغین از جانب خوانندگان ستون حرف مردم به روزنامه «ال کاربیه» که معروف به روزنامه‌ای که صدای حاکمیت بوده آشنا می‌شوید.نکته عجیب دیگر درباره این کتاب، این است که نویسنده بارها و در بخش‌های مختلف درباره عشق ورزیدن مردم به رهبرشان نوشته است. مردمی که وقتی تروخیو را در کوچه و خیابان هنگام پیاده‌روی می‌بینند، برای او دست تکان می‌دهند و زنده‌باد تروخیو می‌گویند. آدم‌هایی که جلوی در خانه خود پلاکاردهایی با مضامین درود بر تروخیو نصب کرده‌اند. مردمانی که زیر بار ظلم و ستم هستند اما حاضرند ضربه شلاق را تحمل کنند چون فکر می‌کنند اگر تروخیو نباشد دیگر جاده‌هایشان آسفالت نمی‌شود و کاروکاسبی آن‌ها می‌خوابد و وضع از اینی که هست بدتر می‌شود. مردم دومینیکن به طرز عجیبی شیفته و وابسته آن کسی شده‌اند که گروگانشان گرفته است؛ «…بالاخره توانستی سر دربیاوری که چطور میلیون‌ها آدم، له شده زیر بار تبلیغات و نبود اطلاعات، خو کرده به توّحش به زور تلقین و انزوا، محروم از اراده آزاد و حتّی کنجکاوی، به سبب ترس و عادت به بردگی و چاپلوسی، قادر بودند «تروخیو» را پرستش کنند. نه اینکه فقط از او بترسند. بلکه دوستش داشته باشند، همان‌طور که بچه‌ها بالاخره دلبسته پدر و مادر مقتدر می‌شوند. به خودشان می‌باورانند که شلاق و کتک به صلاحشان است، محض خیرخواهی است.»یکی از بخش‌های عجیب ترسناک این کتاب صحنه‌ای است که به طرز واقعی با جزئیات تمام توسط یوسا به تصویر کشیده شده و آن‌هم مربوط به «اورانیا» دختر چهل و نه ساله‌ مجرد «سناتور کابرال» می‌شود که در چهارده‌سالگی توسط پدرش به رهبر دومینیکن هدیه می‌شود و مورد تجاوز قرار می‌گیرد. بخش دیگری هم که توسط یوسا به خوبی توصیف شده و این هم نشان‌دهنده تحقیق‌های مفصل او و نشستن پای صحبت آدم‌های آن زمان است، مربوط به شکنجه شدن مخالفین تروخیو است. صحنه‌هایی به شدت واقعی که با جزئیات توصیف شده است. برای مثال در جایی نوشته شده است: «برای آن‌که نگذارند بخوابد پلک‌هایش را با نوارچسب به ابروهاش چسبانده بودند. وقتی به‌رغم باز بودن چشم‌هاش به‌حال نیمه‌بیهوشی می‌افتاد با چماق بیس‌بال به‌جانش می‌افتادند. بارها موادی غیرخوارکی را توی دهانش تپاندند، گاه متوجه می‌شد که آنچه به‌خوردش می‌دهند مدفوع است و بالا می‌آورد. اما بعد از مدتی چنان سریع به موجودی غیرانسان بدل شد که هرچه را به‌دهانش می‌کردند فرو می‌داد. در مراحل اول که شکنجه با برق بود، رامفیس ازش بازجویی می‌کرد. یکسر پرسشی مشابه را تکرار می‌کرد تا ببیند به‌تناقض‌گویی می‌افتد یا نه.»خوب است بدانید که عنوان کتاب از یک ترانه دومینیکنی گرفته شده که در آن روز سی‌ام ماه مه، روز مُردن تروخیو است. بخشی از این ترانه در ابتدای کتاب آمده است:روز سور بُز، سیِ ماه مهروز شادی و عیش مردمهمی‌ریزن بیرون همه از خونهکوچه و بازار پر هیاهو، پر همهمهکتاب را عبد‌الله کوثری ترجمه کرده و انتشارات علم آن را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرده و این روزها با قیمت ۹۵ هزار تومان در بازار کتاب موجود است.این یادداشت در سایت میدان منتشر شده است. </description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 18:28:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت از لیموترش و آبگیری‌اش در فصل تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%A2%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-fk1wsafwivew</link>
                <description>امیرعباس کلهر : از شیراز و جهرم و چند شهر دیگری که لیموترش‌هایشان زبانزد همه است، می‌گذریم چون بارها روایت‌هایشان را خوانده‌اید. در این گزارش سراغ محله‌هایی از شهر تهران رفته‌ایم تا ببینیم وضعیت لیموترش در فصل آبلیموگیری به چه شکل است؟ آیا زندگی شهری روی آدم‌ها تاثیر گذاشته است و آنها را وادار به این کرده که قید خاطرات کودکی و محصول با کیفیت را بزنند و به خرید شیشه‌های آبلیموی شرکتی روی بیاورند یا نه، هنوز هم در هیاهوی شهر و گذر تند دقیقه‌ها، هستند آدم‌هایی که نمی‌‌خواهند از حس نوستالژیک دوره کودکی دور شوند و در عین حال می‌خواهند محصول باکیفیتی سر سفره‌شان داشته باشند؟ در این گزارش علاوه بر اینکه پای خاطرات آدم‌ها درباره آبلیموگیری نشسته‌ایم، به بازار لیموترش و قیمت‌ها هم نگاهی داشته‌ایم. اما لازم است بدانید که به علت کمبود جا خاطرات آدم‌ها محدود شده‌ است. نوستالژی کمرنگ دوران کودکیوقتی موضوع صحبتمان را می‌فهمد، نگاهش شاد و هیجان‌انگیز می‌شود. در صحبت‌هایش مدام از کلمه «می‌دونی» استفاده می‌کند و اگر ماشین زمانی بود حتما دست من را هم می‌گرفت و به گذشته‌اش می‌برد. می‌گوید: «حیاط خانه پدربزرگم کم از حیاط خانه سریال پدرسالار نداشت. می‌دونی که کدوم سریال رو میگم؟» منتظر جواب من نمی‌ماند و تعریف می‌کند که «دور تا دور حیاط خانه پدربزرگش پر از اتاق‌ بود و حیاطی که دورش پر شده بود از گلدان.» چون خریدهایش از میوه‌فروشی روی دستانش سنگینی می‌کرد، پیشنهاد دادم چند دقیقه‌ای در ایستگاه اتوبوس بنشینیم. نگاهش به گذر ماشین‌ها از خیابان خیره شده است. تعریف می‌کند: «تابستان که می‌شد و می‌فهمیدیم عموها رفته‌اند بازار و لیمو خریده‌اند، عروسی ما نوه‌ها بود. چهارشنبه ظهر که می‌شد راه می‌افتادیم می‌رفتیم سمت خونه بابابزرگم. می‌رسیدیم اونجا بوی کاهگل و زمین آب‌پاشی شده با کلی لیمو توی سبد مثل یه عکس بود که هنوز در ذهنم ثبت شده است. همه دورهم لیمو‌ها را می‌شستند، بعد می‌ذاشتن خشک می‌شد و تا فردا که یکی از دوستان پدربزرگم می‌اومد اونجا و با دستگاهی که داشت آب لیموها را می‌گرفت. شیشه‌ها و بطری‌ها پشت سرهم پر می‌شد. هرخانواده‌ای سهم خود را برمی‌داشت و گوشه‌ای از خانه می‌گذاشت تا شب با خودش ببرد. عجیب حال و هوای خوبی بود.» حالا اوضاع تغییر کرده است. برای او از آن همه شور و هیجان کار جمعی و خاطره‌سازی برای آبلیمو گرفتن، همین مانده که تابستان که می‌آید، برود میوه‌فروشی و چند کیلویی لیمو بخرد. بعد هم تنهایی آنها را بشوید و بگذارد خشک شوند تا بالاخره بیاورد همین جایی که لیموها را خریده است بدهد آبش را بگیرند؛ «آخه اگه بیارم اینجا ازم هزینه‌ای نمی‌گیرند. فروشنده گفته اگه از ما لیمو بخرید، آبگیریش رایگانه.» لیمو از ۶۹۰۰ تا ۳۳ هزار تومانایستاده است پشت صندوق مغازه درندشتی که در نور با مغازه‌های لوسترفروشی‌ می‌تواند رقابت کند. درباره قیمت لیمو آبگیری این‌طور توضیح می‌دهد که «ما الان لیموآبگیری داریم کیلویی ۳۰ هزار تومان. مشتری اگه جنس بهتر و گرون‌تر هم بخواد داریم. از این لیمو مینابی‌ها بهش میدیم. درجه یک و اصل. کیلویی ۳۳ هزار تومن در‌میاد براش.» اما وضعیت لیمو ترش‌های غیر آبگیری متفاوت است. از روی صندلی‌اش در پشت صندوق بلند می‌شود و به سمت دیگری از مغازه می‌رود و می‌گوید از این لیموها هم داریم برای کنار غذا و سفره. توضیح می‌دهد: « لیمو ترش سنگی کیلویی ۸۴۰۰ هست و اتفاقا فروشش هم خوبه.» اما قیمت لیمو ترش سنگی در بازار تا حدودی نسبت به محله و نوع رنگ و جنس لیمو متفاوت است. مثلا در میدان شهدا لیمو سنگی که در تهرانپارس هشت و ۴۰۰ بود ۶ و ۹۰۰ می‌فروشند. اما در سعادت آباد لیموترش سنگی سبز رنگ را کیلویی ۱۱ هزار تومان می‌فروشند. فروشنده مغازه‌ای کوچک اما پرنور که مرد مسنی است درباره بازار فروش لیموترش در میدان شهدا می‌گوید: «اکثر آدم‌هایی که برای خرید می‌آیند، برای یک کیلو و دو کیلو پا نمی‌شن توی این اوضاع کرونا و ترافیک و گرونی بنزین بیان تا اینجا. هرکسی میاد می‌خواد بیشتر از پنج کیلو بخره اونم برای آبگیری. برای همین ما با سود کمتری جنسمون رو می‌فروشیم.» در سوپرمارکتی حوالی میدان هفتم تیر هم بسته ۵۰۰ گرمی لیمو ترش شیرازی را ۱۴۴۰۰ می‌فروشند که اتفاقا به گفته آقای فروشنده «تا دلتان بخواهد مشتری دارد». همچنان سنتی‌کار هستیمتک و توک مو وسط سرش مانده است. موهای کنار شقیقه‌هایش هم در حال سفید شدن هستند. وقتی دارد کیسه‌های خریدش را صندلی عقب ماشینش جا می‌دهد، نفس نفس می‌زند و بر‌می‌گردد به خاطرات پنج شش سالگی‌اش. می‌گوید: «لیموترش که چیزی نیست. ما رب و آبغوره هم توی خونه پدربزرگم درست می‌کردیم.» در ماشین را می‌بندد و تکیه می‌دهد به آن و باز بر‌می‌گردد به خاطرات گذشته‌اش؛ «بزرگ‌ترهای فامیل می‌رفتن لیموها رو می‌خریدند. خونه‌ پدربزرگم ویلایی و حیاط‌دار بود. خب اون موقع مثل حالا کلی بازی که نبود. سرگرمی ما بچه‌ها هم بودن کنار بزرگ‌ترها توی این کارا بود. گاهی آب‌بازی می‌کردیم کنارش، دعوا می‌کردیم حتی، یا جوجه رنگی اگه داشتیم ولشون می‌کردیم لابه لای لیموها یا آبغوره‌ها. در نهایت یه برنامه‌ای بود برای دور هم جمع شدن و آخرش هم هرکسی سهم خودش را جمع می‌کرد و می‌برد.» حالا مرد جا‌افتاده‌ای شده است که ماشین شاسی بلند دارد و تاکید می‌کند که «خدا را شکر دستم به دهانم می‌رسد.» تعریف می‌کند که همچنان با گذشت آن سال‌ها، «سنتی کار می‌کنم. چون آبلیموهای شرکتی بیرون رو قبول ندارم.» از لیموترش‌های لاکچری تا قیمت آبگیری«من لیمو ترش وارداتی برزیلی بدون هسته و آبدار گرفتم کیلویی ۲۵ هزار تومان.» این را می‌گوید و می‌زند زیر خنده و رو به خانمی که کنارش ایستاده می‌کند و سعی می‌کند تصدیق او را برای اینکه به خوبی ادای آقای فروشنده را درآورده است بگیرد. می‌گوید کارشان هرسال همین است که بیایند همین سوپر میوه از اینجا لیمو بخرند. تعریف می‌کند که البته امسال دوستی پیشنهاد داد مستقیم از جهرم لیمو بخریم. ارسالش هم گویا رایگان بوده است و برای آنها کیلویی ۱۴ هزار تومان آب می‌خورده است اما دیده‌اند به ریسکش نمی‌ارزد و ممکن است خوب از آب درنیاید و پشیمان شوند. برای همین مثل هرسال آمده‌اند از مغازه‌ای که سردرش نوشته شده است سوپر میوه در ونک پارک خرید کرده‌اند. یکی از فروشنده‌های مغازه‌ای میوه‌فروشی در میدان انقلاب اما درباره لیموهای وارداتی می‌گوید که «وقتی الان فصل لیموی ایران است بعید می‌دونم که کسی بخواد لیمو وارد کنه. چون خودمان داریم و مشتری ایرانی برای آبگیری سمت لیمو ترش ۲۵ هزار تومانی نمی‌رود. حتی اگر پولدار باشد و اهل لاکچری بازی.» در همان میدان انقلاب مرد پا به سن گذاشته‌ای که در حال گذاشتن هلوهای انجیری در کیسه خریدش است می‌گوید: «ما امسال ۱۴ یا فکر کنم ۱۵ کیلو گرفتیم و ۹ یا ۱۰ کیلو آب داد بهمون.» تعریف می‌کند که هر سال کار خودش و همسرش همین است که بروند لیمو بخرند و آبش را بگیرند. می‌گوید: «کارتنی کیلویی هشت هزار و دویست و سیصد تومان است. اگر بروید بازار روز بخرید برایتان کیلویی ۱۲۵۰۰ در میاد ولی از مغازه بخواین بخرید کیلویی ۱۷ هزار تومان تمام می‌شود.» می‌گوید برای آبگیری هم اگر رایگان نباشد، باید کیلویی هزار و پانصد تومان پول بدهید. تعریف می‌کند که تا دو سال پیش خیلی جاها رایگان آبگیری می‌کردند اما حالا از بس همه چیز گران شده است از آبگیری هم می‌خواهند پول در‌بیاورند. مرد دقیق و حسابگری است. وقتی از او می‌پرسم هر لیتر برایش چقدر تمام شده است، حساب و کتاب می‌کند و در نهایت می‌گوید: «برای ما هر لیتر با لیموترشی که ۱۵ هزار و ۵۰۰ تومان خریده بودیم، هر شیشه یک و نیم لیتری آبگیری ۲۳ هزار و ۲۵۰ تومان دراومده است. اما همین بطری‌های یک و نیم لیتری آبگیری شده لیموترش را در مغازه‌ها یا میوه‌فروشی‌ها ۳۷ یا ۲۶ هزار تومان می‌فروشند.» اول امتحان می‌کنم بعد چند کیلو می‌خرملب‌هایش به خنده باز می‌شود و صدای خنده‌اش تا آن سوی میدان که محل تجمع تاکسی‌داران است کشیده می‌شود و روی همه به سمت میوه‌فروشی بر‌می‌گردد. با همان خنده می‌گوید: «عجب چیزایی شما پیدا می‌کنید به خدا. نه والا من هنوز لیمو نگرفته‌ام.» زن قد بلند و کشیده‌ای است. با مانتویی که این روزها شیشه‌ای خوانده می‌شود آمده است سوپری محل خرید کند. بعد هم گلایه می‌کند که شاگرد میوه‌فروش وقتی نباشد مجبور می‌شود خودش از خانه خارج شود تا چند کیسه پلاستیکی را که او آنها را چهارتاقلم جنس می‌خواند بیاید بگیرد. می‌گوید هرسال تابستان رسم بر این دارد که اول برای امتحان لیمو بگیرد و بعد اگر خوب بود و از امتحان سربلند بیرون آمد، چند کیلویی بخرد و ببرد تا آبشان را بگیرد. ملاک پیروز در آمدن از امتحان برای لیمو‌ها هم آبشان است؛ «باید پر آب باشند. دست که می‌زنی بهش یه کم فرو بره. خشک باشه هم تلخ از آب در میاد، هم آب کمی میده.» بعد هم سری تکان می‌دهد و انگار که دارد با خودش فکر می‌کند می‌گوید هنوز که نخریدم، شاید هم امسال اصلا نگیرم و از همین شیشه‌ای‌ها استفاده کنم؛ «چه چیز زندگیمون طبیعی هست که بخواد آبلیموش طبیعی باشه.»این گزارش 28 مردادماه 1399 در روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 22 Aug 2020 11:18:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچ شکر از سوپرمارکت‌ها به عمده‌فروش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%DA%A9%D9%88%DA%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%AF%D9%87%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7-cgfnwif00ma8</link>
                <description>این گزارش در روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شده استدنیای اقتصاد – امیرعباس کلهر : این روزها مصرف‌کنندگان در بازار خرده‌فروشی با کمبود شکر دولتی مواجه هستند و باید برای تهیه این کالای شیرین راهی فروشگاه‌های بزرگ شوند. در این گزارش با فروشنده‌ها و خریدار‌هایی صحبت‌ کرده‌ام که چند وقتی است با کمبود شکر روزگار می‌گذرانند.تحویل سهمیه‌ شکر به عمده‌فروش‌ها«شکر نه بسته‌ای در سوپرمارکت‌ها پیدا می‌شود، نه کیلویی.» پاسخ به چرایی این موضوع را این‌طور جواب می‌دهد: «چون ارز دولتی‌اش را برداشته‌اند و دیگر با ارز دولتی وارد نمی‌شود.» اما مساله‌ای که وجود دارد این است که چرا در برخی فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ در سطح شهر شکر پیدا می‌شود اما در سوپرمارکت‌ها و بقالی‌های محله‌ها شکر نیست. جوابش هم به قول آقای فروشنده ساده است؛ «چون آنها در اولویت توزیع هستند.» پیراهن مردانه زهوار دررفته‌ای پوشیده است و هر وقت لب به صحبت باز می‌کند، یکی از دندان‌هایش که طلا است در چشم می‌زند. می‌گوید: «اتحادیه به من شکر میده ۵۴۰۰ ولی تعهد می‌گیره که فلان قدر بفروشم.» انگار خودش با خودش وارد دیالوگ شده و به من توجه چندانی ندارد. رو به من سؤال می‌کند: «جواز دارا چی‌کار می‌کنن؟ یعنی اونایی که دل و جرات دارن؟» بعد هم تا من به خودم بیایم و بخواهم جوابش را بدهم، می‌گوید: «اون یه تُن رو که از صنف می‌گیره، می‌فروشه به عمده‌فروش و عمده‌فروش هم با قیمت بیشتری میده به سوپرمارکت‌هایی که شکر می‌خوان. مثلا ۵ تومن می‌خرم، در بازار ۹ تومنه، ۸ به عمده میدم.» حالا اما مساله این است که اگر بازرس اتحادیه بی‌خبر به مغازه سر بزند چه اتفاقی می‌افتد؟ «بعدا اگه از اتحادیه بیان و ببینن شکر نیست ممکنه جریمه کنن ولی باز هم اونجا راه داره و یارو ۲۰۰ کیلو میذاره توی مغازه و ۸۰۰ کیلوی باقی مونده رو می‌فروشه. هروقت هم مأمور اتحادیه بیاد میگه بیا شکرها اینجاست و بقیه‌اش هم در انبار.» اما درباره شکر‌های بسته‌بندی شده که بدون قیمت در بازار موجود است می‌گوید که «شکر اگر بسته‌بندی بیاد اینجا و بدون قیمت باشه تعزیرات گیر میده و جریمه می‌کنه.» زندگی به سبک خانواده دکتر ارنستسبیل‌های سفیدش به زردی می‌زند و خس‌خس گلویش موقع حرف زدن بیشتر از هرچیز دیگری جلب‌توجه می‌کند. سیگار بهمن کوچک و دلستر خریده است. منتظر شاگرد مغازه نمی‌ماند و خودش کیسه‌ای بر می‌دارد و دست‌به‌کار می‌شود که خرید‌هایش را داخل کیسه بگذارد. به شوخی می‌گویم این خریدها که کیسه پلاستیکی نمی‌خواهد. می‌گوید: «می‌خوام بذارم برای سطل آشغالم. هفته‌ای یه بار از خونه میام بیرون، یه کیسه گرفتن جای دوری نمیره که.» از او می‌پرسم که این دلستر و سیگار کفاف یک هفته خانه‌نشینی‌اش را می‌دهد؟ می‌گوید: «آره آقا جون. کم بخور، همیشه بخور برای این دوره و زمونه به کار میاد.» من هم شروع می‌کنم و برایش از گرانی شکر و کمبود این کالا در مغازه‌ها می‌گویم. تعریف می‌کند که سال‌هاست تنها زندگی می‌کند و با حقوق بازنشستگی لک‌ولکی می‌کند و می‌تواند در حد نیازش چیزهایی که می‌خواهد را تأمین کند. وقتی دارد از مغازه بیرون می‌رود، برمی‌گردد سمت من و می‌گوید «شما سنت به کارتون دکتر ارنست قد میده؟ اگه یادت باشه، اونا برای چیزهایی که می‌خواستند خودشون دست به کار می‌شدند و اونا رو تهیه می‌کردن. حالا ما در اوضاع‌واحوال این روزها به مرحله کمبود شکر رسیدیم و بعید نیست با این دست فرمونی که میریم جلو به سمت کاشت چغندر و استخراج قند هم بریم.»فروشنده مغازه میان صحبتمان می‌آید و می‌گوید که از قبل عید شکر توسط هیچ شرکتی توزیع نشده و به‌صورت آزاد در بازار موجود است که باید بروند و بخرند، اما خب، قیمت آن آنقدری بالا است که برای اکثر مغازه‌دار‌ها صرف نمی‌کند بخواهند آن را به قیمت بالا بخرند و با سود کمی بفروشند. برای همین هم «نه قند میاریم، نه شکر.»مملکت صف‌ها«شاید دور نباشه اون زمانی که برای خرید روغن و شکر هم ثبت‌نام کنیم و بعد هم بریم صف وایسیم.» پسر جوانی با چهره‌ای آفتاب‌سوخته است. کنار ریش کم پشتش چندتایی تار موی سفید درآمده است. قبل از اینکه وارد مغازه شود، چند باری به موتورش گاز می‌دهد و تمام توجه تک‌وتوک مشتری‌های داخل مغازه را به خودش جلب می‌کند. بهش می‌خورد 32-30  سالش باشد. با مدرک لیسانس پشت موتور می‌نشیند و کار می‌کند. با خشم فروخورده‌ای می‌گوید: «نه اسنپ باکس و نه الو پیک، خودم برای خودم کار می‌کنم. آقابالاسر نمی‌خوام.» زن و بچه دارد و می‌گوید: «میدونی داداش، من متولد ۶۶ هستم و یه پسر ۸ ساله دارم. از ۱۲ سالگی کار کردم و تا حالا هیچی نفهمیدم از زندگی‌.» با وجود خستگی و بوی عرق بدنش که مغازه‌ از مشتری خالی شده را پر کرده اما تند تند حرف می‌زند. می‌گوید: «هر شب داریم به گرفتاری‌های فردامون فکر می‌کنیم. کنار اینها همین سؤال خودت هم هست. چرا شکر نیست، چرا کره گرون شده، به جای هفته‌ای یه بار، دو هفته یه بار شیر بخرم و از این گرفتاری‌ها.» تعریف می‌کند که در نبود شکر، چای صبحش را با چندتایی حبه قند شیرین می‌کند و همسرش هم اگر شکر بخواهد، برایش خاک قند می‌گیرد که کارش راه بیفتد. البته می‌گوید که یکی دوباری هم قند‌ها را آب کردند اما آن چیزی که انتظارش را داشتند از آب درنیامد. با خنده می‌گوید: «تا شب هم داشتم غرغرهای زنمو گوش می‌کردم که هم قندها رو حروم کردیم، هم اون کیکی که می‌خواست درست کنه، خراب شد.» فروشنده مغازه پسر متین و موقری است که تا الان در حال ضدعفونی کردن پیشخوان مغازه‌اش بود. می‌خندد و می‌گوید حالا برای اینکه کار شماها به طلاق نکشه من سفارش شکر داده‌ام. از کجایش را که پیگیر می‌شوم، می‌گوید شکر شرکتی سفارش داده است؛ «از این بسته‌های 900 گرمی.» می‌گوید که 9400-9300 تومان می‌خرند و به قیمتی که رویش نوشته شده می‌فروشند. کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «آمارش را که گرفتم ده و نیم می‌تونیم بفروشیم.» مرد خریدار که خنده‌های فروشنده را دیده و گهگاهی هم سرکی می‌کشد تا موتورش را ببیند به او می‌گوید: «اگر راست می‌گویی شکر باز بیار که برای مردم بصرفه ازت بخرن.» من هم جویای چرایی نبود شکر باز در مغازه‌اش می‌شوم. می‌گوید: «برای ما که جواز داریم، والا صرف نمی‌کند که شکر باز بیاریم.» می‌گوید تا دو سه ماه پیش شکر باز را اتحادیه به مغازه‌دارها 4600 تومان می‌فروخته که مغازه‌دار باید آن را به مشتری با سود 300 تومانی می‌فروخته است. به قول آقای فروشنده به غیر از هزینه حملش از انبار تا مغازه، همان کیسه پلاستیکی‌ای که باید دو کیلو شکر داخلش می‌ریختیم 250 تومان بود. برای همین صفر تا صد این ماجرا برایمان ضرر بود. اما از ماجرای جالبی حرف می‌زند. ماجرایی که یکی دیگر از مغازه‌دارها هم به آن اشاره کرده بود. صدای آرامش طوری است که آدم به این فکر می‌کند چرا این مرد در رادیو کار نمی‌کند. می‌گوید: «خیلی از سوپرمارکت‌ها که جواز دارن، شکر را از اتحادیه می‌خرن. صدکیلو‌ از اون رو میذارن داخل مغازه‌ و بقیه‌اش رو به عمده‌فروش می‌فروشن. این وسط سود را عمده‌فروش می‌کند و شکر را کیلویی 8500 تا 9 هزار تومان می‌دهد به مغازه‌هایی که جواز ندارد. اونا هم که از اتحادیه ترسی ندارند. می‌خرند و به خلق‌الله می‌فروشند.» خریداری که تا چند دقیقه پیش با ما در حال صحبت بود، خریدهایش را بر می‌دارد و می‌رود. فروشنده‌ هم که انگار از سؤال و جواب کلافه شده، می‌گوید: «دنبال قاتل بروسلی نباش. همین شکر دولتی را هم سالی یکی دوبار توزیع می‌کنند. این‌طور نیست که هفته‌ای یک بار یا دوهفته یک‌بار بیارن تقدیم ماها بکنن. شرکت هفت‌تپه که اوضاعش خراب است، واردات هم که به خاطر کرونا تعطیل است. بازار بیشتر از همیشه کساد شده‌است.»</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 21:49:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورد و خوراکمان هم قسطی شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-atmbgltgeotz</link>
                <description>«بزن به حساب»؛ این جمله آدم‌هایی است که خورد و خوراکشان هم قسطی شده است. این گزارش به روایت مواجهه سوپرمارکت‌ها با این افراد می‌پردازد.امیر عباس کلهرآدم‌هایی بی‌توجه به قیمت‌ها گشتی در مغازه می‌زنند و خریدهایشان را دم صندوق می‌گذارند و می‌روند سراغ بقیه خریدها. آدم‌هایی گشتی در مغازه می‌زنند و  قیمت‌ها را نگاه می‌کنند، کمی دست‌دست می‌کنند و بعد خریدشان را دم صندوق می‌گذارند. آدم‌هایی گشتی در مغازه نمی‌زنند، همین که وارد مغازه می‌شوند، یک راست سراغ جنسی که می‌خواهند می‌روند و بعد از نگاه کردن قیمتش آن را به صندوق می‌برند و بعد می‌گویند «بزن به حساب». ما در این گزارش سراغ این آدم‌ها رفته‌ایم البته نه سراغ خودشان، سراغ صاحبان سوپرمارکت‌ها رفته‌ایم و پای قصه‌هایشان از نحوه مواجهه‌شان با این دسته از آدم‌ها نشسته‌ایم. آدم‌هایی که چند وقتی است خورد و خوراکشان قسطی شده است.لازم به ذکر است که برخی از جزئیات در متن تغییر کرده‌اند.خیلی ها پول کم می‌آورندآخر شب بود و داشتیم کم‌کم مغازه را تعطیل می‌کردیم. مرد نسبتا جا افتاده‌ای وارد مغازه شد. موهای کنار شقیقه‌اش سفید شده بود و ریش تنکی داشت. گوشه و کنار مغازه را وارسی کرد و بعد سراغ کنسروها را گرفت؛ «یکی از شاگردهای مغازه کنسرو خورش قیمه هانی را جلوی رویش گذاشت و گفت این خوبه.» مرد مستاصل پشت جعبه را نگاه کرد و وقتی متوجه قیمتش شد، آن را گذاشت روی پیشخوان و خودش رفت سراغ قفسه کنسروها. چندتایی را خودش نگاه کرد و در نهایت پرسید «کنسرو تا سه چهار هزار تومان چی دارید؟» من که گوشه‌ای از مغازه ایستاده بودم، این بار خودم رفتم کمکش و شروع کردم نگاه کردن قیمت کنسروها اما هیچ‌کدام سه یا چهار هزار تومان نبودند. مرد که دید در قسمت کنسروها چیزی نصیبش نمی‌شود، خودش گفت «ولش کن، کالباس ارزون چی دارین؟» برایش توصیح دادیم که دو نوع کالباس بیشتر نداریم و قیمت‌هایش بالا است. گفت: «تخم‌مرغ. تخم‌مرغ چند شده؟» قیمتش را که گفتیم، رفت چندتایی تخم مرغ با یک بسته نان و یک کره برداشت. گفت نوشابه هم می‌خواهم؛ «زرد از اون پرتغالی‌ها. یه بسته مگنا قرمز هم بده.» جنس‌ها را برایش داخل کیسه گذاشتیم. موقع حساب کردن پول کم آورد. این پا و اون پا کرد و هی داخل جیب شلوار و پیراهنش دست می‌کرد اما خبری نبود. آمدم جلو و گفتم «باشه، بعدا بیار برامون.»مغازه‌ای که این قصه را از آن روایت کردیم در تهران‌پارس بود.بعضی‌ها را توپ هم منفجر نمی‌کند«اینجا که کسی حساب دفتری نداره. سرایدارشون سیگار ماربلو‌تاچ می‌کشه، بعد انتظار داری از ما نسیه بگیرن؟» مرد فربه‌ای است که وقتی با او همکلام می‌شوید استرس می‌گیرد نکند دکمه‌های پیراهنش که روی شکمش قرار گرفته‌اند از جا در بیایند. موهای سرش ریخته و با لهجه ترکی غلیظ با کارگرهای مغازه‌اش صحبت می‌کند. می‌گوید اینجا همه وضعشان خوب است و «توپ منفجرشان نمی‌کند. ولی مثلا در حد هزار یا پونصد تومن وقتی می‌خوان نقدی حساب کنن ممکنه بگه بعدا میارم.» این را می‌گوید و می‌رود سراغ جور کردن جنس‌هایی که شاگردش همینطور که با تلفن در حال حرف زدن است روی کاغذ تندتند می‌نویسد. در حین صحبتمان، مغازه مدام پر و خالی می‌شود و کار همه در کمترین زمان ممکن راه می‌افتد. روی چهارپایه رفته است که روغن را از قفسه‌ای که دستش نمی‌رسد، بردارد. بر می‌گردد سمت من و انگار سال‌هاست با هم آشنا هستیم و می‌گوید «پسر جون، بیا اینو بگیر بزار زمین.» بعد هم می‌گوید اینجا دو جور مشتری داریم؛ «یکی اینایی که اینجا می‌بینی که ما بهشون می‌گیم گذری و یکی دیگه که کار ما با اونها می‌گذره که توی خونه نشستن و تلفنی سفارش میدن.» می‌گوید گفتم که اینجا از نسیه و این حرف‌ها خبری نیست ولی بعضی وقتا که جنس رو می‌بریم دم خونه مشتری‌ها، طرف پول نقد همراهش نیست و یا میگه کارت همسرش دم نیست. ما هم دل نگرانی از این بابت نداریم. فاکتورها رو نگه می‌داریم، چون می‌دونیم چند وقت بعد میان مغازه یا با خرید بعدی حساب می‌کنند. اما از یکی دو نفری هم نام می‌برد که شاگرد مغازه با شنیدن اسمششان نیشش تا بناگوش باز می‌شود. می‌گوید این دو تا خانم با من قرار گذاشتن و آخر هر ماه میان حسابشون رو تسویه می‌کنن؛ «انصافا هم تا الان یه روز این ور اون رو نشده حسابشون.»مغازه‌ای که این قصه را از آن روایت کردیم در جماران بود.دستفروش‌ها پایه ثابت نسیه بردن هستند«یه روز یه آقایی با یه فلوت توی دستش اومد توی مغازه و پرسید تی‌تاپ هزار تومنی دارین؟» شاگردم سریع رفت سراغش و گفت نداریم. رفتم دنبالش تا دم مغازه گفتم همون جا صبر کند. ادامه صحبتش بین آتش زدن سیگارش قطع می‌شود. بعد همانطور که دود را از دهان و بینی‌اش بیرون می‌دهد می‌گوید: «یه کیسه رو از کیک و شیر و این چیزا پر کردم و دادم دستش. کلی هم بنده خدا تشکر کرد و رفت.» مرد لاغر اندام با موها و ریش‌هایش جوگندمی که صاحب سوپرمارکتی در یکی از محله‌های شمالی شهر تهران است در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «اینجا بیشتر آدم‌هایی میان جنس نسیه می‌برن که دستفروش هستند. منم رو حساب اعتماد و این حرف‌ها، بهشان جنس می‌دهم. خداوکیلی تا الان هم جز یکی دو نفرشون بقیه سر هر ماه میان و حسابشون رو تسویه می‌کنن.» پک محکمی به سیگار نصفه‌اش می‌زند و آن را روی آسفالت خیابان پرت می‌کند و در تاریکی شب آتش‌بازی کوچکی بر آسفالت شکل می‌گیرد. بعد هم می‌گوید: «اون موقع‌ها پول نبود ولی نه به سختی امروز. همین چند سال پیش آدما راحت بودن و بهم پول قرض میدادن و زندگیشون معمولی جریان داشت.»مغازه‌‌ای که از آن صحبت کردیم در الهیه بود.اینجا آدم‌ها سر از زمین بلند نمی‌کننددفترچه‌ای را که خودش آن را حساب دفتری می‌خواند جلوی رویم قرار می‌دهد و می‌گوید: «بیا خودت ببین مردم اینجا چقدر چقدر جنس نسیه می‌برن. نهایت رقم بالایی که پیدا می‌کنی ۲۰۰ هزار تومان است.» پیراهن آستین‌کوتاه مشکی‌ای‌ پوشیده که به تنش زار می‌زند. با آن چشم‌های سرخ که دو دو می‌زنند، سرتاپایم را برانداز می‌کند و بعد به مغازه تقریبا خالی‌ از جنسش اشاره می‌کند و می‌گوید «کسی نمیاد اینجا چیپس و پفک بخره که بخوام قفسه‌هامو پر کنم. کره یه رقم آوردم اونم ارزون‌ترینش، پنیر هم همینطور.» مغازه‌اش در کوچه‌ای تنگ و باریک است و با وجود اینکه سرشب است، محله خلوت است و هر از گاهی، تک و توک رهگذری بدون اینکه به نور مغازه و حضور من و مغازه‌دار نگاه کند از گوشه‌ کوچه می‌گذرد. آقای مغازه‌دار دلیل این بی‌توجهی را حساب‌های دفتری می‌خواند و می‌گوید آدم‌های اینجا اکثرشان کارگر روزمرد هستند، «حالا بعضی‌هایشان اگر شانس باهاشون یار بوده باشه بیمه هم برایشان رد می‌شود اما همه هشتشان گرو نه‌شان است، در این حد که حتی ماکارونی و سویا رو هم نسیه می‌برن.» جلوی سکوی سنگی دم مغازه می‌نشیند و سیگاری روشن می‌کند و همین که دود اولین پوک به سیگار از دهانش در حال بیرون آمدن است، می‌گوید: «زمانی اینجا اکثر آدمایی که زندگی می‌کردن، بازاری بودن اما حالا همه اونا رفتن بالاشهر و این محله شده، محله مهاجرهایی که میان تهران برای کار. برای همین هم ما با این اوضاع کنار اومدیم. بالاخره مردم پول ندارن و منم مغازه از خودمه.» کنارش ایستاده‌ام و به زنی نگاه می‌کنم که وقتی وارد کوچه شد، محکم دست پسرش را کشید و چیزی بهش گفت تا کنار خودش بماند. بر می‌گردد سمتم و بازهم سرتا پایم را ورانداز می‌کند و می‌گوید: «پسر جون، تا حالاشده جلوی سوپرمارکت محل سرت بندازی پایین به خاطر حساب دفتری؟ نشده دیگه ولی اینجا هر روز میشه.»مغازه این قصه ما در سرچشمه تهران بود.منتشر شده در روزنامه دنیای اقتصاد</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 16:29:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سال 2020، همچنان 1984 را زندگی می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2020-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-1984-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-wonzlo4hqkjc</link>
                <description>وقتی این عکس را دیدم یاد بخشی از کتاب «1984» افتادم. قسمتی که «وینستون» و «جولیا» در جایی پنهان از وجود تله‌اسکرین‌ها و نظارت برادر بزرگ یکدیگر را ملاقات کردند. جایی که وینستون به خودش می‌گوید «شاید حزب در باطن گندیده و کیش جانبازی و ایثار آن، جز نوعی ریاکاری برای پوشانیدن تبهکاری نیست.» عکس زیبا و پر از رویایی است. اما برای ما که در کشوری زندگی می‌کنیم که هیچ کم از داستان این کتاب ندارد و نظارت و سرکوب در تمام بخش‌های زندگی‌مان رخنه کرده است عکس‌ها حسرت دارند. امروز ویدئویی دیدم که ملت ایتالیا ریخته‌اند وسط خیابان و باهم می‌رقصند، یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. برای ما که همیشه دنبال پناهگاهی بوده‌ایم این تصویرها پر از حسرت است و شاید ایتالیایی‌ها باورشان نشود ملتی آروز به دل رقص در خیابان و هم آغوشی هستند و در این روزگار، سال 1984 همچنان در کشوری ادامه دارد. سالی که نسل‌های مختلف از صدقه‌سری برادر بزرگ، هر سال در حال تکرار آن هستند. بیایید بخش‌هایی از کتاب 1984 را که شبیه به این عکس است را بخوانید:وینستون به فاصله چند قدمی، رویاروی او بود. هنوز که هنوز بود، جرات نداشت خود را به او نزدیک تر کند. دختر ادامه داد که:«در باریکه راه نمی‌خواستم حرفی بزنم، با خود گفتم مبادا میکروفونی کار گذاشته باشند. تصور نمی‌کنم، ولی امکانش هست. همیشه این احتمال هست که یکی از آن خوک‌ها، صدای آدم را تشخیص بدهند. اینجا در امن و امانیم.»--لحظه‌ای بعد، دختر در میان بازوانش بود. ابتدا احساسی جز ناباوری محض نداشت. آن بدن جوان به بدن او چسبیده بود، آن گیسوان سیاه بر چهره‌اش قرار داشت و دخترک راستی‌راستی صورتش را بالا گرفته بود. اما حقیقت این بود که هیچ‌گونه احساس جسمانی جز تماس صرف نداشت. تنها احساس او عبارت بود از ناباوری و غرور. از این پیشامد خوشحال بود اما هوس جسمانی نداشت. از جوانی و گیرایی دختر به هراس افتاده بود. به زیستن بدون زن خو کرده بود و دلیلش را نمی‌دانست. دختر خود را از زمین کند و یک گل استکانی از موهایش بیرون آورد. روبروی او نشست و بازوانش را دور کمر او حلقه کرد.-مهم نیست، عزیزم. عجله‌ای نداریم. تا غروب وقت داریم. مخفیگاه معرکه‌ای نیست؟ یک بار که در راهپیمایی دسته جمعی راهم را گم کرده بودم، اینجا را یافتم. اگر کسی بیاید، می‌توان از صدمتری صدای پایش را شنید.--دختر کمربند سرخ انجمن جوانان ضدسکس را درآورد و آن را روی نهالی انداخت و گفت: « مسبب آن این لعنتی است.» آن‌گاه چنان که گویی دست زدن به کمر او را به یاد چیزی انداخته باشد، دست در جیب روپوشش کرد و تکه کوچکی شکلات بیرون آورد. آن را به دو نیم کرد و یکی از آن‌ها را به وینستون داد. وینستون، حتی پیش از اینکه آن را بگیرد، از بویش می‌دانست که شکلاتی غیرمعمولی است.--هنگامی که خود را درون حلقه‌ی نهال‌ها بازیافتند، دختر برگشت و روبه‌روی وینستون قرار گرفت. هر دو نفس‌نفس می‌زدند، اما آن لبخند طنزآلود از نو برگرد لبان دخترک ظاهر شده بود. لحظه‌ای به تماشای وینستون ایستاد، سپس دست به زیپ روپوشش برد. آری، با صحنه‌ی رویای وینستون جور در می‌آمد. به تندی خیال او دختر جامه از تن به درآورده بود، و هنگامی که به دورش می‌افکند، کرشمه‌ی بازوی او عین کرشمه‌ای بود که تمدنی را به ورطه‌ی فنا می‌کشاند. تن او در زیر آفتاب به سفیدی الماس می‌درخشید. اما وینستون لحظه‌ای به تن او نگاه کرد؛ کشتی چشمانش در چهره‌ی او لنگر انداخت. چهره‌ای کک‌مکی با لبخند محو و گستاخ آن، در برابر او زانو زد و دست‌هایش را در دست گرفت.--دختر را روی علف، میان گل‌های استکانی فرو ریخته،خواباند. این بار اشکالی در میان نبود. در حال، فرا رفتن و فرو آمدن سینه‌هایش به وضع عادی برگشت و با عجزی نشاط‌انگیز از هم جدا افتادند. چنین می‌نمود که آفتاب گرم‌تر شده است. هر دو خواب‌آلود بودند. وینستون دست پیش برد و جامه‌ی دخترک را روی بدن او انداخت. در دم خوابشان در ربود و حدود نیم ساعتی خوابیدند.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 23:45:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس‌هایی از دوستی سربازها با حیوانات در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-w5nwz3ffxx3k</link>
                <description>عکس‌ها زمانی ثبت شده‌اند که سربازها بی خیال صدای تیر و های و هوی جنگ بوده‌اند. عکس ها زندگی را به تصویر کشیده اند. عشق و زندگی ای که در جنگ هم ادامه دارد، فقط باید برای دیدن آن دقت داشت.عکس اول مربوط به سرباز آمریکایی است که در سال 1942 ثبت شده است. سرباز اسم این کانگورو را جویی گذاشته بوده است. تصویر دوم در سال 1945 در روسیه گرفته شده است. توله سگی که بین سربازها خوابیده است.عکس سوم در سال 1943 در تونس ثبت شده است. سرباز آمریکایی که توله سگ را در یک کلاهش می‌شورد. عکس چهارم برای سال 1944 است و حزو عکس هایی است که حتما در شبکه های اجتماعی زیاد دیده اید.پنجمین عکس هم نیازی به توضیح ندارد و مربوط به شیر دادن یکی از سربازها به یک بچه گربه است. سال ثبت عکس مشخص نیست.ششمین عکس در جنگ جهانی دوم ثبت شده است. سگی که مراقب خوابیدن سرباز در میدان جنگ است.هفتمین عکس هم سربازی را نشان می دهد که در حال شستشوی سگش است.هشتمین عکس هم درباره سربازی آلمانی است که در حال شیر دادن به یک توله سگ است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 23:51:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در سرزمین سیم‌خاردارها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirrkalhor/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-iiti4cx1woan</link>
                <description>عکس جلد کتاب در انتطار تاریکی در انتظار روشنایی و میز کار منامیرعباس کلهر«در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی»، نوشته ایوان کلیما روایتگر زندگی هنرمندی در بلوک شرق است که درگیر فعالیت در چارچوب‌های حکومتی توتالیتر است. او برای تلویزیون دولتی این کشور کار می‌‌کند و باید از تظاهرات‌های ضد حکومت طوری فیلمبرداری کند که قابل پخش در تلویزیون باشد. کاری که خیلی ممکن نیست و او هم میلی به انجام آن ندارد اما به خاطر امرار معاش و گذران زندگی مجبور به انجام این کار است. در کتاب بارها و بارها او خودش را بابت کاری که انجام می‌دهد سرزنش می‌کند، از دوستان و اطرافیانش طعنه و کنایه می‌شنود و درگیر برزخی است که آیا کاری که انجام می‌دهد درست است یا خیر.«در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی»، روایتگر زندگی دو رفیق است؛ رفیق‌های فرار و شریک جرم؛ پاول و پیتر که دور زمانی با هم تصمیم می‌گیرند به‌واسطه همکاری با یکدیگر از کشور سیم‌خاردارها فرار کنند اما آخرسر تلاش آن‌ها به ثمر نمی‌رسد و دستگیر می‌شوند. همین دستگیری و بودن در زندان باعث می‌شود که دوستی آن‌ها عمیق‌تر شود اما بعد از زندان کم‌کم رابطه آن‌ها کمرنگ می‌شود و بابت رودست خوردن از بازجوهایشان، به یکدیگر تقریبا روی خوشی نشان نمی‌دهد.در یک کلام «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» روایتگر حکومتی است که در آن همه‌چیز این‌طور تعریف شده است؛ یا با ما هستی و زندگی خوبی داری، یا با ما نیستی و در فلاکت زندگی می‌کنیدر قسمت‌های مختلف کتاب می‌توانید شرایط حاکم بر آن کشور را به‌خوبی تصور کنید چون به فضای اتفاق‌هایی که در کشوری با یک حکومت توتالیتر می‌افتد به‌خوبی نزدیک است. برای مثال یکی از موضوعاتی که در کتاب به‌خوبی به آن اشاره می‌شود سرسپرده کردن افرادی است که از زندان بیرون می‌آیند. به آن‌ها شغل و پول و مقام پیشنهاد می‌کنند تا از مواضعی که به خاطر آن زندانی شده بودند دست بردارند و یک زندگی عادی و معمولی را شروع کنند.کتاب در اکثر بخش‌ها از زبان پاول روایت می‌شود، شخصیتی که بین دوست داشتن زن‌ها سردرگم است. از یک طرف نیاز به آغوش و گوشه‌ای امن برای ثابت زندگی کردن دارد و از طرف دیگر بعد از چند روزی سر کردن زندگی‌اش با زنی که دلش را برده، حوصله‌اش سر می‌رود و دلش برای روزهای مجردی‌اش تنگ می‌شود و این سردرگمی نه‌تنها مختص به پاول قصه «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» بلکه مختص به اکثر افرادی است که در کشورهایی با حکومت‌های توتالیتر زندگی کرده‌ یا می‌کنند هست و این موضوع را هم ما می‌توانیم در بخش‌هایی از زندگی‌مان درک کنیم و هم می‌توانیم با خواندن دیگر روایت‌های منتشرشده از چنین کشورهایی متوجه آن شویم.در کتاب «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» با حکومتی طرف هستیم که شعار حمایت از کارگران را سر می‌دهد اما در طول تمام سال‌های حکومتش به فکر بهبود وضعیت زندگی کارگران که هیچ، به فکر زندگی مردم عادی هم نبوده است و سال‌ها با شعار و حرف کشور اداره شده است و در عمل جفت دستانشان بعد از سال‌ها حکومت برای مردم پوچ بوده استراوی قصه، شما را نه‌تنها وارد غم‌ها و غصه‌های خودش می‌کند، بلکه فضایی از زندگی در بلوک شرق و مردمان عادی که در آن زندگی می‌کنند هم برای شما ترسیم می‌کند. فضایی که اکثر ساعت‌های روز و شب آن برای ما قابل درک است و می‌توانید به‌خوبی با کتاب ارتباط برقرار کنید.روایت ایوان کلیما نویسنده «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» چنان پرقدرت و برای ما واقعی است که در اکثر موارد تمام رنج‌ها و دردهای پاول را نه‌تنها درک می‌کنیم بلکه برایمان ملموس است و حتی گاهی آن‌ها را با زندگی روزمره خودمان مقایسه می‌کنیم.پاول در طول داستان مدام با خودش حرف می‌زند، از گذشته و آینده، از اما و اگرهایی که اگر کشورش اینجا نبود و جای دیگری بود، اگر با زنی که دوستش داشت مانده بود و بچه‌دار شده بود، اگر توانسته بودند نقشه فرارشان از کشور را به‌درستی انجام دهند و خیلی اگرها و اماهای دیگر که تجسم آن‌ها برای ما راحت است و خیلی وقت‌ها پیش آمده که ما هم این اما و اگرها و پرسه زدن در گذشته و آینده را با خودمان و دوستانمان انجام داده‌ایم؛ اما و اگرهای بی‌فایده‌ای که برای چند دقیقه‌ای مرهمی هستند برای چشم‌پوشی بر وضعیتی که در آن زندگی می‌کنیم تا بلکه بتوانیم مقصری پیدا کنیم و ناکامی‌هایمان در زندگی را گردن آن بیاندازیم.پاول با تمام این مسائل، شخصیتی است که سخت مشغول کار است تا ترفیع بگیرد اما از طرف دیگر از نظارت‌ها، مجوزها و سانسورهایی که بر او اعمال می‌شود سخت شاکی است. جایی که به قول او همه به امید گرفتن ترفیع منتظر بودند به‌سرعت دست روی اشتباه یک آدم دیگر بگذارند، جایی که مدیرانش برای اینکه قدرتشان را به رخ کارمندان و دیگر مدیران بکشانند پوشیدن دامن را برای زن‌ها ممنوع کردند. از تهیه‌کنندگانی شاکی است که می‌دانند اگر یک کار خوب را توقیف کنند آب از آب تکان نمی‌خورد، اما اگر نتوانند جلوی چیزی را بگیرند که ممکن است زن وزیر یا معاون وزیری را ناراحت کند کارش را از دست می‌دهد و برای همین چیزها بود که تلویزیون پر شده بوده از کارهای پیش‌پاافتاده، بی تاثیر و کسالت‌آور که به‌راحتی تایید می‌شدند. او حالا در این سیستم که روی تمام جزئیات زندگی شهروندانش نظارت دارد و این‌چنین وضعیتی دارد، هر شهروندی برای فرار لحظه‌ای از آنچه به سرش می‌آید برای خود پناهگاهی دست‌وپا می‌کند. یکی به مشروب خوردن پناه می‌برد، یکی دیگر به گعده‌های دوستان و رفقا، یکی به فیلم دیدن و… تا برای چند ساعتی از فضای سیاه و بلاتکلیف زندگی در چنین کشوری رها باشد.روایت ایوان کلیما نویسنده «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» چنان پرقدرت و برای ما واقعی است که در اکثر موارد تمام رنج‌ها و دردهای پاول را نه‌تنها درک می‌کنیم بلکه برایمان ملموس است و حتی گاهی آن‌ها را با زندگی روزمره خودمان مقایسه می‌کنیمپاول شخصیت اصلی کتاب، مردی تنها است و افرادی که با آن‌ها در ارتباط است هم کمابیش با همین وضعیت زندگی می‌کنند و نکته اصلی قصه تمام افرادی که در کتاب به آن‌ها اشاره می‌شود این است که تصور روشنی از آینده خود ندارند و فضای سرد و افسرده قصه در تمام طول کتاب همراه خواننده است. فضایی که برای ما به‌خوبی قابل درک است و از خواندن این کتاب پشیمان نمی‌شوید.البته در کتاب علاوه بر قصه پاول، به قصه زندگی شخصیت‌های دیگر هم تا حدودی اشاره می‌شود؛ از مردی مجرم که پاول در زندان با او آشنا می‌شود تا رهبری دیکتاتور که پیر و بدبین شده و به هیچ‌کدام از آرمان‌هایی که در دوره مبارزاتش قبل از تکیه زدن بر صندلی قدرت در سر داشته نرسیده و حالا گمان می‌کند دسیسه‌چینی‌ها و توطئه‌گری‌های دشمنان و اطرافیانش باعث شده آرمان‌ها تبدیل به رویا شوند.در کتاب «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» با حکومتی طرف هستیم که شعار حمایت از کارگران را سر می‌دهد اما در طول تمام سال‌های حکومتش به فکر بهبود وضعیت زندگی کارگران که هیچ، به فکر زندگی مردم عادی هم نبوده است و سال‌ها با شعار و حرف کشور اداره شده است و در عمل جفت دستانشان بعد از سال‌ها حکومت برای مردم پوچ بوده ست. در نهایت مرد قصه «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» روزهایش را با این رویا سپری می‌کند که روزی برسد و او بتواند مستندی از واقعیت‌های موجود در جامعه و کشورش بسازد. مستندی که هیچ‌گاه مقامات تلویزیون اجازه ساختنش را به او نداده‌اند.در یک کلام «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» روایتگر حکومتی است که در آن همه‌چیز این‌طور تعریف شده است؛ یا با ما هستی و زندگی خوبی داری، یا با ما نیستی و در فلاکت زندگی می‌کنی.کتاب را فروغ پوریاوری ترجمه کرده و انتشارات آگه آن را در سال ۹۳ در ۳۰۶ صفحه منتشر کرده و این روزها با قیمت ۱۵ هزار تومان در بازار کتاب موجود است.این یادداشت در سایت میدان منتشر شده است.</description>
                <category>Amirrkalhor</category>
                <author>Amirrkalhor</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 01:29:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>