<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر میرزامحمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amirstories</link>
        <description>تهیه کننده رادیو آکواریوم، قصه‌های از نو و داستان آکواریومی‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:13:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37079/avatar/Jq8gNS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر میرزامحمد</title>
            <link>https://virgool.io/@amirstories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جعفر پناهی، کسی که مثل هیچ‌کس نیست</title>
                <link>https://virgool.io/GardenWhiisper/%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rlfneny1r6jq</link>
                <description>جعفر پناهی، کسی که مثل هیچ‌کس نیست (۱)در این صفحه، علاوه بر نوشته‌های خودم، نوشته‌هایی از دیگر همکاران گفت‌وگو در باغ را هم خواهید خواند. این نوشته‌ای است از دوستم، امیر، که متن‌هایش را با صدای خودش در هر اپیزود گفت‌‌وگو در باغ شنیده‌اید.هفتاد و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم کن موفقیتی بزرگ برای سینمای ایران بود. ژولیت بینوش، رئیس هیئت داوران، اعلام کرد: یک تصادف ساده، اثر جعفر پناهی. پناهی چند ثانیه‌ای بر صندلی‌اش میخکوب شد. بعد که بر روی سِن رفت که جایزه‌اش را بگیرد، از ایران، آزادی و سینما گفت، از آنچه، به باورِ من، جعفر پناهی را می‌توان با آن‌ها تعریف کرد. او عاشق ایران، آزادی و سینماست.بیشترِ ما هنوز یک تصادف ساده، آخرین فیلمِ جعفر پناهی، را ندیده‌ایم و بنابراین اظهارِ نظر درباره‌اش چیزی جز حدس و گمان نخواهد بود؛ اما به بهانه‌ی نخل طلای جشنواره‌ی کن می‌توان، با اشاره‌ای کوتاه به فیلم‌های قبلیِ پناهی، کمی درباره‌ی جعفر پناهی و سینمای او حرف زد.می‌توانیم سینمای جعفر پناهی را دوست داشته باشیم یا نه. می‌توانیم ستایشگرِ کُلِّ کارنامه‌ی بلندبالای پناهی باشیم، تنها چند فیلمش را بپسندیم، یا اصلاً هیچ‌کدام از فیلم‌هایش بابِ طبعِ ما نباشد؛ اما نمی‌توانیم انکار کنیم که جعفر پناهی سینماگرِ مهمی است که آینه‌ی جامعه‌ی ما در چند دهه‌ی اخیر بوده است.پناهی، در سال 1378، وقتی فیلمِ دایره را ساخت که هنوز شبکه‌های اجتماعی و شهروند-خبرنگاران متولد نشده بودند و بسیاری از ما نمی‌دانستیم چه در پایتختِ ایران می‌گذرد. در فیلم دایره، پناهی قصه‌ی پرغصه‌ی چند زن را برای ما تعریف کرد که از زندان گریخته و در پیِ سرپناهی می‌گردند.در سال 1382، پناهی فیلم طلای سرخ را در زمانه‌ای ساخت که اختلاف طبقاتی در ایران هنوز به زنندگی و وقاحتِ امروز نرسیده بود. بر خلافِ روایتِ رسمی که رزمندگان جنگ ایران و عراق را چنین و چنان معرفی می‌کند، حسین آقای طلای سرخ، رزمنده‌ی سابق و پیک‌موتوریِ امروز، آدمی معمولی است، از آن آدم‌هایی که هر روز در کوچه و خیابان می‌بینیمشان. اختلاف طبقاتی، توهین و تحقیر جانِ او را به لب می‌‌رساند و سرانجام دست به جنایت می‌زند.در سال 1384، پناهی آفساید را درباره‌ی دخترانی ساخت که می‌خواستند هر طور شده خود را به داخلِ ورزشگاه برسانند و بازی تیم ملی فوتبال ایران را تماشا کنند. هنوز 14 سال تا خودسوزیِ سحر خدایاری، دخترِ آبی، مانده بود؛ اما پناهی بحران را درست دیده و با رسانه‌ی سینما هشدار داده بود که روزی «این ابرها خواهند بارید». (۲)پناهی در سال 1393 فیلم تاکسی را ساخت، با بازی خودش در نقش جعفر پناهی. او بعدها هم در فیلمِ خرس نیست در سال 1401 نقشِ خودش را بازی کرد. پناهی در خرس نیست هم سنتِ ناف‌بُری را نقد کرد و هم دربه‌دریِ ایرانیانی شریف در ترکیه را به تصویر کشید، هم علاقه‌اش به ایران و سینما را در قالبِ فیلم نشانمان داد و هم به ما یادآوری کرد که به‌دروغ ما را از خرس می‌ترسانند، خرسی در کار نیست.در پاسخِ کسانی که جعفر پناهی را به تلخی و سیاه‌نمایی متهم می‌کنند، می‌توان اپیزود «زندگی» از فیلم سال طوفان ابدی را شاهدِ مثال آورد (سال انتشار: 1400). در زمانه‌ای که جهنمِ همه‌گیریِ کرونا ابدی به نظر می‌رسید، پناهی در اپیزود «زندگی» به ما نشان داد که زندگیِ ما انسان‌ها هم ادامه خواهد یافت، همچنان که جوجه‌ها همچنان سر از تخم بیرون می‌آورند.شاید سلیقه‌ی ما با جعفر پناهی متفاوت باشد، شاید تاکسی را خسته‌کننده بدانیم، شاید ایگوانا را حیوان خانگی جذابی نشماریم، شاید سکانس‌های طولانی به زبان آذری و بدون زیرنویس فارسی در چند فیلم پناهی باعث شود ایرانیانِ غیرِ آذری بخش‌هایی از فیلم را از دست بدهند، اما نمی‌توان منکر شد که جعفر پناهی کارگردانی کاربلد، میهن‌دوست، شجاع و عاشق سینماست. همان‌طور که خود پناهی گفته، او از دوست و استادش عباس کیارستمی آموخته است که هر کسی باید نگاه خودش را داشته باشد. به‌رغم برخی شباهت‌های سبکی میان آثار کیارستمی و پناهی، هرچند پناهی از سینماگران بزرگ ایران و جهان بسیار آموخته است، او نگاه یگانه‌ی خودش را دارد، جعفر پناهی کسی است که مثل هیچ‌کس نیست.۱. عنوان مقاله را وامدار شعری از فروغ فرخزادم. «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» عنوان شعری از فرخزاد است از مجموعه‌ی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.  ۲. این عبارت را از خشایارِ دیهیمی وام گرفته‌ام. این ابرها خواهند بارید نامِ مجموعه‌‌ی یادداشت‌های سیاسیِ خشایار دیهیمی در اواخر دهه‌ی 70 و اوایل دهه‌ی 80 خورشیدی است.</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 14:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها در راه، به یاد حسن کامشاد</title>
                <link>https://virgool.io/GardenWhiisper/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%AF-fubwkz8czhdv</link>
                <description>شاهرخ مسکوب و حسن کامشاددر این صفحه، علاوه بر نوشته‌های خودم، نوشته‌هایی از دیگر همکاران گفت‌وگو در باغ را هم خواهید خواند. این نوشته‌ای است از دوستم، امیر، که متن‌هایش را با صدای خودش در هر اپیزود گفت‌‌وگو در باغ شنیده‌اید.حسن کامشاد، نویسنده و مترجم نام‌آشنا، درگذشت. بعید است کسی علاقه‌مند به ادبیات و تاریخ باشد و به آثار کامشاد برنخورده باشد‌. از &quot;پایه‌گذاران نثر جدید فارسی&quot; درباره‌ی تاریخ ادبیات ایران برای خوانندگان انگلیسی‌زبان گرفته تا ترجمه‌های کامشاد از باربارا تاکمن و یوستین گوردر و دیگران برای خوانندگان فارسی‌زبان تا کتاب خواندنی &quot;حدیث نفس&quot; با آن نثر زیبا و صمیمانه.اما جنبه‌ی دیگری از حسن کامشاد هم هست که نمی‌توان از آن غافل شد: دوستی عمیق و دیرین او و شاهرخ مسکوب. میان این دو دوست و همکلاسی دوران دبیرستان و بعدها دو مترجم و نویسنده، چنان رفاقت رشک‌انگیزی برقرار بود که هر دو نقشی انکارناپذیر در رشد و بالیدن دیگری داشتند‌. مسکوب در &quot;روزها در راه&quot; بارها از دوستی حسن نوشته، و کامشاد در &quot;حدیث نفس&quot; بارها از تأثیر شاهرخ بر خودش یاد کرده است.در زمانه‌ای که خود مسکوب غربت‌نشین بود و مهم‌ترین آثارش در لندن و پاریس چاپ می‌شد، این کامشاد بود که در &quot;حدیث نفس&quot; از مسکوب نوشت و نسلی را که از حضور مسکوب در ایران و مهم‌ترین آثارش در کتاب‌فروشی‌های ایران محروم شده بود با او آشنا کرد. پس از مرگ مسکوب هم، این کامشاد بود که در چاپ آن بخشی از آثار مسکوب که از نظر وزارت ارشاد &quot;قابل چاپ&quot; بود سنگ‌تمام گذاشت و ما &quot;سوگ مادر&quot; و &quot;ارمغان مور&quot; مسکوب را مدیون کامشادیم.رفاقت مسکوب و کامشاد یکی از آن دوستی‌های نادری است که آدم را به یاد این بیت حافظ می‌اندازد: &quot;دریغ و درد که تا این زمان ندانستم / که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق&quot;.</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 15:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه‌ای برای گفتگو در باغ 🍃</title>
                <link>https://virgool.io/GardenWhiisper/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-jxkc48favh2k</link>
                <description>🍃 در این باغ به روی همگان گشوده است...در این صفحه، علاوه بر نوشته‌های خودم، نوشته‌هایی از دیگر همکاران گفت‌وگو در باغ را هم خواهید خواند. این نوشته‌ای است از دوستم، امیر، که متن‌هایش را با صدای خودش در هر اپیزود گفت‌‌وگو در باغ شنیده‌اید.این پادکست نام خود را از کتابی از شاهرخ مسکوب گرفته است. گفت‌وگو در باغ گفت و گویی است میان مسکوب و دایی فرهاد درباره ی مینیاتورِ ایرانی و جَهان بینیِ ایرانی. گفت و گو در باغِ مسکوب بیشتر به محاوراتِ افلاطون می مانَد. در دیالوگ های افلاطون، قالبِ دیالوگ و گفت و گو بهانه هایی اند برای صحبت درباره ی چیزهای دیگر، از جمله فضایلِ اخلاقی. هدفِ افلاطون خلقِ اثری ادبی نیست، چنانکه ما امروزه از نمایشنامه انتظار داریم؛ هرچند اهلِ فن ارزشِ ادبیِ آثارِ افلاطون را هم می ستایند، به ویژه در دیالوگ های میهمانی، فایدون و جمهوری.ما هم، در گفت و گو در باغ، می کوشیم، با تک گویی هایی مستقل اما دارای پیوندِ موضوعی، به بحث درباره ی فضیلت ها و رذیلت های اخلاقی بپردازیم، اما نه بحث هایی انتزاعی که سرِ رشته شان در تاریخِ فلسفه و جغرافیای جهان گم شود. برای آنکه پایمان از زمینِ واقعیت کنده نشود، در هر اپیزود، ردّ پایی از فضیلت یا رذیلتی اخلاقی را در شخصیتی واقعی از تاریخِ معاصرِ خودمان، و نیز شخصیت هایی از هنر و ادبیاتِ ایران یا جهان جست و جو می کنیم.ارسطو، در بحث از فضایلِ اخلاقی، هر فضیلتی را حدِّ وسطِ افراط و تفریط می شمارد که هر دو رذیلت اند. مثلاً شجاعت حدِّ وسطِ بزدلی و بی پروایی است؛ سخاوت حدِّ وسطِ تبذیر و بُخل است؛ عزتِ نفس حدِّ وسطِ خودخواهی و خاکساری است؛ نکته سنجی حدِّ وسطِ لودگی و خشکی است؛ و آزرم حدِّ وسطِ کمرویی و دریدگی است.ما، بی آنکه اصراری بر پذیرش یا ردِّ نظرِ ارسطو داشته باشیم - که بحث و جدل بر سرِ آن تاریخی دو هزار و چهارصدساله دارد - از تقسیم بندیِ سه گانه ی ارسطو بهره می گیریم تا، پس از هر فضیلت، به سراغِ دو رذیلتی برویم که در اندیشه ی ارسطو دو سرِ افراط و تفریطِ آن فضیلت اند.اما این پادکست فقط نامش را، به تمامی، و قالبِ خود را، با تغییراتی، وامدارِ شاهرخِ مسکوب نیست. وقتی درباره ی مسکوب حرف می زنیم، جز نثرِ درخشانش، ذهنِ نقادش، علاقه اش به حماسه و شاهنامه، و عشقِ نابش به ایران و زبانِ فارسی، به فضیلت هم برمی خوریم. به گواهیِ کسانی که مسکوب را از نزدیک شناخته اند، او آدمی اخلاقی بوده است. ازجمله، داریوشِ شایگان خودِ مسکوب را بسیار بزرگ تر از آثارش می داند، آدمی حماسی که به آیینِ جوانمردی اعتقاد داشت. شایگان مسکوب را «اقلیمِ حضور» می خوانَد. پس، همزمانیِ انتشارِ اپیزودِ صفرِ این پادکست را با نود و نهمین سالروزِ تولدِ شاهرخِ مسکوب در 20 دیِ 1304 به فالِ نیک می گیریم.کتابشناسی:- «افلاطون»، دانشنامه ی ایران، به کوشش کاظم موسوی بجنوردی، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، تهران، چاپ اول: 1393، جلد 4، صفحه ی 685-686؛- راسل، برتراند، تاریخ فلسفه ی غرب، ترجمه ی نجف دریابندری، شرکت سهامی افست، چاپ دوم: آذر 1347، جلد اول، صفحه ی 334-335؛- شایگان، داریوش، «مسکوب اقلیم حضور بود»، اقلیم حضور: یادنامه ی شاهرخ مسکوب، به کوشش علی دهباشی، شرکت نشر نقد افکار، چاپ اول: 1390، ص 4-5؛- فروغی، محمدعلی، سیر حکمت در اروپا، چاپ تهران مصور، تهران، 1344، جلد 1، صفحه ی 45؛- کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، جلد یکم: یونان و روم، ترجمه ی سید جلال الدین مجتبوی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی و انتشارات سروش، تهران، چاپ سوم: 1375، صفحه ی 383-386؛- مسکوب، شاهرخ، گفت و گو در باغ، انتشارات باغ آینه، تهران، چاپ اول: تابستان 1371.</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 10:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیفون شُدِگان</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%A2%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%8F%D8%AF%D9%90%DA%AF%D8%A7%D9%86-z6mius2m0qbc</link>
                <description>ما چیزی جز انعکاس نور و صدای اطرافمان نیستیم. پدربزرگم این را خوب فهمیده بود. می‌گفت اگر با وضو هفتاد حمد به مرده‌ای خواندی و زنده شد، تعجب نکن! راز شکل خلقت را می‌دانست. من هم گاهی از او تقلید می‌کنم. هفت حمد می‌خوانم؛ گاهی با وضو و گاهی هم همینطوری. به گمانم سامری هم همین کار را کرد. رد پای موسی را برداشت که گوساله به حرف آمد. چاره چیست وقتی از این اتاق به آن اتاق حرارت بدن‌ها را چک می‌کنی، یا وقتی حرارت پیام‌های مادرت را در تنها پیام رسان فیلتر نشده می‌خوانی و جواب نداده باید چند دقیقه صبر کنی تا تبلیغ کوفتی‌اش تمام شود. راستی حالا که مشتاقان آزادی در ایران راضی به عوارض نود و شش درصدی گوشی موبایل سیب نشان نیستند، خب به جاش کاش واتس اپ را رفع فیلتر کنند. گوشی هزار و اندی دلاری همان قاچاق بماند فعلا. آنها که پول فیلتر شکن دارند لابد برای رجیستری هم چاره ای به دلار با نرخ کمتر از عوارض واردات پیدا می‌کنند. عوض‌اش مثل مادر من که فیلتر شکن ندارد شاید راحت تر عکس و کپی آزمایش کشت ادرار بابا را بفرستد. گور پدر سیب گاز زده! حاج آقا اگر پرسید وضو اش کو؟ میگم کجایی پیرمرد که صفر تا صد تب و لرز خیلی بالا رفته این روزها. وضو که هیچ، به شاشیدن هم نمی‌رسی... ما گوساله پرست شدیم رفت. نزدیک شدم، انگار دیگر نمی‌لرزید. نزدیک تر شدم. شنیدم صدای نفس را#iphonephilia#amirstories</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 10:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفره‌ی افطار</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1-dhhwivgqnyb3</link>
                <description>می‌دانستی سفره افطار چیدن؛ بی هیچ کم و کاست، یکی از سخت‌ترین و دقیق‌ترین پذیرایی‌ها است. میهمان‌های روزه‌دار عادت‌های متفاوتی دارند. یکی با آب سرد افطار می‌کند، دیگری نیمه گرم و آن یکی یک فنجان چای داغ را ترجیح می‌دهد. عده‌ای بعد از چند لقمه نان، پنیر و مربا، کمی استراحت می‌کنند و نمازی می‌خوانند. عده‌ای برعکس از چای تا شام را پشت سر هم ادامه می‌دهند. دقت میزبان و آن که سفره را چیده اینجا نمایان می‌شود. آیا قاشق و چنگال، لیوان و استکان به جا و به میزان چیده شده یا نه؟ چای، سوپ و یا آش را در فلاسک و ظرف مناسبی سرو کرده تا گرم بماند؟ به ترتیب و توالی زمانی پذیرایی فکر کرده! حواس‌اش بوده که سفره برای همه تمیز بماند و به موقع ظرف‌ها و قاشق‌های کثیف را با تمیز عوض کند؟ من عاشق سفره چیدن افطار بی هیچ کم و کاست بودم. جزئیات را به دقت مرور می‌کردم و شاید همین شده که حالا هم مطالعه و طراحی کاربر محور را دنبال می‌کنماین عکس برای شانزده سال پیش، چنین روزی است؛ پانزدهم اکتبر. لابد که آن سال ماه رمضان بوده و من در خانه؛ طبقه دوم خانه پدری، میهمان داشتم. این همه مقدمه را برای این دو خط نوشتم که استاد ما در سال چهارم دبیرستان با اصرار، بارها و بارها تکرار می‌کرد و می‌گفت: این حق شماست که از فردای فارغ التحصیلی و ورود به جامعه و دانشگاه، تغییر کنید. اما لطفا و بلکه حتما قبل از آن یک دل سیر سفره‌ای را که بر سر آن بزرگ شده‌اید، خوب تماشا کنید. جزئیات را تک به تک نام می‌برد. مثال‌اش سفره افطار نبود. از سبزی‌خوردن می‌گفت، جام دوغ و بشقاب قرمه سبزی! اینها را به نشانه و کنایه می‌گفتخواستم بگم که من و شما هم تغییر می‌کنیم که اگر تغییر نکنیم طبیعی نیست. اما کتمان گذشته یا فرار از یادآوری آن، چه توسط خودمان و چه توسط اطرافیان‌، خطرناک‌ترین آسیبی است که متوجه ما خواهد بودگذشته مملو از تجربه‌های تلخ و شیرین است که با یادآوری شیرینی‌ها، امید به زندگی در ما فوران می‌کند. و با تلخی‌ها، از تکرار آنچه بر ما گذشته و هم‌نشینی با آنها که از مِهر یا نادانی به ما ضربه‌ای زده‌اند، پرهیز می‌کنیمخودمان را با گذشته‌مان باید بپذیریم و آنکه گذشته‌اش را پنهان می‌کند و یا گذشته ما را نادیده می‌گیرد، بهتر است که رها کنیم به امان خدا#backstage #amirstories</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 17:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجاره‌نشین‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-ymelcol7b9ao</link>
                <description>نسبت ما مردمان و حکمرانان، برخلاف تصور رایج، نه تنها مغلوب نیست که رابطه مالک و مستاجر است. خانه پدری و سرزمین مادری من و شما، مالکی غیر از ما ندارد و البته مستاجری به نام حکومت؛ خواه هخامنشیان باشد، یا که صفویه و قجر و پهلوی و حالا هم جماعت حاضر. ناگفته پیداست هر چه قدمت خانه‌ای بیشتر باشد، وراثی پر تعداد و متنوع‌تر خواهد داشت. این میان رسیدن به هر توافقی برای ترمیم و تغییر که مورد قبول اکثریت مالکین باشد هم کار آسانی نیست. چه رسد به زمانی که کار مالک و مستاجر بالا بگیرد و طرفین چشم دیدن هم را نداشته باشند. خانه اما تا وقتی خانه است که سقف و چاردیواری اش به پا باشد و در برابر سیل و آتش، اهالی‌اش را ایمن نگاه دارد. چنین مباد روزی که صاحب‌خانه از سر خشم با مستاجر لجباز، کلنگ بردارد و دیوار خانه خودش را خراب کند. که دیگر در برابر آتش نه خانه‌ای می‌ماند و نه ساکنی که به مجادله مشغول شود#motherhood#amirstories #اجاره_نشین_ها</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 11:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشتِ خوراکی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7-phksfgmudsmg</link>
                <description>آن خوردنیِ شیرینِ قرمز رنگ که در عکس می‌بینید، تحفه‌ی ترک‌ها بر سرِ میز صبحانه است.خدا همه‌ی مادربزرگ‌ها را رحمت کند. خونه‌ی مامان بزرگه؛ مادرِ مادرم، برای ما نوه‌ها مثل یک پیک‌نیکِ شاد در پارک بود. سیزده به درِ ما روز دهم هر ماهِ قمری که روضه‌ی خانگیِ مامان بزرگه بود، تکرار می‌شد. من تا قبل از نُه سالگی که دخترخاله‌هام به سنّ تکلیف برسند، همیشه همراه مادرم بودم. نوه‌های پسر همه یا از من خیلی بزرگ‌تر بودند یا کوچکتر. مامان‌ها روضه بازی می‌کردند و ما بچه‌ها آتش می سوزاندیم در دو طبقه و نصفی خانه‌ی قدیمیِ پدربزرگ و دور تا دورِ حیاط و حوض و باغچه‌اش. یاد حاج ‌آقا؛ پدر بزرگم بخیر، چقدر به ما هشدار می‌داد که مراقب گلها باشید. همیشه طاقچه‌ی خانه معطر بود به یاس‌های دستچین پدربزرگ! خودش کفش‌های همه را پای در جفت می‌کرد و با دقت خورده‌ نان‌ها را از روی فرش به گوشه‌ای می‌گذاشت. خانوم جلسه‌ای‌ها خَتمِ انعام می‌کردند هر ماه، یعنی سوره‌ی انعام را دسته‌جمعی و آیه به آیه یکی یکی می‌خواندند. پدرم من را یک مدرسه‌ی مذهبی ثبت نام کرده بود. قرار بود جزء سی‌ام قرآن را حفظ کنیم. دور حیاط می‌چرخیدم و بلند بلند تمرین می‌کردم. مادرم هم از توی زیرزمین لابلای پچ‌پچ‌های خواهرانه‌شان، هرازگاهی اشتباهاتم را تصحیح می‌کرد. اینطور شد که کل جزء سی را حفظ شدم. حالا نوبت جزء بیست و نهم بود. اما دیگر هم بازی نداشتم. فردای یک روز دخترخاله‌هام به من نامحرم شدند و من تازه‌ فهمیدم تکلیف یعنی چه! به تشویق مادرم و آقای اسلامی؛ معلم قرآن مهربان مدرسه، تا پنجم دبستان به امید شرکت در مسابقات بزرگ قرآن، حفظ و ترتیل را ادامه دادم. سال پنجم روزهای تعطیل هم تمرین می‌کردیم. مربی مسابقات بسیار جدی شاید هم بداخلاق و تند خو بود. یک روز آنقدر اذیتم کرد که به گریه افتادم. نمی‌دانم چرا بعدها پسرم را دوباره در آن مدرسه ثبت‌نام کردم و هم او معلم علیرضا شد! پرستیژ مذهبی داشت. این را بعدها در ازدواج اولم فهمیدم. برای خیلی‌ها کسر شأن بود که پسرشان را علوی ثبت نام نکند. مدرسه‌ی علیرضا را عوض کردم. تازه فهمیدم پدرم با چه سختی تلاش کرده تا من را در طبقه‌ای قرار دهد که متعلق به آن نبودم. خدا را شکر.القصّه دیگر نه آن معلم مهربان قرآن در مدرسه‌ی ما ماند نه آن هم‌بازی‌های کودکیِ خونه‌ی مامان‌بزرگه که به عشق ایشان هر ماه ختم انعام بشنوم. اما مادرم ماند. خدا حفظ‌اش کند. به اغلب آیه‌های قرآن حضور ذهن دارد. مهم نیست آشپزی می‌کند یا بافتنی می‌بافد، همین که اول آیه‌ای را می‌خوانی، ادامه اش را برایت می‌خواند و ایرادی اگر داشته باشی اصلاح می‌کند. این گونه است که قرآن را روان می‌خوانم..در ایام راهنمایی عربی را به ما بر مبنای لغات قرآنی و با ترانه و موزیک و کارتون یاد می‌دادند. آیت اللهِ شان که فوت کرد ظاهراً این بساط هم جمع شد. لذا معانی کلمات را هم خوب می‌دانم. شکر خدا هم‌نشینیِ با محسن؛ پسرخاله‌ام، کمترین فایده اش برای من این بود که عادت کنم روزانه قرآن بخوانم و بفهمم. حتی صفحه‌ای یا آیه‌ای. عادتی که حالا با گوشی‌های هوشمند راحت‌تر هم شده است..به لطف اینها که در صدرِ ایشان مادرِ مهربانم نشسته است، حالا که چهل و یک سال دارم بسیار و بسیار قرآن خوانده‌ام، قصه‌هایش را به جان نوشیده‌ام و اندرزهایش هر لحظه و هر آن فراموشم نمی‌شود. این نه به آن معنی است که لزوما به آنها عمل می‌کنم و پایبندم..شما هم بخوانید. لااقل خطکش و ترازی است برای آنکه دیگران را بشناسید، خصوصا آنها که مدعی‌ترند! نمی‌شود که فلانی روبنده هم بزند اما صله‌ی رحم یادش برود. یا آن یکی سیاه بپوشد و بر هر منافق و دو رویی گشاده‌روی باشد. اصلا مگر مسلمان است آنکه خودش دروغ می‌گوید، تهمت می‌زند، صدقه اش بی‌منّت نیست و هزار هزار عجایب دیگر از آنها که به ادعا و شکل و شمایل از تو مسلمان‌ترند اما انگار که در طول عمرشان یک خط نه از قرآن خوانده‌اند و نه آموخته اند! جَل الخالق.من از مادرم قرآن به یادگار دارم و دستخطی که بر صفحه‌ای اول کتاب گرامیداشت برادرش برایم نوشت. برادرش را خیلی دوست می‌داشت. من هم. کتاب اما دستپخت چاپلوسان بود! ارزانیِ خودشان.آن خوردنیِ شیرینِ قرمز رنگ که در عکس می‌بینید، تحفه‌ی ترک‌ها بر سرِ میز صبحانه است. اسم‌اش را یادم نیست. مادرم بر خلاف خواهرش، خوراکی‌ها را از ما بچه‌ها قایم نمی‌کرد، بهشتِ خوراکی بود خانه‌مان.روزت مبارک مادرم.امیر، آنتالیاشنبه، پانزدهم فوریه‌ی ۲۰۲۰</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 11:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگنامه‌ای برای «آکواریوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DA%A9%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%85-x0ufpi0y6ohf</link>
                <description>در میان همه‌ی سالهایی که تولید محتوا می‌کردم، هفت سال گذشته تجربه‌ای متفاوت، سخت، گاهی تلخ و بسیاری از اوقات هم دلنشین بود؛ «تولید محتوا بر بستر فناوری اطلاعات و برای مشترکین اپراتورهای تلفن همراه».شاید تا سه سال پیش خیلی‌ها مخاطب خواسته یا ناخواسته‌ی این مدل از محتوا بودند اما هنوز نمی‌دانستند که عنوان آن «خدمات ارزش افزوده‌ی تلفن همراه» است و این نه آن داروغه‌ی لجام گسیخته، که مالیات نام دارد و شعبه‌ای از آن نیز ارزش افزوده!القصه؛ وقتی گوشی‌های تلفن همراه نو شدند و مخاطبان‌اش هوشمند و آن هنگام که پیش قراولان فناوری، شتاب استارتاپی به خود گرفتند، به آکواریوم اضافه‌ای تازه از جنس پادکست دادیم که شد «رادیو آکواریوم»؛ داستانی سراسر عاشقانه از گفتگوی عاشق و معشوقی حبس شده در آکواریوم دنیا ـ که گاهی سرک می‌کشیدند به سطح آب و جان و نفسی تازه می‌کردند به آنچه نیوشیدنی است از کتاب و فیلم گرفته تا سفر و هیجان و خوارکی‌ها. یاسین حجازی فصل اول را نوشت و کارگردانی کرد که ماحصل آن ۲۲ قسمت اصلی و ۶ قسمت فرعی با به قول خودمان به علاوه، برای فصل اول بود.امیدوار بودم و پر از شوق، هر چه تا پیش از این اندوخته بودیم، خرج فصل اول شد و در این میان مدیریت وقت سازمان منطقه‌ی آزاد کیش وعده‌ی حمایت داد. حالا «رادیو آکواریوم» شاید بیش از یک ماه در کیش مستقر بود و رویا می‌پروراند. اپلیکیشن تلگرام هم دستپخت حاکمان بود برای انتشار محتوای مجازی و مدلی از کسب و کار که وقتی اعضای کانالی به بیش از یک میلیون نفر می‌رسید، درآمدزایی شروع می‌شد. اینها همه برای من روزنه‌هایی از فردا، بقا و توسعه ساخته بود. زهی خیال باطل!به اندک زمانی آن رئيس ارتقا گرفت و حالا معاون رئیس جمهور بود! تا سه رئیس بعد از او هرچه پیگیری کردم و سفر رفتم و نامه‌نگاری، کسی اعتنایی به آن حمایت نکرد و دست آخر آن میزان که برای جزیره هزینه کرده بودیم را بعد از حدود یکسال به ما پرداخت کردند. این میان تلگرام هم برای همیشه فیلتر شد!در این سالها اپراتورهای تلفن همراه خانه‌ی دوم من بود، پس به سراغ ایشان رفتم. رایتل از همان ابتدا میزبانی رادیو را نپذیرفت. ایرانسل بعد از مدتها مذاکره بالاخره اپلیکیشن «لنز» را پیشنهاد داد. در همراه اول هیچ آشنایی اعتنا نکرد تا مدیرکل جوانی که اتفاقا با من غریبه بود، ما را پذیرفت و در چند جلسه‌ی کوتاه اما عملیاتی با اپلیکیشن «رسانه اول» و در یک شب یلدا میزبانی‌مان کرد. حالا رادیو آکواریوم دو خانه‌ی تازه داشت؛ لنز و رسانه اول. خانه‌هایی به ظاهر بزرگ اما پوشالی!چندی بعد ایرانسل در دعوای حقوقی با صداوسیما بر سر نظارت محتوا، از خیر انتشار محتوای تولید شده زیر نظر رسانه‌های دیجیتال وزارت ارشاد گذشت. تیغ سانسور تا حذف گویش نویسنده برای معرفی کانال رادیو در تلگرام هم رسیده بود و این برای من شدنی و پذیرفتنی نبود. پس ترک خانه‌ی اجاره‌ای بهترین گزینه شد. همچنان که همراه اول، رسانه اول را به قمار بزرگتری به نام «روبیکا» فروخت و حالا این قمارخانه، بازی بزرگان بود و نه من بلد این راه بودم و نه علاقمند به آن، پس از این خانه هم رفتیم.این میان چه بسیار درب‌ها که پشت آن به انتظار جلسه و حمایت ننشستم. از سازمان میراث فرهنگی، اوقاف و امور خیریه تا بانک ملی و فلان شتاب‌دهنده و حتی فلان رستوران و مجتمع در اراضی عمومی شهر تهران ـ غافل از آنکه همه‌ی این دعوت‌ها و نشست‌ها از هیبت معرف است نه به جمال رادیو! همه و همه بی هیچ نتیجه و گاهی هم متضرر از حمایت‌های نصفه و نیمه که حامی دیگر نیازی به ادامه نمی‌دید یا به قول معروف: چارپایی که داشت، از پل گذشته بود!این میان اما یک شوق من را بس بوده و هست؛ عشق.عشقی که با آن رادیو ساختیم. ترانه‌ها و قصه‌هایش را دنبال‌کنندگان‌اش برای ما می‌فرستادند و بسیار صداها و زمزمه‌های ناب که می‌شنوید آواز مردمان صبور و مهربان سرزمین مادر و پدر من است. از آن شوق که با فیلم اصغر فرهادی شروع کردیم و با صدای عادل فردوسی‌پور از گزارش بازی بارسلونا - پاریسن‌ژرمن عاشقانه‌ها ساختیم. با قصه‌های ترانه علیدوستی، شهرزاد شدیم، زیارت کردیم، غواصی آموختیم و دست آخر در پهنه‌ی بیابان گم شدیم. وقتی هم که زلزله، کرمانشاه را لرزاند، صدای کرمانشاهیان بودیم از زیر چادرهای پلاستیکی که چکه می‌کرد و ما با هم #صدابازی می‌کردیم…رادیو آکواریوم این آخری‌ها خانه‌ای اختصاصی داشت؛ www.radioaqvarium.comچراغ‌اش را اما متولی خاموش کرده و حالا او که از متعلقین سازمان تبلیغات اسلامی است لابد که به همراه مالیات‌چی‌های شهر به دنبال سود نداشته‌اش می‌گردد!اینجا که من هستم، اینستاگرام فیلتر نیست. هنوز آکواریوم صفحه‌ی یادبودی دارد؛ https://www.instagram.com/radioaqvarium/شاید روزی کسی یا کسانی؛ عشق آموخته، همراه شدند و فصل تازه‌ای ساختیم! شاید…امیر (مجتبی) میرزامحمد؛ مدیرعامل، تهیه‌کننده و یا هیچ!اول بهمن یکهزاروسیصدونودوهشت در پایان سه‌سالگی رادیو آکواریومطرح سی دی برای فصل نخست</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 14:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی سیلاب گل‌آلودمان می‌کند...</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%84%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-azmtospyhj8a</link>
                <description>پخش اخبار سیما / واحد مرکزی خبر سیل مازندرانلابلای خبرهای این روزها جایی خواندم، حالا که سیل در مازندران فروکش کرده، گرفتاری دیگری گریبان‌گیر اهالی است؛ زدودن گل‌ولای از خانه و اسباب آن! خبر روایت می‌کرد که این، از خود سیل سخت‌تر و حتی گاهی تا مدت‌ها ناممکن است. لابد که آب بسیار لازم است تا شسته شود یا آفتاب شدید که خشک شود و بریزد!.حقایق و وقایع پیرامون ما هم امروز به لطف شبکه‌های اجتماعی گل‌آلود شده است! کافی است پستی در اینستاگرام یا مثلا تلگرام در مورد چیزی یا کسی دست به دست یا به اصطلاح وایرال (Viral) شود و بعد انبوه تکذیب‌ها، توضیح‌ها و حتی مستندات هم نمی‌تواند اثر و اعتبار آن را زیر سؤال ببرد. یا اگر عکسی و پشت صحنه‌ای، آبرویی از کسی بریزد، چاره‌ای ظاهرا جز صبوری نیست تا عکسی از دیگری مشهور شود و بی‌آبرویی قبلی فراموش! گویی سیلی ویران‌گر فضای رسانه‌ای ما را گل‌آلوده کرده و حالا حالا هم از آفتاب خبری نیست!.اما چند سؤال: این سیل از کجا آمده؟ اول کجا را ویران کرده؟ گل‌و‌لای را از روی چه چیزی و چه کسی باید پاک کنیم؟ آفتاب کجاست؟ آیا مشکل از اینستاگرام و تلگرام یا هر ابزار فناورانه‌ی دیگر است؟ یا از راویان غیرحرفه‌ای، مغرض، توطئه‌گر و امثال آن؟!به نظر می‌رسد در طی چند سال گذشته و در پاسخ به این پرسش‌ها همه کار کرده‌ایم جز یک کار! از فیلترینگ گرفته تا تحدید و تهدید، ترغیب و تشویق و تنبیه ... اما هنوز انگار گل‌ولای سیل ویرانگری که آمده پابرجاست و پاک شدنی هم نیست!.عکس‌های موزاییک شده‌ی این یادداشت برای حوالی بهار 1381 تا 1385 است که من به عنوان طراح گرافیک در پخش اخبار سیما و واحد مرکزی خبر مشغول به کار بودم، همان‌جا که حالا سالهاست سیل آمده و کسی حواسش نیست که این همه گل‌ولای مانده در میان خبرها، از سیلی است که رسانه‌ی ملی کشور را از اعتبار انداخته و به این زودی‌ها هم آفتاب نمی‌شود تا این اعتبار و آبروی از دست رفته برنگردد./.امیر میرزامحمد؛ کارشناس مدیریت فرهنگی هنری/ تهران، سحرگاه ششم فروردین 1398.پی‌نوشت:- ایران غرق در سیلاب بود، وقتی این یادداشت را می‌نوشتم.- رسانه‌ی سیل‌زده را در میان گویندگان خبرهای این روزها خوب می‌شود تماشا کرد و افسوس خورد.- کیفیت عکس‌ها که با اولین گوشی همراهم گرفته شده، پایین بود. (یک سونی‌اریکسون سفید صدفی و کوچک)</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 07:30:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل تغییر و اصلاح چیست؟ آیا خانه از پای‌بست ویران است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amirstories/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z965cuiruuth</link>
                <description>زندگی امروز ما همراه انبوهی از سؤال و مسأله است که جز به چاره جویی و یافتن راه حل های تازه، گره ای از آن باز نمی شود. چالش اما در عبارت «تازه» است! اما چرا؟پاره ای از مسأله ها به اصطلاح متأخر اند و پیش از این مطرح نبوده اند. پس ناگزیر راه حل اینها جدید است و «تازه» . پاره ای دیگر اما متقدّم اند و لابد که راه حل های مشخص و معین از پیش دارند و فرض بر این است که: اینها را چه به تازه گی؟!تیتر این یادداشت یکی از همین سؤالات متقدّم است که همیشه با آن مواجه بوده ایم. چگونگی تغییرات فردی، گروهی و یا اجتماعی، سؤالی است که همیشه از خود می پرسیم و به دنبال راه حل برای آن می گردیم. پاسخ اما در میان حکایات، مثل ها و روایت های مشهور بین عموم مردم فراوان است. از جمله بسیار شنیده ایم که «خانه از پای بست ویران است!».این عبارت و یا مثل برگرفته از حکایتی در گلستان سعدی در بابت پیری و ضعف است. آنجا که می گوید: «خانه از پای بند ویران است   خواجه در بند نقش ایوان است»فارغ از نظر و مقصود جناب سعدی در چند قرن پیش، ما مردم بسیاری از اوقات در مقابل سؤال به تغییر یا اصلاح _با افسوس، می گوییم: خانه از پای بست ویران است! و مقصود مان هم روشن است: کاری نمی شود کرد. اصلاح و تغییری ممکن نیست مگر شاید به تخریب و از نو ساختن!به روابط فردی و اجتماعی مان دقت کنید. حتی به لوازم مصرفی و خانه ها هم! همه قبل و بعد مرز باریکی قرار دارند! مثلا با کسی تام و تمام دوست و همراهیم تا روزی که دشمن شویم و کینه جو! خانه ها مان همان است که بوده تا خراب شان کنیم و خانه ی دیگری بسازیم! با حکومت ها تا مدتی سازگاریم و بعد روزی انقلاب می کنیم. چیزی فرای این مرز باریک برایمان تعریف نشده و معنا ندارد. همه چیز یا سفید است یا سیاه! و این انگار راه حل قدیمی و نهفته در حکایت های ماست. دوباره بخوانید:خانه از پای بست ویران است! یعنی تا خراب اش نکنی درست نمی شود. پس تا زمانی که می توانی با آن کنار بیا و یا اینکه بجنگ!حالا لطفاً عکس این یادداشت را با دقت ببینید. دلم برای نقاشی تنگ شده بود. مقوا کثیف بود و خط خطی. حوصله می خواست و رنگ بسیار تا بتوانی زمینه را اصلاح کنی (شما بخوانید پای بست را). تازه اگر مقوا تاب این همه رنگ را می آورد و تغییر شکل نمی داد! با همان تم رنگ های خط خطی، آرام آرام مربع های کوچک و بزرگ منظم کشیدم. نتیجه حالا نظم و شکلی تازه مبتنی بر بی نظمی قبلی و البته هویت رنگی گذشته بود. با گذشته نجنگیدم. رنگ متضاد استفاده نکردم. اما فرم های کوچک منظم به آن اضافه کردم و صحنه تغییر کرد!این راه حل و پاسخی است که به من و شما برای تغییر و اصلاح یاد نداده اند. یا بهتر بگویم راه حل های گذشته و آنچه لااقل ما از کلام بزرگان مان فهم کرده ایم دیگر راه گشا نیست و راه حل «تازه» ای باید جستجو کرد.حالا شما هم امتحان کنید.خانه تان را خراب نکنید، گوشه گوشه اش را آرام آرام تعمیر کنید.مثل دیگران رانندگی نکنید، شما به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذارید. فقط شما!به فرزندانتان راه حل های تازه بیاموزید، دنبال لایحه ی اصلاح نظام آموزش و پرورش نباشید.در صفحات اجتماعی تان خبرهای خوب و امید بخش را باز نشر دهید، یا اگر هم انتقادی می کنید حتما راه حل تازه ای هم برای آن داشته باشید.به آداب و سنن اطرافیان تان احترام بگذارید و در عین حال به سبک و سیاقی نو زندگی کنید.واگر در خانه پنجره ای رو به خیابان دارید، گلهای زیبا در گلدان بکارید و آویزان کنید. شما مراقب گلهای خانه خودتان باشید. شهر به گلدان های شما، نو و «تازه» می شود. اطمینان داشته باشید.امیر میرزامحمد، تهران _ پنج شنبه 29 آذر 1397</description>
                <category>امیر میرزامحمد</category>
                <author>امیر میرزامحمد</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 10:33:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>