<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر محمد جعفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amjafari06</link>
        <description>می‌نویسم تا بخوانند و بدانند آنچه می‌دانم را</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4389032/avatar/L0NKby.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر محمد جعفری</title>
            <link>https://virgool.io/@amjafari06</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدر! منو ببخش .</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-qszdvcbcffna</link>
                <description>سال هزار و سیصد و پنجاه بود ، حوالی زمستان . انگار که باران با این مملکت قهر بود اما تنها باران نبود ،  گویا هیچ چیز و هیچ کس این مملکت را دوست نداشت، حتی خود مردم آن. مردمی که کشور، وجودش را از آنها می‌گرفت. مردمی که خستگی و نا امیدی در وجودشان رخنه کرده بود. دیگرای تاب و توان مقابله با سختی های زندگی را نداشتند و به هر چیزی که بتواند کمی در این اوضاع به آنها کمکی کند، آری می‌گفتند.اما در میان این همه هیاهو پسری به اسم احسان است . به عنوان یک نوجوان و با وجود سن کمش ادراک و فهم بسیاری نسبت به اتفاقات پیرامون ما دارد. این موضوع از مواجهه زیاد وی با این مباحث ناشی می‌شود. اما این شناخت موازی است با تنفری غیر قابل وصف. خیلی چیزها می‌دانست، اما برعکس خیلی ها از آنها ابدا استفاده نمی‌کرد.هیچ وقت انقدر با من راحت نبود اما یک روز زنگ در ما را زد ، از حضورش تعجب کردم . کم پیش می آمد که او بدون خانواده اش جایی رود اما در آن زمان او تنها ، سرگشته و بی پر و بال بود . سعی در درکش داشتم اما نمی‌توانستم او را بفهمم، چون هیچ جوره نمی‌توانستم خودم را جای او تصور کنم.از در وارد شد؛ بدون سلام. معلوم بود که حال و احوال خوبی ندارد. به او گفتم &quot; احسان ، خوبی ؟ اتفاقی افتاده ؟ &quot; اما سئوالم بی جا بود. مشخص بود که اتفاقی افتاده بود که مسبب احوالات بد او شده. به او گفتم :&quot; کتت رو به من می‌دی و من برم آویزونش کنم ؟ &quot; با بی حوصلگی کتش را درآورد و به من داد و از من آب جوش خواست. از صدایش معلوم بود که چرا آب جوش خواسته، صدایش خیلی گرفته بود و این مرا نگران تر می کرد. خیلی ترسیده بودم که شاید اتفاق بدی افتاده باشد و بی صبرانه منتظر بودم که چیزی بگوید.وقتی که آب جوش آمد، دو لیوان بر داشتم و هر دو را پر از آب جوش کردم. حواسم نبود و یکی از لیوان ها لبریز شد و نزدیک بود خودم را بسوزانم. حواسم جای دیگری بود و نگران احسان بودم. لیوان ها را در سینی گذاشتم و به  سمت او رفتم. تا که خواستم از او سئوالی کنم، صدای آرام آرام گریه کردنش را شنیدم. به او گفتم : احسان چی شده، اگه می خوای گریه کنی، اینجوری گریه نکن. حالت بدتر  میشه. الان کسی خونه نیست. پس بلند گریه کن که اگه حالت بده بهتر شه.&quot;سرش را روی پاهایم گذاشت و بریده بریده حرف می زد : &quot; ندا !حالم بده، میشه بهم گوش بدی ؟&quot;من هم گفتم :&quot; بله احسان، تو بگو من گوش می‌کنم و هر کاری که از دستم برات بر بیاد انجام می‌دم.&quot;همینطور که اشک های احسان را روی پاهایم حس می کردم گفت : &quot; می دونی چیه ؟ من هیچوقت آدم خوبی نبودم.&quot; تا که خواستم به او بگم که نه تو خیلی خوبی و نباید اینطور فکر کنی که او گفت :&quot; هیشششش ، گوش کن. &quot; &quot; یادته دو سه سال پیش که ساواک بابام رو گرفته بود ؟ &quot; من هم گفتم :&quot; آره ، چه دوران بدی بود .&quot; حالا فهمیده بودم که حال بد او ربطی به پدرش دارد، اما چیزی نگفتم تا ادامه بدهد. ادامه داد: &quot;من اونموقع خیلی حالم بد بود هر روز گریه می کردم و دلم خیلی برای بابام تنگ شده بود و همیشه خدا رو صدا می کردم تا کمکی کنه و بابام آزاد شه. همش فکرم درگیر بابام بود که آیا خواب و خوراکش سرجاشه یا نه. در همون حین هم مامانم حالش بد شد و هیچکی به جز تو خانوادت به ما کمک نکر. من به شما بابت اون قضیه مدیونم ولی الانم خیلی به کمکتون نیاز دارم .&quot;به او گفتم :&quot; بگو احسان، هر کاری که بتونم، برات انجام می‌دم .&quot; احسان داشت چیزی را زیر لب زمزمه کرد که من متوجه آن نشدم. هر چه می‌گذشت گریه هایش شدید تر می‌شد. گفت :&quot; با کمک بابات و آشناهامون بالاخره بابام از زندان آزاد شد اما وقتی به خونه اومد من به جای خوشحالی بابت برگشتنش، با اون مدت ها قهر کردم. تا مدت ها جواب سلامش رو هم حتی نمیدادم. چون اون رو مقصر آن ناراحتی های خودم و حال بدی های مامان می‌دونستم. اما بعد از چند وقت دوباره رابطه‌م با بابام خوب شد و برای مدتی، میونه خوبی باهم داشتیم. اما من یه شرطی برای بابام گذاشتم؛ بهش گفتم این میونه خوب تا زمانی می‌مونه که اون از سیاست دور باشه. بابام هم موافقت کرد و با هم تمام اعلامیه و یادداشت هاش رو توی زمین خالی رو به روی خونمون آتیش زدیم. اون شب خندیدیم و لحظات پدر پسری خوبی داشتیم. ولی حیف که من همشون رو خراب کردم.&quot;دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با کنجکاوی از او پرسیدم :&quot; احسان مگه چه اتفاقی افتاده&quot; ؟احسان هم گفت :&quot; ندا می‌گم. می‌گم به وقتش.&quot; سکوت کردم و منتظر ماندم تا ادامه بدهد. &quot;میدونی این اواخر بابام تو شرکتش کارش حسابی افتاده بود رو غلطک، همه شرکت ها به دنبال همکاری باهاش بودن و حتی از خارج از کشور هم شرکت هایی برای همکاری با او به اینجا می‌اومدن . پدرم شب های دیر می آمد اما با دست پر. هر چند شب یکبار هدیه هایی برای مادرم و کتابی هم برای من می‌آورد.شاید بظاهر خوب بنظر برسه اما همه چیز از آنجا شروع شد. از اون شب هایی که پدرم دیر به خانه می‌اومد و یا اصن خونه نمی‌اومد. این موضوع برای مادرم آزار دهنده شد بود. مادرم شروع به فکر و خیال کرده بود. به پدرم شک داشت و دعوای های شبانه آنها نگرانی و ترسی را به وجود من انداخته بودن. خیلی می‌ترسیدم که این دعوا ها سبب جدایی‌شون بشه. اما ای کاش جدا شده بودن و این اتفاقات رغم نمی‌افتادند. من می دونستم که پدرم هیچ کاره است، چون از محبت و عشقش به خانواده خبر داشتم. اما موضوعی دیگر را هم می‌دانستم که نگرانی های من و بیشتر می‌کرد. دلیل این شب نیامدن هایش را می تونستم از همان اول درک کنم، پدرم باز آلوده به سیاست شده بود. فرصتی پیش نمی‌اومد که بتونم باهاش صحبت کنم و شاید حرف های پسرش دوباره روش تاثیر بذاره. اما بلاخره فرصتش رو پیدا کردم. همانطور که تو الان برایم آبجوش آوردی چای با نبات براش بردم و گلِ گل‌محمدی در چاییش انداخته بودم، چون می‌دونستم خیلی دوست داره. رو به پدرم کردم. بهش گفتم که متوجه دعواهاش با مادر هستم و می‌دونم که چیزی زودگذری بیش نیستند و او هم با خوش رویی در تصدیق حرفم چیزای زیادی گفت. خیلی حرف می‌زد و مجبور شدم که صحبتش رو قطع کنم. از او راجع سیاست پرسیدم. ناگهان سرخ شد. به من گفت که بخاطر داغی چاییه، اما این هم نشانه بود برای اینکه مطمئن شم که دوباره وارد بازی کثیف سیاست شده.&quot;ناگهان احسان هم شروع کرد به سرفه کردن و بلند بلند گریه کردن. سعی کردم او را آرام کنم و او را بلند کردم و در آغوش گرفتم. حس کردم که او کمی بهتر شده بود و سپس لیوان آب جوش را به او دادم او هم تشکر کرد و آبجوش را نوشید و کمی آرام تر به نظر رسید. کمی گذشت و او هم با لحنی بقض‌آلود ادامه داد : &quot; هم من میتونستم عمق ترس و نگرانی او را درک کنم و هم او  میتوانست نارضایتی‌ام را از چشام بفهمه. ناگهان تلفن خانه زنگ خورد و بابام این را بهانه کرد و رفت. دوباره رابطه بابام و من در حد سلام و خداحافظ شد. همینجوری پیش رفت تا همین امروز. امروز پدرم زود تر همیشه به خونه اومد. سراسیمه به اتاق کارش رفت و در را قفل کرد. صدای افتادن و شکستن وسایل و پاره شدن کاغذ ها می آمد و از بویی که می آمد معلوم بود که بابام شومینه را روشن کرده و داره چیزی را می سوزونه. سعی کردم برم داخل و ازش خواستم تا در را باز کند اما هیچ جوابی نشنیدم تا اینکه صدای در خانه شنیده شد، آقا ولی سرایدارمان در را باز کرد و همسرش ریحانه خانم سریع دوید و به مادرم گفت : خانم شهربانی و ساواک اومدن. اما مادرم به جای اینکه به پدرم خبر بده و سعی کنه اون رو آروم کنه شروع کرد به فریاد زدن و گریه کردن. من به وضوح میتونستم پیش‌بینی کنم که قراره چه اتفاقی بیافته و میدونستم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. طولی نکشید که ماموران به طور وحشیانه ای وارد خونه شدند و مادرم را کنار زدن و همه جای خونه رو گشتند و متوجه درِ بسته اتاق کار پدرم شدن  و از من خواستند که کلید در اتاق را بدهم. من کلیدی نداشتم اما خبر داشتم که پدرم داره کارهایی انجام میده پس باید ماموران را دست به سر می‌کردم. بهشون گفتم صبر کنید تا برم و کلید رو از طبقه پایین پیدا کنم. الکی اینور و آنور می رفتم و در همه کمد ها و کشو ها را بیهوده باز می کردم که نشون بدم دنبال چیزی می‌گردم تا اینکه چیزی من رو متوقف کرد؛ صدای شکستن درد و فریاد پدرم و مامورا. سریع خودم رو به بالا رسوندم، مامورا پدرم رو گرفته بودند و در حال زیر و رو کردن اتاق بودند و چیز های زیادی پیدا کردن. اون مامورای حیوان صفت پدرم رو خیلی بد خطاب کردن که باعث ناراحتی و عصبانیت من شد. با عصبانیت فراوان بهشون گفتم که حواسشون به دهنشون باشه اما پدرم به من اشاره‌ای کرد و   کنار کشیدم و فقط از اونا می‌خواستم تا پدرم و ول کنن. رو زمین نشستم و شروع به گریه کردن کردم. چشمام رو بستم و گوشام رو گرفتم تا متوجه چیزی نشم. تا اینکه صدایی بلند تر از مقاومت دست هایی که روی گوشم گذاشته بودم، فضا رو پر کرد؛  قطرات خون را روی لباس و دستام می دیدم و با صحنه بدی مواجه شدم. پدرم با تفنگی به شکم خود شکلیک کرده بود و با سر بر زمین افتاده بود، غرق در خون بود ولی یه چیزی گفت. &quot;ببخشید&quot; . این کلمه با نگاه خجل وارش همراه بود و نه تنها درد من رو آروم نکرد بلکه باعث شد که احساس کنم که مسببش منم. این اتفاق تقصیرِ منِ قدرنشناس بود که قدر پدرم رو ندونستم و اون بخاطر اینکه از من خجالت می کشید چنین کاری کرد. شاید اگر من چنین رفتار بدی با پدرم نداشتم الان این اتفاق نمی‌افتاد. &quot;احسان این را گفت رو دوباره شروع کرد و به گریه کردن و بابا، بابا زمزمه کردن. سعی کردم آرامش کنم اما آرام نمی‌شد در همان حین از او پرسیدم : &quot; احسان حالا پدرت چه شد؟ الان کجاست؟ تو چرا اینجایی؟ او هم گفت که آمبولانس آمده و پدرش را برده و مادرش هم همراه آنها رفته و او می‌بایست در خانه می‌ماند و خانه را برای مراسم عزاداری احتمالی پدرش آماده می‌کرد. پس تنها پناهش را من دانسته و پیش من آمده.  من با جدیت به او گفتم : &quot; احسان حال پدرت بده و تو الان اینجایی؟ پاشو کتت رو بپوش تا بریم بیمارستان، نباید اینجا بایستیم و صبر کنیم. مادرت بهت نیاز داره، لطفا. بیا بریم. &quot;با بی حوصلگی و بی قراری بلند شد و با اندوه فراوان و گریه سوزناکش کتش را پوشید. از خانه خارج شدیم. باران از اشک های احسان هم شدید تر بود و ما بایستی زیر آن باران در انتظار تاکسی می ایستادیم. پس از مدتی صبر ماشین آمد، ما را سوار کرد و به بیمارستان برد.خدا را صدا می زدم که الهی دیر نرسیده باشیم و احسان بتواند پدرش را برای آخرین بار هم که شده ملاقات کند .وارد بیمارستان شدیم. من باید بیرون در می‌نشستم و احسان داخل بخش شد. منتظر بودم تا شاید احسان با خبری خوش بیاید. لحظات به سختی سپری می‌شد. نمی‌توانستم احسان را بدتر از این تصور کنم. اما ناگهان آن سکوت و آرامش نمادین بیمارستان شکسته شد. احسان در حالی که دست مادرش دور گردنش بود، با بی‌قراری و اشک هایی که امان نمی‌دادند فریاد می‌زد: &quot; پدر! منو ببخش .&quot;</description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 19:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم ؛ سوء تعبیری در حد گمراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-d402ysqlk3ee</link>
                <description>خشم؛ سوء تعبیری درحد گمراهی سال ها گذشته است از آن زمان که فردی به من گفت که خشم، جام زهری است که برای مجازات دیگران سر می‌کشیم. در نگاه اول، جمله ای زرین و پندآموز آن را طلقی کردم و برای مدت ها آن را سر لوحه کارم قرار دادم. اما اکنون این فکر آسمان آبی ذهنم را طوفانی و مطلاطم کرده. شاید در کل این مدت در اشتباه بوده ام. شاید تنها در طله ای مکرآگین گرفتار شدم که نمی‌گذراد چیستی حقیقی خشم را درک کنم.همیشه سعی می‌کردم که خشمم را به هر نحوی که شده بروز ندهم، و می‌دانم که تا حدودی می‌تواند کار درستی باشد. اما در آن لحظه و در لحظات جادویی پس از آن متوجه شدم که در طول این مدت اشتباه بزرگی را متحمل می شدم.سینه ام از آن همه کنایه و ظلم سنگین شده بود. دیگر تاب و تحملی برایم باقی نمانده بود. فــــــــــریاد زدم ، گفتم و آسوده شدم. صدایم آنچنان بلند و رسا بود که حس کردم زمان برای لحظاتی برای من متوقف شده بود. من مرکز به مرکز توجه بدل شده بودم و گویا همه مجبور بودند که بی وقفه به من خیره شوند.چنان احساسی از آن کار ناشی شده بود که قلم و زبان من در وصف آن قاصر است، اما شاید یک کلمه بتواند بخش کوچکی از سنگینی آن حس و آن لحظات جادویی را تحمل کند. بی نظــــــــــــــــــــیر.پس از آن روز و آن اتفاق فهمیدم که دروغ هم از همان بذرهای دروغینی است که زندگی و جامعه در ذهن من کاشته است. من آنروز نه تنها فهمیدم که خشم گاه می‌تواند آن خرقه‌ی فریبنده‌ی زشت خود را پاره کند و تبدیل به چیزی فراسوی تعابیر اشتباه ما شود، بلکه فهمیدم که خشم تنها یکی از آن دروغ های بزرگی است که از ابتدا در وجود ما غالب کرده اند.نمی‌دانم که چند نفر پیش از من به این حقایق پی برده اند اما، این را می‌دانم اکنون که من به این موضوع پی برده ام باید آنرا با دیگران به اشتراک بگذارم تا شاید دیگران هم از خواب غفلت بیدار شوند . </description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 16:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاخانه؛ جایی فراتر از آنچه می‌دانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-kxjumfovyvli</link>
                <description>ناگهان نسیمی از سمت پرده نقره‌ای وزید؛ نسیمی که نه سن می‌شناسد و نه طبقه، فقط می‌وزد.تکیه زده بودند روی صندلی؛ محکم. چنان غرق در این تصاویر مترحک شده بودند که گویا در آن دنیا زندگی می‌کردند. ناگهان نسیمی از سمت پرده نقره‌ای وزید؛ نسیمی که نه سن می‌شناسد و نه طبقه، فقط می‌وزد. می‌وزد بدون آنکه حتی موهای کسی را تکان دهد یا گونه‌های کسی را از خنکای دلپذیرش سرخ کند.هیچ‌کس متوجه این نسیم نبود، اما این نسیم که در خفا می‌وزید، سرو و مسیر خاکی زندگی‌شان را به سمت خودش مایل می‌کرد؛ مسیری که برای پسر بچه‌ای راه موفقیت و رسیدن به آرزوها بود. حال این مسیر تحت شعاع رفتار جسورانه شخصیت مورد علاقه‌اش قرار گرفته بود. دیگر کلمه «سخت» برایش معنی نداشت، زیرا آنقدر شجاعت شخصیتش را در خودش جمع کرده بود که هفت خوان رستم، مانند لقمه نانی در میان خوان شب بود.برای پیرمرد رنج‌کشیده‌ای که حال فرصتی برای فراغت از سختی‌ها پیدا کرده بود، این پرده نقره‌ای انعکاسی ارضاکننده از خودش بود. این نمایش‌خانه تنها جایی بود که حس می‌کرد او را درک می‌کنند. پیرمرد دیگر ترسی از زندگی نداشت و می‌خواست اوج لذت را تجربه کند، غافل از اینکه این لذت تنها چاله نیرنگی است که نسیم آن را آشکار کرده و او با رغبت تمام در آن پریده است.این نسیم همه را به سمت امیال خود سوق می‌دهد، اما امیالی که خود نسیم در آنها غالب کرده است. این تصویر شاید خیالی به نظر برسد، اما شرح اتفاقی است که همه غافل از آن هستند و مادام و شبانه در حال تکرار شدن است. جریان این نسیم در فضای محدود یک نمایش‌خانه باقی نمی‌ماند؛ بلکه سلسله‌ای از جریان‌های متصل را می‌سازد که اجتناب‌ناپذیر هستند و هیچ‌کس توانایی انکار آنها را ندارد.نسیم، سرو و مسیر، همه اشاره‌های استعاری هستند که با نیم‌نگاهی به آنها می‌توان وارد مسیر استدلالی شد.سینما تاثیرات اجتماعی زیادی دارد که گاه مثبت و گاه منفی هستند و این متن به دنبال بررسی عمیق این موضوع است که تاثیرات اجتماعی سینما چگونه در جامعه قابل مشاهده‌اند.برای رفع هرگونه ابهام، ذکر می‌شود که در اینجا سینما به معنای هر فیلم یا سریالی در هر ژانری است و منظور ژانر یا فیلم خاصی نیست. در قیاس با گذشته می‌توان مشاهده کرد که مخاطبان سینما بسیار بیشتر شده‌اند. استقبال از فیلم‌ها، چه به عنوان سرگرمی و چه به عنوان آثار فرهنگی، شاهد رشد غیرقابل انکاری است. هرچند در سال گذشته با شدت گرفتن مشکلات اقتصادی و معیشتی، مخاطبان سینما هجده درصد کاهش داشته‌اند که خود جای بحث دارد.در سال گذشته حدود سی میلیون بلیت سینما فروخته شد که نشان‌دهنده ظرفیت بالای تاثیرگذاری هنر و صنعت سینما در جامعه است. از هر جهت، سینما اهمیت بسیار بالایی دارد. همان‌طور که فدریکو فلینی گفته است، سینما آینه‌ای است که در امتداد جاده گذاشته‌اند؛ یعنی سینما انعکاسی از اقشار و افراد مختلف جامعه است، مانند پیرمردی که حس می‌کرد درک شده و درباره او صحبت می‌شود. هر قشری از جامعه با توجه به شرایط خود برداشتی جداگانه دارد. ناگفته نماند که گاه این انعکاس‌ها ناعادلانه هستند؛ برای مثال، اکثراً طبقات پایین در فیلم‌ها قهرمان رنج‌کش یا مسئله اجتماعی هستند. شاید این موضوع عموماً درست باشد، اما کلیشه بودنش آفت مخربی است.افزون بر این، نقش سینما در شکل‌دهی به الگوهای ذهنی غیرقابل انکار است. به عبارتی، سینما یکی از قالب‌های اصلی تولید نُرم و الگوهای فرهنگی است؛ یعنی آنچه جامعه عادی می‌پندارد، می‌سازد یا تقویت می‌کند. این موضوع در نوجوانان که هنوز هویتشان شکل نگرفته، تاثیرگذارتر است و می‌تواند در تعیین ارزش‌های آنها مؤثر باشد. تکرار یک الگو روی پرده، بذر نرمالیته‌ای در جامعه می‌کارد. مثال آن عادی شدن مصرف‌گرایی یا ترویج خشونت و رفتار کلیشه‌ای علیه زنان است. یا بالعکس، کلیشه‌های حامی زنان که شاید در نگاه اول حمایت‌گر به نظر برسند، در واقع باورهای کلیشه‌ای هستند که در قالب سینما بر مردم غالب می‌شوند.گذشته از این‌ها، سینما تاثیرات مثبتی هم دارد که نباید از آنها غافل شد. سینما همواره به عنوان زبانی مشترک استفاده شده است. هیچ جمع و محفلی نبوده که نتوان در آن ساعت‌ها درباره سینما بحث و تعامل کرد و همه حرف‌های یکدیگر را درک کنند، صرف نظر از چشم‌اندازهای ذهنی متفاوتشان. افزون بر این، گاه سینما به ندایی پیوسته و استوار مردم بدل می‌شود که آنقدر قدرت نفوذ دارد که می‌تواند نیازهایشان را به گوش هرکس برساند.سؤال مهم این است که چه اتفاقاتی باید رخ دهد تا سینما همیشه در راستای ارتقای آگاهی عمومی و تصویر واقع‌گرایانه‌تر از جامعه حرکت کند؟ پاسخ‌های بسیاری برای این پرسش وجود دارد که مهم‌ترین آنها گردآوری شده تا تصویری روشن از مسیر پیش‌رو ارائه شود.در متن بسیار به کلیشه‌ها و آثار مخرب آنها اشاره شد. بنابراین، باید استفاده از این ابزار کارآمد اما مکرآگین به حداقل برسد تا همان‌طور که رابرت مکی می‌گوید، روح هنر آسیب نبیند. این کار نه تنها باعث تقویت عنصر هنری سینما می‌شود، بلکه با آشنا ساختن تولیدکننده با نیازهای مخاطب، می‌تواند تاثیر بسزایی در جذب مخاطب بیشتر داشته باشد.همان‌طور که استنلی کوبریک می‌گوید، هنر پاسخ نمی‌دهد؛ سؤال ایجاد می‌کند. سؤال همواره به هر چیز جذابیت مضاعفی می‌بخشد و آن را از یک اثر کسل‌کننده به چیزی شگرف و گیرنده بدل می‌کند. پس با قدم نهادن در این راه می‌توان شاهد بهبود سینما در راستای ارزش‌های درست بود.نباید از یاد برد که سینما گاهی نقش یک سرگرمی خوب و آرام را بازی می‌کند. گاه می‌توان با نگاه به سینما از منظری متفاوت، بدور از هیاهوی نقد و محتوا، از ساعاتی خوش در نمایش‌خانه لذت برد و سختی‌های زندگی را فراموش کرد.در نهایت، باید گفت که از هر نظر سینما فراتر از یک سرگرمی عادی است؛ یک هنر است با تأثیرگذاری بالا. شناخت آثار این هنر شگرف و پیچیده می‌تواند به ما کمک کند تا ارزش هنر سینما در فرهنگمان بالا برود؛ امری که در صورت تحقق، فصل جدیدی از سینما و ارتباط آن با جامعه را باز خواهد کرد.امیـــــــر جعفــری-پاییـز1447</description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 23:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ای تلخ ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-qnrymycinhbv</link>
                <description>زآنچه هراسان بودم ؛ سرنوشتم شد شبی سرد و دیر هنگام بود . من با پشته ای از غم و اندوه و ناامیدی قدم می گذاشتم . هر قدم سنگین تر و غیر قابل تحمل تر از قدم قبلی . خیلی جلو رفتم و گاهی هم به بن بست خوردم ، آخر پیاده رفتن در تاریکی شب ، آن هم در تنهایی اصلا راحت و خوشایند نیست . تنهایی من تنها راه توصیف کردن من بود اما قبل از اینکه من به مقصدم برسم . در لحظه ای که نور چراغ به روی سنگ قبرش افتاد ، من فراموش کردم که تنها ترینم . دل سیر با او حرف زدم و سعی می کردم که لحظات بد را ، حداقل برای مدتی کوتاه از ذهنم پاک کنم؛ اما نمی شد احساس گناه مانند بختکی روی جانم افتاده بود و نمی گذاشت زندگی کنم . دیگر نتوانستم حتی به سنگ قبرش هم نگاه کنم زیرا گمانم این بود که من حتی لایق ملاقاتی ساده هم نیستم .دور شدم ، هر قدمم که مرا از آن دور تر می کرد ، مانند پشته ای از غم بود که مدام به کوله بار غم و اندوه من اضافه می شد . همینطور که در خودم بودم و درگیر ناراحتی ، یک چیزی خلوت من را با خودم به هم زد . نور چشم خراش ماشینی که مدام روشن و خاموش می‌شد . جلوتر آمد و متوجه شدم که یک تاکسی است اما برایم عجیب بود که این وقت شب اینجا چه می کند ؟ متوقف شد و گفت :&quot; سلام داداش ، بپر بالا که خیلی سرده ، این وقت شب این دور و ورا خطرناکه عا !&quot;  من هم گفتم :&quot; خیلی ممنون ، میلی ندارم و اگرم میلی بود ، پولی نیست .&quot;  راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; بابا ولش کن این گدابازیا رو ، آخه مرد مومن تو چی از این گدابازی ها نصیب تو میشه . بعدشم من از اونا نیستم که پولی باشم ، این وقت شب هیچ کس رو اینجا تنها ول نمی کنم.اصلا وجدانم اجازه نمیده .&quot; از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد . این کارش عجیب بود اما ظاهرش با یک راننده تاکسی واقعی مو نمی زد . یک فرد تقریبا مسن که ته ریش سفیدش خودنمایی می کرد . کت قهوه ای کهنه اش او را یک راننده تاکسی تمام بها می کرد و به نظر می آمد تیزبین است چون دست من را گرفت تا راحت تر راه بروم . گویا وقتی که در راه می آمده ، دیده بوده که من لنگ می زدم . به او گفتم :&quot; من راهم دوره . . . خیلی دور اگر اذیت نمی شی سوار شم.و بگم من پول ندارما . بعد نگی باید پول بدی.&quot;راننده تاکسی نگاه معنا داری به من کرد و گفت :&quot; آقا جون ببین من هر چی نداشته باشم یک ذره مرام معرفت رو دارم بشین که دیره .&quot;سوار شدم . ماشینش یک چهارصد و پنج قدیمی بود اما تا توانسته بود آن را خوب نگه داشته بود و گویا غنیمت زیادی در زندگی داشته و حتما کوله باری از تجربه بوده است . با خودم گفتم:&quot; ای کاش در آن زمان  من هم مثل او با تجربه و با غنیمت بودم .&quot;راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; تو رو قبلا هم دیدم ، بعضی شبا این موقع همین جایی و پیاده هم برمیگردی . نتونستم سوارت نکنم تو این تاریکی و سرما . حالا بگو ببینم این وقت اینجا چرا ؟&quot;خواستم با یک جواب سربالا او را از سئوال خود پشیمان کنم ، اما لحظه درنگ کردم . شاید حرف زدن با او و به اشتراک گذاشتن تجربه هایم باعث بشود که کمی راحت تر شوم و پشته‌ی غم روی کولم سبک تر . رو به راننده کردم و گفتم :&quot; آقا زندگی من دو ساله از این رو به اون رو شده و خیلی هم خوشایند نیست . اگر واقعا دوست داری چیزای غمگین بشنوی برات تعریف می کنم اگر هم نه من رو به مقصدم برسون .&quot;راننده تاکسی گفت :&quot; اول به من بگو مقصدت کجاست تا بهت بگم .&quot; من هم به اوگفتم :&quot; من میدون شوش پیاده میشم .&quot; راننده تاکسی هم گفت :&quot; خب ببین ، این همه راه هم تو با گفتن سرگذشتت شاید حالت بهترشه ، هم من حوصله ام سر نمیره و خوابم نمیبره خدای ناکرده .&quot;من هم به او گفتم :&quot; یادته دو یا سه سال پیش بورس خیلی خوب بود همه مردم ازش سود کردن ؟&quot; من هم اون زمان ، اون اوایل درآمد خوبی از بورس داشتم اما همه بدبختی من از همون جا شروع شد . &quot;راننده تاکسی هم گفت :&quot; آره یادمه ولی من چون بلد نبودم اصلا وارد اون کارا نشدم .&quot;من هم به او گفتم :&quot; کار خیلی خوبی کردی . من اون زمان هم کار خوب داشتم هم شغل خوب و مهمتر از همه یک زندگی خوب . همسرم بهترین همسر دنیا بود و خدا و یک دختر هم به ماد داده بود که بزرگ شده بود و چه رعنا دختری بود . آن زمان خیلی سود کردم و این سود های زیاد و البته درگیری هایش مرا از خانواده ام کمی دور کرد . همه چی خوب بود تا یکدفعه سرطان همسرم از حالت خوش خیم به بد خیم تبدیل شد . اتفاقی که حتی پزشکان هم در آن مانده بودند . اما با درمان می توانستند جلوی آن را بگیرند و حال همسرم را خوب کنند . من هم برای اینکه کنار همسرم باشم ، از کارم استعفا دادم و همواره در بیمارستان پیش همسرم بودم .هزینه بیمارستان همه اش از سود بورس تامین می شد همه چیز خوب پیش می رفت . دخترم در بهترین مدرسه درس می خواند و بهترین دانش آموز بود . تا اینکه یکی از دوستانم سهام یک شرکت کوچک اما به قول خودش آینده دار را معرفی کرد . او به من پیشنهاد کرد تا کل دارایی ام را از سهام آن شرکت بخرم تا مولیتی میلیاردر شوم . من هم که بدم نمی آمد همان کار را کردم . فقط ماشینمان را نفروختم و تبدیل به سهام نکردم ، آن هم بخاطر اینکه همسرم آنرا خیلی دوست داشت .دو سه ماه گذشت و ناگهان کل بورس افت پیدا کرد و سهام آن شرکت بالا که نرفت که هیچ تبدیل به نزولی ترین سهام بازار شد. خود آن شرکت ورشکست شد و من هم به عنوان سهامدار آن شرکت ورشکست شدم و پولی برایم نماند . کمی پول داشتم که خرج دوا و درمان همسرم کردم .&quot; یک لحظه وایسا باید برگردیم .&quot; این را به راننده گفتم و راننده هم دلیلش را از من پرسید . من هم به او گفتم :&quot; دوا درمان من را یاد آن انداخت که کیسه داروهایم در قبرستان مانده است و باید بروم آنها را بردارم ، اگر میشود برگردیم .&quot;راننده تاکسی هم گفت :&quot; چشم ؛ شما ادامه بده .&quot; راننده در اولین دور برگردان دور زد و راهش را به سمت قبرستان عوض کرد . صحبت هایم را ادامه دادم :&quot; داشتم می گفتم . حال همسرم خیلی بد شد و پولی هم برای ادامه شیمی درمانی و دارو هایش نداشتم و مجبور شدیم به خدا توکل کنیم و با پیشرفت شدید تومور او هم مواجه شدیم . حتی خانه مان هم اجاره ای بود و صاحبخانه به ما تنها یک هفته برای رفتن فرصت داده بود . همه این فشار ها سبب شد که در نهایت همسرم نتواند با بیماری مقابله کند و او ما را تنها گذاشت . &quot;این را گفتم و شروع به گریه کردن کردم . راننده تاکسی هم گفت :&quot; غم سختی است . واقعا توان درک کردن تو را ندارم، اما بازهم تو دخترت را داری به او تکیه کن ، الان تنهاست باید پیشش بروی .&quot; من هم گفتم :&quot; درست می گویی . الان هم من به او نیاز دارم هم او به من . میدانم که این وقت شب ، قبرستان جای من نیست اما من خودم را مقصر مرگ همسرم می دانم چراکه اگر من طمع پیشه نمی کردم ، الان همسرم زیر خروار ها خاک نبود .&quot;راننده تاکسی ها معمولا خیلی حرف می زنند و اینبار که این راننده تاکسی خواست با من صحبت کند و من را نصیحت کند در ابتدا گمان می کردم که قرار است چیز های ابتدایی و سرراهی و بیهوده به من بگوید اما گویا این موهای سپید در آسیب سپید نشده و او کوله باری از تجربه همراه خود دارد . او به من گوش زد میکرد و سعی می کرد به من بفماند که کار من اشتباه است به من اینگونه می گفت :&quot; عزیز من شاید این اتفاق تقصیر تو باشد که قطعا تقصیر تو نیست . فشار های زندگی همیشه بوده و هست و خواهد بود و شرایط همسرت مساعد نبوده و دامنه صبرش تمام شده . به این فکر کن که الان آسوده دارد در آن دنیا زندگی می کند . تو باید گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و تلاش کنی تا بتوانی حداقل برای دخترت یا به قول خودت رعنا دخترت کاری کنی .حرف های او واقعا حال مرا خوب می کرد و سعی می کرد حرف هایش را به خوبی به کرسی بنشاند . رو به من کرد و گفت :&quot; یک لحظه به زیر پایت دقت کن ، چه میبینی ؟&quot; چیز مهمی نبود من هم گفتم :&quot; چیز خاصی نمی بینم فقط چند تا مورچه می بینم که دارند راه می روند . آخر مورچه در ماشین چه کار دارد ؟&quot;رانند تاکسی رو به من کرد و گفت :&quot; عزیز من باید از طرف دیگر به این موضوع نگاه کنی . به نظرت اینها یک نشانه نیستند ؟&quot; من گفتم :&quot; یک مشت . . . یک مشت که نه ، چند مورچه اند . دیگر چه نشانه ای میتوانند داشته باشند .&quot; راننده تاکسی به من گفت :&quot;مورچه نماد کار و تلاش و سازندگی است . شاید این مورچه ها همه نشانه اند تا به تو بفهمانند که باید زندگی ای تازه برای خودت و دخترت دست وپا کنی و تلاش کنی . این دنیا کوتاه است و باید در آن زندگی کرد عزیز من .&quot; من هم که خیلی از سخنان او خوشم آمده بود گفتم :&quot; تایید می کنم عزیز من.&quot; و بعد هم با هم خندیدیم و این ناراحتی و غمباره مرا مانند سیلابی از خوشحالی از بین برد . تا اینکه راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; حالا عزیز من این دوتا ذرت بخار پز رو میبینی ؟&quot; من گفتم :&quot; کدام ذرت ؟&quot; راننده تاکسی دستش را در کیسه روی صندلی شاگرد کرد و یک ظرف غذا حاوی 2 تکه ذرت بالا آورد و گفت :&quot; این ذرت ها دیگه . این ها رو خانومم گذاشته بود بخورم یادم رفته است که از صبح بخورمشان . الان یکی از آنها قسمت توست . باید آنها را باهم بخوریم . الانم که نزدیک قبرستانیم . ذرت ها را می خوری اگرهم خواستی از کیسه دارو هایت ، دارویی بخوری ؛ با شکم خالی نمی خوری.&quot;من هم گفتم باشد بیار تا میل کنیم . اما در هنگامی که راننده تاکسی داشت ظرف را به من میداد ظرف افتاد . راننده سعی کرد ظرف را بر دارد که حواسش پرت شد و محکم به یک فرد زد . درست در جلوی قبرستان این اتفاق افتاد . سریع رفتیم بیرون تا ببینم که چه اتفاقی افتاده و به ماشین به چه کسی زده است . پیاده شدم ؛ اما وقتی فهمیدم چه کسی را زیر گرفته ایم کل دنیا روی سرم خراب شد . ناخودآگاه دادم زدم :&quot; خدااایااااااا ! چرا رعنا دخترم . خدایا چرا همه کسم . من بی کس شدم وای  !&quot; راننده تاکسی پرسید چه اتفاقی افتاده و من هم گفتم :&quot; ای وای ای وای ای وای ! می دانی چه کسی را زیر گرفته ای ؟ این رعنا دخترم است . آمده سر مزار مادرش .بعد از اینکه رعنا دخترم را بی حرکت روی زمین دیدم همه چیز برایم مانند یک کابوس تمام عیار شد . راننده تاکسی با دست‌های لرزان گوشی را برداشت و با صدایی که حالا دیگر نشانی از آرامش نداشت، درخواست آمبولانس کرد. عنا، بی‌حرکت روی زمین افتاده بود، اما هنوز نفس می‌کشید. . .کم‌رمق و ضعیف. لحظه‌ای بعد، آژیر آمبولانس سکوت شب را شکافت و مرا به واقعیت تلخ برگرداند. در میان نورهای قرمز و آبی، چشمانم روی کیسه دارویی که کنار دست رعنا افتاده بود، قفل شد. اگر برنمی‌گشتیم... اگر آن ظرف ذرت نمی‌افتاد... اگر...فقط صدای پرستار را شنیدم که با اضطراب گفت: &quot;باید سریع منتقل بشه.&quot; من، بدون هیچ‌فکری، در را باز کردم و کنار رعنا نشستم، دستان سردش را میان انگشتانم گرفتم، و تنها چیزی که توانستم زمزمه کنم، این بود: &quot;باید بمونی، رعنا... باید بمونی.&quot;سپس، در سکوت بیمارستان، در راهرویی سفید و بی‌روح، منتظر ماندم. شاید این بار سرنوشت کمی مهربان‌تر باشد…</description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 22:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعنــــــا دختـــــــرم ؛ آن شــــب دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-qqvaq0o1pdtw</link>
                <description>آن شــــب دراز شبی سرد و دیر هنگام بود . من با پشته ای از غم و اندوه و ناامیدی قدم می گذاشتم . هر قدم سنگین تر و غیر قابل تحمل تر از قدم قبلی . خیلی جلو رفتم و گاهی هم به بن بست خوردم ، آخر پیاده رفتن در تاریکی شب ، آن هم در تنهایی اصلا راحت و خوشایند نیست . تنهایی من تنها راه توصیف کردن من بود اما قبل از اینکه من به مقصدم برسم . در لحظه ای که نور چراغ به روی سنگ قبرش افتاد ، من فراموش کردم که تنها ترینم . دل سیر با او حرف زدم و سعی می کردم که لحظات بد را ، حداقل برای مدتی کوتاه از ذهنم پاک کنم؛ اما نمی شد احساس گناه مانند بختکی روی جانم افتاده بود و نمی گذاشت زندگی کنم . دیگر نتوانستم حتی به سنگ قبرش هم نگاه کنم زیرا گمانم این بود که من حتی لایق ملاقاتی ساده هم نیستم .دور شدم ، هر قدمم که مرا از آن دور تر می کرد ، مانند پشته ای از غم بود که مدام به کوله بار غم و اندوه من اضافه می شد . همینطور که در خودم بودم و درگیر ناراحتی ، یک چیزی خلوت من را با خودم به هم زد . نور چشم خراش ماشینی که مدام روشن و خاموش می‌شد . جلوتر آمد و متوجه شدم که یک تاکسی است اما برایم عجیب بود که این وقت شب اینجا چه می کند ؟ متوقف شد و گفت :&quot; سلام داداش ، بپر بالا که خیلی سرده ، این وقت شب این دور و ورا خطرناکه عا !&quot;  من هم گفتم :&quot; خیلی ممنون ، میلی ندارم و اگرم میلی بود ، پولی نیست .&quot;  راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; بابا ولش کن این گدابازیا رو ، آخه مرد مومن تو چی از این گدابازی ها نصیب تو میشه . بعدشم من از اونا نیستم که پولی باشم ، این وقت شب هیچ کس رو اینجا تنها ول نمی کنم.اصلا وجدانم اجازه نمیده .&quot; از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد . این کارش عجیب بود اما ظاهرش با یک راننده تاکسی واقعی مو نمی زد . یک فرد تقریبا مسن که ته ریش سفیدش خودنمایی می کرد . کت قهوه ای کهنه اش او را یک راننده تاکسی تمام بها می کرد و به نظر می آمد تیزبین است چون دست من را گرفت تا راحت تر راه بروم . گویا وقتی که در راه می آمده ، دیده بوده که من لنگ می زدم . به او گفتم :&quot; من راهم دوره . . . خیلی دور اگر اذیت نمی شی سوار شم.و بگم من پول ندارما . بعد نگی باید پول بدی.&quot;راننده تاکسی نگاه معنا داری به من کرد و گفت :&quot; آقا جون ببین من هر چی نداشته باشم یک ذره مرام معرفت رو دارم بشین که دیره .&quot;سوار شدم . ماشینش یک چهارصد و پنج قدیمی بود اما تا توانسته بود آن را خوب نگه داشته بود و گویا غنیمت زیادی در زندگی داشته و حتما کوله باری از تجربه بوده است . با خودم گفتم:&quot; ای کاش در آن زمان  من هم مثل او با تجربه و با غنیمت بودم .&quot;راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; تو رو قبلا هم دیدم ، بعضی شبا این موقع همین جایی و پیاده هم برمیگردی . نتونستم سوارت نکنم تو این تاریکی و سرما . حالا بگو ببینم این وقت اینجا چرا ؟&quot;خواستم با یک جواب سربالا او را از سئوال خود پشیمان کنم ، اما لحظه درنگ کردم . شاید حرف زدن با او و به اشتراک گذاشتن تجربه هایم باعث بشود که کمی راحت تر شوم و پشته‌ی غم روی کولم سبک تر . رو به راننده کردم و گفتم :&quot; آقا زندگی من دو ساله از این رو به اون رو شده و خیلی هم خوشایند نیست . اگر واقعا دوست داری چیزای غمگین بشنوی برات تعریف می کنم اگر هم نه من رو به مقصدم برسون .&quot;راننده تاکسی گفت :&quot; اول به من بگو مقصدت کجاست تا بهت بگم .&quot; من هم به اوگفتم :&quot; من میدون شوش پیاده میشم .&quot; راننده تاکسی هم گفت :&quot; خب ببین ، این همه راه هم تو با گفتن سرگذشتت شاید حالت بهترشه ، هم من حوصله ام سر نمیره و خوابم نمیبره خدای ناکرده .&quot;من هم به او گفتم :&quot; یادته دو یا سه سال پیش بورس خیلی خوب بود همه مردم ازش سود کردن ؟&quot; من هم اون زمان ، اون اوایل درآمد خوبی از بورس داشتم اما همه بدبختی من از همون جا شروع شد . &quot;راننده تاکسی هم گفت :&quot; آره یادمه ولی من چون بلد نبودم اصلا وارد اون کارا نشدم .&quot;من هم به او گفتم :&quot; کار خیلی خوبی کردی . من اون زمان هم کار خوب داشتم هم شغل خوب و مهمتر از همه یک زندگی خوب . همسرم بهترین همسر دنیا بود و خدا و یک دختر هم به ماد داده بود که بزرگ شده بود و چه رعنا دختری بود . آن زمان خیلی سود کردم و این سود های زیاد و البته درگیری هایش مرا از خانواده ام کمی دور کرد . همه چی خوب بود تا یکدفعه سرطان همسرم از حالت خوش خیم به بد خیم تبدیل شد . اتفاقی که حتی پزشکان هم در آن مانده بودند . اما با درمان می توانستند جلوی آن را بگیرند و حال همسرم را خوب کنند . من هم برای اینکه کنار همسرم باشم ، از کارم استعفا دادم و همواره در بیمارستان پیش همسرم بودم .هزینه بیمارستان همه اش از سود بورس تامین می شد همه چیز خوب پیش می رفت . دخترم در بهترین مدرسه درس می خواند و بهترین دانش آموز بود . تا اینکه یکی از دوستانم سهام یک شرکت کوچک اما به قول خودش آینده دار را معرفی کرد . او به من پیشنهاد کرد تا کل دارایی ام را از سهام آن شرکت بخرم تا مولیتی میلیاردر شوم . من هم که بدم نمی آمد همان کار را کردم . فقط ماشینمان را نفروختم و تبدیل به سهام نکردم ، آن هم بخاطر اینکه همسرم آنرا خیلی دوست داشت .دو سه ماه گذشت و ناگهان کل بورس افت پیدا کرد و سهام آن شرکت بالا که نرفت که هیچ تبدیل به نزولی ترین سهام بازار شد. خود آن شرکت ورشکست شد و من هم به عنوان سهامدار آن شرکت ورشکست شدم و پولی برایم نماند . کمی پول داشتم که خرج دوا و درمان همسرم کردم .&quot; یک لحظه وایسا باید برگردیم .&quot; این را به راننده گفتم و راننده هم دلیلش را از من پرسید . من هم به او گفتم :&quot; دوا درمان من را یاد آن انداخت که کیسه داروهایم در قبرستان مانده است و باید بروم آنها را بردارم ، اگر میشود برگردیم .&quot;راننده تاکسی هم گفت :&quot; چشم ؛ شما ادامه بده .&quot; راننده در اولین دور برگردان دور زد و راهش را به سمت قبرستان عوض کرد . صحبت هایم را ادامه دادم :&quot; داشتم می گفتم . حال همسرم خیلی بد شد و پولی هم برای ادامه شیمی درمانی و دارو هایش نداشتم و مجبور شدیم به خدا توکل کنیم و با پیشرفت شدید تومور او هم مواجه شدیم . حتی خانه مان هم اجاره ای بود و صاحبخانه به ما تنها یک هفته برای رفتن فرصت داده بود . همه این فشار ها سبب شد که در نهایت همسرم نتواند با بیماری مقابله کند و او ما را تنها گذاشت . &quot;این را گفتم و شروع به گریه کردن کردم . راننده تاکسی هم گفت :&quot; غم سختی است . واقعا توان درک کردن تو را ندارم، اما بازهم تو دخترت را داری به او تکیه کن ، الان تنهاست باید پیشش بروی .&quot; من هم گفتم :&quot; درست می گویی . الان هم من به او نیاز دارم هم او به من . میدانم که این وقت شب ، قبرستان جای من نیست اما من خودم را مقصر مرگ همسرم می دانم چراکه اگر من طمع پیشه نمی کردم ، الان همسرم زیر خروار ها خاک نبود .&quot;راننده تاکسی ها معمولا خیلی حرف می زنند و اینبار که این راننده تاکسی خواست با من صحبت کند و من را نصیحت کند در ابتدا گمان می کردم که قرار است چیز های ابتدایی و سرراهی و بیهوده به من بگوید اما گویا این موهای سپید در آسیب سپید نشده و او کوله باری از تجربه همراه خود دارد . او به من گوش زد میکرد و سعی می کرد به من بفماند که کار من اشتباه است به من اینگونه می گفت :&quot; عزیز من شاید این اتفاق تقصیر تو باشد که قطعا تقصیر تو نیست . فشار های زندگی همیشه بوده و هست و خواهد بود و شرایط همسرت مساعد نبوده و دامنه صبرش تمام شده . به این فکر کن که الان آسوده دارد در آن دنیا زندگی می کند . تو باید گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و تلاش کنی تا بتوانی حداقل برای دخترت یا به قول خودت رعنا دخترت کاری کنی .حرف های او واقعا حال مرا خوب می کرد و سعی می کرد حرف هایش را به خوبی به کرسی بنشاند . رو به من کرد و گفت :&quot; یک لحظه به زیر پایت دقت کن ، چه میبینی ؟&quot; چیز مهمی نبود من هم گفتم :&quot; چیز خاصی نمی بینم فقط چند تا مورچه می بینم که دارند راه می روند . آخر مورچه در ماشین چه کار دارد ؟&quot;رانند تاکسی رو به من کرد و گفت :&quot; عزیز من باید از طرف دیگر به این موضوع نگاه کنی . به نظرت اینها یک نشانه نیستند ؟&quot; من گفتم :&quot; یک مشت . . . یک مشت که نه ، چند مورچه اند . دیگر چه نشانه ای میتوانند داشته باشند .&quot; راننده تاکسی به من گفت :&quot;مورچه نماد کار و تلاش و سازندگی است . شاید این مورچه ها همه نشانه اند تا به تو بفهمانند که باید زندگی ای تازه برای خودت و دخترت دست وپا کنی و تلاش کنی . این دنیا کوتاه است و باید در آن زندگی کرد عزیز من .&quot; من هم که خیلی از سخنان او خوشم آمده بود گفتم :&quot; تایید می کنم عزیز من.&quot; و بعد هم با هم خندیدیم و این ناراحتی و غمباره مرا مانند سیلابی از خوشحالی از بین برد . تا اینکه راننده تاکسی به من رو کرد و گفت :&quot; حالا عزیز من این دوتا ذرت بخار پز رو میبینی ؟&quot; من گفتم :&quot; کدام ذرت ؟&quot; راننده تاکسی دستش را در کیسه روی صندلی شاگرد کرد و یک ظرف غذا حاوی 2 تکه ذرت بالا آورد و گفت :&quot; این ذرت ها دیگه . این ها رو خانومم گذاشته بود بخورم یادم رفته است که از صبح بخورمشان . الان یکی از آنها قسمت توست . باید آنها را باهم بخوریم . الانم که نزدیک قبرستانیم . ذرت ها را می خوری اگرهم خواستی از کیسه دارو هایت ، دارویی بخوری ؛ با شکم خالی نمی خوری.&quot;من هم گفتم باشد بیار تا میل کنیم . اما در هنگامی که راننده تاکسی داشت ظرف را به من میداد ظرف افتاد . راننده سعی کرد ظرف را بر دارد که حواسش پرت شد و محکم به یک فرد زد . درست در جلوی قبرستان این اتفاق افتاد . سریع رفتیم بیرون تا ببینم که چه اتفاقی افتاده و به ماشین به چه کسی زده است . پیاده شدم ؛ اما وقتی فهمیدم چه کسی را زیر گرفته ایم کل دنیا روی سرم خراب شد . ناخودآگاه دادم زدم :&quot; خدااایااااااا ! چرا رعنا دخترم . خدایا چرا همه کسم . من بی کس شدم وای  !&quot; راننده تاکسی پرسید چه اتفاقی افتاده و من هم گفتم :&quot; ای وای ای وای ای وای ! می دانی چه کسی را زیر گرفته ای ؟ این رعنا دخترم است . آمده سر مزار مادرش .بعد از اینکه رعنا دخترم را بی حرکت روی زمین دیدم همه چیز برایم مانند یک کابوس تمام عیار شد . راننده تاکسی با دست‌های لرزان گوشی را برداشت و با صدایی که حالا دیگر نشانی از آرامش نداشت، درخواست آمبولانس کرد. عنا، بی‌حرکت روی زمین افتاده بود، اما هنوز نفس می‌کشید. . .کم‌رمق و ضعیف. لحظه‌ای بعد، آژیر آمبولانس سکوت شب را شکافت و مرا به واقعیت تلخ برگرداند. در میان نورهای قرمز و آبی، چشمانم روی کیسه دارویی که کنار دست رعنا افتاده بود، قفل شد. اگر برنمی‌گشتیم... اگر آن ظرف ذرت نمی‌افتاد... اگر...فقط صدای پرستار را شنیدم که با اضطراب گفت: &quot;باید سریع منتقل بشه.&quot; من، بدون هیچ‌فکری، در را باز کردم و کنار رعنا نشستم، دستان سردش را میان انگشتانم گرفتم، و تنها چیزی که توانستم زمزمه کنم، این بود: &quot;باید بمونی، رعنا... باید بمونی.&quot;سپس، در سکوت بیمارستان، در راهرویی سفید و بی‌روح، منتظر ماندم. شاید این بار سرنوشت کمی مهربان‌تر باشد…</description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 22:35:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه ای سردرگم میان زمین و هوا ، افلاطون به دادش برسد .</title>
                <link>https://virgool.io/@amjafari06/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-rfhs8numolst</link>
                <description>برای درد و سختی هر کسی بهانه ای دارد ، چراکه در این دنیـــــــای بظاهر ارزشمند و در باطن ، پوچ و فانی ، بهانه ها تبدیل شدن با آن ریسمان هایی برای چنگ زدن . اما حقیقت این است اگر بخواهیم بازنده نباشیم و بهــــانه نتراشیم در این دوران چه راهی پیش روی ماست . باید رنج را بپذیریم و ذلت خواری و حقارت را با چاشنی عذاب تحمل کنیم ؟ یا شاید هم کسی راهی جلوی ما قرار بدهد تا از آشفتگی خاطرمان هرچند کم ، اما کاسته شود .از نوجوانی کم سن و سال و بی تجربه نصحیت و پند و اندرز های حکیمانه و راهنمایی برنمی‌آید لیکن ، این نوجوان می‌تواند جویای جواب هزاران سئوال هزارتوی ذهن آشفته اش باشد . آگاهم و آگاهید که باور نهفته کثیر شمار مردم این است که مغزهای کوچک و بی لعاب نوجوانان چون شکوفه تازه شکفته ، گنجایشی بهر درد و سختی ندارد و هر سخنی حول این موضوعات که از سوی غشر جوان و قبراق جامه گذافی بیش نیست .حال آن پرسش افلاطونی ذهن آشفته منِ نوجوان حول یک چیز می‌چرخد . در میان این همه آشوب و سختی ، درد و شوربختی ، تکیه گاه و دست‌آویز من کجاست ؟آنکه من گویم و بی چون و چرا بشنودش کجاست ؟ از هرکه بپرسم جوابی واحد نخواهم شنفت . کسی گوید که خدا ، خالق هر چیز و کس و بدور و از فنا . از آن درویش مست و جام می به دست ، پرسم ؛ کو گوید ، یاب ز بهر خویش یاری تا دشواری هایت آسان شود .هر کس نظری دارد اما باز هم چیزی جز گمراهی برایم برجای نمی‌گذارد . من می‌نویسم چراکه نوشتن ، تحریر حال خوب من است و سعی دارم از همین طریق راهم را به سوی آن نیمچه رستگاری حاصل از یافتن پاسخم برسم . عاجزانه و دوستانه خواهانم از کسانی که هرچند کم تعداد اما دلسوز ، نظر خود را بدهید و کمی دوستانه سعی کنید من را در این راه ، رهنمود و چون چراقی فروزنده باشید تا بلکه راه من سوی جواب رستگارانه ام هموار تر و روشن تر شود .پاییــــــــــــز</description>
                <category>امیر محمد جعفری</category>
                <author>امیر محمد جعفری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 22:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>