<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرمحمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ammoazzen</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:54:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/770652/avatar/lNpvLA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرمحمد</title>
            <link>https://virgool.io/@ammoazzen</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انارِ مَلَس (قسمت سوم: از اول...)</title>
                <link>https://virgool.io/@ammoazzen/three-htcnskzgax11</link>
                <description>تصویری از مأذنهاز اول ماجرا شروع میکنم.هشت سالم بود که پدرم را از دست دادم. بیماری که هنوز اسمش را نمیدانم، هم عمو و هم پدرم را از ما گرفت ولی قطعا این روزها همان بیماری با یک قرص به راحتی درمان می‌شود. من هشت ساله بودم و سه برادر و یک خواهر که همه از من کوچکتر بودند. چند سالی را به سختی گذراندیم و تا اینکه پنج و شش ( کلاس ششم در نظام جدید) را تمام کردم و درس را رها نمودم و به سراغ هر کاری رفتم.نمی‌شد که یک زن، فقط خرج فرزندانش را بدهد. خیلی زود غیرت مردانه‌ام شکوفا شد و سوختم و ساختم. هر روز در دو نوبت کار می‌کردم. ماموریتی هم در خانه داشتم. مادرمان به نوبت ما پسرها را هر نوبت صلاه بالای پشت‌بام می‌فرستاد تا اذان بگوییم؛ آخر این حرفه‌ی آبا و اجدادی بود و باید حفظ می‌شد. اجداد ما همگی بزرگ موذنین و قاریان این آبادی بوده‌اند و جایشان در مأذنه‌ها بوده. الحق که استعدادش هم نسل به نسل به ارث رسیده.روزها می‌گذشت و حرفه‌ی اصلی مردان روستا که همان رعیتی(باغداری) و مقنی‌گری بود را به خوبی یاد گرفتم و نان حلال بر سر سفره می‌بردم. تا سنین جوانی در روستا بودم. قبل از هجده سالگی هم در کاروانی کاری به تهران رفتیم و یک سالی مشغول به کار شدیم. کلا آن زمان مرسوم بود که مردان کاری که حرفه‌ای بلد بودند به شهرهای بزرگ و علی‌الخصوص پایتخت می‌رفتند که هم کار بیشتری بود و هم درآمد بیشتر.بعد از هجده سالگی هم که سربازی ما را به سمت خود فراخواند. از سربازی چیزی ندارم که بگویم؛ روتین بود و معمولی. پس از آن هم باز به کاروان کاری تهران بازگشتم و پس از چند ماهی با بقچه‌ای پول بازگشتم و خانه‌ای در دامنه‌ی کوه بنا نهادم. دیگر وقت ازدواج بود و اسم ما هم بر سر زبان زنان کوچه‌نشین افتاده بود و هر کس با نیتی خوب، دختری را به مادرمان معرفی می‌کرد. دیگر وقتش بود و باید حرکتی می‌زدیم.+ ادامه داستان در قسمت بعدی؛ منتظر باشید!</description>
                <category>امیرمحمد</category>
                <author>امیرمحمد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 15:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انارِ مَلَس (قسمت دوم: آن عصر کذایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@ammoazzen/two-x5zy03y4ilf6</link>
                <description>نمیدانم در آن لحظه به چه چیزی فکر می‌کردم ولی فقط این را می‌دانم آنقدر عصبانی بودم که همین چند تا حرف خاله زنکی، خونم را به جوش آورد. در آن لحظه حاضر بودم  هر کاری بکنم تا فشارهای آن روز را جبران کنم. ترکه‌ای( گویش یزدی:شاخه‌ای نازک از درخت انار) از درخت انار داخل کوچه کندم و به سمت ته کوچه رفتم. به دنبال او می‌گشتم. ته کوچه او را پیدا کردم و با تمام توان با آن شاخه‌ی در دستم، به پاها و بدنش ضربه زدم؛ اصلا در آن لحظه به این فکر نمی‌کردم که او خاله‌ام و از آن بدتر مادر همسرم است.    الان و پس از نزدیک 50 سال زندگی، که بعضی اوقات برای نوه‌هایم این خاطره را تعریف می‌کنم، خجالت می‌کشم ولی بگذار بدانند که چه روزگاری را پشت سر گذاشته‌ایم. این ماجرای طولانی به همین یک اتفاق ختم نشد و افراد دیگری هم بودند که به دنبال بهانه‌ای می‌گشتند که تا فشارهای آن روزشان را تخلیه کنند. پسر خاله‌ام پس از این اتفاق، بهانه‌ را یافت. او هم مثل من کارگر بود و زندگی‌اش به سختی می‌گذشت.   او نیز به مانند من، ترکه‌ای از انار کنده بود و مادر من را پیدا کرده بود یا بهتر بگویم خاله‌ و همچنین مادر همسر خودش را زده بود. شاید از نظر شما جوانان این روزها، این کار یک حرکت کاملا ضد حقوق بشری بوده باشد و واقعا کار پسندیده‌ای نبود ولی گاهی از خود بپرسید چرا ما حاضر به چنین کاری شده بودیم؟ مگر چه فشاری به ما آمده بود که این کارها را برای تخلیه‌ی خودمان میکردیم؟به این فکر کنید که من بعد از ۱۱ ماه دوری از خانواده و کارگری در تهران، فقط توانسته بودم ۸۰۰ تومان پس‌انداز کنم و این در حالی بود که کار در قنات قمار با زندگی‌مان بود. به نظر شما چه قدر توان تحمل فشارها را داشتیم؟ زندگی ما در روستا به سختی میگذشت و این در حالی بود که قیمت نفت در بیشترین حد خود رسیده بود.الحمدلله که آن دوران گذشت. دورانی پر از شیرینی و تلخی بود که گذشت و به قول قدیمی‌ترها که میگفتند:« بگذارید همانطور که زمان میگذرد، بگذرد.از زبان نویسنده: این دو قسمت خیلی پراکنده شده و انشاءالله از قسمت‌های بعدی این داستان را از ابتدا شروع خواهم کرد. داستانی واقعی از دل یک روستای ساده در یزد که از دوران دهه 30 شمسی آغاز میشود و به حال میرسد. امیدوارم لذت ببرید.</description>
                <category>امیرمحمد</category>
                <author>امیرمحمد</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 20:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انار مَلَس! (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@ammoazzen/one-w3at0dbamhqt</link>
                <description>قسمت اول:چند ماهی است که با حدود سی سال سن مثلا سرباز شده‌ام؛ صبح به محل ماموریت می‌روم و شب هم اذان گفته نگفته، به خانه برمی‌گشتم.خیلی داستان رو جلو کشیده‌ام. چند ماهی به عقب برگردم؛ یک پسر دارم و یک دختر و یکی هم توی راه. اوایل دهه پنجاه شمسی است. در روستای محل زندگی‌ام که کاری پیدا نمی‌شود. مجبور بودم به تهران بروم و از نیروی بازویم در آنجا چیزی دربیاورم. شکر خدا هنر چاه‌کنی را از اجدادم به ارث برده‌ام و به اصطلاح مقنی هستم. هشت ماهی میشد که خانواده‌ام را ندیده بودم و با کلی پول که از کار در تهران به دست آورده بودم، به روستای خودمان برگشتم. واقعا زندگی سخت است. چند روزی میشد که از تهران برگشته بودم که به سراغم آمدند. نمیدانستم از کدام قسمت کشور بودند ولی این را خوب میدانستم که سینه‌چاکان اعلیحضرت همایونی بودند. همان اعلیحضرتی که حتی یک ذره از بدبختی‌های ما را هم نچشیده بود. به هر حال پیشنهاد کار خوبی دادند. از ما خواستند که هر روز صبح اسلحه برداریم و در کوه‌های اطراف روستا و شهر به صورت نوبتی تا شب نگهبانی دهیم که مثلا اگر کسی در حال خرابکاری بود و فرار کرد، جلویش را بگیریم و من هم خوب میدانستم که در این بیابان‌های اطراف خبری از این افراد نیست؛ هرچند کسی دل خوشی از این رژیم شاهی نداشت ولی کسی هم وقت حرکت انقلابی نداشت و به سختی شکم خود را سیر میکرد. در هر حال ما هم قبول کردیم و دوران خوبی بود. شش ماهی از این ماموریت میگذرد و هم پول خوبی میدهند و هم یک وعده غذای گرم میدهند که برای من و خانواده‌ام نعمتی است ولی خب این کار برای من که این توان را دارم که هم صبح و هم عصر کار کنم؛ کارهای مختلف مثل چاه و قنات کنی، حرس درخت، بیل زنی و بنایی و ... به صرفه نیست و هم اینکه این پولها واقعا برایم جذاب نیست و منی که قاری قران و مداحم نمیتوانم اینگونه زندگی کنم. به حمدالله انگار قرار است به مناسبت تولد پسر شاه، این سربازی بخشیده شود. + چیزی خواندید بخشی از زندگی واقعی گذشتگان ماست. برای نسل ما که از سختی آن دوران خبر نداریم، شاید خیلی جذاب باشد. منتظر ادامه داستان زندگی این فرد که او را از نزدیک میشناسم و به عبارت دیگر پدربزرگم است باشید! زندگی هم ترش است و هم شیرین؛ مثل مزه یک انار ملس!</description>
                <category>امیرمحمد</category>
                <author>امیرمحمد</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 14:49:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>