<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های م.ع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amobeigi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:59:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1673613/avatar/1drRlx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>م.ع</title>
            <link>https://virgool.io/@amobeigi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاهی به سریال در انتهای شب</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-gc0qaxa66zks</link>
                <description> مشکلات اقتصادیْ زندگی زن و شوهری را تحت‌تأثیر قرار داده و کار آن‌ها را به جدایی کشانده است. فیلم به مسائل بعد از طلاق می‌پردازد.سریالِ در انتهای شب فیلمی است با شخصیت‌پردازی ضعیف، خالی از همذات‌پنداری و باورپذیری، سرشار از دیالوگ‌های ضعیف، و غرقاب از دیدگاه‌های کلیشه‌ای که حتی به خوبی بیان نشده‌اند. شخصیت بهرام: شخصیت بهرام سؤالی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. استاد دانشگاهی مقتدر در زندگی زناشویی چطور به مردی تبدیل شده که افسار زندگی‌اش را در همۀ امور به دست زنی داده که از خودش ده سال کوچکتر است؟ در هیچ‌کجای داستان، نشانی از بی‌اقتداری مرد نیست، به جز در حرف‌ها که این امر به باورپذیری شخصیت او و هم‌ذات‌پنداری با او لطمه می‌زند.شخصیت ماهی:ماهی زنی است عاشق‌پیشه که سعی کرده زندگی را با صرفه‌جویی سرپا نگه دارد، اما در فیلم اثری از تنگنای اقتصادی که لازمۀ این کار باشد نیست.ماهی کارمند است و برای زندگی بهتر، حتی موهایش را رنگ نمی‌کند، اما بعد از طلاق با همان حقوق و با همان مسئولیت‌های فرزندداری، حتی بیشتر، به ناگاه مو رنگ می‌کند و به سرووضع خود می‌رسد.‌ تغییر زنی که بعد از طلاق، متوجه می‌شود باید به خودش برسد، درحالی که شوهرش مانع او نبوده، اگر ناشی از شخصیت‌‌پردازی و پیرنگ ضعیف، و زورآزمایی برای انتقال مفاهیم کلیشه‌ای به مخاطب نیست ناشی از چیست؟ماهی زنی است عصبی که در شرایط بحرانی چاقو می‌کشد، قربانیِ خود را تهدید می‌کند و برای گرفتن بچۀ ثریا با خود کاتر حمل می‌کند. گریه می‌کند، غمگین است و خود را قربانی می‌داند، اما در فیلم هیچ اثری از رفتارهای ناهنجار بهرام نیست تا توجیه‌کنندۀ تبدیل یک زن پر شور و شر به یک زن عصبی و غمگین باشد.کاربرد خرده‌پیرنگ‌هایی که با پیرنگ اصلی هیچ‌ چفت‌و‌بستی ندارد: ۱- عروس و دامادی که به دنبال شاهدند، در روزی که بهرام و ماهی برای طلاق به دنبال شاهدند.۲- حضور حکیمه که با بیماری سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کند، هیچ ارتباطی با پیرنگ اصلی ندارد و گویا به شکلی تزیینی در داستان جاسازی شده برای آوردن این دیالوگ:حکیمه: بدنم ضعیف شده، اما دارم مقاومت می‌کنم.ماهی: منم ضعیف شدم، اما دارم مقاومت می‌کنم.۳- وجود مادری آلزایمری که هیچ کمکی به پیرنگ یا شخصیت‌پردازی نمی‌کند.گره‌گشایی بسیار ضعیف و غیرمنطقی:۱- مینا، خواهر ماهی، دختری از دهه‌ی هشتاد، ناگهان منجی و عاقل‌فهم‌تر از هم شده، به خواهرش می‌گوید که روز طلاق این بهرام بوده که خواسته پدر باخبر شود تا به این شکل مانع از طلاق گردد. سؤال اینجاست که مینا چرا زودتر نگفت؟ چطور در پایان فیلم به محافظ و مشاور ماهی تبدیل شد؟ شاید فیلم می‌خواهد این موضوع را القا کند که نسل جدید باوجود سن کم درک بهتری از زندگی دارند که البته این موضوع بسیار تصنعی از کار درآمده است. مینا: سیاست چیه؟ زن و شوهر باید رفیق باشن.۲- ماهی به‌خاطر عذاب‌وجدان و احساس مسئولیتی که نسبت به ثریا می‌کند پای درددل‌های او می‌نشیند و با او برای گرفتن بچه‌اش همراهی می‌کند.فیلم گویا قصد دارد این مفهوم را منتقل کند که این ما زن‌ها نیستیم که با یکدیگر اختلاف داریم، بلکه شما مردان جهان را بهم می‌ریزید و ما درمقابل جهانِ مردان متحدیم. کاشت داشت برداشت‌های بی‌مورد که کمکی به پیرنگ نمی‌کند.۱- حباب موزیکالی که در ابتدای فیلم در دست ماهی است در قسمت‌های پایانی به‌طور اتفاقی به‌دست بهرام شکسته می‌شود.۲ــ کوکوسبزی با ترۀ خالی در سفرۀ بهرام است و به‌طور اتفاقی عمه خواسته که واهی و مینا سبزی بخرند، و به طور اتفاقی ثریا تره‌ی خالی برای کوکو می‌خرد تا حس تعلیق کاذبی ایجاد نماید که آیا ثریا هنوز با بهرام ارتباط دارد؟ حس تعلیقی که مخاطب را قلقلک نمی‌دهد و درانتها هم برای ماهی و بیینده روش‌کننده نیست و رها می‌شود.۳- بهنازی که مادر در توهمات آلزایمری‌اش از او صحبت می‌کند، همان ماهی است که هر ماه مخفیانه به او سر می‌زند. این ماجرا چه چفتی با پیرنگ اصلی دارد؟ آیا موضوع داستان اختلافِ بهرام و ماهی بر سرِ نگهداری یا توجه به مادر بوده است؟نقص در گسترس در عمق و گسترش در سطح:جملات احساسی، همراه با اشک‌ها یا لحن غم‌انگیز و همراه موسیقی احساسی از ویژگی‌های فیلم است که در نگاه اول در درگیر کردن احساسات مخاطب موفق عمل کرده، اما با کمی مداقه در پیرنگ ضعیف و شخصیت‌پردازی ناقص، در سطح احساسی‌گری و سانتیمانتالیسم باقی می‌ماند و به عمق نفوذی نمی‌کند.سیر تحولی شخصیت‌ها:تحول شخصیت‌ها هیچ سیر منطقی‌ای ندارد. مشکلات بعد از طلاق روز‌به‌روز بیشتر می‌شوند و غلبۀ مشکلات و نصایح خواهر کوچکتر، ماهی را به این نتیجه می‌رساند که بهرام آدم بدی نیست. شخصیت‌پردازی ضعیف بهرام، ضعفی را در او به نمایش نگذاشته تا در انتها بیننده با بهرامی متفاوت مواجه شود.  بنابراین درواقع در شخصیت‌ها تحول اخلاقی رخ نمی‌دهد،  بلکه آن‌ها دربرابر مشکلات جدید کم می‌آورد‌ و به زندگی قبلی خود برمی‌گردند.پیشنهاد فیلم:کریمر علیه کریمرجادۀ انقلابیبازی عادلانهدر این فیلم‌های حدوداً دو ساعته زندگی زن و شوهرانی عاشق به تنگنا کشیده شده یا می‌شود. بیننده با هر دو شخصیت هم‌ذات‌پنداری می‌کند و تماشگرِ اوضاع هردو شخصیت است و سعی می‌کند به قضاوتی منصفانه‌، در رابطه با محق بودن شخصیت‌ها برسد که البته در این تلاش ناکام می‌ماند چراکه فیلم به‌خوبی بدون پیش‌داوری و جانب‌داری از شخصیت‌ها، فقط روایتگر زندگی‌ها و خواسته‌های دو طرف ماجراست.کشمکش‌های قوی، دیالوگ‌های قدرتمند و به‌دور از شعارزدگی، گره‌گشایی منطقی و... از ویژگی‌های این فیلم‌های مطرح سینمایی است که باعث ماندگاری آن‌ها شده است چیزی که این سریال خانگی تا رسیدن به آن فرسنگ‌ها فاصله دارد.پایان</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 00:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولنتاین</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%88%D9%84%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-wqa3ghgvjbzk</link>
                <description>می‌گم: «جونِ مادرت تو دیگه گیر نده. اصلاً من آخرِ بی‌سواتا. من می‌گم ولم‌تایم، ولن‌تایم، ولم‌تاین. اصلاً هرچی. اصلاً همونی که شما می‌گی. همون مبارک.» باز گیر می‌ده که اینا که مال فرهنگ ما نیست. می‌گم: «اصلاً من آخرش. آخر بی‌فرهنگا، بی‌اصالتا، همونی که شما می‌گی مبارک.» می‌گه: «ما خودمون یلدا داریم، عید داریم، روز زن و مادر داریم.» می‌گم: «روز زن، مادر، دختر، حالا هر چی، همه اینا مبارک.» می‌گم: «کادو چی دوس داری بگیرم برات؟» می‌گه: «کادو به‌ چه مناسبت؟» می‌گم: «مناسبت می‌خواد مگه کادو دادن؟ یادآوری اینکه خاطرخواتم؟ حالا فرض کن واسه روز عاشقا.» می‌گه: «عاشقا؟ روز عاشقا چه روزیه دیگه؟ درستش عشّاقه، روز عشّاق.» می‌گم: «عشّاق، عاشقا، اصلاً هرچی. اصلاً همونی که شما می‌گی. همونی که شما می‌گی مبارک.» می‌خنده، می‌گه: «من و تو که عاشقِ هم نیستیم.» می‌گم: «باشه. همونی که نیستیم، همونی که نیستیم مبارک.»#مونولوگ</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-cgffv9zy5emh</link>
                <description>دوست‌ داشتن‌و که نمی‌شه لقمه کرد لای نون، و نمک زد بهش و گذاشت تو دهنِ زن و بچه. دوست‌ داشتن‌و که نمی‌شه شُست و توی سبد گذاشت و چید توی میوه‌خوری. نمی‌شه که دوست داشتن‌و بگیری دستت و بری توی صف نونوایی، دو تا نون بگیری بذاری سر سفره. نمی‌شه که با عشق بری داروخانه و دو تا قرص سردرد بگیری واسه همسرت. دو تا پوشک بگیری واسه بچه‌ت. یا مثلاً صاحب‌خونه که سر برج اومد پشت در، نمی‌تونی که دوست‌ داشتن بذاری توی پاکت و دو دستی تقدیمش کنی یا بگی اساعه با موبایل برات کارت به کارتش می‌کنم. روی قبض برق که نمی‌نویسه مبلع قابل پرداخت: «همین‌ که یکدیگر را دوست دارید کافی‌است!» یا نمی‌نویسه «یکدیگر را دوست دارید؟ اخطارِ قطع در صورت عدم دوست داشتن.» نمی‌شه بری به مغازه و بپرسی اون لباس یا اون شال چند و فروشنده ببینه با هم خوش‌اید بگه: «چقدر همدیگه رو دوست دارید؟ این مجانی، مهمون من.» قیمت خونه که نمی‌آد پایین، وقتی ببینه دو نفر همدیگه رو دوست‌ دارن. حساب‌ها که پر نمی‌شن، ‌وقتی می‌ببینن دو نفر دلتنگ هم‌اند. تاختن دنیا که کم نمی‌شه، وقتی دل دو نفر می‌تپه واسه هم. با دوست‌ داشتن که نمی‌شه شرمندگی رو کم کرد. حالا چی می‌گی؟ باز می‌خوای بگی بهونه می‌آرم واسه دوست‌ داشتن؟ اصلاً قبول. دوستت دارم، دوستت دارم، گور بابای دلار پنجاه و سه هزار تومن.#مونولوگ</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: اضافی</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-nfap33ytkm5u</link>
                <description>شب عروسی عمو که رسید، مادربزرگ توی حیاط، عمو را کناری کشید و گفت: «مرد باید آن‌قدر دست‌هایش پر باشد که برای زدنِ در خانه دست کم بیاورد و با پا بکوبد به در. خدابیامرز پدرت همیشه دست‌هایش پر بود، هندوانه بیضی‌شکل با راه‌راه‌های سبز و سفید را زیربغل داشت و پاکت‌های کاغذی پسته و آجیل و کشمش، و نایلون‌های پرتقال و سیب را توی دست‌ دیگرش. درِ حیاط را که می‌زد‌، پاکت‌ها را از دستش می‌گرفتم و او هندوانه را می‌انداخت توی آب زلال حوض آبیِ‌رنگ وسط حیاط. مرد باید دست‌هایش پر باشد و باد غبغبش خالی. مبادا به زنت، به عروسم، سختی بدهی و دست از پا درازتر به خانه بیایی.» مادربزرگ به همۀ عموها این نصیحت‌ها را می‌کرد. حتماّ این نصیحت‌ها را به بابا هم کرده بود در شب عروسی‌اش. همیشه می‌کرد و مادر می‌گفت که «به‌حمدلله چیزی کم‌وکثر نداریم و چیزی برایمان کم نمی‌گذارد.» بچه بودم و معنی «دست‌ازپا درازتر» و معنای «کم آوردنِ دست برای زدن» را نمی‌فهمیدم. اما بابا با دست، در را می‌زد و نه با پا. آرام و خموده کلید توی در می‌انداخت و می‌آمد داخل‌. همیشه باد توی غبغب داشت و اخم بر ابروها. وقتی که مادر به نداشتن نان و گوشت توی خانه شکایت می‌کرد، وقتی که اعتراض می‌کرد که چرا باید توی خانه حبوبات و سبزی ته بکِشد، بابا چایی مانده‌از‌صبح را که دوباره گرم کرده بود، آرام‌آرام سر می‌کشید و چیزی نمی‌گفت. او چیزی نمی‌گفت و مادر غم و گلایه‌هایش را از رخت‌ولباس‌های کهنۀ ما، از رنگ نزار چهره‌هایمان هوار می‌کرد روی در و دیوار خانه. بابا گوش می‌داد تا اینکه بی‌طاقت، بلند می‌شد و دست بلند می‌کرد و مادر را کتک می‌زد. ما، من و خواهرم، گوشۀ اتاق، کنار دیوار، کز می‌کردیم و من دست‌های کشیدۀ بابا را می‌دیدم که بالا می‌رفت و روی تن مادر، روی اندام نحیف مادر پایین می‌آمد. با دست‌هایش می‌زد و با پاهایش، با چشم‌های خشمگین و قرمز از غضب که حتی گریه و التماس‌های ریزریز ما هم جلودارش نبود. می‌زد تا اینکه خسته شود و کوتاه بیاید. به سمت مادر می‌دویدیم و تن دردمندش را به‌زحمت بلند می‌کردیم.یک‌بار می‌خواستم به مادربزرگ بگویم: «مادربزرگ! بابا دست کم نمی‌آورد برای زدنِ مادر، دست‌های بابا اضافی هم هست.» مادر لب به دندان گزید و من زبان به دهان گرفتم. مسلک مادر بود آبروداری. مادر را دوست داشتم و حسی از تنفر داشتم نسبت به بابا؛ بابایی که نه‌تنها دست کم نمی‌آورد، همه‌چیزش اضافی بود. دست و پاهایش، فریادها و خشمش و حتی در آن سکوتِ زجرآور و فارغ‌ازخیال، چایی نوشیدنش. همه‌چیز بابا اضافه بود، لابد خودش هم همین‌طور فکر می‌کرد که سال‌ها بعد، برای تأمین مخارج خانه بر روی دیوار کوچه‌ها و نزدیک بیمارستان‌‌ها اطلاعیه زد: «کلیه به فروش می‌رسد، با گروه خونی اُی مثبت.» و زیرش نوشت: «اگر شدنی بود دست، پا، یا قلب هم می‌دادم.»#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «فراسوی عقل سرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-ox1swvitigkr</link>
                <description>همیشه نوشتنِ توصیفات بکر، به‌کار بردن تشبیه و استعاره، و ایجاد تصاویرِ بدیع از پدیده‌ها و مفاهیم در داستان‌ برایم دشوار بود. ساختن و به‌کار بردن استعاره‌ها را امری بیگانه با زندگی روزمره و مختصِ گونۀ نوشتاریِ زبان و محدود به شعر و داستان می‌دانستم، که نویسنده یا شاعر برای نوشتنشان نیازمند به صرف کار فکریِ زیادی است. تا اینکه یکی از اساتیدم کتاب «فراسوی عقل سرد» را معرفی کردند.با خواندن کتاب، برخلاف تصوراتم دررابطه با استعاره، آموختم که استعاره امری است عجین‌شده با گفت‌وگوهای روزمرۀ گویش‌وران هر زبان. جملات و عبارات جاری در گفت‌وگوهای ما مالامال از استعاره‌هایی است که از چند «استعارۀ بنیادین» یا «قراردادی» سرچشمه گرفته است.استعاره‌های بنیادین، استعاره‌هایی هستند که گویشوران به‌طور ناخودآگاه و بدون هیچ زحمتی یا براساس دانش و تجربه مفهوم آن‌ها را درک می‌کنند. برای‌ مثال جمله یا اصطلاحاتی نظیر «درگذشت»، «از دنیا رفت»، «ترکمان کرد»، «توراهی»، «دیگر در بینمان نیست» همگی براساس استعارۀ بنیادینِ «مرگ عزیمت است» و «زندگی سفر است» فهمیده می‌شود.خواندن این کتاب و آشنایی با همین تعداد انگشت‌شمار استعاره‌های بنیادین و آگاهی از اصطلاحات رایجِ برآمده‌ از این استعاره‌ها نشان داد که استعاره‌‌ها، مفاهیم زبانیِ عجین‌شده با گفتار روزمره‌مان هستند، نه امری مختصِ الهامات شاعری. در فصول بعدی کتاب، نویسنده چند تکنیکِ کاربردی برای نوشتن استعاره و ایجاد تصاویر ذهنی بکر با استفاده از استعاره‌های بنیادین ارائه می‌کند. در فصل دیگری از کتاب، نشان داده شده که بسیاری از ضرب‌المثل‌ها در فرهنگ‌های مختلف، از طریق استعاره‌ها فهمیده می‌شود؛ برای‌ مثال، در ضرب‌المثلِ «مورچه روی سنگ آسیاب، از هر راهی برود با آن می‌چرخد»، جایگاه انسان در عالم، رفتار، خصوصیات و واکنش‌های او برپایۀ جایگاهِ مورچه روی سنگ آسیاب فهمیده می‌شود. در فصل دیگری، به این مطلب می‌پردازد که آیا ممکن است  میان هر دو چیز استعاره وجود داشته باشد؟ مثلاً، آیا می‌توان گفت که «رئیس‌جمهور عنکبوت است»؟ در پاسخ بیان می‌کند که هر فرد می‌تواند به‌طور خلاقانه ارتباطی استعاری میان دو چیز ایجاد کند، اما درعین‌حال، ایجاد پیوندی استعاری بین دو لفظ زبانیْ نامحدود نیست، طوری که بشود هرچیزی را به هرچیزی دیگر تشبیه کرد. درمجموع، دانستن همۀ این نکات و تکنیک‌ها حساسیت و کنجکاوی‌ام برای شناسایی عبارات و جملاتی که در گفت‌‌وگوها از راه استعاره فهمیده می‌شوند را برانگیخت و راه‌های تازه‌ای برای نوشتن تشبیه و استعاره و جملات بدیع به‌ رویم گشود. ازاین‌رو، مطالعۀ این کتاب را به نویسندگان و شاعران و افراد علاقه‌مند به مباحث زبان‌شناسی پیشنهاد می‌کنم.***نام کتاب به فارسی:فراسوی عقل سرد (راهنمای تخصصی استعارۀ شعری)نام اصلی کتاب:More than Cool Reason(A Field Guide to Poetic Metaphor)نام نویسنده به فارسی:جرج لیکاف / مارک ترنر نام اصلی نویسنده: Lakoff, George  / Turner, Mark نام مترجم: مونا باباییموضوع: استعاره، فن شعر، راهنمای تخصصی استعارۀ شعری، فلسفۀ زبانمشخصات ظاهری کتاب: قطع رقعی، جلد شومیز، ۳۴۹ صانتشارات نویسه‌پارسی، چاپ اول در سال ۱۳۹۹۹ بهمن ۱۴۰۱ ۱۵:۰۸</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-iazstxsjiury</link>
                <description>با نمایان شدن تابلوی هلالی‌شکل ورودی شهربازی، فریاد بچه‌ها بلند شد: «بابا بابا نگه‌ دار... نگه‌ دار» پدر بغضش را فرو داد و با صدای گرفته‌ای گفت: «هنوز نرسیدیم، بابا.»از پسِ تابلوی سبزرنگ شهربازی، درختان کاج در جای‌جای تپۀ پوشیده از  چمن نمایان بودند؛ درختانی که گویا چهارچشمی عبور و مرور ماشین‌‌ها را  زیرنظر داشتند.  پدر در خیابان پهن یک طرفه‌ می‌راند و باد خنک از شیشه‌های ماشین به درون هجوم می‌آورد. این آخرین فکری نبود که به نظرش رسیده بود، بارها از همان آغازِ شروع بدبختی‌هایش، ورشکستگی‌اش، رفتن زنش، و مرگ مادرش به این راه فکر کرده بود.از زیر سردرِ ورودی شهربازی که گذشت، فریاد شادی بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها هم‌صدا خواندند: «رسیدیم و رسیدیم. کاشکی...»مرد همچنان می‌راند. میدان کوچک با درختان کوتاه و گل‌های بنفشه را دور زد و در خیابان باریک منتهی به باجۀ بلیط‌فروشی انداخت. بوی گل‌ها و چمن‌ خیس‌خوردۀ محوطۀ جنگلیِ اطراف سالن سرپوشیدۀ شهربازی از شیشه‌های پایین ماشین به داخل می‌خزید. پدر در چند متری بلیط‌فروشی ایستاد. به بچه‌هایی که دست‌های پدر یا مادرشان را گرفته بودند و به شوقِ بازی به سمت سالن می‌رفتند نگاه کرد و  بار دیگر به بچه‌های خودش. آیا واقعاً می‌خواست این کار را انجام بدهد؟ این تنها راه بود؟ باید عادی رفتار می‌کرد، نباید حساسیت بچه‌ها را برمی‌انگیخت. دستش را روی تکیه‌گاه صندلی کناری گذاشت و به عقب نگاه کرد. به ساک‌های کوچک بغل‌دست بچه‌ها اشاره کرد و گفت: «یادتون که نرفته چی گفتم؟ هر کدوم ساک‌هاتون رو برمی‌دارید و می‌رید یه طرف شهربازی.»اشک توی چشمانش حلقه زد: «براتون بلیط می‌خرم. برای تو، سهیل، قطار که دوست داری و  برای پویا ماشین‌سواری.»  از ماشین پیاده شدند. صدای خنده و هیاهو و حرکت وسایل بازی و موزیک از همین‌‌جا به گوش می‌رسید؛ صدایی که سهیل و پویا را به وجد آورده بود. پدر بلیط‌ها را خرید و به دستشان داد. بچه‌ها با خوشحالی فریاد زدند. پدر گفت: «من همین‌جا می‌مونم. یادتون رفته که چه قراری داشتیم؟»بچه‌ها به صدای بلند «نه» گفتند.پدر ایستاد و وقتی بچه‌ها به داخل سالن شهربازی می‌رفتند، برگشت و سوار ماشین شد. به ساعتش نگاه کرد. سرش را روی فرمان ماشین گذاشت. حالا باید به اندازۀ کافی دور شده باشند. مجبور شده بود. اجبار&#x27; آدم را به کارهایی که نباید وامی‌دارد. سرش را بلند کرد. دید بچه‌ها دوان‌دوان به سمت ماشین می‌آیند. پدر سریعاً آمدنشان را با نگاه دنبال کرد. بچه‌ها در ماشین را باز کردند و سوار شدند. پدر پرسید:  «چی شد، بابا؟» سهیل جواب داد: «گذاشیمشون. حالا می‌تونیم بریم بازی؟» پدر بی‌درنگ ماشین را روشن کرد و به سرعت عقب‌عقب راند: «بابا! پس بازی؟»صدای دو انفجار به فاصلۀ چندثانیه شنیده شد و شعله‌های آتش چهره‌های بچه‌ها را روشن کرد. پدر به سرعت دور می‌شد. حالا می‌توانست پولش را بگیرد.#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:32:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: از همان آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-ggpa7arr65do</link>
                <description>در همان اولین دیدار، قرار گذاشتیم که عاشق هم نشویم. چه قرارِ مضحکی! مگر هر دو آدم از همان اولین برخوردشان، با هم عهد می‌بندند که عاشق هم نشوند؟ مثلاً هر خریدار و فروشنده‌‌ای، هر دو عابری، یا پیرمردی که از دختری آدرس می‌پرسد یا زنی که به قهوه‌چی انعام می‌دهد. خب! پرواضح بود که از همان آغاز، نشانه‌هایی بود که حکایت از تولد دوست داشتن می‌کرد، وگرنه چه لزومی داشت بستنِ چنین عهدی و قراری؟ توی پارک نشسته بود و عکس‌های گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد؛ عکس‌های آن پسر را. روی نیمکت و با فاصله از او نشستم. پرسیدم: «رفت؟» پاسخی نداد و جوابِ سوالِ نپرسیده‌اش را دادم و گفتم: «رفت.» نگاهم کرد و گفت: «چقدر راحت می‌گویی رفت» جواب دادم: «چون راحت رفت. چون راحت می‌روند.» گفت: «می‌روند؟» نگاهش کردم و جواب دادم: «چون اولین بار نیست که می‌روند. انگار پایان محتوم ماجراهای عاشقانۀ من این است: رفتن.» گوشی را تاریک کرد و همان‌طور که توی کیفش می‌گذاشت جواب داد: «شاید تو بلدش نیستی که می‌روند. بلدیّت می‌خواهد رفتار با یک دختر؛ و شما، شما پسرها، بلدش نیستید.» جواب دادم: «و شاید تو بلد نبودی که رفت.» رک نگاهم کرد و گفت: «گمان نمی‌کنم.» گفتم: «زیاد مطمئن نباش!» با تردید نگاهم کرد. بلند شد که برود. ایستادم و گفتم: «یک قرار.» ایستاد: «قرار؟» گفتم: «یادش می‌گیریم. مثل یک آموزگار برای هم. بدون عشق. برای شناخت دنیای هم، دنیای پسرها و دخترها، برای تجربه‌های بعدی، تجربه‌ای که مستحق شکست نیست.» فکر کرد و پرسید: «بدون عشق؟» جواب دادم: «بدونِ عشق.» گفت: «قبول.»بلند می‌خندید و می‌گفت: «همین کارها را می‌کرده‌ای دیگر.» می‌خندیدم و می‌گفتم: «چه کاری؟» جواب می‌داد: «وقتی غر می‌زنم، فقط باید گوش بدهی نه اینکه بشوی سوهانِ مزیدِ بر روح.» از شدت مشغله فراموشش می‌کردم و پیش می‌آمد که گاهی تا ساعت‌ها پیامی نمی‌دادم. پیام می‌داد که: «یک احوال‌پرسی میان مشغله‌ها گاهی مثل آب خنکی است بر تب‌و‌تاب بی‌قراری و بی‌خبری.» کم‌حرف می‌شدم و شروع می‌کرد به گلایه و می‌گفتم که مردها گاهی نیاز دارند به غار تنهایی. دیگر فهمیده بودیم. فهمیده بودیم که یک مرد چه زمان سکوت می‌خواهد و یک زن چه موقعِ آغوش. کِی باید بود و کِی کمی باید فاصله آفرید. یاد گرفته بودیم که یک سؤال چه زمانی به جواب احتیاج دارد و چه زمانی فقط به یک لبخند و چه زمانی به سکوت. فهمیده بودیم و حالا نمی‌فهمیدیم که با این‌همه بلدیّت بایستی چکار کرد؛ با این‌همه فهمیدنِ بی‌ قرارِ عشق، بی‌قرارِ عشق. مقابلش ایستادم و گفتم: «اما من یک‌ چیز را بلد نیستم.» نگاه‌ پرسنده‌اش را که به من دوخت گفتم: «بلد نیستم که چطور می‌شود بدون عشق ماند و دوستت نداشت؟» جواب داد: «و من هم نمی‌دانم که چطور می‌شود با وجود عشق، دوستت نداشت.» پرسیدم: «یادش بگیریم؟» جواب داد: «یادش می‌گیریم. می‌دانم چطور. با رفتن» لبخندی زد، روبرگرداند و رفت. لبخندی زدم و روبرگرداندم و رفتم. ایستادم. برگشتم و گفتم: «شاید این آخرین چیزی است که باید یاد بگیریم.» پرسید: «رفتن؟» گفتم: «ماندن.»  گفت: «اولین چیز».#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: آموزگارِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-sr7i3xcnn1tl</link>
                <description>گفتم: از عشق چیزی نمی‌دونستم. به عشق می‌گفتم «عقش» مثلِ وقتی که به مشق می‌گفتم «مقش» یا شایدم «مخش» مامان می‌گفت: «بچه درست تلفظ کن!» می‌نشوندم جلوی خودش. لبهاش‌و به‌هم فشار می‌داد و از هم باز می‌کرد: «مَ» نفسش‌و با فشار می‌داد بیرون: «ش» بیشتر شبیه وقتی بود که بخواد بگه ساکت... «شیش...» یه شیشِ کشیده. بعدم «قِ» رو از گلوش می‌داد بیرون و سریع می‌گفت: «مشق» من تکرار می‌کردم: «مقش» مامان می‌خندید.بابا می‌نشست روبه‌روم، و دهنش‌و نیمه‌باز می‌ذاشت، می‌گفت: «عِ»، بعد «ش» مثلِ همون شیشِ ساکت باش و بعد «ق». سریع می‌گفت: «عشق» سریع می‌گفتم: «عقش» مامان و بابا می‌خندیدند.خندید و گفت: «لابد به صفرم می‌گفتی صرف‌.»جواب دادم: «نه، صفر رو می‌فهمیدم. صفر بودن همون زندگیِ بدونِ عشقه‌.» سرش را مات و مبهوت تکون داد که یعنی نمی‌فهمد. زدم به شونه‌اش که یعنی شوخی نکن. نگاهش کردم و با چشم‌هایم گفتم: _تو یادت نمی‌آد، اما روبه‌روم نشستی، دهن باز کردی گفتی بگو: «عِ» گفتم: «عِ» پلک زدی انگار که داری می‌گی: «ش» قلبم شنید «شیش» یه شیشِ کشیده، انگار که بخواد بگه آروم‌تر، چه مرگته؟ تند می‌زد آخه. اما دیگه کار از کار گذشته بود. قلبم کر شده بود، به لکنت افتاده بود‌. نگاهم کردی شنیدم که می‌گی: «ق» لبخند زدی. سریع گفتم: «عشق» گفتی: «چی؟» گفتم: «عشق».گفت: «خب بالاخره چی شد که یادشون گرفتی؟» گفتم: «بالاخره یه معلم گرفت قلبم. عشق‌و مشق کرد، مشق‌و عشق. فقط یه بار از رو دست‌خطِ دلش رونویسی کردم. فقط یه‌بار از رو نگاهش، چشماش، لبخندش هجی کردم، بعد گفتم عشق. هم گفتم و هم فهمیدمش.» گفت: «من که نمی فهمم چی می‌گی!»گفتم: «پس حالا نوبته توئه که یاد بگیری. باید یادت بدم.» دهن باز کردم: «عِ» تکرار کرد: «عِ» گفتم: «ش» تکرار کرد: «شیش» بیشتر شبیه وقتی که بخواهد بگوید ساکت. انگشتش را گذاشت روی لبهایش: «شیییش، خودم بلدم... عشق» خندیدم. خندید.#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: چایی هل‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-u1dfw9rpvhtp</link>
                <description>کتاب را سهل‌انگارانه ورق می‌زنم و می‌پرسم: «به نظر تو بنویسم، بخوانم، فیلم ببینم یا متنی منتشر کنم؟» بلند می‌شود و می‌پرسد: «چایی می‌خوری؟» ورق می‌زنم و می‌گوید: «پس من چایی را دم می‌کنم.» با اخم کوچکی بر ابرو می‌گویم: «جواب سوالم را ندادی!» از توی آشپزخانه صدایش را می‌شنوم: «واجب‌اند؟» درحالی‌که هنوز کتاب را ورق می‌زنم زمزمه‌ می‌کنم: «کجای کتاب بودم؟» می‌گوید: «دیدن فیلم، خواندن یا نوشتن... واجب‌ است که امشب...»به آخرین مطلبی که خوانده‌ام نگاه می‌کنم و به سرتیتر بعدی: «لحن در داستان.»  یک صفحه جلو می‌روم و برمی‌گردم به همان صفحه. سکوت می‌کنم تا از امتداد واژه‌های کتاب سر از لحن دربیاورم. از آشپزخانه بیرون می‌آید و سر بلند می‌کنم: «پرسیدی چه چیزی واجب هست یا نیست؟» جواب می‌دهد: «توی چایی هل انداختم که دوست داری.» باز چشمم روی توضیح مطلب لحن می‌گردد. کتاب را برمی‌دارم و از روی کاناپه بلند می‌شوم و می‌روم پشت میز. دفترم را باز می‌کنم. آخرین جمله‌اش را زیرلب زمزمه می‌کنم: «هل انداختم که دوست داری.» قلم دست می‌گیرم و بالای صفحه می‌نویسم: «تمرین لحن» می‌کوشم این جمله را به لحن‌های مختلفی روی کاغذ سامان دهم:_هل انداختم فقط واس‌خاطر تو که عاشقشی. (یه لوتی برای خانومش)_هل... هل... هل و گلاب، برای تو شاخ شمشاد (مادری برای پسرکش)_هل زدم به وجودِ نوبرِ چایی. (پسری نوجوان در تلاش برای دلبری)و... می‌نویسم و می‌نویسم، تند و بی‌وقفه.قلم از کاغذ برمی‌دارم که چشمم می‌افتد به  فنجان چایی هل‌دار روی میزم. بَرَش می‌دارم و همان‌طور که به لب‌هایم نزدیک می‌کنم روی صندلی چرخ‌دار نیم‌دوری می‌زنم. فنجان را از داغی چایی کنار می‌کشم و روی میز می‌گذارم و به جملات روی دفتر خیره می‌شوم. جملات را می‌خوانم و از میان صداها به دنبال صدایش می‌گردم. می‌خوانم تا سر از لحنِ واژه‌هایش دربیاورم. صدایش در صدای مادرها و لوتی‌ها و بازاری‌ها ‌و پسرها و دخترها گم می‌شود. دلهره می‌گیرم، سربلند می‌کنم تا بگویم: «عطر چایی‌ات...»، اما نیست. می‌خواهم بلند شوم پِی‌اش، هالۀ رنگ‌گرفتۀ اطراف چایی میخکوبم می‌کند. می‌نشینم و می‌پرسم این چایی کِی این‌قدر سرد شد؟#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نمایشنامه «فعل»</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B9%D9%84-b7ozzagbdypd</link>
                <description>«فعل» نمایشنامه‌ای است با دیالوگ‌های کوتاه و روان، و با داستانی جذاب که یک‌ساعته خوانده می‌شود، اما آن را باید بارها مطالعه کرد. داستان با ورود آقای فرهاد کاتب، دبیر ادبیات سی‌وپنج‌ساله، به یک دبیرستان دخترانه و برای تدریس ادبیات به دانش‌آموزان المپیادی آغاز می‌شود؛ دبیری که از همان بدو ورود، نظر و کنجکاوی اشخاص نمایش، یعنی مدیر، دبیر ادبیات، دو دانش‌آموز به‌ نام‌های پریسا و لیلا، و حتی خانم سرایدار را به خود جلب می‌کند. فرهاد دانشجوی کارشناسی ارشد و بدون سابقۀ تدریس است. موضوع پایان‌نامه‌اش درمورد «فعل‌ها»ست: ماهیت فعل، چیستی فعل، جایگاه فعل در هستی و ... . موضوعی که به‌خودی‌خود جالب و تأمل‌برانگیز است. دیدگاه و فلسفۀ ذهنی خاص و بدیع او نسبت به افعال، حتی برای خودش نیز گنگ است و باعث شده بارها استاد راهنمایش پوروپوزال او را رد کند‌. همین موضوعِ فعل و اشتغال ذهنی او به افعال و صحبت از آن است که زندگی فرهاد و همۀ اشخاص داستان را از همان نخستین روز ورودش به مدرسه، تحت‌‌شعاع قرار می‌دهد. شیوا که دبیر ادبیات است، شیفتۀ او می‌شود. لیلا و پریسا در پی بگومگویی محصلانه وارد دفتر می‌شوند. فرهاد&#x27; لیلا را به شکل یک فعل صرف‌نشده می‌بیند و به او توجهی خاص پیدا می‌کند. لیلا شیفتۀ فرهاد می‌شود. و پریسا درپی دشمنی همیشگی‌اش با لیلا، ماجرای عشقی لیلا و فرهاد را بر سر زبان‌ها می‌اندازد. فرهاد توجه ویژه‌اش به لیلا و اینکه سر کلاس تنها به او نگاه می‌کند را انکار می‌کند. سرانجام لیلا در روز اجرای تئاتر، در مدرسه، در نقش درنا، بالای بام می‌رود و خودش را پایین می‌اندازد.داستان نمایشنامه با روایت غیرخطی و با پرش‌های زمانی، پیش می‌رود و نویسنده در این خصوص، بسیار هنرمندانه عمل کرده، به‌نحوی که درهم‌تنیدگی و درهم‌ریختگی استادانۀ رفت‌وآمدها و دیالوگ‌های اشخاص که در لحظه‌ای مربوط به زمان حال و در لحظه‌ای دیگر مربوط به زمان آینده است، موجب شگفتی خواننده، پیش‌برد خلاقانۀ داستان، و ایجاد کشش و تعلیق می‌شود و این سؤال را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که آیا داستان به گذشته فلاش‌بک می‌خورَد یا به آینده پرش می‌کند؟ آیا داستان از زمانی آغاز می‌شود که فرهاد به مدرسه پا می‌گذارد و او مدام به اتفاقات آینده پرتاب می‌شود و یا اینکه او اکنون پیرمردی شصت‌ساله است که گذشته، یعنی اتفاقات سال اول تدریسش را به‌یاد می‌آورد. شاید هم هیچ‌یک از این ماجراها اتفاق نیفتاده و رخ نخواهد داد و  به‌خاطر درگیری ذهنی فرهاد با افعال، صرفاً در ذهن او مجسم می‌شود. این مطلبی است که حتی خود فرهاد نیز از آن سردرنمی‌آورد و در جایی می‌گوید:من اون‌ روز اون‌جا نبودم، همه‌چی رو از این‌واون شنیدم که البته گاهی متناقض و گاهی متضادن. به‌خاطر همینه که این شنیده‌ها گاهی در ذهنم مثل داستانی با نسخه‌های متعدد تکرار می‌شه ...شاید احساس گناه او نسبت به گذشته یا انکار تقصیرات موجب شده در شصت‌سالگی درمورد زمان و ترتیب وقایع دچار سردرگمی شود و حتی درمورد واقعی بودن یا نبودن رخدادها  تردید کند.این نوع روایت همچنین باعث خلق دو فضای درهم‌تنیده در نمایشنامه گردیده است: یکی فضای روز اولِ ورود فرهاد به مدرسه تا روز تئاتر بچه‌ها، که فضایی است سرشار از صلح و آرامش و احترام برای فرهاد؛ و دیگری فضایی پر از تنش و ویرانی برای او از روز ورودش به مدرسه تا شصت‌سالگی.آرش: اون خیلی دوستتون داره.فرهاد: لیلا لطف داره.آرش: یه کلید.فرهاد: چی؟آرش: خفه‌شو، هیچی نگو!استفادۀ خلاقانه از این شیوۀ روایت همچنین باعث شده‌است که علت و چگونگی حادثۀ اصلی داستان، یعنی خودکشی لیلا، از زاویه‌دید تک‌تک اشخاص داستان، آن‌هم به‌شکل متفاوت یا متضاد یا تکمیل‌کننده‌ نقل شود، و نقش، انگیزه و تأثیر هریک از افراد در وقوع این حادثه یا تأثر از آن، به بوتۀ قضاوت گذاشته شود.من تنها کسی‌ام که اون‌و در شکل ناب و دقیق و کاملش در اون‌ بالا دیدم. انگار دوست داشت تصویرش به تمامی شبیه اون ژستی باشه که برای سقوط درنا خلق کرده بود. روبه خورشید، بی‌تاب.حتی خود لیلا درمورد علت مرگش می‌گوید:من اون‌جا به خورشید خیره شده بودم، شاید ده دقیقه. و شما فکر می‌کنید من فقط از سر ناکامی در عشق بود که رفتم اون‌ بالا؟یکی دیگر از دلایل موفقیت این نمایشنامه پایان غیرقابل پیش‌بینی آن است. داستان در انتهای نمایش، به نقطۀ آغاز کتاب، یعنی به لحظه‌‌ای برمی‌گردد که فرهاد باید برای ماندن یا نماندن در مدرسه تصمیم بگیرد. با آگاهی از آیندۀ حضور در مدرسه، انتظار می‌رود که فرهاد فرار را بر قرار یا به‌عبارتی بهتر، بر بی‌قراری ترجیح بدهد و برای پیشگیری از همۀ این اتفاقات، مدرسه را برای همیشه ترک کند و یا انتظار می‌رود که باز در پرشی به آینده نشان داده شود که تمام این اتفاقات وهم و تصورات فرهاد بوده است: او دبیری خوش‌سابقه است و لیلا زنده. اما نویسنده به‌جای فرار از اتفاقات و انکار آینده و به‌جای توسل به اوهامات، برای التیام دردها، درد فرهاد و درد خواننده و درد بقیۀ اشخاص داستان، فرهاد را به مصاف با رخدادها می‌فرستد:من فرهاد کاتب هستم، معلم این درس و اومده‌م دربارۀ فعل درس بدم و مشخصاً و منحصراً به شما درس بدم خانم لیلا آرش... ***نام کتاب: فعلنویسنده: محمد رضایی‌رادموضوع: نمایشنامۀ فارسی مشخصات ظاهری: قطع رقعی، جلد نرم، ۹۹ ص.طبع انتشارات بیدگل</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: بوی سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-qgeg1qvoirsr</link>
                <description>سیب را گاز زد و من را تُف کرد کف دستش. گفتم حالاست که شیشۀ پنجرۀ اتوبوس را پایین بکشد و شوتم کند بیرون، اما من را کف دستش نگه داشت. آخ که چه دست‌های گرمی! زبر بود و چروک‌چروک. یک انگشتر عقیق هم داشت. به‌آرامی بین انگشت‌هایش چرخاندم، حسابی قلقلکم شد‌ و ریزریز خندیدم. بعد گذاشتم لای یک دستمال. آخ که چه گرم و نرم! وای که دست‌هایش چه عطری داشت؛ بوی مامانم؛ بوی سیب. داشت خوابم می‌برد که پیاده شدیم. گفتم حالاست که می‌اندازدم توی سطل، اما یک‌دفعه نشست کنار جوی خیابان. بیرونم آورد و گذاشتم روی خاک. داد زدم: «نه، نه! من می‌خواهم پیش تو بمانم.» اما خاک را ریخت رویَم و بعد روی سرم آب ریخت. شرشر! ساکت شدم. مادربزرگ داشت دور می‌شد، برای همین تقلا کردم، جنبیدم، به سمت آفتاب سرک کشیدم. اما فایده‌ای نداشت. تنم دیگر نا نداشت. نتوانستم خاک‌ها را پس بزنم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم، دیدم که یک سرِ سبز درآورده‌ام. جانمی‌جان! با سر نرم و قبراقم خاک را پس زدم و بیرون آمدم. آخیش! یک نفسِ راحت!  سرک کشیدم، اما سرم حتی تا بالای جوی هم نمی‌رسید. روزها گذشت  و هر روز قد می‌کشیدم تا اینکه قدم از لبۀ جدول بالاتر آمد. حالا می‌توانستم همه‌جا را ببینم؛ درست مثل یک دکلِ دیده‌بانی. آدم‌ها، ماشین‌ها، بچه‌ها، پیر و جوان، اما هیچ‌کدام مادربزرگ نبودند. فکر کردم که هنوز خیلی کوچکم، اگر بزرگ‌تر شوم، حتماً مادربزرگ می‌آید و نگاهم می‌کند. روزها و فصل‌ها و سال‌ها گذشت و به درختی بزرگ تبدیل شدم. بهارها یک گردان از شکوفه‌های سپید را به صف می‌کردم و فریاد می‌زدم: «گردان! به‌صف!» راست و آماده‌باش می‌ایستادند تا وقتی مادربزرگ آمد حاضرآماده باشند. تابستان‌ها ارتشی از برگ‌های سبز تدارک می‌دیدم و فریاد می‌زدم: «ارتش! راست بایستید!» همه قبراق و با سینه‌های جلو می‌ایستادند تا اگر مادربزرگ آمد دل مادربزرگ را بِبَرند. یک گردان سیب‌های زرد حاضر می‌کردم و به‌جاهای مختلف می‌فرسادمشان تا شاید به دست مادربزرگ برسند و او به یاد من بیفتد. پاییزها سربازهای برگ زرد را سوار باد می‌کردم و فریاد می‌زدم: «سربازها حرکت!» به ماْموریت می‌فرستادم تا هر کدام در خیابان‌ها و کوچه‌ها و خانه‌ها بگردند تا مادربزرگ را پیدا کنند. زمستان‌ها وقتی تنم لخت می‌شد و برف روی من می‌نشست، می‌گفتم حتماً مادربزرگ می‌آید و برایم لباس می‌آورد، اما خبری نمی‌شد. فصل‌ها می‌گذشت، بچه‌ها می‌آمدند و سربازهای سیب‌ را می‌چیدند و می‌بردند و می‌خندیدند و شادی می‌کردند. پیرزن‌ها و پیرمردهای خسته در سایه‌ام می‌نشستند و قدم می‌زدند، اما من دلتنگ مادربزرگ بودم‌.یک‌بار که بهار آمد، دیگر دل‌ودماغی نداشتم، نه من و نه گردان و سربازهایم. فقط چندتایی شکوفه آماده‌به‌خدمت شدند. حشرات کوچک پشت برگ‌ها سنگر گرفتند. کرم‌کوچولوها به سرخوجه شاخه‌ها پناه آوردند و خودم همیشه خواب‌آلود بودم.  یک‌روز ماشینی ایستاد. از توی آینۀ آن خودم را دیدم‌‌. حسابی ترسیدم. چه قیافه‌ای، چه ریختی! زرد، بی‌حال، خسته، گرسنه! فکر کردم اگر مادربزرگ من را این‌طور ببیند حتماً غمگین می‌شود. پس باید کاری می‌کردم. چشم‌هایم را باز کردم و حسابی رفت‌وآمد ماشین‌ها را زیرنظر گرفتم. بلاخره آمد. خودش بود. ماشین کود که برای زمین‌های کشاورزی کود می‌برد. به‌محض اینکه ماشین آمد، خودم را خم کردم و داد زدم: «سرجوخه سرشاخه! پیش به سوی عملیات.» سرجوخه شاخه، شارخ خودش را کوبید به یکی از کیسه‌ها. کیسه درون سرجوخه فرورفت و چون سرعت ماشین بالا بود، کیسه دارق افتاد و پاره شد و کودها ریخت. عجب کودی، مغذی، پر از مواد غذایی! حالا نوبت لشکرِ ریشه‌ها بود که وارد عملیات شوند. آن‌ها کود را مک می‌زدند و کشیدند و دست‌به‌دستِ هم به همه‌جای من می‌رساندند. حالا نخور و کی بخور! باران بهاری هم که بارید عالی شد. کم‌کم ارتش برگ‌های سبز و گردانِ شکوفه‌ها و بعد لشکر سیب‌های زرد جان گرفتند و به صف شدند. دوباره همه‌چیز از سر گرفته شد. شادی بچه‌ها، خستگی درکردنِ مردها و زن‌ها؛ اما خبری از مادربزرگ نشد که نشد. چندسال دیگر هم گذشت، اما مادربزرگ نیامد. حالا دیگر قطور و پیر شده بودم، چشم‌هایم کم سو شده بود، کمرم درد گرفته بود، طوری‌که به سمت پیاده‌رو خم شده بودم. روزی مردی دستی به تنم زد. مورمور شدم. به رفیقش گفت: «جانِ تو، این درخت&#x27; راه مردم‌ را سد کرده، باید بِبُریمش.» چشم‌هایم گرد شد. قلبم به تپش افتاد. نه! من هنوز مادربزرگ را ندیده‌ بودم. ناگهان شادی‌ کوچکی قلبم را فراگرفت‌. فکر کردم شاید بتوانم بروم و مادربزرگ را پیدا کنم.آن‌ها من را بریدند و پشت وانت گذاشتند. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک انبار. آنجا من را کنار دوستان شبیه خودم گذاشتند. همه خواب و خسته بودند، اما من بیدار بودم. سرتاپاگوش بودم. بلاخره روزی در باز شد. با سرعت خودم را قِل‌قِل‌زنان جلوی پاهای چکمه‌پوش دو مرد رساندم. مرد گفت: «جانِ تو، همین خوب است، همین‌ را بردار.» جانمی‌جان! می‌توانستم بروم. مرد من را زیر بغلش زد و چند قدم رفتیم و بعد در‌ خانه‌ای را زد. پیرزنی در را باز کرد، مادربزرگ؟ نه! او که مادربزرگ نبود. پیرزن&#x27; من را گرفت. دست‌هایش چروک‌چروک بود، اما انگشتر عقیق نداشت. من را گذاشت توی یک منقل و روبه‌رویم نشست. بعد با من آتش روشن کرد. خانه‌اش گرم و روشن شد. لبخند به لب پیرزن نشست. لبخندش دلم را گرم کرد. بعد عمیق بو کشیدم. بوی سیب، بوی مادرم، بوی مادربزرگ را می‌داد.#داستانک #داستان_کودک #برای_بچه‌های_ریشو</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: نفرِ سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D9%88%D9%85-owfavzbyeebp</link>
                <description>سرباز که بازویم را می‌گیرد، زیرلب می‌گویم: «عشق آدم را خرافاتی می‌کند؟» به جلو هولم می‌دهد و می‌گوید: «راه برو!» از پشت سر صدای خنده‌هایش را می‌شنوم. می‌ایستم و برمی‌گردم. همان‌طور با چشم‌های غم‌زده‌اش ایستاده و می‌گوید: «مگر نمی‌دانی که عطر جدایی می‌آورد؟» صبر می‌کنم تا بیاید و شانه‌به‌شانه‌ام بایستد. می‌گویم: «واقعاً معتقدی؟» می‌گوید: «نیستی؟ می‌توانی امتحان کنی.» جعبۀ عطر را از دستش می‌گیرم و درجا می‌اندازمش توی سطل و می‌گویم: «من غلط بکنم.» می‌خندد و چال‌ لپش دلبری می‌کند. به آسمان شب نگاه می‌کند و چیزهایی از دب اصغر و دب اکبر می‌گوید که من نمی‌فهمم، حرف‌هایی از اسطرلاب می‌زند و مهرۀ‌مار و طالعِ هر ماه که باز هم چیزی دستگیرم نمی‌شود. می‌گوید: «ما خوشبخت می‌شویم، دختر آذر و پسر آبان.» می‌گویم: «اگر تو معتقدی خوشبخت می‌شویم، پس می‌شویم، باید بشویم، به حکم ماه و فلک و آن دب‌های اصغر و اکبر. اصلاً اسطرلاب‌ها به فرمان ما باید حکم بدهند، به فرمانِ خوشبختی ما.» می‌خندد و موهای چتری‌اش در باد به‌هم می‌ریزد. می‌گویم: «چه کنیم دیگر؟ عشق آدم را خرافاتی می‌کند.» می‌خندد و می‌گوید: «خرافات نیست.»در فضای دودآلود و مبهم که روح را چون ماری می‌گزد، پشت صندلی، جلوی میزی که درمیانۀ آن سنگ‌های آبی و قرمز و چیزی شبیه خاک ریخته می‌نشینم. چشم می‌دوزم به تابلوهای روی دیوار، به شمایل مبهمی از موجوداتِ با دهان باز که نه به انسان می‌مانند و نه به جانور. پردۀ سیاه‌رنگِ کنار اتاق پس می‌رود و پیرزنی کوتاه‌قامت با لباس بلند مشکی و روسری سیاهِ پیچیده‌شده دور سر و گردن ظاهر می‌شود. می‌نشیند و می‌پرسم: «چطور به اینجا رسیدیم؟» یکی از سنگ‌های درشت آبی را برمی‌دارد و می‌گوید: «پای نفر سومی درمیان است.» چیزهایی زیرلب می‌گوید و دست‌هایش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «نفر سوم.»با سرگیجه از اتاقش بیرون می‌آیم و راهِ بی‌هدف خیابان‌ها را پیش می‌گیرم‌. صدای پیرزن در سرم موج برمی‌دارد: «نفر سوم» و فکر می‌کنم، به اینکه پایِ نفر سوم از کجا کشیده شد به میانِ ما؟ از چه زمان بدخلقی‌هایش شروع شد؟ از چه زمان مهلا دیگر مهلای قبل نبود. عقلم به جای قد نمی‌دهد. نه! ممکن نیست. اما ستاره‌ها که دروغ نمی‌گویند، سنگ‌ها که بر خلاف امرِ واقع حکم نمی‌دهند. چشم باز می‌کنم و خودم را جلوی خانه‌اش می‌بینم. چشم باز می‌کنم و چاقو‌به‌دست خودم را مقابلش می‌بینم، مقابل چشم‌های ملتمسش که امان می‌خواهد و زجه می‌زند که رحم کنم، که فرصت توضیح می‌خواهد، توضیحِ اینکه اشتباه می‌کنم. فریاد می‌زنم که «پس چیزی برای توضیح هست.» از خود‌بی‌خود می‌شوم و در حرکات بی‌وقفۀ دستم صدای زجه‌ها و فریادهایش به ناله‌، و صدای ناله‌هایش به سکوت مبدل می‌شود. سرباز صدایم می‌زند و می‌گوید: «به کجا نگاه می‌کنی؟» به خانه‌اش نگاه می‌کنم، به شلوغی جلوی محوطۀ خانه‌اش و آمبولانس که نورش بر روی جمعیت، تاریک و روشن می‌شود. دست‌هایم را که با دستبند به پشت بسته شده به‌هم می‌فشرم و با فشار دست سرباز به جلو می‌افتم. می‌گویم: «خیلی وقت بود فهمیده بودم، خیلی وقت بود که مهلای همیشگی نبود.» پیش می‌روم. می‌گویم: «نه خرافات نیست. نبود. بود؟» دویدن زنی را از دور در تاریکی می‌بینم. سراسیمه پیش می‌آید. از کنار ما می‌گذرد و به سمت آمبولانس می‌دود. سرباز سرم را پایین می‌گیرد تا سوار ماشین شوم که زن به سمتم برمی‌گردد. نمی‌شناسمش. می‌گوید: «چکار کردی؟» می‌گوید که دوست مهلاست؛ که پزشک است. روی پاهایش بند نیست، نمی‌داند به‌طرف آمبولانس برود یا بماند‌. سوار ماشین شده‌ام که خم می‌شود و می‌گوید: «مهلا بیمار بود‌. یک بیماری نادر.» پوزخندی می‌زنم‌. می‌گوید: «از تو پنهانش کرده بود‌. به‌خاطر تو.» باز هم پوزخند می‌زنم. می‌گوید: «تو او را کشتی، آن‌ها را.» می‌گوید که مهلا باردار بود. پوزخند می‌زنم‌. می‌خندم. قهقهه سر می‌دهم: «باردار؟» می‌خندم و ناگاه خنده را متوقف می‌کنم: «نفر سومِ ما؟»#داستانک .</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستان: مرگ مؤلف</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%88%D9%94%D9%84%D9%81-yisvjerur8jf</link>
                <description>به نظریۀ «مرگ مؤلف» معتقد بود. اعتقاد داشت که باید هر اثری را مستقل از هویت صاحب‌ اثر به بوتۀ نقد کشید. از مریدان پروپاقرصِ «رولان بارت» بود و برای همین منظور، در بررسی متن‌هایمان حتی اگر شده دست می‌گذاشت روی نام هنرجو تا مبادا خرده‌آشنایی و اندک‌شناختی در رأی و نظر و تفسیرش تأثیر بگذارد. می‌گفت: «ناپدید شدن نویسنده از صحنه و غیبت او از نوشتار باعث می‌شود مفهوم جدیدی از نوشته ارائه شود و نوشته فضایی چند بعدی پیدا کند.» خب! استاد ادبیات بود ایشان و حتماً بهتر می‌دانست. اما او، مهسا، بیگانه بود با رولان بارت و نظریۀ مرگ مؤلف و این نقل‌ها. او  خواهان تفسیرهای متفاوت از متنش نبود. فضایی چند بعدی و پیدا کردنِ معانیِ قابلِ تفسیرِ پنهانی در واژه‌ها هم به کارش نمی‌آمد. تأویل‌های متفاوت از متن هم برایش کارساز نبود. او تنها یک چیز می‌خواست. طالب این بود که استاد چیزی را استدراک کند که تمام حرف‌هایش بود، تمام حرف‌های دل مهسا. ساده، سرراست، بی‌شیله‌پیله، بدون تفسیرِ ایهام و ابهام و مجاز. نوبت رسید به متن مهسا. استاد کاغذ را برداشت و متن او را، حرف‌های دل مهسا را بلندبلند در کلاس خواند. وقتی که تمام شد، درست در لحظه‌ای که باید قلب مهسا را به نگاهی حاکی از کشف اسرار دل او مهمان می‌کرد، بنا کرد به نقل کردن تفاسیری که در روح مهسا جایی نداشت. مجاز از تقدیر! استعاره‌ از باران! ابهامی تیزهوشانه! حالش را فهمیدیم. می‌خواست بلند شود و بگوید که «نه، نه. منظورم از سیاهی، شب یا تاریکی روزگار نیست. مقصودم به آن چشم‌های مشکی‌ است. دقیقاً همان چشم‌هایی که درمورد آن نوشته‌ام. دقیقاً چشم‌های مشکی تو! منظورم از &quot;صدا&quot; صدای توست و نه نوحۀ هولناک روزگار!» هرکسی این‌ها را، هرکسی مقصود حرف‌ها و متن‌ها و نگاه‌های مهسا را می‌فهمید. نیازی به تفسیر نداشت.طاقت نیاورد، از جا بلند شد و گفت: «نه! استاد!» استاد بی‌درنگ به سمتش برگشت و با نگاه نافذی گفت: «مؤلف باید مانند یک شخص مُرده عمل کند و جایِ پای خود را از متن خارج نماید تا استدراک متن را از وجود خود بی‌نیاز سازد. نگفته بودم قبلاً؟» _اما من زنده‌ام، اینجا. مقابل تو. من و نوشته‌هایم، هردو، زنده‌ایم. حیّ‌وحاضر. توضیح متنم را از خودم بپرس! توضیح حرف‌هایم._این زبان است که حرف می‌زند، نه نویسنده._این نویسنده است که حرف می‌زند، با زبان، با نگاه، با سکوت. _نویسندۀ خوبی می‌شوی اگر احساسی برخورد نکنی با هرچیزی. خوب کلمه می‌چینی. _کلمه‌چینی نیست،  حرف‌هایی است که باید شنید، باید فهمید، باید توضیح داد._نویسنده باید تمام اندیشه‌های خود را در اثر بگنجاند تا نیازی نباشد برای توضیح اثر، خودش را به متن سنجاق کند._اما من سنجاقم، به متن‌هایم، به حرف‌هایم، به حرف‌هایی که نمی‌فهمی._دَرسَت را خوب یاد نگرفته‌ای._خوب یاد نگرفتیم، استاد._خلاصه‌اش می‌شود یک چیز: مرگ مؤلف. مرگِ مؤلف.استاد گفت، به صدای بلند و شیوا، به صدای رسا و شمرده‌شمرده. مهسا زیرلب با بغض زمزمه کرد: «مرگ مؤلف نه، قتلِ مؤلف.» از کلاس بیرون رفت و آن روز آخرین روز بود؛ آخرین روز حضور مهسا در کلاس، زنده بودن متنش، نفس‌ کشیدنِ واژه‌هایش.#داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستان: ما می‌خواهیم جدا شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-wxmi0fbruj3s</link>
                <description>«کج» و «معوج» کنار هم روی مبل نشسته بودند که «کج» کمرش را خم‌وراست کرد و کیفش را انداخت روی دوشش و گفت: «معوج‌جان! بلندشو برویم خرید.» معوج که کمردرد داشت گفت: «نمی‌آیم. می‌خواهم تنها باشم.» کج همان‌طور کجَکی خندید و گفت: «کِی تنها بوده‌ای که بار دومت باشد؟» معوج گفت: «من خسته شدم از بس که با تو بودم.» کج گفت: «یادت باشد که این‌جا شهر کلمات است و در شهر کلمات هم قوانینی حاکم است.» معوج گفت: «بله، مادر! و می‌دانم که من بدون تو معنی مشخصی ندارم.» کج گفت: «قربانِ کلمۀ چیزفهم. حالا راه بیفت!» آن‌ها راه افتادند که چشمشان افتاد به «قرض» و «قوله». قرض مشغول صحبت کردن با کج شد. معوج هم از فرصت استفاده کرد و آهسته به قوله گفت: «قوله‌جان! تا کِی می‌خواهی دنبال قرض راه بیفتی؟» قوله به فکر فرو رفت و چیزی نگفت. کج و معوج راه افتادند تا رسیدند به «خاک» و «خُلی» معجوج به خُلی گفت: «خلی‌جان! تو دیگر بزرگ شده‌ای نباید همیشه دنبال خاک باشی که!» خلی به فکر فرو رفت، اما چیزی نگفت. توی نانوایی، معوج چشمش به «ساخت» و «پاخت» افتاد و به پاخت گفت: «تو هنوز دنبالِ ساختی؟ وقتش شده که از او جدا شوی.» پاخت فکر کرد، اما چیزی نگفت. شب هم معوج توی خانه گوشی را برداشت و همین پیام را به چندتا از دوستانش فرستاد. فردا صبح صدای داد و فریاد بود که از خانه‌ها بیرون می‌آمد. «ماشین» به «پاشین» می‌گفت که نمی‌توانی تنها بروی. «زد» به «خورد» می‌گفت نمی‌شود که از من جدا شوی. «قاتی» به «پاتی» می‌گفت تو بدونِ من معنی نداری. صدای جیغ و داد و فریاد بود که بلند می‌شد و شهرِ کلمات پر شده بود از صدای شکسته‌شدن وسایل و فریاد. تا اینکه «ساخت‌وپاخت»، «آت‌آشغال»، «کج و کوله» «چاله‌چوله»، «قرض و قوله»، «ماشین‌پاشین»، «زد و خورد» و... پیش قاضی‌زبان رفتند. قاضی‌زبان گفت: «اشکالی ندارد، از امروز پاخت و کوله و پاتی و معوج و خُلی و چوله و خورد و آت آزادند و می‌توانند آزادانه در شهر ول بگردند تا آدم‌ها در گفت‌وگوها از آن‌ها استفاده کنند.» پاخت و کوله و پاتی و معوج و خلی و چوله و خورد و بقیۀ بچه‌کلمات از اینکه از مادرشان جدا می‌شدند فریاد شادی سردادند. یکدیگر را بغل کردند و به هم تبریک گفتند و بعد راه افتادند تا از فردا آزادانه و جدا از مادرشان روی زبانِ آدم‌ها بپرند.ادامه دارد...توی شهر آدم‌ها، عرفان و سجاد توی کوچه بازی می‌کردند که عرفان گفت: «تو...» ناگهان «خُلی» خودش را انداخت روی زبان عرفان و بنابراین عرفان گفت: «تو خُلی شدی.» سجاد بلند شد و گفت: «چی؟ من خلی شدم؟» و با مشت کوفت توی صورت عرفان. یکی سجاد می‌زد و یکی عرفان. یک بار سجاد جاخالی می‌داد و یک‌ بار عرفان. او می‌کشید و آن یکی پنجه می‌زد. دعوایی شد که بیا و ببین!دو کوچه پایین‌تر آقامحمد داشت با آقاکریم حرف می‌زد. آقا کریم به عصایش تکیه داد و گفت: «بد کردم...» که «قوله» خودش را انداخت روی زبان آقاکریم و بنابراین آقاکریم گفت: «بد کردم به تو قوله دادم؟» آقامحمد خندید و گفت: «غوله دادی؟ حالا غوله‌ات را می‌خواهی؟» بعد دست‌هایش را بالا برد، ‌ پنجه‌هایش را از هم باز کرد و دندان‌هایش را به‌هم فشرد و با چشم‌های وحشتناک گفت: «این هم غوله. آقا غوله.» و به سمت آقاکریم آمد. آقاکریم اول جا خورد، بعد ترسید و با عصا و پای لنگ پا به‌فرار گذاشت، اما آقامحمد همان‌طور با پنجه‌های باز و دندان‌های وحشتناک دنبالش گذاشته بود و می‌گفت: «این هم غوله. آقا غوله» حالا ندو و کی بدو. کم‌کم بقیۀ بچه‌های کوچه هم خودشان را به شکل غول درآوردند و دویدند دنبال آقاکریم بدبخت که با عصا و لنگ‌لنگان می‌دوید و فرار می‌کرد.کمی پایین‌تر علی‌ کوچولو به دوستش آرش گفت: «شاید ما هم به زودی یک...» در این هنگام «پاشین» خودش را انداخت روی زبان آرش. آرش گفت: «شاید ما هم به زودی یک پاشینی خریدیم.» علی چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت: «شاید ما هم خریدیم.» بعد رفت پیش پدرش و دادوبیداد راه انداخت که الّاوبلّا من هم پاشین می‌خواهم. هرچقدر پدر گفت که من اصلاً نمی‌دانم پاشین چیست فایده نداشت که نداشت. یک ساعت بعد، همۀ بچه‌ها از پدرهایشان پاشین می‌خواستند. داد و فریاد می‌کردند و پدرها دربه‌در توی بازار به دنبال پاشین می‌گشتند، اما هیچ مغازه‌ای پاشین نداشت که نداشت.توی یک خانه مادری به پسرش گفت: «برو...» در این هنگام «آت» پرید روی زبان مادر. مادر گفت: «برو آت‌ها را بگذار درِ خانه.» اما پسر هرچه‌قدر گشت توی خانه آتی پیدا نکرد. مادر خسته و کلافه داد زد که «تو سربه‌هوایی، تنبلی، کمک من نمی‌کنی!» پسر هم فریاد زد که «من آت پیدا نکردم!» چند دقیقه بعد، از همۀ خانه‌ها این صدا بلند شد که «تو سربه‌هوایی»، «من آت‌ را پیدا نکردم.»توی کوچه آقاصمد را مسئول  کرده بودند که بالای چاله‌ها بیاستد و به بقیه بگوید که مراقب باشند. پسرکی داشت رد می‌شد که «چوله» پرید روی زبان آقاصمد. آقاصمد گفت: «مراقبِ چوله باش!» پسرک قاه‌قاه خندید و گفت: «چوله» و همان‌طور که می‌خندید فارت افتاد توی چاله. چیزی نگذشت که کوچه پر شد از سروصدای و فریادِ «کمک... کمکِ» عابرهایی که قاه‌قاه‌کنان توی چاله افتاده بودند.اوضاع در شهر آدم‌ها به‌هم ریخت‌. ماشین‌ها به هم برخورد می‌کردند‌. بچه‌‌ها دنبال پیرمردها می‌دویدند‌. خانه‌ها را بوی گند آشغال برداشته بود. از هرجایی صدای فریاد و شیون یا صدای «کمک... کمک...» می‌آمد. تا اینکه «معوج» به خود آمد و فکر کرد اگر این‌طور ادامه پیدا کند، آدم‌ها همدیگر را تکه‌پاره می‌کنند. پس پیش قاضیِ شهر رفت.معوج گفت: «شهر به‌هم ریخته، باید کاری کنیم.» قاضی درحالی‌که سرش پایین بود و تندتند مشغول نوشتن بود گفت: «من دارم تاریخ تولد چوله و کوله و آت و پاخت و مالی و مَذا و پاتی و... بله! دارم تاریخ تولدشان را ثبت می‌کنم. مگر نمی‌بینی چقدر سرم شلوغ است؟» معوج گفت: «نه! نه! باید فکر دیگری بکنی، شهر آدم‌ها به‌هم ریخته. شما باید...»، اما قاضی که مشغول نوشتن بود اهمیتی نداد. معوج خودش باید کاری می‌کرد.ادامه دارد:معوج فکر کرد و فکر کرد. بلاخره طنابی برداشت و نیمه‌شب وقتی همه خواب بودند، به‌آرامی «آت» را به «آشغال» طناب‌پیچ کرد. بعد رفت سراغ «چاله» و «چوله» و آن‌ها را محکم به‌هم بست. بعد نوبت «قرض» و «قوله‌» بود که به‌هم طناب‌پیچ شوند. بعد «خاک» را به «خُلی» و بعد «ساخت» را به «پاخت» و بعد «زد» را به «خورد» طناب‌پیچ کرد. صبح وقتی کلمات از خواب برخاستند، با صحنۀ دلخراشِ طناب‌پیچی مواجه شدند. آن‌ها آن‌قدر محکم به‌هم بسته شده بودند که نمی‌توانستند نفس بکشند. بنا کردند به تقلا کردن، اما هرچه تلاش می‌کردند فایده نداشت که نداشت. به‌ناچار همین‌طوری قل‌وزنجیرشده راه افتادند به سمت شهر آدم‌ها‌.توی شهر آدم‌ها پدری به پسرش نگاه کرد تا بگوید «مواظب ماشین‌پاشین‌ها باش!». «ماشین و پاشین» که به‌هم بسته شده بودند پریدند روی زبان پدر. دور هم چرخیدند و به‌هم پیچیدند. بنابراین زبان پدر به‌هم گیر کرد و گفت: «مواظب ماتی‌تی‌‌تی‌‌پاتی‌تین‌ها باش!» یک‌دفعه شهر پر شد از صدای پدرهایی که داشتند می‌گفتند «ماتی‌تی‌‌تی‌‌پاتی‌تین‌ها» و پسرهایی که قاه‌قاه می‌خندیدند.بالای سر چاله‌ها، آقاصمد ایستاده بود تا به عابرها بگوید مواظب باشند. وقتی عابری می‌رسید، «چاله‌ و چوله» که به‌هم زنجیر شده بودند، دورِ هم می‌چرخیدند و تقلا می‌کردند و می‌پریدند روی زبان آقاصمد. بنابراین آقاصمد به عابرین می‌گفت: «مواظب چاچاچاچاچوچاچاچوله‌ها باشید!» عابراین می‌خندیدند و می‌افتادند توی چاله.مادرها به پسرها می گفتند: «آتاتاتاشغاتاتال‌ها را ببر در خانه!» پسرها تمام خانه را دنبال «آتاتاتاشغاتاتال‌ها» می‌گشتند و چون پیدا نمی‌کردند بین آن‌ها دعوا می‌شود.خلاصه که در شهر آدم‌ها اوضاع بهتر نشد که بدتر شد.معوج دوباره رفت سراغ قاضی‌زبان که سخت مشغول بود. قاضی‌زبان گفت: «مگر نمی‌بینی دارم تولد کلمات جدید را ثبت می‌کنم؟» و همان‌طور که با خودش زمزمه می‌کرد، اسم کلمات جدید را می‌نوشت: «آتاتاتاشغاتاتال‌»، «چاچاچاچاچوچاچاچوله»، «ماتی‌تی‌‌تی‌‌پاتی‌تین‌ها»، «قرض‌وضوقوضوله»، «خاکوخولخولخاکوله».معوج رفت و طناب‌های کلمات را پاره کرد. کلمات&#x27; بی‌حال و نفس‌نفس‌زنان ولو شدند. معوج فکر دیگری کرد. به ذهنش رسید که کلمات را با چسب مایع به‌هم بچسباند، این‌طوری نمی‌توانستند درهم بپیچند. پس شب‌هنگام وقتی همه خوابیدند رفت و آن‌ها را به‌هم چسباند. او خوشحال و شاد از این موفقیت و به‌خیال اینکه همه‌چیز حل شده به خانه برگشت. صبح که به خیابان رفت کلمۀ عجیبی دید: «چاله‌لوچه» معجوج با خودش فکر کرد و تازه فهمید ای‌دلِ غافل! دیشب توی تاریکی آن‌ها را سروته به هم چسبانده. بعد دید این بلا سر بقیۀ کلمات هم آمده.در شهر آدم‌ها، آقاصمد بالای چاه ایستاده بود و همین‌که عابری می‌خواست رد بشود گفت: «چاله‌‌لوچه را مواظب باش!» پسرکی که داشت رد می‌شد، زد زیر خنده و گفت: «چاله‌‌لوچه! چاله هم مگر لوچ می‌شود؟» قاه‌قاه خندید و چشم‌هایش را لوچ کرد و افتاد توی چاله و بعد بقیۀ عابران هم قاه‌قاه‌کنان افتادند رویش و داد و فریادشان بالا رفت.کمی آن‌طرف‌تر داشت آقاکریم درمورد «قرض‌ و لِه‌قو» حرف می‌زد که همه زدند زیر خنده. مادرها درمورد «آت‌ و غالاش»ها حرف می‌زدند و بچه‌ها نمی‌فهمیدند. بچه‌ها با خاک بازی می‌کردند و «خاک‌ و لُخی» می‌شدند. خلاصه که در شهر همه‌چیز «قاتی‌ تی‌پا» شده بود.معوج فکر کرد که آن‌ها را جدا کند و دوباره بچسباند، اما بعد به ذهنش رسید احتمالاً این‌بار کلماتِ  «چاچاچولچوله» و «آتاتاشغاتال» و «قرض‌ و ضوقوله» و «ماشین پاناشین» و «زد و خوزوخوز» درست می‌شود. بنابراین منصرف شد.ادامه دارد...هنگامِ شب او کلمات را با چاقو از هم برید و فکر دیگری کرد. صبح کلمۀ «چاله» خوشحال و شاد مشغول خرید کردن بود. وقتی عابری به آقاصمد رسید، معوج دَوید و یک چوب که روی یک سنگ بود را گذاشت زیر کلمۀ «چاله». بعد رفت تا روی آن‌سرِ چوب بایستد تا «چاله» شوت شود روی زبان آقاصمد. چاله شوت شد اما نه روی زبانش بلکه شارق کوبیده شد به چشم آقاصمد. داد آقاصمد هوا رفت. معوج ناامید نشد. وقتی آقاکریم می‌خواست حرف از قرضش بزند، معوج دوید و «قرض» را شوت کرد. «قرض» پرتاب شد، اما شارق خورد توی باسن آقاکریم و آقاکریم شاتاراق افتاد روی زمین. معوج باز هم ادامه داد. در عرض چند دقیقه، شهر پر شد از کلماتی که شوت می‌شدند‌ و شارق به پا و کمر و چشم و دماغ و این‌جا‌ و آن‌جای آدم‌ها می‌خوردند و آن‌ها را نقش زمین می‌کردند.چه شهری شد. شهری پر از کلمات آش‌ولاش که هر کدام زخمی و ترکیده و وارفته در گوشه‌ای افتاده بودند. شهر پر شده بود از آدم‌هایی که با چشم و دماغ و پا و دست و باسنِ زخمی و تنِ پر از درد، در گوشه و کنار ولو شده بودند. معوج حیران شد. ایستاد و کاری از دستش برنمی‌آمد جز اینکه بایستد و نگاه کند.او تمام شب را فکر کرد. با خودش کلنجار رفت. چاره‌ای نبود. حالِ کلمات بد بود، شهر آدم‌ها به‌هم ریخته بود. قاضی هم فقط مشغول نوشتن کلماتِ جدید له‌شده توی دفترهایش بود. معوج تصمیم آخر را گرفت. صبحِ فردا، او کلماتِ شل و وارفته و بی‌جان‌شده را در میدانِ شهرِ کلمات، دور هم جمع کرد. خودش بالای‌ سکویی ایستاد و با کمال فروتنی به بچه‌ها گفت: «به‌نظر من بهتر است که همراه بزرگترهایمان بمانیم.» همه ساکت شدند. گویا موافق بودند، اما هیچکدام از بچه‌ها حاضر نمی‌شدند که پیش‌قدم بشوند و کنار مادر خود برگردند. بلاخره معوج از بالای سکو پایین آمد و کنار «کج» ایستاد. اشک شوق در چشم‌های کج جمع شد و کجکی خندید. بعداز آن هم «قرض» و «قوله»؛ «خاک» و «خُلی»؛ «زد» و «خورد»؛ «آت» و «آشغال»؛ «ماشین» و «پاشین» و... کنار هم ایستادند. در این هنگام صدایی از دور شنیده شد. کلمۀ «خجالت‌زده» بود که داشت نزدیک می‌شد. «زده» به «خجالت» گفت: «تو چرا همیشه اول می‌آیی؟ من می‌خواهم زودتر بیایم و &quot;زده‌خجالت&quot; بشویم.» بعد صدای دیگری آمد که گفت: «بله! ما هم باید &quot;کرده‌تحصیل&quot; بشویم.» «باران‌خورده» می‌خواست حرف بزند که بقیۀ کلمات داد زدند: «نــــــــ‍ــــــــــه!»#پایان #ما_می‌خواهیم_جدا_شویم #داستان_کوتاه #داستان_کودک #برای_بچه‌های_ریشو</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستانک: بازیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-pwcajj9om8ou</link>
                <description>در سی‌وهشت‌سالگی می‌توان بازیگر خوبی شد؟ آن‌هم بدونِ داشتن سابقۀ نقش‌آفرینی در یک تئاتر ساده یا یک نمایشِ خیابانی، و درحالی‌که آخرین بازی‌ات برمی‌گردد به تئاتر پنج‌ دقیقه‌ای مدرسه در شش‌سالگی؟ و در صورتی‌که آخرین جملاتی که درمورد نقش‌آفرینی‌ات شنیده‌ای این بوده: «تو استعداد بازیگری نداری»، «حتی چهره‌ات هم برای بازی خوب نیست.» جملاتی از زبان مادر! اظهارنظری که حتماً درست بود. روبه‌روی آینه ایستاده‌ام و درحالی‌که خاطرۀ صدای مادر به روحم هتاکی می‌کند، به گذشته می‌اندیشم، به بچگی‌ام، به این سال‌های اخیر. نه! بازیگری کار من نبود‌. برای بازیگری یک آنی باید باشد در پوست و خون و رگت، یک استعداد ذاتی، یک هوش سرشار تا در کالبد شخصیت دیگری جای بگیری یا روح کس دیگری در وجودت تناسخ پیدا کند. چیزهایی که من نداشتمشان.اما حالا در سی‌وهشت‌سالگی به‌سرم افتاده که می‌توانم بازیگر خوبی باشم. می‌گویند: «بحث استعداد درست است، اما یادگیریِ هر مهارتی آموزش می‌خواهد و تمرین.» حتماً درست می‌گویند. روبه‌روی آینه راست می‌ایستم و به جملاتی که روی کاغذ نوشته‌ام چشم می‌گردانم. لحظه‌ای جای فرد اول می‌ایستم و لحظه‌ای جای فرد دوم:_دیشب کجا بودی؟_دیشب که خیلی وقت پیش بود، یادم نمی‌آد._امشب می‌بینمت؟_من برای زمانی به این دوری برنامه‌ریزی نمی‌کنم.*دوباره تکرار می‌کنم و این‌بار کمی بیشتر احساس را می‌گنجانم در خطوط زیر چشم‌هایم و دقیق می‌شوم روی حرکت لب‌ها و حالت ایستادنم. باید تمام حرکاتم طبیعی به‌نظر برسد، تا تحت‌تاثیر قرار بدهد، تا جای هیچ‌حرفی باقی نماند، تا آن نقش را از آنِ خود کنم. دوباره تکرار می‌کنم. بدک نیست. حالا بعد از ساعت‌ها و روزها تمرین کمی بهتر به‌نظر می‌رسم و می‌توانم روی صحنه جلوی آن بازیگر قهار سنگ‌‌تمام بگذارم. برگه‌ها را روی میز می‌گذارم و رژم را تجدید می‌کنم و یقۀ مانتواَم را مرتب. برای آخرین بار به آینه نگاه می‌کنم. تلفنم زنگ می‌خورَد: «پس کجایی؟» تُنِ صدایم را تغییر می‌دهم: «جایی که سرنوشت بخواهد.» با صدای بلند می‌خندد: «منتظرم.» روبه‌ آینه می‌ایستم. دلم می‌لرزد. می‌توانم خوب بازی کنم؟ حتماً می‌توانم. همان‌طور که آن‌ها توانستند با من بازی کنند. همان‌طور که آن‌ها هربار با نقاب و با حرکات و کلمات شیرین به زندگی‌ام آمدند، با دل و روحم بازی کردند و بعد، از صحنۀ زندگی‌ام خارج شدند، به این حکمِ ناگفته که زیادی رو بازی می‌کردم، بازیگر نبودم مثلِ خودشان.کیفم را روی دوش می‌اندازم و تا دم در برای پوشیدن کفش‌هایم قدم برمی‌دارم، همان‌طور که این‌روزها تمرینش کرده‌ام، آرام و با لبخندی پر احساس، همان‌طور که قرار است در یک نمایشِ خیابانی جلویش عشوه‌گری کنم تا پابندش کنم، تا بماند و نقشِ همدم‌ همیشگی بودن را از آنِ خود کنم.توی پیاده‌رو می‌ایستم به انتظارش. از دور می‌بینمش که لبخند به‌لب می‌آید، دلم برایش می‌ریزد. همان‌طور که تمرین کرده‌ام، خنده‌ای گوشۀ لبم می‌نشانم برای قل‌وزنجیر کردن خودم به دلش، با این نهیب که «نه! نمی‌گذارم که بروی.» نزدیک می‌آید، ذوق سرشارش را در چشم‌هایش برانداز می‌کنم. نمی‌دانم که بازی می‌کند و یا واقعاً دوستم دارد. از کجا می‌شود فهمید؟ باید که فهمید؟ لزومی دارد؟ و یا اینکه بایستی همین‌طور تا آخر، تا آخرِ راه برای هم نقش‌بازی کنیم؟ تا هرجایی که زورمان برسد؟ توی کافه و با حرکات ظریف و‌ آرام، صندلی را پیش می‌کشم و می‌نشینم. می‌نشیند و زل می‌زند توی چشم‌هایم. گرمی گونه‌هایم را احساس می‌کنم و سر پایین می‌اندازم. نه! نباید سربه‌زیر باشم، این خجالتِ لعنتی نباید که فاصله بیندازد بینمان‌. سرم را بالا می‌آورم و دست‌زیرِ چانه رک نگاهش می‌کنم. لبخندی می‌زند و تکیه می‌دهد به صندلی‌اش. اَبرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: «نه! بازیگر خوبی نیستی.» جا می‌خوردم: «چی؟» می‌گوید: «بازیگر خوبی نیستی، راحله!» تُن صدایش تغییر کرده. می‌پرسم: «از چه حرف می‌زنی؟» می‌گوید: «حرکاتت مالِ خودت نیست. داد می‌زند که نقش‌بازی می‌کنی.»دلم می‌لرزد و قلبم به تپش می‌افتد و زبانم به لکنت. می‌گوید: «از بچگی بازیگر خوبی نبودی.» با اخمی از تعجب بر ابروها می‌پرسم: «بچگی؟»از خودش می‌گوید. اینکه قبلاً هم‌بازی بوده‌ایم. توی همان کوچه‌هایی که هنوز خانه‌هایش رنگ‌و‌بوی قدیم را دارد، محلۀ ما.می‌پرسم: «پاشنه‌کش؟» می‌خندد و می‌گوید:  «بله پاشنه‌کش. به من می‌گفتید پاشنه‌کش. چون هیچ‌وقتِ خدا پاشنۀ کفش‌هایم را بالا نمی‌کشیدم.» می‌گویم: «چقدر تغییر کرده‌ای، محمد!» می‌گوید: «باید تغییر می‌کردم. مادرم که مُرد، من و بابا رفتیم و من شدم بچۀ پایتخت‌. منِ بچه شهرستانیِ ساکنِ خانه‌‌ای کاه‌گلی به‌ناگاه شدم بچۀ بالاشهر تهران. خیلی زود، در همان هفت‌سالگی، با ثبت‌نام در مدرسه فهمیدم که برای بالاکشیدن گلیم خودم از آب باید خودم نباشم. باید نقاب بزنم و زدم، با تغییر لهجه، تنِ صدا، طرز راه رفتن و نگاه کردن و لباس پوشیدن. نقاب روی نقاب تا آقامهندس شدن، تمام این سال‌ها، اتوکشیده و عصاقورت داده، با اخمی از غرور بر ابرو، با نگاهی از گوشۀ چشم، برای پنهان کردنِ خودِ حقیقی‌؛ خودی که در عطش خانۀ قدیمی و کوچه‌های سرشار از سادگی‌اش، در التهابِ بوی گل‌های پیچِ امین‌الدولۀ وسط باغچه و گل‌های رز و بوی حنای گیس‌های مادر می‌سوخت. بابا که مُرد برگشتم، برای رسیدگی به امور املاک و تجدید خاطره. توی کوچه‌ها پرسه می‌زدم که دیدمت. رنگ‌وبوی حیاط خانۀ قدیمی‌مان را داشتی. صفا، سادگی، بی‌شیله بودن! سرصحبت باز شد. قرار نبود که عاشقت شوم، قرار نبود اینجا جز همان آقامهندس کسِ دیگری باشم؛ اما قرارها را بر هم زدی. نقاب چسبیده بود به صورتم، اما احساسم، صمیمیتی که از سادگی تو ساطع می‌شد آرام‌آرام نقابم را کنار زد. من نقاب پس می‌زدم و تو نقاب می‌گذاشتی. من به خودم برمی‌گشتم و تو از خودت دور می‌شدی. سعی می‌کردی که دور شوی، نتوانستی. لپ‌های قرمز و لکنت زبانت این را می‌گوید. تو هیچ‌وقت بازیگر خوبی نبودی.‌ مبهوتم و حرفی نمی‌زنم و حتی نمی‌توانم نگاهش کنم. دست توی کیف می‌بَرد و چیزی بیرون می‌آورد. یک عکس. عکس روزِ نمایشِ مدرسه. من در لباس خرگوش و با لپ‌های قرمز و چشم‌های اشک‌بار از خراب کردنِ نمایش؛ او با لباسی که به تنش زار می‌زند و پاشنۀ خوابیدۀ کفش‌ها. لباس‌ها و چهره‌های بی‌شیله‌پیله‌. تصویر عکس از چشم‌های خیسم تار می‌شود. نگاهش می‌کنم و می‌گوید: «نقابت را کنار بگذار، من همان سادگی‌هایت را دوست دارم.»پایان* دیالوگ‌های فیلم کازابلانکا #داستانک</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 03:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xpeeewn3oekf</link>
                <description>مسئلۀ مهمی است، واقعاً مسئلۀ مهمی است. چطور می‌توان از پسِ آن برآمد و آن را به‌نحو احسن، به‌نحوی که شایستۀ برخوردهای انسانی است، به انجام رساند. تمام طول مسیر را به این فکر می‌کردم. می‌گویند هر مشکلی با تمام عظمتش موجب از بین رفتن مصائب دیگر می‌شود. کرونا هم با همۀ دردسرهایی که داشت لااقل انسان‌ها را از فکر کردن به سایر مسائل این‌چنینی روابط خطیر بشریت بی‌نیاز کرده بود. اما حالا ایام کرونا تمام شده بود و باز روز از نو روزی از نو؛ باز همان آش و همان کاسه؛ باز دید و بازدید عید با همۀ مصائبش.چشم‌ها؟ باید در چشم‌های طرف نگاه کرد؟ نه! چشم‌ها چیزی دررابطه با بطن و نیات آدم‌ها رسوا نمی‌کند. لااقل من از چنین قدرتی برای کشف نیات آدم‌ها از طریق نگاه بی‌نصیبم. حرکت دست؟ طرز ایستادن؟ میزان اشتیاق؟ هرچه تأمل کردم کمتر به نتایج رضایت‌بخش‌ مؤثری رسیدم. درنهایت، ناامید از رسیدن به یک جواب درست، درِ خانۀ خاله‌شکوه را زدم. در را که باز کرد، دلم ریخت. هیچ‌چیز در چنته نداشتم، هیچ‌چیز. جلو آمد. سلام کردیم و لب‌هایمان را به گونۀ هم چسباندیم. یک بوس، دو بوس و حالا مسئله این است: «بوس سوم آری یا نه.» برای من «نه» با این پیش‌بینی که برای او هم «نه». برای او «آری» احتمالاً با این پیش‌بینی که برای من هم «آری»؛ و حالا گند... گند... گند! گیر کردن دماغ و دک‌وپوز درهم و برخورد لُپ خاله به خرتناقم.#داستانک نوروزی</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 02:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر فیلم «فارست گامپ» ساختۀ «پارامونت پیکچرز»</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%80-%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-cdvpgyequ7nl</link>
                <description>پر سفیدی سرگردان در دست باد به این‌سو و آن‌سو حرکت می‌کند، از خیابان‌ها می‌گذرد، از روی شانۀ عابری عبور می‌کند، با حرکت ماشینی تغییر جهت می‌دهد و به پای مرد جوانی نشسته‌برنیمکت فرود می‌آید. مرد پر را برمی‌دارد و لای کتاب داستانی می‌گذارد.‌ بستۀ شکلاتش را باز می‌کند و به خانمی که کنار او می‌نشیند تعارف می‌کند و جمله‌ای را به‌نقل از مادرش بر زبان می‌آورد. اینکه زندگی مثل یک جعبۀ شکلات است و معلوم نیست از داخل آن چه‌چیز گیر آدم بیاید و همین اساس کلِ فیلم است. اینکه زندگی چیست؟ و درون جعبۀ آن چیست و انسان در آن چه نقشی دارد؟ با این مقدمه مرد شروع می‌کند به تعریف کردن زندگی خودش. زندگیِ فارست گامپ‌.صحبت درمورد فارست گامپ را از منظرِ درون‌مایۀ آن می‌آغازم؛ درون‌مایه‌ای که درجای‌جای فیلم از آن صحبت می‌شود و یا با زبان تصویر به روایت کشیده می‌شود، اما ببینده تنها درانتهای فیلم به مفهوم آن پی می‌برد: سرنوشت. فارست کامپ روی نیمکت نشسته و فیلم به گذشته فلاش‌بک می‌خورد تا ما با زندگی او آشنا شویم:فارست گامپ کودک است، کودکی که تنها می‌تواند به کمک آتل‌های سنگین راه برود. او ضریب هوشی پایینی دارد به‌نحوی که مدرسه به‌سختی او را برای ثبت‌نام می‌پذیرد و دوستانش او را عقب‌مانده خطاب می‌کنند. روز اول مدرسه و سوار شدن او به سرویس مدرسه آغاز زندگی پر فراز و نشیب اوست. او سوار سرویس می‌شود و درحالی‌که هیچ‌کسی حاضر نیست او را کنار خود جای دهد، دلنشین‌ترین صدای دنیا او را خطاب قرار می‌دهد و کنارِ خود فرا می‌خوانَد. صدایی که او را در مسیر زندگی‌اش قرار می‌دهد؛ صدای دختربچه‌ای به نام جنی، تنها و بهترین دوستِ فارست. از آن به بعد زندگی فارست مانند پری به جریان می‌افتد. دوستانش درصدد آزار اویند که جنی کوچک فریاد می‌زند: «فارست بدو، فرار کن» او با نیرویی معجزه‌گون به تشویق صدای جنی می‌دود و این آغازی است برای دوندگی‌های فارست در مسیر زندگی؛ دویدنگی‌ای که در بزرگسالی باعث می‌شود سر از زمین بازی، دانشگاه، شرکت در مسابقات پینگ‌پنگ، جنگ، صید میگو، تجارت، دوندگی دور کشور و درنهایت پدر شدن دربیاورد. بنابراین فارست چون پری است که به دست حوادث و اتفاقات در جادۀ زندگی به حرکت درمی‌آید. سایر شخصیت‌ها:و اما زندگی بقیۀ شخصیت‌های فیلم کم از زندگی فارست ندارد. جنی:جنی چون نسیمی است که در آغازین روز مدرسه تا آخرین روز مرگش و حتی بعد از آن بر زندگی فارست می‌ورزد. او به زندگی فارست وارد می‌شود، او را همراهی می‌کند، با آمدن‌ها و رفتن‌های مکررش، فارست را به حرکت، دویدن و ایستادن وامی‌دارند و هربار به‌نوعی مسیر زندگی او را تغییر داد. یک‌بار همزمان با رفتنش، فارست راهی جنگ می‌شود و بار بعدی همزمان با برگشتن فارست از جنگ، بازمی‌گردد. می‌رود و فارست به صید میگو می‌پردازد. می‌آید، و بار دیگر می‌رود و فارست به دویدن در سرتاسر کشور روی می‌آورد.جنی همچین در زندگی خویش مانند پری سبکبال است که به دست حوادث زندگی خویش به‌حرکت درمی‌آید. در کودکی دعا می‌کند که برای درامان ماندن از دست پدر خشن خویش به پرنده‌ای تبدیل شود و پلیس او را به‌دست مادربزرگش می‌سپارد. بعد از آن نیز نسیم‌های زندگی‌اش بارها او را از فارست دور می‌کند، او به سفر و ماجراجویی می‌پردازد و با اولین ماشینی که به او پیشنهاد رفتن به شهری را بدهد، همراه می‌شود. ناپدید می‌شود و به ناگاه درمیان جمعیت افراد مخالف جنگ از میان آب حوضچه می‌گذرد و باز به آغوش فارست برمی‌گردد. می‌آید و باز می‌رود، مانند یک پر.سروان دن تیِلر:شخصیت دیگر، سروان دِن تِیلر است. او به سرنوشت محتوم و از پیش‌تعیین شده معتقد است، و همین امر موجب می‌شود وقتی که فارست با کمکِ مهارتِ دوندگی خویش او را از مهلکۀ جنگ و مرگ حتمی نجات می‌دهد، برآشفته شود. او فریاد می‌کشد که باید درکنار جوخه‌اش کشته شود. او معنای زندگی را در کشته‌شدن در میدان جنگ می‌داند. سرنوشتی حتمی و البته موروثی مانند اجدادش‌.«همه‌مون یه سرنوشتی داریم. هیچ‌چیز اتفاقی رخ نمی‌ده، همه‌چیز بخشی از تقدیره. من باید تو اون جنگ کنار سربازام می‌مُردم، ولی حالا چیزی جز یه موجود عوضی بدون پا نیستم. تو خراب کردی. من یه سرنوشت داشتم. قرار بود با عزت و احترام بمیرم، تو جنگ. سرنوشت من این بود، اما تو سرنوشتم‌و خراب کردی. قرار نبود این اتفاق بیفته. من یه سرنوشت داشتم. من سروان دن تیلر بودم، اما حالا چی هستم؟»او از مرگ نجات یافته، اما بدون پا. او در این زندگی معنایی نمی‌یابد و می‌پرسد که حالا باید چکار کند؟ او در دیدار دیگری با فارست، همراه با تحقیرِ نشانِ شجاعتِ اهداشده به فارست برای نجات جان سربازان، به فارست از اینکه از مرگ نجات پیدا کرده گلایه می‌کند. و بار دیگر از فارست درمورد خدا می‌پرسد. _تاحالا خدا رو دیدی؟_نمی‌دونستم خدا رو می‌شه دید، قربان._به‌خاطر  دموکراسی خیلیا رو کشتیم و برگشتیم. این دموکراسی مسخ‌مون کرد. مدام به ما چلاقا می‌گن خدا از شما راضیه. اما من از خودم راضی نیستم. من‌و مثل یه پر این‌طرف و اون‌طرف بردن، برای چی؟ کشتنِ آدمای بدبخت. چرا؟ چون خدا این‌طور خواسته. کدوم خدا؟او منکر وجود خداست.درنهایت وقتی فارست کار صید میگو با قایق را آغاز می‌کند، سروان به او ملحق می‌شود تا طبق حرفی که به تمسخر به فارست گفت دست‌یارش شود. با گرفتاری در طوفان، او درحالی‌که او با پاهای معیوبش به دکلی بلند طناب‌پیچ‌شده فریاد می‌زند که خدا را دیده و به قدرت او پی برده. او پری نیست که حتی با طوفان جابه‌جا شود. او خود را محکم با طناب به دکل بسته و درحالی‌که طوفان و باران به هر سو می‌وزد، مطمئن و پرشعف سرنوشتِ از پیش‌تعیین‌شده‌‌اش را فریاد می‌زند و با اطمینان‌خاطر می‌گوید که خدا این قایق را غرق نمی‌کند. با پیشرفت فیلم، رفته‌رفته او معنای زندگی را پیدا کرده، برای نجاتش در جنگ از فارست تشکر می‌کند، با حسی از رهایی در آب شنا می‌کند و درنهایت با نامزدش و با رسیدن مفهوم عشق و زندگی و با پاهای مصنوعی به جشن عروسی فارست می‌آید.مادر فارست: مادر فارست، زنی خودساخته و آگاه که سعی کرده قوی بودن و اعتمادبه‌نفس را به فارست بیاموزد: «مامانم می‌گه اگه فکر کنی عقب‌مونده‌ای، عقب‌مونده‌ای»«هیچ‌وقت نذار کسی بهت بگه که از تو بهتره»اما دیدگاه او درمورد سرنوشت چیست؟ او در بستر بیماری به فارست می‌گوید:«مرگ بخشی از زندگیه. چیزی که تو سرنوشت همه‌مونه. من نمی‌دونستم، اما سرنوشتم این بود که مامان تو باشم. همۀ سعیم‌و کردم که مامان خوبی باشم. من معتقدم آدم سرنوشت خودش‌و نمی‌سازه، آدم از چیزی که خدا بهش داده استفاده می‌کنه.»و آیا حق با مادر است؟ با نگاهی به زندگی فارست می‌بینیم که این چنین است. بسیاری اوقات، اتفاقات سرنوشت فارست را رقم زد و او تنها  از امکاناتی که داشت استفاده کرد: دوی سریع، حرکات سریع در پینگ‌پنگ، قلب ساده و حتی ضریب هوشی پایین.فارست از مادرش می‌پرسد: «سرنوشت من چیه مامان؟» و مادرش می‌گوید: «این چیزیه که خودت باید بفهمی.» و برای بار چندم در فیلم تمثیل زندگی به جعبۀ شکلات تکرار می‌شود: «زندگی مثل جعبۀ شکلاته، هیچ‌وقت نمی‌دونی چی گیرت می‌آد.» که این جمله خودش تصدیقی بر این عقیدۀ مادر است که انسان سرنوشت خود را نمی‌سازد.بابا:بابا، دوست سیاه‌پوست فارست در جنگ. او کسی است با برنامه‌های دقیق و از پیش‌تعیین‌شده برای آینده. طبق برنامه‌ریزی و حتی با برآورد هزینه‌ها او قصد داشت قایقی بخرد و به صید میگو مشغول شود و حتی فارست را نیز به این کار دعوت کرد. این چیزی بود که برای خودش می‌خواست، اما سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زد: کشته‌شدن در جنگ.اما مرگ بابا مرگ رویاهایش را به‌همراه نداشت، چراکه فارست برای تحقق بخشیدن به آرزوی او اقدام کرد.  سرنوشت برای بابا مرگ را رقم زد، اما سرنوشت، آرزوهایش را زنده نگه‌داشت. بنابراین در این فیلم هریک از شخصیت‌ها پری هستند در دستِ نسیم حوادث و درعین‌حال هرکدام، خود، نسیمی هستند برای زندگیِ دیگری. جنی نسیمی است برای زندگی فارست؛ و فارست نسیمی است برای زندگی جنی، بابا، خانوادۀ بابا، مادرش، سروان دن، هم‌رزمانش در جنگ، افراد دونده‌ای که او را همراهی می‌کنند و به‌دنبالش راه می‌افتند و برای کسب‌وکارشان از او الهام می‌گیرند و... حتی رقص ناشیانۀ او در کودکی با پاهای آتل‌بسته الهام‌بخش خوانندۀ معروف راک است. بابا نسیمی است برای زندگی فارست؛ مادر نسیمی است برای زندگی او. و به‌راستی که در زندگی نیز چنین است، ما پری هستیم در دست حوادث و نسیمی هستیم بر زندگی دیگران.درمجموع در این فیلم، ماجرای زندگی اشخاصِ فیلم، نمایش دیدگاه‌های متفاوت آن‌ها نسبت به مقولۀ سرنوشت است و البته سعی نمی‌کند نظر خاص و مطلقی را ارائه دهد و از‌این‌رو ببینده را با این سوال تنها می‌گذارد که به راستی آیا سرنوشت از پیش‌تعیین شده یا اینکه آدمی در شکل‌دهیِ آن دخیل است؟این جمله‌ای است که فارست حتی در انتهای فیلم و بر سر مزار جنی با تردید آن را خاطرنشان می‌کند:«من نمی‌دونم حق با مامان بود یا سروان دن درست می‌گفت، نمی‌دونم هر کدوممون یه سرنوشتی داریم یا تصادفی عین یه پر این‌طرف اون‌طرف می‌ریم، فقط می‌دونم نمی‌تونیم همه‌چیزو همه‌کارو به اختیار خودمون انجام بدیم.» و یکی از بارزترینِ این کارها که در آن اختیاری نداریم همان مرگ است و به‌این خاطر فارست بر سر مزار جنی می‌گوید: «مامان همیشه می‌گفت مردن بخشی از زندگیه. ای کاش این‌طور نبود.» پایان‌بندی فیلم:فارستِ آخر داستان مردی است ثروتمند و صاحب فرزند که دیدگاه‌های ویژۀ خود را نسبت به زندگی دارد. او کنار پسرش روی نیمکت و منتظر اتوبوس نشسته، جایی که سال‌ها قبل خودش همراه مادر و با پاهای آتل‌دار و ضریب‌هوشی پایین نشسته بود تا سوار بر اتوبوس شود. پسرش کتاب داستانی را که مادرِ فارست برای او می‌خوانده از کیف بیرون می‌آورد، کتابی که حالا به او رسیده، به فارست گامپِ کوچک. پر سفید ابتدای فیلم از لای کتاب می‌افتد. اتوبوس از راه می‌رسد و یک فارست گامپِ کوچک دیگر با ویژگی‌های خاص خودش با ضریب هوشی بالا، با امکاناتی که مادر فارست می‌گفت خدا به انسان می‌دهد، سوار اتوبوس مدرسه می‌شود تا به سمت سرنوشتش حرکت کند. و پرِ افتاده از میانِ کتاب بار دیگر به دست باد به پرواز درمی‌آید.   چرا شخصیت فارست جذاب است؟شخصیت فارست نمونۀ بارزی است از این مشخصۀ شخصیت‌پردازی که عیب و نقص شخصیت نه‌تنها می‌تواند موجب تمایز وی، بلکه می‌تواند موجب برتری او نیز شود. پاهای معیوب او در ابتدای داستان و ضریب هوشی پایین او موجب تمایز او از سایر دوستانش و درنتیجه جلب همراهی جنی و بیننده می‌شود. او ضریب‌هوشی پایینی دارد، اما ویژگی‌هایی دارد که به او برتری می‌بخشد، دوی سریع، سرعت عمل بالا، سادگی، مهربانی، بی‌شیله‌پیله بودن او و... .ضریب هوشی پایین در ایجاد شخصیتی دوست‌داشتنی و ایجاد فضاهای طنز در داستان نقش به‌سزایی دارد، مانند صحنه‌ای که برای نشان دادن جای تیرش، شلوار را پایین می‌کشد و پشتش را به رئیس جمهور می‌کند.او با ساده‌لوحی در برابر تحقیرهای سرگرد حرف‌های او را تائید می‌کند:_به تو، به تو یه احمقِ کودن نشان شجاعت دادند؟_بله قربان.او با ساده‌دلی گمان می‌کند باید حتی بعد از مرگ دوستش، بابا، بر سر قول خود برای راه انداختنِ صید ماهی باقی بماند. کاری که تمسخر سروان دن را برمی‌انگیزد و خواننده را به‌خاطر پوچی ماندن برسر این قول به‌خنده‌ای تمسخرآمیز وامی‌دارد. اما همین پابندی ساده‌انگارانه بر سر قول، موجب معروفیت و میلیاردر شدن او می‌شود.او بعد از رفتنِ جنی، بدون هیچ دلیل عقلی‌ای، بنای دویدن می‌گذارد و درحالی‌که خبرنگاران و سایر آدم‌های عاقل به‌دنبال دلیل دویدن او هستند و این حرکت او را موشکافانه به حمایت از حقوق زنان یا حیوانات یا محیط زیست مرتبط می‌کنند، او به سادگی می‌گوید که «چرا آدم باید برای دویدن دلیل داشته باشد؟ من می‌دوم چون باید بدوم.» او بی‌دلیل می‌دود، اما موجب همراهی بسیاری افراد می‌شود که دلیلی برای این‌کار دارد: این کار به آن‌ها امید می‌دهد. بی‌دلیل می‌دود، اما الهام بخش مردی می‌شود برای به‌دست آوردن یک شعار و طرحی برای لباس‌هایش با او همراهی کرده. او همچنین به ناگاه مثل پری که متوقف می‌شود پیش چشم‌های متعجب مشایعت‌کنندگان می‌ایستد، چون باید بایستد. چون باید برگردد خانه.او به سادگی به توصیۀ مادر می‌پذیرد یک دروغ مصلحتی بگوید. او در قبال گرفتنِ پول می‌پذیرد که برای تبلیغ وسایل ورزشی تولیدکنندگان لباس و راکد ورزشی، بگوید که از چنین وسایلی استفاده می‌کرده. او پول را می‌گیرد و به‌عنوان سرمایۀ اولیه برای شروع کار صید ماهی استفاده می‌کند.او به جنی می‌گوید که مرد باهوشی نیست، اما عشق را می‌فهمد، برای همین‌خاطر هم هست که از رفتن‌های مکرر جنی می‌گذرد و هربار با آغوش باز او را می‌پذیرد. او حتی جنی را زمانی که می‌فهمد پسرشان را برای چندین سال پنهان نگه‌داشته می‌بخشد و جنی و پسرش را می‌پذیرد. انتخاب‌ها و تصمیمات فارست فارغ از هر دودوتاچهارتایی است. او می‌بخشد، می‌گذرد و ساده می‌گیرد و آیا این ناشی از عشق وافر اوست یا نقصان عقل او و یا هردو؟او درمجموع همۀ کارها را با سادگی پیش می‌برد گویا می‌خواهد این نکته را گوشزد کند که که دردسر آدم‌ها از حساب‌گری زیاد آن‌هاست و تمایل آن‌ها به بیش‌از‌حد عاقل بودن. او می‌گوید باید ساده بود و بخشید و گذشت مثل پری در دست باد.پایان.</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 01:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر فیلم «یک داستان سرراست» یا «داستان استریت» ساختۀ «دیوید لینچ»</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%80-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%86-flaes5cgq11f</link>
                <description>فیلم با نمای شب و ستاره‌ها آغاز می‌شود و به نمای خانه‌‌هایی در محوطه‌ای سرسبز می‌رسد تا داستان سرراستِ الوین استریت را برای ما به نمایش بگذارد؛ داستان پیرمردی ۷۳ ساله با چشم‌هایی ضعیف و مشکل در  لگن خاصره، به نحوی‌که اگر زمین بخورد نمی‌تواند بلند شود و باید با دو عصا راه برود. او با دخترش، رز، زندگی می‌کند‌؛ دختری که با زمین خوردنِ پدر اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند.داستان از آن‌جایی آغاز می‌شود که  تلفن زنگ می‌خورَد و به رز خبر می‌رسد که عمویش که در شهر وین‌کانسین که ۳۱۷ مایل تا این شهر، یعنی لورنزآیووا فاصله دارد، سکته کرده و احتمال مرگ او وجود دارد.  چالش شخصیت آغاز می‌شود، او باید تصمیم بگیرد و تصمیم می‌گیرد که به دل جاده بزند، اما با وجود مشکلاتش به چه‌نحوی؟الوین مشغول تعمیر ماشین چمن‌زنی خود می‌شود. او تصمیم دارد با ماشین چمن‌زنی به دیدن برادرش برود که این تصمیم موجب اعتراض دخترش می‌شود چراکه پیرمرد مشکل راه رفتن، ضعف چشم و سن بالایی دارد، به علاوه درمیانۀ راه اتوبوس به شهر برادرش، لاین، نمی‌رود و دختر هم نمی‌تواند پدر را برساند. با همۀ این‌ها پیرمرد تصمیمش را گرفته، ماشین چمن‌زنی را تعمیر می‌کند و یک اتاقک به ماشین چمن‌زنی وصل می‌کند.‌ او دررابطه با انگیزه‌اش برای این‌کار به دخترش می‌گوید که باید این‌کار را بکند و تو باید درک کنی.  و دختر درک می‌کند، چراکه خود دختر در دوری و دلتنگی از پسرش به‌سر می‌برد.الوین پیش چشم نگاه‌های متعجب دوستانش راه می‌افتد و از کنار مزارع و مناظر می‌گذرد، مناظری که برای ببیندگان بسیار دانشین است، گندم‌زارها، آسمان صاف و ابری، زنی به‌همراه پسرش درحال پهن کردن لباس و... . الوین به دل جاده زده، اما هنوز مسافتی طی نکرده که موتور دستگاه دود می‌کند و خراب می‌شود. او با کمک اتوبوس تور گردشگیری افرادی مسن به شهر و به خانه برمی‌گردد. با تفنگش به ماشین چمن‌زنی شلیک و آن را منفجر می‌کند.یک ماشین چمن‌زن دست دوم دیگر می‌خرد و اتاقکی به آن وصل می‌کند و دوباره راه می‌افتد.تصور شخصی من تا اینجای داستان این بود که درادامه، الوین با انواع و اقسام ناملایمات مواجه می‌شود، اتفاقاتی که ادامۀ راه را برای او دشوار می‌کند. از جمله تصور می‌کردم که او گرفتار دزدان شود، یا گرفتار آدم‌های اوباشی که به تمسخر قصد دارند او را مورد آزار قرار دهند یا به ماشین‌چمن‌زنی‌اش آسیب برسانند. گمان می‌کردم حرکت ماشین‌های سنگین در جاده او را از دور خارج کنند و مانع حرکت او شوند. پیش‌بینی کردم که مسیر را اشتباه رفته و گم شود و همچنین تصور کردم پلیس‌راه او را از ادامۀ حرکت با این ماشین غیرایمن بازدارد.اما در داستان سرراستِ الوین، هیچ‌یک از این اتفاقات نمی‌افتد. مسیر حرکت او  نه‌تنها مسیری است ایمن و خالی از هر اتفاق دلخراشی، آدم‌های سرراه او نیز مهربانند؛ آدم‌هایی که سرراه او قرار می‌گیرند نه‌تنها برایش دردسری نمی‌آفرینند با شگفتی از او استقبال کرده و او را مورد مهر خود قرار می‌دهند. کشیش مهربانی که در گورستان برای او غذا می‌آورد، خانواده‌ای که اجازه می‌دهند او در محوطۀ ملکشان بماند و در تعمیر ماشینش به او کمک می‌کنند و جوانان دوچرخه‌سواری که از او نصیحت می‌خواهند، آدم‌هایی هستند که الوین با آن‌ها برخورد می‌کند. او درطول مسیر با بازگو کردن ماجرای زندگی خودش، دخترش، گذشته‌اش درمورد جنگ، و ماجرای قهر و دعوایش با برادرش بر اطرافیان خود، بر آن دخترِ فراری گریزان از خانه، بر آن دوقلوی تعمیرکار درحالِ مجادله و بر آن جوانان دوچرخه‌سوار تاثیر می‌گذارد و البته رفته‌رفته از آن‌ها تأثیر می‌پذیرد، به‌طوری‌که او دربرابر نگاه سوال‌برانگیز خانواده‌ای که در ملکشان می‌ماند، دلیل سفرش با چمن‌زن را نداشتن گواهی‌نامه بیان می‌کند و دربرخورد با فرد بعدی، با خود و او، صداقت  پیشه کرده و دلیلیش را ضعف چشم عنوان می‌کند. در نقل ماجرای قهرش با دوقلوها سفرش را به‌نوعی زیرپا گذاشتن غرورش می‌داند، که این نشان می‌دهد هنوز غروری در وی وجود دارد، اما در برخوردش با آخرین نفر یعنی کشیش لب به اعتراف گشوده و صراحتاً احساس‌ دلتنگی برای برادر و دوران کودکی و پشیمانی‌اش از قهر ده‌ساله با برادر را بر زبان می‌آورد. او سالیان سال راز کشتن هم‌رزمش در جنگ را پیش خود نگه‌داشته، به‌نحوی که می‌گوید «تمام عمر همه فکر می‌کردند کشته‌شدن او کار سربازان آلمانی بود. همه این‌طور فکر می‌کردند، به‌جز من»، اما بلاخره در این سفر لب‌ به‌ بازگو کردن راز خود و سبک کردن خویش می‌گشاید. بنابراین سفر الوین در کنار سفر فیزیکی او با چمن‌زن، سفری‌است درونی. سفری درونی درجهت تحول و تغییر الوین و سایر شخصیت‌هایی مقابل او. پایان فیلم:سرانجام، الوین روزهنگام به خانۀ برادر می‌رسد و تمام گفت‌وگوی آن‌ها خلاصه می‌شود به ابراز تعجب  برادر با چشم‌های اشک‌آلود، از سفر الوین با چمن‌زن و نگاه‌کردن آن‌ها به آسمان. آسمانی که برایشان یادآور ایام پرمهر کودکی‌است. چرا فیلم باوجود سادگی جذاب است؟درون‌مایه:فیلم به موضوعی پرداخته که درون‌مایه‌ای جهان‌شمول دارد؛ درون‌مایه‌ای که به اهمیت خانواده، دوستی، دوستی افراد خانواده و قدردان یکدیگر، جوانی و زندگی بودن اشاره دارد. داستان حتی به علت قهر این دو برادر اشاره‌ای نمی‌کند؛ و الوین در جواب کشیش که درمورد علت قهر او با برادرش می‌پرسد، داستان همیشگی هابیل و قابیل را یادآور می‌شود.  گواینکه داستان با بیان نکردن تعمدی علت دلخوری ده‌سالۀ این دو برادر می‌خواهد به این نکته اشاره کند که «بله! علت دل‌خوری‌ها مهم نیست، عواقب آن دلخراش است و جا‌نکاه؛ و عمر کوتاه» جلوه‌های بصری: آنچه موجب خاطره‌انگیز، دلنشین بودن و به‌یادماندنی شدن این فیلم در ذهن ببینده می‌شود، قاب‌ها و رنگ‌بندی‌های شفاف، جذاب و دل‌انگیز چمن‌زارها، گندم‌زارها، کوه‌ها و شب، آتش، نورها، باران و...  در مسیر الوین است.موسیقی فیلم:موسیقی روح‌نواز متن فیلم، ساختهٔ آنجلو بادالامنتی، که در همراهی با دیالوگ‌ها و مناظر مسیر حرکت الوین به روح ببیننده چنگ می‌زند، از دیگر جنبه‌های مثبت فیلم است.شخصیت‌پردازی:الوین: شخصیت جذاب الوین از عوامل اصلی جذابیت فیلم است. کله‌شقی‌اش برای شانه‌خالی‌کردن از دست‌گرفتن واکر و سرباز زدن او برای پیگیری مشکلات جسمی‌اش که خود گواه نپذیرفتن دردهایش است؛ حاضرجوابی او درمقابل دوستانش؛ اراده‌ای که با وجود تمسخر دوستان سست نمی‌شود؛ حساسیتش برای دانستن مالک قبلی ماشین‌ چمن‌زنی دست دوم؛ دل جوان او که باعث می‌شود در اتوبوس همسن‌وسال‌هایش با لبخند بنشیند و یک شب را بین جوانان دوچرخه‌سوار بگذراند؛ صراحت او برای چانه‌زدن با آن دو پسر تعمیرکار که لاستیک دست‌دوم برایش نصب کرده‌اند؛ سخنان جذاب و خاطرات و نصایح او به اطرافیان، همه‌وهمه موجب خلق شخصیتی به‌یاد ماندنی شده است. شخصیتی که ما را درطول سفر چند هفته‌ای‌اش، درطول سفر مرور زندگی‌اش، و درطول سفر تحولش، با خود همراه می‌کند.رز:همچنین رز باوجود کمرنگ بودنش در داستان شخصیتی جذاب دارد. او موقع خرید گوشت برای سفر پدرش، متوجه صحبت فروشنده دررابطه با جشن نمی‌شود، که نشان‌دهنده تعاملات ضعیف و حالت روحی خاص اوست، اما می‌بینیم که همان‌طور که پدرش می‌گوید مغزش مثل تله‌ای که همه‌چیز را می‌بلعد فعال است، مثلا اینکه او دقیقاً تاریخ تولد عمو و پدرش را به یاد دارد. او مادری مهربان است که در پشت پنجره به یاد بچه‌هایش که حضانتشان را از او گرفته‌اند می‌گرید و همچنین دختری است که از تماس تلفنی پدرِ در سفرِ خود ذوق‌زده می‌شود.سایر شخصیت‌ها:همچنین هریک از شخصیت‌های سرراه الوین برای خود داستانی دارند، از آن دختر فراری و زنِ عصبی میان جاده که با گوزنی تصادف کرده گرفته؛ تا آن کهنه‌سرباز دوران جنگ و کشیش. استعاره‌های فیلم:سفر الوین اشاره‌ای است به استعارۀ «زندگی سفر است.» همچنین نمایش مدام مناظر طبیعی، ماشین دروکنندۀ گندم در مزرعه، و  گفت‌وگوی الوین با جوانان دوچرخه‌سوار درمورد درو کردن گندم‌ها و باد دادن ذرات ریزش اشاره‌ای دارد به استعارۀ «انسان گیاه است».روشن کردن آتش و استفاده از حرارت آن برای گرم‌شدن و پخت گوشت و خاموش شدن آن در روز بعد، اشاره‌ای دارد به «زندگی آتش است» اینکه زندگی نیز مانند آتش روزگاری پرفروغ است و سرشار از حرارت جوانی و درایامی روبه کم‌فروغی می‌گذارد و نهایتا خاموش و خاکستر می‌شود. الوین روزهنگام به خانۀ برادر می‌رسد، اما در حرکت دوربین به سمت آسمان، نمایی از شب و ستارگان به نمایش گذاشته می‌شود که این خود اشاره‌ای است به استعارۀ «عمر یک شبانه‌روز است». دیالوگ‌هایی از فیلم:یک کشیش کمکم کرد هم اعتیادم‌و ترک کنم و هم علتش رو بفهمم. من به این دلیل مشروب می‌خوردم که تمام چیزهایی رو که تو جنگ دیده بودم، اینجا هم می‌دیدم.صورت تمام دوستام هنوز برام جوونه. فقط موضوع این‌جاست که با گذشت سال‌ها اونا رو بیشتر از دست می‌دم. تازه همیشه صورت دوستام‌و نمی‌بینم، گاهی صورت آلمانی‌ها رو هم می‌بینم. سربازایی که اواخر جنگ می‌کشتیم خیلی جوان بودند.بدترین قسمت پیری اینه که جوونی رو به‌‌خاطر بیاری.</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 17:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام داستان: رایحۀ مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-oadz0o59oll1</link>
                <description>همیشه سهم ما از هر چیزی ته‌مانده‌اش بود. ته ماندۀ غذا بعد از تمیزکاری مهمانی‌هایشان، ته‌ماندۀ کیک‌ و شیرینی‌،  حتی ته‌ماندۀ حلوای عزا، و گاهی سهم ما فقط می‌شد بوی غذاها و حسرت چشیدنشان. پنج‌شنبه‌ها با مادر دبۀ خالی را برمی‌داشتیم و می‌رفتیم به مزار. دبه را پر می‌کردیم و روی سنگ قبرها آب می‌ریختیم تا از قِبَل آبی که نصیب روح مرده‌ها می‌شد یا نمی‌شد، تکه نانی، شیرینی‌ یا خرمایی بگیریم و فاتحه‌ای بخوانیم.مادر می‌گفت: «مبادا ناشکری کنید؟ گدا و غنی فرقی ندارد، آدم باید بویی از انسانیت برده باشد.» می‌پرسیدم: «بوی انسانیت چطوری است؟» جوابی نمی‌داد. به کارگری‌ خانه‌ها می‌رفت و با بوی کباب و مرغ بریان و خورشت سبزی برمی‌گشت. می‌دویدیم سمت در، اما دست‌هایش خالی بود. تنش بوی عرق می‌داد و غذا. گونه‌هایش سرخ بود از هُرم گرمای اجاق، و اما بوی انسانیت می‌داد مادر. به خانه آمد، جعبه‌های پیتزا و ظرف‌های پر از پلو و کباب را گذاشت روی میز. گفت: «بچه‌ها، غذا!» مبهوت نگاهش کردیم. مادر همان مادر بود، همان مادر با گونه‌های قرمز، اما نه از هرم اجاق گاز. با لب‌های براق قرمز و سایۀ پشت چشم. مادر همان مادر بود، بدون آن لباس کهنه. لباس نو پوشیده بود، از آن لباس‌های پر زرق‌وبرق، بدون بوی کباب و پیاز سرخ‌کرده. بوی عطر می‌داد، از آن عطرهای گران‌قیمت‌. بغض گلویم را فشرد. می‌خواستم بپرسم: «بوی انسانیت چطوری است؟» مادر پشت میز نشست و سرش را میان دست‌هایش گرفت‌. سر که بلند کرد، صورتش خیسِ اشک بود. چشم‌های غرق اشکم را روی شانه‌‌اش گذاشتم و گریستم. بوی انسانیت می‌داد مادر.</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 00:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» نوشتۀ لئوتولستوی</title>
                <link>https://virgool.io/@amobeigi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D9%84%D8%A6%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-e6tb80rzpeul</link>
                <description>از ترجمه‌های این کتاب دو تا را تأیید می‌کنم: اول، ترجمۀ سروش حبیبی، و دوم، ترجمۀ صالح حسینی.***«سه روز زجر کشید و بعد هم مرگ. بله، این بلایی است که ممکن است هر لحظه بی‌خبر به سراغ من هم بیاید.»«این سه روزِ آخر را که دیگر یک‌بند جیغ می‌کشید تحمل‌ناپذیر بود، خودم هم نمی‌دانم چطور تاب آوردم.»این‌ها صحبت‌هایی است که بعد‌از مرگ ایوان ایلیچ و در فصول آغازین کتاب، میان دوستان و همسرِ ایوان ردوبدل می‌شود: اینکه ایوان سه روز درد کشید و بعد مُرد. اما آیا، حقیقتاً، تمام درد و رنجِ ایوان‌ ایلیچ به همان سه روز خلاصه می‌شود؟ در دیدی وسیع‌تر، آیا تمام درد و رنجِ انسان‌ها در زمان رخت‌بربستن از دنیا، به همان لحظات احتضار محدود است؟در ادامۀ کتاب، نویسنده با هنرمندیِ تمام، به شرح حقیقت «زندگی و مرگ» می‌پردازد. تولستوی ماجرای زندگی ایوان را از تولد، تحصیل، یافتن شغل، و ازدواجش می‌آغازد و پس‌از آن، خواننده را تا زمان مرگ او با خود همراه می‌کند. تولستوی با دیدی روان‌شناسانه نسبت به زندگی و مرگ نشان می‌دهد که پس‌از ظهور اولین علائم بیماری، ایوان ایلیچ چطور درصدد نادیده گرفتن، انکار و سپس درمان بیماریِ خود برآمد؛ چطور به‌طور مداوم، میان دو حالت متضاد و متناوبِ «امید و ناامیدی» در نوسان بود؛ با چه افکار و احساساتی نسبت به خود و دیگران دست‌وپنجه نرم کرد؛ و چطور برای فهم دلیلِ رنج زندگی، و مفهوم زندگی و مرگ، با خویش و خاطرات خویش گلاویز شد؛ و چطور در نهایت به مفهومی دررابطه با زندگی و مرگ رسید؛ مفهومی که چون الماس، پس‌از کنده‌کاری با تیشۀ تردید‌ها و سؤال‌ها، از دلِ صخره‌های رنج سر بیرون آورد.ایوان با آگاهی از فلسفۀ زندگی خویش، با آرامش از دنیا می‌رود و این سؤال را در ذهن خواننده باقی می‌گذارد که آیا همۀ انسان‌ها تا پیش‌از زمان مرگ به مفهوم زندگی خود پی می‌بَرَند؟ و برای من درک مفهوم زندگی و مرگ چگونه خواهد بود؟ ? برش‌هایی از کتاب:«این‌همه زجر کشیدن برای چیست؟»و همان صدا پاسخ می‌داد: «دلیلی در کار نیست، همین است.» و فراسوی این و جز این هیچ نبود.«یعنی چه؟ چرا؟ امکان ندارد زندگیْ این‌چنین بی‌معنی و چنین هولناک باشد. اما اگر به‌راستی چنین هولناک و بی‌معنی بوده، چرا باید بمیرم؟ و چرا باید با این‌همه عذاب بمیرم؟ اشتباهی در کار است!»و ناگهان به ذهنش رسید که «شاید آن‌طور که باید و شاید زندگی نکرده‌ام؟» و پاسخ داد:«اما چطور چنین چیزی ممکن است، من که همه‌چیز را به‌شایستگی انجام داده‌ام؟» در داستان دیگرِ این کتاب، یعنی «خاطرات یک دیوانه» نیز تولستوی احساسات، افکار، هراس‌ها و تردیدهای فردی که خود را دیوانه می‌داند، دررابطه با زندگی، مرگ، ایمان و خدا شرح می‌دهد. همچنین این کتاب با نقد دو داستان یادشده همراه‌است که خواندنشان را بعداز مطالعۀ داستان‌ها پیشنهاد می‌کنم.***نام کتاب به فارسی:مرگ ایوان‌ ایلیچ و خاطرات یک دیوانه همراه با نقدنام اصلی و انگلیسی کتاب:Smert Ivana ilicha = The death of Ilyichنویسنده به فارسی: لئو تولستوینام اصلی نویسنده: Tolstoi, lev Nikolaevichنام مترجم: علی‌اصغر بهرامیموضوع: داستان روسیمشخصات ظاهری کتاب: قطع رقعی، جلد شومیز، ۱۶۷ صانتشارات جوانه رشد، چاپ اول در سال ۱۳۹۷خانم عموبیگی۲۵ دی ۱۴۰۱  ۱۵:۳۰@sas1990horse</description>
                <category>م.ع</category>
                <author>م.ع</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 00:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>