<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bahram aamoniaee(آمونیایی)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amoniaee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:40:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2577/avatar/jUT6zm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</title>
            <link>https://virgool.io/@amoniaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگذشت عبرت‌آور «مشی مصالحه‌ی ملی»</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-hdfdhzv4mj8j</link>
                <description>نیازی به اثبات این نکته نیست که بگوییم بیشتر مواقع بیگانگان تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی در افغانستان بوده‌اند. آن‌ها وقتی خواسته‌اند در این کشور جنگ به پا کرده‌اند؛ اما هنگامی که نتوانسته‌اند بازی پیچیده‌ی جنگ را به‌درستی مدیریت کنند و زمین‌گیر شده‌اند، به نسخه‌پیچی صلح رو آورده‌اند. این همان زمانی است که بیرونی‌ها آهنگ رفتن از افغانستان دارند و سعی می‌کنند پس از ترک این کشور دست‌کم آنچه از خود بجا مانده‌اند را مدتی سرپا نگه دارند. همه‌ی تلاش‌ها روی پیشبرد سیاست آشتی‌جویانه‌یی متمرکز می‌شود که قصد دارد حامیان و مخالفان نظام را دور یک محور متحد کند و هرکدام در بدل گرفتن مقام و مرتبه‌یی دست از زیاده‌خواهی بردارند و به کم بسنده کنند.سیاستگران داخلی – چه دولتی و چه اپوزیسیون – در حالی که همیشه در نهان از آنچه اربابان‌شان گفته‌اند پیروی کرده‌اند، در ظاهر ادا و اطوار دیگری از خود بروز داده‌اند: اکت بی‌رمق وطن‌دوستی، ملی‌گرایی و استقلال‌خواهی با چاشنی «غیرت افغانی». حتا مزدورترین سیاستگران این مرزوبوم هم وقتی رگ لاف‌‌وبلوف‌شان می‌پندیده به‌یکبارگی فراموش می‌کرده‌اند که چقدر گماشته و مزدور اند: کارزاری از دروغ با تکیه بر تبلیغات رسانه‌یی راه‌اندازی می‌کردند تا خود را قهرمان ملی و مردمی جا بزنند که هرگز بیگانگان را نمی‌خواهند. یکی از این سیاستگران نجیب است که سرنوشت تراژیک او باید برای سیاستگران دیگر عبرت‌آور باشد.«مشی مصالحه‌ی ملی» به‌عنوان آخرین تلاش حزب دموکراتیک خلق - که نجیب آخرین زمام‌دار آن بود - برای اعاده‌ی حیثیت و برگرداندن بازی باخته به سود خود، تنها از این جهت مهم نیست که به پایان بدی برای چپ وابسته به شوروی منجر شد، بلکه پیامد مهم‌تر شکست مشی آشتی ملی و در کل کارنامه‌ی حزب دموکراتیک خلق، پایان تاریخ چپ پیر هم است؛ چپی که با فروپاشی شوروی در سطح جهانی و با سقوط رژیم وابسته به آن در افغانستان از دور خارج شد و حرف تازه‌ و آموزنده‌یی برای گفتن ندارد.[1]شکست «مشی مصالحه‌ی ملی» از این جهت نیز مهم و عبرت‌آور است که افغانستان امروزی در وضعیت مشابه وضع‌وحال دوران رژیم نجیب است. با امضای «موافقتنامه‌ی آوردن صلح در افغانستان» میان امریکا و طالبان که حکومت غنی نقشی در آن نداشت، بار دیگر آشکار شد که اهرم‌های اصلی جنگ و صلح افغانستان در دست بیگانگان است و تنها با اتکا بر تعیین‌کنندگی عامل درونی در هر بحرانی نمی‌توان به شناخت راستین از آن دست یافت.چالش‌های «مشی مصالحه‌ی ملی»پس از آن که شوروی تصمیم به خروج از افغانستان گرفت، با طرح «مشی مصالحه‌ی ملی» سعی داشت زمینه را برای بقای رژیم دست‌نشانده‌اش در کابل فراهم کند؛ رژیمی که تنها در صورت ادامه‌ی حمایت مالی و نظامی شوروی می‌توانست برای مدتی زنده بماند. اما «مشی مصالحه‌ی ملی» بنابر عوامل زیر نتوانست به هدفی که روس‌ها و رژیم نجیب می‌خواستند برسد:الف: صلح‌خواهی از موضع ضعیفمشی مصالحه‌ی ملی خیلی دیر روی دست گرفته شد؛ زمانی که روس‌ها پی بردند نمی‌توانند در جنگ افغانستان برنده شوند و مجبور به خروج نیروهای‌شان شدند. در حالی که شوروی آهنگ رفتن از افغانستان داشت و احتمال فروپاشی رژیم نجیب هم به‌ویژه با قطع کمک‌های مالی شوروی بیشتر بود، مجاهدین چگونه می‌توانستند به «مشی مصالحه‌ی ملی» اهمیتی قایل شوند؟ طرح سازش رژیم نجیب با مجاهدین در آستانه‌ی فروپاشی رژیم و از موضع ضعیف اتخاذ شد؛ وضعیت خیلی شبیه به دولت کنونی افغانستان که از یک‌سو امریکایی‌ها در حال خروج اند و از سوی دیگر، طالبان قوی‌تر از هر زمان دیگر در میدان جنگ و سیاست پیشتاز اند و حکومت غنی پشتیبانی توده‌یی لازمی را که باید داشته باشد ندارد.ب: فسادزدگی و قوم‌گرایی«پس از پولینوم هفدهمْ مبارزه با احتکار، گروه‌بندی‌های قبیله‌یی و خویشاوندی، بروکراتیسم و واسطه‌بازی آغاز شد. مصوبه‌ی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی پیرامون مراعات اخلاق حزبی کادرهای رهبری و تنبیه برخی از کارمندان مسئول دادستانی به‌خاطر بزه‌کاری‌های رنگارنگ و خدمت فرزندان کارمندان رهبری در نیروهای مسلح کشور در میان حزب و مردم بازتاب شایانی کرد. مگر این عمل جنبه‌ی نمایشی داشت و به رده‌های بالایی حزب ربطی نمی‌گرفت.»[2]مبارزه‌ی گزینشی رژیم نجیب با فساد و تشدید قوم‌گرایی در صفوف نیروهای امنیتی که از سوی رهبران حزب دموکراتیک خلق دامن زده می‌شد، از عوامل دیگری است که مردم را نسبت به «مشی مصالحه‌ی ملی» بدبین‌تر از پیش کرده بود. درواقع گسترش دامنه‌ی فساد و تبارگرایی در سطوح رهبری حزب دموکراتیک خلق آخرین میخ را بر تابوت رژیم نجیب کوبید. یکی از مثال‌های بارز در این زمینه، برکناری جنرال مومن، فرمانده فرقه‌ی مستقر در شهر حیرتان از سوی نجیب است که در نتیجه، «خرمن خشم در شمال آتش گرفت و جنرال دوستم با مومن و دیگران به قیام دست زدند»[3]پ: بی‌توجهی به کانون اصلی جنگروستاها به‌عنوان کانون اصلی جنگ همواره از سوی دولت‌ها نادیده گرفته شده است. سیاست دولت‌ها در مورد مناطق دورافتاده جنگ‌محور است و تنها زمانی دست‌به‌کار می‌شوند که جنگ‌جویان ضددولتی مستقر در این مناطق تهدید بزرگی برای شهرها باشند. این دست‌به‌کارشدن هم تنها بُعد نظامی دارد و پس از پایان هر عملیات، روستاییان دوباره به فراموشی سپرده می‌شوند، تا این که جنگ‌جویان برمی‌گردند. دولت‌ها اما تاوان این بی‌توجهی و نادیده‌گرفتن‌ها را با فروپاشی خودشان پرداخته‌اند.«مشی مصالحه‌ی ملی» به‌عنوان آخرین تلاش حزب دموکراتیک خلق – که نجیب آخرین زمام‌دار آن بود – برای اعاده‌ی حیثیت و برگرداندن بازی باخته به سود خود، تنها از این جهت مهم نیست که به پایان بدی برای چپ وابسته به شوروی منجر شد، بلکه پیامد مهم‌تر شکست مشی آشتی ملی و در کل کارنامه‌ی حزب دموکراتیک خلق، پایان تاریخ چپ پیر هم است؛ چپی که با فروپاشی شوروی در سطح جهانی و با سقوط رژیم وابسته به آن در افغانستان از دور خارج شد و حرف تازه‌ و آموزنده‌یی برای گفتن ندارد.در رژیم نجیب نیز «حاکمیت دولتی هیچ پایگاه جدی‌یی در روستاها و دهکده‌ها که بخش اصلی اهالی کشور در آن بودوباش داشتند نداشت و همچنان در مناسبات متقابل با رهبران تشکیلات مسلح که با دولت سازش‌نامه‌های همکاری امضا کرده بودند از خود پیگیری نشان نمی‌داد. ازاین‌رو، پس از سپری‌شدن شش ماه آگاهان نظامی شوروی به تجزیه و تحلیل روندهای روان در افغانستان پرداختند که فشرده‌ی آن چنین است: سیاست آشتی ملی دستاوردهای دلخواه به همراه نیاورده است. اعلام مشی آشتی ملی از سوی حکومت افغانستان، آتش‌‌بس یک‌جانبه و عملیات رزمی ارتش بر ضد شورشیان، به کاهش چشم‌گیر عملیات خرابکارانه‌ی ضدانقلاب نیانجامیده است.»[4]«مشی مصالحه‌ی ملی» در شرایطی که دولت نجیب هیچ سلطه‌یی بر مناطق روستایی به‌عنوان کانون اصلی جنگ نداشت و این مناطق از قبل در اختیار مجاهدین بود، سعی می‌کرد به‌گونه‌ی میکانیکی حمایت مردمی را که حزب دموکراتیک خلق از آغاز حاکمیت‌اش توجه چندانی به آنان نکرده بود، جلب کند. روشن است که در چنین شرایطی دولت نمی‌توانست حتا بهترین و قابل‌قبول‌ترین برنامه‌‌اش را هم عملی کند.اکت استقلال رژیم وابسته«مشی مصالحه‌ی ملی» بیش از هر برنامه‌ی دیگر حزب دموکراتیک خلق عمق درماندگی و وابستگی رژیم نجیب به شوروی را آشکار می‌کند؛ رژیمی که هرقدر بر لبه‌ی پرتگاه نزدیک‌تر می‌شد اکت و نمایش استقلالِ بیشتری از خود بروز می‌داد.اسناد و مدارک جنگ شوروی در افغانستان نشان می‌دهد که حتا متن طرح «مصالحه‌ی ملی» را روس‌ها نوشته بودند و نجیب صرفن «مجری عادی» آن بود: «نجیب بی‌تردید سیاستمدار هوشمند، نیرنگ‌باز، نیرومند و گاهی هم بس خشن بود. برخلاف شایع نه او و نه کس دیگری از رهبران افغان اندیشه‌ی مشی آشتی ملی را به میان نکشیدند. سناریوی مصالحه‌ی ملی به دستور گردانندگان کاخ کرملین در مسکو نوشته شده بود و جانب افغانی تنها مجری عادی این طرح بود.»[5]و یا این گفته‌ی هانریش پولیاکف، تاریخ‌نگار، خاورشناس و کارمند دفتر روابط بین‌الملل کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست شوروی که به‌وضوح نشان می‌دهد تصمیم‌های اصلی را روس‌ها می‌گرفتند نه زمام‌داران کابل: «می‌توانم با مسئولیت اعلام کنم که در روند تدوین و اتخاذ تصامیم، دیدگاه‌های افغان‌ها را در بسی از موارد نه می‌پرسیدند و نه در نظر می‌گرفتند.»[6]این گفته‌ها برعکس تصویری است که نجیب و تمام رهبران حزب دموکراتیک خلق پیش از او سعی می‌کردند به مردم نشان دهند. اکت پرتهوع مستقل‌بودن نجیب به‌ویژه با خروج روس‌ها از افغانستان بیشتر از پیش شده بود و در سخنرانی‌هایش مدام مجاهدین را متهم به مزدوری به امریکا، بریتانیا، پاکستان، عربستان و ایران می‌کرد و از آنان می‌خواست دست از غلامی کشیده و با او سازش کنند.نجیب مکرر یادآوری می‌کرد که او روس‌ها را از افغانستان بیرون کرده است و مجاهدین هم تروریستان بیگانه را از صفوف‌شان بیرون کرده و به اشاره‌ی امریکایی‌ها، عرب‌ها و پاکستانی‌ها دست به «برادرکشی» نزنند. آنچه اما آشکار و غیرقابل‌انکار است این که نجیب و سران مجاهدین هیچ‌کدام تاج آزادگی و استقلال بر سر نداشتند و همه وابسته و دست‌بین بیگانگان بودند؛ بیگانگانی که چیزی به‌نام منفعت ملی افغانستان برای آن‌ها اهمیتی نداشت.«مشی مصالحه‌ی ملی» هیچ نتیجه‌ی مثبتی در پی نداشت و برعکس با گذشت زمان پوسیدگی رژیم نجیب را بیشتر برملا می‌کرد و خبر از سقوط آن در آینده‌ی نزدیک می‌داد: «افسون‌گری‌های رژیم مبنی بر اعاده‌ی صلح و تفاهم ملی به فراخوانی پوچ و یاوه‌سرایی بی‌پایه بیش نمی‌نماند. حکومت چنین می‌سنجید که اندیشه‌ی آشتی ملی ملت را متحد خواهد کرد، زیرا این اندیشه به‌گونه‌ی عینی با آرمان‌های مردم افغانستان هماهنگی دارد. مگر حرف در کار نبود. به‌خاطر صلح می‌بایست مبارزه و تلاش بیشتر صورت می‌گرفت. مردم با احتیاط به فراخوان صلح‌جویانه‌ی رژیمی که سالیان دراز تنها زورگویی را شعار خود ساخته بود، برخورد می‌کردند. افزون بر آن، اعلام مشی آشتی ملی را دشمنان دولت به مثابه زبونی حزب دموکراتیک خلق و حتا نخستین گام در راه شکست کامل آن ارزیابی می‌کردند.»[7]شباهت‌ها میان حکومت‌های نجیب و غنیسه عامل بالا (صلح‌خواهی از موضع ضعیف، فسادزدگی و بی‌توجهی به کانون اصلی جنگ) را می‌توان در حکومت کنونی افغانستان نیز به‌روشنی دید. حکومت غنی در حالی دست آشتی به سوی طالبان دراز کرده است که چه از نظر سیاسی و چه از نظر نظامی بازنده به‌حساب می‌آید. دونالد ترامپ، رئیس جمهوری امریکا جنگ افغانستان را مسخره خوانده و سعی دارد هرچه‌زودتر پای کشورش را از باتلاق افغانستان بیرون کند. دولت ترامپ بدترین توافقنامه‌ی صلح را با طالبان امضا کرده است که به نظر می‌رسد ترامپ استراتژی خروج به هر بهایی را دنبال می‌کند. امضای توافقنامه‌ی صلح میان امریکا و طالبان برگ برنده‌ی سیاسی کلانی است که نصیب طالبان شده است. طالبان حالا یقین پیدا کرده‌اند که آینده‌ی افغانستان با دستان آنان رقم خواهد خورد. این توهم نیست، واقعیت تلخی است که مجبورید بپذیرید.از نظر نظامی نیز طالبان جغرافیای بیشتری را در مقایسه با سال‌های قبل در اختیار گرفته‌اند و در جنگ با دولت افغانستان موفق‌تر بوده‌اند. برای اثبات این نکته لازم نیست سری به ولایت‌ها و مناطق دوردست زده و با چشمان خودتان حضور پررنگ طالبان را همه جا ببینید. در حالی که حکومت غنی با درماندگی تمام به‌طور مکرر خواستار صلح و سازش با طالبان است، آنان هربار با دست‌نشانده‌خواندن دولت افغانستان به فراخوان صلح غنی جواب رد داده‌اند.اگر به فسادزدگی و تشدید قوم‌گرایی در حکومت کنونی بخواهید بپردازید، بازهم شباهت زیادی میان رژیم نجیب و حکومت غنی پیدا می‌کنید. حتا حکومت کنونی از نظر میزان آلودگی به فساد و تشدید شکاف‌های قومی در مقایسه با رژیم نجیب وضعیت بدتری دارد. پایگاه توده‌یی حکومت غنی به‌ویژه در مناطق روستایی نیز نزدیک به صفر است. در حال حاضر روستاها به جولانگاه اصلی طالبان مبدل شده و تنها مراکز ولسوالی‌ها در اختیار دولت است.پانویس‌ها:[1] : از نظر من شکست پروژه‌ی حزب دموکراتیک خلق افغانستان تنها شامل حال چپ وابسته به شوروی نمی‌شود، بلکه حتا چپ مائوئیست و آنتی‌امپریالیست را هم در بر می‌گیرد. گرچه آن‌ها در جبهه‌ی مخالف حزب دموکراتیک خلق ایستاده و سهمی در کارنامه‌ی بد آن نداشتند؛ اما طنز ماجرا این‌جاست که با سقوط رژیم دست‌نشانده شوروی در افغانستان - اندکی پس از فروپاشی شوروی – پروژه‌ی چپ آنتی‌امپریالیسم دشمن شوروی نیز به شکست فاجعه‌بار انجامید. پس از سقوط آخرین زمام‌دار حزب دموکراتیک خلق درواقع کل پروژه‌ی چپ پیر فروپاشید و سهم‌گیری سازمان‌های مائوئیستی در جنگ شوروی – امریکا که از آن با ‌عنوان «جنگ مقاومت ملی» یاد می‌کردند/می‌کنند نتیجه‌یی جز انزوا و ازدورخارج‌شدن کامل چپ نداشت.[2] : لیاخفسکی، الکساندر. (1382). توفان در افغانستان، ترجمه‌ی عزیز آریان‌فر، جلد دوم، چاپ سوم، کابل: میوند، ص 36[3] : کشتمند، سلطان‌علی. (1383). یادداشت‌های سیاسی و رویدادهای تاریخی، جلد سوم، ص 1054[4] : لیاخفسکی، الکساندر. (1382). توفان در افغانستان، ترجمه‌ی عزیز آریان‌فر، جلد دوم، چاپ سوم، کابل: میوند، ص 17[5] : پلاستون، ولادیمیر؛ اندریانف، ولادیمیر. (2001). افغانستان در منگنه‌ی ژئوپولیتیک، ترجمه‌ی عزیز آریان‌فر، چاپ دوم، پشاور: میوند، ص 30[6] : همان، ص 65[7] : لیاخفسکی، الکساندر. (1382). توفان در افغانستان، ترجمه‌ی عزیز آریان‌فر، جلد دوم، چاپ سوم، کابل: میوند، ص 14</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 11:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکت «بین‌الافغانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C-qt3llo3asrnf</link>
                <description>این روزها در افغانستان واژه‌یی بیشتر از هر واژه‌ی دیگر ورد زبان همه است: «بین‌الافغانی». نشستی میان هیأت مذاکره‌کننده‌ی حکومت افغانستان و طالبان در دوحه‌ی قطر در حال برگزاری است که نامش را نشست «بین‌الافغانی» گذاشته‌اند. این نشست گویا زمینه‌ساز صلحی خواهد شد که بیشتر شهروندان افغانستان یک‌صدا خواهان تحقق هرچه زودتر آن هستند.طالبان پیش از این حاضر نبودند با حکومت افغانستان گفت‌وگو کنند؛ چون آن را وابسته و پوشالی می‌دانستند/می‌دانند. حکومت ایالات متحد امریکا تلاش زیادی به خرچ داد تا طالبان را به گفت‌وگو با هیأت مذاکره‌کننده‌ی افغانستان وادار کند. طالبان در بدل دریافت امتیاز کلان حاضر شدند با نمایندگان حکومت گفت‌وگو کنند. لجاجت طالبان در دست‌نشانده‌خواندن دولت افغانستان در حالی است که این گروه بیشتر از حکومت انگ وابستگی و مزدوری به بیگانگان را در پیشانی دارد.در حالی که هر دو طرف داخلی جنگ افغانستان سعی دارند خودشان را مستقل جا بزنند، میزان وابستگی آنان به بیگانگان واقعیت آشکاری است که کمتر کسی می‌تواند منکر آن شود. نقش امریکایی‌ها در تحمیل توافقنامه‌ی صلح بر دولت افغانستان و خط سرخ‌های غنی که مرتب زرد می‌شوند از یک‌سو و هماهنگی کامل طالبان با سیاست‌های نظامیان پاکستانی از سوی دیگر، از موردهایی است که به نظرم ثابت می‌کند دو طرف چقدر در وابستگی به بیگانگان از یکدیگر پیشی می‌گیرند.با این وجود، دو طرف با یک‌دندگی تمام سعی دارند ثابت کنند که خودشان چقدر مستقل اند و طرف مقابل چقدر وابسته. قضیه زمانی جالب‌تر می‌شود که هر دو طرف با تمام اتهام‌های سنگین علیه هم در نشستی شرکت میکنند که با اعمال فشار جدی بیگانگان راه‌اندازی شده‌است و اگر سایه‌ی سر آنان نباشد گفت‌وگوها در نیمه‌ی راه متوقف خواهد شد. نشستی که با اشاره و مدیریت خارجی‌ها راه‌اندازی شده‌است به شرطی ادامه خواهد یافت که خارجی‌ها همچنان روی صحنه یا پشت صحنه آن را مدیریت کنند. پس کجای این نشست ماهیتن می‌تواند «بین‌الافغانی» باشد؟واژه‌ی «بین‌الافغانی» گویای وضعیت بردگی مزمنی است که سیاستگران افغانستانی سال‌هاست در آن گیر مانده‌اند. در ظاهر همه جا سخن از تصمیم‌های «بین‌الافغانی» و گفت‌وگوهای «بین‌الافغانی» است؛ اما در نهان - البته چندان هم نهان نیست – این خارجی‌ها هستند که مدیریت اصلی وضعیت را در دست دارند و تنها کاری که افغانستانی‌ها قادر اند انجام دهند اکت پرتهوع مستقل‌بودن است. واژه‌یی که می‌تواند استقلالیت مسخره‌ی نوع افغانی را به خوبی توصیف کند «بین‌الافغانی» است. به هر میزانی که وابستگی افغانستانی‌ها به بیگانگان بیشتر می‌شود دهل «بین‌الافغانی» بیشتر به صدا درمی‌آید.واژه‌ی «بین‌الافغانی» بر اتحاد دروغین و کاذبی تأکید می‌کند که هرگز وجود نداشته است. ما در تاریخ دست‌وپاشکسته‌ی خودمان همیشه در حال‎ سازش و تبانی با بیگانگان و جنگ‌وجدل با هموطنان خود بوده‌ایم و این بیگانگان بوده‌اند که میان ما سازش و «وحدت» برقرار کرده‌اند. اما سیاستگران هرگز این شجاعت را نداشته‌اند که به وابستگی خودشان به خارجی‌ها اذعان کنند.حتا ظاهر واژه‌ی «بین‌الافغانی» نیز مسئله‌دار است. این واژه ترکیب عربی دارد نه فارسی، پشتو و یا اوزبیکی که از زبان‌های اصلی افغانستانی‌هاست. گویی بیگانگان به‌حدی در روان افغانستانی‌ها رسوخ کرده‌اند که حتا واژه‌هایی با مضمون استقلال و خودمختاری آنان نیز نام‌ونشان خارجی‌ دارد. به نظر می‌رسد بیگانگان دست‌بردار ما نیستند و حتا در رهایافته‌ترین و خودمانی‌ترین لحظه‌ها هم سایه‌ی سر آنان از سر ما دور نیست. این شاید یکی از موهبت‌های الاهی باشد که همواره نصیب «ملت» مجاهدپرور و شهیدساز ما بوده‌است. چه ملت باشکوهی!</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 11:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت روس‌ها از داکتر نجیب؛ قوم‌گرا یا وطن‌پرست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-atp5vzt8tnjj</link>
                <description>داکتر نجیب از جمله‌ی سیاستگرانی است که ابهام کمتری در مورد کارنامه‌ی سیاسی او وجود دارد. او یکی از عبرت‌آورترین سیاستگرانی است که بهای اشتباهات خود را با ازدست‌دادن جانش پرداخت. این شاید گران‌ترین بهایی باشد که یک سیاستگر در بدل کارکرد بدش می‌پردازد.داکتر نجیب، دولت‌مردی که با حمایت کامل شوروی روی کار آمد و با قطع پشتیبانی سیاسی – مالی آن از قدرت کنار زده شد، متهم به جنایت‌های هولناک در قبال زندانیان سیاسی در زمان ریاست‌اش بر سازمان مخوفِ معروف به خاد، قدرت‌پرستی، استبداد، قوم‌گرایی و فساد است. نجیب سیاستگر ناکامی خوانده می‌شود که نتوانست افغانستان را در وضعیت دشوار و سرنوشت‌سازِ پس از خروج نیروهای شوروی به‌درستی مدیریت کند. آخرین اشتباه داکتر نجیب که برخاسته از گرایش تبارخواهانه‌اش گفته می‌شود، منجر به مرگ فجیع او شد.با این‌همه، عده‌یی چه در گذشته و چه حالا سعی داشتند/دارند از او چهره‌ی وطن‌پرست، مبارز و ملی‌گرا بسازند؛ تلاشی که با توجه به کارنامه‌ی بدِ سیاسی او تا هنوز نتوانسته است روایت خوش‌نام‌ونشان از داکتر نجیب را رسمی و هژمونیک کند. اما اخیرن تلاش‌های تازه‌یی با مدیریت حکومت افغانستان برای قباحت‌زدایی از داکتر نجیب صورت گرفته است که نشان می‌دهد نوعی بازنگری در روایت تاریخی مسلط با تکیه بر ارزش‌گذاری قبیله‌یی در جریان است؛ کاری که به دلیل وجود حساسیت بالای پاکستان‌ستیزی در میان شهروندان افغانستان، موافقان زیادی یافته است.محبوبیت داکتر نجیب و دیگر پاکستان‌ستیزان در میان مردم نشان می‌دهد که قسمت‌های تاریک کارنامه‌ی آنان یا کم‌اهمیت جلوه داده شده و یا هم نادیده گرفته می‌شود. بسیاری از شهروندان اصلن یادشان رفته است که داکتر نجیب چهره‌ی بدی هم داشت و آن دست‌داشتن او در کشتارهای پولیگونی و شکنجه و زندانی‌کردن روشنفکران است؛ جنایت‌های هولناکی که هیچ انسان شرافتمند و آگاهی نمی‌تواند آن‌ها را فراموش کند.اسناد و مدارک زیادی برای اثبات این گفته‌ها وجود دارد که نیازی نیست به تمام آن‌ها در این نوشته‌ی فشرده اشاره شود. اما دست‌کم اسناد و شواهد بازمانده از زمان شوروی (متحد و حامی اصلی حکومت داکتر نجیب) نشان‌دهنده‌ی چهره‌ی متضاد با برداشت‌های عامی‌زده از او است: فاسد، قدرت‌پرست، قوم‌گرا و غیرقابل اعتماد.«توفان در افغانستان»، اثر الکساندر لیاخفسکی، افسر ارتش شوروی که عملن در جنگ افغانستان نقش بازی کرده است با تکیه بر اسناد و شواهد سری و محرمانه، روایت مستند از شخصیت و کارنامه‌ی داکتر نجیب به خواننده‌اش ارائه می‌دهد که نقد کوبنده‌یی است بر ‌شناخت عام‌پسندانه و سطحی از کارکردهای داکتر نجیب.لیاخفسکی سند محرمانه‌یی از اداره‌ی کل استخبارات نیروهای مسلح اتحاد شوروی در اپریل 1986 را منتشر کرده است که در آن آمده: «زیر چتر حمایت رفیق نجیب در میان کارکنان حزبی و دولتی دزدی و رشوه‌ستانی در ابعاد گسترده‌یی که در رژیم شاهی نظیر نداشت دامنه یافته است. به سخن دیگر، هم خود می‌گیرد و هم به دیگران این امکان را می‌دهد که بگیرند. همه همنوا اند که رفیق نجیب گرایش‌های بسیار تند ناسیونالیستی پشتون‌گرایی دارد.»[1]در پانوشت همین سند، در شرح حال فشرده‌یی که لیاخفسکی از نجیب به‌دست می‌دهد، از اختلاس 100 هزار دالری او در زمانی که سفیر افغانستان در تهران بود پرده برمی‌دارد: «در تابستان 1979 از مقام سفارت برکنار شد و به یوگوسلاوی گریخت و 100000 دالر را از کیسه‌ی سفارت ربود.»[2]آن دسته از افرادی که سعی دارند از داکتر نجیب بتِ وطن‌پرستی و ملی‌گرایی بسازند، یا اصلن آگاهی چندانی از دست‌داشتن نجیب در جنایت‌های هولناک حزب دموکراتیک خلق ندارند و یا هم با برجسته‌شدن احساسات ضدپاکستانی، این جنایت‌ها را از یاد می‌برند. در حالی که تنها با تکیه بر موضع ضدپاکستانی‌ داکتر نجیب نمی‌توان از او چهره‌ی وطن‌پرست، ملی و بی‌آلایش ساخت که گویا دلش به حال ملت می‌سوخته است. اگر با توجه به دخالت‌های ویرانگر دولت پاکستان در افغانستان، پاکستان‌ستیزی را یک امتیاز بدانیم، سران حزب دموکراتیک خلق به‌ویژه داکتر نجیب حتا از این نمد هم نمی‌توانند سهم زیادی ببرند. چون پاکستان‌ستیزی نجیب و زمامداران امروزیِ هم‌قوم‌وقبیله‌ی او بیشتر از روی ناچاری و اجبار بود/است تا اختیار.سرلشکر الکساندر لیاخفسکی با صراحت تمام داکتر نجیب را «نیرنگ‌باز، ظالم، خودخواه، قدرت‌پرست و یکی از آتش‌افروزان سیاست پشتونیزاسیون جامعه‌ی افغانستان» معرفی می‌کند. فردی که به گفته‌ی لیاخفسکی، «در حلقه‌ی دوستان نزدیک خود تنها به زبان پشتو سخن می‌زند» و «متمایل است همکاران خود را نه از روی فراست و کیاست، بلکه با توجه به سرسپردگی شخصی به خود برگزیند.»[3]نویسنده در ادامه، برنامه‌ها و سیاست‌های اجرایی داکتر نجیب در زمان ریاست جمهوری را با تکیه بر اطلاعات محرمانه‌ و استدلال منطقی، ناکارا و غیرمؤثر می‌داند و از جمله مشی آشتی ملی حکومت نجیب را «یاوه‌سرایی آشکار» می‌خواند: «افسون‌گری‌های رژیم مبنی بر اعاده‌ی صلح و تفاهم ملی به فراخوانی پوچ و یاوه‌سرایی بی‌پایه بیش نمی‌نماند. حکومت چنین می‌سنجید که اندیشه‌ی آشتی ملی ملت را متحد خواهد کرد، زیرا این اندیشه به‌گونه‌ی عینی با آرمان‌های مردم افغانستان هماهنگی دارد. مگر حرف در کار نبود. به‌خاطر صلح می‌بایست مبارزه و تلاش بیشتر صورت می‌گرفت. مردم با احتیاط به فراخوان صلح‌جویانه‌ی رژیمی که سالیان دراز تنها زورگویی را شعار خود ساخته بود، برخورد می‌کردند. افزون بر آن، اعلام مشی آشتی ملی را دشمنان دولت به مثابه زبونی حزب دموکراتیک خلق و حتا نخستین گام در راه شکست کامل آن ارزیابی می‌کردند.»[4]این توصیف بد از داکتر نجیب و رژیم‌اش، آنهم از زبان افسر ارتش شوروی، حامی و متحد اصلی او که از هیچ تلاشی برای بقای رژیم دست‌نشانده‌اش دریغ نمی‌کرد، طبیعتن برای آن‌هایی که سعی دارند نجیب را شخصیت ملی، وطن‌دوست و پاک‌سرشت جا بزنند، پسندیده نیست.این تنها لیاخفسکی نیست که داکتر نجیب را شوونیست، خودرأی و وابسته‌ی کی. جی. بی می‌داند. سایر پژوهشگران از جمله جارج آرنی، نویسنده‌ی «افغانستان گذرگاه کشورگشایان» نیز به وضوح نجیب را «سفاک» و «نوکر درجه‌یک» کی. جی. بی به تصویر می‌کشد: «در ظاھر امر نجیب‌الله برای پیش‌برد برنامه‌ی دراماتیک &quot;مصالحه‌ی ملی&quot; که از جانب مسکو برنامه‌ریزی شده بود، انتخاب مناسبی می‌نمود. او ھنوز ھم با وجود تغییر شیوه‌ی نصب‌شدن با خطر نامیده‌شدن دست‌نشانده مواجه بود. او که از سال1981  رئیس خاد بود، در ذھنیت مردم شخص سفاکی بود که امر شکنجه‌ھای غیرانسانی ھزاران نفر را صادر کرده بود، مگر سروکارداشتن طولانی او با خاد در عین زمان او را در شناخت و درک درست اقوام پشتون واقع در دو طرف مرز دسترسی کامل بخشیده بود. ... گورباچف عقیده داشت که نجیب‌الله به حیث نوکر درجه اول کی. جی. بی قابل اطمینان به اجرای ھر عملی بود که از جانب مسکو برایش هدایت داده می‌شد.»[5]آن دسته از افرادی که سعی دارند از داکتر نجیب بتِ وطن‌پرستی و ملی‌گرایی بسازند، یا اصلن آگاهی چندانی از دست‌داشتن نجیب در جنایت‌های هولناک حزب دموکراتیک خلق ندارند و یا هم با برجسته‌شدن احساسات ضدپاکستانی، این جنایت‌ها را از یاد می‌برند. در حالی که تنها با تکیه بر موضع ضدپاکستانی‌ داکتر نجیب نمی‌توان از او چهره‌ی وطن‌پرست، ملی و بی‌آلایش ساخت که گویا دلش به حال ملت می‌سوخته است.اگر با توجه به دخالت‌های ویرانگر دولت پاکستان در افغانستان، پاکستان‌ستیزی را یک امتیاز بدانیم، سران حزب دموکراتیک خلق به‌ویژه داکتر نجیب حتا از این نمد هم نمی‌توانند سهم زیادی ببرند. چون پاکستان‌ستیزی نجیب و زمامداران امروزیِ هم‌قوم‌وقبیله‌ی او بیشتر از روی ناچاری و اجبار بود/است تا اختیار.پانویس‌ها:[1] : لیاخفسکی، الکساندر.(1382). توفان در افغانستان، ترجمه‌ی عزیز آریان‌فر، جلد دوم، چاپ سوم، کابل: میوند، ص 3[2] : همان، صص 5 و 6[3] : همان، ص 6[4] : همان، ص 14[5] : آرنی، جارج.(1376). افغانستان گذرگاه کشورگشایان، ترجمه‌ی سیدمحمد یوسف علمی و حبیب‌الرحمان هاله، چاپ دوم، پشاور: میوند، صص 200 و 201</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 11:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادی‌سازی کرونایی؛ ایدئولوژی ترس چگونه عمل می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-knpj0wioqrot</link>
                <description>دیگر همه یقین کرده‌اند که ویروس کرونا به این زودی دست از سرمان برنمی‌دارد و پذیرش یک زندگی کرونازده تنها گزینه‌یی است که در برابر خود داریم. کمتر اتفاق می‌افتد که شما چاره‌یی جز پذیرش یک گزینه‌ نداشته باشید؛ اما گویی یک ویروس جهان‌گستر – دست‌کم تا حالا – به تنهایی بر زندگی چیره شده است و انسان با تمام لاف‌وباف دانایی، قدرت حیرت‌آور فناوری و ادعای بلند تسخیر طبیعت هنوز نتوانسته جلو گسترش یک اپیدمی را بگیرد. پرقدرت‌ترین دولت‌های جهان در مبارزه با کووید 19 کم آورده‌اند و گردش سریعِ جهانی این ویروس نشان‌دهنده‌ی درماندگی آن‌ها در امر مقابله با ویروس کرونا است.در این میان، حکومت‌های ناتوانی مثل حکومت غنی چاره‌یی ندارند جز این که از شهروندان بخواهند، روش زندگی‌ در وضعیت کرونایی را فرا بگیرند.[1] «برای زندگی با کرونا آماده شوید»، بدترین و ناامیدکننده‌ترین جمله‌یی است که از زبان یک مأمور حکومتی می‌شنوید؛ جمله‌یی که نشان می‌دهد حکومت ورشکسته و فسادزده‌ی اشرف غنی مثل هر عرصه‌ی دیگر در مبارزه با ویروس کرونا نیز شکست خورده است. این شکست‌خوردگیْ وضعیت کلی‌تر در یک نظم سرمایه‌دارانه‌ی فاجعه‌زده و بحرانی را بازگو می‌کند که در آن استثنا به قاعده بدل شده است: عادی‌سازی فاجعه.سرمایه‌داری نظم بحران‌زده‌یِ بحران‌ساز است؛ سیستمی که زندگی در بحران شرط وجودی آن به حساب می‌آید. سرمایه‌داری حتا از بحران‌های مرگبار و کشنده‌ سودجودیی می‌کند. هدف من این‌جا سرمایه‌داری به‌عنوان یک نظم درون‌بودی‌شده‌ی همه‌شمول است که تنها محدود و منحصر به یک شرکت تولیدی فلان و بهمان میلیاردر فسادپیشه نمی‌شود که گویا در وضعیت کرونایی حاکمْ کار تولید کاخانه‌اش متوقف شده است و بنابراین، از وضعیت کنونی راضی نیست. اگر بخشی از سرمایه‌داری از بحران کرونایی زیان‌مند می‌شود، بخش دیگر از وضعیت پیش‌آمده به وفور بهره می‌برد: سرمایه‌داری فاجعه.در این صورت، بحران و فاجعه ممکن است برای فرودستان کشنده و ویران‌گر باشد؛ اما برای سرمایه‌داری سودآور و عالی است. اصلن سرمایه‌داری نمی‌تواند به بحران و فاجعه‌ نقطه‌ی پایان بگذارد؛ چون نابرابری، فساد و فقر - که به مراتب بدتر از پاندمی کرونا ویرانگر و کشنده است – به‌عنوان همزاد سرمایه‌داری از آن جداپذیر نیست.[2]سرمایه‌داری تا جایی به جنگ بحران می‌رود - با رویکرد مهار نه نابودی - که بتواند بقای خودش را تضمین کند، در غیر این صورت تنها در پی توجیه فاجعه و طبیعی‌جلوه‌دادن آن است. ایدئولوگ‌ها کارشان را به خوبی بلد اند و امکانات تبلیغاتی بالایی هم در اختیار دارند تا سیاه را سفید جلوه دهند. این تبلیغات در موجودیت آدم‌های مرده و مصرفی‌زده که از فکرکردن متفاوت می‌ترسند، ساده‌تر می‌تواند مأموریت خرسازی را به سرانجام برساند. سرمایه‌داری فرهنگی بخشی از این مأموریت را با تکیه بر سیاست ترس - با ظاهر مهرورزانه و انسانی - پیش می‌برد؛ نوعی سیاست برحذرداشتن انسان‌ها از دست‌زدن به کنش متفاوت غیر از آنچه ایدئولوگ‌های سرمایه‌داری تجویز می‌کنند. این‌جا ترس به خطرناک‌ترین ایدئولوژی بردگی‌ مبدل می‌شود. کارکرد اصلی این ایدئولوژی زمین‌گیرکردن انسان‌ها از طریق یادآوری فاجعه و بازتولید وسواس است؛ نوعی تلاش نامرئی و کمتر مقاومت‌پذیر برای پایدارنگه‌داشتن وضعیت موجود که به‌سادگی نمی‌توان قدرت تخریبی آن را دید و به‌موقع واکنش نشان داد.باید علیه عادی‌سازی فاجعه بیایستیم و نگذاریم مردم با وضعیت کرونایی عادت کنند. باید بهره‌برداری از بحران را افشا کنیم؛ فاجعه باید پایان یابد نه این که فقط مهار شود. اگر تنها به مهار بحران بسنده کنیم، زمینه‌ی فساد و بهره‌برداری از فاجعه همچنان فراهم خواهد ماند. باید با برجسته‌کردن ناتوانی دولت‌ها در امر مبارزه با اپیدمی کرونا، ضرورت همکاری جمعیِ به دور از هرگونه الگوی نمایندگی را تبلیغ کنیم.ایدئولوژی ترس گاهی با تکیه بر جهالت دینی از شما می‌خواهد فاجعه را نادیده بگیرید؛ چون مسلمانان را زیانی از آن نمی‌رسد و «عذاب الاهی برای کفار است». اما این رویکرد بیشتر مواقع کمتر کارایی دارد و باید روش عقلانی‌تری برای نهادینه‌کردن ترس پیدا شود. ایدئولوژی ترس در رویه‌ی غالبْ دیگر از شما نمی‌خواهد فاجعه را دست‌کم بگیرید و از آن چشم‌پوشی کنید. برعکس، شما مرتب به جدی‌گرفتن و تفکر فراخوانده می‌شوید – البته تفکری که به ابتذال نظری می‌انجامد و پذیرفتن آنچه به شما پیشنهاد می‌شود.کارکرد ایدئولوژی ترس به‌گونه‌یی است که شما را وادار می‌کند هم ترس را جدی بگیرید و هم آن را طبیعی و بخشی از زندگی‌تان بدانید. شبح یک پارادوکس پلید همیشه به دنبال شماست: ترس عادی و طبیعی است؛ اما نمی‌توانید آن را جدی نگیرید. فراخوان به جدی‌گرفتن فاجعه از فراخوانِ عادی‌سازی فاجعه جدا نیست. هرقدر فاجعه بیشتر جدی گرفته شود، به همان میزان از عادی‌سازی و فراموش‌شدنش جلوگیری می‌شود؛ برعکس هرقدر فاجعه بیشتر عادی‌سازی شود، به همان میزان ارزش خبری کمتری پیدا می‌کند و آهسته‌آهسته به فراموشی سپرده می‌شود. هردو فراخوان سعی دارد مأموریت عادی‌سازی و جدی‌گرفتن را همزمان پیش ببرد. هدف اصلی عادی‌سازی این است که فاجعه را بیش از حد جدی نگیریم و آن را بخشی از زندگی خودمان بدانیم؛ در حالی که فراخوانِ جدی‌گرفتن برای این است تا بیش از حد فاجعه را عادی‌سازی نکنیم. به بیان دیگر، عادی‌سازی و فراخوانِ جدی‌گرفتن همزاد هم است و یکدیگر را تقویت می‌کند، در حالی که ظاهرن خلاف هم است: ترس در عین حال که عادی‌سازی می‌شود، شما را از پیامدهای جدی‌نگرفتن‌اش می‌ترساند. این ویران‌گرترین کنش ایدئولوژی ترس است که به‌سادگی نمی‌توانیم از زیر سیطره‌ی مرگبار آن رهایی یابیم.[3]دوری از دیگران (یا به اصطلاح «فاصله‌گذاری اجتماعی»)، استفاده از ماسک و دست‌کش، ضدعفونی‌کردن محیط، در خانه ماندن و رعایت قرنطین که ترس از ابتلا به ویروس کووید 19 را بازتولید می‌کند، در واقع فراخوان ظاهرن انسان‌دوستانه به مدل جدیدی از زندگی است که سرمایه‌داری فاجعه بر ما تحمیل می‌کند. زیستن در ترسْ الگوی زندگی برخاسته از عادی‌سازی کرونایی است: کووید 19 قرار نیست به این زودی از میان برود؛ پس مجبوریم زیستن در وضعیت کرونایی را فرا بگیریم. وقتی دولت‌ها نمی‌توانند به فاجعه‌ی کرونا پایان دهند، عادی‌سازی‌اش می‌کنند. این کار در جامعه‌یی که مردمش با تکیه بر جهل دینی فاجعه را دست‌کم می‌گیرند، با هزینه‌ی کمتری انجام می‌شود. مردم همین حالا هم با زندگی کرونازده عادت کرده‌اند و عده‌یی شاید حتا تهدیدی بنام ویروس کرونا را از یاد برده‌اند: هرچه بخشی از زندگی ما شد، به‌تدریج از آن خطرزدایی می‌شود و مردم در نهایت فراموش می‌کنند که مثلن تهدیدی بنام کرونا وجود دارد.چه باید کرد؟باید علیه عادی‌سازی فاجعه بیایستیم و نگذاریم مردم با وضعیت کرونایی عادت کنند. باید بهره‌برداری از بحران را افشا کنیم؛ فاجعه باید پایان یابد نه این که فقط مهار شود. اگر تنها به مهار بحران بسنده کنیم، زمینه‌ی فساد و بهره‌برداری از فاجعه همچنان فراهم خواهد ماند. باید با برجسته‌کردن ناتوانی دولت‌ها در امر مبارزه با اپیدمی کرونا، ضرورت همکاری جمعیِ به دور از هرگونه الگوی نمایندگی را تبلیغ کنیم.شناخت بهتر و عمیق از ترس به هدف ایستادگی در برابر آن تنها از راه نقد موشکافانه‌ی ایدئولوژی ترس ممکن است. سازوکارهای عمل این ایدئولوژی متنوع و پیچیده است، و عادی‌سازی تنها یکی از تکنیک‌های آن به حساب می‌آید. اگر ظرفیت‌ها و پیچیدگی‌های تکنیکی – از دین گرفته تا رسانه – این ایدئولوژی را ندانید، نمی‌توانید سیاست ایجابی کارا و اثرگذار برای برنده‌شدن در برابر ترس ابداع کنید. یکی از شرایط پیروزی در هر جنگی، داشتن شناخت دقیق از سازوکارهای اعمالی و کاربردی دشمن است. اگر دشمن‌شناسی بهتری از جبهه‌ی مخالف ندارید، به احتمال بسیار بالا پیشاپیش جنگ را باخته‌اید. پس برای مقابله با عادی‌سازی کرونایی، باید از همه اولتر ایدئولوژی ترس را به خوبی بشناسیم.مبارزه با کرونا نیازمند آگاهی جمعی بنایافته بر امر مشترک پایدار است. اما برای رسیدن به این هدف شما باید با سرمایه‌داری (مانع اصلی) بجنگید. چون کاپیتالیسم با نئولیبرالیزه‌کردن دانش و آگاهی (امر مشترک) به چالش جدی در برابر سازمان‌دهی کمونیستی مبدل می‌شود: خصوصی‌سازی دانش و ایده مانع دسترسی آزادانه و برابر همگان به آگاهی شده و جلو شکل‌گیری آگاهی جمعی - که شرط نخست هر کنش جمعی است - را می‌گیرد.پانویس‌ها:[1] : وحیدالله مجروح، معین عرضه‌ی خدمات صحی وزارت صحت عامه در نشست خبری‌یی از مردم خواست تا «برای زندگی با کرونا» آماده شوند. جزییات بیشتر را این‌جا بخوانید: https://www.bbc.com/persian/afghanistan-52530372[2] : مانع اصلی در برابر کارزار جهانی علیه پاندمی کرونا سرمایه‌داری است نه عامل دیگر. خطرناک‌ترین ویژگی یک نظم سرمایه‌دارانه این است که حتا از بحران و ضعف درونی خودش بهره‌برداری می‌کند. فسادزدگی کاپیتالیسم فرصتی است برای انباشت بیشتر سرمایه. فساد و فاجعه اگر سودی در پی داشته باشد برای سرمایه‌داری عالی و پسندیده است؛ پس چه بهتر که ادامه یابد. حالا باید قانع شده باشید که شرط نخست مبارزه‌ی ریشه‌یی با فساد و فاجعه (مثلن کرونا) مبارزه با سرمایه‌داری است.[3] : ایدئولوژی ترس با تکیه بر تکنیک عادی‌سازی در حالی که با بازتولید مکرر ترس آن را طبیعی و ماندگار می‌کند، روش‌های مبارزه با خودش را نیز در اختیار شما قرار می‌دهد. این راه‌وروش‌ها اما به‌گونه‌یی طراحی شده است که نه تنها ترس را از میان نمی‌برد بلکه به بقای آن مدد می‌رساند. به فراخوان جدی‌گرفتن کرونا، رعایت قرنطین و دیگر رهنمودهای پزشکی دقت کنید. این رهنمودها در حالی که برای «شکست کرونا» پیشنهاد می‌شود، با قدرت روان‌پریشانه‌ی بالا ترس برخاسته از احتمال ابتلا به کووید 19 را نیز بازتولید می‌کند. این کار به حدی رندانه و تمیز انجام می‌شود که قدرت خان‌ومان‌سوز تهدید اصلی (ایدئولوژی ترس) را به سادگی فراموش می‌کنید و درگیر تهدیدهای فرعی (مثلن کرونا) می‌شوید.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 11:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طالبانیزه‌شدن صلح؛ جنگ‌جویان غالب، صلح‌خواهان مغلوب</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D9%84%D9%88%D8%A8-f3kyarl2kcyu</link>
                <description>با امضای توافقنامه‌ی صلح میان امریکا و طالبان موفقیت کم‌مانندی نصیب یک گروه تندرو اسلامی شده است؛ گروهی که با تشدید نبرد بی‌امانِ فرسایشی موفق شد بزرگترین قدرت نظامی دنیا را با همه‌ی لاف‌وبلوف دهن‌پرکنِ شکست‌ناپذیری و برتربودن به سازش و مصالحه وادار کند. بی‌دلیل نبود که طالبان پیش از امضای توافقنامه رژه‌ی پیروزی رفتند و سخن از «خروج نیروهای اشغالگر امریکایی» زدند. این یک توهم نیست، پیروزی واقعی است، پیروزی در همه‌ی ابعادش.امضای توافقنامه‌ی صلح درواقع تأیید یک کلیت ایدئولوژیک به نام طالبان است. تندروان اسلامی ‌در عمل نشان دادند که لجاجتی به نام ایدئولوژی جهل، آن‌هم در کشور دین‌زده‌یی مانند افغانستان بیشترِ مواقع برنده است و تلاش برای بهسازی و انسانی‌کردن یک چنین ایدئولوژی‌یی بیهوده و ناممکن. جنگ طالبان در برابر امریکا و دولت افغانستان به پیروزی تندروی اسلامی انجامیده و گرایشی به نام اسلام میانه‌رو – که هیچ‌گاهی نقش هژمونیک نداشته و همیشه در حاشیه بوده است – را منزوی‌تر از پیش کرده است.پیروزی در جبهه‌ی ایدئولوژیک از پیروزی در جبهه‌ی سیاسی – نظامی جدا نیست و خط فاصل آشکاری نمی‌توان میان آن‌ها کشید. پیروزی در یکی از این جبهه‌‌ها، موفقیت در جبهه‌ی دیگری را تسجیل می‌کند. طالبان مدت‌ها است پی برده‌اند که در هر سه جبهه‌ در حال برتری‌یافتن بر امریکا و دولت افغانستان هستند. امریکایی‌ها پس از هزینه‌ی میلیاردها دالر در جنگ افغانستان سرانجام درک کردند که در این جنگ شکست خورده‌اند. تمام هم‌وغم امریکایی‌ها حالا این است که هرچه زودتر پای‌شان را از گلیم افغانستان جمع کنند. ترامب به‌گونه‌ی آشکار جنگ افغانستان را مسخره خوانده و خواهان بستن پرونده‌ی این جنگ است.طالبان از نظر سیاسی نیز به پیروزی دست یافته‌اند. آن‌ها عملن دولت افغانستان را که خود را مشروع و منتخب می‌داند، دست‌نشانده می‌دانند و خواستار تغییر آن اند. امریکایی‌ها و دیگر قدرت‌های بزرگ جهانی و منطقه‌یی گروه طالبان را به عنوان یک دولت موازی به رسمیت شناخته و بدون هماهنگی با دولت افغانستان با این گروه وارد معامله شده‌اند. پیشبرد گفتگوها از سوی امریکایی‌ها و سپس امضای توافقنامه‌ی صلح در غیاب دولت افغانستان حقارت بزرگی را نصیب مقام‌هایی کرده است که گاهی با دیده‌درایی چندش‌آور اکت‌وادای استقلال و آزادگی درمی‌آورند.یکی از بدترین پیامدهای پیروزی طالبان در سه جبهه‌ی ایدئولوژیک، سیاسی و نظامی که با امضای «موافقت‌نامه‌ی آوردن صلح» تثبیت شده، طالبانیزه‌شدن صلح است: صلحی که از ماهیت اصلی انسانی‌اش تهی شده و یادآور فاجعه و فلاکت است تا گشایش روزنه‌ی امنیت و امید. صلحِ طالبانیزه‌شده حیثیت‌زدایی از صلح واقعی است؛ جولانگاه ایدئولوژی جهل، تباهی و تروریسم. در صلح طالبانی تنها عده‌ی معدودی از این «موهبت الاهی» بهره‌مند می‌شوند و یک چنین صلحی برای بقیه کابوس تمام‌عیار است.برای ما صلح دیگر آن معنای امیدبخش قدیمی‌اش را تداعی نمی‌کند. صلح مسخِ معنایی شده است؛ واژه‌یی که به‌عنوان عنصر کلیدی سیاست ترس عمل می‌کند و با شنیدنش بیم بازگشت امارت اسلامی و حس حقارتِ سنگسار و دُره‌ودار در وجود آدم‌ها پدیدار می‌شود.اپیدمی صلح‌خواهیصلح طالبانیزه‌شده شبیه‌سازی صلح واقعی است و کم‌کم می‌رود تا جاگزین صلح اصیل شود. در صلح طالبانی عدالت جایش را به مصلحت و رذالتِ همرنگ‌جماعت‌شدن داده؛ اصلی که این روزها باب شده و همه را «واقع‌بین» کرده است. از دولت‌مردان فاسد و پوشالی تا جامعه‌ی مدنی انجوییزه‌شده و «مردم» درمانده و بی‌پناه همه صلح‌خواهی پیشه کرده‌اند. نوعی پوپولیسم و عامی‌زدگی واگیردار به همه جا گسترش یافته است: برقراری صلح‌ به هر بهایی.هنگامی که سربازان کارکشته‌ی صنعت جنگ به مناسبت «پایان اشغال افغانستان» در دوحه‌ی قطر رژه‌ی پیروزی برگزار می‌کنند، آنانی که از جنگ خسته‌ شده‌اند و گرفتار اپیدمی کشنده‌ی صلح‌خواهی به هر بهایی، باید آماده‌ی ازدست‌دادن «دستاورد»های پوشالی‌شان باشند. دستاوردهایی که با زوروزر بیگانگان به دست آید، با زوروزر آنان به‌سادگی دود می‌شود و به هوا می‌رود. چه خوب گفته‌اند، بادآورده را باد می‌برد.این صلح‌خواهی‌ها نشانه‌ی پیروزی نیست، بیان آشکار ورشکستگی و زمین‌گیرشدن جنگ در برابر شبه‌صلح است، مبارزه در برابر سازش، زندگی در برابر مرگ. این صلح‌خواهی‌ها از همه مهم‌تر نشان درماندگی فرودستان است؛ چهار دهه جنگ فرسایشی آنان را به‌حدی خسته و ناامید کرده است که حاضر اند برای پایان جنگ حتا دست‌ودامن جنایت‌کارترین تندروان اسلامی را هم ببوسند. این یکی از بدترین پیامدهای صلح طالبانیزه‌شده است: سوژه‌ی مبارزِ مورد نظر ما نسبت به هرگونه جنگی بدبین شده و سازش و ایستایی را به مقاومت و پویایی انقلابی ترجیح می‌دهد. سیاست ترس از او موجود اخته و بی‌خاصیت ساخته است، موجودی که دوست ندارد بر شکست‌هایش چیره شده و ریسک رفتن از راه‌های نارفته را به جان بخرد.این صلح‌خواهی‌ها نشان آشکار انجوییزه‌شدن جامعه‌ی مدنی است؛ نهادها و افرادی که در بدل گرفتن پروژه و پول حاضر اند به صدای هر دهلی برقصند. فعالان مدنی ما ثابت کرده‌اند که چیزی به نام جامعه‌ی مدنی – به‌معنای واقعی کلمه – مرده است و نمی‌تواند از جامعه نمایندگی کند. اصلن آن‌هایی که خودشان را نماینده‌ی مردم و جامعه جا می‌زنند مشتی شیاد و شارلتان اند که سعی دارند از راه خرسازی دیگران به نان‌ونوا برسند. نهادهای مدنی با رویکرد پوپولیستی و انجویی همیشه به حفظ وضع موجود کمک کرده‌اند و کارنامه‌ی درخشانی در دفاع از عدالت اجتماعی و مبارزه‌ی آزادی‌خواهانه نداشته‌اند.و سرانجام این صلح‌خواهی‌ها کمدی سیاست افغانستانی را هم آشکارا به نمایش می‌گذارد؛ سیاستی از نوع حمله‌وگریز با چاشنی دروغ و پررویی به سبک اشرف غنی که هرگز از شکست‌هایش نمی‌آموزد. گویی او به حدی ازخودراضی است که پذیرش شکست و درس‌گیری از اشتباهات در کارنامه‌اش را اصلن نمی‌پذیرد. غنی نه تنها که کمکی به تقویت جبهه‌ی ضدطالبانی نکرده، بلکه با تکیه بر گرایش غلیظ تبارخواهی سهم بالایی در حمایت از طالبان و مشروعیت‌دهی به این گروه داشته است.اگر غنی این روزها به سیاست‌گر مخالف طالبان مبدل شده نشان‌دهنده‌ی تغییر ماهیتی او نیست؛ امریکایی‌ها و طالبان از بس که او را تحقیر کرده‌اند، رویه‌ی کودکانه در پیش گرفته و سعی می‌کند از فرصت‌های پیش‌آمده علیه طالبان عقده‌گشایی کند. او چه در دولت و چه در بیرون از دولت تا آخر اشرف غنی احمدزی باقی خواهد ماند، این در سرشت او جا گرفته و غیرقابل‌تغییر است.کارنامه‌ی بد اشرف غنی بیشتر از هر عامل دیگر به رشد و تقویت طالبانیزه‌شدن صلح کمک کرده است: از حمایت‌های تبارگرایانه‌ی او تا ناتوانی‌اش در مدیریت جنگ و سیاست. طالبان حالا به لطف و مرحمت اشرف غنی در مقایسه با حکومت او مشروعیت به مراتب بیشتری نزد ایالات متحد امریکا و دیگر قدرت‌های جهانی دارند و کم‌کم جای حکومت وحدت ملی را به‌عنوان متحد استراتژیک امریکا می‌گیرند.باری، هنگامی که سربازان کارکشته‌ی صنعت جنگ به مناسبت «پایان اشغال افغانستان» در دوحه‌ی قطر رژه‌ی پیروزی برگزار می‌کنند، آنانی که از جنگ خسته‌ شده‌اند و گرفتار اپیدمی کشنده‌ی صلح‌خواهی به هر بهایی، باید آماده‌ی ازدست‌دادن «دستاورد»های پوشالی‌شان باشند. دستاوردهایی که با زوروزر بیگانگان به دست آید، با زوروزر آنان به‌سادگی دود می‌شود و به هوا می‌رود. چه خوب گفته‌اند، بادآورده را باد می‌برد.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 10:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانش انتقادیِ تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-nvokewcb467p</link>
                <description>متن  زیر پیش‎گفتاری است که بر کتاب «قوم‎باوری و دین‎پناهی سیاسی»، اثرِ  تازه‎به‎نشررسیده‎ی دوست و رفیق خوبم خالق آزاد نوشته‎ام. اما ازآن‎جا که  به نظرم نکات مهمی در نقد تاریخ‎نویسی رسمی و هژمونیک در این نوشته‎ی کوتاه  مطرح شده است، و ازسوی‎دیگر ممکن است همه به کتاب یادشده دسترسی نداشته  باشند، تصمیم به انتشار دوباره‎ی آن از این طریق گرفتم.شوره‎زار افغانستان هنوز تاریخ‎نویس عصیانگر و رادیکالی را در خود نپرورانده است که روایت انتقادی و ایدئولوژی‎نزده از آن‎چه بر این سرزمین شوربخت گذشته است به دست دهد. حتا تاریخ‎نویسانی که توانسته اند زوایای واقعی رویدادهای سیاسی افغانستان را تا حدود زیادی به تصویر بکشند، رگه‎هایی از وطن‎پرستی و ناسیونالیسم منحط در آثار آنان دیده می‎شود. این دسته از تاریخ‎نویسان اگرچه خط و مسیر متفاوت‎تری را نسبت به تاریخ‎نویسان درباری و جعل‎پرداز دنبال می‎کنند، در جاهایی دوشادوش آنان راه می‎روند و به منبع واحدی می‎رسند. اما حتا همین تاریخ‎نویسی دست‎وپاشکسته‎ی ناسیونالیسم‎زده هم جایی در تاریخ رسمی کشور ندارد و آنچه به نام تاریخ به خورد نسل جوان داده می‎شود روایت‎های دستکاری‎شده، گزینشی و سانسورزده برای تثبیت ایدئولوژی مورد نظرِ نظم موجود است.تاریخ رسمی، هژمونیک و قومی‎شده پر از جعل تاریخی و روایتِ دروغ است. تاریخ در این معنا آوردگاه سوژه‎های جعلی و قهرمان‎های ساختگی است. ملت‎های جعلی با دشمنانی درگیر اند و این ملت‎ها قهرمان‎هایی دارند که به تنهایی قادر اند از کوه کاه بسازند و کاری کنند کارستان. ملت‎های جعلی از بس که «شهیدپرور و مجاهد» اند، شکست‎پذیر نیستند و هرگز در برابر بیگانگان سر فرود نیاورده و با کمترین امکانات از «منافع ملی»شان قهرمانانه دفاع می‎کنند!کارکرد دیگر تاریخ‎نویسی رسمی پنهان‎کاری است و دانش تاریخیِ دستکاری‎شده‎یی به شما عرضه می‎کند که خودسازی و خرد انتقادی را می‎کشد. شما باید به آیتهایی که تاریخ‎نویسِ جعل‎پردازِ ایدئولوژی‎زده صادر می‎کند ایمان بیاورید ورنه مرتد و رانده‎شده به حساب می‎آیید. تاریخ‎نویسی در این معنا بردگی‎ساز و بازتولیدگر سلطه و ایمان است.روایت تاریخی زمانی می‎تواند از اهمیت بلند انقلابی برخوردار باشد که خوانش انتقادی از گذشته و حالِ تاریخی ارائه کند و در گام بعدی خودش را به نقد بکشد. تنها رویه‎ی رادیکالِ تاریخیْ رویکرد انتقادی و شک‎برانگیزانه نسبت به روایت‎های تاریخی مسلط است: پادروایتی در برابر روایت‎های بزرگ که با نقد دانش قومی، دستکاری‎شده و ارتجاعی دانش انتقادی می‎زاید.آن‎چه ما نداشته‎ایم تاریخ‎نویسی رادیکال و انتقادی بوده است، تاریخ‎نویسی‎یی که به‎جای تولید یقین‎های ایدئولوژیک به بازتولید شک‎گرایی کمک کند. تاریخ زمانی می‎تواند ارزش انقلابی‎ تولید کند که گذشته‎ و حالِ یقین‎های کور و جعلی را از بنیاد بر اندازد و در برابر روایت‎های بدیهی و پذیرفته‎شده نشان پرسش کلان بگذارد: آیا همه‎ی آنچه شنیده و خوانده‎ایم یک دروغ تمام‎عیار نبوده است؟ چه چیزی وادارمان کرده است که به هویت جعلی خودمان که برخاسته از روایت‎های جعلی تاریخ‎نویسان درباری، قوم‎گرا و ارتجاعی است فخر بفروشیم؟انسان افغانستانی سرشت عجیبی دارد. گویی همه بیمار اند و درگیر وضعیت اسف‎بار و دردآور، و در عین حال مضحک که فقط می‎تواند زندگی یک افغانستانی به روشنی تمام آن را به نمایش بگذارد. عقل قبیله‎یی به حدی ریشه‎دار و عمیق است که حتا ایده‎ی چپ با تمام توش‎وتوان‎اش نتوانسته است در برابر آن بی‎ایستد و امیدِ «جهان دیگری ممکن است» را پایدار نگه دارد. چپ مدعی انترناسیونالیسم به‎گونه‎ی دردآوری گرفتار شوونیسم و تبارگرایی منحطی است که ظاهرن اکت مبارزه با آن را در می‎آورد. ایدئولوژی تبارخواهی و برتری‎طلبی قومی به حدی در رگ‎وروح انسان افغانستانی رسوخ کرده است که حتا چپ مدعی کمونیسم شیفته‎ی تاریخ جعلی و دستکاری‎شده‎ی تاریخ‎نویسان ناسیونالیست و ارتجاعی شده است. چپ پیر به حدی در توهم دانایی و فهم بلندِ «علمی» گیر کرده است که من معتقدم هرگز از این باتلاق مرگبار نمی‎تواند بیرون بیاید و بنابراین نباید امیدی به نجات او داشت.«قوم‎باوری و دین‎پناهی سیاسی» اثر استاد آزاد که درواقع سند تاریخی ممد و مفیدی برای اتخاذ نگرش انتقادی نسبت به تاریخ‎نویسی ارتجاعی، قوم‎زده و ایدئولوژیک است به ما کمک می‎کند تا تاریخ را آن‎گونه که تاریخ‎نویسان شوونیست، درباری و نگهبانِ حفظ وضع موجود نوشته‎اند، نبینیم. تاریخ آن نیست که شوونیست‎ها و قوم‎بازان به ما عرضه می‎کنند. روایت تاریخی زمانی می‎تواند از اهمیت بلند انقلابی برخوردار باشد که خوانش انتقادی از گذشته و حالِ تاریخی ارائه کند و در گام بعدی خودش را به نقد بکشد. تنها رویه‎ی رادیکالِ تاریخیْ رویکرد انتقادی و شک‎برانگیزانه نسبت به روایت‎های تاریخی مسلط است: پادروایتی در برابر روایت‎های بزرگ که با نقد دانش قومی، دستکاری‎شده و ارتجاعی دانش انتقادی می‎زاید.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 16:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایدئولوژی نمایشِ استقلال</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-swrihkkpgae9</link>
                <description>«سالگرد استقلال» همه‎ساله فرصتی در اختیار ناسیونالیست‎های افغانی قرار می‎دهد تا با تکیه بر روایت جعلیِ تاریخی‎شان به نمایش مسخره‎ی «غرور افغانی» و اکتِ آزادی بپردازند. این نمایش اما «در صدسالگی استقلال» که با کارزار انتخابات ریاست جمهوری همزمان شده، بیشتر از گذشته خشم و انزجار برانگیخته است. سیاست‎بازان ارگ‎نشین که در 5 سال گذشته با دروغ‎پردازی و لاف‎زنی‎های منزجرکننده بر مردم حکومت کردند، «سالگرد استقلال» را فرصتی یافته‎اند که می‎توان با استفاده از آن به تبلیغات دروغ و پوپولیسم فریب‎کارانه دم‎ودامن بیشتری داد.حکومت ‎پوشالی‎یی که با دیکته‎ی جان کری، وزیر امور خارجه‎ی پیشین ایالات متحد امریکا روی‎کار آمد، هزینه‎‎ی نیروهای امنیتی‌اش را امریکا می‎پردازد، در تصمیم‎گیری‎های کلان سیاسی به حاشیه رانده شده و امریکایی‎ها به‎جای آن تصمیم می‎گیرند، به‎گونه‎یی استقلال‎استقلال می‎کند که گویی مستقل‎ترین حکومت دنیا است و جهان باید آزادی‎اش را مدیون او باشد! پُررویی و لافِ گزاف هم که حدی دارد مگر نه؟می‎خواهند باور کنیم که در جریان این همه سال – که برده و مزدور بیگانگان بوده‎ایم – درواقع در استقلال و آزادگی زندگی کرده‎ایم و باید شکرگزار باشیم که چنین نعمت بزرگی نصیب‎‎مان شده است! توهم احمقانه‎یی در این حد واقعن شگفت‎آور است. شاید هم شگفت‎آور نباشد، در تاریخِ جعلی ناسیونالیسم افغانی شگفتی‎های بی‎شماری یافت می‎شود و بنابراین می‎توان مدعی شد که ما «ملت» استثنایی و شگفت‎آوریم!یکی از شگفتی‎های ما جنگ‎جویی و «غرور ملی»مان بوده است که هرگز حاضر به معامله روی آن نیستیم. ما همیشه «ملت» غازی، جنگ‎جو و حماسه‎آفرین بوده‎ایم و از سازش و مصلحت خوش‎مان نیامده است. همیشه بهانه‎یی برای جنگیدن یافته‎ایم. یا اشغالگران این‎جا بوده‎اند که ما سرمان را با آن‎ها گرم کرده‎ایم، یا اگر آنان نبوده‎اند با خودمان درگیر شده‎ایم. جنگ و آدم‎کشی مصروفیت همیشگی ما بوده است. کی می‎تواند مدعی شود که این یکی از ویژگی‎های شگفت‎آور ما نیست؟تا زمانی که ایدئولوژی نمایشِ «صدسالگی استقلال» را به نقد نکشیم، نمی‎توانیم خودمان را از زیر بار بردگی به ناسیونالیسم افغانی بیرون کنیم. باید از سرگرمی «جشن صدسالگی استقلال» فرار کنیم و به‎جایش مفهوم استقلال و کارکرد استقلال‎بازان را به چالش بکشیم. این تنها روشی است که می‎تواند ما را از باتلاق نمایش ویرانگرِ استقلال‎زدگی بیرون کند. برخورد انتقادی و رادیکال به مفهوم استقلال و به‎چالش‎کشیدن کارزار دروغین استقلال‎بازان، راه را برای خوانش واقعی از استقلال و استقلال‎خواهی می‎گشاید.درحالی‎که اکت بیگانه‎ستیزی، «جنگ علیه کفار» و «استرداد استقلال» ما غلیظ‎‎تر از دیگران است، مزدورتر و وابسته‎تر از بقیه تشریف داریم. آن‎هایی که این‎همه هیاهوی استقلال و آزادی به‎پا کرده‎اند، شب‎وروز نگران این هستند که دونالد ترامپ، رئیس جمهور دیوانه‎ی امریکا چه سرنوشتی برای آنان می‎نویسد. بااین‎حال، آن‎ها هرگز از این ادعای خسته‎کننده‎یِ دروغین خسته نمی‎شوند که «افغانستان کشور مستقل است» و کسی را یارای عبور از این خط سرخ نیست!«سالگرد استقلال» به نمایش دروغینی بدل شده است که پیامدهای‎اش ویرانگرتر از آنی است که به دیده می‎آید. بدترین پیامد این نمایش بازتولید دروغ است؛ دروغی که سال‎ها است به‎عنوان واقعیت ساده و بدیهی پذیرفته شده و تأمل شک‎برانگیزانه‎ی کمی – در سطح شماری از روشنفکران – در مورد آن صورت گرفته است. ناسیونالیسم افغانی به حدی ما را کروکور کرده است که حتا دوست نداریم بدانیم چقدر وابسته و مزدور بیگانگان هستیم.نمایش «سالگرد استقلال» از همه اولتر خرد جمعی مردم را هدف می‎گیرد و مانعی در برابر اندیشه‎ی انتقادی می‎شود. این نمایش مردم را ذوق‎زده‎ی چیزی می‎کند که اصلن وجود ندارد. درواقع کارکرد اصلی نمایش این است که با رویکرد زیبایی‎شناسانه و ریتوریک سعی می‎کند شما را قانع کند علیه خرد خودتان قیام کنید. نمایش تمرکز را از شما می‎رباید و می‎شوید برده‎ی تام‎وتمام دیدن. اما نمایش تفنن محض نیست که مصروفیتی بیش نباشد. پشتِ هر تفننی ایدئولوژی ویرانگری خوابیده است، و کارکرد اصلی آن ایدئولوژی شیوع بیماری سرگرمی است. نمایش یکی‎ پی دیگر می‎آید و شما را سرگرم خودش می‎کند. در گیرودار این سرگرمی شما فراموش می‎کنید که کار مهم‎تر دیگری برای انجام‎دادن دارید: شک‎کردن بر ایده‎های بدیهی و پروبلماتیزه‎کردن تعریف‎های پذیرفته‎شده‎ از چیزها و مفاهیم.تا زمانی که ایدئولوژی نمایشِ «صدسالگی استقلال» را به نقد نکشیم، نمی‎توانیم خودمان را از زیر بار بردگی به ناسیونالیسم افغانی بیرون کنیم. باید از سرگرمی «جشن صدسالگی استقلال» فرار کنیم و به‎جایش مفهوم استقلال و کارکرد استقلال‎بازان را به چالش بکشیم. این تنها روشی است که می‎تواند ما را از باتلاق نمایش ویرانگرِ استقلال‎زدگی بیرون کند. برخورد انتقادی و رادیکال به مفهوم استقلال و به‎چالش‎کشیدن کارزار دروغین استقلال‎بازان، راه را برای خوانش واقعی از استقلال و استقلال‎خواهی می‎گشاید.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 11:27:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شدنِ رادیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-f0vrsdugafa1</link>
                <description>همه چیز در حال شدن است و کسی دو بار در یک رودخانه شنا نمی‎کند؛ گفته‎ی معروفی از هراکلیتوس، فیلسوف یونانی که کافی نقل‎قول شده و تقریبن همه شنیده‎اند. او با این گفته برای نخستین‎بار خط فاصل جدی بین دیالکتیک ابتدایی خودش و متافزیک بدوی مخالفانش کشید. دیالکتیک هراکلیتوس با آن که ابتدایی است، اما پایه‎های اصلی دیالکتیک امروزی را که از سوی هگل و مارکس توسعه‎وتعمیم داده شده‎است، پی‎ریزی می‎کند: تضاد و تغییر. تاریخِ شدن آوردگاه تضادها و آمیزه‎یی از ضرورت و تصادف است. ما همیشه می‎شویم، اما هر شدنی ضرورتن رادیکال نیست. شدن رادیکال، آن‎گونه که مارکس می‎گوید، باید «وضعیت موجود چیزها» را دگرگون کند.شدنِ رادیکال پروبلماتیزه‎کردن بی‎امان چیزها و آشنایی‎زدایی از پاسخ‎های پذیرفته‎شده و ایده‎های بدیهی است. پرسش رادیکالْ گام نخست برای تولید دیالکتیک ایجابی است: تا زمانی که «وضعیت موجود چیزها» را به چالش نکشیم، نمی‎توانیم این وضعیت را دگرگون کرده و دینامیسم رادیکال و پایدارِ «جنبش واقعی» خودمان را جانشین آن کنیم. اما اگر سیاست ترس بر شما چیره شود، نمی‎توانید چیزها را به چالش بکشید.شدن رادیکال نوعی چیرگی بر ترس است؛ غلبه بر هراسی که تاروپود ما را درنوردیده است: ترس از کشته‎شدن، زندان‎رفتن، رانده‎شدن و برکناری، گرسنه‎ماندن، نادیده‎گرفته‎شدن و تحقیر، شکست‎خوردن و ادامه‎ندادن. چپ پیر با تمام ادعاهای دهن‎پرکن‎اش در امر مبارزه، همیشه از سیاست ترسْ ترسیده‎ است. از مبارزه که اصلن خبری نیست، مهم‎ترین نگرانی او این است که مبادا پست‎ومقامی را که با هزار ربط‎‎ورابطه‎ی مرموز در دولت یا بیرون از دولت پیدا کرده است، از دست بدهد. به این دلیل تمام عمرش در زندگی و فعالیت مستعار می‎گذرد – البته اگر نامش را بگذاریم فعالیت! داستان اما جایی خنده‎آورتر می‎شود که چپ پیر ما سعی می‎کند این ناتوانی و ضعف‎اش را با واژه‎های رنگ‎وروغن‎زده‎یی چون «پنهان‎کاری» و «تاکتیک مبارزاتی» پنهان کند.این «تاکتیک مبارزاتی» یکی از نشانه‎های بارز ترسِ چپ پیر و در عین حال بیانگر ورشکستگی سیاسی او است. چپ پیر به معنای واقعی کلمه از این که مبادا فاش شود چه تفکری دارد، می‎ترسد. یعنی او شجاعت بیان ایده‎هایش را از دست داده است و ازاین‎نظر، دیگر بُرندگی و رادیکالیسم ویژه‎ی موردنظر ما را ندارد. یکی از کارهایی که گاه‎گاهی به آن دست می‎زند صدور اعلامیه‎یی در نکوهش/ستایش از یک رویداد سیاسی آن‎هم در درازای شش ماه یا یک سال، و یا هم در نهایت نشر یگان جزوه‎ی تحلیلی – سیاسی است که هیچ چیز تازه‎یی در آن‎ها یافت نمی‎شود و تکرار را تکرارکردن است.ما نمی‎گوییم پنهان‎کاری و مبارزه‎ی مخفی دیگر کارایی ندارد؛ اما پافشاری زیاد روی این روش‎ها بیشتر موقع‎ها بهانه‎یی می‎شود برای پنهان‎کردن ترس از مبارزه، ورشکستگی سیاسی، فساد و رابطه‎های بویناک استخباراتی، و این جاست که ما با آن اعلام مخالفت می‎کنیم. ما برخلاف چپ پیر ترسی از افشاشدن و رانده‎شدن نداریم. کافی رانده شده‎ایم و پس از این باید آن‎گونه که دل‎مان می‎خواهد زندگی کنیم و زیر بار حرف‎وحدیث کس دیگری نخواهیم رفت. این اما هیچ‎گاهی به معنای بی‎پروایی و نادیده‎گرفتن تهدیدهایی که متوجه ما است، نیست. ما هم حساب‎وکتاب خودمان را داریم، بی‎گدار به آب نمی‎زنیم و یادناگرفته شنا نمی‎کنیم.می‎دانیم که مبارزه علیه سرمایه‎داری کار ساده‎یی نیست، کافی باید ریسک کرد و دست از خیلی چیزها برداشت. در کشوری که بردگان «آزاد» سرمایه‎داری و افیون‎زدگان ایدئولوژی جهل درحالی‎که یک پاراگراف متن درست‎وحسابی از مارکس نخوانده‎اند، با او و ایده‎ی رادیکال دشمنی دارند، سخن‎گفتن از چپ و تلاش برای ممکن‎کردن «جهان دیگری ممکن است» گونه‎یی ازخودگذری رهایی‎بخش و به‎معنای جنگیدن در تمام جهت‎ها بدون پشت‎جبهه‎ی سیاسی است.ایده‎ی رادیکال شکست‎پذیر نیست. آنچه شکست خورده است (نه این که شکست داده شده باشد، چون پروژه‎ی کمونیسم قرن بیستم از درونْ خودش را تخریب کرد و نیازی به دخالت سرمایه‎داری نبود) خوانشی از ایده‎های مارکس بود که نمی‎توانست به سرانجام درست‎وحسابی برسد و از آغاز هم محکوم به شکست بود. جنبش رادیکال واقعی که مدام در حال بازتولید خرد انتقادی و حمله‎ی بی‎امان به میراث پدری است، آنتی‎هژمونی و پادقدرت است، نمی‎تواند شکست بخورد. شدن رادیکالْ پروژه‎ی شکست‎زده و شکست‎پذیر نیست. شکست یعنی به‎آخرخط‎رسیدن، شکست یعنی ترسیدن و ادامه‎ندادن، شکست یعنی سنگک‎شدن در باورهای قدیمی و دشمنی با ایده‎های جدید.باید شجاعت سیاسی دست‎کشیدن از بردگی، تنبلی، مصرف‎زدگی، بی‎تفاوتی و درلاک‎خودماندن را پیدا کنیم و قهرمان خودمان شویم. قرار نیست فرشته‎یی از آن بالاها برای نجات‎مان بیاید، پیامبری برای رهنمایی ما فرستاده شود، و یا هم رهبر کاریزماتیکی دستی بر ناتوانی، مظلومیت و بی‎پناهی ما بکشد و نسخه‎ی رستگاری و خوش‎بختی ما را بنویسد. دوران کاریزمای رهبری و نجات‎دهندهبه سر رسیده است. مالتیتود اگر خود برای رهایی‎اش از قفس سرمایه‎داری کاری نکند، پیشوا و پیامبری برای نجات او نخواهد آمد.می‌دانید که برامد سیاسی اگر سامان‎مند و حساب‎شده انجام نشود، اثرگذاری چندانی ایجاد نمی‎کند و فروپاشیدنی است. راه‎رفتن با جماعت گیج و احمقی که به‎جای پرسیدن و به‎چالش‎کشیدنِ راه‎های چندباررفته، همرنگ‎جماعت‎شدن را دوست دارد، کار ساده‎یی است؛ اما دشواری کار زمانی آشکار می‎شود که به تام‎وتمام ارزش‎های کهنه نه بگویی و آهنگِ سودای دیگر کنی. ازاین‎نظر، نیاز است تا بیشتر خودمان را جمع‎وجور کنیم و با آمادگی بیشتر وارد نبرد به شدت نابرابر با دشمنانی شویم که در مقایسه با ما تجربه، امکانات و ابزارهای فراوانی برای جنگیدن در اختیار دارند.شدن رادیکال نوعی اعلام جنگ است علیه همه؛ نخست علیه خودمان و سپس علیه سرمایه‎داری. تا زمانی که با خودمان و ریشه‎های‎مان که همان چپ پیر است تصفیه‎ی حساب نکنیم و تا زمانی که حال‎مان را با گذشته مکان‎شناسی نکنیم، نمی‎توانیم آینده‎ی متفاوتی بسازیم. ساخت آینده‎ی متفاوت نیاز به نقد بی‎رحم و رادیکال گذشته دارد. اگر گذشته را به‎درستی آسیب‎شناسی نکرده و شناخت‎ عمیق و جدی‎یی از شکست‎های فاجعه‎بارمان در برابر سرمایه‎داری پیدا نکنیم، به دشمن‎شناسی بهتری نخواهیم رسید و نمی‎توانیم ایده‎ی تازه‎یی برای براندازی امپراتوری و ساخت امر مشترک تولید کنیم.ترسی از گام‎گذاری در راه‎های‎نارفته نباید داشته باشیم و از شکست‎خوردن نترسیم. باید ثابت کنیم که تعریف سرمایه‎داری از شکستْ شکست خورده است. سرمایه‎داری با تمام سازوبرگ هژمونیک‎اش تلاش دارد ثابت کند که کمونیسم شکست خورده است و ایده‎های مارکس دیگر کهنه شده‎اند. اما برای اثبات این که مارکس هنوز زنده است – حتا بیشتر از زمانی که در جسم‎وجان می‎زیست – کافی است مدعی شویم که تأکید همیشگی بر مرگ کمونیسم و ایده‎های مارکس دلیل محکمی است بر زنده‎بودن همیشگی ایده‎هایی که هرگز مردنی نیستند. اگر ایده‎های مارکس به معنای واقعی کلمه مرده‎اند، چرا تئوریسین‎های پاسدار نئولیبرالیسم در تکرار «مرگ» آن‎ها شب‎وروز دهن پاره می‎کنند؟ نباید این‎همه نگران مرده‎ها بود، مگر نه؟!ایده‎ی رادیکال شکست‎پذیر نیست. آنچه شکست خورده است (نه این که شکست داده شده باشد، چون پروژه‎ی کمونیسم قرن بیستم از درونْ خودش را تخریب کرد و نیازی به دخالت سرمایه‎داری نبود) خوانشی از ایده‎های مارکس بود که نمی‎توانست به سرانجام درست‎وحسابی برسد و از آغاز هم محکوم به شکست بود. جنبش رادیکال واقعی که مدام در حال بازتولید خرد انتقادی و حمله‎ی بی‎امان به میراث پدری است، آنتی‎هژمونی و پادقدرت است، نمی‎تواند شکست بخورد. شدن رادیکالْ پروژه‎ی شکست‎زده و شکست‎پذیر نیست. شکست یعنی به‎آخرخط‎رسیدن، شکست یعنی ترسیدن و ادامه‎ندادن، شکست یعنی سنگک‎شدن در باورهای قدیمی و دشمنی با ایده‎های جدید.شدن رادیکال پروژه‎ی رانده‎شدگان است. باید در عمل رانده شوی تا بدانی رانده‎شدن یعنی چه؟ از برج عاج روشنفکری نمی‎شود رانده‎شدگی و بدروزگاری را دید، خواند، حس کرد و در موردش نوشت. رانده‎شدن اراده را مستحکم‎تر می‎کند و عزم را جزم‎تر. رانده‎شدن نوعی فضیلت است، فضیلت کمونیستی. روشن است که هرکه نمی‎تواند یک چنین فضیلتی را به دست آورد.رانده‎شدن نباید شما را منزوی و ناامید کند، بلکه باید ظرفیت ویرانگری و تخریب را در شما بیشتر کرده و سبب شود راسخ‎تر از قبل به برنامه‎های‎تان فکر کنید. مارکس می‎گفت: «وضعیت عاری از امیدی که در آن به‎سر می‎برم، مرا سرشار از امید می‎کند.» این یعنی، شدن رادیکالْ آنتی‎پسی‎میسم است.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 11:18:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با میراث سیاسی نورانی چه کردند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-j25qmcw8pb5h</link>
                <description>8 سال پیش در 22 سرطانِ 1390 خورشیدی، یکی از روشنفکران انقلابی کشور را از دست دادیم. آخرین باری که با هم تلیفونی صحبت کردیم در بیمارستان بود و اصلن فکرش را نمی‎کردم که این آخرین گپ‎وگفت ما است. حالا که یادم می‎آید افسوس می‎خورم که ای کاش می‎دانستم او دیگر ماندنی نیست. دست‎کم به دیدارش می‎رفتم. همیشه سرشار از امید بود و حتا آن روز پای تلیفون هم چیزی از مرگ و ناامیدی نگفت و من ساده‎لوح هم گول خوردم.چه بگویم اصلن فکر نمی‎کردم به این سادگی بمیرد؛ چون هفته‎ی پیش که دیده بودم‎اش خیلی سرحال و پرانرژی به نظر می‎رسید و ذره‎یی از ضعف‎وناتوانی در او دیده نمی‎شد.داد نورانی خیلی پرکار بود و هیچ آرام نمی‎گرفت. دوسه‎بار به او گفتم، رفیق آخر چرا باید این قدر بی‎امان کار کنی، درحالی‎که می‎دانی نیاز به استراحت داری؟ می‎خندید و می‎گفت، ما دیگر عمرمان را خورده‎ایم و چندصباحی بیشتر نمی‎مانیم، بهتر است پیش از آن که دیر شود زودتر به کارها رسیدگی کنیم.گاهی در پیوند به دیداراش با عده‎یی که ممکن بود از نظر امنیتی دردسرساز باشد، به او گفتم نیازی نیست با آنان ببینی، این کار را بگذار به رفیق دیگری؛ اما گفت، من دیگر چیز زیادی برای ازدست‎دادن ندارم، بگذار هویت شما رفقا محفوظ بماند، چون آینده‎یی در پیش دارید.همان‎هایی که نورانی از آن‎ها به‎عنوان «جوانان زبردست» یاد می‎کرد و به آن‎ها امید زیادی بسته بود، با رفتن نورانی نتوانستند سازمانی را که او ایجاد کرده بود، زنده و باثبات نگه دارند و به پویایی‎اش بی‎افزایند. درحال‎حاضر از آن سازمانِ در حال جوش‎وخروش و همیشه فعال چیزی جز یک سازمان کوچک مائوئیستیِ ورشکسته که هیچ حرف تازه‎یی به گفتن ندارد، باقی نمانده است.نورانی خیلی زود درگذشت، هنوز زمان‎اش نرسیده بود که بمیرد. ما خیلی کارها برای انجام‎دادن داشتیم، و او باید همچنان سرزنده و شاداب می‎گفت و می‎نوشت. با رفتن او همه چیز ازهم فروپاشید و «رفقا»ی ناکارآمد او ناکارآمدتر شدند و همچنان در لاک خودشان ماندند و پوسیدند.همان‎هایی که نورانی از آن‎ها به‎عنوان «جوانان زبردست» یاد می‎کرد و به آن‎ها امید زیادی بسته بود، با مرگ نورانی نتوانستند سازمانی را که او ایجاد کرده بود، زنده و باثبات نگه دارند و به پویایی‎اش بی‎افزایند. درحال‎حاضر از آن سازمانِ در حال جوش‎وخروش و همیشه فعال چیزی جز یک سازمان کوچک مائوئیستیِ ورشکسته که هیچ حرف تازه‎یی به گفتن ندارد، باقی نمانده است.سازمانی که داد نورانی دوست داشت پس از مرگ او همچنان فعال و روبه‎گسترش باقی بماند، حالا در دایره‎ی تنگ و دردآوری گیر کرده و جاذبه و پویایی‎اش را از دست داده است. «جوانان زبردست» نورانی حتا نخواستند با رفقایی که او به توانایی و ظرفیت رادیکال آنان ایمان داشت، برخورد صادقانه و رفیقانه کنند. وقتی پول‎محوری، شوونیسم و گروهک‎گرایی در سازمان مسلط شد، رفاقت و تعهد انقلابی جای‎اش را به بی‎اعتمادی، پول‎محوری و خیانت استالینیستی واگذار کرد. آه رفیق! نیستی که ببینی چه بر سر میراث سیاسی تو آمده است.این نوشته‎ی کوتاه را با سروده‎یی از زنده‎یاد داد نورانی به پایان می‎برم:هان اگر بیدار بودهان اگر کوچک ستونی بر مسیرِ کوچه‎ی آوار بودمی‎توان فریادی را بر کوه کاشتمی‎توان از دشت غفلت دسته‎دسته لاله چیدمی‎توان دریایی را آواز دادمی‎توان تالاب خونِ لحظه را برپا نمودمی‎توان آوای رزم خفته را احیا نمودهان اگر بیدار بودهان اگر صدها صدا، در یک گلوچون چوبه‎چوبه دار بودمی‎توان خاری به چشمِ صاحبِ تکفیر بستمی‎توان اخطار شستِ باد را درهم شکستمی‎توان ابر سیاه را تا پسِ خورشید راندهان اگر بیدار بودهان اگر یکدسترستم‎واره بر آوردگاه تبدار بودمی‎توان غوغایی را برپا نمودمی‎توان لب‎بستگان ترس را گویا نمودمی‎توان برپا نمودمی‎توان برپا نمود.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 11:03:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیله‌یی به نام «وحدت ملی»</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%AD%DB%8C%D9%84%D9%87%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-q9buh2j2ympv</link>
                <description>  با روی‌کارآمدن «حکومت وحدت ملی» به رهبری غنی و عبدالله اگر آبروی ناچیزی هم به عبارت «وحدت ملی» مانده بود، زایل شده است. تنها سودی که از حکومت کنونی نصیب ما شده این است که چیز مسخره‌یی به نام «وحدت ملی» مسخره‌تر از پیش شده است. کارنامه‌ی «حکومت وحدت ملی» با وضاحت تمام نشان می‌دهد که این عبارت چقدر بی‌مایه و میان‌تهی است. در افغانستان هربار که خشم‌وعصیان شهروندان بابت گسترش حمله‌های تروریستی یا فاجعه‎ی دیگر علیه حکومت بلند شده، از سخنگویان حکومت گرفته تا پادوها و شرکایش برای آرام‎کردن ناراضیان به تنها عبارتی که متوسل می‎شوند این است: «وحدت ملی». می‎گویند: «دشمن» می‎خواهد وحدت و همدلی «مردم غیور و باشهامت» و نمی‎دانم چه و چه افغانستان از میان برود، بنابر این باید از نفاق قومی دوری کنیم تا «وحدت» و «همدلی»مان حفظ شود! در کنار حکومت، سیاست‎بازهای به اصطلاح «مخالف» دولت نیز هنگامی که سهم کمتری از خوردوبُردها نصیب‌شان می‌شود، لب به انتقاد از حکومت می‌گشایند و نسبت به خدشه‌دارشدن «وحدت ملی» هشدار می‌دهند.در هر دو دسته وقتی خللی در جریان فساد و دزدی‎شان پدید آید، بوق‌وسرنای «وحدت ملی» را به صدا درمی‌آورند. همه شهروندان را به همدلی،‌ وحدت و یکپارچگی فرا می‎خوانند، چون ممکن است دکه‌ودکان «حکومت وحدت ملی» به یکبارگی فروبپاشد و آن‌گاه حکومت‌گران و سیاست‎بازها نتوانند آن گونه که در گذشته می‎چاپیدند، بچاپند.«وحدت ملی» ترم ابداعی دزدان و راهزنان سیاسی برای خرکردن فرودستان و تداوم خرسواری است. برای فرودست بدروزگار تنها محک‎ومعیارْ فقر و بهره‎کشی است؛ و اگر وحدتی هم متصور باشد وحدت فرودستان، شکست‎خوردگان، بهره‎کشیده‎شدگان و فقرا است که واقعی است. چون فقر و استثمار قوم و قبیله و ملت نمی‏شناسد. فرودست نباید به وحدت ملیِ ابداعی حکومت‌ها و سیاست‎‎بازهای فاسد و مافیایی دل خوش کند. از این «وحدت ملی» سهمی به او نمی‌رسد.تأمین وحدت ملی مورد نظر حکومت‎گران و سیاست‎بازها هرگز آن کودک بدروزگاری را که در حمله‎ی انتحاری تروریست‎ها تنها سرودستش باقی مانده و بقیه نابود شده است، زنده و سالم بر‎نمی‎گرداند. در واقع هنوز هیچ معجزه‎گری یافت نشده است که بتواند این کار را کند. اما اگر همچنان به این «وحدت ملی» مسخره دل خوش کنیم، کودکان زیادی بی‎سروپا می‎شوند. تأمین وحدت ملی مورد نظر سیستم فاسد و گندزده هرگز به آن فرودست بی‎همه‎چیز نان و آب نمی‎دهد و بی‎کار بدروزگارِ ناامید را صاحب کار و شغلِ حتا بخورونمیر نمی‎کند. «وحدت ملی»، وحدت منافع غارت‎گران و اربابان قدرت است. تا زمانی که این وحدت و سازش برای متلاشی‎کردن فرودستان متلاشی نشود، فرودست روز خوشی نخواهد دید.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Sun, 28 Oct 2018 12:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش بی‎تفاوتی</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-yk9k5ncqlozz</link>
                <description>  آنتونیو گرامشی در نوشته‎ی مختصر و مفیدش زیر نام «بی‎تفاوت‎ها» جمله‎ی جالبی دارد: «بی‎تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند؛ اما عمل می‌کند.» البته گرامشی علیه بی‎تفاوتی است و آن را خوار و پست می‎پندارد. به باور او، «زیستن به معنای پارتیزان‎بودن» است و «بی‌توجهی، طفیلی‌گری و کژراهی‌ست، نه زندگی». بی آن که با گرامشی اعلام مخالفت کنیم، می‎توان گفته‎ی نخست او را علیه خودش به کار برد: پس بی‎تفاوتی می‎تواند از نیروی به مراتب بیشتر از «پارتیزان‎بودن» و حضور همیشگی در صحنه‎ برخوردار باشد. بی‎تفاوتی می‎تواند نوعی کنش انقلابی و رادیکال باشد و کاری کند که فعالیت‎ پرطمطراق و به‎اصطلاح باشکوه چپ نمی‎تواند کند. گرامشی در دورانی زندگی می‎کرد که از سرمایه‎داری توجه خبر زیادی نبود. دوران ما دوران هژمونی تجارت توجه است و استثمار محدود به کارخانه‎ی صنعتی نیست. امروز ما همه جا استثمار می‎شویم و سرمایه‎داری از درودیوار خانه‎ی ما - جایی که باید از استثمار هار سرمایه‎داران در امان باشیم - گرفته تا سطح شهر و بازار همه جا خودش را بازتولید می‎کند. نگاهی به شهر و مکانی که زندگی می‎کنید بی‎اندازید، یاد آن فیلسوف منزوی فرانسوی که شاهکار «جامعه‎‎ی نمایش» را از خود به جا گذاشت می‎افتید. نمایش تقریبن همه و همه‎جا را تسخیر کرده است؛ حتا در بستر خواب‌‎مان دام‎ودرام جامعه‎ی نمایش پهن است. از کاربر ساده‎لوحی که کارش تنها پرسه‎زدن در شبکه‎های اجتماعی است، تا آن «کارشناس» ابلهی که سعی دارد ثابت کند فلان نامزد مجلس نمایندگان از بهمان نامزد بهتر است، و مایی که میخ‎کوب استدلال‎های او شده ایم، همه به گونه‎ی یکسان بردگان سرمایه‎داری توجه هستیم: هر لایک و جستجویی که در شبکه‎های اجتماعی و موتور جستجوی گوگل می‎زنیم، برای بورژوازی پول‎ساز است و هر قدر بیشتر به صفحه‎ی نمایش رسانه‎یی خیره می‎شویم، به همان میزان به بقای سرمایه‎داری مدد رسانده ایم. سرمایه‎داری می‎خواهد ما همیشه فعال و شاد باشیم و به کارمان عشق بورزیم. سرمایه‎دارها کارگر و کاربر معترض، عبوس، عصبی و بی‎تفاوت را نمی‎پسندند. پرولتر عبوس و بی‎تفاوت، نسبت به وضعیت زندگی‎اش معترض و بدبین است و انگیزه‎یی برای فروش نیروی کار به سرمایه‎داری ندارد. او را جبر بی‎نانی و بی‎روزگاری به محل کارش می‎کشاند. سرمایه‎داری به کارگر و کاربری نیاز دارد که انگیزه‎ی کار و فعالیت در او موج بزند. بورژواها شیفته‎ی کارگران و کاربران فعال اند و از بی‎تفاوتی متنفر. شما نباید مدام بپرسید کارفرما به شما چه کرده است، گاهی هم از خودتان بپرسید که شما به کارفرما چه کرده اید! شما باید همیشه طرح‎ونظری برای بهبود کار داشته باشید. مدیران بنگاه‎های سرمایه‎داری عاشق طرح‎وابتکار اند؛ طرح‎وابتکاری که به انباشت سرمایه کمک کند. تنها یک پارتیزان وفادار سرمایه‎داری و «شهروند فعال» می‎تواند یک چنین طرح‎وابتکاری را خلق کند. در جامعه‎ی نمایشْ سرمایه‎داری توجه سودی را که از «پارتیزان‎بودن» و فعال‎ماندن ما به دست می‎آورد، از سکوت و بی‎تفاوتی ما نمی‎تواند به دست آورد. این روزها که کارزار انتخابات مجلس نمایندگان گرم است، جامعه‎ی نمایش بیش از هر زمان دیگری با شدت‎وحدتش کار می‎کند. از رسانه‎های دیداری، شنیداری و نوشتاری گرفته تا شبکه‎های اجتماعی همه جا پر شده است از چرندوچُسناله‎ی نامزدان. همه فعال شده اند و بازار تجارت توجه هم گرم‎تر از پیش عمل می‎کند. همه سعی دارند توجه ما را جلب کنند. آنچه مهم است، نمایش است و نمایش. این که شما چه دروغ بزرگی تحویل «ملت» و «امت» و «مردم» می‎دهید، مهم نیست؛ مهم این است که شما باید دروغ جذاب‎تر، گیراتر و پرطمطراق‎تری به خورد مردم بدهید. دروغ هرقدر غیرقابل‎باورتر باشد، بیشتر جلب توجه می‎کند. نخبگان و کنشگرانِ دروغ ترسی از تداوم دروغ‎گویی ندارند. دروغ هزینه‎یی ندارد؛ چون نمایش دروغ بی‎وقفه در جریان است و با رونق دروغ تازه، دروغ کهنه به فراموشی سپرده می‎شود. رسانه‎زده‎ها و بردگان جامعه‎ی دروغ حافظه ندارند و نمایش‎گران از این بابت خاطرشان جمع است.   در جامعه‎یی که مردم به بردگی نمایش ایمان آورده اند، هرکه بیشترین سرمایه‎گذاری را روی تجارت توجه کرده باشد، شانس پیروزی بیشتری دارد: توجه را با تبلیغات دروغ (شعارهای پوپولیستی، چهره‎های فوتوشاپ‎شده، و آدم‎های مزین با «لباس افغانی و اسلامی») و رأی را در بدل پول بخر، کرسی مجلس نمایندگان مال توست. در یک چنین جامعه‎یی آیا نه گفتن به دموکراسی نمایندگی و بی‎تفاوتی به تجارت توجه کنش انقلابی نیست؟ بی‎توجهی به تبلیغات دروغ مشتی آدم ریاکار و بی‎مایه که می‎خواهند با رأی مردم ابله و بی‎مایه‎تر از خودشان به «خانه‎ی ملت» راه یابند؛ بی‎توجهی به جفنگ‎بادکردن مشتی سیاست‎باز فاسد و بی‎وجدان که سیاست را به معامله‎گری و فساد فشرده کرده اند؛ بی‎توجهی و بی‎تفاوتی به ... .  ستایش من از بی‎تفاوتی درواقع علیه بی‎تفاوتی است. می‎گویم بی‎تفاوت باشید تا بی‎تفاوت نمانید. اگر فعال‎بودن سرمایه‎ساز و در خدمت بازتولید سرمایه‎داری باشد، از آن دست بردارید و بی‎تفاوتی پیشه کنید. بی‎توجهی نوعی مبارزه است، سکوت نوعی مبارزه است؛‌ مبارزه علیه شبه‎فعالیت. این گونه از بی‎تفاوتی بخشی از سیاست رهایی‎بخش است و قدرت برسازنده دارد. </description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 15:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فسادزدگی ژورنالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-ksmbozfcy0uj</link>
                <description>  روزنامه‎نگاری انتقادی در کشوری که از سیاستگر فاسد، دروغگو و قوم‌گرا تا «رهبر» تروریست و مزدور همه از روزنامه‎نگار دلِ خوشی ندارند، به قول شاملو کفن‎پوش‎شدن است. در یک چنین جامعه‌یی روزنامه‌نگار بیشتر موقع‌ها به‌تنهایی در برابر فسادپیشه‌ها و زورمندان می‌جنگد و هزینه‌اش را هم می‌پردازد: کشته‌شدن، لت‌وکوب، توهین، بدنامی و زندانی‌شدن. روزنامه‌نگاری در کشوری مثل افغانستان تخته‌ی پرشی برای رسیدن به مقام، امتیاز و شهرت هم است. متأسفانه این رویکرد در میان روزنامه‌نگاران افغانستان معمول‌تر از رویکرد انتقادی و تعهدگرایانه است. بیشتر روزنامه‌نگاران این سرزمین برای دستیابی به زروزور قلم‌ آلوده می‌کنند تا نوشتنِ آگاهی‌بخش و افشاگرانه. گفته‌یی همیشه در میان خبرنگاران ردوبدل می‌شود که اگر می‌خواهی سخنگوی نهادهای دولتی شوی و یا به پول و امکانات برسی، در مورد فساد و خیانت دولتی‌ها گزارش تحقیقی بساز؛ اما نشرش نکن!ژورنالیسم را هم آلوده کرده اند. گویی همه چیز در بازار داغ فساد و بی‌عدالتیِ افغانستان آلوده شده است. پول‌پرستی، معامله‌گری و سازش دامن روزنامه‌نگاریِ افغانستان را نیز گرفته است. اما باید با این وضعیت جنگید و حیثیت ازدست‌رفته‌ی روزنامه‌نگاری را برگرداند. روزنامه‌نگار اگر می‌خواهد جای ماندگاری در تاریخ ژورنالیسم انتقادی و متعهد برای خودش باز کند، باید در برابر موج درحال‌گسترش فسادزدگی در رسانه‌ها بی‌ایستد و مسؤولیت نوشتن را به پول نفروشد. رسانه اگر می‌خواهد تصویر تابناکی از خودش بجا بگذارد، باید در هر زمینه‌یی الگو باشد: از سیاست نشراتی گرفته تا شیوه‌ی نگارش و رعایت درست‌نویسی.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Thu, 02 Aug 2018 12:09:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روس‌ها رفتند؛ ما چرا آزاد نشدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%9B-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-wgimotvreqgq</link>
                <description>سالگرد خروج شوروی پیشین از افغانستان همه‌ساله از سوی جمعی که خود را نماینده‌ی اصیل جهاد علیه روس‌ها می‌دانند، بزرگداشت می‌شود. مراسم تجلیل از «پیروزی جهاد و مقاومت» برای این عده فرصتی فراهم می‌کند تا عقده‌های سیاسی‌شان را بر حریفان خود خالی کنند، و اگر شد هشداری هم به آدرس دولت‌مردان حواله کنند که مجاهدین آرام نمی‌گیرند و اگر امتیازی نصیب‌شان نشود، این می‌کنند و آن نمی‍کنند! جهادبازی برای این عده همواره سودآور بوده است.سالگرد خروج روس‌ها از افغانستان، اما برای ما فرصتی می‌دهد تا گذشته را بازنگری کنیم و با کالبدشکافی کوتاه جنگ شوروی در افغانستان با جدیت از خود بپرسیم، چرا با بیرون‌شدن روس‌ها ما هنوز در خم همان کوچه‌یی هستیم که بودیم؟ چرا پس از «پیروزی جهاد و مقاومت»، افغانستانی‌ها روز خوشی ندیده اند و هنوز هم بیگانگان تصمیم‌گیرنده‎ی سرنوشت ما هستند؟تعیین‌کنندگیِ عامل خارجیخیزش خودجوش مردم علیه نیروهای شوروی، زمینه را برای دخالت غرب به سرکردگی ایالات متحد امریکا فراهم کرد و تنها نیرویی که از نظر سازمان‌های جاسوسی غربی می‌توانست ظرفیت مبارزه با شوروی پیشین را داشته باشد، بنیادگرایی اسلامی بود. رشد یکبارگی تنظیم‌های جهادی (که هر کدام خود را مدعی «اسلام ناب محمدی» و «جهاد فی‌سبیل‌الله» می‌دانستند) به کمک مالی و تسلیحاتی غرب که منجر به فرسایشی‌شدن جنگ شد، در کنار حضور پرقدرت روس‎ها نشان‎دهنده‎ی تعیین‎کنندگی مدیریت خارجیِ جنگ شوروی – امریکا در افغانستان است. تنظیم‌های جهادی نه اراده‌یی برای استقلال جنگی داشتند و نه هم توان و مدیریتی برای دولت‌داری. آن‌ها فقط یاد گرفته بودند که چگونه سرباز خوب سی. آی. ای و آی. اس. آی باشند تا در رقابت تنظیمی پس نمانند. بنیادگرایانی که امروز سنگ دفاع از «استقلال» و «آزادی» کشور را به سینه زده و دیگران را جاسوس و خودفروخته خطاب می‌کنند، در جریان جنگ شوروی در افغانستان مزدبگیران صاف و ساده‌ی سی. آی. ای بودند. فکر کنم، نقل چند پاراگراف از کتاب «مأموریت سقوط»، نوشته‌ی گری شرون، جاسوس سی. آی. ای بتواند عمق وابستگی سران تنظیم‌های جهادی به این سازمان جاسوسی را روشن کند؛ گرچه موضوع مزدگیری رهبران مجاهدین از سی. آی. ای در جریان جنگ شوروی – امریکا امروز از حقایق ساده است:«در اگست سال 1978 یکی از بلندپایگان سی. آی. ای {آلن ولف، رئیس بخش شرق نزدیک و جنوب آسیا در سی. آی. ای} در پاکستان گفت: اکنون آقایان من اینجا هستم تا کارها را شروع کنم. افراد ما در کابل در احاطه‌ی رژیم کار چندانی نمی‌توانند بکنند؛ اما مجاهدین در این‌جا در پاکستان، در پشاور و در اسلام‌آباد نمایندگانی دارند، جنگ ما از همین‌جا آغاز می‌شود. شما افرادی را در بین گروه مجاهدین به کار بگیرید.» (شرون، 2011: 68)«چند روز پس از اشغال افغانستان، برنامه‌ی عظیمی تحت هدایت رئیس جمهور کارتر آغاز شد که دوازده سال طول کشید و در جریان آن میلیاردها دالر به شکل پول نقد، تجهیزات نظامی و کمک‌های بشردوستانه به دست مجاهدین افغان رسید.» (همان: 70)«ما به فرماندهان ماهانه پول نقد پرداخت می‌کردیم. این مبلغ در برخی مواقع به پنجاه هزار دالر در ماه می‌رسید و معمولن برای فرماندهان کوچک‌تر پنج‌هزار دالر در ماه بود… تا جایی که می‌دانم، هیچ فرماندهی پیشنهاد ما را رد نکرد.» (همان: 71)نقل این بند از کتاب «جنگ اشباح»، نوشته‌ی استیف کول هم ضروری است:«بین سالهای 1980 و 1990 گری شرون ماهانه در حدود دوصد هزار دالر نقد را به بودجه‌ی جنگی مسعود می‌پرداخت… باید افزود که این کمک‌ها از آی. اس. آی کتمان می‌شد.» (کول، 1392: 16)و برای اینکه بدانیم نقش ایالات متحد امریکا (عامل خارجی) در جنگ مجاهدین علیه شوروی چقدر حیاتی بود، بهتر است از زبان بریگدیر یوسف، مسؤول دفتر افغانستان در آی. اس. آی بخوانیم: «من به حیث شخصی که با مقام‌های بلند هر دو طرف {امریکا و بنیادگرایان} و طرز تفکر آن‌ها آشنا هستم، احساس می‌کنم که بنیادگراها در برداشت و نتیجه‌گیری خویش در ارایه‌ی کمک‌ها تا اندازه‌یی حق به‌جانب هستند، اما در ضمن بسیار احمقانه خواهد بود که این چنین نتیجه‌گیری‌های خویش را به‌طور علنی ابراز دارند، زیرا بدون حمایت و پشتیبانی همه‌جانبه‌ی امریکا جهاد نمی‌توانست وجود داشته و نمی‌تواند به پیروزی برسد.» (یوسف: 40)«برای تحت‌فرمان‌درآوردن و زیرتأثیرقراردادن تنظیم‌ها و قوماندانان و سوق آنان به استقامت درست، من جز از همین وسیله، یعنی دادن و یا دریغ‌کردن اسلحه و مهمات و آموزش وسیله‌ی امکان دیگر نداشتم. … حصول سلاح‌های ثقیل و مهمات آن خواست مشترک مجاهدین بود و حاضر بودند برای بدست‌آوردن آن هرگونه انعطاف‌پذیری نشان داده و دساتیر و هدایات مرا اجرا کنند. برهمین اساس هرگاه آنان در اجرای عملیات موفقیت بیشتر به‌دست می‌آوردند، در نتیجه‌ی آن سلاح و راکت‌های بیشتر در اختیار آنان قرار داده می‌شد و این وسیله‌ی مؤثر بود که توسط آن می‌توانستم همکاری بیشتر آنان را جلب کنم. به عبارت دیگر، در یک دست من علف و در دست دیگر من قمچین قرار داشت. در صورتی که آی. اس. آی چنین صلاحیت را نمی‌داشت، پیروزی من در اجرای وظایف ناممکن بود.» (همان: 90-91)با این وصف، به سادگی می‌توان مدعی شد که در جنگ شوروی – امریکا در افغانستان، درحالی‌که عامل داخلی نقش آغازگر داشت، با ادامه‌ی جنگ، عامل خارجی نقش اصلی یافت و این بیگانگان بودند که سرنوشت نبرد با شوروی را می‌نوشتند نه «مردم». اصلن کسی در آغاز هم از «مردم» نپرسیده بود که چه می‌خواهند!اگر جایی برای نتیجه‎گیری باقی باشد، تام‎وتمام پیامد جنگ در برابر شوروی پیشین را می‎توان در یک جمله فشرده کرد: روس‎ها رفتند، اما نه تنها حلقه‎یی از زنجیرهای بردگی ما شکسته نشد که حلقه‎های تازه‎تری به آن افزوده شد. ما به آزادی نرسیدیم، چون آزادی مال انسان‎های آگاه و باشعور است؛ آنانی‌ که آگاهانه تصمیم می‎گیرند و به پیامد کنشی که به آن دست می‎زنند آگاه اند. ما که شعور نداشتیم، گور پدر آزادی!غربی‎‎ها به رهبری ایالات متحد امریکا برنامه‎یی برای افغانستانِ پساشوروی نداشتند و قصدشان این بود که دشمن ژئوپولیتیک را در زمین افغانستان به زمین بزنند و دیگر هیچ! هنگامی که روس‎ها از کشور رفتند، ما ماندیم و دستاورد «جهاد»مان در برابر «کفار»! اما گویا این دستاورد زیادی بزرگ بود و نشد از آن پاسداری کنیم. جای خالی چپ انقلابی در سیاست کلانچپ مائوئیست که در قالب گروه‌های پراکنده در شماری از ولایت‌ها جبهه‌های خوردوریز داشت، چه از نظر سیاسی و نظامی و چه از دید تئوریک در وضعیتی نبود که بتواند خیزش‌های گسترده‌ علیه تجاوز شوروی را مدیریت کند.یکی از تیوری‌سازی‌های ساده‌انگارانه‌ی چپ مائوئیست ایجاد «جبهه‌ی متحد ملی» بود که به باور مائوئیست‌ها باید مقاومت مردم علیه روس‌ها را رهبری می‌کرد. اما چون این تیوری‌سازی دگماتیک و کلیشه‌یی صورت گرفت، نتوانست جایی برای چپ انقلابی در سیاست کلان باز کند: چپ مائوئیست در خرده‌کاری‌های سیاسی – نظامی مصروف شد و نتیجه‌اش جز ازدورخارج‌شدن چپ در کل نبود. موقعیت مائوتسه‌دون به عنوان رهبر کمونیست‌های چین که در جریان جنگ علیه جاپان نظریه‌ی ایجاد «جبهه‌ی متحد ملی» را با شانکای‌شیک داده بود، از هر نظر با موقعیتی که مائوئیست‌ها در افغانستان داشتند، متفاوت بود. نخست، مائو حزب کمونیست قوی و نیرومند داشت که از نظر تشکیلا‎تی، سیاسی و تئوریک اصلن با سازمان‌های پراکنده‌ی مائوئیستی در افغانستان قابل‌مقایسه نبود.دودیگر، حزب کمونیست چین در کنار داشتن ارتش قوی و مناطق آزادشده، از پایه‌ی توده‌یی گسترده‌یی در میان مردم برخوردار بود؛ اما برعکس چپ مائوئیست در افغانستان نه تنها که ارتش نیرومندی در اختیار نداشت، بلکه فاقد پایه‎ی توده‎یی بود و سعی می‎کرد با لباس و پوستین بنیادگرایی اسلامی به جلب‎وجذب مردم بی‎پردازد.سه‎دیگر، در رأس رهبری «جبهه‎ی متحد ملی» در جنگ علیه جاپان فردی مثل مائو (حالا با نقاط ضعف‎وقوت کارنامه‎ی او کاری نداریم) قرار داشت و نقش حزب کمونیست چین در آن تعیین‎کننده بود. درحالی‎که چپ مائوئیست در افغانستان افزون براین‎که از نظر تئوریک، توان مدیریت جبهه‎ی گسترده‌ی ضدروسی را که بنیادگرایی اسلامی در آن تصمیم‎گیرنده‎ی اصلی بود، نداشت، بلکه از دید تشکیلاتی و سیاسی به شدت پراکنده و نامنسجم بود. دو سازمان کوچک مائوئیستی هرکدام به گونه‎ی جداگانه جبهه‎های جنگی خود را داشتند و علاقه‎ی صادقانه‎یی هم برای برامد یگانه و مشترک نبود.تقلیدهای کورکورانه‎ی چپ مائوئیست از تئوری‎های مائو سرنوشت بدی برای این سازمان‎ها نوشت. درحال‌حاضر، سازمان‎های یادشده یا از نظر تشکیلاتی و سیاسی به گونه‎ی کامل از میان رفته اند، یا هم در حلقه‎های تنگ خانوادگی محدود مانده و صرف روابط پولی اعضای این سازمان‌ها را کنارهم نگه داشته است.نیرویی که باید بر سکان جنبش خودانگیخته‎ی توده‎یی علیه شوروی پیشین قرار می‎گرفت و این جنبش را به مقاومت مستقل و آگاهانه علیه فیودالیسم و امپریالیسم مبدل می‎کرد، نه تنها که نتوانست به گونه‎ی مستقل برامد کند، بلکه با تئوری‎پردازی‎های ساده‎لوحانه، سرباز بنیادگرایی اسلامی شد: خودکشی سیاسی. نیرویی که باید رهبری آزادی‎خواهی در افغانستان را به دوش می‌گرفت، سرانجام به سود احزاب و گروه‎هایی جنگید که از نظر ایدیولوژیک با آزادی و دموکراسی دشمنی دیرینه داشتند.شاخه‌های جریان ستم ملی نیز یا کارنامه‌ی مشابه سازمان‌های مائوئیستی را داشتند یا هم در نهایت به رژیم کابل پیوستند؛ رژیمی که خود در آستانه‌ی سقوط بود و ستمی‌ها سهم زیادی از این نمد پاره‌پاره نصیب‌شان نشد. در شرایطی که فرودستان خبری از بازی‎های بزرگ استخباراتی در سطح جهانی نداشتند و این‎که چه قدرت‎هایی در این بازی‎ها نقش دارند و آن را تا کجا ادامه می‎دهند، روشن است که چیزی بنام جنبش مستقل ملی که دورنمای سیاسی افغانستان را پس از خروج روس‎ها تعیین می‎کرد،‌ وجود نداشت. هنگامی‎که تنظیم‎های جهادی به کابل آمدند، هرکدام هوای دولت‎داری در سر داشتند و با توجه به امکانات و توان نظامی دردست‎داشته کابل را به شهر چندحکومتی مبدل کردند و آنارشی پس از خروج روس‎ها در کشور، زمینه را برای ظهور نسخه‎ی تازه‎یی از بنیادگرایی اسلامی فراهم کرد: طالبان.گروه طالبان هم که در وابستگی کمتر از تنظیم‎های جهادی نبود/نیست، به سود ایالات متحد امریکا از «امارت اسلامی» کنار زده شد و حالا پس از شانزده سال حضور امریکا در افغانستان، گویی تاریخ تکرار می‌شود و ما در وضعیت جنگی‌یی هستیم که در زمان حضور روس‌ها بودیم. اگر جایی برای نتیجه‎گیری باقی باشد، تام‎وتمام پیامد جنگ در برابر شوروی پیشین را می‎توان در یک جمله فشرده کرد: روس‎ها رفتند، اما نه تنها حلقه‎یی از زنجیرهای بردگی ما شکسته نشد که حلقه‎های تازه‎تری به آن افزوده شد. ما به آزادی نرسیدیم، چون آزادی مال انسان‎های آگاه و باشعور است؛ آنانی‌ که آگاهانه تصمیم می‎گیرند و به پیامد کنشی که به آن دست می‎زنند آگاه اند. ما که شعور نداشتیم، گور پدر آزادی!منابع: شرون، گری (2011)، مأموریت سقوط، چگونه سی.آی.ای عملیات براندازی طالبان را در افغانستان رهبری کرد؟، برگردانِ اسدالله شفایی، کابل: انتشارات تاک.کول، استیف (1392)، جنگ اشباح، برگردان محمداسحاق، کابل: انتشارات میوند.محمدیوسف و مارک ادکین، تلک خرس، حقایق پشت پرده‌ی جنگ در افغانستان، برگردانِ محمدقاسم آسمایی، نشر انترنیتی.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2018 18:25:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ پیچیده، صلح پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-bebvn2x9k2xj</link>
                <description>باور نادرستی در میان افغانستانی‌­ها عام است که همه‌­ی انتحار و تروری که روزانه از شهروندان افغان قربانی می­‌گیرد کار دولت پاکستان است. مشکل اصلی این باور از آنجا روشن می­‌شود که نظامیان پاکستان را تنها منبع شر قلمداد می­‌کند و در برابر عامل‌­های خرابکار دیگر سکوت پیشه می‌­سازد.این واقعیت انکارناپذیر است که بخش زیادی از تروریزمی که از افغانستان قربانی می‌­گیرد از پاکستان می­‌آید و نظامیان این کشور دست­‌شان تا آرنج در خون افغانستانی‌­ها غرق است. اما با نگاه ژرف به واقعیت پیچیده‌ی­ بازی­های استخباراتی در افغانستان می‌توان به درستی مدعی شد که دست­‌های غیرپاکستانی هم در بحران افغانستان نقش زیادی بازی می‌­کنند و به سادگی نباید تمام بارِ دوش جنگ و جنایت جاری در کشور را به گردن پاکستانی­‌ها انداخت. جنگ افغانستان جنگ قاعده­‌مند و یک­پارچه نیست که با سیاه و سفیدکردن قضایای آن بتوان به نتیجه‌­گیری نهایی رسید. در این جنگ حتا به مأموران بلندپایه‌­ی دولت کابل که فراخوان بسیج مردمی علیه پاکستان میدهند ممکن است شک کرد.کشورهای مهم منطقه در روند ثبات­‌سازی و برعکس بی­‌ثباتی افغانستان نقش بارز دارند و بدون توجه به همه­‌ی این کشورها نمیتوان برداشت درستی از واقعیت بحران افغانستان داشت. در این میان، پاکستان و عربستان سعودی به عنوان حامیان تندروی اسلامی و تروریزم نقش محوری دارند؛ مساله‌­یی که سران «حکومت وحدت ملی» به آن پی برده اند.افغانستان برای تأمین صلح و ختم جنگ در عین حال که نیاز دارد نقش ایالات متحد امریکا، پاکستان، چین، عربستان سعودی و ترکیه را نادیده نگیرد، مجبور است که هند، روسیه و ایران را هم از خود دور نکند. این کشورها نقش مهمی در سیاست افغانستان دارند و نمی‌­شود آنها را نادیده گرفت. از این نظر، تأمین صلح و ثبات در کشور بدون همیاری قوی منطقه­‌یی و جهانی دست­یافتنی نیست؛ همیاری­‌یی که متأسفانه در حال حاضر وجود ندارد. آنچه در سیاست اعلانی کشورها در رسانه­‌ها به چشم می­خورد، چیزی نیست که برای افغانستان ثبات­‌آور باشد. مثلن، دولت پاکستان اعلان می­کند که برای تأمین صلح در افغانستان در کنار «برادران» افغان­ش ایستاده است؛ اما طالبان به عنوان ابزارهای جنگ نیابتی پاکستان در حال جنگیدن با «برادران افغانی» دولت اسلام‌­آباد هستند.این نوشته قبلن منتشر شده است.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2018 10:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تروریسم اکادمیک</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%DA%A9-c9spu7nqffzc</link>
                <description>اخیرن عبدالله عبدالله، رئیس اجرایی «حکومت وحدت ملی»، حزب‌­التحریر را شاخه‌­ی ملکی تروریزم خواند و از نهادهای امنیتی خواست تا جلو فعالیت­‌های آن در کشور را بگیرد. تهدیدی که آقای عبدالله تازه از آن رونمایی می­کند از سالها پیش وجود داشته و اینکه رئیس اجرایی تازه متوجه آن شده نشان میدهد که او نسبت به آنچه در زیر پوست جامعه می­گذرد خیلی دیر آگاهی پیدا می­کند.حزب­‌التحریر و جمعیت اصلاح دو نهادی اند که از چند سال بدینسو در حال گسترش نفوذ خود در دانشگاه‌­ها و مراکز آموزشی کشور هستند و تا هنوز در دو سه آکسیون دانشجویی نشان دادند که بخشی از نیروی جوان در دانشگاه­‌ها را به خود جلب کرده اند و عملن با سردادن شعارهای تند ضد دموکراسی دولت کابل را به چالش می­کشند. این نیروها هر بار در اعتراض­‌های دانشجویی­‌شان با بلندکردن پرچم­های داعش و طالبان گروه­بندی­ و تعلق ایدیولوژیک‌­شان به تروریزم را نشان داده اند. تازه‌­ترین نمونه‌­اش در دانشگاه ننگرهار دیده شد؛ مساله­‌یی که به نظر می­رسد آقای عبدالله را نسبت به آنچه در بستر جامعه‌­ی دانشگاهی می­گذرد بیشتر آگاه کرده است.بدروزگاری افغانستانی­‌ها اینست که تروریزم از چهار سو بر آنها یورش برده و تنها طالبان و داعش نیستند که در جبهه­‌ی گرم و نظامی با آنها درگیر اند، بلکه تروریزم با رویکردهای نرم و اکادمیک هم در حال گسترش نفوذ در میان آنها است. این در حالیست که مردم و دولت کابل در بسیاری مواقع صرف تروریزم نظامی را جدی گرفته و سایر زمینه­‌ها را از نظر دور می­‌اندازند.تروریزم اکادمیک یک سیستم فکری و ایدیولوژیک است که با بهره‌­برداری از روش­ها و رویکردهای علمی، اکادمیک، ترویجی و صلح‌­آمیز در تلاش توجیه و مشروعیت‌­دهی به خشونت و ترور است. روش ظاهرن منطقی و دانش­‌محور این تروریزم برای دانشجویان و در کل نسل درس­‌خوانده-که در بستر اسلامی پرورش یافته اند- در کمبود یا نبود الترناتیف علمی و اکادمیک دیگر جذاب و گیرا به نظر می­رسد: یکی از دلایل علاقمندی دانشجویان به حزب­‌التحریر و جمعیت اصلاح.نهادهای اکادمیک مدیریت فکر جامعه را در اختیار دارند و کارشان ذهنیت‌­سازی است. در کشورهای پیشرفته مراکز فکری و اکادمیک نفوذ زیادی در دولت دارند و دولت هم سعی می­کند از راه کنترل این مراکز ایدیولوژی، سیاست­ها و پالیسی‌­های خود را به مردم تزریق کند.اساسی­‌ترین هدف تروریزم اکادمیک اینست که کنترل این مراکز را در دست بگیرد و بعد با استفاده از ابزارهایی که دموکراسی در اختیارش قرار میدهد، جنگ علیه دولت را پیش ببرد.تروریزم اکادمیک یک سیستم فکری و ایدیولوژیک است که با بهره­‌برداری از روش­ها و رویکردهای علمی، اکادمیک، ترویجی و صلح‌­آمیز در تلاش توجیه و مشروعیت‌­دهی به خشونت و ترور است. روش ظاهرن منطقی و دانش­‌محور این تروریزم برای دانشجویان و در کل نسل درس­‌خوانده-که در بستر اسلامی پرورش یافته اند- در کمبود یا نبود الترناتیف علمی و اکادمیک دیگر جذاب و گیرا به نظر می­رسد: یکی از دلایل علاقمندی دانشجویان به حزب­‌التحریر و جمعیت اصلاح.تروریزم نرم در ابعاد اکادمیک و فرهنگی خطرناکتر از تروریزم نظامی است و مبارزه با آن هم پرهزینه، درازمدت و چالش­‌ساز می­باشد.خطر تروریزم اکادمیک به این دلیل بیشتر است که این گونه تروریزم تلاش می­کند کانون­‌ها و مراکز تولید فکر و دانش را در اختیار بگیرد و از آنجا علیه باورهای دشمن وارد عمل شود. مدیریت افکار خطرناکتر از مدیریت جنگ گرم است.از این نظر، تروریزم تنها به انتحار و کشتن افراد فشرده نمی­شود. تروریزم پیش از آن که در عمل پیاده شود، دستگاه فکری و ایدیولوژیکی است که خشونت و ترور را برای رسیدن به هدف سیاسی‌­اش توجیه می­کند. اگر گروه­‌هایی مثل داعش و طالبان در کار خشونت و ترور عریان و گرم مصروف اند، نهادهایی مانند حزب‌التحریر و جمعیت اصلاح مصروف سربازگیری برای گروه‌­های تروریستی و تندرو از راه ترویج خشونت و ترور هستند. بسترسازی فکری و ایدیولوژیک برای تروریزم دینی، در جامعه­‌یی که از زیربنای قدرتمند دینی برخوردار است بسیار به سادگی صورت می­گیرد. افزون بر این، فضای باز سیاسی در افغانستان فرصت مانور آزادانه به حزب­‌التحریر و جمعیت اصلاح را بیشتر فراهم کرده است که در عین ابراز نفرت از دموکراسی از آن به سود برنامه­‌های ترویجی و تبلیغی­‌شان سود ببرند.حزب‌­التحریر نظر به ادعایی که از سوی سخنگویان آن مطرح می­شود در میان حلقه‌­های بالایی حکومت کرزی نفوذ داشت، و حتا افراد خیلی نزدیک به کرزی متهم به حمایت از حزب‌­التحریر بودند. مسؤولان این حزب­ در گفتگو با رسانه­‌ها مدعی بودند که شماری از وزیران کابینه‌­ی پیشین از ایدیولوژی و برنامه‌­ی حزب­‌التحریر پشتیبانی می­کنند، اما از آنجا که در دولت هستند به دلایل امنیتی نمیتوانند باورهای شان را علنی کنند. اگر یک چنین ادعایی درست باشد، نفوذ حزب­‌التحریر در دولت کنونی را نیز نمیتوان رد کرد.اگر عربستان سعودی را داعش سفید نام نهاده اند، حزب‌­التحریر و جمعیت اصلاح را هم میتوان تروریزم سفید نامگذاری کرد.از نظر ایدیولوژیک هیچ تفاوتی میان طالبان، داعش، حزب­‌التحریر و جمعیت اصلاح وجود ندارد. هر یک از این گروه­‌های تندرو در عمل به همان راه و مسیری میروند که هر مدعی اسلام سیاسی می­خواهد آنرا طی کند: برقراری «خلافت اسلامی». داعش در حال حاضر این خلافت را در سوریه و عراق حاکم کرده است و همه می‌دانند که چه کارزار وحشت و ترس را زیر نام اسلام راه انداخته است.باری، ترویج تندروی اسلامی در افغانستان را به سادگی نمیتوان از میان برد، چون از بستر قدرتمند و ریشه‌دار برخوردار است، اما می­شود با مهار این پدیده، پیامدهای مرگبار آنرا کاهش داد. خطر تندروی اسلامی زمانی کاهش می­‌یابد که دولت از راه ­نهادینه­‌سازی دموکراسی در جامعه و برگشتاندن امید به مردم بستر جنگی و خشونت­‌ساز جامعه را تبدیل به بستر صلح و همدیگرپذیری بسازد؛ کاری که دولت کابل در حال حاضر ظرفیت و توان انجام آنرا ندارد.این نوشته قبلن منتشر شده است.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2018 10:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت روسیه</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-xao2lqanilew</link>
                <description>اخیرن ضمیر کابلوف، نماینده‌ی ویژه‌ی رئیس جمهور روسیه در امور افغانستان، از برقراری تماس با طالبان به هدف مبارزه با داعش به عنوانِ «دشمن مشترک» خبر داده است. آقای کابلوف، جزییات بیشتری در مورد این تماس‌گیری‌ها ارائه نکرده، اما گفته است که کشورش در حال تبادله‌ی اطلاعات با طالبان در پیوند به فعالیت‌های داعش می‌باشد. اینکه روس‌ها به‌جای دولت افغانستان با طالبان، گروهی که از سوی آنها تروریست خوانده می‌شود، در مبارزه با داعش همکاری می‌کنند، نشانه‌ی قوی از بی‌اعتمادی دولت مسکو به حکومت غنی-عبدالله است.روس‌ها از مدت‌ها پیش به این باور رسیده اند که داعش پروژه‌ی امریکایی است. رسانه‌های روسیه با صراحت تمام در این مورد ابراز نظر می‌کنند که داعش و سایر گروه‌های تندرو اسلامی توسط سازمان‌های استخباراتی غرب و دوستان منطقه‌یی آنها(عربستان سعودی، ترکیه، قطر و امارات متحد عربی)تمویل و تسلیح می‌گردند. موج افشاگری از سوی رسانه‌های روسی علیه ترکیه، ناتو، ایالات متحد امریکا و انگلیس به دنبال سرنگونی سوخوی روسی از سوی ترکیه و بحران تازه‌یی که پس از آن پدید آمد، بیشتر گسترش یافته است. چون حکومت کابل با پشتیبانی مالی و سیاسی دولت واشنگتن روی کار آمده، روس‌ها نسبت به آن نیز بدگمان اند و اعتماد چندانی به مقامهای افغانستان ندارند. خبرگزاری تاس روسیه اخیرن با تکیه بر منابع نامعلوم در نهادهای امنیتی دولت کابل، حنیف اتمر، مشاور امنیت ملی اشرف غنی و معصوم استانکزی، سرپرست وزارت دفاع افغانستان را به پشتیبانی از داعش در شمال کشور متهم کرد؛ اتهامی که پیش از این نیز از سوی برخی از منابع معلوم افغانی به آدرس آقای اتمر مطرح شده بود. از سوی دیگر، در حالیکه مقامهای حکومت افغانستان بارها از روسیه درخواست کمک نظامی کرده اند، دولت مسکو گفته است که تنها به شکل تجارتی به دولت کابل جنگ‌افزار خواهد داد. اینهم نشانه‌ی دیگری از بی‌اعتنایی روس‌ها به دولت افغانستان.تمایل روس‌ها به طالبان بیانگر این واقعیت نیز است که «حکومت وحدت ملی» در بیش از یک سال حاکمیت‌اش توانایی سیاسی و نظامی کمی از خود به نمایش گذاشت که تصرف شهر قندز از سوی طالبان این ناتوانی را به صورت آشکار نشان داد. طالبان پس از کنترل کوتاه‌مدت شهر قندز، سطح نگرش‌ها و برداشت‌ها نسبت به خود را تغییر دادند و برعکسِ دولت کابل، وزنه و اعتبار بیشتری برای حامیان خارجی خودشان کمایی کردند. یکی از دلایلی که روس‌ها سعی دارند با این گروه وارد تعامل شوند، در این واقعیت تلخ نهفته است.گروه طالبان به دلیل ضعف زننده‌ی حکومت کابل، نقش دولت بدیل را ایفا می‌کنند و قدرت‌های بزرگ بجای همکاری با دولت کابل، روی قدرت و توانایی این گروه حساب باز می‌کنند.روسیه‌ی امروزی که میراث‌دار امپراتوری شوروی پیشین است، سعی دارد ثابت کند که دوران جهان تک‌قطبی به پایان رسیده و ایالات متحد امریکا به عنوان ابرقدرت دنیا باید از برتری‌خواهی و تحمیل «نظم نوین جهانی» مورد نظر خودش بر سایر کشورها دست بکشد. پوتین بارها از رویکرد تک‌محورانه‌ی ایالات متحد امریکا در جهان انتقاد کرده و یکی از دلایل بحران‌های کنونی در جهان از جمله در خاور میانه را ناشی از عظمت‌طلبی‌های بی‌حد و حصر زمام‌داران امریکایی دانسته است. او در یکی از اظهارنظرهایش گفته بود که امریکا از اینکه مدام می‌خواهد وانمود ‌کند که دنیا را مدیریت می‌کند، دست بردارد. این نقد او به درستی تک‌روی‌های امپریالیستی ایالات متحد امریکا را زیر پرسش می‌برد و خبر از موج جدید رقابت‌های ژیوپولیتک در جهان دارد.همکاری دولت روسیه با طالبان نشان‌دهنده‌ی تغییر جدی در استراتژی مبارزه با تروریزم دولت مسکو نیز است: بهره‌برداری از تروریزم علیه تروریزم. روس‌ها به قاطعیت و صداقت در سیاستگری معروف اند، اما گسترش روزافزون موج تندروی اسلامی و دهشت‌افگنی در خاور میانه و افغانستان، حالا روس‌ها را وادار به این تغییر راهبردی کرده است که بجای نابودی تروریزم آنرا مهار کنند: اگر داعش را نمی‌شود از میان برد، دست‌کم میتوان آنرا با استفاده از اهرم طالبان در افغانستان محدود کرد، تا امنیت مرزهای کشورهای هم‌سود و متحد روسیه تأمین باشد.امریکایی‌ها بارها ثابت کرده اند که قصد و اراده‌یی برای نابودی تروریزم ندارند و صرف در صدد مهار این پدیده هستند، تا هم بتوانند از آن علیه هدف‌های دشمن بهره‌برداری کنند و هم بهانه‌یی باشد برای ادامه‌ی جنگ که چرخ صنعت پرفروش اسلحه‌سازی را به گردش در می‌آورد. حالا روس‌ها نیز در تلاش عملی‌کردن یک چنین استراتژی‌یی در منطقه هستند. روس‌ها یاد می‌گیرند که با واقعبینی نسبت به پدیده‌ی تروریزم برخورد کنند و به این دلیل، در تلاش یافتن راه‌های کوتاهِ رسیدن به منافع ملی‌شان اند.این دیگر واقعیت آشکار و غیرقابل انکار است که روسیه‌ی امروز به عنوان یکی از قدرت‌های بزرگ به صحنه‌ی رقابت‌های ژیوپولیتک جهانی بازگشته است. شاخ‌به‌شاخ‌شدن ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه با قدرت‌های بزرگ جهانی بر سر بحران اوکراین و سوریه فاکت نیرومندی از بیداری دوباره‌ی روس‌ها و برگشت به رقابت‌های جهانی برای تقسیم دوباره‌ی دنیا به دست می‌دهد. روسیه‌ی امروزی که میراث‌دار امپراتوری شوروی پیشین است، سعی دارد ثابت کند که دوران جهان تک‌قطبی به پایان رسیده و ایالات متحد امریکا به عنوان ابرقدرت دنیا باید از برتری‌خواهی و تحمیل «نظم نوین جهانی» مورد نظر خودش بر سایر کشورها دست بکشد. پوتین بارها از رویکرد تک‌محورانه‌ی ایالات متحد امریکا در جهان انتقاد کرده و یکی از دلایل بحران‌های کنونی در جهان از جمله در خاور میانه را ناشی از عظمت‌طلبی‌های بی‌حد و حصر زمام‌داران امریکایی دانسته است. او در یکی از اظهارنظرهایش گفته بود که امریکا از اینکه مدام می‌خواهد وانمود ‌کند که دنیا را مدیریت می‌کند، دست بردارد. این نقد او به درستی تک‌روی‌های امپریالیستی ایالات متحد امریکا را زیر پرسش می‌برد و خبر از موج جدید رقابت‌های ژیوپولیتک در جهان دارد. در کنار عوامل دیگر، ناتوانی‌های دولت واشنگتن در مدیریت بحران‌های دنیا سبب شده تا قدرت‌هایی مثل روسیه، چین و ایران فرصت‌ها و زمینه‌های بیشتری برای مانور سیاسی پیدا کنند و با رویکردهای موفق‌تر در مقایسه با کارشیوه‌های امریکایی، «نظم نوین جهانی» واشنگتن را به چالش بکشند.باری، بازگشت روسیه قطعی است، اما این بار نه با رویکرد «سوسیالیزم واقعن موجود»، بلکه در شکل و شمایل سرمایه‌داری نوع روسی. اینکه پیامدهای مهم این بازگشت چقدر میتواند روی وضعیت بحرانی افغانستان تأثیر بگذارد، موضوعی است که با گذشت زمان روشن خواهد شد.یادآوری: این نوشته قبلن منتشر شده است.</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2018 10:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوونیسم نرم</title>
                <link>https://virgool.io/@amoniaee/%D8%B4%D9%88%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%85-j8t0ovcwsi1u</link>
                <description>یادداشت: این نوشته بخشی از یک مقاله‌ی درازتر است که به زودی تکمیل و منتشر خواهد شد. اما از آن جا که این روزها مسأله‌ی زبان و برتری‌خواهی قومی دوباره داغ شده است، خواستم تا فشرده‌یی از این مقاله را پیش از تکمیل‌شدن منتشر کنم.در عصر چیرگی دموکراسی لیبرال بر ایدیولوژی‌های دیگر و ارتقای سطح معیارهای شناخت و آگاهی، بسیاری از جریان‌های ایدیولوژیک و سیاسی برای زنده‌ماندن، بیشتر از پیش به رویکردهای نرم و «دموکراتیک» رو می‌آورند. درست است که ما نمونه‌های روشنی از مقاومت بنیادگرایی خشونت‌بار اسلامی در برابر نیولیبرالیسم را نیز داریم؛ اما این نمونه‌ها هم در کنار رویکردهای خشونت‌بار و جنگ‌محور سعی دارند در جبهه‌ی نرم نیز فعال و بروز باشند. این یعنی ما در عصر بازی‌های نرم و نیابتی هستیم و کمتر شاهد رویارویی‌های کلان دولت-ملت‌محور.این هم درست است که بازی‌های نرم چیز تازه‌یی نیست و در گذشته هم به عنوان یکی از ابزارهای نفوذ سیاسی استفاده می‌شده است؛ اما در دوران کنونی میزان بهره‌برداری از رویکردهای نرم در مقایسه با گذشته به مراتب گسترده و فراگیر است. مهمترین عامل این تغییر کلان، افزایش سطح شناخت و به این ترتیب بلندرفتن میزان شکاکیت‌ها نسبت به هر پدیده‌یی است. یعنی در عصر کنونی هزینه‌ی اقناع سیاسی و جلب رضایت شهروندان در مقایسه با گذشته بالا است و به این ترتیب، هنر تسخیر قلب‌ها پرهزینه‌تر از هر زمان دیگری در گذشته است.دیگر دوران کارایی حرف‌های رُک‌وراست و موضع‌گیری‌های غیرقابل انعطاف گذشته است و سعی می‌کنند حتا باورهای خرافاتی و تعصب‌بار را نیز در قالب استدلال‌های ظاهرن «علمی» و «انسانی» عرضه کنند.مثلن یک شوونیست در گذشته بی‌پرده و علنی از برتری قوم‌وقبیله‌ی خودش بر دیگران سخن می‌زد و آشکارا قوم‌وقبیله‌ی دیگر را به فرمان‌برداری از خودش فرا می‌خواند. این رویکرد اما حالا غالب نیست و به سادگی واکنش‌های منفی را در پی دارد، به حدی که فرد خودش را منزوی و طردشده احساس می‌کند. شوونیست‌ها باید راه‌وروش تازه‌ و ماهرانه‌تری پیدا می‌کردند تا از قدرت اقناع بالاتری برخوردار باشد. من این رویکرد جدید را شوونیسم نرم نام می‌گذارم: توسل به استدلال نرم، منطقی و عقلانی برای توجیه برتری‌خواهی زبانی و قومی.شوونیسم نرم با جهت‌گیری‌های مختلف عمل می‌کند؛ اما هدف واحدی دارد و آن دفاع از هویت قومی-زبانی خاصی است. در جناح راستِ شوونیسم نرم، تمام استدلال‌ها حول «اسلامیت»، «افغانیت»، «تجاوز فرهنگی بیگانگان» و «ترمینولوژی ملی» صورت می‌‌گیرد.شوونیست‌ها سعی دارند با اتکا بر این عنوان‌ها استدلال کنند که اسلام چیزی به نام هویت زبانی و قومی را برنمی‌تابد؛ ما ملت واحدی هستیم و از خودمان «ترمینولوژی ملی» داریم و بنابر این نباید برای بیان باورهای‌ خود به اصطلاحات «بیگانه» متوسل شویم. این دسته از شوونیست‌ها که روشن نیست در چه رشته‌یی تخصص دارند، با اکت‌واداهای ادبیات‌شناسانه قیدوبندهای واژگانی وضع می‌کنند و به زعم خودشان واژه‌های سچه‌ی پارسی را «ایرانی» و بیگانه با «زبان دری» می‌دانند!شوونیسم نرم چه راست باشد و چه چپ هر دو ریاکار است و بنایافته بر مبنای غیرمستدل. شوونیسم نرم خطرناکتر از شوونیسم سخت است؛ چون آشکار و علنی از برتری‌خواهی پشتیبانی نمی‌کند و تلاش دارد زیر پوشش ایدیولوژی‌های فریبنده و ادعاهای فراملی، انسانی و خیرخواهانه عمل کند که برای هرکسی قابل تشخیص نیست و به سادگی نمی‌شود به ماهیت ویرانگر و تمامیت‌خواهانه‌اش پی برد.    در جناح چپِ شوونیسم نرم اما استدلال‌ها با تکیه بر «مارکسیسم»، «مبارزه‌ی طبقاتی» و «انترناسیونالیسم پرولتری» صورت می‌گیرد. استدلال‌بازی این دسته از شوونیست‌ها جالب‌تر و خنده‌دارتر است. مثلاً آنان به این باور اند که نزاع بر سر هویت زبانی و قومی ارتجاعی و انحرافی است؛ چون «زحمتکشان» را از «مبارزه‌ی طبقاتی» دور می‌کند! این شوونیست‌ها به بهانه‌ی استفاده‌های ابزاری رهبران قومی و فرصت‌طلب از مسأله‌ی زبانی، هر گونه بحث‌ونظر در مورد زبان و هویت قومی را «غیرانقلابی» و «ضدمارکسیستی» می‌دانند.بنابر این، چپ شوونیست نیز خیلی کودکانه روی کاربرد برخی واژه­های پارسی قیود وضع می­کند و بجای آن‌ها از برابرنهاده‌های عربی، پشتو یا انگلیسی استفاده می­کند. چپ شوونیست در نوشته‌هایش واژه‌های دبیر، دبیرستان، دانشگاه، دانشکده، دادستانی، راهبرد، خوانش و غیره را به گونه‌ی تمسخرآمیز داخل قوس‌های کوچک گرفته و آن را «ایرانی» می‌داند.شوونیسم نرم چه راست باشد و چه چپ هر دو ریاکار است و بنایافته بر مبنای غیرمستدل. شوونیسم نرم خطرناکتر از شوونیسم سخت است؛ چون آشکار و علنی از برتری‌خواهی پشتیبانی نمی‌کند و تلاش دارد زیر پوشش ایدیولوژی‌های فریبنده و ادعاهای فراملی، انسانی و خیرخواهانه عمل کند که برای هرکسی قابل تشخیص نیست و به سادگی نمی‌شود به ماهیت ویرانگر و تمامیت‌خواهانه‌اش پی برد.شوونیسم نرم برخلاف شوونیسم سخت می‌فهمد که عظمت‌طلبی علنی و آشکار در میان اکثریت مردم زشت، غیرانسانی و زننده است. از این نظر سعی دارد شکل‌وشمایل استعاری و نمادین به خود بگیرد.شوونیسم سخت به سادگی صف دوست و دشمن را از هم جدا می‌کند، باورهایش را به روشنی مطرح می‌سازد و هیچ ابایی هم از پیامدهای آن ندارد. شوونیسم نرم اما در ظاهر در برابر این گونه برتری‌خواهی می‌ایستد و آن را خلاف ارزش‌های انسانی می‌داند، در حالی که همان راهی را دنبال می‌کند که برتری‌خواهی سخت و سنتی می‌رود.به رغم تمام اختلافات فکری و ایدیولوژیکی که میان چپ و راست شوونیست وجود دارد، یکی از نقاطی که هر دو را به هم می‌رساند شوونیسم نرم است. «ترمینولوژی ملی» از اتکاهایی است که شوونیست‌ها در هر دو جناح با استفاده از آن علیه منتقدان‌شان عربده می‌کشند. چپ ظاهراً به آن اذعان نمی‌کند؛ اما در عمل نشان می‌هد که یک چنین چیزی را می‌پذیرد. شوونیست راست اما ابایی از این ندارد که با اتکا بر اصل «ترمینولوژی ملی» استدلال کند که فلان واژه را می‌شود در گفتار و نوشتار به کار برد و بهمان واژه را نه!</description>
                <category>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</category>
                <author>Bahram aamoniaee(آمونیایی)</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2018 12:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>