<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید علیرضا هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amoo_hashem</link>
        <description>دانشجوی مهندسی نرم‌افزار، دوست‌دارِ معلمی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:38:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68551/avatar/MSgexF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید علیرضا هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@amoo_hashem</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناوَردا</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D8%A7-fjhazfsxakpg</link>
                <description>ناوَردا به‌معنی تغییرناپذیر است. در مسائل ریاضی یک روش اثبات به نام «ناوردایی» وجود دارد؛ جایی که متغیرهای تغییرناپذیری را در مسئله پیدا می‌کنیم تا با کمک همین ویژگی تغییرناپذیری‌شان، مسئله را اثبات کنیم.در حوالی اواخر تاریخ، اسرائیلی را می‌بینیم که ۱۰ هزار کودک را در غزه، لبنان و ایران کشته. آیا قتل‌های کودکانه‌ی شیطان در طول تاریخ فقط به همین ۱۰ هزار نفر کفایت می‌کند؟در جایی دیگر از تاریخ، سال ۶۱ هجری، کودکی ۶ ماهه بر دستان مردی ۶۳ ساله بلند شده. جدای از این که همین مَرد ۶۳ ساله نوه‌ی برترینِ خلق خداست، این کودک ۶ ماهه چه گناهی دارد که تیری ۳ شعبه او را بکشد؟؛ مِنَ الاُذُنِ اِلی الاُذُن، که اُذُن در زبان عرب به‌معنای گوش است.ادبیات فارسی توصیه می‌کند که اعداد کمتر از ۱۰ را با حروف بنویسیم؛ مثلاً‌ به جای «۶»، «شش» یا به‌جای «۳» «سه» بنویسیم. در این متن، از قصد همه‌ی اعداد را، حتی آن‌هایی که بیش از ۱۰ هستند هم، با رقم نوشته‌ام تا بین حروف گم نشوند؛ تا مشخص باشد این تنها اعدادند که جایشان را با هم عوض می‌کنند و ناوردای متن روزگار، همان شیطانِ پدرسگ است.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 22:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دماغ خانم سیب زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%BA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-hbgwczosccd2</link>
                <description>آقا و خانم سیب زمینی در طبقه‌ی دوم کمد اَندی زندگی می‌کنند. مدتی می‌شود که دماغ خانم سیب زمینی گم شده و اندی به خاطر نداشتن دماغ، دیگر به سراغ بازی با خانم سیب زمینی نمی‌رود. آقای سیب زمینی که از گم‌شدن دماغ همسرش ناراحت است، فریم به فریم داستان اسباب‌بازی را گشته تا بلکه اثری از آن پیدا کند، اما موفق نشده است. او می‌داند بدون خانم سیب زمینی، حضورش در بازی اندی معنایی ندارد و کم‌کم اندی با او نیز بازی نخواهد کرد. در داستان اسباب بازی، آن‌ها تنها جفت اسباب بازی‌هایی هستند که حضورشان همدیگر را تکمیل می‌کند و نبود یکی باعث بلااستفاده‌شدن دیگری می‌شود.تصویر ۱: دلداری‌دادن آقای سیب زمینی به خانم سیب زمینی - مشاهدات حاکی از آن است که آقای سیب زمینی آنقدر‌ها هم سیب زمینی نیستخانم سیب زمینی که از گم شدن دماغ زیبایش افسرده شده، به گوشه طبقه دوم کمد رفته تا اسباب بازی‌های دیگر او را در این وضعیتِ بدون دماغ نبینند. آقای سیب زمینی اما، تنها کسی در داستان اسباب بازی‌ست که می‌داند چه با دماغ و چه بی دماغ، این سیب زمینی بودنِ خانم سیب زمینی است که او را دوست‌داشتنی و ارزشمند می‌کند.با دیدن غصه‌خوردن‌های خانم سیب زمینی، آقای سیب زمینی تصمیم می‌گیرد که دماغ خودش را بکَند و به‌عنوان هدیه‌ی تولد به خانم سیب زمینی اهدا کند. درست است که دماغ بزرگ آقای سیب زمینی جایگزین دماغ قلمی خانم سیب زمینی نمی‌شود، اما این تنها کاری است که از دست آقای سیب زمینی برمی‌آید.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 22:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماسه‌ای که نوشته نشود، نمی‌ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-vag4a4nz4xf7</link>
                <description>وسط ماجرا بودن جذاب است! خودت را موثر دیدن در اتفاقاتی که می‌افتد، دلچسب است. بروز داشتن و اثر از خود نشان دادن، زیباست. چه‌جور بگویم، «بودن» فعلی اجباری و «کردن» فعلی لازم است!داشتم با خودم چرتکه می‌انداختم که آن سفر یک‌و‌نیم روزه‌ی آخر هفته با بچه‌ها را بروم یا نروم. دیدم پول ندارم و گفتم نمی‌آیم. به این فکر کردم که من الان در ازای چه‌چیزی دارم پول درنمی‌آورم؟ آیا آن کسب‌و‌کاری که جدیداً راه انداخته‌ایم و در ابتدایش هستیم، آن‌قدری می‌ارزد که اکنون برایش پول نداشته باشم؟ (البته خداییش این دوستان من واقعاً لاکچری سفر می‌کنند!)چند روز پیش، صبح که از خواب بیدار شدم، مادرم با عجله آمد و گفت اسرائیل [ـِ پدرسگ]، اسماعیل هنیه را ترور کرده. تا چند ساعت این‌جور بودم که پس نقش من این وسط کجاست؟ منِ دانشجوی به‌اصطلاح نخبه‌ی علمی که از راهنمایی تا دبیرستان و دانشگاه را با پولِ مردم این کشور درس خوانده‌ام، چه نقشی در دفاع و حفاظت از کشورم و آبروی کشورم دارم؟چند روز قبل‌تر، ارائه‌ای را دیدم که در آن، شخصی از نقش هوش مصنوعی در تشخیص اهداف بمباران‌های اسرائیل در غزه می‌گفت. گرایش ارشد من در حوزه‌ی مهندسی نرم‌افزار است. آن‌جا هم برایم سوال شد پس منِ مهندس نرم‌افزار کجای این ماجرا هستم؟ درست است که هوش مصنوعی نخوانده‌ام، اما با همین دانش مهندسی نرم‌افزار چه‌گونه می‌توانم یک‌کاری جلوی هوش مصنوعی آن [پدر‌سگ]ها کنم؟چند ماه قبل‌تر از آن چند روز قبل‌تر، شماره‌ی Private Number ای که احتمالاً مربوط به یکی از نهادهای امنیتی است، به من زنگ زده بود که آیا شما تمایل به همکاری با ما دارید؟ من هم گفتم با تعدادی از بچه‌ها کسب‌و‌کاری راه انداخته‌ایم و اکنون نمی‌توانم با شما همکاری کنم. بعد از ترور شهید هنیه، مادرم که ناراحت بود، به من می‌گفت که ای کاش درخواست همکاری با آن نهاد امنیتی را قبول می‌‌کردی [که شاید حضور من کمی تاثیر می‌داشت و کمکی می‌کردم و این‌دست ترورها صورت نمی‌گرفت]پشت چهارراه، خانم جوانی که وضع جسمانی سالمی هم داشت، داشت گدایی می‌کرد. به این فکر افتادم که چرا این فرد نمی‌رود یک کار مناسب‌تری انجام دهد که هم خودش پول بیشتری دربیاورد، هم برای خانواده و اجتماع و ... ارزش بیشتری ایجاد کند؟ در همان فکرهای اولیه،‌ با خود گفتم آیا مثلاً من نمی‌توانم یک دسته‌ی برنامه‌نویسان راه بیاندازم که پروژه بگیرند و بزنند و پول دربیاورند و این خانم هم بیاید آن‌جا و برنامه‌نویسی کند؟همین امروز، داشتیم با یکی از بچه‌ها، حقوق شخص سومی را حدس می‌زدیم؛ شخص سوم به‌صورت دورکار در یک شرکت خارجی کار می‌کند و دلاری حقوق می‌گیرد. پنج سالی است که آن‌جاست و احتمالاً اگر بیشتر نگیرد، ماهی ۳-۴ هزار دلار را می‌گیرد. به تومان، ۳۰۰ میلیون تومانی می‌شود. داشتم فکر می‌کردم که شااااااید من هم می‌توانستم جای او باشم و همچین حقوقی بگیرم، که لااقل برای سفرِ پاراگراف دوم پول داشته باشم!چرا این احساسات و ماجراهای درونی خود را گفتم؟ چون می‌خواستم ثبت شوند! این دوراهی‌ها و سوال‌ها، همگی حاصل «انتخاب»های من هستند. «من»ی که دارد جسمم را مدیریت می‌کند، تنها قهرمانش در بازیِ دنیا، همین جسم است. «من» دوست دارد تا در داستانِ این قهرمانی که تحت کنترل دارد، خیر جاری کند و این داستان را حماسی به پایان برساند.این نوشته برای ثبت یک موقعیت از داستان من بود، اما داستان هنوز ادامه دارد و دوست دارم پایانش را هم ببینم، که امیدوارم پایانش خیر باشد. شایع و هیدن آهنگی به نام «به نام خدا» دارند. آهنگ زیبایی است و با این متن مرتبط است. اگر دوست داشتید، از اینجا گوشش کنید.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 02:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لات</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D9%84%D8%A7%D8%AA-id3hmzjhx4fd</link>
                <description>امروز عصر به‌سمت یک پنجره‌ی تمامْ شیشه نشسته بودم. پشت پنجره، ساختمان‌های قدیمی خیابان ولی‌عصر و خورشیدِ در حال غروبِ پشت ساختمان‌ها بود. داشتم به لات‌‌بودن فکر می‌کردم و این که چگونه می‌توانم من هم یک لات باشم...چیزهای زیادی به ذهنم می‌آیند که نمی‌توانم درباره‌ی همه‌شان فکر کنم. خیلی از این فکرها آزارم می‌دهند. اتفاقات اطراف برایم استرس‌زا شده است. گوشت کناره‌ی ناخن‌هایم را می‌کَنم و خون می‌اندازم. دارم اذیت می‌شوم ولی نمی‌توانم چیزی بگویم. در همان خیابان ولی‌عصر که راه می‌روم، سرم را پایین می‌اندازم و آزرده می‌شوم. کانال خبری را می‌خوانم و reaction های تلخ را می‌بینم. پیام‌گذاشتن در گروه‌های دوستانه هم دشوار شده است. نفسِ عمیقِ فرو رفته، به سختی بالا می‌آید.می‌دانم که اذیت‌شدن از محدودیت می‌آید، همان‌طور که استرس‌کشیدن‌ها از نَه‌دانی، غصه‌خوردن‌ها از بی‌صبری و بالانیامدن نفس‌های فرو رفته از نَه‌توانی. با همه‌ی این اذیت‌شدن‌ها، همین که می‌فهمم دارم اذیت می‌شوم جای خوشحالی دارد؛ چرا که دارم آن‌طرف مرز اذیت‌شدن (یعنی اذیت‌نشدن) را می‌بینم! اصولاً فهمیدن مرز، یعنی فهم این طرف مرز و آن طرفش.می‌دانی؟ حتی داشتن خیالِ آن طرف مرز هم خوشحال‌کننده است. مرز‌ها را شکستن و محدودیت‌ها را برداشتن، مسرت‌بخش است. تلاش برای رسیدن به آن طرف مرز، از شیرین‌ترین مبارزه‌های زندگی یک انسان خاکی است.از نظر من، لات یک انسان قبول‌نکننده و حرف‌نشنونده است. لات مرزها را قبول ندارد. لات‌بودن، سرکشی در برابر همه‌ی محدودیت‌ها و اذیت‌هاست. لات می‌داند که در برابر همه‌چیز و همه‌کس می‌تواند بایستد، بزرگی کند، تیزی بخورد و زخم بردارد، اما سر خم نکند. لات البته، مرام دارد و مرامش را زیر پا نمی‌گذارد، نمک خورده و نمکدان نمی‌شکند. لات می‌داند که به مادر پیر رهگذر رحم کند، اما در برابر یاغی محله‌ی دیگر بایستد. لات بعضی وقت‌ها دیوانه می‌شود و عربده می‌کشد، چیزی آزارش داده که نباید. ناسزا می‌گوید و حق دارد. من اگر جای لات بودم، اذیت‌شدن‌هایم را درون خود می‌ریختم تا مبادا خراشی بر بدن نارنجی‌ام بخورد، اما آب از سر لات گذشته، زخم‌های زیادی بر بدن دارد و از مقابله با چیزهایی که اذیتش می‌کند ابایی ندارد. لات محدودیتی را دوست ندارد.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 01:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودارضایی</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-y1mwxxqbu9qm</link>
                <description>امروز تو مهمونی فامیلی، طبق معمول، ملت داشتن از اوضاع نابه‌سامان مملکت می‌نالیدن. چهار-پنج نفری هر کدوم یه مشکلی رو گفتن. اون وسط درومدم که خب، به نظرتون راه‌حل چیه؟ چیکار کنیم؟ یکی گفت ما ایرانیا کلاً اینطوری‌ایم و اون یکی گفت مشکل از mindset ملته. اون موقع نفهمیدم mindset یعنی چی. الان گوگل کردمش. به هر حال، اون وسط راضی نشدم که اینا راه‌حله.رفتم سر موبایل. تو گروه بچه‌های ورودی ۹۷ کامپیوتر تو تلگرام. یکی از بچه‌های مذهبی/بسیجی‌طور در مورد vpn پرسیده بود و در جوابش، هفت-هشت نفری بهش توپیده بودن و لپ کلامشون خطاب به اون مذهبی/بسیجی‌طوره این بود منی که طرفدار فیلترکنندگانم، نباید بیام توی گروه تقاضای فیلترشکن بکنم و باید خجالت بکشم. بازم اینجا نه مشکل vpn اون بنده‌خدا حل شد، نه سایر بچه‌ها با فحش‌دادن تونستن مشکلی از مشکلات مملکت رو حل کنن.تو همون مهمونی خونوادگی، یکم که بحث شد، بیشتر به پیچیدگی قضیه پی بردم؛ به پیچیدگی اوضاع، پیچیدگی مشکلات، این که جنبه‌های مختلفی داره و انقدی حلش راحت نیست که بخواد با فحش‌دادن به هم‌دوره‌ای، سنگر‌گرفتن تو سلف یا ماست‌مالی (!) حل بشه. پیچیده‌بودن مسئله، کار رو برای پیداکردن راه‌حل سخت می‌کنه.یادم میاد تو دوران المپیاد وقتی یه مسئله‌ای سخت بود و حل نمی‌شد، سرمو می‌ذاشتم رو میز و چشمامو می‌بستم و سعی می‌کردم بخوابم و تو همون حین، امیدوار بودم یا راه‌حل پیدا شه، یا خوابم ببره که دیگه توی خواب نتونم به پیداکردنِ راه‌حل فکر کنم. این حرکتم خودارضایی بود، هرچند در حد یه چُرت کوتاه.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 03:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واستکبروا</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A7-w8wiwnltd3oe</link>
                <description>«وَ اسْتَکبَروا» قسمتی از یک آیه‌ی قرآنه. در باب ابلیس یا همون شیطان.میگن آمریکا شیطان بزرگه، مستکبره. در مورد شیطان هم همین لفظ اومده. چی کار دارن می‌کنن که به جفتشون این لفظ داده شده؟به نظرم انسان پتانسیل‌های زیادی داره. ایران هم. شیطان نمی‌خواد که این پتانسیل‌های انسان بالفعل بشه. آمریکا هم.«مستضعف» کسیه که مورد ضعف واقع میشه، ضعیف نگه‌ش می‌دارن. توانایی‌هاش رو نمی‌بینه و اصن به این موضوع که توانایی داره آگاهم نیست! نه تنها نمی‌دونه، که نمی‌ذارن به این موضوع هم فکر کنه؛ یعنی هم مشتق صفرم و هم مشتق مرتبه اولش رو منفی نگه داشتن.مستکبر، مستضعف. از یک بابن و در یک بابن!بخوام به دور و ورم نگاه کنم، شخصی که می‌ره تنها برای پول تو یه شرکت کار می‌کنه، مستضعفه. دانشجویی که فکر می‌کنه تمام کلیدهای خوشبختی/موفقیت/پیشرفت/تأثیرگذاری/زندگی خوب خارج از مرزهای ایرانه، مستضعفه. انسانی که فکر می‌کنه اشرف مخلوقات نیست، مستضعفه.دیگه دستم درد گرفت. شب بخیر.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 04:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن‌های موبایلی</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-tpj2swxyo4dv</link>
                <description>هر از چند گاهی یه متنی میاد تو ذهنم و انقد برای نوشتنش دست به دست می‌کنم و مته به خشخاش می‌زنم که کلاً می‌پره.از این رو تصمیم گرفتم بعضاً، با موبایل بیام توی ویرگول و چیزهایی که توی ذهمنه رو اینجا بریزم؛ حرف‌هایی که دوست دارم به دیگران بزنم. برای حرف‌های منولوگ کانال‌های شخصی تلگرامی هست!خوبی با موبایل‌نوشتن اینه که خسته میشی و مجبوری که سریع تمومش کنی!</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 03:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش برگزاری اولین دوره کارآموزی رستا</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-mhe3kfhbs28g</link>
                <description>مقدمهرستا، یک انجمن علمی در دانشگاه صنعتی شریف است که رویدادهای متنوعی برای دانش‌آموزان و دانشجویان سراسر کشور برگزار می‌کند. می‌توانید از اینجا بیشتر با رستا آشنا شوید.از جمله بزرگ‌ترین مشکلاتی که یک انجمن دانشجویی با آن روبه‌رو می‌شود، نداشتن بودجه برای برگزاری رویدادهایش است. البته، با وجود حمایت مالی سازمان‌های مختلف که به تدریج وارد فضای رویدادهای دانشجویی شده‌اند، این مشکل تا حدی برطرف شده اما با این حال، باز هم پیداکردن اسپانسر و چگونگی ارتباط با او از چالش‌های برگزاری یک رویداد محسوب می‌شود.به همین جهت وجود راهی که یک انجمن دانشجویی بتواند به صورت مستقل درآمدی داشته باشد، به بقا و ماندگاری فعالیت‌های آن انجمن کمک فراوانی می‌کند.کاموا؛ پلتفرم برگزاری دوره‌های آنلاینبا شیوع کرونا، رستا برای این که بتواند رویدادهای خود را ادامه دهد، مجبور با طراحی یک پلتفرم آنلاین شد؛ پلتفرمی که بتواند آموزش تعاملی و گروهی خود را روی آن اجرا کند.پس از گذشت دو سال از شیوع کرونا و برگزاری چندین رویداد رستا روی پلتفرم مذکور، آن پلتفرم به‌سان فرزندی که هر روز بزرگ‌تر و کامل‌تر می‌شود، سر و شکل جدیدی به خود گرفت و در نتیجه‌ی stability نسبی‌اش، به عنوان یک محصول قابل ارائه به سایر سازمان‌ها و موسسات، نام «کاموا» را بر خود گرفت.برگزاری اولین دوره کارآموزی رستادر راستای بهبود کاموا جهت برگزاری رویدادهای مهم رستا (از جمله رویداد مدرسه تابستانه که با همکاری سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان برگزار می‌شد)، تیمی از دانشجویان رستایی تصمیم گرفتند تا با برگزاری اولین دوره‌ی کارآموزی رستا در تابستان ۱۴۰۱، هم واحد کارآموزی خود در دانشگاه را بگذرانند و هم کاموا را ارتقا دهند.یکی از افراد فتوشاپ شده. یکی دیگر هم داخل لپ‌تاپ است!این تیم متشکل از افراد زیر بود:سید علیرضا هاشمی - دانشجوی ترم هشت مهندسی کامپیوتر شریف - مدیر تیمایمان علی‌پور - دانشجوی ترم شش مهندسی کامپیوتر شریف - توسعه‌دهنده فرانت‌اندمحمدصادق سلیمی - دانشجوی ترم هشت مهندسی کامپیوتر شریف - توسعه‌دهنده فرانت‌اند - منابع انسانیآرمیتا جلالیون - دانشجوی ترم شش علوم کامپیوتر شریف - توسعه‌دهنده بک‌اندعلی رستمی‌نیا - دانشجوی ترم چهار مهندسی کامپیوتر اصفهان - توسعه‌دهنده فرانت‌اندزهرا حیدری‌فرد - دانشجوی ترم چهار ریاضی شریف - توسعه‌دهنده فرانت‌اندعرفان فرهادی - فارغ‌التحصیل مهندسی کامپیوتر شریف - مشاوراین دوره به مدت ۸ هفته از اواسط تیرماه شروع شد و تا اواسط شهریورماه ادامه داشت. متدولوژی مورد استفاده جهت توسعه‌ی محصول در این دوره اسکرام و مدت هر اسپرینت یک هفته بود. تسک‌ها در ترللو مدیریت می‌شدند. مطابق اصول اسکرام، هر روز حوالی ساعت ۱۲ ظهر جلسات روزانه (daily) را برگزاری می‌کردیم. جلسات retrospective و sprint planing را هم یکی کرده بودیم که شنبه صبح‌ها برگزار می‌شد.تکنولوژی‌های مورد استفاده سمت فرانت ReactJS و ParseServer بودند. در سمت بک‌اند نیز از فریم‌ورک django استفاده کردیم.دستاوردهاهدف اصلی‌ای که در ابتدای این دوره برای خود ترسیم کرده بودیم، یک‌پارچه‌سازی وب‌سایت‌های academy.rastaiha.ir و mentor.rastaiha.ir و articles.rastaiha.ir بود. این سه وب‌سایت که به یک بک‌اند وصل بودند، هم‌اکنون و پس از پایان دوره‌ی کارآموزی در نشانی kamva.academy تجمیع شده‌اند.بهبود اصلی دیگر، جایگزینی اتاق گفتگوی «قرار» با «جیتسی» بود. مشکل قطع و وصل شدن دانش‌آموزان در اتاق گفتگوی جیتسیِ موجود در پلتفرم، مشکلی همیشگی در رویدادهای رستا بود که امسال به لطف تلاش اعضای تیم و هم‌چنین مساعدت شرکت قرار برای در اختیار گذاشتن رایگان اتاق‌های گفتگوی خود، برطرف شد.جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست! اقدام مفید دیگری که در این دوره انجام شد، انتقال زیرساخت سرویس‌های کاموا از «ابرآروان» به «هم‌روش» بود. علت این کار در وهله‌ی اول حمایت‌های هم‌روش از رستا و شارژ رایگان ماهانه‌ی حساب آن و در وهله‌ی دوم، امکانات به‌درد‌بخوری که هم‌روش در کنار سرویس‌های خود ارائه می‌دهد، بود. امکاناتی مانند ابزارهای مانیتورینگ، پشتیبان‌گیری اتوماتیک، وجود file browser جهت مشاهده‌ی فایل‌های موجود در هر سرویس و ...همراه و هم‌روش!از دیگر بهبودهایی که در این دوره‌ی کارآموزی در پلتفرم کاموا ایجاد شد، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:امکان آپلود عکس و فیلم به صورت مستقیم (نه به صورت لینک جداگانه) و قراردادن فایل‌های بارگذاری‌شده در سرویس جدید Minio Object Storageمهاجرت از کتابخانه‌ی material-ui 4 به MUI5 در سمت فرانت‌اندمهاجرت از django3 به django4 در سمت بک‌اندتایپ‌دار کردن پروژه‌ی فرانت‌اند (مهاجرت از javascript به typescript)بهبود عملکرد live query هانمایش مدت زمان حضور تیم در هر گام به همیارامکان نشانه‌گذاری تیم‌های مورد علاقه توسط همیارافزودن پنل مدیریت رویدادامکان افزودن تکی یا گروهی افراد به یک رویداد توسط مدیر رویدادامکان افزودن همیار به یک کارگاه توسط همیاری دیگرامکان ویرایش اطلاعات یک تیم توسط مدیر رویدادمسیر پیش روکاموا هنوز بچه است و راه دور و درازی برای بزرگ‌شدن دارد! کارهایی که در راستای بهبود کاموا می‌توان انجام داد، عبارتند از:بهبود رابط کاربری (UI) و تجربه‌ی کاربری (UX)طراحی و پیاده‌سازی لندینگبهبود SEOطراحی و پیاده‌سازی سیستم notificationطراحی و پیاده‌سازی سیستم scoringافزودن امکاناتی جهت گزارش‌گیری از عملکرد دانش‌آموزانافزودن پروفایل برای کاربرانافزودن داشبورد شخصی برای هر کاربرامکان ایجاد دوره به صورت عمومی و تبلیغ و فروش آنچشم‌انداز بلندمدتی که برای کاموا متصوریم، تبدیل‌شدن آن به محلی برای گردآوری دوره‌های تعاملی باکیفیت و آنلاین، چیزی مانند Brilliant یا Khan Academy، است. ان‌شاالله روزی این هدف محقق شود.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 03:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رو در روی هم</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85-mhgrdiuhomcv</link>
                <description>بوی ماه مهرتا اینجا اول مهر و اولین ترم ارشد برای من بد نبوده؛ از اربعین برگشته‌ام، یک جلسه کلاس حضوری هم نرفته‌ام، یک مجموعه اعتراضات گسترده نسبت به حکومت را می‌بینم و به خاطر همراه‌نبودن با کلیت دیدگاه معترضان مقداری فحش و last seen a long time ago خورده‌ام، یکی از صمیمی‌ترین دوستانم با مشترک مورد نظرش هم‌فردا شده‌اند و از این به بعد چای‌هایشان را با عطر یک دیگر هم می‌زنند، با آدم‌های جدیدی هم‌اتاقی شده‌ام که تا همینجای کار با آن‌ها کلی کیف کرده‌ام، دوران بودنم در هسته مرکزی جمع علمی رستا رو به پایان است، ...طعم شیرین خیالراستش را بخواهید، در حال گوش‌کردن به آهنگ «طعم شیرین خیال» از دال‌بند هستم. آهنگ زیبایی است. با دال‌بند موافقم که «خیال» خوشمزه‌ست و طعم شیرینی دارد. خیال با تخیل هم‌خانواده است که احتمالاً واژه‌ی تخیل را بیشتر در فیلم‌های علمی-تخیلی شنیده‌اید.تنها بدی خیال همین است که واقعی نیست! که متاسفانه بدی بزرگی است.تحصیلات تکمیلیبه دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری، دانشجویان تحصیلات تکمیلی می‌گویند. این دانشجویان بیش از هر شخص دیگری به مقوله‌ی «اپلای» نزدیکند و اکثرشان در حال درس‌خواندن برای ادامه‌ی تحصیل و زندگی در کشور دیگری هستند. با آمدنم به مقطع ارشد در گروه تلگرامی دانشجویان تحصیلات تکمیلی کامپیوتر شریف عضو شده‌ام. این روزها که بحث اعتراضات داغ است، در این گروه تلگرامی بحث‌های جالبی می‌شود؛ یکی از لزوم اعتصاب و سرکلاس‌نرفتن می‌گوید، آن یکی اوضاع حضوری یا مجازی‌بودن کلاس‌ها را می‌پرسد، دیگری مقوله‌ی «خودخواهی» را پیش می‌کشد و از لزوم خودخواه نبودن در قبال هم‌کلاسی‌هایمان که بازداشت شده‌اند می‌گوید.از بین پیام‌های این گروه، پیام زیر از «آرمان» بیش از همه توجه‌ام را به خودش جلب کرد؛ پیامی که طعم شیرین خیال داشت:۲۳ تا قلب و ۲ تا انگشت شَست در آن گروه، واکنش زیادی است.رویای مشترکواضح است که جمع زیادی از مردم و به‌خصوص دانشجویان از حکومت ناراضی‌اند. بحث‌های داخل گروه تحصیلات تکمیلی و اعتراضات و فحش‌هایی که داده می‌شد، از سر غُر نبود. آرمان در پیام بالا حرف خوبی زد که دانشجویان تحصیلات تکمیلی فعلی و آن‌هایی که درسشان تمام شده و واسه خودشان دکتر-مهندس شده‌اند، «رویا» ای در سر دارند و اعتراضات فعلی را زمینه‌ای برای تغییر و رسیدن به آن رویا می‌دانند.اگر فحشم نمی‌دهید، به نظرم آن بسیجی یا نیروی گارد ویژه هم رویایی دارند؛ رویایی که تا حد زیادی به رویای آرمان و دانشجویان آن گروه تلگرامی و خارج‌رفته‌ها شبیه است.به خدااز قدیم شنیده و می‌شنویم که هزار راه برای رسیدن به خدا هست. باز هم اگر فحشم نمی‌دهید، از نظر من برای رسیدن به رویایی که آرمان گفته بود، هزار راه وجود دارد؛ یعنی تو، هر که می‌خواهی باشی، در همین لحظه و فارغ از اوضاع جامعه، چه اعتراضات در جریان باشد یا نباشد، چه جمهوری اسلامی باشد یا نباشد، ... می‌توانی کاری انجام دهی تا به آن رویای دیرینه به اندازه‌ی سهم خودت نزدیک‌تر شوی، به خدا!ته قصهاخیراً با دو کلمه‌ی زیبای «فردیت و جمعیت» آشنا شده‌ام و می‌خواهم این جمله‌ی زیباتر را هم برایتان بگویم که:ببینین دوستان! ته قصه داستان فردیت و جمعیتهبه نظرم در راه رسیدن به رویای آرمان یا هر رویای دیگری، مهم‌ترین نکته این است که چقدر به فردیت یا جمعیت اهمیت می‌دهیم. اصطلاح انگلیسی‌ای به نام «کاست» با معادل فارسی «هزینه» وجود دارد. معمولاً اینجور مواقع این سوال را می‌پرسند که برای رسیدن به رویاهایت حاضری چقدر «کاست» بدهی. کاستْ اشاره به فردیت دارد و هزینه‌های شخصی را نشان می‌دهد. اکثر ملت به کاست رسیدن به آرزوهایشان نگاه می‌کنند، در حالی که «بِنِفیت» های آن را نادیده می‌گیرند. معادل فارسی بنفیت «سود» یا «آورده» است. مهم‌ترین بنفیت تلاش در راه رسیدن به رویاها «جهتمند شدن» است. رویا، چیزی است که زندگی تو را قاعده‌مند می‌کند و همین چهارچوب‌داشتن و اصول‌داشتن، جلوی تو را از رفتن به این راه و آن راه می‌گیرد.اصلاً چرا دارم از کاست و بنفیت حرف می‌زنم؟ ولش کن، برگردیم سر اعتراضات...بنشین لحظه‌ایدال‌بند از معشوقه‌اش تمنّای نگاه می‌کند. نگاه او آرامش‌بخش است. حرف‌های او هم. دال‌بند از معشوقه‌اش می‌خواهد بنشیند و درباره‌ی فردای مشترکشان صحبت کنند.از اسمش هم مشخص است: «هم‌فردا» ها فردای مشترکی دارند. هم‌فرداها لزوماً عاشق و معشوق نیستند. برای شناختن هم‌فرداها باید ویژگی‌هایشان را بشناسیم. رویای مشترک‌داشتن از ویژگی هم‌فرداهاست. اگر هنوز فحشم نداده‌اید، لطفاً برای گفتن این جمله هم فحشم ندهید که بسیجی کف خیابان و ایرانیِ ساکن سیلیکون‌ولی هم هم‌فردایند؛ چرا که از یک کشورند و رویای مشترکی برای آن دارند.رو در روی همفقط خواستم بگویم که هم‌فرداها با هم صحبت می‌کنند، رو در روی هم، برای چشیدن طعم شیرین «رویا». «خیال» مال همان فیلم‌های علمی-تخیلی است.پ.ن: ولی راستش را بگویم، آن بخش «به خدا» برای خودم مهم‌تر از بقیه‌ی بخش‌ها بود.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 00:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوماسیون آنچنان هم کریه نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-r3htu9demt5p</link>
                <description>یا، چگونه به دنیای اتوماسیون‌ها قدم بذاریم؟مقدمهوقتی کلمه‌ی اتوماسیون رو می‌شنوم،‌ یاد اداره‌ای که بابام توش کار می‌کرد می‌افتم. بابام اونجا پشت یه کامپیوتر می‌شست که تو مرورگرش، سایتی به نام «اتوماسیون اداریِ چمی‌دونم چی‌چی» باز بود. قیافه‌ی این سایته خیلی ترسناک و سفت و سخت و خشک و نچسب و کریه بود و بویی از ظاهر سایت‌های خوشگل امروزی نبرده بود.از اون زمان حدود ۱۰-۱۲ سال می‌گذره. اون موقع دبستان بودم و الان دانشگاهم. بعد از این همه وقت، دوباره توی یکی از درس‌های دانشگاه بود که به مفهوم اتوماسیون برخورد کردم…با درس تحلیل و طراحی سیستم‌ها آشنا نیستید؟ خب اشکالی نداره. با devops چی؟ اگه اینم نمی‌شناسید بازم اشکالی نداره، ولی دیگه باید قطعا «گروه مولایی تحلیل-طراحی» رو که من هم یکی از اعضاش بودم، بشناسید:عکسی از گروه مولایی تحلیل طراحی در تلگرامشوخی کردم، واقعا چرا باید شما با این گروه چهار نفره‌ی ما آشنا باشید؟ همون بهتر که آشنا نیستید و ندیدید چه بر سرمون تو این گروه گذشت.اتوماسیون مفهومی بود که تو درس تحلیل-طراحی باهاش آشنا شدم، ولی بعدتر دیدم که چقدر این مفهوم سایر عرصه‌های زندگی رو هم فتح کرده؛ مثلا یه دانش‌آموز وقتی برای درس علومش خلاصه‌نویسی می‌کنه، یه فرآیندی رو اتوماتیک کرده که دیگه لازم نیست بعداً دوباره انجامش بده و با همین کار، به دنیای اتوماسیون‌ها قدم گذاشته.اتوماسیون چیه؟اتوماسیون با اتوماتیک هم‌خونواده‌ست. برداشتی که من از اتوماسیون تو ذهنمه، همینه که تو سعی کنی کاری رو اتوماتیکش کنی تا در آینده لازم نباشه دوباره همون کار رو با صرف همون وقت و انرژی انجام بدی؛مثلا وقتی به جای مسئول کنترل کیفیت یه شرکت، یه ربات بیاریم تا دقیقاً همون کار رو انجام بده، یک فرآیند اتوماتیک شده و دیگه لازم نیست تا اون مسئول کنترل کیفیت، دونه دونه کیفیت محصولات رو تست کنه و زمانش رو صرف این کار کنه. به جاش، این فرد می‌تونه بره یه کار باکیفیت‌تر و باارزش‌تر انجام بده.همونطور که تو مثال دانش‌آموزِ خلاصه‌نویس هم دیدیم، لزوما اتوماتیک‌کردن کارها و ورود به دنیای اتوماسیون‌ها، آنقدر سخت و پیچیده و دور از ذهن نیست؛ مثلا من همین که اتاقم رو مرتب نگه دارم، فرآیند پیداکردن لنگه‌ی راست جورابم رو اتوماتیک کردم و دیگه هر روز صبح نباید وقت صرف کنم تا توی اتاق به‌هم‌ریخته‌م، لنگه‌ی راست جوراب رو پیدا کنم.یا مثلا وقتی خلاصه‌نویسی می‌کنم، دیگه موقع هر امتحان لازم نیست تا برم دوباره کتاب رو بخونم و به مطالعه‌ی همین خلاصه‌ها بسنده می‌کنم (البته بعضی وقت‌ها ممکنه یه‌سری ریزه‌کاری‌ها یادم بره و به همین خاطر سراغ کتاب هم میرم)کلا در باب اتوماسیون، بیاید به این فکر کنید که توی زندگیتون، چه زندگی شخصی، چه زندگی درسی، چه در ارتباط با خانواده و چه در ارتباط با دانشگاه و دوستان و فامیل و فلان و بهمان، کدوم فعالیت‌ها هستند که به تعداد زیادی انجامشون می‌دید و در گام بعد، به این فکر کنید که برای تسهیل و سریع‌تر‌کردن و کمترانجام‌دادن اون فعالیت، چه کارهایی می‌تونم انجام بدم.مستندسازیبه نظرم یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین کارهایی که در رابطه با اتوماسیون میشه انجام داد، مستندسازیه! مستندسازی یعنی چی؟ یعنی این که تو بیای و تجربیاتی رو که از انجام یک کار به دست آوردی، یه جایی بنویسی. خوبی این کار چیه؟ اینه که اگه دفعه‌ی بعد خواستی اون کار رو انجام بدی، با خوندن اون مستندات، دیگه از نقطه‌ی صفر شروع به انجام اون کار نمی‌کنی و از همون ابتدای کار، جلوتر هستی. این کار منجر به این میشه که این دفعه، زودتر و حتی بهتر، همون کار قبلی رو انجام بدی.لازمه‌ی موثربودن مستندسازی، مستندخوانیه! یعنی شما قبل از انجام هر کار، خوبه که یکم بگردید ببینید پیشینیان شما که اون کار رو انجام دادن، چه تجربیاتی داشتن و سعی کنید از اون تجربیات نتیجه بگیرید و راه خودتون رو هموارتر کنید.فایده‌ی اتوماسیون چیه؟فرض کنید شما کار A رو اتوماتیک انجام میدین. حالا از وقتی و انرژی‌ای که در انجام این کار ذخیره کردین، می‌تونین برین کار B رو هم انجام بدین. پس تا همینجاش یکم توسعه پیدا کردین و تونستین در همون زمان، کارهای بیشتری رو انجام بدین.اتوماسیون حتی کیفیت انجام کارها رو هم بهتر می‌کنه! احتمالاً وقتی یک کار به صورت اتوماتیک و با یک نظم خوبی انجام میشه، درصد خطا و اشکال توش پایین میاد و اینجوری کیفیت انجامش هم بیشتر میشه.پس می‌بینین؟اتوماسیون آنچنان هم که به نظر توی مرورگر کامپیوتر بابای من توی اداره‌شون بود، کریه نیست…</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 22:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برنامه‌ی Authentication ساده با فلاتر و پارس‌سرور</title>
                <link>https://virgool.io/flutter-community/%D8%A7%D9%8E%D9%BE-accounting-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-n4wcymuawcmm</link>
                <description>مقدمهدر این نوشته قرار است تا یک برنامه‌ی Authentication با استفاده از فریم‌ورکِ فلاتر بنویسیم که داده‌هایش را روی دیتابیس mongoDB در بک‌اندِ پارس‌سرور ذخیره می‌کند. در اینجا بک‌اند مورد استفاده‌مان را از سایت back4app گرفته‌ایم. توجه کنید الزامی ندارد حتماً از این سایت استفاده کنیم و می‌توانیم بک‌اند مورد نظرمان را روی هر زیرساختی که می‌خواهیم، بالا بیاوریم.این برنامه‌ی Authentication ما، شامل صفحات «ایجاد حساب کاربری»، «ورود»، «بازیابی رمز عبور» و «خانه» است. چنانچه کاربر از قبل وارد برنامه شده باشد، بدون نیاز به واردکردن مشخصات، مستقیماً به صفحه‌ی خانه هدایت می‌شود و در غیر این صورت، ابتدا به صفحه‌ی ورود می‌رود تا مشخصاتش را وارد کند، سپس وارد صفحه‌ی خانه می‌شود.پیشنیازپیشنیاز فهمیدن این نوشته، آن است که آشنایی مختصری با فریم‌ورک فلاتر و زبان دارت داشته باشیم. هم‌چنین آشنایی با معماری client-serverای به درک بهتر ماجرا کمک می‌کند. به علاوه برای شروع، باید یک پروژه‌ی جدید فلاتر (به عنوان کلاینت) ایجاد کرده باشیم تا بتوانیم درس‌نامه را روی آن ادامه دهیم.در نهایتکد فلاتری که در پایان این نوشته به آن می‌رسیم، در این مخزن آمده است.ایجاد بک‌اندِ پارس‌سرور در سایت back4appهمانطور که گفتیم برای ساختن برنامه‌ی Authentication از معماری client-serverای استفاده می‌کنیم. کلاینتمان، پروژه‌ی فلاتری‌ست که در پیشنیاز به آن اشاره کردیم و سرورمان، بک‌اند پارس‌سروری‌ست که در ادامه قرار است ایجاد کنیم.برای ساختن بک‌اند پارس‌سرور در داشبورد سایت back4app، روی گزینه‌ی Build new app کلیک می‌کنیم:محیط اولیه‌ی داشبورد سایت back4app پس از ثبت‌نامسپس در صفحه‌ی ایجاد شده، نام بک‌اند و نوع دیتابیس آن را تعیین می‌کنیم. به طور پیش‌فرض، دیتابیس بر روی mongoDB است و نیاز نیست تغییرش دهیم. اسم بک‌اند را هم flutter_parse انتخاب می‌کنیم:پس از ساخت بک‌اند، در داشبورد سایت back4app، یک بک‌اند جدید  با نام flutter_parse به صورت زیر به مجموعه‌ی بک‌اند‌های شما اضافه خواهد شد:نصب parse_server_sdk_flutterبرای ارتباط پروژه‌ی فلاترمان با پارس‌سرور، از SDKای که خود پارس‌سرور برای فریم‌ورک فلاتر آماده کرده، استفاده می‌کنیم. منظور از SDK، مجموعه‌ای از تابع‌ها و ابزارهای مختلف است که همگی در یک بسته‌ی آماده جمع شده‌اند. پارس‌سرور برای دسترسی مستقیم از فلاتر، مجموعه‌ای از این تابع‌ها و ابزارهای مختلف را به زبان دارت آماده کرده که در این پروژه از آن‌ها استفاده می‌کنیم.برای معرفی این مجموعه از توابع و ابزارها به پروژه‌ی فلاترمان، در فایل pubspec.yaml و در قسمت dependencies، آخرین نسخه از parse_server_sdk_flutter را اضافه می‌کنیم. در زمان نوشته‌شدنِ این متن، نسخه‌ی ۳.۰.۰ آخرین نسخه بود:dependencies:
  flutter:
    sdk: flutter
  parse_server_sdk_flutter: ^3.0.0سپس باید دستور flutter pub get را در ترمینال وارد کنیم تا SDK ی اضافه‌شده روی پروژه نصب شود. برای این کار حتماً باید از فیلترشکن یا شکن استفاده کنیم. پس از این کار می‌توانیم مشابه سایر پکیج‌ها، SDK ی پارس‌سرور را داخل فایل‌های پروژه‌ی فلاترمان به صورت زیر فراخوانی کنیم:import &#039;package:parse_server_sdk_flutter/parse_server_sdk.dart&#039;;اتصال پروژه‌ی فلاتر به بک‌اند پارس‌سروربرای ارتباط پروژه‌ی فلاتر با بک‌اندِ پارس‌سرور، احتیاج داریم این بک‌اند را به پروژه‌ی فلاترمان بشناسانیم. برای این کار باید مشخصات پارس‌سرور را به دست آوریم. برای دیدن این مشخصات، داخل داشبورد سایت back4app، روی گزینه‌ی Server Setting از بک‌اندِ flutter_parse که در قسمت‌های قبلی ساختیم، کلیک می‌کنیم:بعد از آن در بخش Core Setting بر روی گزینه‌ی Setting کلیک می‌کنیم:سپس در صفحه‌ی زیر، AppId و ClientId را یادداشت می‌کنیم:حالا در پروژه‌ی فلاتر و در همان تابع main، تابع initialize از کلاس Parse را فراخوانی می‌کنیم. برای فراخوانی این تابع احتیاج به سه مقدار AppId و ClientId و ServerUrl داریم. دو مقدار AppId و ClientId را که همین چند لحظه پیش به دست آوردیم، مقدار ServerUrl را هم برابر  https://parseapi.back4app.com قرار می‌دهیم:import &#039;package:parse_server_sdk_flutter/parse_server_sdk.dart&#039;;

void main() async {
  WidgetsFlutterBinding.ensureInitialized();

  final keyApplicationId = &#039;FAEpooWsdL1NRHxbolOAxa39xl6Y9MsdC2dw4paI&#039;;
  final keyClientKey = &#039;mjrkLjcWBwQIc9FbeuF93LZf3sh7EWhhJ0oQAY1o&#039;;
  final keyParseServerUrl = &#039;https://parseapi.back4app.com&#039;;

  await Parse().initialize(keyApplicationId, keyParseServerUrl,
      clientKey: keyClientKey, debug: true);

  runApp(MyApp());
}تبریک می‌گویم! حالا می‌توانید به راحتی از SDKی پارس‌سرور استفاده کنید و مستقیماً با بک‌اندِ parse_flutter ارتباط برقرار کنید!اولین صفحه؟پس از تعیین‌کردن تنظیمات اولیه‌ی ارتباط با بک‌اند، شروع به کدزنی می‌کنیم. می‌دانیم اولین صفحه، با توجه به این تعیین می‌شود که آیا کاربر از قبل وارد برنامه شده بوده یا نه.برای راحتی کار، در SDKی پارس‌سرور کلاسی وجود دارد که با آن می‌توانیم عملیات‌های مربوط به کاربر فعلی را مدیریت کنیم. این کلاس ParseUser است که در ادامه قرار است بیشتر با آن آشنا شویم.با استفاده از این کلاس و کمک‌گرفتن از مفهوم Future و FutureBuilder در فلاتر، می‌توانیم تشخیص دهیم آیا کاربر از قبل وارد شده است یا نه:Future&lt;bool&gt; hasUserLogged() async {
  //Get current user if exist
  ParseUser currentUser = await ParseUser.currentUser() as ParseUser;
  if (currentUser == null) {
    return false;
  }
  //Checks whether the user&#039;s session token is valid
  final ParseResponse? parseResponse =
      await ParseUser.getCurrentUserFromServer(
          currentUser.get&lt;String&gt;(&#039;sessionToken&#039;)!);

  if (!parseResponse!.success) {
    //Invalid session. Logout
    await currentUser.logout();
    return false;
  } else {
    return true;
  }
}در تابع hasUserLogged ابتدا کاربر فعلی (ParseUser.currentUser) را صدا می‌زنیم تا ببینیم آیا از قبل بر روی حافظه‌ی لوکال دستگاه کاربری ذخیره وجود داشته یا نه. توجه کنید پارس‌سرور بدون این که ما در جریان باشیم، بر روی حافظه‌ی دستگاه تغییراتی را انجام می‌دهد و اطلاعاتی را ذخیره می‌کند.در مرحله‌ی بعد، نشست (session) کاربر را چک می‌کنیم تا ببینیم اگر نشست کاربر منقضی شده بود، به صفحه‌ی ورود برویم. توجه کنید که در اینجا، اطلاعات را از سرور دریافت می‌کنیم و به همین خاطر، به جای تابع currentUser که در مرحله‌ی قبل استفاده کردیم، از تابع getCurrentUserFromServer استفاده می‌کنیم.تکه‌کد بالا منطق کد بود. ظاهری که بر روی صفحه نمایش داده می‌شود در تابع build از کلاس MyApp تعیین می‌‌شود.در خط ۶۸ و ۷۱ با توجه به نتیجه‌ی عملیات تابع hasUserLogged، تصمیم می‌گیریم که آیا به صفحه‌ی خانه یا صفحه‌ی ورود برویم.صفحه‌ی ورودبه طور پیش‌فرض برای وارد شدن احتیاج به نام‌کاربری و رمز‌عبور داریم. در صفحه‌ی ورود از این برنامه‌ی Authentication هم جایی برای وارد کردن این دو مشخصه وجود دارد. تابعی که وظیفه‌ی برقرارکردن ارتباط با بک‌اند برای بررسی صحت مشخصات را بر عهده دارد، تابع doUserLogin است:void doUserLogin() async {
  final username = controllerUsername.text.trim();
  final password = controllerPassword.text.trim();

  final user = ParseUser(username, password, null);

  var response = await user.login();

  if (response.success) {
    navigateToUser();
  } else {
    Message.showError(
        context: context, message: response.error!.message, onPressed: () {});
  }
}در این تابع، با استفاده از کلاس ParseUser (که پیش‌تر آن را معرفی کرده بودیم) یک آبجکتِ user می‌سازیم. آبجکت‌های این کلاس خود دارای تابع‌هایی از جمله login ،signUp ،logout و requestPasswordReset است که به ما در عملیات ورود، خروج و ساخت حساب کاربری کمک می‌کند. در اینجا هم برای ورود، نام‌کاربری و رمز عبور را از ورودی می‌گیریم و با کمک تابع user.login، با بک‌اند ارتباط برقرار می‌کنیم تا از صحت اطلاعات وارد شده مطمئن شویم. در صورت درست‌بودن اطلاعات به صفحه‌ی کاربر هدایت می‌شویم و در غیر این صورت پیغام خطا بر روی صفحه نمایان خواهد شد.در صفحه‌ی ورود علاوه بر دکمه‌ی ورود، دکمه‌هایی برای رفتن به صفحات بازیابی رمز عبور و ایجاد حساب کاربری هم وجود دارد.آبجکت همه‌کاره!عملیات‌های ثبت‌نام و بازیابی رمز عبور را هم می‌توان به وسیله‌ی آبجکت user از کلاس ParseUser انجام داد. برای ثبت‌نام، پس از گرفتن نام‌کاربری، رمزعبور و ایمیل، با کمک تابع ParseUser.createUser می‌توان یک حساب کاربری جدید ایجاد کرد و پس از ایجاد حساب جدید، به وسیله‌ی تابع signUp، آن کاربر را ثبت‌نام کرد.صفحه‌ی ورودهم‌چنین در صفحه‌ی بازیابی رمز عبور با کمک تابع requestPasswordReset می‌توان درخواست بازیابی رمز عبور را به بک‌اند ارسال کرد و منتظر ماند تا ایمیل بازیابی برایمان ارسال شود.صفحه‌ی بازیابی رمز عبوردر صفحه‌ی خانه نیز، برای نمایش نام‌کاربریِ کاربری که با آن وارد شده‌ایم، ابتدا به کمک تابع currentUser، کاربر فعلی را می‌گیریم:currentUser = await ParseUser.currentUser() as ParseUser;و سپس مشخصه‌ی username آن را استفاده می‌کنیم (currentUser.username).صفحه‌ی خانهبرای خارج‌شدن از حسابِ کاربر فعلی هم از تابع logout از همان آبجکتِ user از کلاس ParseUser استفاده می‌کنیم. توجه کنید که حتما باید از تابع logout استفاده کنیم تا اطلاعاتی که به صورت لوکال بر روی دستگاهمان ذخیره شده به‌روز شوند:var response = await currentUser.logout(); اگر از این تابع استفاده نمی‌کردیم و با زدن دکمه‌ی خروج صرفاً به صفحه‌ی ورود منتقل می‌شدیم، اطلاعات کاربر قبلی روی حافظه‌ی لوکالی که پارس‌سرور از آن استفاده می‌کند، ذخیره باقی می‌ماند.منبعاین نوشته در اصل خلاصه‌ای از مطالب بیان شده در سایت back4app برای نحوه‌ی استفاده از SDKی فلاترِ پارس‌سرور است. می‌توانید محتوای اصلی را از اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا مشاهده کنید. کدهای استفاده شده در این نوشته نیز همان با کمی تغییر، کدهای به کار رفته در سایت back4app هستند.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 23:08:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توزیع پایه‌ی مورد نظر</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1-ueiic4ooyhn8</link>
                <description>این نوشته مرتبط با درس سیستم‌های عاملی‌ست که در این ترم گرفته‌ام...برای توزیع پایه تصمیم گرفتیم که توزیع Ubuntu را انتخاب کنیم؛ زیرا بدلیل اینکه جامعه هدف این توزیع دانش اموزان, دانشجویان و معلم ها خواهند بود پس نیاز به محیط کاربری ساده و همچنین سبک دارد.برای پشتیبانی سخت افزار درنظر داریم که این توزیع نیاز به سخت افزار قوی نداشته باشد تا بتواند بر روی سیستم های نه چندان قوی نیز خوب کار کند و کاربران از این نظر مشکلی نداشته باشند.برای مدیریت فایل تصمیم گرفتیم از GNOME Files یا همان Nautilus استفاده کنیم. زیرا این مدیر فایل امکانات لازم را برای جامعه هدف توزیع دارد.همچنین برای محیط میزکار نیز تصمیم گرفتیم از محیط میزکار پیش فرض Ubuntu استفاده کنیم (GNOME). زیرا در عین سادگی امکانات خوبی نیز در اختیار کاربر قرار میدهد. همچنین نصاب و مدیربسته (APT) این توزیع را نیز همان نصاب Ubuntu در نظر گرفتیم.از انجا که سعی شده این توزیع بر روی سیستم های سبک و نه چندان قوی بالا بیاید تصمیم گرفته شده امکاناتی مانند لاگین با اثرانگشت و یا تشخیص چهره در این توزیع قرار نگیرد. اما همانند توزیع های دیگر امکاناتی مانند لاگین با پسور داشته و همچنین کنترل دسترسی ها بصورت سرسختانه‌ای! انجام شود.همچنین یکی از دلایل انتخاب Ubuntu به عنوان توزیع پایه داشتن مستندات خوب و فراوان این توزیع است که در حین توسعه توزیع کمک زیادی می‌کند.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 11:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از داهلیا تا رگولیث</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AB-xdpzxz45o3qm</link>
                <description>این نوشته مرتبط با درس سیستم‌های عاملی‌ست که در این ترم گرفته‌ام...به دنبال پیداکردن یک توزیع برای بررسی‌کردن در تمرین اول از درس سیستم‌های عامل، به توزیع زیبا و جذابِ :/ Dahlia رسیدیم. فریب ظاهر زیبا و جذاب سایتشان را نخورید، داهلیای‌شان هیچ رنگ و بویی از یک توزیع نبرده بود:هنوز اکثر از صفحات زده نشده بود.ترمینالش درست و حسابی کار نمی‌کرد.هنوز نمیشد آن را نصب کرد، صرفا اجرا می‌شد.مستندسازی گیت‌هابشان افتضاح بود (صرفا برای اینکه بگویند ما هم مستندسازی می‌کنیم، یک‌سری صفحه ساخته بودند ولی درون آن صفحات خالی بود)البته انتظاری هم نمی‌رفت، این‌که حجمِ فایل isoی آن‌ها روی هم رفته ۱۵۰مگ باشد، نتیجه‌اش هم همین است. در زیر عکس یکی از دو توسعه‌ی دهنده‌ی اصلی این توزیع را می‌بینید. سن کم او قابل توجه است:Noah Cain توسعه‌ی دهنده‌ی کم‌سن و سالپس از شکست در بررسی توزیع Dahlia، به سراغ Regolith رفتیم تا شاید با بررسی آن بتوانیم جوابی برای تمرین اول درس سیستم‌عامل بنویسیم...رگولیثجناب Regolith یک محیط میزکار است که با حذف پیچیدگی‌ها و تشریفات Ubuntu، Gnome و i3، رابط کاربری سریع‌تری برای استفاده‌ی ما فراهم آورده. اگر در این میزکار در قسمت تنظیمات به سراغ گزینه‌ی about برویم، نام سیستم‌عامل را Ubuntu نوشته که این بدان معناست رگولیث، تقریبا همان Ubuntuست که ظاهرش با i3 کم و زیاد شده.اطلاعات عمومی توزیعتوسعه‌دهندگان اصلی این محیط میزکار Aaron Honeycutt، Julius Francisco ، Alex Bell ، Guillaume Deflaux ، Ken Gilmer ، Law Zava ، Leo Palmer Sunmo ، Moritz Heiber ، Bence Ferdinandy از کشورهای مجارستان، آلمان، نیوزیلند، آمریکا، فرانسه، فیلیپین هستند.رگولیث برای/به‌سفارش هیچ شرکتی توسعه داده نشده و جامعه‌ی مخاطبین خاصی را دنبال نمی‌کند. همچنین می‌توانید ویدئوی جذاب پل‌موثِ این توزیع را از اینجا ببینید :))مشخصات سخت‌افزاربا توجه به این که رگولیث از هسته‌ی Ubuntu استفاده می‌کند، جفتشان با معماری‌های مشابهی سازگار هستند، معماری‌هایی عبارت از:Intel x86AMD64 (x86_64)ARMبرای نصب مناسب رگولیث، حداقل به پردازنده‌ی ۲ گیگاهرتز dual core، صفحه نمایش ۶۰۰*۸۰۰، چهار گیگابایت رم، ۲۵ گیگابایت هارد و کارت گرافیک VGA یا بهتر با رزولوشن ۱۰۲۴*۷۶۸ نیاز داریم. همچین پشتیبانی از قابلیت PAE لازم نیست و در مورد قابلیت ‌NX نیز حرفی زده نشده بود.راستی تا یادم نرفته بگویم که رگولیث، بلوتوث، وای‌فای و وب‌کم را پشتیبانی می‌کند. لیست کارت‌های شبکه‌ای هم که پشتیبانی می‌کند در این لینک آمده است.نصابنصب‌کننده‌ی رگولیث همان نصاب اوبنتو، یعنی Ubiquity است که بر روی آن تغییرات اندکی (در حد ۸ کامیت، مثلا تغییر لوگو) اعمال شده. با وجود تغییرات اما تعداد مراحل نصبِ رگولیث در حد همان ۴-۶ مرحله‌ای که در اوبنتو داشتیم، باقی مانده. فرآیند نصب پیچیدگی خاصی ندارد، مگر وقتی که بخواهیم مقدار هارد مورد نیاز نصب را تنظیم کنیم. آن‌جاست که احتمال پاک‌کردن اطلاعات قبلیمان هست.البته رگولیث روش دیگری نیز برای نصب‌کردن دارد که طبق این لینک، با وارد کردن چند دستور ساده در ترمینال اوبونتو، رگولیث در کنار اوبونتوی فعلی نصب می‌شود.در هنگام یا پس از نصبِ رگولیث برای نصب بسته‌های اضافه، نیاز به اتصال اینترنت داریم.میزکارجناب Regolith خودش یک محیط میزکار است! با این حال برای توسعه‌ی آن از دو میزکار دیگرِ Gnome (که پیش‌فرض خود Ubuntu است) و i3 استفاده شده. اگر بخواهم از شباهتِ رگولیث و ویندوز بگویم، وجودداشتن «پنجره» بزرگترین شباهت است؛ با این تفاوت که پنجره‌های باز شده در رگولیث به صورت tiling در کنار یک‌دیگر قرار می‌گیرند. به تصویر زیر دقت کنید:بدون ذره‌ای جای خالی!از دید من، محیط کاربری رگولیث با تمام سرعت و سادگی‌ای که دارد، کاربرپسند نیست؛ چرا که تمرکز بیشتری روی فراخوانی دستورات با صفحه‌کلید دارد و برای کاربری که دائما با موس کار می‌کند، تعامل‌کردن با چنین محیط میزکاری دشوار است. همچنین در کنار پنجره‌هایی که باز می‌کنیم، دکمه‌ی بستن یا مینیمایز کردنِ صفحه وجود ندارد و به همین خاطر مجبوریم با فشردنِ سه دکمه‌ی windows+shift+q آن صفحه را ببندیم. از نازیبایی‌های دیگری که در مورد رگولیث می‌توانم اشاره کنم، نبودنِ ابزارک‌ها و افزونه‌های ساده به‌طور پیش‌فرض است. احتمالا این کار در راستی همان سبک‌تر شدن و سیاست سادگیِ رگولیث انجام شده.ویژگی مثبت رگولیث اما، امکان شخصی‌سازی‌های فراوان است. از این‌جا می‌توانید در مورد این شخصی‌سازی‌ها بیشتر بخوانید.در ابتدای اجراشدنِ رگولیث، اسکریپتی اجرا شده که تنظیمات اولیه سیستم را انجام میدهد و i3-wm را اجرا می‌کند. همچنین از i3-bar برای نمایش اطلاعات فضای کار و ورودی‌دادن به i3-status استفاده می‌شود. همچنین نام مدیر نمایش رگولیث LightDM است.مدیریت بستهمدیر بسته‌ی پیش‌فرض رگولیث، apt است که یکی از بسته‌های وصله‌زده‌شده به آن، پکیج kubuntu-patched-l10n می‌باشد. رگولیث دارای یک مخزن اختصاصی است و مخزن آیینه‌ای ندارد. برای مشاهده‌ی لیست پکیج‌های استفاده‌شده در رگولیث، می‌توانیم دستور apt list را در ترمینال رگولیث وارد کنیم تا شاهد لیست بلند‌بالایی از پکیج‌ها باشیم:پکیج‌های فراوانمخزن‌های سورسی و امنیتی که رگولیث از آن‌ها استفاده می‌کند، به صورت زیر هستند:سورس:deb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal main restricteddeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal-updates main restricteddeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal universedeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal-updates universedeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal multiversedeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal-updates multiversedeb http://ir.archive.ubuntu.com/ubuntu/ focal-backports main restricted universe multiverseامنیت:deb http://security.ubuntu.com/ubuntu focal-security main restricteddeb http://security.ubuntu.com/ubuntu focal-security universedeb http://security.ubuntu.com/ubuntu focal-security multiverseمدیر فایلنام فایل منیجر استفاده‌شده در رگولیث، Nautilus است. برخی از امکاناتی که این مدیر فایل ارائه می‌کند، به صورت زیر است:امکان جست‌و‌جو بین فایل‌های موجود در زیر درخت یک پوشهامکان انتخاب چند فایل به صورت هم‌زمان  تغییر نام آن‌هاقابلیت درگ اند دراپامکان تغییر دسترسی‌هاافزودن یادداشت به فایل‌ها یا فولدرهاامکان چوب‌الف یا starکردن بعضی از فایل‌ها و فولدرهادسترسی به فایل‌های تحت شبکهپیش‌نمایش فایل‌هاامکان جابه‌جایی بین تب‌های مختلفامکان سفارشی‌سازی شمایل فایل‌هاپشتیبانی از درهم‌سازی (با نصب افزونه‌ای جدا مانند FreeFileSync)نمایش درصد میزان پیشرفتِ یک انتقال.مدیر فایلِ Nautilus سرعت انتقال فایل‌ها را نمایش نمی‌دهد اما میتوان پکیج pv را نصب کرد و به کمک آن فایل‌ها را انتقال داد. این پکیج سرعت انتقال را نشان می‌دهد. همچنین برای رایت‌کردن روی سی‌دی/دی‌وی‌دی می‌توان از برنامه‌ی کاربردی Brasero استفاده کرد.در مورد پشتیبانی از UTF8 هم باید بگویم که این مدیر فایل به صورت تمام و کمال این فرمت را پشتیبانی نمی‌کند. به عکس زیر نگاه کنید:می‌بینیم که UTF8 به درستی پشتیبانی نمی‌شودامنیتدر رگولیث برای وارد شدن به حساب‌های کاربری مانند اکثر سیستم‌های عامل دیگر، به رمزعبور احتیاج داریم. همچنین برای تغییر در تمامی تنظیماتِ مرتبط با حساب‌های کاربری، نیاز به وارد کردن رمزعبور اکانتِ ریشه است. به‌علاوه، در هنگام نصب یا پاک‌کردن هرگونه پکیج، نیاز به وارد کردن رمزعبور داریم. این کار از نصب بدافزارها و برخی دیگر از حمله‌ها جلوگیری می‌کند. همچنین برای امنیت بیشتر، با نصب یک‌سری برنامه‌ی دیگر می‌توان بر روی فایل‌های مورد نظرمان رمز گذاشت.خدمات ابریِ رگولیث، امکانات اضافه‌تری نسبت به اوبونتو ندارد. می‌توانید امکانات ابری اوبونتو را از اینجا مطالعه کنید.امکان همگام‌سازی حساب‌کاربری و همچنین، امکان همگام‌سازی پرونده‌ها به‌طور پیش‌فرض در رگولیث وجود ندارد. برای این‌کار به ترتیب می‌توان از برنامه‌های OpenLDAP و freefilesync یا grive استفاده کرد.رگولیث قابلیت احراز اصالت با اثر انگشت یا چهره را ندارد، اما نکته‌ی مثبتش این است که در هنگام استفاده از دوربین و یا میکروفون، اول اجازه می‌گیرد و سپس استفاده می‌کند :))ساخت توزیع:رگولیث بر پایه‌ی توزیع Ubuntu و محیطِ میزکارهای Gnome و i3 ساخته شده و متشکل از مجموعه‌ای از کامپوننت‌های open-source است که از لیست این کامپوننت‌ها از طریق این لینک قابل مشاهده است. توسعه‌دهندگان اصلی این پروژه ۹ نفر هستنند اما در کل حدود ۷۰ نفر در توسعه‌ی این توزیع نقش داشتند.برای buildکردن رگولیث، اسکریپتی آماده وجود دارد که از طریق این لینک قابل دسترسی‌ست. پکیج‌های مورد نیاز برای buildکردن رگولیث را نیز می‌توانید در این صفحه مشاهده کنید.مستنداتخوش‌بختانه هم برای کاربران و هم برای توسعه‌دهندگانِ رگولیث، مستندات منظمی آماده شده. سایت اصلی رگولیث ویکی‌ای دارد که در آن همه‌ی مستندات کاربری را به ترتیب قرار داده.در مورد مستندات فنی نیز هم در ویکیِ رگولیث، و هم در گیت‌هاب این پروژه مستندات مناسبی وجود دارد. در مخزن‌های متعددِ این پروژه فایل‌های README.md به نحو مناسبی تکمیل شده‌اند و حتی برای بعضی از فولدرهای تو در تو نیز فایل README.md وجود دارد.در کنار ویکی و گیت‌هاب، رگولیث در اسلک هم حضور فعالی دارد و صاحب یک گروهِ ۶۵۰ نفره است. در این گروه کانال‌های مختلف در مورد مبحث‌های مختلف (مثلا development یا users) وجود دارد. حتی خود من هم تعدادی از سوال‌هایم در مورد رگولیث را در آن‌جا پرسیدم :))من با زبانِ انگلیسی داغون در حال اجازه‌گرفتن برای پرسیدن سوال!و همین.امیدوارم تونسته باشم گزارش نسبتاً خوبی از این محیطِ میزکار ارائه بدم.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 20:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو کدتو بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D9%86-pmewg4vykn6r</link>
                <description>قبل از این‌که من به‌عنوان منتور وارد کارگاه نظریۀ کدگذاری بشم، فکر می‌کردم این کارگاه مرتبط با کدزنی و برنامه‌نویسیه و اصلاً به‌خاطر همین منتور این کارگاه شدم!درسته قبل‌تر توی دبیرستان چند مسئله تو این فضا دیده بودم، ولی نمی‌دونستم این مسئله‌ها زیرشاخه‌ای از علم به نام کدگذاری یا coding می‌شن. سه‌تا مفهوم شبیه به هم وجود داره که شاید شما هم قاطی‌شون کنین: کدگذاری، کدنویسی و رمزنگاری! یه کم حس ابوالفضل عرب‌نیا و فریبرز پورعرب رو دارم (حتی فکر می‌کنم الان هم این دو نفر رو با هم قاطی‌شون کردم. :)) )کدگذاری نام همین کارگاهی بود که در مدرسۀ تابستانۀ رستا هم داشتیم. این شاخه از علم کلاً حول داده و انتقال داده می‌چرخه. فرض کنین دو کیلو داده داریم (البته که همه‌مون می‌دونیم واحد شمارش داده، کیلو نیست. فرض کردیم! :)) ) می‌خوایم این دو کیلو رو از طریق اینترنت برای دوستمون بفرستیم. فرض کنین انتقال هر گرم داده یک مگابایت از حجم اینترنتمون رو مصرف می‌کنه. آیا شما حاضرین برای انتقال دو کیلو داده، دو گیگابایت از حجم اینترنتتون رو مصرف کنین؟ خب، برای کم کردن حجم مصرفی اینترنتمون چی کار می‌شه کرد؟احتمالاً تا حالا با فایل‌هایی با پسوند .zip یا .tar روبه‌رو شده‌این. این فایل‌ها از روش‌هایی استفاده می‌کنن تا بدون ازدست‌رفتن سر سوزنی از دو کیلو اطلاعاتمون، اون‌ها توی یه حجم کوچیک‌تری جا بشن تا راحت‌تر بتونیم از جایی به جای دیگه‌ای منتقلشون کنیم؛ دقیقاً مثل وقتی‌ که می‌خواین به سفر برین، می‌آین و تموم لباس‌هاتون رو خیلی منظم و مرتب تا می‌کنین و توی چمدون قرار می‌دین تا همه‌شون توی چمدون جا بگیرن و حمل‌ونقل اون‌ها حین سفر راحت‌تر باشه. اما اگه توی خونه باشین، باید همین لباس‌ها رو هر دفعه از همون حالتی که دفعۀ قبل درآوردین، بپوشین و استفاده کنین!چمدان برای فشرده‌سازی البساتات (بر وزن اطلاعات!)ساده‌ترین مثال در دنیای واقعی، اینه که من ۱۰۲۴ تا سیگنال با شماره‌های ۰ تا ۱۰۲۳ دارم که هر کدوم می‌تونن روشن یا خاموش باشن. همچنین می‌دونم که در هر لحظه فقط و فقط یکی از اون‌ها می‌تونه روشن باشه. می‌خوام وضعیت این ۱۰۲۴ سیگنال رو برای دوستم بفرستم. واضحه که فرستادن همۀ ۱۰۲۴ سیگنال کار عاقلانه‌ای نیست و به جای اون،    می‌آم شمارۀ سیگنال روشن رو به مبنای دو    می‌برم تا بشه فقط با ۱۰ سیگنال جدید، شمارۀ اونو نمایش داد.حالا به جای ۱۰۲۴ سیگنال، فقط این ۱۰ تا سیگنال رو برای دوستم می‌فرستم.ممکنه در حین فرستادن این ۱۰ تا سیگنال برای دوستم، دشمنم (یا بهتر بگم، دشمنام که عبارتن از باد و بارون و رعدوبرق و امواج دستگاه کناری که روی این سیگنال‌ها اثر می‌ذارن) تو مسیر کمین کرده باشن و این ۱۰ سیگنال رو دست‌کاری کنن، مثلاً بتونن تنها یکی از ۱۰ تا سیگنالِ ارسالیِ من رو به‌دلخواه از صفر به یک یا برعکس تغییر بدن. این دست‌کاری کردن دشمنان و تلاش برای جلوگیری از اشتباه در انتقال مفهوم، موضوع دیگه‌ای از علم کدگذاریه...من برای این‌که نقشۀ توطئه‌آمیز دشمنامون رو نقش ‌بر آب کنم، قطعاً بیکار نمی‌شینم و می‌آم مثلاً به جای ۱۰ سیگنال، ۳۰ سیگنال برای دوستم می‌فرستم. هنوز ۳۰ خیلی از ۱۰۲۴ کم‌تره و هنوز دارم در مصرف سیگنال صرفه‌جویی می‌کنم! این ۳۰ سیگنال، ۳ مرتبه تکرارشدۀ ۱۰ سیگنال اولیه‌م هستن. اگر دشمنام فقط بتونن یکی از سیگنال‌های من رو عوض کنن، من با فرستادن این ۳۰ سیگنال، می‌تونم با لهجۀ اصفهانی به دوستم که اون طرف خط نشسته بگم:اکبر دادا، دقت کن جون دوتای! از بین هر سه‌تا سیگنالی که متناظر هم هستن، بیبین کودوماشون حداقل دو بار تکرار شده‌س. اون سیگنال پرتکراره همونی‌س که مدی نظری من بوده‌س...و این طوریه که می‌تونیم با فرستادن ۳۰ سیگنال، توطئه‌ی دشمنان رو دفع کنیم :))پس دیدیم که علم کدگذاری هم در کوچیک و نُقلی‌تر کردن داده‌ها نقش داره و هم موقع انتقالشون به کمکمون می‌آد تا مبادا دشمنان داده‌ها در شرایط حساس کنونی، باعث اشتباه در انتقال اون‌ها بشن.البته بگم، وقتی از واژۀ انتقال حرف می‌زنم، منظورم انتقال‌های بین دوتا شهر نیست. همین توی موبایل یا لپ‌تاپ خودمونه. هیچ به این فکر کرده بودین که هزارتا دیود و ترانزیستور و قطعات مختلف که تو این فضای به این کوچیکی توی دل هم قرار گرفته‌ن، چه‌جوری بدون هیچ‌گونه اشتباه و اثرگذاری خطا بر روی هم، کارشون رو انجام می‌دن؟ توجه کنین که داخل کامپیوتر برق وجود داره و برق یه خاصیت مغناطیسی هم داره، این خاصیت مغناطیسیِ مرتبط با یک قطعه، می‌تونه سیگنال موجود توی یه قطعۀ دیگه رو تحت تأثیر قرار بده. این‌ها چیزاییه که برای برطرف کردنشون، علم کدگذاری به وسط میدون می‌آد.البته بگم، این علم خیلی مرتبط با برق یا الکترونیک به نظر می‌آد، درحالی‌که نظریه‌های خفن ریاضی پشت روش‌ها و راه‌حل‌های کدگذاری نشسته.خب، این از کدگذاری. اگه بخوام در حد دو - سه خط دربارۀ کدنویسی و رمزنگاری هم بگم، قصه از این ‌قرار می‌شه: احتمالاً کدنویسی یا همون programming رو جاهای مختلفی دیدین که باهاش برنامه‌ها یا بازی‌ها یا سایت‌های مختلف درست می‌کنن، برای همینه که اسم دیگه‌ش برنامه‌نویسیه. اصلاً کلمۀ program رو اگه به فارسی ترجمه کنیم، می‌شه «برنامه». علم رمزنگاری هم که از اسمش مشخصه، مرتبط با امنیت داده‌هامونه؛ این‌که دشمنا نتونن به داده‌های ما دسترسی پیدا کنن و از محتوای اون‌ها آگاه بشن.به تفاوت بین رمزنگاری و کدگذاری دقت کنین (;</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 05:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشْ دعای زود تموم شدنِ سفر.</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%92-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%81%D8%B1-gkcyf08wwopa</link>
                <description>بسمکهنوز اسم موکبش یادمه. دوست نداشتم از اونجا بیرون برم. می‌خواستم انقد بمونم تا بالاخره یه خبری ازش بیاد. یه‌سریا خوابیده بودن داخل و یه‌سریم رو یه مبل کهنه توی ایوون نشسته بودن و سرشون توی گوشی بود. زیرچشمی نگاهشون می‌کردم، بهشون می‌خورد کار اونا باشه، شاید زیر لباسشون قایمش کرده بودن، شایدم انداخته بودن توی کوله‌شون. شایدم اصن کار خود صاحب موکب بود، اول که رفتیم ماجرا رو بهش گفتیم، خودشو به نفهمی می‌زد. بابا مرد مومن تو هر ساله داره هزارتا ایرانی از جلو موکبت رد میشه، چطور هنوز بلد نیستی فارسی بفهمی؟به همه‌ی کسایی که اطرافم خوابیده بودن هم گفتم بلند شن پتو و پشتیاشونو بتکونن، شاید اون زیر-میرا افتاده باشه. رفتم تموم پریزهای دیگه‌ای که یه موبایل داشت توش شارژ میشد رو هم چک کردم، موبایل هیشکدوم شبیهِ من نبود. گفتم شاید یهو یکی اشتباهی موبایل خودشو با مال من اشتباه کرده.خلاصه‌ی کلام اینکه نبود! شارژرش هنوز توی پریز بود، ولی خودش نبود.واقعا عکسی برای گذاشتن نیست!دمِ اذونِ ظهر که از خواب بیدار شده بودم، حالت تهوع داشتم و نتونستم ناهار بخورم، عوضش جاتون خالی یه پام سر کاسه توالت بود بلکه از اون معده‌ی لامصب چیزی بالا بیاد تا یه‌ذره هم که شده، راحت بشم. اون یکی پامم دمِ شیر آب بود تا دور لب و دهنمو تمیز کنم. صحنه‌ی خیلی جالبی بود! ۴-۵ بار هی می‌گفتم دیگه تموم شد و آخیش و راحت شدم، ولی تا از دستشویی میومدم بیرون، دوباره می‌دیدم انگار هنوز یه چیزایی توی معده‌م مونده :))‌ سریع برمی‌گشتم تو همون دستشوییِ قبلیه و زور پشتِ زور!یکمی که حالم بهتر شد، به همراه دوستام شروع کردم به طی کردنِ ادامه‌ی مسیر. جلوتر که رفتیم، همدیگه رو گم کردیم و من خودم به تنهایی، با همون حال و احوال، دنبال «صیدلیة» می‌گشتم. هی با حالت پرسشی به این و اون می‌گفتم «صیدلیة صیدلیة» تا شاید اونِ عرب‌، منِ فارس رو بفهمه و بهم بگه تو مسیرِ روبه‌رو کجا میشه داروخونه پیدا کرد.یه ۳۰-۴۰ تا عمود که جلو رفتم، بالاخره سر و کله‌ی داروخونه پیدا شد. دکترش عراقی بود و نمی‌فهمید چی میگم. یه بنرِ بزرگ چاپ کرده بودن که توی داروخونه نصب بود. باید می‌رفتیم علائممون رو با انگشت رو اون بنره نشون می‌دادیم تا اون آقا دکتر عراقیه از روی شکل علامتِ ما، بفهمه مرضمون چیه.رفتم و انگشتم رو روی علامت‌های استفراغ و سردرد و اسهال گذاشتم. بعدش سه تا قرص بهم داد و گفت برو خونه‌تون دیگه (البته مسلّمه که اینو بهم نگفت، ولی برداشت من از حرکاتش این جمله بود:))رفتم موکبِ بقلی تا یه لیوان آب بگیرم و قرصارو باهاش بخورم. چون حال نداشتم لیوان خودمو از توی کیفم دربیارم، با همون لیوانِ خودشون قرصارو خوردم. جاتون خالی، ۵ دقیقه بعدش بود که جلو درِ همون صیدلیة، هرچی قرص و آب خورده بودم رو بالا آوردم :)) خوبی قرصا این بود که باعث شد دوباره یه دست استفراغ جانانه انجام بدم تا یکم معده‌م خالی‌تر بشه و حالم قابلِ تحمل‌تر. حس می‌کردم گرمازده شدم و باید یه دونه سِرُمی-چیزی بهم بزنن تا خوب شم. می‌خواستم هرچه سریع‌تر که ممکنه یه دکتر ایرانی ببینم، شاید اون حرفمو بفهمه و یه کاری کنه برام.اول رفتم توی همون موکبی که ازش آب رو خورده بودم، یکم دراز کشیدم تا انرژی ادامه‌ی مسیرو پیدا کنم. سخت بود دیگه، ساعت ۲ی ظهر تو اون آفتاب با اون حال، بخوای تازه پیاده‌رویم کنی. هیشکیم نباشه کمکت کنه...خوابیده که بودم، شعاع‌های نور خورشید از بین حصیرهایی که به عنوان سقفِ موکب گذاشته بودن، تو چشمم می‌خورد. یکی-دو روزی بود که حموم نرفته بودم و در همون حالتِ درازکشیده، چندتا مگسِ سمج همینجوری راه و بی‌راه دور و ورم می‌تابیدن. چفیه‌م رو کشیدم رو صورتم تا لااقل از دست مگس‌ها راحت بشم.حدودا یه ربع بیشتر نتونستم بخوابم. البته که خوابمم نبرد و فقط دراز کشیده بودم. بلند شدم و رفتم. حدوداً یه ۸۰ تا عمود پیاده رفتم تا به یه بیمارستان مجهز مال هلال احمر ایران رسیدم. رفتم توش و به دکتره که خداروشکر ایرانی بود و فارسی می‌فهمید، گفتم چمه و استفراغ می‌کنم و دلم درد می‌کنه و این‌ها. یه سرم برام نوشت و دو تا آمپول. وقتی رفتم روی تخت، خودم رو برای زدن آمپول در همون حالت همیشگی آماده کردم، ولی انگاری آمپولاش رو تو سرم می‌زدن و یکم ضایع شدم :))خلاصه که یه ۴۰-۵۰ دقیقه‌ای زیر باد کولر توی اتاق خنک، فارغ از جمعیت و راهپیمایی و کباب‌ترکی و پیتزای چرب و چیلِ موکبِ رستورانِ لبنانی (که فکر کنم همه‌ی این چیزا به خاطر چرب بودن بیش از حد پیتزاهای اون بود) روی تخت بیمارستان خوابیدم تا سرمم تموم بشه. خداییش دوست نداشتم سِرُم تموم شه، سخت گذشته بود خب؛ مخصوصا برا من که بار اولمم بود و کمی تا قسمتی هم نازنازیم :)) دلم می‌خواست هرچی بیشتر که شده، روی اون تخت دراز بکشم. دلم می‌خواست همون‌جا در لحظه طی‌الارض می‌کردم و برمی‌گشتم اصفهان رو تخت اتاقم. دلم می‌خواست زیر دوش حموم خونه‌ی خودمون، یه دوش آب خنک می‌گرفتم و بعدش یه‌دونه از این لیوان بزرگا چایی با کیک می‌خوردم. آخه چی‌چیه این لیوانای کوچیک‌کوچیکِ عراقیا که توش چایی می‌ریزن. تازه قندم نمیدن، تهش شکر می‌ریزن. اینش خیلی رو مخ بود. چایی بدونِ قند؟خلاصه که بیمارستان شلوغ بود و حتی اگه می‌خواستمم نمی‌ذاشتن بیش از حد روی تخت بخوابم. بلندم کردن تا نفر بعدی روی تخت بخوابه. راهی شدم. حالم بهتر شده بود. تشنه‌م بود فقط. دلم یه شربت آب پرتقال می‌خواست ولی متاسفانه تو اون یه تیکه از مسیر، جاییو پیدا نکردم که آب‌پرتقال بده :( برا همین خودم رفتم ۵ هزار تومن دادم یه نوشابه‌ی زرد نسبتاً خانواده از یه دکون وسطِ اون همه موکب خریدم. اون‌جاها پول ایرانی هم قبول می‌کنن. جاتون خالی نوشابه‌ش خیلی چسبید. راه می‌رفتم و می‌خوردم. خیلی خنک بود و زیر اون آفتابِ ساعتِ ۴ مسیر نجف به کربلا واقعا می‌چسبید.یه ساعتی توی مسیر بودم تا بالاخره به همون عمودی که وعده کرده بودیم، رسیدم. یه‌عده از گروهمون انگار عقب‌تر از من مونده بودن! نمی‌دونم والا چه‌جوری بود که من، با این‌که این همه دنبال داروخونه و بیمارستان و اینا گشتم، ولی بازم از یه‌سریا جلوتر افتادم :؟طرفای ساعت ۵ ظهر بود که در حالتِ درازکش توی موکب، رفتم سر موبایلم. می‌خواستم از این ۱۰-۲۰مگ اینترنتی که همراه اول مفتی به سیم‌کارتا داده بود استفاده کنم و یکم پیامای تلگراممو بخونم. خداروشکر اون موقع هنوز تلگرام فیلتر نشده بود. تهش البته فکر کنم نشد کاری کنم باهاش و اینترنتم وصل نشد. یادم نمیاد دقیق، فکر کنم سر این‌که یکی از دوستام می‌خواست از عراق تکلیف یکی از درسای دانشگاهشو بفرسته، اینترنتم مصرف شده بود و برای همین اون موقع اینترنتم کار نکرد. شارژ گوشیم کم‌کم داشت تموم می‌شد. اصن کلا چون همیشه توی مسیر بودیم و یه جا سکون نداشتیم، نشد جایی گوشیو بزنم شارژ و گوشی غالباً یا خاموش بود، یا روی حالت ذخیره‌ی نیرو. خوشحالم که به خاطر خاموشی موبایل یا بودنِ اون روی حالت ذخیره‌ی نیرو، نتونستم از مسیر و در و دیوارِ عراق و موکبا و زائرا عکسای زیادی بگیرم. تهش ۴-۵ تا عکس شده بود. دزدیده‌شدنِ ۴-۵ تا عکس زیاد دل‌سوزاننده نیست. بالای سرم یه‌دونه پریز بود. دیگه گفتم گوشی بالا سرمه و احتمالا اگه کسی بیاد سراغش، از خواب بیدار میشم و می‌فهمم. گوشیو زدم توی شارژ و خوابیدم.ساعت ۱۰ شب شد. بقیه رسیده بودن و استراحتشونم کرده بودن. بیدارم کردن که راه بیفتیم بریم، رفتم سر گوشی تا ببینم ساعت چنده، ولی پیداش نکردم. اول فکر کردم دوستم به شوخی برش داشته تا منو بترسونه، یه لبخند شیطانی هم بر لب داشت، ولی انگار کار اون نبود.دوست نداشتم از اون موکب بیرون برم، تا شاید، شاید یه خبری از گوشیم برسه...تو ادامه‌ی مسیر، تو کربلا، تو راه برگشت به سمت مرز، تو اتوبوسِ اصفهان، بقیه هی باهام شوخی می‌کردن تا از فکر گوشیم بیام بیرون، هی می‌گفتن بابا-مامانت یه گوشی جدیدتر و بهتر برات می‌خرن. منم اَدای کسایی که خر شده بودن رو در میاوردم، یه لبخند ملیحی می‌زدم و می‌گفتم باشه :)بخوام راستشو بگم بعد از دزدیده‌شدن موبایلم، دوست داشتم هرچی زودتر سفر تموم شه. حتی وقتی به کربلا رسیدم و روبه‌روی گنبد حضرت ابوالفضل وایسادم، هیچ حسی نداشتم. خسته بودم. سلامی دادم، یکم به گنبد نگاه کردم و همین.فکر کنم ۳ روز مونده به اربعین بود که رسیده بودیم کربلا. همون موقع تا رسیدیم، تصمیم گرفتیم بریم حرم. پابرهنه راه افتادیم و رفتیم. اگه با دمپایی می‌رفتیم بعدش باید با دمپاییامون خدافظی می‌کردیم، چون اجازه نمی‌دادن که کسی با دمپایی بره تو حرم و کفشداری‌ای هم وجود نداشت. واقعا توی مخاطب توقع داری برای میلیون نفر آدم کفشداری درست کنن؟!مینیمم فاصله‌ی من تا ضریح امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) کمتر از ۵-۶ متر نشد. ازدحام به حدی بود که نمیشد جلوتر رفت. از قبل می‌دونستم که توی اون ازدحام قطعاً به کمرم (که از قبل مشکلِ مادرزادی داشت)‌ فشار میاد و درد می‌گیره، ولی واقعا حیف بود بعد از ۲۰ سال عمری که از خدا گرفتم و برای اولین باری که پامو از کشور بیرون می‌ذارم، نرم و اون شیش‌گوشه‌ای که خیلیا تعریفشو کردن و همین‌طور بین‌الحرمین رو نبینم. بیخیال درد کمر شده بودم و رفتم. تهش یکم کمرمم درد گرفت، ولی خب، جالب بود. نماز صبح رو بین‌الحرمین خوندیم. برگشتیم توی موکبمون توی کربلا...نزدیک ۱۵۰۰ کلمه نوشتم تا بگم تجربه‌ی اولین خارج رفتنم، اولین سفر اربعینم، اولین ملاقاتم با یه‌دونه امام جز امام‌رضا(ع)، همه‌ی این اولین‌ها، سخت و خسته‌کننده بود و فقط دوست داشتم تموم شه.از اون موقع تا حالا یک‌سال می‌گذره.کاش امسال هم می‌تونستم دوست داشته باشم که سفرم سریع تموم بشه و برگردم اصفهان...</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 01:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ددلاین و کوپن</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%86-iwuuncgkdsbw</link>
                <description>امشب ددلاین تمرین هوش داشتم (خیلی جالبه که پست قبلی رو هم که می‌نوشتم، ددلاین تمرین هوش داشتم:))اینبار هم مثه یکی-دو بار گذشته که نمی‌رسیدم تمرینو تو وقتِ قانونیش آپلود کنم، حدودا ۳ ساعت بعد از ددلاین، تمرینو به صورت شخصی برای مسئول تمرین فرستادم. نمی‌دونم چی میشه ولی امیدوارم مثه اون یکی-دو دفعه‌ی قبلی، مسئولِ این تمرین هم قبول کنه...ددلاینِ تمرین ساعت ۱۲ شب بود. نزدیکای ۱۱:۴۰ بود که داشتم به خودم می‌گفتم دیگه نمی‌تونم تمرینو تو وقتش بفرستم، دوباره گند زدم. اَه. کوفت. مرض. حالا ایشالا تا قبلِ ساعت ۱ تمومش می‌کنم و می‌فرستمش. سگ تو هوشِ مصنوعی، سگ تو هوشِ طبیعی. سگ تو اشرف مخلوقات که خودش هوش طبیعی داره ولی میره هوش مصنوعی می‌خونه. (البته کاملا مشخصه که این جملات اون موقع توی ذهنم نیومده بود و الان،‌ صرفا برای جذابیت‌بخشیدن به نوشته اضافه‌شون کردم:))وقتی ساعت از ۱۲ گذشت و قطعی شد که نمی‌تونم تمرینو تو وقتش تحویل بدم، یه استرسِ خاصی وجودمو گرفت؛ استرسی از این جنس که نکنه یهو مسئول این تمرین با من راه نیاد و تمرینمو قبول نکنه، نکنه دارم کار بیهوده و عبثی انجام می‌دم و تهش تمرینم قبول نمیشه. کلا یه فضای خاصی بود. می‌ترسیدم. یکمم ناامید شده بودم. می‌خواستم اصن بزنم درِ لپ‌تاپو ببندم بگیرم بخوابم و بیخیال تمرین شم. به هر سختی و تف‌مالی و گندکاری‌ای که بود، یه چیزی نوشتم و یه کدی زدم و فرستادمش رفت. تموم شد خداروشکر! الان بیشتر از بازه‌ی ۱۲ تا ۳ امیدوارم، چون تلاشمو کردم و دیگه چیزی دستِ من نیست و همه چیز (که اینجا منظور نمره‌ست)‌ برمی‌گرده دست مسئول تمرین که آیا قبول بکنه فایل منو یا نه.حالا اینا همه به کنار، اصن نمره رو کی داده کی گرفته؟‌ :)تو این ماجرای دیر فرستادن تمارین من از یه قابلیتی استفاده کردم که به طور رسمی تعریف نشده بود. اولِ ترم، استاد یا سرتی‌ای هیچ موقع به ماها نگفتن که شما دانشجوها می‌تونین یه تمرینیو یک یا چند ساعت بعد از ددلاین برا یکی از ماها ایمیل کنین. من این کاری که کردم رو جزوِ «کوپن‌های نامرئی» می‌دونم؛ بعضی از کارها مثل کوپنن، تو تا چندبار می‌تونی انجامشون بدی و از یه جایی به بعد،‌ یه عاملی جلوتو می‌گیره و کوپن‌هاتو منقضی می‌کنه؛ مثلا اون یکی-دو بار قبلی که تمرینمو بعد ددلاین برای مسئولای اون دو تا تمرین فرستاده بودم، این‌چنین حس‌هایی که امشب، اینجا و برای این تمرین حس کرده بودم رو حس نکردم. امشب اون حسِ «خجالت» از کار زشتی که دارم انجام میدم، همون عامل منقضی‌کننده بود، همون عاملی که داشت کوپن‌های نامرئی «فرستادن تمرین بعد از ددلاین» رو منقضی می‌کرد.‌..البته ماجرای کوپن، تنها با سوزوندن کوپنِ «ارسال بعد از ددلاین» ختم نمیشه...با یک تغییر فاز ۱۸۰ درجه‌ای، به دل‌نوشته‌ها و مناجات‌های شهید چمران می‌رسیم. وقتی آدم این دل‌نوشته‌ها و مناجات‌ها رو می‌خونه، می‌فهمه که اصلن همه‌ی این ددلاین‌ها و تمرین‌ها و درس و زن و پول و فلان و بهمان، اصلِ مطلب نیستن. اصل مطلب همونیه که من به شخصه، دارم ذارت و ذارت کوپن‌هامو برای نرسیدن بهش از دست می‌دم...لقب نامرئی رو روی کوپن‌ها گذاشتم، چون اصلن حواسم بهشون نیست و بعضی وقتا یادم میره دارم مصرفشون می‌کنم. شماها چی، تا حالا به این فکر کردید که مثلا خجالت‌نکشیدنمون مقابلِ پروردگار تا کی قراره ادامه‌دار باشه و تموم نشه؟ تا کی قراره کارِ بد کنیم و بازهم راست‌راست زُل بزنیم تو چشمای خدا؟ این «تا کی»عه رو بهش فکر کردین؟عذرخواهی‌کردن (چه از خدا یا چه از هر کس دیگه) یه کوپنه، کوپنی که بالاخره یه روزی، یه عاملی، جلوشو می‌گیره. درسته که خدا میگه‌ «صدبار اگه توبه شکستی بازآ» ولی کوپن از جانبِ من تموم میشه، این منم که خجالت می‌کشم و دیگه روم نمیشه بازآم...همین. قدر کوپن‌هامونو بیشتر بدونیم.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 06:27:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضمیر افعال</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D8%B6%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-hw1gvmvosmvu</link>
                <description>ساعت سه‌ی شبه و من به جای دیدن فیلم‌های کلاس هوش مصنوعی (که آخر هفته مهلت ارسال تمرینشه) می‌خوام شروع کنم به نوشتنِ متنی که خیلی وقته توی ذهنم سبک سنگینش می‌کنم.احتمالا تو هم بعد از اعتراضای آبان، شهادت حاج‌قاسم، سقوط هواپیمای اوکراین، شیوع کرونا و الان، اعتراضات آمریکا، کلا این چندوقته، خیلی بیشتر از قبل صدای «اعتراض» و «انتقاد» رو شنیدی. من هم. شاید قبل‌تر هم می‌شنیدی ولی به‌شخصه برای من، چون هنوز چشم‌وگوشم باز نشده بود، بهشون توجهی نمی‌کردم...تا حالا دقت کردین توی اکثر این اعتراضا و انتقادا، مخاطب افعال دقیق نیست؟ مثلا طرف میگه «خدا لعنتتون کنه با این کشوری که درست کردین» یا مثلا میگه «ببینین چیکار کردین که آب خوش از گلوم پایین نمی‌ره» یا مثلا میگه «اینقدر دروغ گفتین که دماغتون دراز شده».(البته واضحه که اکثر اعتراض‌ها و انقادها با این ادبیات بیان نمیشن و صرفا برای اینکه زشته لفظ خودشون رو به کار نمی‌برم.)به نظرت مخاطب این ضمیرها کیه؟ جمهوری اسلامی؟ رهبر؟ روحانی؟ تو همه‌ی موارد مخاطب یکیه یا بسته به توئیت فرق می‌کنه؟ کلا اصن به این چیزا فکر کرده بودی؟ :)خیلی مستقیم برم تهِ داستان (آخه سه ساعته دارم همین چند خط متن رو می‌نویسم. هی می‌نویسم و می‌بینم خوب نشده، پاک می‌کنم).اوضاع شبیه مه‌گرفتگیه! یه مهِ بزرگ در مقابلته و از طرفِ این مه یه‌وقتایی بهت بدی میشه. پشت این مه آدم‌ها و دستگاه‌ها و سازمان‌های مختلفی وجود دارن ولی چون پشتِ مه‌ن تو نمی‌بینیشون. هر وقت که از طرف این مه به تو بدی میشه، تو چون نمی‌دونی اون پشت کی مسئول این بدی بوده، میای و از دستِ کلِ مه ناراحت میشی و هرچی دق‌و‌دلی داری سرِ مه خالی می‌کنی.بعضی وقتا خیلی راحت می‌شه فهمید که اصن این بدی‌ای که به تو شده نمی‌تونه کارِ مه باشه؛ مثلا اگه یه گولّه آتیش به سمتت پرت شد، خب این قطعا از طرف مه نیست! جنس مه آبه و آتیش ذاتا فرق می‌کنه با اون.به نظرم عادت کردیم؛ عادت کردیم آقا. به انتقاد و اعتراض کردنِ بدونِ دقیق کردنِ ضمایرِ افعال...یه جوراییم مُد شده. یکمش تقصیر توئیتره. توئیتر چیزِ باکلاسیه و توئیت‌کردن از اون هم باکلاس‌تر. گفتنِ عقایدِ ناقص و ناپخته، توی ۲۸۰ کاراکتر خیلی قشنگه؛ حرفایی که باید ساعت‌ها روشون فکر می‌شد و برای توضیح کاملشون چندین صفحه نوشته. مشخصه که تو همچین فضایی، کسی به دنبال دقیق‌کردنِ ضمایر افعالش نیست...یه گروه تو تلگرام داریم که همه‌ی اعضای توش دانشجوئن، دانشجوهایی با افکار و عقاید مختلف. یه بار یکی تو این گروه گفت «من از جمهوری اسلامی متنفرم» و من واقعا می‌ترسیدم باهاش مخالفت کنم. دفاع از موجودِ فوق‌الذکر (یعنی همون جمهوری اسلامی) تو اذهان مردم نسبت داده‌شده با حمایت از کشتنِ مردم تو اعتراضات آبان‌ماه و زدن هواپیمای اوکراینی بعد از ترور حاج‌قاسم.اما آیا واقعا مقصر این دو اشتباه و تموم سختی‌ها و مشکلاتِ دیگه‌ی کشور، آقا یا خانمِ «جمهوری اسلامی»ئه یا ما صرفا به خاطر دقیق نکردنِ ضمایرِ افعالمون باعث این نسب‌دادن شدیم؟ یه چیزی اصن، «جمهوری اسلامی» کیه؟ یه آدمه؟ ذهنِ من رفته سمتِ آقای خامنه‌ای.خوبه که یه بار دیگه سوالمو تکرار کنم: آیا مقصر این دو اشتباه و تموم سختی‌های و مشکلاتِ دیگه‌ی کشور، آقای خامنه‌ایه یا ما صرفا به خاطر دقیق نکردنِ ضمایرِ افعالمون باعث این نسبت‌دادن شدیم؟پ.ن: برای اینکه سوبرداشت از متن نشه، خوبه که جواب خودم به سوال بالا رو بگم: تو یکی از نوشته‌های قبلیم گفتم که خیلی از مشکلات کشور به خاطر مدیریت نادرسته، نه به خاطر مثلا نداشتنِ امکانات یا نیروی کافی. اینهمه توی اخبار یا جاهای مختلف می‌بینیم که مدیرِ رانت‌خوار و فاسد و تنبل وجود داره. خیلی از انتقادات و اعتراض‌هایی که توی توئیتر و جاهای دیگه می‌شنوم، به خاطر وجودِ این جور مدیرهاست. این دسته از مدیرا خیلی باهوشن، چرا که می‌دونن می‌تونن خودشونو پشتِ مه قایم کنن و هرکاری که می‌خوان اون پشت انجام بدن؛ مه‌ای به نامِ جمهوری اسلامی...</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 06:39:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاسه‌ی صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-mo7mmebpcmmy</link>
                <description>چقدر ویرگول خوبه، هیشکی نیست تا متنتو بخونه. میتونی تنهای تنهای تنها و فقط برای خودت بنویسی و بنویسی و بنویسی...کرونا خوبی هم داشت؛ می‌بینی؟ دوباره منو به نوشتن هدایت کرده. منو به حرف زدن و بحث کردن ترغیب کرده. بحث که نه، بحثک؛ از بس کوچیک بود:اولش سپهر این توئیت رو میکنه:و بعد من در جوابش این توئیت رو میکنم (در ادامشم توئیت‌بازی بینِ من و احمد رو مشاهده میکنین):توئیت‌بازی من و احمدو بحثکمون سرِ این سوال که «نتیجه‌ی این حرص خوردن‌هات چی بوده» تموم شد. اونور هم با سپهر، آخرین توئیتِ سپهر این بود:از این بحثا به یه چیزی رسیدم؛ هیشکدوممون همدیگه رو نمی‌شناسیم! من فکر میکنم دارم در جهت بهتر شدن اوضاع تلاش میکنم و اونها هم خودشون رو بی‌تفاوت نمیدونن و دارن تلاش میکنن و جفتمون طرف مقابل رو به هیچ‌کاری نکردن متهم می‌کنیم...عجیبه واقعاً. دو نفر در دو تنِ مختلف که دارای یه هدفن و همدیگه رو نمیشناسن...راستی، بارونِ امشب رو دیدین؟همش تقصیر درختاس...کاسه‌ی صبرشون پر شده :)ماهام کاسه‌ی صبرمون پر شده :(کجایی #ایشون_دوست_داشتنی؟راستی، تولدتم مبارک!</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 02:16:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیرِ برعکس</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-p3f9p7uk5rxp</link>
                <description>کلمه‌ی مدیر رو برعکس کنید! جالبه؟ من بی‌تربیت نیستم. موضوعِ نوشته‌ام مرتبطه...در کنارِ زیاد شدنِ سنم کم کم دارم دارم تجربه میکنم مفهومِ «مسئولیت» رو. اینها تازه اپسیلونی در مقابل مسئولیت‌های کلِ زندگیه...- فرض کن «هاشم» زن بگیره؛ واقعاً بیچاره زنش :/ [مادرزنمو تصور کنین که با کف‌گیر افتاده دنبالم و می‌خواد کف‌گیرو تو آستینم کنه]- یا فرض کن «هاشم» بچه‌دار شه. صحنه‌ایو متصور شدم که دارم با بچه‌م بازی می‌کنم، دو دسته پرتش میکنم بالا، بعد یادم میره بگیرمش. بچه با سر میخوره زمین و می‌میره :/می‌بینم که مسئولیت خیلی جنبه‌های بیشتری از این چارتا TA و رویداد و کارسوق و معلم المپیاد بودنایی داره که الان حتی نمیتونم تصورش کنم...اینجا اما، الان، می‌خوام یکم از همین حسِ «مدیریت» بگم، همین حس که تو تجربه‌های قبلیم داشتم. خیلی کوتاهه، تجربه‌هامم کوتاه بود خب...داشتم شبکه‌ی افق می‌دیدم (اگه از اون آدم‌هایی هستین که الان تو دلتون به من میگین ماله‌کشِ عرزشیِ شبکه‌افق‌بین، لطفا منو بلاک کنین و خودتون رو ضدعفونی.) برنامه‌ی زنده‌ای بود با حضور یه کارشناس. داشت از مشکلاتِ تولید می‌گفت...[&quot;شب به اون چشمات خواب نرسه، به تو می‌خوام مهتاب نرسه&quot; همین الان در حال پخش شدن بر روی لپ‌تاپِ من]مشکلاتی که می‎گفت همش مدیریتی بود؛ مثلاً نمی‌گفت ما بذر نداریم، ما تجهیزات نداریم، ما نیروی کار نداریم، همش می‌گفت فلان تصمیمِ اشتباه، بهمان سیاستِ غلط، بیسار قانونِ بد، ...خیلی برام جالب بود. من هم همین چیزهارو لمس کرده بودم؛ مثلاً اینکه با وجودِ این همه دانشجوی خفن که TA درسای مختلف میشن، چرا هنوز وقتی تمرینی منتشر میشه باید پر از غلط باشه؟ یا با وجود این مردمِ به این پایِگی توی کشور (نسبت به بقیه‌ی کشورا)، چرا هنوز ایران انقدر پوکیده‌ست...(دقت کردین؟ نگفتم ایران جای پیشرفت داره، گفتم ایران پوکیده‌ست. اصن به نظرم یکی از ویژگی‌های مدیران برتر، اذعان بلند به ضعف‌ها و فِیل شدن‌هاشونه)همین...این موضوع برام جالب بود. مستقیماً شما و خودم رو توصیه می‌کنم که فرض کنید یه «مدیر» هستین. ببینین تو حوضه‌های تحتِ مدیریتتون چه بهبودهایی می‌تونین بدین؟ چه مشکلایی وجود داشته و چجوری میشه اون‌هارو رفع کرد؟مثلاً خودم، مدیرِ زمان‌بندیِ خوابِ خودم هستم. میبینم که ظهرا خوابم میاد. فکر میکنم شاید از این باشه که شبا دیر می‌خوابم. پس بهتره همین الان برم بخوابم و دیگه سرورهای ویرگول رو با چرندیاتِ خودم بیشتر از این پُر نکنم :)شبتون بخیر.یاعلی.</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 00:09:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حجم یک مُرده را حساب کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amoo_hashem/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-sod8ibkluuyi</link>
                <description>گذشت و گذشت…رسیدیم به اینجای ماجرا، به اینجای زندگی!و بازهم میگذره و میگذره تا میرسیم به تهِ بن‌بستِ زندگی.همه دوست داریم این بن‌بست هرچی میتونه، تا هرجا که جا داره، دراز و درازتر باشه، بلکه یکم دیرتر به تهش برسیم.شما میدونین چرا تلاشِ این همه آدم، در همه‌ی دوره‌های تاریخ، در همه‌ی مکان‎های جهان، به نتیجه نرسیده؛ به این نتیجه که بیشتر زندگی کنن و دیرتر به آخر بن‌بست برسن؟ چرا دارم اطلاعات غلط میدم؟ آیا واقعاً تلاشِ ملت بی‌نتیجه مونده؟چیکار میشه کرد؟ بشینیم و دست روی دست بذاریم تا وقتی مٌردیم، کیلوها خاک رومون بریزن؟ و بعدش با محاسبه‌ی حجم خاک جا نشده توی قبر بتونن حجمِ مای مٌرده رو حساب کنن؟ (حجممونو اینجوری حساب میکنن که وقتی برای دفنِ ما قبر میکنن، یه مقداری خاک از تو قبر درمیارن. حالا که مارو دفن کردن، خاک رو برمیگردونن ولی به اندازه‌ی حجمِ ما، خاک از تو قبر اضافه میاد که این خاک رو به صورت نیم‌استوانه‌ای روی قبر پخش میکنن. حجم این خاک اضافی برابر با حجم ماست که با چارتا ضرب و تقسیم ساده میشه حجم اون رو حساب کرد.)فاتحه‌ای برام بخونید!من که دیگه مُردم، خدا بیامرزتم! ولی تو یه کاری بکن درعوض. تو که هنوز زنده‌ای و داری این متن رو میخونی…زنده که بودم فکر میکردم میتونم تا ابد زنده باشم. فکر میکردم اگه به دیگران کمک کنم، اگه «زندگی» رو فقط به چشمِ «جایی برای زندگی کردن» نگاهش نکنم و در عوض زندگی رو محیطی برای جنگیدن با بدی‌ها بدونم، فکر میکردم اگه آرمانی داشته باشم و با تمومِ قدرتم برای رسیدن به اون تلاش کنم، اونوقته که نمیمیرم.ولی اشتباه بود. من هم مٌردم.الان که دارید این متن رو میخونید، جز این سنگ قبر که اسمِ خودم رو روش حک کردم، اسمی از من باقی نمونده.از من بزرگترها هم از یادها پاک شدن. خیابون به خیابون، کوچه به کوچه و بن‌بست به بن‌بست. میبینیم و فراموششون کردیم. اون‌ها از یاد رفتن، من که عددی نیستم…برگردیم به اول داستان.چیکار کنیم که دیرتر به تهِ بن‌بستِ زندگی برسیم؟یه کار میشه کرد.بن‌بست رو کوچه کنیم!میپرسی چجوری؟خب،به اسمِ ‌بن‌بست‌ها نگاه کن…#ش_ش که یعنی شهدا شرمنده‌ایم...</description>
                <category>سید علیرضا هاشمی</category>
                <author>سید علیرضا هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 20:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>