<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amooloony</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amooloony</link>
        <description>پر حرف  کم حرف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:54:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50978/avatar/y4q7ET.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amooloony</title>
            <link>https://virgool.io/@amooloony</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا کار درستی دارم میکنم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-ixd7mzu2lb4q</link>
                <description>راجع به کار خاصی نمیخوام حرف بزنم اگر کنجکاوی دونستن اون کار خاص باعث شد این پستو باز کنید.کلا یه جوری شده وقتی میخوام تصمیمی بگیرم یا کاری کنم انقدررر آنالیزش میکنم که اصلا تار و پودش از هم میپاشه همه انرژیم و دلیلی که داشتم برای انجامش از بین میره ، نتیجه ش هم شده استرس و اکثرا کاری انجام ندادن و سرزنش کردن خودم.. بدتر اینکه اون معدود وقتایی هم که تصمیمو میگیرم و کاری انجام میدم باز بعدش شروع میکنم آنالیز و &quot;آیا کار درستی کردم یا نه؟&quot; نمیدونم چه دردیه افتاده به جونم ، همیشه کاملا برعکس بوده</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 11:20:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیشه عنوان نداشته باشه؟ لطفا</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-p4co44crmqth</link>
                <description>انقد تحت فشار بودم با اینکه آدم اهل نوشتنی نیستم گفتم بیام ویرگول حرف بزنم، یه جورایی هجوم اوردم که بنویسم بلکه یکم‌ سبک شم چون نمیدونم واقعا با کی حرفمو بزنم(کلا اینجوری ام) خلاصه هجوم اوردم ویرگولو باز کردم، &quot;نوشتن پست جدید&quot; و زدم..این &quot;عنوان خود را بنویسید&quot; عین در شیشه ای خورد تو صورتم.. بخودم اومدم دیدم عزا گرفتم آخه عنوان چی باید بنویسم  نمیدونم چقد سختمه عنوان بذارم.. انگار بخوام بیام با یکی درد و دل کنم قبلش بگه نه اول عنوانشو انتخاب کن بگو(میدونم الان میگی خب ننویس یا شماره بزن..نگو ) من حرف زدن سختمه چی بشه که ببینم دیگه نمیتونم و بخوام حرف بزنم بعد این عنوانو میبینم یه حسی تو مایه های &quot;هرچی زده بودیم پرید&quot; یا آب یخ نمیدونم روی چی ریخت میشه.. اصن یه قسمت ریدینگ آیلز هست باید تیتر انتخاب کنی ، اون از همه بیشتر استرس میده به من.. چه وضعشه..</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 01:53:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهویی بعد عمری</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B9%D9%85%D8%B1%DB%8C-yy8guw4fwdkh</link>
                <description>میدونی هی اتفاق هی عادت هی اتفاق هی عادت..تازه معنی &quot;این نیز بگذرد&quot; رو دارم میفهمم، اصلا معنی امید نمیده.. معنی اعلام خستگی و بیحصولگی و بیتفاوتی و پوچی و .. میده..  اینایی که گفتمو ولش کن.. دلم یه هیجان خوب میخواد که ندونم اینم نیز بگذرد</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 00:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاحظه ، باید کرد یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-pjvgsqrruyzg</link>
                <description>همونطور که در جریان نیستید یا شایدم از عالم غیب باشید. از مدتها پیش سعی کردم آدم با ملاحظه ای باشم ، هی ملتو درک کنم .. انصافا هم خوب پیش رفتم..سعی کردم قبل هر حرف و نظر شخصی خودمو بذارم جای طرف مقابل و شرایط اونو حس و تصور کنم. نتیجه این میشد که خب حقو میدادم به طرف.یا بهتر بگم حداقل دیگه اعتراضی نمیکردم..اما... ( میگن هر حرف قبل از &quot;اما&quot;یی چرندی بیش نیست(اینو تازه یاد گرفتم) ) .امّا! کار به جاهای باریک و باریک و باریکتر کشید.. بذا با سمپل بگم ( مثاله ها)* پشت چراغ قرمز وایسادم یه ماشین از پشت میاد میکوبه بهم*خب اومدم مثالو موقعیتو توضیح بدم بیخیال شدم.. خلاصه اینکه اونی مقصره رو من درکش میکنم ، ولی مرحله بعدش اینه که طرف طلبکار هم میشه.. تا اینجا هم به درک اصلا..گیر من اینجاس کار به جایی میرسه که دیگه هیچ وقت حقو به خودت نمیدی، عزت نفست به باد میره و همه چی میشه رضایت بقیه بدون توجه به تنزل خودت ، با وجود محق بودنت..برمیگردیم(یا اگه شما نمیای خودم برمیگردم) به اول متن،گفتم از مدتها پیش سعی کردم اینطور باشم، چرا این تصمیمو گرفتم وقبلش مگه چطور بودم؟قبل شاد بودم، زبونم برای آدمای پررو تیز بود ، هوای خودمو داشتم و خیلی رک اگه کسی حرف بی ربطی میزد میزدم تو پرش..خلاصه که زیادی درک کردن و ملاحظه کردن خیلی سوخت داره توش..راجع به راه حلشم میخواستم بنویسم که دیگه حسش نیس چون شروع متن چند ساعت پیش بود و وسطش لباس شستن..</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2019 02:05:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشت تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rqbttnabvp0a</link>
                <description>اهل نقل قول کردن نیستم ولی امروز یه نوشته کوتاه خوندم گفتم اینجا هم بگم : به چشم‌هایم زل زد و گفت : &quot; با هم درستش می‌کنیم ...! &quot;چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی‌شد، حتی اگر تمام سرمایه‌ام بر باد می‌رفت، حسی که به واژه‌ی &quot; با هم &quot; داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی‌کردم ...!تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می‌تواند حس من را در آن لحظات درک کند ...لیلیان هلمن همیشه درونگرا بودم و از طرفی هم آدم شاد و شوخ تو جمع دوستای صمیمیم.. تا قبل این درگیری های افسردگی و فلان توی تنهاییم حالم خوب بود به اندازه کافی از خودم خوشم میومد :)) با کسی راجع به احساسم ، برنامه م حرفی نمیزدم و کار خودمو میکردم بدون اینکه مهم باشه کی چی فکر میکنه یا شایدم از مهم بود اما انقد از خودراضی و مطمئن بودم که خیالم راحت بود.امروز که این نوشته بالا رو خوندم دیدم ظاهرا آره..من وحشت تنهاییو درک کردم..چون نوشته هه چسبید به قلبم..ناگفته نمونه همچنان بر این باور هستم که آدم تا خودش حالش خوب نیست حق نداره به کسی &quot;با هم...&quot; بگه یا انتظار داشته باشه از کسی اینو بشنوه..ولی خب واقعیتش اینه .. نمیکره راست بدجوری دلش خواست..</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 23:35:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینویسم تا خودمو پیدا کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%85-lzpdj1otetkk</link>
                <description>خب بذار شروع کنم به تایپ کردن تا شاید خودش ظاهر شه تو ذهنم هر موضوعی که میخوام راجع بهش بنویسم..با اینکه پر از حرف و فکره تو سرم اما هرچی بیشتر فک کنم که چی بنویسم کمتر کلمه پیدا میشه.نمیدونم شایدم این ترس بزرگ که از دید بقیه چطوری میشه نوشته م بیشتر حساسم میکنه که حتما باید یه چیزی باشه که کسی ایرادی نگیره یا چند نفر خوششون بیاد.. ولی واقعیتش اینه من اومدم اینجا تو ویرگول که دیگه بدون نگرانی بنویسم برای خودم.. به قول یه دوست ویرگولی که همین دیشب پریشب آشنا شدم باهاش &quot;بنویس تا پیدا کنی خودتو&quot; . وقتی که افسرده میشی فقط ناراحت نیستی، ضعیف میشی.. یعنی وقتی طولانی مدت بشه دیگه به همه جا میزنه.. زود رنجی، حساسی،بی اعصابی،مودت هی عوض میشه،اعتماد به نفس و عزت نفس تعطیل میشه،حافظه هم میره تو کما، باورکنی یا نه به وضعیت جسمیت هم آسیب میزنه.. میگن مغز قدرتش زیاده خلاصه ناراحت باشه فک کنم سلف دیستراکت فعال میکنه که کلا نابود شی تموم شی.. این ضعفایی که بالا گفتمو همشو درگیرم باهاش.. ولی دیگه چرا افسرده م و درگیرم نمیدونم شاید به لطف حافظه ی ضعیف شده م دیگه دلیل واقعیشو یادم نمیاد یا نمیتونم تشخیص بدم.. خیلی وقتا میشینم میگردم دنبال دلیلش، اتفاقای مختلفو میچینم بغل هم ، هر بار هم با اطمینان به نتیجه متفاوتی میرسم میگم آهاااان این بار فهمیدم ! این بوده دلیل بدبختیو وضع الانم :)) بی عزت نفسی و بی اعتماد به نفسی الان بیشتر از همه چی اذیت میکنه.. عجیبه در عین تخص بودنم پر از ترس تایید نشدنم.. برا همین دستم به کاری نمیره.. تنبل شدم..نمیدونم شاید ترس زیاده فقط.. همین الان که دارم مینویسم جان خودم هی فکرم پرت میشه که اوه گند زدی با این نوشتن.. کج رفتی جلو.. چیه این تیکه بدرد نخور نوشتی برا چی وقت ملتو بگیری آخه.. بلد نیستی بنویسی ولش کن..فک میکنم ته وجودم این بار کمک میخوام..  همیشه هر چی بوده ریختم تو خودمو خودم سعی کردم حلش کنم ولی الان انگار انقدر درمونده و خسته شدم از تنهایی حریف بودن که دیگه دارم علنی به زبون میارم یکی کمکم کنه..</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 01:32:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ویرگول مرا به زندگی بر می گرداند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amooloony/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-sgldajndq5iu</link>
                <description>بعد مدتها افسردگی ، شاید ۱۰ ۱۵ سال -نمیخوام دقیق بهش فک کنم که چند سال-( که البته شاید چند سال اولش خودم متوجه ش نبودم ، و چندسال دومش متوجه شده بودم اما نمیخواستم باورش کنم، و چند سال الانش که باور کردم نه تنها این چندسال آخر بلکه از همون چند سال اول شروغ شده بوده.) نمیدونم به چه دلیل و شایدم میدونم به چه دلیل اما حوصله فکر کردن بهش رو ندارم، گفتم نوشتن تو ویرگولو امتحان کنم شاید اوف کلی دوست و طرفدار پیدا کنم:)) (آرزو بر افسردگان نه تنها عیب نیست بلکه فلان)  اعتماد به نفسم برگرده بتونم تا قبل اینکه عمرم تموم شه یه استفاده ای کرده باشم ازش ، یه  ‌ذره هم از این ۱۰ ۱۵ سال جبران شه خیلی خوبه.بعید میدونم با این قلم قشنگم کسی تا این خط اصلا ادامه داده باشه :)) ولی خداییش اگه تا اینجا خوندید دمتون گرم  حس میکنم کمتر تنهام.. پ ن . میخواستم عکس و اینا بذارم جذابش کنم انگار با فایرفاکس سازگار نیست یا بخاطر نایت موده یا من راهنما رو درست نخوندم ولی اون ۳ نقطه هه نمیاد .. بعدا.</description>
                <category>amooloony</category>
                <author>amooloony</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 00:52:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>