<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amir.m.t4</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amtf4</link>
        <description>&quot;هیچ چیز شاعرانه نیست فقط ما آن را شاعرانه بیان می کنیم چون آن خونی که در پایان می ریزد زیبا نیست فقط قرمز است&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:37:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1149890/avatar/tmfKdg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amir.m.t4</title>
            <link>https://virgool.io/@amtf4</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@amtf4/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-wbziotjmxkv4</link>
                <description> زندگی  دنیایی که یا شب است یا گرگ و میش است یا رگبار باران بی‌خیال بشو نیست. دکل‌های غول‌آسای برق مثل مجسمه‌های آهنین وسط جنگل دست در دست هم ایستاده‌اند. دوچرخه‌سواری با یک بارانی زرد که در جاده‌های خیس از باران دیشب رکاب می‌زند. اتاق‌هایی که فقط با نور ناتوان یک آباژور نیمه‌روشن هستند. گاراژهای تاریکی که محفلِ وقوع اتفاقات وحشتناکی است. کلبه‌های فکستنی و پوسیده‌ای که آدم‌های سرگردانی در آنها پرسه می‌زنند. آسمان آن‌قدر بی‌حال به نظر می‌رسد که انگار توسط دود سفید نیروگاه اتمی نزدیک شهر سرطان گرفته است باران بی‌وقفه‌ای که روی شهر سرازیر می‌شود به جای اینکه پاک‌کننده باشد، همچون سمی است که می‌خواهد آدم‌ها را با خود حل کند. خاک از حجم سنگین برگ‌های زرد و خشک درختان که باید تحمل کند به ستوه آمده است. سرگذشت همه‌ی آدم‌ها به زهر لحظه‌های تلخ آلوده شده است.و حفره ای در درون قلب بیجان جنگل که ما را به درون پارادوکسی بی انتها از زمان میبرداز هم فروپاشی نظام زمانی معمولو اطلاع از اینکه عمق فاجعه خیلی بزرگ‌تر و غیرقابل‌فهم‌تر از این است که قابل‌مدیریت باشد به فروپاشی‌های روانی منجر شودو ترسی که در غبار دهشتناک جنگل مانند سایه همراهم استو تنها امیدم برای سفر در زمان اینست که سایه ام هم همراهم می آید؟می دانم ...من شروع کننده این پارادوکس هستم</description>
                <category>amir.m.t4</category>
                <author>amir.m.t4</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 12:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال آینه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@amtf4/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-vde5y6lndgw7</link>
                <description>آینه ها مدت هاست سعی میکنم غبار روی آینه ها را با لبه ی آستینم پاک کنم سیاه تر از آنچه هست که به راحتی پاک شودشاید باید رهایش میکردم لباس مخملی ام را تار و سیاه نشان می دهدآینه ام دیگر نور را بازتاب نمی کند در تاریکی اش  فرو رفته شاید همان لحظه که  در تکه ها شکسته شده اش خیره شدم خودم را گم کردم  آینه ام سالهاست خودش را در در بازتاب چشم ها ندیده استآینه ام مدت هاست تنها به جهان اشکال ختم میشودآینه ام .....تو کی هستی؟-  نمیدانم ؟مدت هاست گم شده ام مدت هاست منتظرممنم مدت هاست آینه ام را  تنها خیال میکنم -خیال!چقدر دوستش دارم !چقدر دلتنگشم مدت هاست خیال رو به دشت های بی انتها که در بلند ترین نقطه ی آن  قصر متروکه بنا شده نبردمخیال  ! خیلی وقته رهاش کردم میدونی؟خواب ندیدن تو تابوت اونقدر هام بد نیست  - من کی هستم؟مدتهاست نپرسیدمسوال پرسیدن رو دوست دارم !تنها سوال پرسیدن که من غبارم رو پاک میکنه-نمیتونم خیلی وقته اصلا نمیدونم کی هستم فکر نکنم به غیر نامم چیز دیگه ای برای گفتن داشته باشمما هیچ وقت خودمونو نمیشناسیم ،اما پیداش کن خود واقعیت رو پیدا کن-می تونی حسش کنی؟ - مثل حس کردن تارهای گیتار میمونه باید به حرکت دربیاریش تا حس کنیگیتار سالهاست فکر میکنه مرثیه تارهاش رو میزنه-پیدا نمی شود ،تیکه های وجودم همچون پازل کودکی هایم هیچ وقت کامل نمیشود صبور باش خودت را خواهی یافت - اما میترسم از پایانشترسناک ترین چیز اینه نتونی خودت رو تو آینه ببینی-ولی من تو رو میبینم،اما نمیشناسمتنگران نباش همراه شدن با یه غریبه اونقدرا هم بد نیست-ما هیچ وقت خود واقعیمونو نمیشناسیم میدونی آخرش چی میشه؟-میدونم پس تو پیش گویی؟-نه من فقط پایانشو میدونم اون کسی که باید زندگیش کنه تویی -همراهم بیاهیسسسگوش بده ....آوایت رادرک کن ...اهدافت رابشناس ....ارزش هایت راپیدا کن....آینه ات راچشمانت را ببند میشنوی میفهمی متوجه شدی؟ ..حالا جدال آینه ها بر تو قضا می کند  چون دو دیده ببندی ، ز جهان ، جهان نبینی :)                                                      </description>
                <category>amir.m.t4</category>
                <author>amir.m.t4</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 17:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هعب :/ زندگی نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amtf4/%D9%87%D8%B9%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-trvk4vtaq1py</link>
                <description>خیلی وقتها از خودم میپرسم من چه کسی هستم؟کی هستم؟کجا قرار دارم ؟نمیدونم چرا انقد برای من اینکه در چه جایگاهی هستم فهمیدنش سختهخیلی وقتها حسرت میخورم از دورانی که گذشت ، دورانی که بی پروا بودم و گاهی اوقات میترسم از آینده ای که رو به رومهو با خودم میگم؟-خیلی زود نیست؟اصلا نفهمیدم چی شد ؟مطمئنی تو اون دورانو تموم کردی ؟آره تموم کردم ولی شاید انقدر میترسم که نمیخوام قبولش کنم و دست و پا میزنم تا فراموشش کنم بی توجه به اینکه لحظه هامم دارن روبه فراموشی میرنچشم هام رو میبندم و  بی اختیار کتاب زندگیم رو ورق می زنم ورقه هاش پوسیده و دستهام از گرد و خاکی که روی کتابه می سوزهولی شاید وقتی بوی ورقات نوشته شدش رو با جوهر وجودم حس میکنم آرام میگیرمآشفته و کلافه انقدر بلاتکلیفم که حتی نمیدونم چی میخوام چه مقصدی رو دوست دارم چرا شک دارم بهش اگه برم جلو و شکست بخورم چی؟انگار خودمو با دست بسته وسط گود رها کردم  و بجای اینکه دستهامو باز کنم دارم خودمو به در دیوار می کوبم تا شاید دیوار ترک بخوره :)اما یه چیزی رو خوب میدونم همیشه از فراموش شدن میترسم،شاید از مرگ نه ولی میترسم که خاطره ای از من در جهان باقی نمونهاینکه چندین سال بعد  تنها اثر وجود من ضرر برای آینده ها باشه  یا یه کپی سرد از زندگی کسی که خودش نبودهدر هر صورت گام اولم اینه که بفهمم چه کسی هستم؟و با خودم تکرار کنم ایمان دارم به وجودیت؟ایمان دارم که من هم هستم؟و می دانم که ایمان دارم روزی بزرگتر از ایمانم خواهم شدممنون ازین که خوندینمن امیرمحمدم و پانزده سالمه و خب خوشحالم که هم اینجام داخل ویرگولو هم اولین نوشته ام رو نوشتماهل کتاب نیستم و خب زیاد کتاب غیر درسی نمیخونم( البته خیلی کتاب خوندن رو دوست دارم ولی بیشتر کتاب های علمی خوندم تا کتاب های دیگه یجورایی میشه گفت 6 ساله از شنبه میخوام شروع کنم کتاب خوندن:/) ولی خب نوشتن رو دوست دارم امیدوارم که شاد سر زنده باشید  </description>
                <category>amir.m.t4</category>
                <author>amir.m.t4</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 17:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>