<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیمین حیدریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ana.137588</link>
        <description>برای خودت زندگی کن ، نه برای نمایش به دیگران....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 18:27:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18109/avatar/PvYSQ9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیمین حیدریان</title>
            <link>https://virgool.io/@ana.137588</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوعی خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-wns2lgl8zicn</link>
                <description>با سلام و درود ها الان که چک کردم آخرین پستم بتاریخ 13خرداد بوده، یعنی چیزی حدود 5ماه پیش که من هیچ فعالیتی در این سایت نداشته ام..... البته  به این معنی نیست که واقعا هیچ فعالیتی  نداشته ام، بیشتر وقتها بقولی چراغ خاموش می آیم و پستهای خوب را می خوانم اما مثل قبل حس فعالیت  و شور و شوق نوشتن  را  یه جورای از دست دادم.شاید بخاطر پیری باشه نمیدونم شایدم بخاطر اداهایی که صاحبان ویرگول یه مدت در آوردن، شایدم بخاطر کرونا و شایدم  پاییز و ابرو باد ومه .........به هر حال آن شور و شوق نوشتن دراینجا از بین رفته، شاید یه روزی دوباره برگرده  خدا داند  ..... علی الحساب این پستا میزارم یه وقت دیدین کرونا یقه مارا هم گرفت و نشد بیاییم از همه دوستانی که در این مدت مرا تحمل کردند تشکر میکنم، از تمام دوستانی که  نوشته هایم را با حوصله خواندن و چه آنها که نظرات زیبایشان را به صفحه ام هدیه کردند چه آنها که چراغ خاموش خواندن و رفتن ، چه آنها که لایک کردند ، چه آنها که لایق لایک ندیدن ، از همه و همه بینهایت تشکر می کنم. اینجا با دوستان خوب زیادی آشنا شدم، نمیخوام اسم ببرم یه وقت خدای ناکرده کسی از قلم بیافته ، همه عزیزن و مورد احترام ، خیلی چیزهای خوب یاد گرفتم و البته بازهم، چراغ خاموش خواهم آمد و خواهم خواند، چرا که آموختن را دوست دارم واینجا همیشه مطالب مفید پیدا میشه،..... برای تک تک دوستان و عزیزانشان  آرزوی سلامتی و شادی دارم. در این دوران کرونایی خیلی خیلی  مراقب سلامتی خود و عزیزانتان  باشین. و امیدوارم اگر بدی از من دیدین به بزرگی خود حلال کنید...... ضمنا پیشاپیش میلاد با سعادت پیامبر عزیزمان را خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم بقول یکی از دوستان  حُسن ختام این پست هم  نوشته ای از  خودم تقدیم به شما عزیزان:جانم به لبم می رسد از کثرت آهتای دل چه کنی با  تن بیمار و خرابتگه میکشیم سوی خرابات خیالیگه میبریم سوی سراهای تعالیگه خنده دهی، شور و نشاطی برسانیگه زهر کنی کام  و تو آهی برسانیگه عشق بود آینه پاک دل توگه  غصه شود عادت دیرین دل توبگذار دمی بی تو زمان بگذرد ای دلبگذار نفس تازه کند این قفس،  ای دلبیهوده سپر شد  همه ی عمر به پایتبگذار فراموش شود ،  پوچی راهتتنها به خدا بند بکن ، جان و دلت رااینجا به زمین هیچ نبند، دست و دلت رااینجا همه دنبال سرابند و خرابنداینجا همه پر کینه و  بی حق و حسابنداینجا همه با رنگ هم آغوش بمانندپرهیز کن از رنگ ، تو  بگذار بتازنددر پیله خود ساکت  و آرام مکان کنبا عشق الهی همه جا نقل و مکان  کنجز عشق و وفایش مجو هیچ مجو توجز وصف جمالش نگو  هیچ نگو تومهر بر لب خود زن ، نکن شکوه،  گلایهای دل ، خموش باش و  بخز در دل سایهفریاد به جایی نرسد ، حفظ حیا کنبی صوت صدایت شنود ،گوش فرا کن سیمین حیدریانیا حق 12/8/99</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 09:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کتاب و چند دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xxewoelpvw4q</link>
                <description>گوشه ای از حیاط که انگورهایش منجر به دلنوشته زیر شدبزودی انگور ها هم می رسندتا فصل شراب نگذشته ، بیاهم جامش  با منهم جانشتو از انگور بنوش ومن  از چشمانتتو مست &quot;می&quot;  شومن، مست &quot;تو&quot; می شوم....سیمین _حبنظرم خلاصه کتاب &quot;نیمه تاریک وجود&quot; میشود  چیزی در این مایه ها که :  &quot;دوست داشتن&quot;، خود به تنهای زیباست، &quot;دوست داشتن &quot; آدمها ، طبیعت، زندگی ، عشق ، مهربانی  ووووواینکه همه را به همان شکلی که هست بپذیری ،  با همه به مهربانی رفتار کنی و در این رفتارت صداقت داشته باشی نه تظاهر ، اینکه برای همه دنیا خوبی بخواهی و بتوانی حتی برای بدترین آدم زندگیت آرزوهای خوب بکنی، کار بزرگیست ، بخشیدن همه آدمها از ته دل آرامشی خاص به همراه دارد و همه اینها ذاتی پاک و مهربان می خواهد، باید  تنفر به درون خود راه نداد . باید هیچ کس را قضاوت نکرد. باید این حق را به همه داد که دریک برهه از زندگیش خطا کند ، اشتباه کردن ، به بیراهه رفتن ، به خطا اندیشیدن برای همه انسانها ممکن است. تا اینها نباشند، زندگی کامل نمیشود، تا سیاهی نباشد روشنایی به چشم نمی آید ، تا بدی نباشد خوبی زیبا بنظر نمی آید، اینها همه کنار هم زیباهستند و البته همیشه هم کنار هم هستند. مهم کسب تجربه و درس گرفتن از خطا ها و عدم تکرار خطا هاست....س.ح/12/3/99و اما کتاب &quot;نیمه تاریک وجود&quot; یونگ می پرسد شما ترجیح میدهید انسان خوب باشید یا انسان کامل؟ کتاب نوشته  دبی فورد می باشد که بین سالهای 1955 تا 2013 می زیسته و  نویسنده، مدرس، معلم و سخنران شناخته شده آمریکایی بوده . آنچه اینجا آورده ام  از روی فایلهای صوتی  این کتاب هست اما ظاهرا کتاب چاپیش در بازار موجوده . راستش باید اعتراف کنم خیلی میانه خوبی با این کتابهای انگیزشی ندارم  و خیلی اتفاقی بهش رسیدم ، اما از آنجاییکه  اعتقاد دارم هر کتابی  نکته ای تازه در خود دارد، با خود قرار گذاشتم در راه اداره بجای گوش دادن به آهنگهای تکراری، به  فایلهای صوتی این کتاب گوش کنم . بعدا نکاتی که برام جالب بود و یادداشت کردم که  در ادامه خواهم آورد . گلها زیباترین آفریده های خدا هستندصبح است بشین کنارم، ای دوستتا هدیه کنم چشم، به راهتماییم و دلی شکسته در دستتقدیم صفای روی ماهت....سیمین.این کتاب را به  کسانی که همیشه با خود سر جنگ دارند  و یا نگاه منفی به دیگران دارند و مدام آنها را قضاوت می کنند ، به کسانی که فکر میکنند صفات بد مختص آدمهای بد هست و ممکن نیست هرگز در خودشان دیده شود ، برای آنهایی که فکر میکنن بدترین آدم روی زمین هستن ، کلا آدمهای که در نگاه به خود و دیگران چه مثبت چه منفی افراط و تفریط دارند ،  توصیه میکنم چرا که در بهبود نگرش انسان به  خود و دیگر و زندگی می تواند مفید باشد.اما یادداشتهایم :** ما در دنیا نیستیم بلکه دنیا درون ماست، بعبارتی ما بعنوان فرد جداگانه و اتفافی به دنیا نیامده ایم هرکدام از ما نمونه ای کوچک از عالمی بزرگتر هستیم. هریک از ما قادر است کیفیت وجودی انسانی را دارا باشد....**جایی  میگوید:آنچه نمیخواهی با آن باشی، نمیگذارد که وجود داشته باشی....باید بیاموزی به تمام وجود خود اجازه بودن بدهی، بعبارتی فرار از تاریکی های وجود و انکار  انها اجازه نمیدهد با روشنایی های وجودت زندگی کنی.... تا خودت را همانطور که هستی  نپذیری، تا با کامل نبودن خودت کنار نیایی، تا یاد نگیری که خودت را قضاوت نکنی، نمی توانی دیگران را ببخشی، یا قضاوت نکنی و باهاشون کنار بیایی.....**آنچه مالکش نشوی مالکت میشود.... بعبارتی هر انچه از خصوصیات بد درونت را بخواهی نادیده بگیری بیشتر دیده میشود برای خلاصی از انها تنها کافیست آنها را لیست کنی و نکات مثبتی از آنها پیدا کنی و یاد بگیری کجا از آنها استفاده کنی،،.... بطور مثال اگر در درون خود همیشه حس حسادت داری با پنهان کردنش بیشتر خواهد شد ولی اگر حضورش را بپذیری و قبول کنی که هست تنها باید کنترل شود که مثلا در جاهای خوب و جهت رقابت ازش استفاده کنی حسادتت کنترل شده و در مهار تو خواهد شد....چون تو مالکش شدی نه او مالک تو**یونگ میگوید :هیچ کس با تصور نور ها، به نور حقیقی  نمیرسد اما با شناخت تاریکی ها می توان به روشنابی حقیقت دست یافت....**وقتی با خود آشتی کنیم با دنیا آشتی خواهیم کرد**دبی فورد می‌گوید ما هموراه درباره‌ٔ آنچه سایهٔ درون ماست و قصد مخفی کردنش را داریم، فرافکنی  می‌کنیم و به دیگران نسبت می‌دهیم. او همچنین می‌گوید کشف سایه‌ها علاوه بر آرامشی که برای‌مان در پی دارد، ما را از قضاوت کردن دیگران هم باز می‌دارد، چون می‌دانیم هر آنچه به دیگران نسبت می‌دهیم در درون خود ما هم ممکن است باشد یا بوده .....این هم حشمت سفید(قلدر محل) روی دیوار کنار رزهای  زیبایم ،  می آید تا غذاشا بگیرهداستان این گربه سفید(که بنا به دلایلی حشمت سفید صداش میکنم ) هم  جالبه ، یه گربه وحشی  و آزاده ، اجازه نمی ده کسی نزدیکش بشه یا بهش دست بزنه ، اما هر روز میاد میشینه روی موتور کولر و ما را تماشا می کنه و خوب میدونه چیزی دریافت خواهد کرد. اما هنوز میترسه در نتیجه وقتی میخواهیم بهش غذا بدیم زود می پره پایین و در عین حال فیس می کنه .غذا را براش می گذاریم  و کمی دور می شویم ، میاد میخورد و بعد باز میشیه و دوباره با مهربانی  نگاه می کنه ....یکم کثیف هست اما زیبای و ابهت مردانه خودشا داره و نهایت ترا برای روزهای نبودنت، ذخیره میکنمتمام عطر تنت را، بو میکشمو در سکوتبه چشمانت خیره میمانم تو حرف میزنی و من نگاه میکنمو قند در دلم آب میشودبه عشق می اندیشمبه سرنوشتکه چه بازی ها داردکه چطور با دل آدمی، بازی میکندباز تو را تماشا میکنمو وقتی میروی و من می مانم میخندمدر حالی که دلم، خون استوحرفهای نگفته فراوان ماندهو میدانمباز باید تنها باشممیدانم داشتنت خیال استخیالی محالتو فقط چندی مهمانیو منبقدر یک عمرتنهام....سیمین .ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 18:05:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص ستاره های سفید و کوچک زیباست</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-owq7omykhznk</link>
                <description>برف امروز صبح جلوی اداره برف میبارد  و نم نم دل منشاد میگردد از این رقص قشنگغصه اما ته دل ناله کندهست آیا همه را  سقف امروز ؟کودک کار چه در کف دارددانه ای هست برای گنجشک ؟پیرمردی که کنار جاده،میوه می داد، کجا خواهد رفت؟دست ها یخ زده،  دلها چه خبر ؟هست امروز یه دلگرمی خوب؟!برف بارید و کشید پرده پاکمحو شد هرچه سیاهی اینجاستسقف ها را همه یک رنگ نمودرخت زیبا به تن دار و درختکاش یک پرده ز پاکی ها رابر دل عالم و آدم  بکشدکاش امروز همه را شاد کندغصه را  آب کند،  برف امروز.....سیمین.حسفید و یکدست هرجا که پای آدمی نرسیده!برف ،غزل خداستبرکویردل زمینترنم شادی آسماندر رسیدن به زمینآواز کلاغهای راه گم کرده و نوای بادهای طوفان زدهدر این سرمایی ویرانگررقص برف مست میکنددل راسیمین.ح پ.ن:نمی دونم چرا وقتی برف می یاد نا خودآگاه دلم شاد میشود .بیاد دوران کودکی و برف بازی ها و آدم برفی هایش می افتم .این دانه ها رقاص،  به زمین که میرسند، انگار ساز رقصشان را ، به گوش ها هدیه می کنند که این چنین  هیجانی در آدمها ایجاد میشود ، اگرچه هستند آدمهایی که غصه شان بیشتر میشود  وغم نداری با بارش برف سنگین تر میشود ،  چه تلخ است حکایت ما آدمها ، از هم غافلیم و غرق خودیم و هیچ حواسمان به اطرافیانمان نیست ، به دلهای که با برف شاد نه ، آشوب میشوند ، و از رایگانترین لذت دنیا ،  ساده ترین و زیباترین های طبیعت هم محرومند .....</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 08:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدل  های مجازیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-c14hdk0xsnvm</link>
                <description>همدلی  یعنی اینکه به درون وجود من بیایی و بکوشی به نیابت من و از طرف من درون مرا جستجو کنی و دنیای اطراف را ، آنچنان ببینی  و بفهمی که من می بینم و می فهمم.به گفته آقای کارل راجرز روانشناس معروف آمریکای یعنی :همدلی به معنای درک دنیای شخصی طرف مقابل ؛ انگار که دنیای خودتان است و البته قید انگار مهم است و نباید از بین برود.همدلی یعنی حس کردن خشم، ترس و سردرگمیِ طرف مقابلتان ؛ چنان‌که انگار حس خودتان بوده؛ بدون این‌که خشمگین شده، بترسید، یا این‌که سردرگم شوید.بعبارتی همدلی یعنی دنیا را از  نگاه طرف مقابل ببینیم....این جمله که &quot; با دیگران همانطور رفتار کن که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند&quot; هیچ ربطی به همدلی ندارد ،چرا که ممکن است طرف مقابلت علاقه ای به آن طریقه رفتار که تو دوست داری نداشته باشد و به روش رفتاری دیگری علاقه داشته باشد . پس در همدلی باید طوری با طرف مقابل رفتار کنی که اون دوست دارد نه شما .چگونه میشود تمام اندیشه ها و نگاهها و عادات خود را کنار گذاشت و بدون هیچ پیش داوری در نگاه طرف مقابل نشست و دنیا را از دید او دید، با اندیشه های او تحلیل کرد ، و برداشتی چون او داشت ، این ممکن نیست مگر اینکه طرف مقابل را دوست داشته باشی ، به علایق و اعتقاداتش احترام بگذاری و احتمال وجود ،  نگاهی غیر نگاه خود ، اندیشه ای غیر اندیشه خود و باوری غیر باور خود را در جهان بدهی .برای همدل خوب شدن روانشناسان شرایطی را بیان کرده اند از جمله :1- قضاوت نکنید و برچسب نزنید و از ارزیابی های نابجای دیگران خودداری کنید.2- هنگام ارتباط با دیگران به حرف های طرف مقابل خود گوش دهید.3-نیاز ها و توانمندیهای طرف مقابل خود را درک کنید.4-فرد مقابل خود را همانگونه که هست بپذیرید.5-برای درک احساسات طرف مقابل،  خود را به جای او فرض کنید.6-بدون هیچ قید و شرط او را دوست داشته باشید.7-برای بیان راحت احساسات به دیگران فرصت دهیم.8-مهارت خودآگاهی داشته باشیم تا بهتر بتوانیم احساسات دیگران را درک کنیم.9-تنها همدلی کردن کافی نیست در مشکلات جدی کمک تخصصی بگیرید .10-هنگام همدلی کردن با دیگران روی موقعیت و مشکل تمرکز نکنید بلکه روی فرد تمرکز کنید .11-مشکلات طرف مقابل خود را درک کنید اما به همراه او در مشکلاتش غرق نشوید.12-فرد مقابل خود را درک کنید و با او مخالفت، بحث و مقابله نکنید.13-برای اینکه فرد مقابل شما فکر نکند فقط او دچار مشکل شده است ، مشکل مشابهی را که برای خودتان پیش آمده برای او بگویید.14-تظاهر به همدلی نکنیم زیرا اینگونه به احساسات دیگران لطمه وارد می کنیم.15-به حالات چهره و حرکات طرف مقابل هنگام همدلی توجه کنیم.16-احساسات طرف مقابل را درک کنیم تا او بفهمد برایش ارزش قائلیم.17-احساسات خود را با کلمات دقیق و مناسب بیان کنیم تا طرف مقابل احساس آرامش کند.18-با اعضای خانواده روابط عاطفی برقرار کنیم تا روحیه همدلی را تقویت کنیم.19-طرف مقابلمان را مقصر ندانیم و سرزنش نکنیم.20-به طرف مقابلتان دلسوزی یا ترحم نداشته باشید.21-مشکلات او را کوچک و بی ارزش ندانید.بر چشمهای خسته من اعتماد کن/ هی بغض پشت بغض دلم را تو یاد کن/ ابریست حال دل که ندارد نگاه تو/ شمسم توباش وگرمی دل را نهاد کن/ اینجا غروب تنگی دل را نشانه رفت/ تیری بزن به مردگیم هی معاد کنچطور می توان یک همدل خوب شد :خواندن کتاب  خصوصا داستان و رمان . کتابها کمک میکنند با حالات روحی آدمهای داستان همراه شوید.خود را جای آنها قرار دهید و خوب درکشان کنید و این در روابط اجتماعی شما معجزه میکند . چرا که داستانها مملو از انواع شخصیتهاست که کمک شایانی به شناخت آدمهای اطرافتان خواهد کردخوب گوش کنید . خوب شنیدن را تمرین کنید چرا که مشکل عمده در روابط بین آدمها نشنیدن یا بعبارتی درستر ، درست نشنیدن هست. همین خوب گوش نکردن هاست که آدمها را دچار سوء تفاهمها می کند. خوب گوش کردن شما را به درک درستی از طرف مقابلتان می رساند.به عقایدشان  احترام بگذارید.باید پذیرفت آنچه من فکر میکنم درسترینه شاید واقعا درسترین نباشد یا برای دیگری درسترین نباشد. هرکسی عقیده خاص خودش را دارد و نیز سلیقه خاص خودش ، برای داشتن  زندگی اجتماعی سالم باید به عقاید دیگران احترام گذاشت .خود را جای فرد مقابل قرار دهید  درک درست از طرف مقابل مشروط به درک درست مشکلات فرد هست و این ممکن نیست مگر خودت را بجای فرد مقابل قرار دهی و مشکل را از نگاه او ببینی .همدلی مفهومی بسیار ساده دارد و آن هم به معنای فهمیدن چیزها از دید فردی دیگر است. این توانایی باعث می شود که افراد بتوانند احساسات خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند.بعضی ها ذاتا همدل هستند. بین کودکان یک مهدکودک دقت کنید خواهید دید  بعضی کودکان با گریه یک بچه به گریه می افتند در حالی که بعضی ها اصلا برایشان مهم نیست و مشغول بازی هستند . جالبتر اینکه در یک تحقیق روی نوزادان متوجه شدن بعضی از نوزادان با صدای ضبط شده گریه نوزادان دیگر،  گریه میکنند اما با صدای ضبط شده گریه خودشان،  نه !!!.بی شک در هر جامعه ای که حس همدلی بیشتر باشد ،  صمیمیت و آرامش و امنیت بیشتری خواهید دید.در خانواده ای  هم که اعضای آنها نسبت بهم بی تفاوت نباشند قطعا موفق تر و خوشبختر خواهند بود حتی اگر فقیر باشند.همین همدلی و کنار هم بودن حس آرامش را به هرانسانی انتقال میدهد .واما ، سوال مسابقه آقای دست انداز   &quot;همدلی را بلد هستید؟همدل خوبی هستید؟همدل خوبی دارید؟چگونه می توان همدل خوبی بود؟چگونه می توان با کسی که با ما،طرز فکرمان و یا حتی عقایدمان مخالف است،همدلی کرد؟&quot;و جواب من : اگر به حساب خود ستایی  و خود شیفتگی من ، نگذارید با افتخار اعلام میکنم بله ، همدلی را خوب بلدم و تا الان همدل خوبی برای بعضی از دوستان دور و نزدیکم بودم و هستم ،  سعی میکنم باشم . با اینکه سلیقه هامون، اعتقاداتمون ، و اندیشه هامون گاه خیلی هم متضاد است اما باز توانسته ام حال دلشان را  خوب کنم  و از این توانستنم ، خدا را شکر میکنم .گاه  حال خودم اصلا خوب نبوده اما با حرف زدن با آنها و شنیدن مشکلات و دغدغه هایشان ، حال بد خودم را فراموش کرده ام و تمام سعیم را برای خوب کردن حال اونا بکار بردم، وقتی دوستی بهم زنگ میزنه و درد دل میکنه و در نهایت اعلام میکنه که با حرف زدن با من انرژی میگیره و حالش خوب میشه ، خوشحال میشم ،  ازاینکه حداقل وجودم باعث خیر برای کسی  هست ،باز خدا را شکر .اما از بین این دوستان ، برای من جالبترین ها ،بیادماندنی ترینها ،  زوجی هستند که بطور مجازی و از طریق شبکه های اجتماعی با هم آشنا شدیم ،زوجی که در اوج افسردگی بودند ، سال 85 با هم آشنا شدیم ، دو تا از فرزندانشان را از دست داده بودند و زن افسرده تر  بود ، البته مرد هم حال خوبی نداشت  اما سعی میکرد محکم باشد و خود را قوی نشان میداد . زن ، یه زن خانه دار ، گریزان از تکنولوژی ، فاقد هیچ دوست صمیمی ، حتی با خواهرهایش هم،  ارتباط خوب آنچنانی نداشت ،از من حدود 6 سال بزرگتر بود،  مرد اما کارمند بود و یه 4 سالی از زنش بزرگتر ، عاشق هم بودند و هستند . در عمیق ترین گوشه چشمتجایی برای  زیبایی ها،در خلوت ترین گوشه قلبتجای برای عشق،در ساکترین گوشه ذهنتجای برای اندیشیدنو در شلوغترین لحظاتت،لحظه های برای  &quot;دوست&quot;کنار بگذار....سیمین.حدر شبکه ای که عضو بودم از روی پروفایلم و پستهایم نظر مرد جذب شده بود   و احساس کرده بود  شاید بتونم  دوست مناسبی برای همسرش  باشم و این شد، موضوع را با من درمیان گذاشت ، شرح حالی از زندگیشون و مصیبتهایش گفت و وضعیت خانم را تشریح کرد . من با کمال میل قبول کردم . و این شروع ماجرا بود ، دوستی ما  تا حال ادامه داشته و هر روز محکمتر و بهتر میشود . پیامهای روزانه من ، تلفنهای هفتگی مان ، رفت و آمد های گاه و بی گاهمان ، تاثیر خودش را گذاشت .در حال حاضر، حال هردوشون  خیلی بهتره  . در طی این سالها که از مرگ فرزندانشون می گذشت هیچ مراسم جشنی نمی رفتند، اما تابستان امسال به من افتخار دادند و در عروسی دخترم  شرکت کردند . لوح تقدیر  مهم نیست چه در خود دارد نقش تو روز ازل  حک شده بر لوح  دلم روزگار هرچه دلش خواست بگو پیله کنددیر وقتی ست  که از عشق تو پروانه شدمسیمین.ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 12:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز تا خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-yxqemjt8q1w9</link>
                <description>پرواز پرستوهای مهاجر ، بی برگشتچه دل گیر میشود گاهیهوای  زندگی  اینجاچه بیهوده است تلاش ما،برا انکار سختی هاتظاهر میکنیم اغلبکه با شادی در آویزیمولی غافل ز غم بودن  ،خیال  خام و بی پرواستدر این آشفته بازاری  ،ببین تو لشکر غم را ،که می تازد به قلب ماچه میخواهد ، طلبکار است!!چرا اینگونه شرمانهبهم ریزد ،دل ما رادلم میگیرد از دنیادلم دلگیر دیروز ستنمی دانم که فردا هاچه خوابی دیده بهر ما....سیمین.حخلوت گزین کوی خیال تو گشته است(دست خط یک دوست وبلاگی )امروز کل  باغ ، سراغ تو  میگرفتاین قلب بی حساب، سراغ تو میگرفتاین کوچه های خلوت و  این خانه های تارچشم انتظار دیدن روی تو بوده انداین تک درخت روبروی من نشسته، همیاد  تو کرده بود و برای تو شاخه زدامروز این دلم ،  بیتاب روی توستخلوت گزین کوی خیال تو گشته استاین روزها همیشه دلم ،تنگ یاد تو ستچشم انتظار تو شده ، تقدیر دایممبیچاره شد  دل بیچاره ام ولیامروز من  غریبتر از  هر غریبه امپ.ن1: این روزها مصیبت ها چنان سنگین شدند که لال گشته ایم و در بهت این همه درد ، درمانده ایم پ.ن2: به همه هموطنانم ، مصیبتهای اخیر  را تسلیت میگم .امیدوارم  که شادی دوباره به دلها برگردد </description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 08:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سوگندم را فراموش نکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ocxbh6x1mibn</link>
                <description>من: سلاماو: سلام.خوبین؟ خوش آمدین. شما بودین سرفه می کردین؟من: بله .ببخشید خیلی سعی کردم سرو صدا نکنم اما نشد...او: خواهش میکنم .حق دارین. سرفه که دست آدم نیست. مشکلتون همینهمن: بله .والا دیگه خستم کرده،  هم خودم را هم اطرافیان را...او:ظاهرا که رفلاکس معده است . چند وقتهمن:(با تعجب).راستش حدودا بیست ساله درگیرم. بهترین دکترهای آلرژی و آسم و ریه و .... هرکدام یه چیزی گفتند . یه مدت خوب شده و دوباره به بهانه ای مثل سرماخوردگی شروع میشه،  تا حال کسی به  معده شک نکرد !!!او: سرفه های شما ، خودشان داد میزنند که از معده می آیند.......تلفن زنگ میزنه او: بله بفرماینپشت خطی : سلام . من پسرم آبریزش داره ، میخوام آنتی هستامین بدم مشکلی نداره ؟او: پسرتون وزنش چنده و چه آنتی هستامینی میخوای بدیپشت خطی : 22 کیلوست .نمی دونم والا سوادم نمیکشه بخونماو:(اسم چند تا انتی هستامین را میگه )پشت خطی : (رو یکیش فریاد میزنه ) همین آقای دکتر ، همین که الان گفتیناو: نصف بهش بده کامل ندی این نوع برای پسر22 کیلوی  نصفش کافیه تلفن قطع میشه من: شما برای همه اینطور تلفنی طبابت میکنیداو: بله .ببین اینجا(نسخه را نشانم میدهد) تلفن همراهم هست و همیشه آنلاین هستم .هرموقع مشکلی داشتین مهم نیست چه ساعتی باشه حتما زنگ بزنید. بیدار باشم حتما راهنمایتون میکنممن: خدا خیرتان بدهد . سالهاهست  با دکترهای متفاوتی برخورد دارم. دیگه قطعا به این نتیجه رسیده بودم که نسل شما ها منقرض شده. شما تمام تجربیات مرا زیر سوال بردین!!!او: من سوگندم را فراموش نکردممن می مانم بهت زده و حیران  با یه دکتر سراسر عشق ، مهر ، انسانیت ، ...چه میتوان گفت که جبران زحماتش باشد جز دعای خیر و سلامتی برای خودش و خانوادش....یک دکان کوچک ، از همین مغازه ها که یک دهنه هست و یه بالکن بعنوان طبقه کمکی درون خود دارد. دم در مغازه که بمانید یک راهرو باریک حدود یک متر را تا انتهای مغازه خواهید دید که دست چپتان با پارتیشن به سه بخش جدا شده بخش اول میز منشی بخش دوم یک اتاقک بسیار کوچک اتاق معاینه و بخش سوم سه تخت کوچک با پرده و تشکیلاتش برای انجام تزریقات و سرم و غیره .بخشی از سوگندنامه پزشکان:همواره حدود الهی و احکام مقدس دینی را محترم شمارم، از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم بدارم.در معاینه و معالجه حریم عفاف را رعایت کنم و اسرار بیماران خود را، جز به ضرورت شرعی و قانونی، فاش نسازم.خود را نسبت به حفظ قداست حرفه پزشکی و حرمت همکاران متعهد بدانم و از آلودگی به اموری که با پرهیزکاری و شرافت و اخلاق پزشکی منافات دارد، اجتناب ورزم.همواره برای ارتقای دانش پزشکی خویش تلاش کنم و از دخالت در اموری که آگاهی و مهارت لازم را در آن ندارم، خودداری کنم.در امر بهداشت، اعتلای فرهنگ و آگاهی‌های عمومی تلاش کنیم و تأمین، حفظ و ارتقای سلامت جامعه را مسئولیت اساسی خویش بدانم.»اینجا مطب یک پزشک بود .دکتر میر محمد علی علوی که زیر تابلویش نوشته شده داخلی -اطفال .این سید بزرگوار را یکی از همکارانم معرفی کرد . وقتی بعداز مدتها تحت نظر بهترین دکترای تهران و فوق تخصصان آلرژی و ریه و .... بودن و نتیجه حاصل نشدن ، و همکارا از سرفه های مداوم اول صبح من خسته شدن،  یکی از همکاران   گفت : فلانی برو پیش این سید. دستش شفاست .امتحانش ضرر نداره.خب بله ضرر نداره .پیش خودم فکر کردم من که این همه   هزینه کردم و انواع عکس و آزمایش .... را تجربه کردم اینم روش . حالا فوقش بقدر یک ویزیت دکتر عمومی هم ضرر کنم .  به مطب زنگ زدم و خانمی  اعلام کرد که دکتر 6 عصر به بعد هست . نوبتم نمیخواد هرموقع اومدین نوبت میدم. این شد که 6 عصر رفتم مطبش.مطب که چه عرض کنم مغازه اش. در آن راهرو باریک سه نفر نشسته بود و من شدم نفر چهارم.اون مدت که اونجا بودم خیلی سعی میکردم سرفه نکنم اما خب خیلی موفق نبودم و هر از گاهی یه سرفه ای چند تایی سرو صدا ایجاد میکرد. با توجه به کوچک بودن محیط و نزدیکی به در اتاق معاینه ، دلم نمیخواست باعث آلودگی صوتی بشم و حواس دکتر را پرت کنم اما واقعا دست خودم نبود.ایشان در همه جای مطب  و همه برگه های خود شماره مبایلش را به ثبت رسانده و قبل از خداحافظی با هر مریض تاکید میکند &quot;هرموقع از شبانه روز کاری داشتین زنگ بزنید&quot;. راستش امروز وقتی پست  آقای محمد را خواندم بر خودم واجب دانستم ، این دکتر شریف و انساندوست را معرفی کنم و مورد  قدردانی قرار دهم. باشد که تلنگری باشد برای دیدن خوبی ها و خوبها و نیز انسانیت در همه دلها زنده بماند.پ.ن1 :قطعا خوبی های ایشان و امثال ایشان ،  در یک پست و چند جمله نمی گنجد. اما توان من جز این نبود برای تشکر و قدر دانی پ.ن2: قطعا در همه زمینه ها آدمهای خوبی هستند که شگفت زده مان میکنند. برای ترویج و تشویق به گسترش خوبی ، چه خوب که قدردانی  شوند......</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 13:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه های دل</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-cet0vzfewobs</link>
                <description>به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست.......سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمردل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست.....افرین بر سعدی ....هزاران آفرین بر این عشق و ارادتش، چه زیباست چنین عشقی   که  جاودان  است....قبل از تو همیشه در اندیشه ای چنین عشقی بودم اما ، تو  تمام معادلاتم را بهم زدی ....وقتی تمام روزای قشنگمون تموم شد و حضورت کم رنگ و کم رنگتر شد تا جاییکه از زندگیمان دور  و دورتر شدی ،درست وقتی که تمام قول و قرار ها  فراموش شدن و من ماندم و خاطرات و یادگارهایت ، که حاصل &quot;توهم&quot;  عشقی سمج و خودخواهانه بودند ،از همانجا تصمیم به کوچ گرفتم ، به دور شدن از تو .....میدانی چرا؟طاقت نداشتم  چشم در چشم  شویم ،دلم نخواست بیشتر ازاین حرمتها بشکند،دلم نخواست تنهاییم را به رخت بکشم، دردهایم را جار بزنم ،....میخواهم کوچ کنم ..به انسوی دریاها میخواهم از تو و خاطراتمان دور شوم به غربت پناه برم ...دلم را فریب دهم ...فراموش کنم همه  گذشته  ها را میخواهم رنگ و رو عوض کنم ...زندگی را زیررو کنم. ..ترک اعتیاد درد و غم کنمدنبال گم شده ای نیستم، هستی که به فنا رفت، بهانه زندگیت هم گم میشودمیخواهم  گم شوم ،در میان غریبه ها ....از اشنایی بیزارم میخواهم تمامی زخمهای دلم  را ترمیم کنممیدانم ..خوب میدانم ، شکسته های دلم جوش نمی خورنمیدانم غمهای گذشته فراموش نمیشوندخوب میدانم خاطراتت محو نخواهند شدبه هر عطری در بهاران و به هر برفی در زمستان یاد ایام گذشته داغونم خواهد کرد اما من کوچ میکنم و خود را به بیراهه میزنم ...لبخند به لب میگیرم  و زندگی میکنم باید این باقی عمر را به لبخند بیخیالی طی کنم...... سیمین.ح  غربت را گزیدم، به بهانه ای بی ربط کوچ کردم ،کوچی که بریدن بود نه رفتن، فکر نمی کنم بدانی، بریدن چه مفهومی دارد.......بریدم از همه وابستگی ها، از همه کوچه هایی که ردپایی از تو داشتن، از هوای که تو در آن نفس میکشیدی و از آسمانی که شاهد مان بود ، بریدم از تمام هرآنچه ترا ، یادم می آورد....و اینجا ، در این غربت ناشنا ، چقدر راحت فراموشت کردم ، اینجا همه سنگها را با خودم واکردم، گفتنی ها را به دلم گفتم ، اینجا دلم بیدار شد، از خوابی چندین ساله که رویای عشق میدید، حالا  دیگر آلوده  هیچ عشقی   نمیشوم ، از عشق  متنفر نیستم، اما به دنبال عشقی زمینی هم نیستم ....هیچ کینه ای در دلم نیست ، ترا هم بخشیدم ، گاه حتی بهت حق میدم.....واقعیت این بود که تو آدم راه نبودی ، تو آدم سفر ی  و رفتن  را خوب بلدی ، اما ماندن را، نه ، تو از انتهای بهار آمده ی ، به گرمای سوزان تابستان عادت داری  ، ترا با باران حکایتی نیست  ، تو با زمستان هیچ مودتی نداری و من زمستانی م ، انتهایی ترین فصل و آخرین ماه سرما، ....میدانم از این همه تغییرم حیرانی ، باورت نبود تغییر کنم ، باورت نبود جرعت دوری داشته باشم ، بهت حق میدم .خودم هم باورم نیست،  چطور این همه تغییر کردم،اما تغییرها یک شبه ظهور نمیکنن،دلم را شکستی،  ذره ذره ، باهر حادثه ای که به دستت رخ داد، بخشی از قلبم ترک برمی داشت  و ذره ذره این ترکها را   سنگریزهای تلخی  پر میکرد ، و اگر کوچ نمیکردم بی شک حالا سنگی در سینه ام سنگینی میکرد .... اما ، غربت فرصتی شد برای دور شدن از تو و خاطراتت ، فرصتی شد برای فکر کردن به خود و گذشته ام  ، سنگریزههای دلم ،به قطرات اشک از دل زدوده شدن  و اکنون قلبم سرشاراز عشق شده ، عشق به زندگی و موهبتهای خوبش ، عشق به عزیزانم ، عشق به تمام دنیا و زیبای هایش ، .....خبر خوش اینکه دارم برمیگردم به دوران قبل از تو ، به روزهای شادی و خوشیم ، ایام بی خیالی های خانه پدری  ، انگار نه انگار که طوفانی آمد و شاخه هایم را شکست ، من دوباره جوانه میزنم ، و امید سبز شدن دارم ، با تنهایی کنار آمدم ، درست مثل زمان قبل از تو و لذت بردن از لحظه لحظه های زندگی را یاد گرفته ام ،به این باور رسیدم ، تنهایی خیلی هم بد نیست، خودتی و خودت،  با تمام کم کاستی که داری ،یادمیگیری روی پای خودت باشی ،درست مثل آدمهای نخستین ، یاد میگیری از بودن ، نفس کشیدن و دیدن زیبایی های دنیا لذت ببری ، حالا از انحصار فکر کردن به تو خلاص شدم و جهانم بزرگتر از کلبه کوچکیست که تو برایم ساخته بودی ، عشقم محدود به تو و امثال تو نیست ، میخواهم به همه آدمها، عشق را ، محبت را ، مهربانی را هدیه کنم ، خنده بر هر لبی شادم میکند و غصه هر غریبه ای غمگینم میکند ،از تو ممنونم ، بخاطر روزها و خاطرات  خوبی که برایم گذاشتی ، برای من همون اندک خاطرات خوش بس است ، دیگر به روزهای بد فکر نمیکنم ، دست از مرور تلخی ها برداشتم، اگرچه گاه بی اجازه و گستاخانه به ذهن و قلبم حمله میکنند ، اما یادگرفتم این لحظات را هم کنترل کنم ، یاد گرفتم با همه تلخی ها کنار بیام ،اگرچه شاید دیر باشد ، اما ، زیستن را یاد گرفتم ، شاید دیر ، میدانم روزهای رفته برنمی گردن و نمی دانم چند پاییز دیگر خواهم بود ، اما یاد گرفتم پاییز ها را عاشقانه طی کنم ، و من با عشق زاده شدم و با  عشق خواهم مرد...حالا حال دلم خوب است ، خوب  خوب ، امیدوارم حال دل همه خوب باشدپ. ن: وقتی نوشته پرستو را خوندم نمی دونم چرا یاد روزهای  بد خودم افتادم و این دلنوشته.  </description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 18:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کویر</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-ksaydjo6nxwl</link>
                <description>مرزی بین بودن ها و نبودنهامدتها بود دلم هوای کویر داشت، توصیف آسمانش را شنیده بودم ،همان آسمان پر ستاره که آنقدر نزدیک زمین میشود که میتوانی ستاره ها را بچینی ،  و توصیف  رمل های مهربانش را  ،همان کوهای شنی نرم و مهربان که از انتهای قله اش میتوان مرز بین کویر و بیابان را دید.مرز بین بودنها و نبودنها ، داشتنها و نداشتنها ، خشک زار و نمک زار ، ......قبلا در سفری به  شهرضا ،  نیمه های شب  آسمان شگفت انگیز را دیده بودم ، آسمانی پر از ستاره های ریز و درشت و درخشان ، چون مجمعی پر از شمع که به نظاره زمین نشسته باشند .حس میکردم هر آن که دست بلند کنم میتوانم ستاره ای بچینم اما زهی خیال باطل ، ستاره ها دست نیافتنی ترین آرزوهای ما هستند. به همان اندازه دور و به همان اندازه زیبا ......میروم سوی کویر دور گردم  از زمین رو به سوی آسمان پر گشایم  با زمان خلوتی جویم ز شب خلوتی با اختران خلوتی بی هیچ حرف بی سخن بی گفتگو دل ز شوقت بی قرار گشته بی تاب و قرار خیره گردم من  به ماه کاش بینم روی یارسیمین.حوقتی به دوستم نازیلا پیام دادم و پس از احوالپرسی بی مقدمه گفتم &quot;نیت کردم برم کویر ، پایه ای ؟&quot; شکلک لبخند گذاشت و گفت &quot;چه نیت خوبی ، ردیف کن بریم &quot;. و این شد که هماهنگی های لازم را کردم و عازم کویر شدیم ،تشنه از دیدن های جدید و تجربه های نو ، پر از شوق ، به اتفاق توری که شامل یک گروه شاد و پر انرژی بودند.این سفیدها نمک هستند نه برف!! طبیعت  را بسیار بکر یافتم سر در گریبان بغض ، خلوت نشین شن و ماسه ، آلوده به طیف رنگی  زرد تا قهوه ای  ، رنگی متفاوت از رنگ شمال که سراسر سبز است و آبی و سفید ، چشمان ما  به این رنگها خیلی عادت نداشت  ما به رنگ سبز، خو گرفتیم به سبزی و طراوت و گل و گیاه  خو گرفتیم ،  این محیط برایمان  تازه گی داشت  ،  کوههای شنی بدون هیچ دار و درخت ، زمینهایی خالی از کشتزار  و درخت ، هوایی خشک و تشنه باران ، باد شن و از همه سختر ،  سرمایی کشنده شبهایش ، چیزهایی بودند  که باعث شدند  روزی هزار بار به متولد شمال بودنم،  شکر کنم. تصور زندگی بدون باران ، برایم سخت است زندگی در خشکسالی و بی گل و گیاه ، دنیایی دیگر را میسازد و آدمهایی دیگر ،اما گذشته ازهمه این تفاوتها و  برخلاف تصورم ،  آدمهای این منطقه بر خلاف طبعیت خشن  اطرافشان ، بسیار مهربان و خونگرم  بودند.وقتی به پای رمل رسیدم پابرهنه عزم صعودش راکردم نزدیکای  غروب  بود،صعودش  برایم  بسختی گذشت،نه اینکه سخت باشد.شنهای مهربان نوازشگر پاهایم بودندوگرمایی ذخیره درجانشان رانثار روح روانم میکردند ،اما با همه این نوازشها برایم صعودسخت گذشت و این  تلنگری بود از آثار سالخوردگی شاید و یا ضعف های دیگر زندگی، به هرجانکندنی بودخودم را به بالای کوه رساندم و به تماشای غروبی زیبا نشستم.زیبا بود،خط سیر نگاهم باچشمان زیبای خورشیدی که میرفت روز را به دست ستاره هابسپارد...یادتان باشداگر قصد سفر به کویر کردین  با قد وقواره  ماه  ووضعیت ابرهای آسمان هماهنگ بشین.شبی که ما آنجا بودیم مهتاب  خانم کامل بود ،اجازه نداد دیگر ستاره های آسمان هنرنمایی کنند.راستش دلم برای کویر سوخت ، به اینکه سالانه چقدر آب در سرزمین من هدر میرود و آنوقت اینجا قطره قطره آب مقدس است ، ...باد این همه شن جابجا کرد دریغ از یک ابر و باران  .....همون شب اینا برای کویر نوشتم :کویر بود و شن هایشکه رمل شدند در انتهای شهرمرزی بین بودن ها و نبودنهایک طرف بیابان بی آب و علفیک طرف شوره زاری ، ناز کش آبکویر بود و آسمانشکه زیباتر  از هر زمان و مکانیزمین رو سیاه را، روشنی میدادکویر بود و سکوتشخالی از هر صدای آدمها ،  اگر میشدصدای طبیعت را می شنیدیکویر بود و تشنگیشو لبهای ترک خورده زمین از رنج بی آبیکه مرنجابش می نامیدندکه اینجا ،  آب مقدس است و همه قدر دانشو حیات شان، به قطره ای بند استکویر بود و مردمشپر از صفا و مهربانیکه دل هایشان چون رملهایشانصاف بود و نرم و لطیفکویر بود و من کویر ندیدهکه حیران خلقش بودمو محو شکوه آفرینششسیمین.ح گوشه گوشه کشورمان لبریز از عشق وزیبایست و کویر شکل دیگری از آن است.دیدنش را به همه توصیه میکنم اینجا رفتی ،کمی سکوت کن،کمی خلوت ، کمی اندیشه، تن به  دریای شن بده، بگذار پوستت گرمی ومهربانی شنها را حس کند گوش به طبعیت بده تا فریادش را بشنوی وچشم به آسمان بسپار که شگفت زده ات کند....</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 11:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی بداخلاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-xltj2dxtrmz3</link>
                <description>عکس از اینترنت لطفا کسی به خودش نگیره ، صرفا غرغر پیرانه است بهتره اصلا  نخوانید  بسلامتی یلدا هم گذشت ، سفره ها را چیدند و میزها را تزیین کردند و تم یلدا زدند و عکس گرفتند و در شبکه های اجتماعی &quot;من و یلدا  یهویی &quot;  هاشون را پخش کردند  .متاسفانه 90 درصد میزهایی که دیدم ،دورشان خالی بود ، نه خبری از مادربزرگها بود نه خبری از پدر بزرگها ، نه بچه هایی که ناخنک بزنند نه پدر و مادرهایی که واقعا ، واقعا شاد باشند . نه سادگی و صمیمت موج میزد ، نه صداقت یافت میشد ، نه قلبهای مهربان !!!....من فقط نمونه هایی از لبخندهای عکاسی را دیدم،  همان لبخندی که محض رضای عکاس و به امر او بر لبان آدمها مینشیند،  یعنی که ما شادیم ، ولی آیا واقعا شادیم ؟؟؟؟ ان شاالله که واقعا شادیم!!!حداقل آنهایی که من میشناسم،  خانه ای خلوت داشتند با میزهایی پر بار و پر رنگ و لعاب ولی دلی پر از کینه ،کاش دلشان پر از رنگ شادی  ومهربانی بود حتی اگر سفره هایشان ساده  دست خودم نیست ، با بعضی از  عکسهای  سلفی مشکل دارم و راستش یه جورایی  نشانه خود شیفتگی آدمها می دانم  با بعضی از  این &quot;یهویی &quot; عکس گرفتنها هم مشکل دارم و یه نوع فخر فروشی میدانم .کاملا حق باشماست می دانم زیادی غر غرو و ایراد گیر شدم :)من با شاد بودن مشکل ندارم اصلا ، و واقعا خوشحال میشم ببینم دیگران شاد هستند. اما بعضی از این سلفی ها و &quot;یهویی&quot; ها اصلا برای من هیچ معنی و مفهوم خوبی  نداره . مثلا با خانواده یا دوستان رفتین رستوران و غذای مفصلی خوردین ، نوش جانتان ، اما خدایش پخش کردن  عکسی که در رستوران و دور میز پر از غذا انداختین در شبکه های اجتماعی به چه معنی ست؟؟؟؟آنهم در  جامعه ای که این همه گرسنه دارد ، پخش عکس میز پر از تنقلات و هندوانه برای روزهایی که خیلی ها قادر به خرید یک کیلو نخود هم نیستند ، واقعا چه ضرورتی دارد؟!!!یا با به رخ کشیدن خوشبختی های الکی ، آدمهایی که میدانم دایم در جنگ با هم هستند ، چطور میشه کنار آمد؟!!!نمی فهم، نمی تونم درک کنم ، واقعا که چه ؟؟؟؟ اینکه دختر تحصیل کرده مملکت ، لبهایت را غنچه میکنی و هزار رنگ به رخ کشیدی و عکس سلفی بگیری و در شبکه ها پخش کنی و توقع داشته باشی  دیگران  لایکش کنند که چه ؟؟؟؟این همه سال تحصیل ،  یعنی هیچ تاثیری روی عدم اعتماد بنفسی  و خود کم بینی و دیگر کمبود های روحی و عاطفی عده ای از جوانهایمان تاثیر نداشته ؟؟؟ حالا باید اینطور خودشان را به رخ بکشن؟؟؟ غر زدن بس ...حالا باید منتظر تم کریسمس شد ، و درختهایی سرو تزئین شده شان که هیچ ربطی به فرهنگ کوروش و داریوشی که فخرش را می فروشند ندارد.!!!!!نمی دونم اینا کجای دلمون باید جا بدیم؟!!!!پاییز ، به خزانش خوش استزمستان ،به برف سفیدشبهار،  به شکوفه های گلش می نازدو تابستان به شنهای داغ ساحلشمن اماتا نفس دارمدلخوشم بیادت ، به خاطراتت و خیالتدیدار ، بهانه نمی خواهدباران که بارید،زمین که سفید شدشکوفه ها که غنچه زدن،شنها که داغ شدنتو بیا،آمدنت ، همیشه زیباست ...سیمین.حزمستانی شاد برای همه دوستان آرزومندم</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 10:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا بهترین بهانه برای باهم بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-r5uv6iwf6jzy</link>
                <description>​یک دقیقه بهانه ای برای بیشترباهم بودنها لبخند را ، بر لبان سرخ انار ، میکاریشعر را ،با غزلهای حافظ ، می سراییگل از، گل روی نرگس ، می گشاییو شب تارمان را ،به روشنایی امید ،می بخشیآمدنت ،به قدمت تاریخ استبه درازی ،شبهای تیره بختانو رفتنت ، بوی بهار میدهدبوی شکوفه های نارنجبیا که جان ببخشی ،  رابطه ها راو دوباره این نسل گریزپا را ، کنار هم بنشانیشاید قصه ننه سرما را فراموش کنیم ، اما کاشاین کنار هم بودنها را قدردان باشیمسیمین.حراستش چندان اعتقادی به این مناسبتها ندارم ، چرا که معتقدم هر زمان که خانواده یا دوستان کنار هم جمع باشند و خوش و خرم ، لحظاتشان به خنده و شادی   بگذرد آن روز خودش یک عید محسوب میشود و در خاطره ها خواهد ماند ، اما   یلدا و مناسبتهایی مشابه  شاید بتوانند  بهانه و فرصتی باشند برای تجدید دیدار ها ، دوباره دور هم جمع شدنهای خانوادگی و دوستانه  ، البته جمع شدنهای سالم و ساده و بی تجملات..  ...... مهم نیست سفرهایمان اگر رنگی نباشد، یه یلدا را خودمان باشیم، با همین دور بزرگتر ها جمع شدن و گوش به قصه ها و افسانه های تاریخی مادر بزرگها و پدر بزرگها دادن ها، نشستن کنار هم و کنار گذاشتن گوشی های خود و کمی دیدن و گوش دادن به انهایی که عزیزمان هستند........ بهترین لحظات را برای همه دوستان آرزو میکنم...... میایی با موهای بلند مشکیو لبخندی گرم ، برلبان سرختدستانی پراز انار و نرگسچشمانی بسان خورشید .تو روشنایی را نوید میدهیو چون هدهدحامل خبرهای خوبه دنیایییهمرات ،عشق می اوری  ومحبت را به قلبها ،هدیه میکنیتو ، غزل را،بر لب شاعران  جاری میکنیبا حضورت ، عشق اغاز میشودو دلها،مهیای  بهار میشوندتو پایان شب تاریروزهایمان را روشن کنکه تاریکی ،روزگارمان را سیاه کرد ،بیا عزیزبیا و دلها را شاد کندختر شبهای تار ،یلدای زیبا .....سیمین.ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 18:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی بنام اوه ....فردریم بکمن</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%A9%D9%85%D9%86-bmgr2zkhpycj</link>
                <description>اوه دنیا را فقط سیاه و سفید میبیند وهمسرش رنگ بود، تمام رنگ هایش... ص57ویکی پدیا می گوید:مردی به نام اوه (سوئدی: En man som heter Ove) نام رمانی اثر فردریک بکمن نویسنده سوئدی است که ترجمه آن به انگلیسی را انتشارات سایمون شوستر چاپ و منتشر کرده است. این کتاب در سال ۲۰۱۲ در سوئد منتشر شد که همان سال بیش از ۶۰۰ هزار نسخه از آن فروش رفت. این کتاب در حال حاضر به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده، رتبه اول پرفروش‌های سوئد و نیویورک تایمز را از آن خود کرده .داستان این فیلم آشنایی اتفاقی خانواده‌ای ایرانی در سوئد با یک مرد سوئدی بد اخلاق است. اوه ، پیرمردِ عبوس و ترش‌روی ۵۹ سالهٔ محله است که به همسایه‌ها و دیگران روی خوش نشان نمی‌دهد و در فکر خودکشی است. در یکی از همان روزهای معمولی، پروانه  و خانواده‌اش به خانهٔ روبه‌رویی نقل مکان می‌کنند. مدتی بعد، تصادف سرنوشت‌سازِ آن‌ها با صندوق پستیِ اوه، مقدمه‌ای می‌شود به دوستیِ غیرمنتظرهٔ پروانه با اوه. زندگی تکراریِ اوه با آمدن آن‌ها تغییر بزرگی کرده و آن پیرمرد سالخورده را به چالش می‌کشد.اما من میگویم :اوه اصلا بد اخلاق نیست او فقط نمی خندد، و رک و صادقانه رفتار میکند ، اهل تظاهر نیست ، بسیار زندگی را جدی گرفته ، اهل شوخی نیست ، مسئولیت پذیر است و عاشق نظم ،یاد گرفته روی پاهای خودش بماند ، یاد گرفته هرچیزی را سرجایش بگذارد حتی اگر درقبال آن هیچ مسئولیتی نداشته باشد ،اصراف نکند و قدر تمام نعمتهایی که نصیبش میشود ،بخوبی میداند. اوه ، کاری به اطرافیان نداره ، کاری به کار دین و مذهب ندارد اما انسانیست نهایت شرافتمند ، مودب نه به آن معنی که فقط تظاهر به ادب کند ، نه ، برای اوه ، تظاهر هیچ معنای ندارد، اما از همه اینها مهمتر و والاتر عشقی پاک و صادقانه اش هست که تا لحظه آخر نفسهایش همچنان در تمام وجودش جاریست ، اوه عاشق سونیاست ...تنها کسی که اوه را کاملا میشناسد و درک میکند ، تنها کسی که میتوان بخاطرش تن به هر بی نظمی داد، میتوان از خیلی از اصول گذشت و برای خندهایش جانش را فدا کرد .اوه یک انسان  واقعی است ....آوه مردی بجا مانده از گذشته های دور که نسلشان رو به انقراض است، آدمهایی که همیشه  به وظایف انسانی خود واقفن و بی هیچ تمنا و منتی آنها را به سرانجام میرسانند،   بهترین توصیف از اوه همان باشد که پزشکان بعنوان بیماری معرفی میکنند و میگویند  اوه قلب بزرگی دارد،اما این بزرگی زیباست ،  قلب اوه آنقدر بزرگ است که بخاطر همسایه ای که سالهاست دشمن هم هستند با کل ادارات می جنگد، برای شادی دل دختر همسایه بزرگترین آرزویش را که داشتن یک آیپد هست بر آورده میکند، برای رساندن جوانی به عشقش، تعمیر دوچرخه را به او یاد میدهد وووووکمکی  نیست که از  اوه بر بیاد و انجام ندهد، اگرچه هیچ نفعی برای اوه ندارد.. اوه جزو ادمهاییست که واقعا قلب بزرگی دارند،یادداشتهای خودم از کتاب :این روزها مردم برای. عملکردهای صادقانه و عاقلانه و بی نقص احترامی قایل نیستند، فقط باید ظاهر کار خوب باشد و در کامپیوتر ذخیره شود، ولی اوه کارهارا آنطور انجام میدهد که باید.... ص23اوه ساکت و خاموش ایستاد و حلقه ازدواجش را در انگشت می چرخاند. انگار بخواهد چیزی بگوید، ولی نداند چه، هنوز برایش خیلی سخت است که رشته کلام را در دست بگیرد، همیشه همسرش حرف میزده و او فقط جواب میداده است. وضعیت هنوز برای هردوشان جدید است. اوه بالاخره خم میشود و گلی را که هفته پیش کاشته بود از دل زمین بیرون میکشد.... شش ماه از مرگ همسرش می گذرد و اوه هنوز هم دوبار در روز در خانه می چرخد و به رادیاتور ها دست میزند، مبادا همسرش درجه را زیاد کرده باشد.... ص 46فقط یک احمق تصور میکنه که حجم و نیرو باهم مساوی هستند..  ص48.همسرش اغلب می گفت تمام راهها به &quot;چیزی &quot; ختم میشود که سرنوشت را رقم می زند. شاید برای او &quot;چیزی&quot; بود ولی برای اوه یک &quot;نفر&quot; بود...  ص 92اوه هیچوقت نتوانست بفهمد که چرا سونیا او را به همسری برگزید، سونیا فقط به چیزهای انتزاعی علاقه داشت:کتاب، موسیقی و کلمات منحصر بفرد. اوه به چیزهایی علاقه داشت که بتوان انها را لمس کرد. به آچار کشی و فیلتر روغن. اوه دست در جیب از وسط زندگی عبور میکرد، همسرش می رقصید. سونیا علت سرزنده و خوشحالیش را چنین بیان میکرد : رگه ای از نور خورشید کافیه تا زوایای تاریک زیادی را روشن کند.... ص 121شبی که برای اولین بار با هم شام خوردند و اوه اعتراف کرد که به دروغ گفته سرباز است سونیا به او گفت : میگن مردها از اشتباهاتشون زاده میشوند، این جور مردها خودساخته تر هستند تا اونهایی که هیچ وقت اشتباه نمی کنند... ص 162هربار که یکی از دوستانش از او می پرسید چرا اوه را انتخاب کرده، پاسخ می داد به این دلیل که تمام مردها از آتش فرار میکنند، اما اوه به سمت آتش می رود.... ص163سونیا گفت: اوه، وقتی ادم به یک نفر چیزی می بخشه، گیرنده که طرف رحمت قرار نمیگیرد بلکه این بخشنده است که مورد لطف الهی قرار میگیرد.... ص200بین ایتکه ادم شرور باشد و یا مجبور شود شرارت کند تفاوت محسوسی وجود دارد.... ص237شاید غم از دست دادن فرزندانی که هیچ وقت متولد نشدند، می توانست آن دو را به هم نزدیک کند، ولی به غم نمی شد اعتماد کرد. اگر آدمها، غم را باهم تقسیم نکنند، غم آدمها را تقسیم میکند... ص260سونیا گفته بود: هر آدمی دوست دارد زندگی شرافتمندانه ای داشته باشد، اما تعریف ادمها از شرف متفاوته، برای مردهایی مثل اوه که از کودکی روی پای خودشون ایستاده اند، روش زندگی شرافتمندانه به این معناست که در بزرگسالی به هیچ کس وابسته نباشند، این که در زندگی شون کنترل امور رو در دست داشته باشند، به اونها غرور می بخشد، این که ذی حق باشند و بدونند که راه صحیح کدامه و چطور میشود یک پیچ رو سفت کرد، اوه به نسلی تعلق دارد که ارزش مرد با عملش سنجیده میشود نه با حرفش.... ص291سونیا همیشه می گفت:عشق مثل نقل مکان به یک خانه ی جدیده، ابتدا آدم، عاشق تمام اون چیزهاییه که به نظرش بیگانه است، هر روز صبح از خواب بیدار میشه و از اون چیزی که به او تعلق داره، شگفت زده میشه و از طرف دیگه در ترس دایمی به سر میبره که مبادا ناگهان سرو کله یک نفر پیدا شه و بگه که آدم دچار اشتباه شده و قرار نبوده صاحب یک چنین خونه قشنگی شه. ولی با گذشت زمان نمای خانه ترک بر میدارد و تمام اسرار کوچک خانه برایش رو میشه انگاه ادم مطمن میشود که خونه، واقعا خونه خود ادمه..... ص322اعتراف به اشتباه کار آسانی نیست مخصوصا وقتی آدم مدتهاست همان کار اشتباه را انجام میدهد.... ص326مرگ یک پدیده منحصر به فرد است، انسانها طوری زندگی می کنند انگار این پدیده اصلا وجود خارجی ندارد، و با این وجود مرگ یکی از اساسی ترین و مهمترین دلایلی است که آدمیزاد اصلا زندگی میکند..   ص341وقتی ادم مجبور بتشد تنها شخصی را که در تمام عمرش او را درک کرده به خاک بسپارد، چیزی درون او می شکند، گذشت زمان این جور زخم هارا مداوا نمی کندو زمان مسئله خودش را دارد. اغلب ما برای زمانی زندگی می کنیم که پیش رویمان قرار دارد، چند روز، چند ماه، چند سال، یکی از درد آورترین لحظات زندگی، لحظه ای ست که آدم می بیند در وضعیت فعلی اش، احتمالا می تواند بیشتر به گذشته نگاه کند تا به آینده. و وقتی ادم فرصت چندانی نداشته باشد، بعد باید چیزهایی را پیدا کندکه زندگی کردن برای انها ارزش داشته باشد، شاید با خاطرات. بعد از ظهرها زیر نور خورشید، با کسی که آدم دستش را بگیرد، عطر غنچه های باغچه، یکشنبه ها در کافه، شاید چندتایی نوه، آدم راهی را پیدا میکندتا برای آینده ی یک نفر دیگر زندگی کند. این طور نبود که اوه با مرگ سونیا بمیرد، او فقط دیگر زندگی نکرد.. غم چیز عجیب و غریب و منحصر بفرد ی است..... عشق هم چیز منحصر بفردیست، آدم را کاملا غافلگیر میکند.. ص423</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 09:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; جای خالی سلوچ &quot; قصه درد بی درمان فقر و بی سوادی</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ree2ls4ygkam</link>
                <description>گاه ادم، خود آدم عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی،میگویند :جای خالی سُلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولت‌آبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته است. دولت‌آبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را می‌گذراند در ذهنش پرورانده بود.رمان جای خالی سلوچ به زبان‌های آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، کردی و هلندی ترجمه شده است.من  اما میگویم &quot;جای خالی سلوچ&quot; ، قصه دردهاست ، قصه فرهنگی دست و پا گیر و ناقص یک ملت ، قصه  تحریف مذهب و کج فهمی مذهب ، اینکه برای حمایت از یک خانواده بی سرپرست ، مردی میان سال و زن دار به خود اجازه میدهد دختری 13 ساله را به عقد خود درآورد و مادری از سر بیچاره گی و رهایی برای شر حرف و حدیث های مردم و نان و غذای دختر،  راضی به این وصلت میشود ، قصه درد پسری که در نبود پدر ، حس از بند گسیختگی پیدا میکند و به دلیل عدم آگاهی و سواد و شعور به مادر و برادر وخواهر خود رحم نمیکند و فقط به فکر شکم و خوشی و سرگرمی خودش هست ، قصه درد پسری که در نبود پدر با وجود جثه و سن کم ، بار زندگی را به دوش میکشد تا کمک حال مادر و خواهر خود باشد ، و قصه درد زنی که در میان همسایگان و آشنایان خود غریب می ماند و در غیبت همسر مجبور به تحمل نگاه ناپاک و نیتهای ناپاک هرکس و ناکسی  می شود ، ....فقر در این کتاب نهایتی ندارد و بی سوادی و عدم آگاهی مردم بیداد میکند و عده ای که زور پول و رابطه دارند و دستشان به دهانشان میرسد ، چه راحت از این آب گل آلود فرهنگی ، چه ماهی ها که صید نمی کنند. در این کتاب دولت آبادی به زیبایی درد زنان گرفتار تقدیر را که ناگزیز در نقابهایی پنهان میشوند را،  بتصویر می کشد ، زنانی که نقاب مادری مهربان و دلسوز، زنی کاری و نان آور،   همدل و همراهی شوهر ،خواهری مطیع و فرمانبر و نیز  دختری فداکار ،....این زنان به شب که میرسند در سیاهی، همرنگ سرنوشت خود ،تمام این نقابها را کنار می گذارند و درخلوت آسمانی خود ، انسانی زخم خورده میشوند که چشم امید بر  آسمان دارند و سوال همیشه شان :  این چه تقدیر ست ، عشق را کجا باید جست ، که حفره های  خالی  پاره های تن را به چه ترمیم کرد!!!.....این کتاب شاهکاری از تصویر سازی ها و تشریح قصه ها و آدمهایست که انگار نویسنده بجای تک تک شان زندگی کرده و با جان و دل دردهایشان را لمس نموده ، بعداز کلیدر و سلوکش ، این کتاب هم بسیار به دلم نشست ، بازی با کلمات آقای دولت آبادی عالیست.....به نقدهای کتاب که نگاه کردم پایانهای  مختلف برای جای خالی سلوچ مطرح کردن، نخست اینکه : در انتهای داستان سلوچ زنده است و به زمیج برمی‌گردد (امیدبخش‌ترین پایان)؛ دوم :  مرگان توهم میزند  و داستان پایانی وهم‌آلود دارد. سوم: : سلوچ در چاه مرده بود و به این دلیل گم شده بود. یادداشتهایم از کتاب :عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به ادمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست، عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شود که دیگر عشق نیست، معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست، پیدا نیست و حس میشود. می شوراند، منقلب میکند، به رقص وا میدارد، می گریاند، می چزاند،.... دیوانه به صحرا!....ص200گاه ادم، خود آدم ،عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی، بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا  شده، روییده، شاید نخواهی هم، شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی، عشق گاهی هم همان یاد کمرنگ سلوچ است و. دستهای به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کنند.... ص 202.بلایی عزیز. چیزی رنج آور که نمی توان عزیزش نداشت. که ندیده نمی توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب نشیند، تو، نه می توانی زخم را از قلب وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی ، قلبت را چگونه دور می اندازی؟ قلب و زخم یکی هستند.... ص293دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در طوفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی ؟! تو در طوفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود ؟! ص294خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.ضمنا در مورد این کتاب این پست هم زیباست</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 10:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا &quot;او&quot;  را دارم غمی ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%BA%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-d5mobyfwcyj4</link>
                <description>وقتی آقای  دست انداز گرامی  ,عنوان کردن : توی زندگی شما حتماً یک نفر هست که بتوانید در موردش بگویید:«اون بهترین دوست منه»پس لطف کنید درباره بهترین دوستتون و ویژگیهای اخلاقیش که باعث شده او را برای شما بهترین کند،بنویسید  بی هیچ درنگی تنها &quot;او&quot; بود که به ذهنم آمد او که زیباترین، مهربانترین، صادقترین، رازدار ترین و از همه مهمتر ،عاشق ترین دوست دنیای من استما نه در مدرسه ، نه کوچه بازار ، نه همسایه ، نه محیط کار ...، در هیچ کدام از اینها با هم آشنا نشدیم بلکه وقتی خیلی بچه بودم به واسطه پدرم با &quot;او&quot; آشنا شدم  و از پدر ممنونم که مرا با بهترین دوست خودش دوست کرد. وقتی فهمید میخواهم باهاش دوست باشم ،  با جان و دل این دوستی را پذیرفت و الحق و انصاف تا این زمان هیچ در دوستی خود کم نگذاشته ،  من دوست خوبی براش نبودم اما &quot;او&quot; همیشه بهترین من بوده  در بدترین شرایط زندگی ، وقتی پدر رفت کنارم ماند و باعث شد نه تنها رفتن پدر بلکه بعد از آن هم  تمام رفتنهای عزیزان دیگر را  و تمام شکستهای زندگیم را  و تمام لحظات  بی کسیم را به لطف حضورش، به خاطر مهربانی هایش، و به امید بودنهایش، راحتر تحمل کنم، حضورش همیشه قوت قلبم بوده و هست .&quot;او&quot;  برایم همیشه سنگ تمام گذاشته، بی هیچ توقعی همیشه کنارم بوده و بی هیچ منتی  ،گره گشایی کرده، به خواسته هایم احترام گذاشته و میگذارد .  حرفهایم را با جان و دل گوش میدهد و خطاهایم را نادیده میگیرد، و هرگز ، هیچ جا، رازم را  جار نمیزند،آبرویم را همیشه حفظ میکند &quot;او&quot;  بسیار با سلیقه و با ذوق است ، هرروز صبح به روش  خاص خودش ، شگفت زده ام  میکند و من می مانم شرمنده و ذوق زده که چگونه جبران کنم ، اصلا توان جبران محبتهایش را دارم ؟ می دانم عاجزتر از آن هستم که بتوانم ذره ای از خوبی هایش را جبران کنم . گاه حتی بی آنکه بیان کنم و حرفی بزنم ، می شنود   و پاسخ چرا هایم را به خوبی میدهد ، گاه به راه غلط می روم و بر این رفتنها ی خود اصرار می ورزم و &quot;او&quot;  بسیار زیرکانه و با مهارت به طریقی که هم  غرورم نشکند و هم به خطایم پی ببرم ، زشتی کارم را به من می فهماند . حوالی خیالت دایم بپروازمو در خنکای نسیمش نفس میکشمرویاهایم بی حضورت بی رنگندو من دنیا را بی تو و خیالت، هیچ نمی خواهمهمیشه باش که امید بودنم باشیو دلگرمت شومو تکیه گاهم باشی....سیمین.حکجا می توانم چنین دوستی فهیم و دانا و مهربان و عاشق پیدا کنم .   در جستجوی دوستی به غیر  &quot;او&quot;  سالها گشتم ،تا شاید کسی را  پیدا کنم  که بتواند تکیه گاهم باشد ، تکیه گاهش باشم ، بتواند رازدارم باشد ، درکم کند و همدل و همنفس هم باشیم ، اما  بقول خواجه هرگز یافت نشد یا من توفیق نداشتم ، اما مهم نیست ، چندان هم  از این نیافتنها ناراحت نیستم ، ناامید هم نیستم ، چرا که هنوز &quot;او &quot; را دارم و میدانم اگر بخواهد دنیا را برایم زیر و رو میکند و بهترینها را در مسیر زندگیم قرار میدهد  و البته الطافش نهایتی ندارد و آرزوهای من در مقابل عظمتش هیچ است . هیچ ....آسمانت مرا به رویا میبرد  به آن سوی مرزهای بودن  دستانم خالیست و ویرانه دلی دارم  سرشار از عشقت  تقدیم تو باد...  ماه را تاباندی  که دل از ما ببرد؟!  مگر نمیدانی دل در گرو عشقت دارم   و محو نگاه توام  تمام هستیم فدای تو  هیچ نمیخواهم جز رضای تو.... سیمین.ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 09:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چنین باید طلب، گر طالبی</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%DA%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C-t5rldnb7nmt4</link>
                <description>ببخشید ،  اجازه ، راستش من دیروز موفق نشد م  عطارد را ببین م و اصلا نفهمید م از جلوی خورشید رد شد یانه هرچند گویا با موفقیت رد شده ،چون «عطارد» گردِ تو بيش از همه چرخيده ام سوختم، شکر خدا عشق ات مدارِ کوچکي ست خب اخه ما نه  رصدخانه داریم نه تلسکوپ. این شد که فقط با چشم بدون هیچ ابزاری زل زدم به خورشید   دلربا  که هرروز صبح شگفت زده ام می کند ، کاملا حواسم بود که قرار روز 20 ام ساعت 4 به بعد اتفاقاتی در آسمان رخ بدهد، این بود که از ساعت    4  که اضافه کاریم در اداره تمام شد تا برسم خانه، ضمن رانندگی هر از گاهی یه نگاه  پر حسرت به آسمان می انداختم و هر جا میسر میشد خورشید را تماشا میکردم .لازم به گفتن نیست که خورشید همیشه زیباست و گاه زیادی چشم نواز میشود طوری که دیگر بعد از دیدنش مدتی قادر به دیدن کسی و چیزی  نخواهی بود...اما دیروز احساس میکردم زیباتر شده  و انگار یه سینی گرد بزرگ و شفاف جلوش را گرفته و پیش خودم گفتم این حتما همان عطاردی است که فرموده اند اما بعد ها از اخبار عکسش را که دیدم دیدم نه بابا ، عطارد فقط در حد یک نقطه است در مقابل خورشید و عظمتش و من چه توهمی زده ام ....حالا عطارد و خورشید به یک طرف ، اما این اتفاق مرا یاد خاطره ای انداخت و  افسوس خوردم به اینکه چرا آن سال  برای تولد پسرم  تلسکوپ نخریدم ...البته خدایش اصلا آدم خسیسی نیستم و تا یه حدودی حق داشتم چرا که اولا در شهر کوچکی که ساکن بودیم اصلا چنین چیزی برای مغازه ها تعریف نشده بود و ثانیا خرید اینترنتی هم متداول نبود و ثالتا سفر به تهران هم جور نشد.... با این همه دلیل موجه،  حالا یکم تنبلی و یکم هم خوشحالی بابت صرفه جویی در ماه مربوطه را میشه به بهانه هام اضافه کردلذا  همه این بهانه ها باعث شد کادو را به چیزی ارزانتر تقلیل دهم. و طفل نازنینم هم که بچه ای بسیار قانع و کم توقعی بود از کادو حاضرشده اش  خیلی هم خوشحال شد . اگه اشتباه نکنم اون سال مجموعه  جدید کتابهای هری پاتر که هنوز به شهر خودمان نرسیده بود براش خریدم و حسابی ذوق زده شد .اما الان که فکر میکنم می بینم جفا نه به او که بیشتر به خودم کردم چرا که اگر الان تلسکوپ داشتم اینطور با حسرت آسمان را نگاه نمی کردم  و به این می اندیشم که گاه حسرتها چقدر ناچیزند....با یاد آوری این خاطره و این که آرزوی داشتن تلکسوپ در آن سالها برای پسرم به مرورزمان پیوست و هرگز به این آرزویش نرسید ،  به این نتیجه رسیدم که کاملا عادلانه است که  از دیدن چنین مناظری محروم شوم.....بقول معروف خودم کردم که ......والبته  دلم به این خوش است که تا چند روز آینده  اقای آذرخش گرامی حتما برای ما یه پست و یه سری عکس در خصوص این اتفاق خاص آسمانی خواهد آورد .....</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 13:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهکده ای سرشار از عشق ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-obixwvlalkpz</link>
                <description> ​هرکسی با هر چیزی ارتباط ویژه دارد مثلاً بعضی با گلدان خانه ارتباط خوبی دارند من نیز عاشق تمام اجزای طبیعت هستم، حیوانات نیز عشق را درک می‌کنند و اگر محل امنی ببینند ارتباط برقرار می‌کنند؛ برای مثال ما حیواناتی داشتیم که در سن بالا به اینجا آمدند اما عاشق انسان شدند.امیدوارم حال همه دوستان خوب وخوب باشد و لحظات به خوشی طی شده و بشود .اما اگر یک اپسلون حالتان خوب نیست بنا به هردلیلی  و یا خوب است و دنبال بهتر تر   شدنش هستین اکیدا توصیه میکنم یه سر به &quot;دهکده طبیعیت قزوین &quot; بزنید و سراغ آقای پرند را بگیرید و ازش بخواهید برایتان دهکده را معرفی کند ، معرفی که چه عرض کنم  در اصل  عشق  را نشانتان بدهد مطمنم از دهکده که خارج شوید حالتان عالی خواهد بود. برای من که واقعا عالی بود .هم فضا و هم اتفاقاتی که شاهدش بودم....در 2 کیلومتری شمال شهر قزوین  با رفتن به پارک جنگلی باراجین می توانید شهر  را زیر پای خود ببینید. این پارک جنگلی محل مناسبی برای گذران اوقات فراغت و لذت بردن از هوای مطبوع و کوهپایه ای منطقه می باشد. این منطقه خوش آب وهوا که از گذشته های دور تفرجگاه اهالی قزوین بوده است از امکاناتی چون زمین چمن،پیست دوچرخه و موتور سواری و شهربازی و کمپینگ هایی با قیمت مناسب برای مسافران برخوردار می باشد، همچنین جاری بودن رودخانه ارنزک در این منطقه زیبایی آن را دوچندان کرده است. در دل این پارک جنگلی اما به تازگی دهکده ای شکل گرفته است که یکی از مهمترین زیست بوم های کشور می باشد. در این دهکده زیبا انواع حیوانات از گونه های مختلف نگهداری می شوند که برخی از آنها در نوع خود بی نظیرند. تفاوتی که این پارک با سایر پارک های شبیه خود دارد این است که در اینجا می توانید در درب ورودی غذای مخصوص حیوانات را تهیه کرده و با دست خود به آنها غذای دلخواهشان را بدهید.اشتباه نکنید  ، اینجا اصلا باغ  وحش نیست؛ بلکه صرفا پارکی برای  حیوانات است ،  اینجا واقعاً سگ با بزرگترین گربه‌سان جهان همبازی است و گرگها نگهبان گله های زیبا و نازنین بزهای کوهی سفید فرانسوی هستند !!البته بنا به گفته راهنمای  دهکده (آقای پرند) این بزها اصالتا ایرانی هستند اما به دلایلی فرانسوی ها بنام خود کرده اند و بهترین پنیر اگر می‌خواهی عاشق خدا باشی باید عاشق اجزای طبیعت باشی.اینجا  گراز، سر به سر گاو می‌گذارد، لاک‌پشت و تمساح سواری می‌کند و ببر و الاغ به تبادل افکار مشغولند!!خرس برای دست دادن با تو پیشدستی میکند و شیر برای نوازشت لحظه شماری میکند!!مدیر اینجا مردی شگفت انگیز است که فقط وصفش را شنیدیم و توفیق زیارتش میسر نشد اما راهنمای ما آقای &quot;پرند&quot; نیز  درنوع خود انسانی خاص و شگفت انگیز بود .وقتی وارد لانه شیر ها شد و  بوسه بر صورتشان زد و شیر عاشقانه نوازشش کرد باورمان نمی شد که این همان حیوان درنده خویست که به جهشی شکارش را ختم به خیر میکند .آقای پرند چنان رابطه زیبایی با تک تک حیوانات دارد که تا از نزدیک نبینید باورتان نمی شودبرای تک تک حیوانات اسمی زیبا و مناسب جنسیتشان گذاشته و وقتی به نام صدایشان میکرد از هرگوشه لانه   ، خود را به او میرسانند و پوزه به دست و صورتش می مالیدن یعنی که دوستت داریم و چقدر از دیدارت خوشحالیم !!!بعضی ها با ناز به سراغش می آمدند بعضی ها بی تامل ، بعضی ها در آغوشش می گرفتن بعضی ها فقط بوسه می دادند .حکایتی بود دیدنی ، عشق و علاقه بین این موجودات و آقای پرند .....اما همه جا صحبت از آقای نوری بود گویا ، تمام حیوانان این مجموعه به نوعی مدیون آقای مدیر بودند ،و به نوعی دیگر فرزند خوانده مدیر هستند، و  این نوع فرهنگ نگاه و برخورد با   حیوانات را مدیر در مجموعه جاری کرده بودبطوری که لفظ &quot;وحشی &quot; در لغتنامه این مجموعه معنای ندارد مگر برای برخی آدمها چون داعش!!!آقای نادر رضا نوری یا همان مهندس نوری  دهکده طبیعت، مرد 60 ساله با قدی بلند و سبیل‌های آرایش‌شده سفیدش نظم طبیعت را به‌هم‌ریخته و دوستی بین حیوانات اهلی و وحشی ایجاد کرده است، همه «نوری» را با لباس چریکی و پوتین‌های آماده‌اش می‌شناسند مردی که ابهتش انسان را میخکوب می‌کند و در دل حیوانات جا بازکرده است.نادر رضا نوری وآقای پرند و دیگر دوستان فعال در دهکده با عشق برای حیوانات کار میکنند و بی شک  قلب مهربانی دارند .توصیف عشق حیوانات به انسان در قلم نمی‌گنجد برای دیدن این عشق باید سفری به دهکده طبیعت قزوین داشته باشید.عشق اکسیری است که همه‌چیز را می‌شناسددر نهایت :خبر خوب افتتاح اولین پارک سافاری ایران در این دهکده بود .بنا به گفته آقای پرند این سافاری پارک در 7 دره  وبیشه و در مسافتی حدود  30 هکتار    راه اندازی خواهد شد  که در حال حاضر سه دره کارش تمام شده و همچنین پارک کودکی در برنامه های آقای نوری هست که در آنجا بچه های  آدمها  را با بچه حیوانات آشنا و هم بازی خواهند کرد تا بچه ها مهربانی با حیوانات را یاد بگیرن و رابطه خوبی با طبیعت برقرار کنند شاید این بچه نسبت به والدینشان ، در آینده دلسوز تر و مهرباتر با طبیعت برخورد کنند.</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 10:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری برای فرار از مشغله های ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-wavpo6a2vcyj</link>
                <description>جنگل تونلی &quot;صفرا بسته &quot;پیرو پست آقای محسنی عزیز در خصوص  ویرگول و بپاس ارادتی که به ایشون دارم حیفم اومد امروز ننویسم . راستش مدتیست خیلی نوشته حال خوب کن ندارم و هیچ دلم نمیخواهد حال بدم را در اینجا به  اشتراک بگذارم .نگاهت موج آرامی ستکه غرقم میکند در خودتبسم های شیرینتدلم را می برد رویاکلام مهربان توتسلای دلم  باشددو دست  پر ز مهرتوگره بگشاید از دنیابرایت شعر خواهم گفتدر این دوران دور از توبه راهت چشم خواهم دوختکه برگردی کنار ما...سیمین.حاینادوساعت  قبل از شنیدن خبر حادثه برای پسرم نوشته بودم ...خدا بیامرز مادرم وقتهایی که حالش خوب نبود و دلتنگ  یکی از بچه ها   بود میگفت : &quot;سگ باشی مادر نباشی &quot;..... درواقع منظورش این بود که مادر که شدی دیگه  احوالت دست خودت نیست حال خوش بچه ها ، خوشحالت میکند و حال بدشون ویرانت میکند. حالا چه ربطی داشت . ربطش  نمی دونم دست اسرائیل بود ، آمریکا بود یا عربستان،  به هرحال بنا به اظهارات مقامات ایران یکی یا هر سه اینها در ویرانتر شدن  حال ما دخیل بودند ، وقتی خبر حمله به نفت کش به گوشمان رسید دیگه مشخص چه حالی شدیم .البته شانس آوردم که   قبل از خبر دار شدن از حادثه ، پسرم زنگ زد و خیالم از سلامتیش آسوده بود اما خب مادر است و هزاران هزار دلشوره تا برسد خانه و چشمم به جمالش بیافتد ...میگذرد، میدانمبالاخره میگذرداین روزهای دلتنگی تمام میشود وچشمانم به چشمانت خواهد افتادتو را در اغوش خواهم گرفتدلم آرام خواهد شدمیدانمباران که تمام شدافتاب طلوع خواهد کرد  و آسمان صاف خواهد شدآسمان دل من نیزصاف خواهد شدوقتی تو بیایی....سیمین.حاما از آنجائیکه زندگی ادامه دارد و من باید تا آمدنش صبور باشم و روزها را به طریقی طی کنم این جمعه تصمیم گرفتم در یک تور کاملا غریبه با آدمهای غریبه ثبت نام کنم و  بزنم به جاده تا شاید کمی از فکر های آشنا و دلشوره های آشنا دور شوم .این شد که راهی روستای &quot;صفرابسته &quot; در نزدیکی کیاشهر ( همان بندر فرحناز قدیمی ) شدیم . یکی دوساعت در جاده دو کیلومتری زیر  تونل سبز درخت ها ،  قدم زدیم و   از آرامش و زیبای هایش لذت بردیم و بعد راهی ساحل دریا و پس از صرف ناهار سری هم به پل چوبی کیاشهر زدیم .پل چوبی کیاشهرپل چوبی بندر کیاشهر که شهر را از طریق پارک جنگلی به ساحل این شهر متصل میکند. این پل یکی از زیبایی های این شهر محسوب میشود یکی از مواردی که باعث زیبایی این پل چوبی شده است میتوان به عبور آن از بین نی زار ها اشاره کرد که زیبایی خاصی به این پل داده است.طول این پل چوبی در حدود 700 متر و عرض آن 2.5 متر است و در بین مسیر محلی برای استراحت و دیدن طبیعت اطراف قرار داده شده است. در بین مسیر شما قایق هایی را مشاهده میکنید که جهت استفاده مسافران قرارداده شده است.جای همه دوستان و عزیزان خالی گروه خوبی بود .با وجودی که من غریبه بودم اما خیلی زود با چند تاشون دوست شدم و لحظات خوشی را کنار هم سپری کردیم . در این گروهها معمولا بعضی ها داوطلب میشن و از زندگی خودشون یا خاطرات و تجربیاتشون تعریف میکنن. این سری هم  خانمی 73 ساله همراه گروه بود .روحیه شادی داشت و بسیار مهربان بود و با همه به خوبی و خوشرفتاری طی میکرد. سرزنده و سرحال بود و  در راه برگشت قصه زیبای زندگی خودش را برای ما تعریف کرد مفصل و طولانی بود اما واقعا لذت بردیم .درواقع یک نمونه و شاهد زنده از زندگی عاشقانه ای که با عشق شروع شده و با تمام مشکلات مسیر و برعکس تمام قصه های عاشقانه و سریالهای منتشره ، این دو عاشق بهم رسیده بودند و  حدود 50 سال  به خوبی و خوشی و با همان عشق و بسی بیشتر و زیباتر کنار هم زندگی میکردند ، در این 50 سال 4 بچه را بزرگ کرده و سرو سامان داده بودند  ....رمز موفقیت این خانم  بنا به گفته خودش &quot; صبر و گذشت و احترام  و وفاداری &quot; بود مثل باران... مثل دریا... مثل این برگای زیبا ... همچو پاییز.. عاشقی کن مهربان باش....تا بشی سلطان دلها...آرزوی بهترینها برای همه....</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 13:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خوب که هنوز هم دوستی ها برقراره</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-zmy9gwiugdpf</link>
                <description>جایی که همدیگر را یافتیم ..یک بوسه ز تو زنده کند جان مرایک خنده ز تو شاد کند روح  مرادل پیر شد از حسرت دیداررختبگشای نقاب از سر و بنمایی مراسیمین.ح​باورم نمیشه ، 31 سال گذشت ،   مهرماه سال  67 ،هردو مغرور از پیروزی بر غول کنکور ، با اعتماد بنفسی کاذب ، حاصل قبولی در یکی از بهترین دانشگاههای  تهران ، دور از خانه و خانواده ، هرکدام از یک شهر ایران زمین،  راهی خوابگاه شده بودیم با هزاران ادعا و توقع و طلبکارانه  .....اولین بار که دیدمت ، در نگاه اولم ترا خودخواهترین و متکبرترین دختر دنیا یافتم ، با این حال ازت خوشم اومد ، احساس کردم هرآنچه من ندارم یا کم دارم و دوست دارم داشته باشم ، تو داری ، اون غرورت ، آن نگاهها تیز بینت ، آن اقتدارت ،  به دلم نشستی اما ساکت تر از آن بودم که دم بزنم ، تا  آن شب یلدای تاریخی ...بی کسی ها ، دور از خانواده  ، تنهایی و غم غربت در آن شب عزیز باعث شد به هم پناه بیاوریم و شبی بیاد ماندنی به یادگار بگذاریم .....اصلا یادم نیست آن شب چه گفتیم و  چه خوردیم اما شیرینی خاطره اش هنوز برایم تازه است و  حضور تو ، سادگی و صداقتت ، صمیمیت و مهربانیت باعث شد  چنین شبی کنار یک دوست خوب آنچنان خوش گذشت که هیچ کمبودی حس نکردم ، نه دوری از خانواده را ، نه غربت و تنهایی را ، تا نیمه های شب گفتیم و خندیدیم ........دوستیمان در بیکسی هایمان شکل گرفت و چه زیبا تداوم یافت و من خوشحالم که هستی و هنوز بر همان قرار و همان صداقت کلام و همان سادگی ، پایداری....خوشحالم در این سالهای که هرکدام پی سرنوشت خود بودیم،  رابطه و دوستی ما قطع نشده و هراز گاهی سعادت دیداری نصیب میشود و تجدید خاطراتی ........بابت دیروز ممنونم .خیلی خوش گذشت . چند ساعتی که کنارت بودم اگرچه کوتاه اما به قدر 31سال خاطره مرور کردیم ،  بقدر 31 سال زندگی کردیم ، بقدر 31 سال از عمر  را به خوبی یاد کردیم .یادش بخیر ....ممنون که هستی ...بیا جان من،هندسه وجودمان را ،به احکام ،  تهی  محدود  نکنیمبگذار قضیه ها را ،به استقراء  ثابت کنیمبگذار اندیشه هایمان  تا بینهایت سفر کننددرون دایره ها محدود نشویمخطی ممتد باشیم در عبور از زندگیدو خطوط موازی در امتداد هممیدانم ،  افکارمان جهت دار و مخالفندو زاویه دیدگانمان متفاوت، درست ،ما هیچ تناسبی  با هم نداریمو هیچ نطقه تقاطعی  ، هیچ وجه اشتراکیبیا دوخط موازی باشیم...می توان کنار هم زیست ، بدون هیچ تداخلی  ،تضادها را ندید گرفتبا تفاوتها کنار آمدو در همسایگی هم  ، مهربانانه زندگی کردبه مهر ، نقطه ها را کنار هم چیدو تصاویری زیبا آفریدکه زندگی تداوم این نقطه هاست ...سیمین.ح/8/12/97</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 12:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشتی کوچک در گیلان</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-tpjdesunzhbu</link>
                <description>اگر آرزوی پرواز در ابرها را داری ، اگر دلت می خواهد ابرها را زیر پاهایت ببینی ، اگر دوست داری ابرها ترا احاطه کنند و شبنم شادی بر تنت بنشانند، قدم در راه ییلاق اولسبلنگاه بگذار ، بهشتی زیبا درون کوههای ماسال ، شهر کوچکی در استان گیلان ، هنوز برق ندارد، هیچ خانه سنگی اجاز ساخت نمی گیرد ، کلبه های چوبی بالای تپه های سرسبزی که درون ابرها غوطه ورند با منظره درختان استوار و سر بلند واسبهای زیبایش یک رویای فراموش شده را برایت زنده خواهد کرد ، باید یکبار ببینی تا آرزوی یک شب خوابیدن در کلبه های چوبی تمام ذهنت را قلقلک کند، چه زیبا صبحی خواهد بود اگر چشم بگشایی و خودت را میان ابرها ببینی ،در حالی که بوی نان محلی همیسایه ، ترا مست کرده ، و صدای پرندگان زیبا گوشت را نوازش می دهد ، بهشت همینجاست در چند کیلومتر آن ور تر، کافیست همت کنی و دل به جاده دهی ....ییلاق اولسبلنگاه ماسال در ارتفاع ۱۴۸۹ متری از سطح دریا؛ در ارتفاعات تالش واقع شده است.اینجا ییلاقی خوش منظره با کلبه‌های چوبی و مراتعی وسیع است. خوشبختانه امکان تغییر محیط اولسبلنگاه توسط منابع طبیعی محدود شده و ساخت و ساز با مصالحی غیر از چوب مجاز نیست. این کار موجب شده تا طبیعت و فضای بکر ییلاق حفظ شود. بنابراین ییلاق قابلیت بوم‌گردی نیز دارد.برای بکر ماندن، اولسبلنگاه مجهز به شبکه‌ برق‌رسانی نیست و برق مورد نیاز از موتور برق و گاهی پنل‌های خورشیدی تامین می‌شود. همچنین این ناحیه آب لوله کشی هم دارد که از چشمه‌های همان حوالی تامین می‌شود.اولسبلنگاه نامی تالشی ست و از دو بخش اولَس و بِلَنگاه تشکیل شده. اولس به معنی درخت مَمرَز و بِلَنگاه به معنی جای بلند است. اولسبلنگاه یعنی جایگاه رویش درخت ممرز.​کلبه های چوبی ممرز یا همان اولس در مناطقی از شمال به  شَرَم معروف است. این درخت بین ۱۵ تا ۲۵ متر رشد می‌کند و در جنگل‌های هیرکانی به فراوانی دیده می‌شود. ممرز بومی جنگل‌های اروپایی نیز هست. این درخت تنها در ارتفاعات بالای ۶۰۰ متر با درختان راش و بلوط دیده می‌شود. ممرز از درختان خزان کننده است. یعنی برگهایش در پاییز زرد شده و در نیمه دوم زمستان می‌ریزد.اولسبلنگاه مقصدیست برای پیوند با طبیعت و رهایی از خستگی.در ییلاق اولسبلنگاه تجربه‌های بوم‌گردی و طبیعت‌گردی را همزمان با کیفیتی بالا دارید. تجربه هایی از قبیل:فضای روستاییِ بی نظیراقامت در کلبه‌های چوبی و گرم شدن کنار آتش هیزمشنیدن صدای پرندگان و وجود گله گاوها و گوسفندانمنظره کلبه‌های ییلاقی که رو به سوی مراتع سرسبز باز می‌شوندمحصولات دامی مانند شیر، کره، پنیر، عسل طبیعی و نان سنتیآب گوارای چشمه‌هاهوای مه‌آلود اولسبلنگاه و ابرهایی که پایین دست را پوشانیده‌اندآب مصرفی اولسبلنگاه از چشمه‌های خود روستا گرفته شده و در تانکر‌ها ذخیره می‌شود.در مورد امکانات گرمایشی نیز محدود به هیزم و کپسول‌های گاز هستید.موتور برق‌ها از نیمه شب به بعد خاموش می‌شوند و روستا به بکر‌ترین حالت ممکن می‌رسد.ارتفاعات آلاله در بالای اولسبلنگاه قرار دارد و پیاده می‌توانید از میان کلبه‌ها عبور کرده به آن سمت بروید. در بین راه گله‌های گاو و گوسفند را در حال چرا می‌بینید. می‌توانید این مسیر را با خودرو هم طی کنید.تور‌ها معمولا برنامه نیسان سواری از روستا تا ارتفاعات آلاله را در برنامه خود دارند.از آلاله به منطقه اشراف کامل دارید. حتی شهر ماسال هم در دیدرس‌تان قرار دارد. غروب آفتاب در این ارتفاع همچون طلوع آن تجربه‌ای فراموش نشدنیست.از اولسبلنگاه می‌توان دریا را هم دید؛ البته اگر مه دورتان را نگرفته یا فرشی از ابر دیدتان را محدود نکرده باشد. معمولا ابر‌ها صبح‌های زود جلوه‌گری می‌کنند.دره‌ها عمیق و سرسبز و کوه‌ها سر به فلک کشیده‌اند. اگر بهار کوهستان‌های آلپ را از نزدیک ندیده‌اید اینجا قرابت نزدیکی به آن دارد و چه بسا به یاد کارتون خاطره انگیز هایدی بیفتید.ثبت خاطرات در این سفر از آسان‌ترین کار‌های ممکن است. دوربین را به هرجهت بچرخانید منظره‌ای بدیع جلوه‌گری می‌کند.گیاهان و گل‌ها، مراتع و درختان؛ ییلاقی بی‌مثال را پدید آورده‌اند. آلو جنگلی و فندق از درختان میوه‌دار این ییلاق‌اند. چه بهتر که فصل میوه‌دهی این درختان به این منطقه سفر کنید. آلو‌ها اواسط اردیبهشت و خرداد می‌رسند و فندق‌ها اوایل شهریور تا مهر.ناگفته نماند بام ماسال هم در مسیر این ییلاق قابل دسترس می باشد که از بلندای آن منظره زیبای شهرهای انزلی و صومعه سرا را میتوان تماشا کرد....منظره ای  که از بام ماسال میتوان دیدحتی مسیر از ماسال تا اولسبلنگاه هم دیدنیست. جاده‌ ماسال به گیلَوان که به سمت این ییلاق می‌رود، مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم است که از دل جنگل عبور می‌کند. درختان در دو طرف مسیر انبوه و درهم‌ تنیده‌اند. مسیری سبز که شما را غرق در خود می‌کند و گذر زمان را از یادتان می‌برد.در نیمی از مسیر ماسال به اولسبلنگاه، رودخانه خالکایی همراهیتان می‌کند. اگر میل داشته باشید می‌توانید خودرو خود را متوقف کرده و اوقاتی را کنار رود بگذرانید. در کنار راه آلاچیق‌هایی برای صرف چای و بلال و… وجود دارد. خالکایی از قله شاه معلم به ارتفاع ۳۱۵۰ متری در بالا دست اولسبلنگاه سرچشمه می‌گیرد و پس از طی ۴۰ کیلومتر از ماسال می‌گذرد و در نهایت به تالاب انزلی می‌ریزد.ییلاق‌های کوچک دیگری هم در مسیر وجود دارد که بازدید از آنها هم خالی از لطف نیست. ییلاق‌های شالما، نسا، خریدول و…. ییلاق سوئه چاله هم بعد از اولسبلنگاه قرار دارد.فصل بهار و تابستانبا توجه به ییلاقی بودن منطقه سفر به اینجا از اواسط اردیبهشت ماه آغاز می‌شود و تا پایان تابستان ادامه دارد. این فصل، فصل رویش درختان و گل‌هاست. اگر فروردین به اینجا سفر کنید هوا هنوز سرد است و ممکن است از بارش برف غافلگیر شوید. بیشترین و پر رونق‌ترین فصل سفر، تابستان است که اهالی به قصد ییلاق به اینجا بر‌می‌گردند. در تابستان هوا خنک و دلپذیر است. در اردیبهشت و خرداد میوه‌هایی چون آلوجنگلی رسیده‌اند. و شهریور و مهر وقت به ثمر رسیدن فندق‌هاست. اردیبشهت و خرداد بهترین دوران مه‌گرفتگی را دارد.فصل پاییزمهرماه هم چیزی از شهریور کم ندارد و هوا همچنان مطبوع و خنک است. همچنین مه گرفتگی‌ها به جذابیت بهار هستند.پاییز این منطقه کمتر بازدیدکننده دارد. و با سردی هوا بیشتر اهالی به ماسال نقل مکان می‌کنند. اگر با سرمایی نه چندان جدی غریبه نیستید می‌توانید از جشن رنگ‌ها در اوایل پاییز دیدن کنید.فصل زمستانزمستان‌های اولسبلنگاه سرد و برفیست. جاده در این مواقع برف‌گیر، لغزنده و خطرناک است. دمای هوا در این فصل به زیر صفر هم می‌رسد. سفر در این موقع از سال توصیه نمی‌شود.</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 11:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه ای که همه را عاشق خود کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ltwuiiygjxkc</link>
                <description>لوح تقدیر  مهم نیست چه در خود دارد /نقش تو روز ازل  حک شده بر لوح  دلم  /روزگار هرچه دلش خواست بگو پیله کند/دیر وقتی ست  که از عشق تو پروانه شدم/سیمین.حقصه هرسال من  این است ، بوی مهر که می آید ،حال و هوایم عوض میشود ،دلتنگ مدرسه میشوم و یاد بهترین بهترینهای اون دوران  می افتم و بی تاب میشوم برای اون روزها ،بی تاب بوی عشق ، بی تاب  مهربانی ،بی تاب  او ...او که هر روز در گرما و سرما  به شوقش  بیدار میشدم و صبحانه خورده و نخورده  رو به سویش پرواز میکردم،او که سراسر مهر بود و انسانیت، که درس عشق میداد و آدمیت،که از جان مایه می گذاشتاو که تمام کلاس را عاشق مدرسه کرد.....مگر میشود آدمی اینقدر مهربان باشد، اینقدر عاشق انسانیت باشد و عشق تدریس کند،رشته اش ادبیات نبود ، هیچ ربطی به عرفان و تصوف نداشت ،با دینی و پرورشی هم آبش به یک جوب نمی رفت ،درسش حرفه و فن بود اما سراسر شعر بود و لطافت ،اخلاق و ادببه یک کلام عاشق بود ، عاشق انسان،عاشق تعلیم و تربیت ،عاشق تمام بچه ها و از همه مهمتر عاشق زنش  .....حالا پیر شده، همسرش ، یار و همدم و مونسش بیش از 20 ساله مرده  و تنهایش گذاشته و از همه بدتر چندین سال است که بازنشسته شده ......آخرین بار پنج سال پیش دیدمش ،صبح زودبود ،هنوز شهر  به خواب  بود  ، دلم گرفته بود ،زد به سرم و فرمان را  بجای اداره سمت قبرستان چرخاندم و رفتم سر خاک پدر، از دور دیدمش ، دبه آب دستش بود و میرفت سر خاک همسرش تا مقبره اش را بشورد،مرا که دید وایستاد  با تعجب پرسید: &quot;سیمین!  این وقت صبح اینحا چه می کنی &quot;نگاهش کردم ،از طرفی خوشحال بودم که هنوز درخاطرش ماندم ،هنوز براش عزیز  بودم ، هنوزم دغدغه اش بودم ،درست مثل اون روزها که تک تک بچه ها را به اسم کوچک صدا میزد و نسبت به سرنوشت تک تکمون حساس بود ، اما دلم گرفت ،خدایا روزگار با او چه کرده بود ،چقدر پیر و شکسته شده بود ، و چه غمی در صدایش بود .....برایم تعریف کرد که هرروز صبحش را از اینجا شروع میکند از قبرستان و کنار خوابگاه عشق ابدیش ....حالا شنیدم دیوانه شده ، چه حرف مزخرفی ، او سالها پیش دیوانه بود ،یک دیوانه عاشق  واقعی ،وقتی دیگران برای آموزش  یک کلمه اضافه  ، خدا تومان پول میگرفتند  او تمام دانشش را رایگان در اختیار ما می گذاشت ،وقتی دیگران در دفتر مدیر پا رو پا می انداختن وچای می نوشیدند و جک تعریف میکردند، بچه ها در حیاط مدرسه  دورش جمع میشدند و با سوالاتشون ، سوال پیچش میکردند و چه مهربانانه پاسخ میداد وووو،.....هیچ وقت معلم نمونه نشد ، با هیچ مدیری سازش نداشت ،همیشه خدا سر دفاع از بچه ها می جنگید و حالا دیوانه خطابش میکنند .کاش همه معلمها دیوانه بودند .....برایش بهترینها را  آرزومندم.....چه زیبا می نوازی با نوای دلخوشت ، باران،  خیال خسته ماراچه زیبا می نشینی بر دلم، آرام آرام، تو .به ساز سرخوشت بنشان به قلب تیره مردم لطافت راهمه مهر و مروت راببار ای آسمان خالی از مهتابببار بر خاک این وادیبشور اندوه  مردم راببر با خود غم و درد و مصیبت راببار تا باز،دلت خالی شود از غمازاین تاریکی  ابرهای تیره و پرغمببار ای نازنین بارانکه فردا، بازهم،  جهان،زیبا شود از نوو خورشید جهان افروز تابانمبخندد بر زمین خیس باران خیزببار بر قلبهای پاکببار باران زیبایم....سیمین.ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 11:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکر برای روزی دیگر....</title>
                <link>https://virgool.io/@ana.137588/%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-c8tr3b8kndgg</link>
                <description>حوالی خیالت دایم بپروازمو در خنکای نسیمش نفس میکشمرویاهایم بی حضورت بی رنگندو من دنیا را بی تو و خیالت، هیچ نمی خواهمهمیشه باش که امید بودنم باشیو دلگرمت شومو تکیه گاهم باشیاین روزها دختر بچه ای شدمکه سخت به آغوش پدر بی تابسخت محتاج نوازش مادرو تشنه محبت خواهر است..... اینروزها چه عاجز شده ام از زندگیو چه بی تاب رفتنمخیالت که می آید و مرا مرور میکند همه چیز عوض میشود و من چون درختی خشکیدهاز زلالی یادتجان میگیرمدلم قرص میشود که هستیکنارمیو هوایم را داریشکر برای داده و نداده اتشکر برای بودن هایتسیمین.ح</description>
                <category>سیمین حیدریان</category>
                <author>سیمین حیدریان</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 10:24:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>