<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anahid</link>
        <description>دانشجوی دامپزشکی علاقمند به فلسفه و داستان و آدما و نویسنده شدن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:02:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22378/avatar/jjC0uW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنا</title>
            <link>https://virgool.io/@anahid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تکامل هویت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DB%B3-w8mbwyyzeq93</link>
                <description>وقتی تو سن‌های نوجوانی به سر می‌بریم اغلب خیلی درک واقع بینانه‌ای از خودمون و یا حتی دنیا نداریم و با تناقض احساسات دست و پنجه نرم می‌کنیم، سنی که کامل استقلال فکری و اجتماعی پیدا نکردیم و به نظرمون هر چیزی در دنیا امکان پذیر هست بدون این که به محدودیت‌ها فکر کنیم! یکی از مهم‌ترین نکاتی که باعث می‌شه بتونیم به سلامت این دوران رو طی کنیم این مورد هست که بپذیریم امکان این که تو انتخاب رشته دانشگاه یا روابط دوستانه و عاطفی اشتباه انجام بدیم هست و ما تو سنی هستیم که یا با آزمون و خطا و یا الگو برداری از اطرافیان می‌خوایم یک هویت کسب کنیم. تکامل هویت مخصوصا در دورانی که ما هستیم و از نظر تکنولوژی پیشرفت کردیم مساله پیچیده‌ای شده و اغلب آدم‌ها نمی‌تونن در ۱۸ سالگی به طور جدی پیش بینی کنن که نقشه‌شون برای زندگی تا آخر عمر چی هست. مواردی که کمک می‌کنه این دوران راحت‌تر بگذره داشتن دایره امن عاطفی از اطرافیان شامل دوستان و خانواده هست و همینطور انجام دادن یک ورزش یا یک هنر که هم به سلامت جسم و هم به تخلیه عاطفی کمک بکنه. در این دوران آدم خودش و اطرافیان رو مقایسه می‌کنه و کم کم به نقاط ضعف و قوت خودش و ویژگی‌های منحصر به فردش پی می‌بره و در نهایت وقتی به صلح درونی و آرامش با خود می‌رسیم که درک واقع بینانه از خودمون و دنیا به دست بیاریم.در ادامه متن تجربه یکی از دوستان پناهگاه رو با هم می‌خونیم:کلاس سوم ابتدایی نقطه تغییر برای من بود. درست مثل اینکه یک دفعه چشمم به این دنیا وا شده باشه و همه چیز رو متفاوت ببینم. دغدغه‌ها و درگیری‌های ذهنیم از همون روز شروع شد. اما نمی‌دونستم داستان از چه قراره و برای بقیه اینطور نیست... اگه جوری که بقیه می‌خوان بشم، نباشم چه اتفاقی می‌افته؟ اگه حرف بقیه رو گوش نکنم و خودم بخوام امتحان کنم چی می‌شه؟ و چی می‌شه ماجرا رو دیدم :)گذشت... دوران راهنمایی با همه دوستام متفاوت بودم. چیزایی که براشون حکم مرگ و زندگی رو داشت اصلا برای من ملاک نبود!! این دفعه اون حسی که می‌گفت خودت باش و خودت تجربه کن رو نادیده گرفتم و سعی کردم باهاشون بیشتر بُر بخورم اما نتیجه کاملا برعکس شد و کم کم از گروه دوستان به حاشیه رونده شدم :)همچنان نمی‌تونستم خود واقعیم رو ببینم و دنبال علاقه‌ها و حرف دیگران می‌رفتم. طبق روال رفتم به رشته ریاضی و سال سوم نتیجه این مرحله رو هم خوب دیدم :)رسیدم به کنکور و رقابت بزرگ برای پیروزی شروع شد! از بین زمختی‌های این رشته، معماری رو انتخاب کردم تا حداقل خیلی جزئی به سمت علاقه خودم کشیده بشم ولی خوب چون از اول مسیر اشتباه بود نتیجه‌ای نداد و شدم پشت کنکوری... حرفای مختلف از دور و نزدیک به گوشم می‌رسید... خسته بودم اما نمی‌دونستم چرا... نمی‌دونستم جامعه و افراد دور و برم چه تاثیری روم گذاشته بودن و می‌ذاشتن... تصمیمم رو گرفتم تا خلاف همه چیز برم و راه خودم رو پیدا کنم. موفقیت‌ها شروع شد. بیشتر با اطرافیانم بُر می‌خوردم. خودم انتخاب می‌کردم، خودم پیروز می‌شدم و خودم می‌باختم.نتیجه بخش بودن این انتخاب راه جدیدی رو پیش روم گذاشت. چشمام رو بیشتر باز کردم و سعی کردم خود واقعیم رو بیشتر و بیشتر بشناسم. دیگه اونقدرها به خودم سخت نگرفتم و سرعت همه چیز رو کم کردم و بالاخره دوستی من با خودم شروع شد...</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 19:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل هویت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DB%B2-ohnzpuriplws</link>
                <description>تکامل هویت به معنی پاسخ به سوال‌هایی مثل اینه که نقش من در جامعه چی هست و چه شخصیتی دارم، نقاط ضعف و نقاط قوتم چی هست و همینطور تقریبا رسیدن به یک ثبات نسبی در مورد نحوه روش زندگی.حس‌هایی که می‌تونه در مورد تکامل هویت خیلی آزاردهنده باشه این موارد هست: حس بی‌ثباتی زندگی، حس این که می‌خوایم خودمون جهان و دنیا رو کشف کنیم پس فکر می‌کنیم کسی زیاد ما رو درک نمی‌کنه و افراد دیگه حاضر به شنیدن نظرات متفاوت نیستن و....به نظر من اولین قدم برای این که این دوران راحت‌تر طی بشه این هست که بدونیم ما در دورانی هستیم که از نظر روانشناسی پذیرفته شده و تقریبا همه آدم‌ها اون رو می‌گذرونن پس ما در یک مرحله از زندگی هستیم که ناشناخته نیست و اسم مخصوص به خودش رو داره. دومین قدم می‌تونه شامل این باشه که از خودمون توقع واقع‌بینانه داشته باشیم، خیلی از ماها کتاب‌های موفقیت رو دیدیم که با شعار‌هایی مثل کافیه اراده کنی موفق می‌شی و ‌‌... کلی فروش داشتن ولی واقعیت این هست که این مرحله از زندگی ما، اولا صرف جستجو و کارهای مختلف می‌شه دوما وقتی هم با عقل و قلبمون مسیر زندگیمون رو انتخاب کردیم می‌تونیم کم کم سبک زندگی دلخواهمون رو اجرا کنیم ولی مثل یاد گرفتن یک مهارت جدید باید به پیشرفت‌های خودمون نگاه کنیم و فشار زیادی رو به خودمون وارد نکنیم چون مغز کم کم شروع به عادت کردن به موارد جدید می‌کنه و موفق شدن علاوه به تلاش خودمون به مواردی هم ربط داره که در حوزه اختیارات ما نیست و متاسفانه تا الان هم ما آدم‌ها در یک دنیای ایده‌آل منصفانه زندگی نکردیم. سومین مرحله می‌تونه شامل نوع نگاه ما به جهان باشه به عنوان یک آدم که خیلی تفکرات احساسی و فانتزی داشتم‌ و دارم می‌تونم بگم گذر از این مرحله مثل این هست که می‌تونی نقاط سیاه و سفید زندگی رو کنار هم ببینی و تصمیم‌گیری‌هات بیش‌تر با عقل و احساس انجام می‌شه.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 13:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل هویت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DB%B1-jfwkmkk9i4sc</link>
                <description>اولین بار  سال پیش با واژه تکامل هویت یا (identity development ) آشنا شدم  و این که تعریف اون چی میتونه باشه و  از لحاظ روانشناسی میتونه تا سن ۲۹ سالگی هم طول بکشه.دورانی که از نوجوانی شروع میشه و آدم شروع به پرسیدن سوال های ارزشی از خودش میکنه که چه ارزش هایی تو زندگی مهم هستن،هدف زندگی چیه،خدا وجود داره یا نه و یا این که چه فرقی با بقیه آدم ها داره چه ویژگی های مثبت و منفی داره و در آینده میخواد در چه جایگاهی تو اجتماع قرار بگیره و قراره روابط دوستانه و عاطفیش چجوری باشه.برای من بحران هویت از سن ۱۴ سالگی شروع شد و خیلی رفتار هایی که قبلا انجام می‌دادم رو شروع کردم به بازبینی و زیر سوال بردن که ادامه بدم یا نه.دقیقا یادمه جلوی هر جمله ای من میتونستم علامت سوال بزارم و میخواستم راه و شخصیت خودم رو پیدا کنم حسش مثل این بود که انگار دارم تو مهی از احساسات شدید راه میرم  و نمیتونستم دقیقا بگم یک چیز خوب یا بد مطلق هست،اون دوران میتونه از لحاظ کنکور و معدل دبیرستان برای قبولی در دانشگاه سرنوشت ساز باشه و هندل کردن همه این ها با هم دیگه مخصوصا تو شرایط فرهنگی جامعه ما که در حال گذر از سنت هستیم میتونه خیلی سخت باشه.در پست های بعد من در مورد تجربه خودم از این دوران و نتیجه گیری های خودم تا به این سن ۲۳ سالگی میگم و همینطور در مورد راهکارهایی برای بهتر گذر کردن از این دوران از زبون دیگران  مینویسم و امیدوارم نوشته هام باعث بشن  اگه تو این دوران هستید یا راحت تر این دوران رو بگذرانید یا اگه این دوران براتون تموم شده از تجربه خودتون برام بنویسید .</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 23:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییرات بزرگ زندگی و انسان بسیار حساس</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-fq43259dnlfn</link>
                <description>پریروز وقت سفارت داشتم و شبش خوابم نمی‌برد  از شدت استرس که نکنه صبح خواب بمونم یا مدارک رو ناقص ببرم و خب نتیجه هم این شد که با خستگی یک ساعت و ربع زود رسیدم و وایسادم تا در رو باز کنن.وقتی برای تحویل دادن مدارک میخواستم وارد بشم نگهبان که باید پاسپورت ها رو چک می‌کرد با گفتن  این که زود باش عجله کن باعث شد پوشه مدارک رو سریع در بیارم از تو کیفم و یک سری از مدارک تو کیفم بریزه،و همون لحظه فکر کنم که چقدر حرف ها رو من تاثیر بیشتری میزاره و من رو بیش تر هول میکنه . وقتی کارم تموم شد بلافاصله عصر پرواز برگشت به شیراز داشتم و خب تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم و دیروز هم  بیشترش رو خواب بودم برای همین تصمیم گرفتم این موارد رو بنویسم تا هم خودم یادم بمونه هم اگر که شرایط مشابهی دارین بهتون کمک کنه:۱.طبیعی و قابل قبول هست اگر که راندمان کارتون پایین تر از حالت عادی بشه و بیشتر از حالت عادی بخوابین.تغییرات بزرگ سیستم عصبی ما رو بیشتر تحریک میکنه و ما حتما به استراحت و خواب کافی و هیچ کاری نکردن احتیاج داریم.۲.از گروه های حمایتی عاطفی مثل خانواده،دوستان یا حتی افرادی که با شما هم مسیر هستن غافل نشین،من نیاز دارم به دوستام و گروه بچه هایی که با هم وقت سفارت داریم کلی غر بزنم و درد و دل کنم تا تخلیه انرژی بشم و نوازش کلامی و عاطفی دریافت کنم.۳.تغییرات ما رو آسیب پذیر میکنن و نظم احساساتمون رو به هم میریزن و ممکنه اولش آشفته باشیم و مسیر برامون تاریک و گنگ باشه تمام این حس ها طبیعی هست،به خودمون زمان بدیم تا آروم آروم این مسیر برامون روشن بشه.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 23:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بابانوءل و پری دندون و پیترپن و بند انگشتی تا دنیای خاکستری بزر‌گسالی:</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A1%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D9%BE%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1-%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-yadqgvykhbkg</link>
                <description>وقتی ۱۲ سالم بود برای بابانوئل نامه نوشتم که میخوام باهاش دوست بشم و جوابم نامه ای بود که خالم برام نوشت و بهم گفت اون بابانوئلی بوده که هرسال کریسمس برام هدیه میزاشته،وقتی بچه تر بودم زیر نور ماه تو باغچه خونمون دنبال بند انگشتی میگشتم و اگه نور بنفشی کنار ماه میدیدم دنبالش میدویدم تا بتونم پیتر پن رو ببینم و خب برای پری دندون،دندون های افتاده‌ام رو یا خاک میکردم یا زیر بالش قائم میکردم.هنوز اون حس ها رو یادمه مثل این بود که یک آتیش بازی احساسی درونم منفجر میشد و من به اوج میرسیدم و تا مدت ها میتونستم تو آسمون برای خودم پرواز کنم.وقتی بزرگتر شدم دنیا رو خاکستری دیدم و تونستم برای حس هام دلیل پیدا کنم و خودم رو آنالیز کنم و شروع به خوندن بحث های تخصصی تر و علمی کردم و با این جملات از طرف بقیه مواجه شدم:هنوز فانتزی فکر میکنی،بزرگ نشدی و بعدا عاقل میشی و چقدر ساده و بچه و احساساتی هستی!و خب هر دفعه من تلاش میکردم به خودم تلنگر بزنم  که دختر!مثل یک ژله چرا احساساتت پخش زمین میشه ؟ و لطفا این قدر افسانه ها رو باور نکن،یکمی از آدم های عاقل تقلید کن و خب هیچ وقت نتیجه این گفت و گو ها موفقیت آمیز نبوده!دنیای خاکستری بزرگسالی که پر از امتحان و درس و دانشگاه و رزومه کاری فرستادن و روابط گیج کننده و ورزش و تغذیه دقیق هست وقت و انرژی چندانی برای خیالپردازی و انفجار احساسات باقی نمیزاره،وقت های آزاد و لذت بخش آدم وقتی هست که وسط حجم مشغله هاش یک شعاع نور آفتاب رو روی فرش خونه تو ظهر پاییز میبینه و و برای چند لحظه میتونه تو اون گرما خودش رو بغلطونه و با شکل های سایه های روی فرش بازی کنه و فکر کنم که اون آتیش بازی های احساسی مثل رنگ های سیاه و سفیدی که که درهم قاطی شدن تا رنگ خاکستری به وجود بیارن تو  زندگی ما پخش میشن و و به صورت قطعات کوچیک تر در میان.به دنیای بزرگسالی خوش اومدین:)</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 21:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های امن</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-kpip8hpkzqel</link>
                <description>برای یک کاری که خیلی دوست داشتم انجام بدم درخواست دادم و  قرار مصاحبه داشتم،مصاحبه خوب پیش رفت قرار شد نمونه کارم رو تا  دو روز دیگه براشون بفرستم تا تایید نهایی رو بهم بدن، با شوق و ذوق اون کارو آماده کردم  چند تا ایده خلاق هم توش به کار برده بودم، رئیس تیم آموزشی رو چند بار باهاش حرف زده بودم و مهربون به نظر میرسید از بقیه هم تعریفش رو شنیده بودم براشون ایمیل رو فرستادم و بهم جواب دادن تا سه روز آینده جواب رو برام میفرستن.سه روز گذشت و جواب اومد ناخودآگاه تپش قلب گرفته بودم تا ایمیل رو باز کنم وقتی باز کردم ۵ تا شماره دیدم مواردی که تو نمونه کارم باهاشون مخالفت جدی شده بود و حتی یک مورد مثبت هم نوشته نشده بود در مورد کارم.دونه دونه خوندم و لحن ایمیل رو دوست نداشتم بدون این که از کار من سوال کنن ایراداتی رو به صورت پیش فرض در کارم قرار داده بودن.  این مصاحبه و درخواست شغل اولین تجربه من محسوب می‌شد با حال بد سعی کردم بهشون روند کار رور بفهمونم و از سو تفاهم جلوگیری کنم.سه روز گذشت و هیچ ایمیلی نگرفتم که حتی به من دوباره جواب میدن و منتظر باشم‌.دنیا برام سیاه شد و این موضوع باعث  شد که تمام استرس های هفته های اخیر من  مثل یک زخم سر باز کنن و من تا میتونستم  گریه کنم.به دوست صمیمیم گفتم چرا آخه چرا؟؟و اون بیشتر سعی میکرد من رو آروم کنه و بگه که اینا همش تجربه هست و میگذره .دوباره این موضوع رو در مورد خودم شنیدم که زیادی احساساتی هستم و رو موضوعات انرژی زیاد میزارم و زیادی فکر میکنم. نمیتونم خودم رو تغییر بدم و حتی نمیتونم وانمود کنم  این موضوع برام اهمیتی نداره.فقط دارم با این چرخه سراشیبی زندگی کنار میام و هر وقت حس کردم نمیتونم تحمل کنم دوباره با دوستم حرف میزنم  .حرف زدن با آدمای امن زندگی مثل این هست که تمام قضیه رو از یک دید دیگه ببینی و بتونی کم کم به جای غرق شدن تو دریای احساسات یاد بگیری که شنا کنی آدم های امن زندگی من مثل یک سپر محافظ می‌مونن که حتی وقتی کاملا حس میکنم دنیا من رو از پا انداخته تمام حس های منفی و سیاه رو از کنارم جمع میکنن و من رو با موج های آروم احساساتم تنها میزارن تا توشون اینقدر شنا کنم تا به این قسمت زندگی عادت کنم.از خودم توقع ندارم سر درد نداشته باشم یا از ته دل بخندم ،فقط این که خوشحالم که  لِم خودم رو شناختم . امضا :آنا یک HSP که تازگی ها قبل از خواب یاد گرفته خودش رو بغل کنه.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 20:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسیار  حساس بودن چه حسی داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-sb1vl2fkrxzv</link>
                <description>بسیار  حساس بودن یعنی فکر میکنی بیشتر آدم های دنیا درکت نمیکنن و تو با بقیه فرق داری، یعنی بعضی از وقایع و آدم ها اینقدر روت اثر میزارن و تو رو احساساتی میکنن که انگار یک بمب احساسات درون تو ترکیده و نمیدونی چجوری خودتو با دنیا تنظیم کنی،یعنی اگه یک شب خوب نخوابی فردا نمیتونی به خیلی از کارهات برسی،یعنی صداهای بلند و خشونت میتونه روز تو رو خراب کنه ،یعنی  برای من زندگی یک بوم پر از رنگ‌هست که میتونم تو عمق رنگ هاش غرق بشم و در عین حال از دیدن رنگهای متفاوتش هیجان زده و شگفت زده بشم و برای آروم کردن‌خودم به قسمت سفید خالی بدون رنگ بوم خیره بشم و شنا کردن تو دریای احساسات خودم رو هر روز و هروز تمرین کنم،سخته؟آره،ولی این تنها راهی هست که پیدا کردم  بریم جلو و زندگی کنیم. میخوای تست انسان بسیار حساس رو بدی ؟رو لینک کلیک کن https://vrgl.ir/ZMeOX</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 16:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست و معرفی خودم</title>
                <link>https://virgool.io/hsp-sanctuary/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-jb0gzjbb0cds</link>
                <description>HSP مخفف highly sensitiv person (انسان به شدت حساس)INFP_T  یکی از ۱۶ نوع شخصیت بر اساس تست ام بی آی تی هست.سلام! من آنا هستم. یک HSP و INFP_T که دارم دوران بحران هویت جوانی رو پشت سر می‌گذارم. بیست و سه سالمه و دانشجوی دامپزشکی‌‌ام. خجالتی و درون‌گرام، به همین علت قبلا دوست های زیادی نداشتم، ولی با دانشگاه رفتن تازه دارم دوستی های گروهی رو تجربه میکنم.شناخت خودم، آدمها و دنیا اصلی ترین دغدغه ام هست. سال به سال نظراتم در مورد معنای زندگی و آدم ها عوض میشه. از بچگی یاد گرفتم احساساتم رو با نوشتن، کتاب خوندن و بازی کردن در دنیای درونی خودم و رقص ابراز کنم. علاقه‌ام به نوشتن من رو به سمتی بُرد که در مسابقات انشاءنویسی هم شرکت کنم، و چندین مقام هم آوردم. وقتی مینویسم انگار مهری به این دنیا زده باشم و میتونم دنیای درونی خودم رو با آدما شریک بشم. همیشه دلم میخواسته یک جوری دنیا رو بهتر بکنم. فکر میکنم اگه نوشته های من باعث بشن شما هم حس کنین که احساسات و افکاری که به عنوان یک HSP تجربه میکنید، برای شما تنها نیست، و یک هم‌حسی به وجود بیاد، میتونیم به خودمون و زندگی امیدوار بشیم و مسیر زندگی برامون مشخص‌تر بشه.من به خیلی از مطالب علاقه دارم مثل تاریخ، فلسفه، علوم شناختی و علم تغذیه. پس مطالب علمی و یا جالبی رو که یاد گرفتم و به نظرم مفید بوده، میتونید تو نوشته هام پیدا کنید. میدونم که تازه این کار رو شروع کردم و بعد از مدتی بهتر و بهتر میتونم منظورم رو بیان کنم. میخوای بدونی خیلی حساس هستی؟لینک تستhttps://vrgl.ir/ZMeOX</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>