<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آناهیتا  عرب عامری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anahita.arabameri</link>
        <description>مربی توسعه فردی و سازمانی ، برنامه نویس، نقاش، نویسنده، بازیگر تاتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:40:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/143138/avatar/FLSnaS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آناهیتا  عرب عامری</title>
            <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ظهر یک روز زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%B8%D9%87%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-fmcjuwoijnii</link>
                <description>آنجا ایستاده بودمدرست میان آن خیابان می خندیدمیک بادکنک قرمز داشتمروی سنگ فرش های خیسمی چرخیدمآواز می خواندمخوشحال بودماونشسته بود و تماشایم می کردبرایم حرف می زدبرایم از شعر می گفتاز هنراز موسیقیاز دنیامن خوشحال بودممنامن بودمیک چکاوک سیاه و سفیدآمدبادکنک قرمزم، سیاه شداو آنجا ننشسته بوددیگر برایماز هنراز موسیقیاز دنیااز شعرحرف نزد..</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 23:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی رنج (ها) اپیزود دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-jkym9fwbexvw</link>
                <description>گاهی خودم را در یک جنگل می بینم. درختانش سر به فلک کشیده و سبزند. در میان درخت ها قدم میزنم. به پوستشان دست می کشم. چشمانم را می بندم و هوا را فرو می کشم.  احساس می کنم که متعلقم. احساس می کنم که آزادم.چشمانم را که باز می کنم من مانده ام در پسمانده های یک جنگل سوخته. می ترسم. می دوم. می ایستم. روی دو زانویم می نشینم. انگار در چشم بهم زدنی میمیرم.راستش را بخواهید، من خودم را در یک حادثه از دست داده ام. خیلی به یادش نمی آورم. دلم می خواهد فراموشش کنم. چالش کنم و فکر کنم همه چیز خوب است. ولی واقعیت همین است. من در یک روز سرد زمستانی خودم را در یک حادثه از دست دادم. دو سالی می شود. من دیگر خودم را فراموش کرده ام. هر روز بیدار می شوم دوش می گیرم به سرکار می روم باز می گردم تلویزیون میبینم کتابی می خوانم و می خوابم. گاهی که می خندم یکهو خشکم می زند. قلبم فشرده می شود. یک درد عمیق می پیچد توی بدنم. اشک هایم سرازیر می شود.یادم می آید که من در یک روز سرد زمستانی  خودم را از دست دادم.دلتنگ می شوم. می خوابم. فراموش می کنم ...</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 23:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سال های دور</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-fzpzmp9ykmk8</link>
                <description>اون سالی که من کرونا گرفتم سال ترسناکی بود. البته سال قبلش ترسناک تر هم بود چون ما هیچی در مورد کرونا نمیدونستیم. یادمه خیلی اضطراب و وحشت داشتم. البته از یه جایی دیگه فکر میکردم برام عادی شده. یه وقتایی ادم وقتی خیلی تحت فشار اضطراب هست بهش عادت میکنه. البته که همون گوشه ها برای خودش هست.خلاصه که اون سال پر از وحشت و ترس بودم. هیچ کجا نمیرفتم و تازه یه ماهی بود دوباره دورکار شده بودم که یه چند روزی متوجه ورم روی دست و پام شدم. ازمایش خون دادم و التهابم بالا بود. باز بیشتر ترسیدم و فکر کردم دوباره دچار التهاب شدم چون سه سال قبلش التهاب تیرویید گرفته بودم. خیلی از بیماری میترسیدم. از مرگ هم. هرباری مریض میشدم فکر میکردم به مرگ. اینکه نکنه بمیرم.فردای اون روز تب و علائم کرونا شروع شد. یادمه که تست دادم ولی منفی بود. اما انقدر علائم داشتم که متوجه بشم کروناست. میدونی اون دوره مرگ خیلی به ماها نزدیک بود. انگار هر لحظه ممکن بود این مریضی رو بگیری و بمیری. در یک چشم بهم زدنی همه چی دود بشه بره هوا. خیلی سخت بود که زندگی معنی خودش رو از دست نده. یادمه خیلی جنگیدم اون روزا. خیلی سخت. کلی کارای مختلف کردم که معنی جدید تو زندگیم درست کنم. کوچ شدم، نویسنده شدم. روزای سخت و روزای خوب زیادی داشتم. یه روزایی خیلی افسرده بودم و یه روزایی سرحال. یه روزایی پر از امید بودم و یه روزهایی خیلی تلخ.ولی میدونی اون روزا نقطه عطف زندگی من شد. بخوام شاعرانه اش کنم انگار ققنوس شدم و از خاکستر بلند شدم. همون روزا بود که رسیدم به خودپذیری. رسیدم به آرامش و صلح درونی. مسیری رو شروع کردم به سمت آرزوهام و چیزهایی که میخوام و امروز بهشون رسیدم.کرونایی که گرفتیم شدید نبود. خیلی راحت تر از هرچیزی بود که فکر میکردم و اصلا شبیه ترس هام نبود. بعدشم واکسن زدیم و تاثیر خیلی بهتری داشت. یه وقتایی ولی فکر میکنم اگر مرده بودم چی؟ اگه خیلی سخت و سنگین میشد و به بستری میکشید چی؟ البته که اون روزها رو پشت سر گذاشتیم. میدونی ادم به همه چی عادت میکنه . تهش ادم با همه چی خو میگیره و میپذیره. به نظرم حتی با مرگ هم اینطوریه.البته کی میدونه بعد از مرگ چی هست؟</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 11:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی رنج (ها) اپیزود اول</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-etxl2mo8huex</link>
                <description>گاهی خودم را در یک اتاق سر بسته میبینم. دور تا دورم دیوار هاییست بلند تا سقف. این بار با رنگ کرم. بدون هیچ پنجره ای. دور اتاق می گردم. به دیوارهایش دست می کشم. دیوار نازک است. سر انگشت های من نازک است. گوشم را میچسبانم . یکی از دست هایم را میچسبانم. میبینم که پشت آن دیوار هوا روشن و آفتابیست. باد دلپذیری می وزد. آن دخترک سر زنده مو طلایی را میبینم که سوار دوچرخه اش می شود و با خوشحالی می رود. یک بادبادک قرمز حتما آن طرف دیوار در آسمان پرواز میکند. یک دسته پرنده سفید در آسمان پرواز میکنند. خانه های آن طرف دیوار سفید و رنگی هستند. در حیاط همه شان گل و پروانه هست. چقدر این دیوار نازک سنگین است. گاهی حس میکنم اندازه زمین و ماه بین من و آنجا فاصله هست. گاهی فکر میکنم اندازه یک نفس از من دور است.چرا سقف ندارد؟ چرا پنجره ندارد؟گاهی یک درد عجیب می پیچد توی قلبم. بعد می کشد روی قفسه سینه ام. می رود سمت راست می آید پایین و همه پشتم را می گیرد. بعد می آید بالا و می رسد به گلویم. بغض می شود. قورتش می دهم. باد می کند. سفت می شود. درد می گیرد.وسط اتاقم یک چنگ بزرگ دارم. یک چنگ بدقواره فلزی. انگار تمام تکه هایش را با بی سلیقگی تمام سوار کرده اند و جوش داده اند. تارهایش انگشتانم را می خراشد.وقتی چنگ را می نوازم درد می کشم. دوستش دارم و از آن بیزارم. وقتی چنگ را می نوازم اتاق تاریک می شود. دیوارهایش سیاه می شود. کف پوشش قرمز. انگار من در یک جعبه خیمه شب بازی مخملی اسیر شده ام.می ترسم. از آن همه تنهایی و تاریکی یکهو خیلی می ترسم.گاهی آن درد عجیب می پیچد توی دلم یک جایی نزدیکی های معده ام. اندازه یک توپ کوچک جمع می شود. اشک هایم می ریزد. درد بیشتر می شود. نمیدانم چرا اینقدر درد می کشم. نمیفهمم چرا تمام نمی شود. وقتی می آید گاهی بزرگ و بزرگ تر می شود. انقدر که میترسم. بعد یک آینه قدی ظاهر می شود. وقتی جلویش می ایستم همه چیز را میبینم. خودم را میبینم و دردهایم را. از آینه میپرسم چرا دردهای من اینقدر زیاد است؟ از آینه میپرسم چرا خودم را نمیشناسم؟ می شکنمش. </description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 01:04:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های سرزمین عجایب: قسمت 4- آینده وحشتناک آقای گونی سیب زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-af7lpzco8rdo</link>
                <description>آقای گونی سیب زمینی روی آقای صندلی لم داده بود و داشت وراجی میکرد. خیلی پرحرف بود. با زمین و زمان حرف میزد. آقای مورچه گازی، شیشه سبز جادویی، آقای مگس، خانم پشه، سه تا خواهرای شمعدونی، آقای لوستر و ...آقای صندلی که دیگه به ستوه اومده بود، یه تکونی خورد و پرتش کرد پایین. آقای گونی سیب زمینی که حسابی بزرگ و سنگین  بود شروع کرد خودش رو تکون دادن که بتونه بلند شه. همینکه بلند شد چشمش افتاد به آقای پیراشکی سیب زمینی. همون لحظه یهو پخش زمین شد. شیشه سبز جادویی اومد کنارش و شروع کرد تکون  دادنش. آمبولانس کارخونه پیراشکی سیب زمینی سر رسید و آقای گونی سیب زمینی رو با خودش برد.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 11:34:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های سرزمین عجایب: قسمت 3- ورود آقای گونی سیب زمینی به سرزمین عجایب</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-icblhwtrp9sr</link>
                <description>یه روز معمولی توی سرزمین عجایب شروع شده بود. آقای صندلی نشسته بود و سعی میکرد با پایه هاش آقای مورچه گازی رو له و لورده کنه که یه نسیم خنکی خورد توی صورتش. دلش از خوشحالی غنج رفت. با خودش فکر کرد چه خوب که دیگه هوا سرده شده و اون سه تا خواهرای شمعدونی بدجنس نمیتونن برن آفتاب بگیرن. همینطوری که داشت سعی میکرد آقای مورچه گازی رو بگیره یهو دید که سه تا خواهرای شمعدونی باز هم بساط آفتاب گیری رو زدن زیر بغلشون و دارن میرن به سمت آقای لوستر خورشیدی. انقدر حرصش گرفت که یکی از پایه هاش لق خورد و داشت می افتاد. آقای مورچه گازی ابروشو انداخت بالا و گفت آقای صندلی به کارما معتقدی؟ و رفت. آقای صندلی به زور تعادل خودشو حفظ کرد و نیفتاد روی زمین. ازونور صدای لخ لخ آقای گونی سیب زمینی و خانوم گونی هویج رو شنید که به زور خودشون رو به سمت اون میکشیدن. آقای گونی  سیب زمینی عرق ریزون به آقای صندلی رسید و یهو نشست روش. آقای صندلی دادش درومد که باباااا  آآآقااا برا چی میای میشینی روی من بی اجازه؟ آقای گونی سیب زمینی به تته پته افتاد. آقای صندلی هم خودشو یک وری کرد و انداختش پایین.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 13:22:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های سرزمین عجایب: قسمت 2- آلیس همچنان در سرزمین عجایب نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-qe7yfkh807mo</link>
                <description>سه تا خواهرای شمعدونی بازم داشتن میرفتن که آفتاب بگیرن. آقای صندلی که توی چرت سبکی فرو رفته بود یهو با صدای ویز ویز خانوم مگس پرید. سعی کرد  با یه فوت شدید خانوم مگس رو به کشتن بده که یهو افتاد زمین و یک وری شد. خیلی وضعیت اسف‌باری پیدا کرده بود. شیشه ریسه ای سبز جادویی آنقدر خندید که چوب پنبه ای که رو‌ سرش بود محکم پرت شد و خورد تو چشم آقای صندلی. دیگه از این بدتر نمیشد. آقای صندلی سعی کرد بلند بشه ولی بی فایده بود. برای اینکه خیلی ضایع نباشه شروع کرد به سوت زدن. شیشه ریسه ای سبز جادویی بهش گفت آقای صندلی اگر بخوای میتونم یه کاری کنم بلند بشی‌‌. آقای صندلی که میخواست از تک و تا نیفته گفت لازم نکرده. دارم آفتاب میگیرم. آقای لوستر که هیچ دل خوشی از آقای صندلی نداشت روش رو کرد اونور. جیغ خواهرای شمعدونی درومد که ای وای  آقای لوستر ما سوختیم سوختیممم. آقای لوستر آنقدری خجالت کشید که لامپش رو سوزوند.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 20:55:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که لاغر و ریزه میزه نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-e1pe9qyl6zfs</link>
                <description>به تمام آدم های لاغر حسودی می کرد. دلش می خواست لاغر و ریزه میزه بود. از این هایی که هرکسی نگاهشون میکنه میگه یه چیزی بخور جون بگیری. ولی به جاش درشت و قد بلند و چاق بود. از بچگی یه دوست خیلی ریزه میزه و لاغر داشت. زندگیش یه وقت هایی خیلی سخت می شد. وقتی که دوستش مریض می شد می تونست یه عالمه چیزهای خوشمزه بخوره ولی اون نمیتونست چون چاق می شد. همیشه ته کلاس می نشست. کسی مراقبش نبود. چون بزرگ بود، تا وقتی که جونش در می اومد باید ورزش می کرد و خب بعدش قطعا آب میوه ای در کار نبود. کسی دلش براش نمی سوخت. انگار یه گناه بزرگ مرتکب شده بود که لاغر و ریزه میزه نبود. انگار باید هر موقعی که یه جایی راه می رفت خجالت می کشید و  از اینکه  قد بلند و درشت و چاقه معذب می شد. دلش می خواست ریزه میزه و لاغر باشه. وقتی مریض می شه بهش بگن اشکالی نداره هرچی خوراکی خوشمزه دلش می خواد بخوره. لازم نباشه تا نفسش بند میاد و جونش در میره ورزش کنه. وقتی توی خیابون راه میره سرش رو بگیره بالا و با غرور راه بره. لازم نباشه هی لباسش رو جمع و جور کنه و با ترس به بقیه برای قضاوتاشون خیره بشه. دلش میخواست لاغر و ریزه میزه باشه...</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 16:36:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-bx6lv945jvr6</link>
                <description>دیشب خوابت رو دیدم. برگشته بودم محل کار قبلیم همونجایی که باهم همکار بودیم. نشسته بودم ته یه سالنی، تکیه داده بودم. روز اول کاریم بود انگار. با خودم فکر میکردم چقدر همه جدید هستن. دیگه هیچکسی رو نمیشناسم. یهو تورو دیدم. اومدی تو. کت و شلوار سرمه ای پوشیده بودی. از جام پریدم. اومدم جلو. زبونم بند اومده بود. بهت گفتم خودتی؟ گفتی نه. درست میگفتی. یکی بود شبیه خودت با همون صدا با همون مدل حرف زدن. میدونستم که مُردی. همونجا توی خواب هم میدونستم که مُردی.نشستم روی زمین به دیوار تکیه دادم. سرم رو گرفتم توی دستهام و یه درد خیلی شدید توی قلبم حس کردم. همونجا بود که از خواب پریدم. درست قبل از اینکه اشکهام بریزه. </description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 20:22:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های سرزمین عجایب: قسمت 1- آلیس در سرزمین عجایب نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-vpd4d99kt7et</link>
                <description>سه تا شمعدونی ها که خواهر بودن به ترتیب قد داشتن میرفتن که زیر نور لوستر خورشیدی آفتاب بگیرن. آلیس باز دوباره شیشه ریسه ای سبز جادوییش رو جا گذاشته بود. آقای صندلی با اون چشم های حسودش به سه خواهر نگاه کرد و پشت چشم نازک کرد. چشم دیدنشون رو نداشت. دلش میخواست اونم کوچیک و جمع و جور بود و میتونست زیر نور لوستر آفتاب بگیره. شیشه سبز جادویی بهش گفت انقدر حسود نباش آقای صندلی. اگه بخوای میتونم یه کاری کنم کوچیک و جمع و جور بشی. صندلی با یه غروری خاصی نگاهش کرد و هیچی نگفت. ته دلش میخواست کوچیک باشه. مثلا جای دستمال کاغذی یا حتی یه جاشمعی چوبی. بعدش به این فکر کرد که اگه جا شمعی باشه و توش شمع بزارن و داغ بشه و بسوزه چی؟ نه نه. اصلا دلش نمیخواست جاشمعی باشه. جای دستمال کاغذی هم خیلی بی معنی بود. یه سیگار برگ برداشت و روشن کرد. بعدش به شیشه سبز جادویی گفت بهتره جادوهات رو برای آلیس نگه داری من بهشون احتیاجی ندارم.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 21:37:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-eiadmvhwdn03</link>
                <description>بیدار که شد بارون میومد. پرده ها رو کشید. رفت رو به روی آینه. بارون تند تر شد. آینه رو شکست. زد بیرون. دویید. تند تر و تند تر دویید. نمیدونست کجا میره، فقط می رفت. فرار می کرد؟ نمیدونست. رسید به یه جدول سنگی.نگاه کرد به دریا. نگاه کرد به آسمون.نشست روی جدول و نگاه کرد به آدم ها.نگاه کرد به اون بادکنک قرمزی که می رفت به سمت آسمون.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 20:40:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.arabameri/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-icqdyklg2hc6</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/yqrkiqsfo8xk-djRt5.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲,۰۶۲ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۸۶ مرتبه پسندیدند و  ۱۵ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۷ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۳۳۲ بار خوانده شدند و ۱۳,۳۸۲ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۱۸۳۴۶۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۸۰۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۱۸۳۴۶۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>آناهیتا  عرب عامری</category>
                <author>آناهیتا  عرب عامری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 17:06:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>