<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آناهیتا پیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anahita.peymani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:11:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/886261/avatar/BiFISm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آناهیتا پیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@anahita.peymani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پلی لیستِ حاجی</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-wg1pizzwaqxb</link>
                <description>Photo by :@ph.oto.aراننده تازه رسیده بود در اولین ردیف پشت سرش جوری نشسته بودم که یک پا و یک دست او را می شد تماشا کرد . ساعت کاری تازه شروع شده بود و بنظر می رسید ما اولین مسافر های آن روزش هستیم؛این را  وقتی فهمیده بودم که از اتوبوس پیاده شده بود  با کلیدی که در دست داشت در های عقب  را برایمان باز کرده بود.چیزی نگذشت که همه  ی مسافر ها سوار شدند و اتوبوس آماده ی حرکت شد.اما ذهن من هنوز درگیر دقایقی قبل بود؛.صدای کم جان ترانه ای از سمت راننده به گوش می رسید  صدایی که در همهمه ی آدم ها  پاره می شد و فرو می ریخت ناخودآگاه  گوش هایم  تیز شد ؛ گویی قصد داشتم با همان گوش های تیز درز بریده ی ترانه را رفو کنم.حالا  می توانستم صدا را تشخیص دهم  ابی بود ؛کوچه ی نسترن را می خواند.با آنکه نمی توانستم صورت راننده را ببینم   اما  دست هایش را رصد می کردم گویی ستاره ی پیشگوی صورتش در کهکشان برجسته ی رگ هایش نهفته باشد.دست هایش حرف می زد؛  دست های بی قراری که با آغاز ترانه قرار گرفته بود مگر می توانست حرفی برای گفتن نداشته باشد!؟تا پایان مسیر  یک پلی لیست کامل از ابی پخش شده بود زمان پیاده شدن که رسید، پیر مردی که بنظر راننده را می شناخت در حالی که گوشه ی خیابان ایستاده بود ،برایش دست تکان داد و از همان جا داد زد 《صبح بخیر  حاجی  امروز حالت چطوره 》 حاجی سلامش را پاسخ داد یک اهنگ دیگر از ابی پلی کرد و مسیر را ادامه داد.۲ اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 23:18:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا که چهل سالم شده دارم به دیدارت می آیم</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%85-udm4grmlyszq</link>
                <description>چهل ساله در قطاربا اینکه زمستان بود ؛اما مطمئن نبود در کدام فصل از زندگانی اش به سر می برد . بیست سال زمان زیادیست برای صبر ورزیدن؛ همانطور که زمان کمیست برای فراموشی .تا انتهای یک جدایی بیست ساله  کمتر از نیم ساعت زمان مانده بود .انتظار طولانی مدت امکان پذیرش هر وصالی را از او سلب کرده بود .چه کسی گفته است امید تنها راه برای ادامه ی زندگیست .چرا که برای او همه چیز شکل متفاوتی داشت .تا جایی سر کرده بود ، اما لاجرم آنگاه که شانه هایش زیر سنگینی  حجم عظیمی از امیدواری  بی حاصل در حال پوسیده شدن بود ؛یاس آمده بود تا برایش زندگی تازه ای رقم زند .یاس نجاتش داده بود.نامه ای که به دستش رسید اینطور آغاز شده بود.《محبوب زیبای من  سلام. با قلبی سرشار دیدارت را می طلبم 》 با خود فکر کرده بود چطور می تواند آنقدر بی پروا باشد.جوری نوشته است که انگار از آخرین نامه اش فقط یک هفته گذشته است. با آورکت زرد بلندش  به صندلی های قرمز قطارتکیه داده بود زمان بر خلاف تمام آن سال های سخت به سرعت در حال گذر بود و در این بازی سرعت حالا قطار هم با او هم دست شده بود .در دل آرزو می کرد ای کاش همه چیز آرام تر پیش رود، برای رفع  این تردید سرطانی  به مهلت بیشتری نیاز داشت .آیا زمانی که به او می رسید او را آشنا می یافت ؟آیا شبیه گذشته صمیمانه نامش را به زبان می آورد؟ آیا هنوز هم  در نگاهش چنان که گفته بود زیبا بود؟اینها پرسشهایی بود که پاسخی برایشان نداشت.در همان لحظه دفترچه ی کوچکی را از کیفش در آورد و در آن نوشت《حالا که چهل سالم شده دارم به دیدارت  می آیم.》پایانپ.ن نقاشی &quot;چهل ساله در قطار &quot;نیز از قلم من بر آمده</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 20:19:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینش در تجربه ی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-j8ahqqfl4qpq</link>
                <description>گمان می کنم دانسته آنجا که در تجربه نمایان شود به بینش رسیده است .منظور از بینش درک روشن و آگاهانه ایست از  اینکه چطور آنچه می دانیم را می توانیم درتجربه احساس کنیم.فکر می کنم چند روز قبل بود که برای ساعاتی نوعی غم همراه با کلافگی خلقم را در برگرفت. در تلاش برای مرتفع کردن حالت به وجود آمده  اقداماتی را انجام دادم که معمولا می توانست موثر باشد اما آن روز  از همان روز هایی بود  که عملا هیچ چیز کاری از پیش نمی برد.البته شاید نشود دقیقا گفت هیچ چیز ،چرا که در آخرین تلاش زمانی که به سراغ موسیقی رفتم اتفاق تازه ای رخ داد.در اینجا قصد ندارم از تاثیر نجات بخش موسیقی بر خلق چیزی بگویم که آن خود مجال جدایی می طلبد.چیزی که سعی بر توضیح  آن دارم چگونگی تجربه ی بینش در آن لحظه است . بنظر می رسید دانسته هایم در مورد اثر بخشی موسیقی به سطح دیگری رسیده بود که در آن می توانستم فرایند کامل تغییر خلق را به شکل آگاهانه ای درک کنم .به شکلی که روند تغییر خلق و اینکه چطور موسیقی و واژگانش در من نفوذ می کرد و چیزی را تغییر می داد قابل ردیابی بود. این درک آگاهانه تجربه را برایم متفاوت تر از تمام لحظاتی کرده بود که موسیقی به شکل ناخوداگاهی اثر بخشی خود را اعمال می کرد.البته که مقوله ی بینش تنها در امر موسیقی خلاصه نخواهد شد و نه تنها سایر مقولات هنری را نیز در بر خواهد گرفت بلکه به تمام حیطه های زندگی که در آن امر ناخوداگاه امکان خودآگاه شدن دارد نیز قابل تعمیم است.از نگاهی دیگر رسیدن به بینش این امکان را فراهم خواهد کرد تا به شیوه ای کاربردی  به خودگردانی شخصی پرداخت و کنترل بهینه تری بر جنبه های انتخابی تری از زندگی داشتآیا تجربه ی رسیدن به بینش را داشته اید؟بینش برای شما چطور تجربه ای بوده است ؟ چه راه هایی را برای دست یابی به بینش پیشنهاد می دهید ؟</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 17:32:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو مثل دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-pmotmzyvf30f</link>
                <description>تازه از کوچه های کاهگلی بافت قدیمی شهر که با تابلوهای چهارگوش زنگ زده هویت پیدا کرده بودن خارج شده بودم که تمام نگاهم غرق آسمون سرخابی غروب شد .انگار یه کسی تو ظرف شفاف هوا زعفرون دم کرده بود و بدون هم زدن رهاش کرده بود .با اینکه ساختمون های قامت کشیده تمام غروب رو به انحصار خودشون درآورده بودن اما حاضر بودم ساعت های زندگیمو بدم که اون قاب تا ابد به لطافت لحظه در خیالم حک بشه.آروم آروم قدم برمی داشتم و جلو می رفتم تمام سلول های بدنم احساس خوشبختی داشت باد نیمه جون خنکی می وزید که تجربه رو ملایم تر هم کرده بود . راه زیادی تا خیابون اصلی نمونده بود .بین قرقر موتور های تنها و صدای ماشین ها عجول و زمزمه ی دور آدم هایی که باهم گفتگو می کردن اگر چشم هامو می بستم ملودی شیرین موسیقی همراهم بود .همه چیز انقدر لذت بخش بود که آدمو به باوری برسونه که میگه &quot;خوشبختی یگانه بعد زیبای واقعیت است&quot;  همه ی این ها جاودان می موند اگر با جسد گربه ی سیاه سفید مفلوک کف پیاده رو روبرو نشده بودم  .جسد ناگهان منو به خودم آورده بود دست هام بی اراده سمت قلبم رفته بودن تا ضربان نامنظمش جای موسیقی رو پر کنه باد ملایمتش رو از دست داده بود و زندگی خشن به نظر می رسید گربه ی بیچاره در حالی که خون زیر پاهاش خشک شده بود چند تا مگس دور سرش می چرخید با دست و پاهای باز پهن زمین بود .کنارش یه دیوار نچندان بلند سفید بود چه اتفافی برای گربه ی بیچاره افتاده بود که دیوار ساده ای مثل اون  پایان زندگیشو رقم زده بود .به سختی خودم رو جمع وجور کردم و مسیرم رو ادامه دادم .عجب غروبی بود سوگ و سرور مثل دو روی یه سکه خودنمایی می کرد .به بعد از ظهر فکر کردم .همون وقتی که داشتم از خونه خارج می شدم آسمون به شکل حیرت آوری دوگانی داشت نیمی از اونو ابر های سیاه و سنگین پوشونده بود و نیمی از اون کاملا صاف و آبی بود. یادم افتاد واقعیت, همیشه بیشتر از یک بعد داشته مثل  تقابل بودن و نبودن ,مثل تمام سکه های بازیگوش  دنیا  و مثل تمام زعفرون های دم کشیده ای که هیچکس اون ها رو هم نزده زندگی یک دوگانه ی بزرگه یک دو مثل دیوار20 شهریور 1400 </description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 19:51:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان بمب و باران</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-os7pawopp1nu</link>
                <description>بعضی روز ها هم آنقدر آشفته آغاز می شود که انگار ساختمانی هستی که یک بمب به تازگی در قلب آن فرو رفته.ویران، مبهم و در حال فروپاشی .امروز از همان روز هایی بود که تقریبا تمام حرکاتم به زمانی بیش از هر روز نیاز داشت .بیداری ،اولین قدم ها، مقدمات صبحگاهی و تمام چیز های دیگری که از ترکیبشان یک روز کامل شکل می گیرد ، با سرعتی فلاکت بار پیش می رفت و مرا بیش از پیش با اندوهی گلاویز می کرد که خاصیت زندگی انسانیست. تقریبا تمام صبح را صرف مرتب کردن فونت های به هم ریخته ی داستانی کردم که به تازگی نوشته بودم و دست آخر زمانی که کار تمام شد .کلافگیم را با بستن صفحه ی لپ تاپ و جهیدن در تخت ابراز کردم.&quot;تلاش های سلسله وار محکوم به شکست &quot; توصیف واقع گرایانه ای برای بعد از ظهر است .چرا که اگر بگویم بیشتر از پنح بار تصمیم به تماشای فیلم داشتم و هر پنج بار را بی هیچ تماشا کردنی  به سر رساندم دروغ نگفته ام .ماجرا این بود که یا در انتخاب فیلم ها به دشواری می خوردم یا اگر هم انتخابی شکل می گرفت عملا هیچ انرژی ای برای اقدام در خود احساس نمی کردم.دست آخر خودم را مجاب کردم کمی کتاب بخوانم .کلمات آرام بر آرواره ام می نشست و تسکین می داد.جایی از کتاب چنین گفته بود &quot;نا امیدی آزادی می دهد و امید اسارت &quot;که تا به همین لحظه به آن می اندیشم.غروب شده  بود و من با یک نان تست آغشته به خامه و مربا در حالی که صدای گرم  گوینده ای از فرسنگ ها آن طرف تر از عشق می گفت و صدایش در تنهایی خانه پیچیده بود به قطره ها ی درشت باران تابستانی که تازه باریدن گرفته بود خیره شده بودم .و حالا شب شده .من بلاخره موفق شدم یک فیلم را به اتمام برسانم.کمی در انتهای معده ام احساس سوزش می کنم که آنقدر ها هم بد نیست .کم کم به پایان این یادداشت نزدیک می شوم .یادداشتی که نوشتنش به رنج هایم معنا می دهد و همزمان به این فکر می کنم  که آن را چه بنامم  که خودش می گوید :در میان بمب و باران۱۴ مرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 20:48:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنازع بقا در جنوب</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%B9-%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-me3hcv8tgg0d</link>
                <description>جنوب آنقدر گرم است که ما اثبات خوبی بر تنازع بقا هستیم و آن عصر آن پنج شنبه ی داغ خرداد آنقدر گرم بود که خیال می کردم زندگی ارزش زیستن ندارد.خیابان ها هنوز شلوغ نشده بود و اگر آدم چشم هایش را به شکل نا متعارفی متمرکز می کرد می شد هاله ی مواج گرما را بر پیکر سیاه آسفالت تماشا کرد .حسابی کلافه شده بودم و در حالی که در صف نانوایی منتظر آماده شدن سنگک ها بودم تفکرات آشفته و در همم را کلاف می کردم .من چندان تجربه ای از انتظار کشیدن در صف های نانوایی ندارم اما آن روز پیش آمده بود . آن عصر در آن گرما زیر یک پوش غیر منطقی اجباری و در پس ماسکی که منطقی ترین اجبار آن روز ها بود ؛گاه به شربت خنکی  در خانه و گاه به صبر تحسین برانگیز نانوا ها فکر می کردم .ناگهان دخترک ریز اندامی با پیراهن سفید آستین کوتاهی از راه رسید. یک کارت بانکی  در دست داشت و موهای کوتاه  و چشمان درشتش حسابی به نظر می رسیدند .ناخودآگاه با خود گفتم چطور  تنها به آنجا آمده اما بلافاصله فکر کردن را تمام کردم هیچ قصد نداشتم در آن گرما به فلسفه ی فرزندآوری ، مسئولیت های والدین و درست و غلط های این راه فکر کنم خوب می دانستم اگر این افکار را شروع کنم تمام شدنش دیر زمانی خواهد گذشت.دخترک زیر آهن های جدا کننده ی صف خانم ها و آقایان کز  کرده بود و تماشایش باز نمای واقعی جهان کودکی بود چند دقیقه ای گذشته بود دیگر حواسم همراهش نبود  با نفس های عمیق در تلاش بودم کمی اکسیژن وارد شش هایم کنم  .ساعت را دنبال می کردم  و همچنان منتظر بودم.به ناگاه صدای دختر بچه ای مرا به خود خواند  خودش بود  لبخندی زدم و امیدوار بودم از چین چشم هایم متوجهش شود . در آن کلافگی و انتظار در یک صف طاقت فرسا دخترکی با پیراهن سفید صدایم زده بود که بگوید &quot;خاله شما خیلی خوشکلی &quot;با لبخند از او تشکر کردم . حالا جز شربت خنک و نانواها، جز داروین و فلسفه ی فرزندآوری، در آن گرما به این می اندیشیدم که شاید زندگی هنوز هم ارزش زیستن دارد  نه برای محسناتش شاید برای آنچه انتظارش را نداری ۲۸ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 16:13:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی نبود اگر داستان کوتاه نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-aoscrbmzjp1a</link>
                <description>ساعت هشت و نیم شب بود .مشغول یک گفتگوی گرم دوستانه بودیم .داشتیم از نوشتن خاطرات روزانه حرف می زدیم از جسارت و جادویی که به همراه دارد.من زیر نور ریسه های رنگی اتاق قدم می زدم و فا آن طرف خط در حالی   که به هم ریختگی کتاب هایش را توصیف می کرد مشغول مرتب کردنشان بود .بدن هایمان جدای ازهم می جنبید وکلاف افکارمان در هم تنیده می شد .بحث و لذت توصیف دقیقی از وضعیت ما بود اما درست تا قبل از آنکه فا شگفت زده و متعجب رشته کلام من را کوتاه کند و با واژه هایی که حالا ریتم تندی به خود گرفته بودند بگوید :متاسفم که صحبتت و قطع می کنم اما باید بهت بگم همین حالا چه اتفاقی افتاد.ماجرا از این قرار بود که فا در یک سوم پایانی مجموعه داستان کوتاهی که  چهار سال قبل هدیه گرفته بود نامه ای با محتوای عاشقانه دریافت کرده بود.نامه ای که تا آن لحظه کوچک ترین اطلاعی از وجودش نداشت . هرگز آن را نخوانده بود  و حتی تصور یک دوستت دارم بی تکلف را در دل آن جان کاغذی در سر نداشت.حالا به بحث و لذت ما آمیخته ای از شور و تاسف هم افزوده شده بود .حالا درک می کردم چگونه رد ساده ی یک اتفاق می تواند جادونما شود .چطور گاهی زیست  ساده ی آدمی می تواند به شکوه یک تراژدی،و ژرفای یک کلاسیک اصیل بدل  شود. فا مدت ها بود که دیگر از آن جوان خبری نداشت .نمیدانست کجاست چه میکند خوشحال است یا نه. آیا هنوز هم مهر می ورزد ؟آیا دلداده ی کسی است ؟ آیا هنوز کتاب می خواند؟  آیا کتابی هدیه می دهد؟  آیا..؟و او هیچ نمی دانست .سرنوشت مفهومیست که هرگز آنطور که معمول است  به آن باور نداشته ام.اما حالا به این می اندیشم که اگر آن کتاب داستان کوتاه نبود .اگر فا بعد از خواندن دو سوم از کتاب آن را رها نمی کرد اگر نامه در بخش پایانی کتاب نبود .اگر نامه کمی زودتر و کمی بیشتر خودنمایی می کرد آن چهار سال چه روایتی به خود می گرفت.با خود می اندیشیدم که شاید ، شاید تراژدی نبود اگر داستان کوتاه نبود .۱۶ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 23:02:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاتحان رنجور</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D9%81%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-hsypyexacjs8</link>
                <description>لبخند بزرگ فاتحان همان ها که قله ای را فتح کرده اند پرسونای جذاب اشک های آن هاست .نمی خواهم تمامیت لبخندی که نماد پیروزیست را یک دروغ محض بنامم.اما اگر پیروزی را سپید می پندارید می خواهم بگویم چنین نیست .دست کم برای من پیروزی رنگی نزدیک به نیلی دارد . تقدیر نامه ها آنچنان که باید تقدیر نمی کنند .تصاویر آنچنان که باید به تصویر نمی کشند .آدم ها آنچنان که باید افشا نمی کنند و همین می شود که در این همه درون ریزی بی پروای رنگ دانه ها،  نقاب یک نور مرئی سپید خواهد بود .تنها یک منشور کوچک کافیست که واقعیت هفت رنگ ماجرا بر ملا شود .پشت پیروزی های باشکوه همیشه میدان های به خون کشیده ی بسیاری بر پاست .حالا اگر هم آنقدر جان سخت    باشی که جان به در بری .اگر به خیال خود فاتح دری در این در به دری باشی اگر ناگهان پس از شبی دراز روز از راه رسیده باشد با تفاله ی پس مانده ی آن همه سیاهی چه خواهی کرد.حافظه که نخواهد مرد خواهد مرد؟! می خواهم بگویم اگر حالا بابی هم فتح شود  پشتش هستند کسانی که از همه جا بی خبر تو را سفر کرده ی راه بهشت می دانند همان هایی که هیچ از جهنم عبور کرده ات نخواهند فهمید و تو هرگز برایشان چیزی نخواهی گفت چرا که حتی جسارت تصور کردنش هم برایشان گران تمام می شود .میخوام بگویم حالا اگر بابی هم فتح شود هستند کسانی که  تمامیت تو را پتک کنند  بر سر دیگری  و چه کسی عاشق پتکی خواهد بود که بر سرش می خورد ؟! میفهمی چه می گویم.پیروزی سپید نیست .فاتحان رنجورند .۱۴۰۰/۲/۲۱  </description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 16:06:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند زمانه ای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@anahita.peymani/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ny9xoxvrimlh</link>
                <description>چند سال قبل عزیزی در آغاز کتابی که هدیه داده بود برایم نوشت 《تقدیم به دوستی که فرزند زمانه ی خود نیست》فرزند زمانه ی دیگر بودن بسیار معنای ساده ای دارد.یعنی در ظرف مکان و زمان خود نگنجیجای سخت کار آنجاست که برای فهم اینکه فرزند زمانه ی خود نیستی ؛باید زمانه ات را خوب بشناسی؛ باید  بفهمی دقیقا اهل چه چیزی نیستی. باید بفهمی کدام اتمسفر برای شش هایت کارا نیست و این همان آغاز  ابتلا به چرخه ی بی انتهای درد است .زمان زیادی طول نخواهد کشید .که خواهی فهمید تنها هستی .تنهایی آنقدر بی مهابا و ناگهانی آنقدر سریع و عجولانه خود نمایی خواهد کرد که گویی خیال کرده اگر نشتابد کسی خودش را از خود خواهد گرفت.در پناه تنهایی ترس هم زیر پوست آدم می خزد .نجوا های ارام درونی که مدام می پرسد چه خواهد شد ؟و هرگز نخواهی توانست با یقین مطلق، ترس کوچکی را ارام کنی که آبنباتش را گم کردههیچکس زبانت را نخواهد فهمید .دست خودشان نیست. خونشان با تو عجین نشده است. آفتاب آن ها طلوع دیگری دارد .و شب برایشان زمان دیگری خواهد رسید .فرزند زمانه ی خود که نباشی مدام در تقاطع گرگ و میش به دنبال پرسه گردها خواهی گشت . همان ها که ترس آرام زیر پوستشان خزیده همان سر های پر نجوا.امید داری که شاید یک نفر شبیه تو باشد یک نفر دست کم شبیه .انعکاس کدری در آینه های شکسته تورا باز نمایی کندیک نفر همان دردی باشد که درمان است  امان از این مازوخیست فعال!حالا دیگر قلم یاریم نمی کند صدایی می پرسد《چه خواهد شد》۱۴۰۰/۲/۲۰</description>
                <category>آناهیتا پیمانی</category>
                <author>آناهیتا پیمانی</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 11:16:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>