<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آناپلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anahitart79</link>
        <description>آناهیتا حقیقی هستم ملقب به #آناپلو ی افسانه‌ای سر‌دبیر انتشارات سوپرکول پوکاس😎یه فریلنسر ایرانگردم برات از خودم و سفرامو افکارم مینویسم‌ نوشته هاموبخون و نظرتو بگو.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/178708/avatar/B5bDls.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آناپلو</title>
            <link>https://virgool.io/@anahitart79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین راه برای خودکشی قطعی و بدون درد!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-b7vxtfk9njki</link>
                <description>یعنی کدوم؟تو هم کل زندگیتو با زجر و درد و رنج گذروندی؟پس منصفانه نیست با سیانور خودتو بکشی چون از درون تمام اندامتو میخوره و سوراخ میکنه. و تو زجری که خودتو اجدادت در تمام عمر حس کردنو در یک لحظه در بدنت حس خواهی کرد!بررسی چند راه معمول و غیر معمول خودکشی!اگر خودتو بخوای دار بزنی باید جای درستی طنابتو ببندی بلدی گره طناب دارو بزنی؟اگه نه یادبگیر! حتی اگه نخوای بمیری هم تو زندگی خیلی به کارت میاد! حالا اگه بتونی اون جای درست ، طنابتو محکم ببندی ممکنه فقط خفه شی! ولی اون خفگی در حدی نباشه که بمیری! اگر همه چیز خوب پیش بره گردنت میشکنه و میمیری ولی اگه همه چیز خوب پیش نره درد بیشتری میکشی احتمال اینکه فلج بشی و نمیری هم هست!اگه میخوای میتونی مشما بکشی سرتو خوب چسب بزنی تا بمیری.میتونی هم از روش دنیا جهان بخت استفاده کنی!ولی توصیه میکنم فیلمشو نگیری بزاری تو شبکه های اجتماعی چون اگه ۱ درصد نمردی حسابی مضحکه خاصو عام میشی.نمیدونم روانت قدرت تحملشو داره یانه!اگر بخوای از جایی بلند خودتو پرت کنی بازم شاید نمیری!یکی از دوستام که قصد خودکشی داشت رو این مورد حسابی تحقیق کرده بود و خونده بود که فردی از طبقه 48 ام خودشو پرت کرده و بازم نمرده! ولی اسیب خیلی جدی دیده بود!هزار تا راه برای مردن هست! میتونی یعالمه نمک بریزی تو اب و بخوری و با سدیم خودتو بکشی ولی معلوم نیس چقد زجر بکشی قبلش چون نمک قراره تمام سلولای دهن و بافتای مری و معدتو بسوزونه! میدونستی نمک بد جور میسوزونه که نه؟ ولی یه سوزش متفاوت! نه اسیده نه اتیش! یه چیزی مث بریدن دست با کاغذه! درد عجیبی که اصلا انتظار نمیره ولی کلی طول میکشه و عمیقه!اگرم رگتو بزنی باز ممکنه نمیزی کلی ادم این کارو کردن و نمردن عوضش دستشون فلج شده یا دچار مشکلات و نواقص دیگه شدن ولی نمردن راحت بشن!هیچکدومش راه قطعی نیس و ممکنه بعد انجام هرکدوم تو بیمارستان چشاتو باز کنی و گیر دکترایی بیفتی که احتمال داره بهت به چشم یه موش آزمایشگاهی جدید یا یه معدن پول نگاه کنن!پس چیه؟اون راه مرموز ؟ اون بهترین راه؟اون قطعی ترین راه چیه؟به نظرم حقته بدونی!خودکشی حق مسلم ماست!تو باید بدونی دست خودته که بخوای بمیری.دست خودته که بزنی همه چیزو نابود کنی! بزنی به سیم آخرو بخوای کاری کنی که زندگی که باعث رضایتت نیست تموم شه! اما حقیقت ماجرا اینه که تو فقط میتونی اقدام کنی ولی ممکنه موفق نشی!.....مثل چیزای دیگه که موفق نشدی و الان بخاطرشون به فکر مردن افتادی! حالا ازت یه سوال دارم به نظرت حق تو نیست که موفق شی؟بیا بریم بهت بگم چطور بمیری!قول میدم از این روش موفق میشی!نمیشه هم خرو بخوای هم خرما!بهترین راه مردن رو بهت معرفی میکنم ولی تو میدونی همه چیز باهم نمیشه مگه نه؟نمیشه هم بهترین باشه هم بدون درد! هرچیزی بهایی داره! تمام راه های خودکشی که تو ذهنت بیاد یه دردی دارن.درد خفگی درد زخم و جراحت درد ناتوانی و.....این راهم درد داره ولی اونا ممکنه به مرگ نرسن ولی این راه یه راست میره دم خونه عزرائیل!منم مثل خیلی از ما معمولیا گاهی بهش فکر کردم و برای پیدا کردن بهترین راهش تلاش کردم . از این چرتو پرتا که میگن &quot;خودکشی کار ادمای ضعیفه &quot; و یا &quot;کار آدمای خودخواهه&quot; و از این گونه حرفای کلیشه ای ابلهانه عبور کردمو میخوام یک راست برم سر این درد مشترک!.با خودم فکر میکردم بهترین راه چیه؟چون گاهی ادامه دادن برای قوی ترینهام غیر ممکن به نظر میاد! و من به عنوان یه انسان حق انصراف دادن دارم! حق استراحت کردن! حق باختن! یا هرچی که تو اسمشو میذاری اما من حقشو دارم!صد گزینه و یک فرصت! و عواقب شکست!همه چیز از اینجا شروع شد که به این نتیجه رسیدم من کلی انتخاب برای خودکشی دارم و هر کدومش هم روش خودشو داره و بهای خاص خودشو.چقد خوب! یه منوی کامل جلو رومه.خدای من کدومو انتخاب کنم؟ بدترین بخشش اینجاس که احتمالا من فقط یبار میتونم انتخاب کنم و تجربش کنم پس باید خیلی با دقت انتخاب کنم! از طرفی اگر نشه واقعا شاید همه چی بد تر هم بشه!مثلا ببرنم بیمارستان/برای عمری ناتوان بشم/اختیارم بیفته دست بقیه/جراحیم کنن/روم آزمایش کنن/بدون رضایت خودم به مغزم شوک بدن و بعدش نتونم حتی حرف بزنم یا خاطره هایی که دوسشون دارم هرگز یادم نیاد!شاید حتی صورت مادرم یادم نیاد!/.پس این فکر به سرم زد:خب امروزچه خبر بود که من تصمیم گرفتم خودمو بکشم؟باخودم بررسی کردم...خب اگر همین الان اینکارو بکنم نمیفهمم فردا چی میشه چرا فردا اینکارو نکنم؟و فردا یه اتفاق جدید افتاد! چند وقت بعدش دوباره رفتم سمتش و قصدش رو داشتم باز به خودم گفتم خب من که میتونم الان انتخاب کنمو انجامش بدم.چون حقشو دارم! زندگی منه.بدن منه.اونام زجرای منن! اما خوشبختانه کسی با مردن من زندگیش متوقف نمیشه! شایدم کلا تفاوتی به حال کسی نکنه! پس من عجله ای برای این انتخاب سخت از بین منوی رنگارنگ روش های سنتی و مدرن خودکشی ندارم! چرا هفته بعد انجامش ندم؟اینطوری میفهمم هفته بعد چه اتفاقاتی در انتظارمه! فلان فرد چه جوابی به درخواستم میده؟ فلان کار چه شکلی پیش میره؟ یا شایدم تا هفته بعد یه قاتل سریالی ثواب کردو اتفاقی تو خیابونای تاریکی که به بهونه کمبود برق چراغاش خاموشن منو کشت و زحمتمو کم کرد! مدتی گذشت و اتفاقات جدیدی افتادو همه چیز تغییر کرد...بازم افتادم تو سر بالایی زندگی و داشتم جوش میاوردمو میخواستم خودمو از این نفس های ممتدو بی معنی خلاص کنم که با خودم گفتم خب من همین الان تصمیم دارم همه چیزو نابود کنم پس چرا از فلانی(فلان کار فلان عشق فلان شخص فلان حرف فلان هدف فلان جا ) چرا ازش نگذرم؟و چرا به یه سفر نرم؟من همین الان میتونم خودمو خلاص کنم! حیف نیست سفر نرفته بمیرم؟حیف نیست قبل اینکه بفهمم وقتی میبوسمش چیکار میکنه بمیرم؟حیف نیست قبل از اینکه دوباره خواهرمو بغل کنم بمیرم؟ بهتر نیست بازم برم تلاش کنم که برینم؟شاید اینبار یهویی نریدم و موفق شدم! بزار یبار دیگه برینم ببینم چی میشه . عجله ای نیست میتونم بمیرم.میتونم خودمو بکشم.هروقت که دلم میخواد!کلی هم راه جلومه!جادوی آگاهی به اختیار و پذیرش مسئولیت!این زندگی تهش مرگه!درسته.همینه.من پیدا کردم!بهترین راه مردن زندگی کردن بخاطر مردنه! با این ذهنیت که من حق دارم هر وقت دلم بخواد هر طور که دلم بخواد بمیرم.پس چرا نفهمم فردا چی میشه؟بیخیال.پروژه جدیدمو انجام میدم.اگه نشد خودمو میکشم.نشد؟خب..بزار فکر کنم.نمیتونم یه سفر یهویی برم به یه جایی که کسی تا حالا نرفته؟پس میرم! شاید اصن توراه از دره افتادم راحت مردم.حداقل یکم خوش گذروندم!حرف مردن که میشه خیلیا موضع های عجیبو غریب میگیرن.قیافه روانشناسا دیدن داره.ولی حقیقت اینه که مرگ جزو جدا نشدنی از این چیزیه که ما اسمشو زندگی گذاشتیم.هر مرگ طلوع یک زندگی دوبارست و یاداور اینه که لحظات چقدر میتونن جالب باشن!یعنی بعدش چی میشه؟بنویسش!وقتی بپذیریم که هر کس حق داره برای مرگوزندگی خودش تصمیم بگیره و وقتی هرکسی مسئولیت اینو بپذیره که هروقت بخواد حق داره حق زندگی رو از خودش صلب کنه اونوقت این کارو نمیکنه! اگرم انجامش بده باور کن به تو ربطی نداره! ربطش اونجاس که تو دیر کردی و اونقد که باید بهش سر نزدی حالشو نپرسیدی و یا کنارش نبودی.اگر بودی و تلاش کردی و اون بازم این انتخابش بود بازم به تو ربطی نداره! اون تصمیم گرفته به داستانی که میتونسته تغییرش بده و ادامش بده و مدام تغییرش بده خاتمه بده.قلمشو بذاره زمین و بره بخوابه و این اصلا به تو ربطی نداره! اما واقعا جالبه نه؟از خودت همیشه بپرس.لحظه بعد ممکنه چه اتفاقی بیفته؟ اگر یه کاری انجام بدم که تاحالا ندادم چی؟اگر به یکی زنگ بزنم که تاحالا نزدم چی؟اگر یه سفر برم که تا حالا نرفتم چی؟وقتی بدونی ممکنه داستان تغییر کنه اما تو نباشی که ببینی قطعا تصمیم میگیری وقتی امتحانش مجانیه وایسی و بقیه داستانو ببینی! تو مجبور نیستی دفترو ببندی! تو همین الانم میتونی ببندیش ولی مجبور نیستی! پس چرا نبینی که ادامش چی میشه؟؟دو خط دیگه هم بخون! دو هفته بعد چی میشه؟ممکنه یکی بهت پیام بده و ازت بخواد کاری رو در ازای مبلغ هنگفتی براش انجام بدی!کاملایهویی؟( برا من شد!) ممکنه کسی بهت پیام بده و بگه مدتهاست ازپشت شیشه مغازش داره نگات میکنه و تو نمیدونی که هرروز منتظر میشینه تا تو از اونجا رد شی؟ (اینا روایت هاییه که رخ دادن) ممکنه وقتی داری میری جایی که خودتو پرت کنی و بمیری ماشین بزنه بهت و پات بشکنه ببرتت بیمارستان و ۳ سال بعد باهاش ازدواج کنی و ۳۳سال خوشبخت و شاد زندگی کنید؟ممکنه بری سفر واونجا ایده ای به سرت بزنه که بتونی باهاش زندگیتو رنگ تازه ای ببخشی؟ممکنه تو ایستگاه اتوبوس اتفاقی دوستی پیداکنی که دلت بخواد زنده بمونی تا ببینی فردا قراره چه شکلی با مسخره بازیاش بخندوندت؟چه کارایی هستن که تاحالا نکردی؟به نظرم اگه میخوای خودتو بکشی ینی به نظرت چیزی برا از دست دادن دیگه نمونده خب ینی تو از نظرت صفری.بازی رو عوض کن!مگه همه چیزو از دست ندادی؟پس تغیییر کن.یه تغییر یهویی! حالا که میخوای خودتو بکشی پس‌فردا خودتو بکش!ولی الان تا پس‌فردارو یه کار باحال کن!مثلا فردا برو باشگاه بوکس اسم بنویس!یا کلاس رقص!یاوسایلتو جمع کن یه مدت از اونجا برو خونه دوستت! یا نمیدونم برو یه جایی که نمیدونی! یه دفتر خودکار بیار قیافه اونیکه ازش ناراحتی رو بکش! برای اون احمقی که دوسش داری و نمیفهمه نامه بنویس! برو برا خودت گل بخر! برو بیرون به هرکی دیدی بگو چه تیکه ای هستی تو! چمیدونم!یه کار دیوونه واری که اصلا به شخصیتت ربطی نداره انجام بده! همیشه برای مردن جدا وقت هست! و انتخابش واقعا با توعه که کی انجامش بدی.ولی میگم اول یه کار جدید انجام بده ببین چی میشه! همش بپرس از خودت که : یعنی بعدش چی میشه؟جسارت تجربه های جدیدو داشته باش!تو این راه مردن ممکنه دردم باشه مثلا بری به یکی تو خیابون بگی &quot;چه تیکه ای هستی تو&quot; بزنه زیر گوشت! یا باباش بیفته دنبالت! شایدم بخنده و دلبرونه نگات کنه و از اون به بعد هرسری از قصد از اونجا رد شه که تو وایسادی! نمیدونیم! خوشبختانه انسان متغیر ترین متغیر جهانه! هر اتفاقی ممکنه بیفته و تو نمیدونیش! باحال نیس؟نظرت چیه بری ماشین بدزدی؟یا یه میوه!با کارای کم خطر تر چطوری؟ مثلا برو برا خودت اشپزی کن! یه چیزی بپز که تا حالا نپختی! یا با یکی قرار بذار ولی قرارتون اینشکلی باشه که حق حرف زدن نداشته باشین و فقط با ادا و اشاره بهم بفهمونید چیکار باید کرد! یه قرار ساکت که توش نگاها حرف میزنن وسط شهر جایی که همه راحت حرف میزنن اما حرفا عمیق نیست! شاید کلی بخندید سر همین قرار.تو که همه چیزو از دست دادی و میخوای بمیری! اینم امتحان کن!نه؟اصللا صبح از کارت استعفا بده! برو شهرداری بگو میخوام رفتگر شم یه مدت رفتگر شو! ببین چجوریه ۵ صب جارو کشیدن! وقتی آفتاب میاد بالا پرنده ها میخونن و انگار برنامه صبحگاهی همگانیشون شروع میشه ، ببین چه اتفاقایی دورت میفته! شاید توی جوبی چیزی یه کیف مرمووز پیدا کردی که توش چیزای جالبی بود!برو با اولین کارتن‌خوابی که میبینی یه چایی بخورو نیم ساعت حرف بزنید! یا برو تو سایت سانگ‌سرا و یه آهنگ برا خودت پیدا کن و با ریتمی که داره سعی کن یه هویجو بجویی ببینی چی میشه!اخر از ریخت هویجه عکس بگیر و بفرست برای آخرین کسی که باهاش چت کردی و وقتی پرسید این چیه ماجرا ی خوندن این متنو براش تعریف کن!بگو بیاد متن منو بخونه و لایکم بکنه!چون من عقده ایم!تو آزادی هرکاری بکنی!همونطور که تو آزادی خودتو هر زمان و هر مدل که میخوای نابود و خاموش کنی دقیقا همون شکل هم تو آزادی هزززززززاااااااااااااااااااااااااااااااارتا کار مختلف بکنی!هزارتا کار جدید، احمقانه، دیوانه وار، جالب،قشنگ، بدرد نخور، بدردبخور،سوال‌برانگیز ، وحشتناک، بامزه و بعدش ببینی بعد اینکه اون کارو کردی چی میشه! من باید جسارت زیادی به خرج میدادم که این متنو بنویسم چون این متن صدای روانشناسا و منتقدین و خودعقل کل پندار های زیادی رو در خواهد آورد ولی نوشتمش چون معتقدم هیچ جادویی قوی تر از جادوی تجربه نیست!.باحال ترین جنازه قبرستون!زندگی کردن این مدلی با آگاهی به اینکه تو حق مردن داری و هرزمان بخوای میتونی انجامش بدی و تمومش کنی ؛ اما میخوای ببینی اگه یه کار جدید بکنی بعدش چی میشه؟؛بهترین راه برای مردنه.و قطعی هم هست! چون تو مثل همه آدمها بالاخره یروزی یه جایی به طریقی از بین میری و بقیه جای خالیتو حس خواهند کرد!این راهم همون‌شکلی میره به سمت قبرستون! اما وقتی اینجوری از بین بری تو با کلی تجربه باحال و متفاوت رفتی!مطمئنم بین جنازه ها باحال ترین خواهی بود!چون تو تو آخرین لحظات کارایی کردی که کسی انجام نداده و نه از روی ناچاری و اجبار بلکه با انتخاب خودت پیش رفتی و لحظات رو رقم زدی!پیش به سوی یه مرگ با شکوه!حالا قلمتو بگیر دستت و بنویس.کلی تپه نریده تو زندگیت داری.دوتا تپه اونور ترم میتونی خود کشی کنی.حالا برو ببین تپه بعدی تا چه ارتفاعی میرینی تا بعد یکاریش بکنیم! اصلا شاید همین فردا یه قانون جهانی تصویب شد که به اونایی که هم حجم تو تو زندگیشون تر زدن کاپ طلا بدن! شاید فردا جاذبه زمین از بین رفت و تو هم همراه خیلیای دیگه مردی! شاید یه هوش مصنوعی اتفاقی حسابتو پر از پول کرد.پولی که از یکی از بانکای سوییس کش رفته بود!تو چمیدونی؟آماده تپه نوردی هستی؟عزیییییییی دارم میام داوش.توراهم😎پ.ن:از ته قلبم مطمئنم این پست از هر تراپی و دوره ی خوکشی زدایی تو جهان بهتر عمل خواهد کرد.باید جسور بود و واقع گرا.باید درک کرد و همدل بود.باید صحبت کرد و پنهان نکرد.باید صادق بود.مخلص شوما.آناپلوپ.ن۲:من به شدت منتظر کامنتاتون زیر این پستم.نظراتتون تجاربتون.چایی ریختم باهم بخونیم.مخلص شوما.آناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداروشکر نشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF-xkitepciffw2</link>
                <description>تاحالا شده بگی خداروشکر نشد؟مثلا بفهمی کسی که ارزوشو داشتی یه سایکوپت قاتل روانی بوده!من از سن کم نوشتن رو یادگرفتم چون حرف نمیزدم.من مینوشتم چون کسیو نداشتم باش حرف بزنم و حرف نمیزدم چون شنونده امنی پیدا نمیکردم.خلاصش کنم من کلی دفتر تاحالا کتابت کردم! ارزو ها خاطرات وقایع زندگی و سفرنامه هام با جزئیات زیاد !همه رو تکه تکه نوشتم.اتفاقی افتاد و دفتری مربوط به سال ۹۸ رو باز کردم.اونجا یادداشتی داشتم که عاجزانه از خدا التماس کردم که فردی رو در تقدیر من قرار بده برای امری.چون معتقد بودم اون فرد مناسب ترین و بهترین فرده.سالهاست من ب اون دفتر دست نزدم.با دیدن اون یادداشت من پرت شدم به ۳ سال بعد از اون یاد داشت.من کجا بودم؟یجا تو بیابونای جنوب کشور و داشتم از دست همون ادمی ک براش کلی از خدا خواهش کرده بودم فرار میکردم چون میخواست منو بکشه!بله! من تازه نفر سوم بودم! بعد تشکیل پرونده معلوم شد اون آقا کارش این چیزاس و نفر قبلی ی دختر جوون تو اصفهان بوده!دلم نمیخواد این مسئلرو باز کنم و موارد تلخی که منجر شد من به پی تی اس دی شدید مبتلا شم رو باز کنم.اما میخوام بهت یچیزی بگمبعد از دیدن اون یادداشت من اون دوتا برگرو از دفترچه خاطرات دوست داشتنیم کندم و اتیش زدم! و گفتم خدایا شکرت که این آرزومو براورده نکردی!نتیجه اخلاقی اینه که گاهی وقتی یک چیزی نمیشه و میبینی نمیشه براش تلاش نکن! خواهش نکن! اگه مثل من همیشه بی اندازه جنگنده باشی و مرغت یپا داشته باشه ممکنه براخودت یه تجربه تلخ بسازی! شاید تو آرزوی طناب نجات کنی ولی اون فقط ی طناب دار باشه! پس همین الان برای تمام چیزایی که نشده خداروشکر کن!حتما دلیلی داشت که نشد.منم خداروشکر کردم!بکن توام.کردی؟کامنت کن ببینم!تو تجربه مث این داشتی؟الهی انگشتات نوتیف اس ام اس ۳۰ میلیارد تومنی باز کنن یه کامنت بزار دیگه🫥 داشت </description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یه راه هم لاغرشو هم پولدار!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1%D8%B4%D9%88-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-sngj5js0n94j-sngj5js0n94j</link>
                <description>بارها تلاش کردی ولی نشد؟نشد پولاتو جمع کنی؟نشدبخریش؟نشد وزنتو کم کنی؟میدونی چرا؟چون تو امتحان نکردیش!بیا دنبالم!این متن زیاد وقتتو نمیگیره ولی تا آخر عمرت بدردت خواهد خورد!از زیر برگ مو تا گوشت پخته!بشر اولیه عادت داشت امتحان کنه! امتحان کردن یکی از مهمترین دلایل بقا و پیشرفت بشر از ابتدا تا الان بوده! اونطور که در داستان آدم و حوا هم اومده ، حوا کرمش گرفته بود میوه ممنوعرو امتحان کنه ! آدمم کرمش گرفته بود میوه ی تو دست حوا رو امتحان کنه! بعدم چشش خورد به برگ مو و رفت خود حوا رو امتحان کردو هابیل و قابیل اومدن و قابیلم قدرت سنگ رو روی جمجمه هابیل امتحان کرد! حالا دقیقشو نمیدونم ولی خیلی بعد تر از اون، بشر دستشو کرد تو آتیشو سوخت! وبعدش پختن گوشت رو امتحان کرد! کلا امتحان کردیم تا الان.و خیلی از دارایی های الان و دانش و امکاناتمونو به این امتحان کردنا مدیونیم!آخرین چیزی که امتحان کردی چی بود؟ برام کامنت کن!نتیجشم همینطور!در عمق مفهوم امتحان!امتحان کردن یکی از مهمترین راه ها برای نجاته! اما با اینهمه سند و مدرک تاریخی همین الان خیلیا از امتحان کردن به شدت امتناع میکنن! به هر معنیش! میخوای بدونی منظورم از &quot;هر معنیش&quot; چیه؟ خب امتحان کردن چند تا معنی داره.فقط به معنی تست کردن نیست در واقع به معنی بررسی کردنه! بررسی کردن هم روشای مختلف داره که درباره هر مورد متفاوته.حالا بیا باهم بریم سر اصل مطلب!کاهش وزن،راحتو سریع!تا الان چند بار در زندگیم قصد کردم وزنمو بیارم پایین و هر چند بار موفق شدم! البته گاهی هم ناخواسته وزن کم کردم که کاری به اون ندارم.ولی از بین موفقیتام در کاهش وزن، یکبار متفاوت بود! یکبار واقعا سریع بود! سرعت کاهش وزنم از طریقی سالم انقد بالا بود که باورم نمیشد و شگفت زده بودم.حالا اگه تو هم میخوای بدونی چطور، تا آخر باهام همراه باش! تهش سوپرایز میشی چون این پست فقط به لاغر شدنت کمک نمیکنه! یه کلید بهت میده!یک متر بخر! و اندازه بگیر!من تصمیم گرفتم وزنمو بیارم پایین اینبار برام خیلی مهمتر بود چون پزشک بهم گفته بود که به دلیلی حتما باید اینکارو بکنم.من وقتی تصمیم بگیرم کاری انجام بدم؟بله.انجامش میدم.پس من یه ترازو خریدم! اما کار مهمتری که کردم این بود که ازش استفاده کردم! اگر از اون دسته آدمایی هستی که کتاب میخری و میذاریش تو کتابخونت تا خاک بخوره پس تو ترازو نخر! این متنم نخون! چون ما اینجا برای حل مشکل راهی رو میگیم که به شدت موثره اما واقعا به اراده نیاز داره!متری که عاشقشی انتخاب کن!ادامه میدم: به محض رسیدن ترازوم صد بار امتحانش کردم تا سالم باشه و بعد از دیجی کالا بابت تمیزی بسته، سلامت و کیفیت محصولم تشکر کردم.ترازوم شیشه ایه و خیلی خوشگله! من دوسش دارم و این نکته مهمیه تو باید حتما ابزار مورد استفاده در مسیرتو دوست داشته باشی پس با وسواس انتخابش کن! تا هروقت داری میری ازش استفاده کنی مغزت به جای گفتن ایییی بابا سگ زندگیه ما داریم/هورا بکشه ! مثلا مغز من هربار میگه آخجون ترازوی جینگیلی مستونمو ببین!برم ببینم چند کیلو شدم؟راکد نباش! کالری بسوزون!کار بعدی که انجام دادم:برای خودم برنامه ورزشی ریختم و توی خونه خیلی ساده با اپلیکیشنی که توی تلفن همراهم بود تمرین میکردم.حرکات خیلی ساده که ترکیبی بود از هوازی ، کششی و قدرتی.چه مدت؟روز اول رو با ده دقیقه شروع کردم و روز هفتم به ۴۰ دقیقه رسیدم.چطوری؟مغزتو گول بزن،تا کار بیشتری رو با خوشحالی برات انجام بده!من برای خودم موزیکای مناسب ورزشی که عاشقشون بودمو به شکل پلی لیست دراوردم و با هدفون حرفه ایم موقع ورزش گوش میدادم.این برای من مثل یک کاتالیزور عمل میکرد./برای گول زدن مغزم روز اول ازش خواستم ۱۰ دقیقه با این شرایط ورزش کنیم.و انجامش دادیم.وقتی ۱۰ دقیقه تموم شد آهنگ هنوز تو گوشم بود و من هنوز هیجان داشتم! پس مغزم از اینکه بازی و شادی و بپر بپر تموم شده ولی موزیک مورد علاقش هنوز ادامه داره ناراحت میشد!نکته:وقتی ورزش میکنید داخل بدنتون هورمون های شادی ترشح میشه .(اندورفین/سروتونین/دوپامین) یعالمه! که باعث میشه روحیه بگیرین و احساس خوبی بهتون دست بده.میزانی هم آدرنالین، که گردش خونتونو افزایش میده .(برای افراد معتاد به آدرنالین مثل من واقعا حس فوق العاده ایه!)بنابراین وقتی ۱۰ دقیقه تمام میشد ، همزمان با حس خوب انجام شدن یک کار ( که باعث ترشح دوپامین میشه) مغزم از اینکه باید این موسیقی و فضا رو ترک کنه و بره دنبال یه کار دیگه غمگین میشد! مثل این میمونه: بچه ای که داره با اشتیاق فراوون بستنی میخوره ، بری بستنیشو ازش بگیری! به این ترتیب طولی نکشید که من با این تکنیک مغزمو گول زدمو در عرض یک هفته تایم ورزش روزانه رو به ۴۰ دقیقه رسوندم!مواد در دسترست رو تغییر بده! و دسترسیت رو محدود کن!یه کار مهم دیگه که انجام دادم نخریدن بود! من مواد غذایی چاق کننده،مضر و محصولات کارخانه ای،روغن ، قند و شکر رو تا آخرین توانم از سبد خریدم حذف کردم! به جاش آب ، سبزیجات ، میوه، حبوبات پروتئین و کمی برنج تهیه شد.وقتی نخریشون دیگه نمیتونی بخوریشون! پس نخر! اما اگر بری یعالم میوه بخری و هرروز کلی میوه بخوری هم بخاطر قندش باز چاق میشی! پس توی این موردم باید تعادلو رعایت کنی.بنابراین من از هر میوه چند عدد! اما متنوع میخریدم! این روش کمک میکنه تو همیشه میوه و سبزیجات تازه بخوری! و کم بخوری! چون بیشترش نیست!اگه نگی ق تا قبرستون نِمیری!نکته:بهترین راه برای حذف قند و کاهش اعتیاد به قند نخوردن قند در شروع روز و پایان روزه! چیز شیرین نخور! روزی که با قند و شیرینی شروع بشه تا آخر با ولع شیرینی ادامه پیدا میکنه! از طرفی باعث میشه بیشتر بخوری! دلیلشو حوصله ندارم بنویسم کار دارم! بیا دنبالم.اما خبر خوش اینه که هرچی کمتر قند میخوری روز بعد کمتر دلت میخواد قند بخوری! و این یعنی پیشرفت تصاعدی!کنه باش و فضول! مانیتورینگ خودتو ادامه بده!مواردی مثل نخوردن قند و استفاده از ترکیباتی مثل زعفران برای کنترل اشتها و ورزش رو، من توی تجربه های کاهش وزن قبلیم هم انجام دادم ! اما چرا اینبار انقد سریع تر موفق شدم؟چون از اون ترازوی لعنتی اندازه ده برابر قیمتش در سایت دیجی کالا کار کشیدم!.من هرروز ناشتا ، بعد صبحانه و بعد ورزش و حتی قبل خواب خودمو وزن میکردم! من واقعا داشتم امتحان میکردم! من پیگیر بودم! تلرانس وزنمو هرروز و در ساعات مختلف رصد میکردم! و نه با ناراحتی بلکه با اشتیاق این کارو انجام میدادم! مثل اینکه توی گِیم باشم! بله من میخواستم لاغر شم اما از خودم متنفر نبودم! پس اگر یروز ۲۰۰ گرم افزایش داشتم غمگین و مایوس نمیشدم! من فقط میخواستم کاری انجام بدم و بهش به چشم یک بازی باحال نگاه میکردم.اینجوری انگیزم کاملا حفظ میشد و هربار که عددکمتری روی ترازو میدیدم کلی دوپامین ناشی از حس موفقیت توی بدنم ترشح میشد! همین باعث میشد من انرژیم برای ادامه صد برابر بشه!زندگی آدمای ناراحتو ناراحت تر میکنه!نکته:اگر از بدنت متنفر باشی هرگز نمیتونی سلامت باشی! بدنت هرروز از تو محافظت میکنه کلی کار انجام میده که تو نمیبینی! باید یادت باشه نذاری تحت تاثیر رسانه ها،مافیای عمل های زیبایی و محصولات آرایشی و مُدِ برنامه ریزی شده توسط تُجار صنعت زیبایی، رابطه تو با مهمترین داراییت بد بشه و نگاهت به خودت خراب! هر وقت شکمتو دیدی دوتا بزن روش بگو ماشالله! بعد از مغزت برای اینکه دستور داده چربی ها ، به جای قلبت، فعلا دور شکمت جمع شن تشکر کن و به مسیر سلامت تر بودن ادامه بده! فراموش نکن استرس و غمو غصه یکی از مهم ترین عوامل افزایش وزنه.حالا وزنت بیشتر که بشه ناراحتیتم بیشتر میشه😐سنگ بزرگ علامت نزدن نیست! بلکه از دستت میفته روپات پاتم میشکنه!نکته۲:اگر این تنفر از شکل بدنت به هر دلیل، باعث بشه که تو بخوای خیلی زود و سریع به وزن پایین برسی، و برای خودت یه رقم تعیین کنی و سریع بخوای بهش برسی، با هر باری که میری رو ترازو میبینی امروز به جای کاهش افزایش داشتی ، ده قدم به مایوس شدن و انصراف از عملیات نزدیک میشی!براهمینه که میگم مثل یه بازی ببینش و فقط کاری که باید رو انجام بده و تلاشتو حفظ کن! حفظ کردنش از افزایششم مهمتره!مثلا اگه یروز حال نداشتی ۴۰ دقیقه ورزش کنی، شده ۱۰ دقیقه اما انجامش بده! یا به جاش ده دقیقه راه برو یا اون روز کمی بیشتر آب بخور! فقط ادامه بده.خب پس اینجا نتیجه میگیریم امتحان کردن به مفهوم بررسی و پیگیری مداوم یک مورد میتونه به ما در تکامل و بهبود بخشیدن اون مورد کمک کنه! هم به ما آمار میده،هم انگیزه مارو برای رسیدن به هدف حفظ و تامین میکنه!لاغر شدی؟حالا جیبتو چاق کن!درمورد جمع آوری پول، پس انداز، کاهش مخارج و یا خریدن وسیله مورد علاقت هم همینطوره! تو باید بررسی کنی! باید پیگیر باشی! اونجا ترازو بود اینجا ماشین حسابه!اگه میخوای مبلغ مورد نیازتو جمع کنی یا خرجاتو کم کنی و به پس اندازت اضافه بشه بااااید هرروز بنویسی که چی میخری و دقیقا چقدر براش پول میدی؟تو باید آمار دقیق دخل و خرجتو داشته باشی.هرماه چقدر به حسابت میاد؟ از این میزان چقدرش خرج چی میشه؟ چه تاریخی از ماه معمولا تو، پولت تموم شده؟ تاریخ قسطات کیه؟ از خرجای روزانت چند درصشون واجبه؟الویت بندیت برای هزینه هات چه شکلیه؟اول کدوم؟پرداخت اجاره خونه یا شام با دوستا بیرون؟......یک تکه پلاستیک جادویی!از وقتی پول فیزیکی به طرز قابل توجهی از دست مردم گرفته شد و کارتای پلاستیکی بهشون داده شد، اونا دیگه حس از دست دادن ندارن!این یک حقه ی هوشمندانست! مغز شما اونقدام باهوش نیست! اون گاهی یک احمق تمام عیاره ! اون یک کارت پلاستیکی میبینه که نمیدونه از کجا و چطور؟ولی وقتی میکشدش تو کارتخوان میتونه چیزی که میخواد برداره!اما وقتی یه دسته پول تو دستت باشه چی؟ اگه کسی دو سومشو در ازای یک تکه کیک ازت بگیره چه حسی بهت دست میده؟ شاید همون لحظه با خودت فکر کنی امروز کیک نخوری بهتره مگه نه؟چون کاملا تو دستات حس کاهش حجم پولت رو حس میکنی! از طرفی ما وقت نداریم تا همش چک کنیم برای هر خریدکارتی، چقد برامون مالیات میبرن! فقط ته ماه میبینیم وای رفتیم فلانجا غذا خوردیم شد ۴ ملیون!!!!!!پرداخت آنلاین هم که همون صیغس!(اگر دلت میخواد بهت بگم چطوری باید با همچین مشکلی مقابله کنی برام کامنت بذار تا متوجه شم علاقمندی پستش رو بنویسم)مو رو از ماست بکش بیرون!همه چیو بنویس!پس تو اول باید برای کنترل مخارجت، تمام رفتوآمد هارو بررسی کنی.و بعد با توجه به الویت هات مخارجتو کاهش بدی و درز بگیری.مثلا شاید اگه بدونی داری برا نوشابه ای که یکی از مهمترین دلایل اضافه وزنته و پوکی استخوان هم میاره بیشتر از n هزارتومان پول میدی با خودت بگی حذفش یک تیرو دو نشونه! از این کم میکنم و به بودجه ی ترمیم دندونم اضافه میکنم.یا چمیدونم باهاش یه کتاب صوتی میخرم.یا هرچی که سودش بیشتر باشه! بله سود بیشتر!نکته:مباحث مالی که میخوام بهتون بگم خیلی زیادن و خیلی باید با جزییات و دقیق تر بهش بپردازم و براتون قشنگ شرح بدم.اما توی این پست چون هدف صحبت درباره اهمیت بررسی و پیگیری و اندازه گیری مستمر یک مورد هست اون مفاهیم رو بازنمیکنم.واقعا این کار ارزشش رو داره؟با اینکه نمیخوام الان مسائل مالی رو باز کنم اما باید مفهوم مهمی به نام هزینه فایده رو براتون توضیح بدم.این مفهوم هم توی مسیر لاغر کردن شکم و چاق کردن جیبتون حسابی کاربردی و موثره!انرژی زمان و هزینه.سه تا فاکتورن که خیلی اهمیت دارن هرسه ارزشمندن و برای هرچیزی استفاده میشن.و برای انجام هر گزینش ، معامله یاتصمیم باید میزن سود و زیان رو در این ۳ مورد، در هر حالت موجود بررسی کرد! در کمترین حالت، دوحالت وجود داره! مثلا یا فلان چیزو میخرم یا نمیخرم.اگه بخرم چقد سود میکنم/ چقد از دست میدم؟توی هر سه تای موارد این رو بررسی میکنم و در نهایت مشخص میشه که اینجی سودیش کجیس؟اگر سودیش نوجیس پس نه نه نه من نمیتونم!😁🖐( به فارسی :اگر سودش کمتر از ضررشه پس انجامش نمیدیم!)۶۰۰ ساعت فدای ۱۳۰ تومن؟مثلا وقتی آخرین باری که رفتی دندون پزشکی ۷ ملیون تومن برای ترمیم دندون شکستت پرداخت کردی واقعا احمقانس که با خوردن نوشابه ۱۳۰ تومنی همشونو بپوسونی! و اگر درامدت روزی ۳۰۰ تومن باشه دیگه خرید ۱۳۰ تومن نوشابه ای که خسارت بالای ۳۰ ملیون بخواد بهت بزنه واقعا احمقانس! حالا اگر دقیق تر بشیم و در نظر بگیریم که نوشابه در طولانی مدت دندونت رو میپوسونه و تو در کشور ایران با اقتصاد متورمی؛ و با احتساب این تورم مثال: الان برای ۵ تا دندون خراب باید حدود ۳۰ تومن پیاده شی چند سال دیگه ، قراره چقد پیاده شی؟همینجوری داره ماجرا دارک تر میشه نه؟حالا فرض کن تو برای روزی ۳۰۰ تومن درامدت، ۶ ساعت کارمیکنی.۳۰ ملیون ینی چند ساعت عمرت؟(۶۰۰ساعت!)حاضری اون ساعات عمرت فدای یه نوشابه ۱۳۰ تومنی بشه؟خب.به این میگن هزینه فایده همه جانبه و عمیق.وقتی که همزمان هم به گذشته هم به حال و آینده نگاه میکنی و تصمیمی که میخوای بگیری و تاثیراتش رو میسنجی!هویج جای چس فیل!این کار کمک میکنه تو فروشگاه بجای چس فیل و چیپس، یه بسته هویج برداری یه قدم به لاغری نزدیک تر شی؛ (چیه نکنه میخواستی با چسان فسان زیادی بنویسم پاپ کورررن؟برو بابا.همون چس فیل باحال تره!)یا به جای خرید نوشابه به بودجه ترمیم دندونات اضافه کنی؛یاحتی به جای تماشای اخبار بیخودی روزی چند‌‌ دقیقه وقت بذاری مطالب خفن انتشارات سووپر‌کول منو بخونی! با استفاده دائم و آگاهانه و همه جانبه از مفهوم هزینه فایده،زندگیت برای همیشه تغییر میکنه! (انتشارات پوکاس رو در بخش انتشارات ویرگول میتونید سرچ کنید پیدا و دنبال کنید و ازش لذت ببرید)هزینه فایده تورو از یک ثروتمند خسیس به یک خیِّر مقتصد و از یک ولخرج تنگ دست به یک سرمایه گذار ثروت ساز تبدیل میکنه! جملم سنگین بود همه بلند شین برام دست بزنید! ...ته سالن! نخند خانوم!پاشو دس بزن! قر نه! دست!دروس کلی از این ماجرا؟خب.حالا چیشد؟امتحان کردن یعنی بررسی کردن، پیگیری مداوم و مهم ترین کار در پیگیری، پیدا کردن راهی برای اندازه گیری و اندازه گیری مستمر و هدفمنده.عملیات امتحان کردن (اندازه گیری مستمر میزان کار و نتایج)باید کاملا کنجکاوانه با اشتیاق و بدون انتظارات فضایی و غیر واقعی یا عجولانه انجام بشهابزار بررسی و پیگیری باید با وسواس انتخاب بشه شرایط باید شخصی سازی شده و با توجه به شناخت فرد از خودش فراهم بشه.(مثلا من با آهنگ تو خونه ورزش میکردم تو ممکنه با دوچرخه سواری در سکوت حال کنی!)مشخص کردن الویت های شخصی و مرور اونها همواره الزامی و استفاده مستمر از تکنیک هزینه فایده در راستای هدف و الویت های شخصی بسیار مهمه.(مثلا من تو تایمی که الویتم لاغریه به جای مارشمالو یا پاپ کورن شما و چس فیل خودمون، هویج و سیب میخورم!)همچنین کنترل دسترسی شما به موارد و خودمانیتورینگ خیلی مهمه! اگر زیادی میوه میخوری میوه زیادی نخر! اگه زیادی پول خرج میکنی پولو از دسترست خارج کن!بودجه بندی کن و اون بودجه ای که باید رو برای خرج کردن در نظر بگیر و به قانونی که خودت گذاشتی پایبند باش! اگرم نمیتونی خودتو در شرایط ناچاری قرار بده!مثلا میتونی بودجه خرجیتو در دسترست بذاری و مابقی پولتو بریزی تو بیگ باکس بلو بانک خودت! اینجوری خودتم بخوای نمیتونی بهش دست بزنی😃اگه بلو بانک نداری کامنت بذار خودم راهنماییت میکنم😉خب دیگه این کلیدی بود که بهت دادم.افتاد؟من منتظر نظراتتون هستم.خیلی خوشال میشم وقتی کامنتاتونو میخونم.پس خوشالم کنید چون مفتیه🥰مخلص شوماآناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوش برای عاشقان پول.کار و سفر.</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-xodmysiwreer</link>
                <description>این لگو چه کج چه راست صاحب دارد وصاحبش بسیار دوستش دارد.تشکرافتتاح شدخبر خوشم اینه که من انتشارات خودمو با نام و لگوی آژانس تبلیغاتی کوچیک و مستقلم که خیلی هم دوسش میداشتم و دارم و خواهم داشت براتون افتتاح کردم.پوکاس یعنی چی؟پوکاس ترکیبی از نام سه مقوله ارزشمند در زندگی آناپلوی افسانه ای (خود متشخصم) میباشد؛ و آن سه مقوله چیزی نیست جز پول کار و سفر.داستان پیدایش پوکاسدستگاه پولسازی سیار!تقریبا از 12 سالگی تجربه زندگی بر محوریت این سه مورد رو داشتم.تو زندگی ایرانی با طعم لحظات پا در هوا، بالاکشیدن های یهویی و پرت شدن های بیخودی من برای زنده موندن میون زمینو آسمون به این سه بند آویزون بودم.پول کار سفر.در یک وجب عمرم یا داشتم فکر میکردم چجوری پول دربیارم؟یا داشتم کار میکردم پول درمیاوردم.یا داشتم سفر میکردم و پولو خرج میکردم.اما ماجرای اصلی از 16سالگی من شروع شد! تغییر اصلی اونجا اتفاق افتاد که من همزمان هم کار میکردم هم تو سفر بودم هم خرج میکردم و تو همون سفر هم پول درمیاوردم! پوکاس شد زندگی من.من یه دستگاه پولسازی سیار بودم!بفرما پپسی!من مالو اموال زیادی ندارم.چون پدر پولداری نداشتم و از کودکی کار کردم؛قطعا همین الان از نظر دارایی فیزیکی از خیلی از همسنام عقبم.اما بهت قول میدم از کسی با &quot;شرایط من&quot; انتظار گردش مالی که من تو زندگیم داشتم نمیره! البته اینو فراموش نکنیم که همییییییییییشه دست بالای دست تا بی نهایت هست.همچنین شایان ذکره که من دختر بسیار خوش شانسی بودم و افراد خوبو بد زیادی سر راهم سبز شدن.بدا بهم تجربه های ناب دادنو خوبا گاهی تجربشونو یا حتی بخشی از سرمایشونو در اختیارمن گذاشتن!اما بابت موفقیت هام و در نظر گرفتن اونها همونطور که هستن نیازی نیست خجالت بکشم مگه نه؟بالا خره چار روز دیگه موهام سفید میشه.بعد اینهمه سال کار و زحمت شرافتمندانه و موفقیت در عمل زنده موندن و زندگی کردن طوری که چارتا چیزم از دنیا بفهمی حق دارم دوتا پپسی برا خودم باز کنمو کرده هامو بنویسم!من هرکاری کردم برای خودم و نجات خودم کردم.اما چرا نباید بیانشون کنم و بهشون افتخار کنم؟به نظرم کارم عالی بوده و جای تقدیر داره! اگرم بمیرم کسی برای روزای سختی که تحمل کردم و طلاهایی که از خاکستر ساختم بهم مدال نمیده پس چرا خودم به خودم یه جام طلایی خوشگل ندم؟موفقیت=پیشرفت در مسیر خودت!بگذریم.با اینکه من عاشق پولم اما انسان پول دوستی نبودم و نیستم.شاید یکی از عللی که من الان تویه اپارتمان 200 متری تو یه جای خوب پایتخت زندگی نمیکنم همین باشه! اما خبر جالب اینجاس که الان جایی ام که فوق العاده برام عالیه! آرامش دارم خوشحالم تو بدترین شرایط کشور شغل مناسب خودمو دارم و مهمترین ثروت انسان یعنی لحظه و زمان رو درک میکنم! پس نکته کجاس؟نکته اونجاس که موفقیت ادما نباید با میزان یک فاکتور قراردادی در کل جهان مثل مالو اموال و دارایی های فیزیکی اندازه گرفته بشه.موفقیت ادما با توجه به شرایطشون نقطه شروعشون و مسیری که طی کردن ، و از همه مهمتر اهداف و ارزشاشون داخل زندگی باید اندازه گرفته بشه.و من از خودم انتظار دارم که در سالهای اینده بتونم موفقیت های بیشتری رو رقم بزنم.دقت کنید اینو دارم در شرایطی میگم که کشور در وحشتناک ترین شرایط اقتصادی و سیاسی به سر میبره.همونیکه جنگ رمضون صداش میکنن.فقط اسمشو گفتم که صرفا بفهمین این پست دقیقا تو چه تاریخ هَچَلهَفتی نوشته شده! جایی که اوضاع مملکت و روان تمام ملت قاراشمیشه! دارم راجع به یک وضع واقعا تخم مرغی حرف میزنم اونقدتخم مرغی که ۶ عدد زردآلو خریدم ۲۷۵ تومن!علت اینکه اینهمه توضیح دادم براتون اینه که بدونین انتشارات کی رو قراره دنبال کنید،با چی قراره مواجه بشین و من دقیقا چه ربطی به پول و کارو سفر میتونم داشته باشم.چون آدما براشون مهمه بدونن با کی طرفن.البته آدمای مد نظر من که سرشون به تنشون می ارزه براشون مهمه.قطعا انتظاری از فالوورای پلنگای اینستا و روبیکا ندارم!تو پوکاس چیاس؟ضمنا خیلی مهمه اینوبگم که پوکاس یک انتشارات صرفا مادیگرا نیست[من گفتم عاشق پولو راه های دراوردن و درست خرج کردنشم اما عبدا پولدوست نیستم.پولدوستی لحظه و سرمایه اصلی یعنی زمانت رو فدای پول میکنه و برای درک عمیق لذت های مادی و معنوی این دنیا ارزشی قایل نیست!]بلکه پوکاس و من کاملا برعکسیم.ما پولو به عنوان ابزاری برای رقم زدن ماجراجویی در لحظات جذاب زندگی ، سفر های تجربه گرا ، آشنایی با فرهنگ ها ، دیگر ملت ها و درک بهتر محیط زیست و نعمات وسوسه انگیز دنیوی میبینیم! پس معنویت و احترام به روح طبیعت و احساسات انسانی ، فلسفه و معنای هر جلوه از جزییات پیشامد های روزمره ، همه و همه برای من و انتشارات جذاب و بی بدیل و ملوکانه و سوپرکووووولِ پوکاس اهمیت دارن؛پس ما قراره باهم لابه لای تموم این موارد جذاب فرفره بشیم فرررر بخوریمو ماجراجویی کنیم.پوکاس جای کیاس؟حقیقتا پوکاس جای آدماییه که پیشرفت مالی ، شغلی و توسعه فردی براشون خیلی جذابه،افرادی که در حوزه رسانه ، تبلیغات و تولید محتوا فعالن، هنرمندا و فرهیختگان، اونایی که عاشق ماجراجویی هستنو دنیای رنگارنگی دارن،اهل دلایی که عاشق سفر ، طبیعتگردی ، گوش دادن به صدای قلبشون،بلند پروازی و در عین حال آرامشن، و البته اونایی که چای زیاد میخورن!ولی وقتی با عشقشون یا توی جنگل -زیر بارون چایی میخورن، میفهمن مزه چایی فرق داره! اونایی که مزه لحظه رو میچشن ،درک میکنن، غرقش میشن و تا ابد یادشون نمیره!بله ! مخاطب من خود تویی ای فرهیخته ی مشغولُ آرزومندِ عاشق، پدسوخته ی دلبر!حالا بگو بینم پایه ای؟اگه پایه ای همین الان انتشارات پوکاسو دنبال کن! یادت نره پستارو بخونی لایک کنی و کامنت بذاری.مخلص شوما.آناهیتا حقیقی ملقب به آناپلوی افسانه اییه نظر حلاله.گفتم با فیسم آشنا شی!</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 04:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقا یا به ..ا؟ مسیله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%82%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-guvuobju4gp8</link>
                <description>با این پست هم کمکت میکنم مچ خودتو بگیری هم کمکت میکنم بیشتر از این به فنا نری!بعد خوندنش هروقت بری سرویس بهداشتی لبخند میزنی!میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری حالا من یبار از یه دستی گرفتم الان میخوام بدم دستت! میخوام یه چراغ قوه بدم دستت و ازت بخوام نورشو بندازی رو خودت و افکارت،کارات و نتایجت! بریم؟مقتصد یا مازوخیسم؟تاحالا شده با یکی بری رستوران طرف به یه نقطه ای برسه که غذا تا سیب گلوشو مسدود کرده و نمیتونه ادامه بده اما بگه تا آخر میخورمش چون پول دادم؟بعدشم خوردن دو تیکه آخر پیتزا همانا و نرسیده به خونه تگری زدن همانا! حالا اینجا پای پول وسطه.چیزی که برخلاف نظر من خیلیا معتقدن چرک کف دسته.اما نکته اینجاست پول به راحتی قابل لمس و محاسبه اس؛به همین دلیل بزرگ تر از مقداری که هست به نظر نمیرسه!نفهمیدی چی گفتم؟بیا بگمت!اون فقط یه هزاری بود!اگر بابت یه شیرینی 1000 تومن پرداخت کنی ولی به محض دریافتش شیرینیت از دستت بیفته تو جوب میدونی که 1000 تومن از دست دادی! اما اگر برای دیدن یک غار زیبا در یک شهر خیلی دور از تهران نصف شب راه بیفتی و بخاطرش یک روز مرخصی گرفته باشی و کلی تدارک دیده باشی دوستاتو دعوت کرده باشی تا همرات بیان و.....ولی بری ببینی دم در نگهبان مربوطه بهت میگه: غار جاهای خوبش ریزش کرده و دیگه بدرد نمیخوره برین داخلش؟اون موقع چی؟تصویرسازی کنیلحظه صبر کن ادامه نمیدم.ازت سوال دارم.اونجا بودی چی کار میکردی؟فکر کن تو ذهنت جواب بده بعد ادامرو بخون.چرا گوش نکردی مگه نگفتم اول تو ذهنت جواب بده بعد ادامرو بخون؟فکر کن.کردی؟جواب نگهبانو چی دادی؟خب حالا بخون.شرط میبندم گفتی خب میرم تو ! من که تا اینجا انقد ریاضت کشیدم! میریم تو ببینیم تو این غار وامونده چی داره! آخرم بدون توجه به اینکه غار تازه ریزش کرده و احتمال داره مجددا ریزش داشته باشه و یه تیکه از بلوراش شاتاراق بخوره تو سر همسفر سیا بختت کلتو میندازی پایین میری تو! حتی ممکنه نگهبان غارو هم راضی کنی اون بگه نرو تو غار بگی یدیقه میرم میام! نخند.فکر کن ببین کدوم کارات شبیه این ماجرا بوده؟چون خسته شدم پس باید به قله برسم!خیلی وقتا یه مسیری رو شروع میکنیم و توی این مسیر مجبور میشیم بهای زیادی بپردازیم...اینکارو به یک هدفی انجام میدیم .. یه انگیزه ای شاید حتی یک رویا! میریم جلو و با هر قدم میزان بهای غیر قابل محاسبه ی ما بیشتر و بیشتر میشه...از یه جایی به بعد میفهمیم آقا ما از این مسیر به قله نمیرسیم،طوفانه احتمال بهمن هست همنوردی نمونده مسیر پیدا نیست!...اما ادامه میدیم!...چرا؟چون تا اینجا کلی راه اومدیم! هزینه کردیم! خسته ایم! کودک لجباز و زبون نفهم درونمون پاشو میکوبه زمین میگه پس چیشد ؟ کوش اونیکه میخواستم؟من کلی منتظر موندم! باید بشه باید بشه برام انجامش بده! به هرقیمتی شده برام بیارش!...ما بزدلان مفلوک...دقیقا چون به خاک رفتیم کاملا با صلابت در مسیر به خاک رفتن بیشتر ، قدم گذاریمونو ادامه میدیم!...یکی از دلایل بزرگش اینه که ما میترسیم!...ما از روبرو شدن با این حقیقت تلخ که تمام تلاشامون برای هیچ بوده و یا در مسیر غلطی بوده یا نتیجه امکان پذیر نیستو همش ضرر بوده وحشت داریم! ما از رسیدن به نقطه صفر یا حتی منفی صفر و خودمونو در اون شرایط دیدن وحشت داریم! ما از اینکه اونایی که یروز میگفتن به نظرم نمیتونی و نمیشه و تو کلت بوی قرمه سبزی میده بهمون برگردن بگن منکه گفته بودم وحشت داریم! مگه نه؟بقا یا به ..ا؟ مسیله این است!مغز شما طراحی شده برای نجات شما اما اگر حواستون نباشه به وقتش مغزتون برایی نابود کردنتون فوق العاده احمق خوبیه! مغز برای بقا سعی میکنه از شما دربرابر این وحشت وحشتناک و حملات اون محافظت کنه پس سیستم انکار رو روشن میکنه! یا حواس شمارو به چیزای دیگه پرت میکنه! یا یه بدبختی رو تارگت میکنه تا همه چیزو همه نشدن هارو بندازید گردن اون! در کنارش شما تو همون مسیر بیهوده میمونید! ادامه میدید و تحلیل میرید تا جایی که واقعیت اونقد محکم میخوره تو صورتتون که پیشونیتون قد کدو باد میکنه و مجبور میشید خودتونو تو واقعیت دردناکی که خودتونو وسطش انداختید ببینید! و خدامیدونه که چقدر بعدش میگین کاش زودتر دست برمیداشتم! کاش فلان روز استپ میکردم!القای حس گناه = ایجاد نیازوتقاضا= افزایش فروش!الان کجایی داری چه میکنی؟...من واقعا آدمی هستم که معتقدم همیشه یه راهی هست اما کلا با این پکیج فروشای موفقیت که سرتاپاشون زرده و فقط به فکر پول در آوردنن مخالفم! واقع گرایی میگه خیلی اوقات پیش میاد که نمیشه و این اصلا بد نیست! این دردناکه اما بد نیست. این یعنی راهیرو که مناسبت نبوده پیدا کردی و حالا فرصت داری بری دنبال راهی که مناسبته! چون همیشه یه راهی هست! ولی اون خوکای پول پرست برای همه آدما بدون در نظر گرفتن اینکه دقیقا تو چه شرایطی هستن یک نسخه میپیچن:خسته نشو ادامه بده حتما میشه چون باید بشه! و اگه نمیشه ینی اندازه ای که باید خودتو نابود نکردی!پس خودتو سرزنش کنو نابود تر شو افسرده تر شو ناتوان تر شو و نیاز بیشتری به پکیجای موفقیت احمقانه من که علمش جعلی و حتی برای زمان تیرکمون شاهه پیدا کن! سرهمین آدمای کمالگرا که از خودشون بالاترین انتظارو دارن خیلی بیشتر قربانی این کلاهبردارا میشن!خیلی از کوهنوردا تو دنیای واقعی بخاطر همچین تفکری در راه رسیدن به قله فوت کردن!میتونید راجع بهش تحقیق کنید!منفی صفر یک توهمه.تو یه تپه جدیدو فتح کردی!در ادامه بهت بگم اگه تو خودتو تو شرایطی میبینی که همه چیو امتحان کردی و نشده و به این نتیجه رسیدی که از نظر منطقی کارت رسما اشتباه و در مسیر غلطیه حس منفی صفر بودن نگیر! تو تمام مدتی که داشتی این شکستو رقم میزدی کلی موفقیت کسب کردی! کلی تجربه به تجاربت اضافه شده و مطمین باش توی ادامه راهت بدردت میخوره. و بعدا بابتش کلی لبخند میزنی و ته دلت احساس برد میکنی چون اونجا که بقیه پاشون تو باتلاقه تو دو قدم جلویی! اینه عدالت روزگار! با اینکه همه چیش عادلانه به نظر نمیاد اما فراتر از چیزی که فکر کنی عادله! باید بهم اعتماد کنی.بعد فتح تپه چه کنیم؟از بچه ها یادبگیر!ما باید از بچه ها خیلی چیزا یادبگیریم.اونا وقتی یه خونه با لگو هاشون میسازن دودیقه بعد به طرز وحشیانه ای ولی با یه لبخند شیطانی میزنن باباشو میارن جلو چشاشو خرابش میکنن!بهش بگی دیدی گفتم نمیتونی اهمیتی نمیده! کار خودشو میکنه!بعد یه نوشو میسازه؛ کاملا با حوصله و بی تفاوت! بعد چندوقت میبینی اهریمن کوچولو یچیزی ساخته که تو با هیکلی که چاربرابر ازش گنده تره به فکرتم نمیرسید!خیلی خوبه که کودک درونت اینجوری به کارت بیاد.پس نترس! گند بزن به زندگیت! گند زدی؟زندگی خودته! این اولین زندگیت تو این دورس! قهوه ای کن دوباره ماله بکش فردا دوباره از سر! کی به کیه؟فکر کردی اون بابایی که یه کاسه چس فیل دستشه نشسته بدبیاریای تورو میشمره و میگه دیدی بهت گفتم یا میخنده و اخبارشو سند تو آل میکنه کم تو زندگیش ...ده؟ بهت قول میدم با شخصیت داغونی که داره دریغ از یک تپه!زندگیش!هیچ چیز مهمتر از زمان و عمرو لحظات تو نیست.پس از اینکه درخت نیستی خداتو شکر کنو جاتو عوض کن! اگه میبینی تو کویری پاشو برو وسط جوب آب قنات کفتری بشین! اونجا گذر عمر ببین!والاحالا برای پیش گیری از افتادن توی همچین تله ای و یا افسردگی بعد فتح تپه باید چ کنیم؟دیوارو ببین، بدون که اون فقط یه دیواره و بعد برو سمتش! اینجوری واقعا ممکنه یه در پیدا کنی.اما برعکسش نمیشه! وقتی فکر کنی یه جا یه دری هست و با سر بری توش با اطمینان زیادی به سمت دیوار میدوی و تا زمانی که ضربه مغزی نشدی متوجه نمشی که عه اون در نبود دیوار بود! اون ضربه ممکنه کاری کنه دیگه حتی نتونی دنبال در دیگه ای بگردی! اما اگر تو بتونی از دل یه دیوار در مخفی رو پیدا کنی برای پیدا کردن درای مخفی و جادویی زیادی انگیزه میگیری!استراتژی فروش توالتی!اکثر آدما جز افراد دائم الیوبس وقتی میخوان برن سرویس بهداشتی کاملا هم خوشحالن هم آرامش دارن! هم هیجان دارن هم تمرکز کلا حس خوب دارن!میدونی چرا؟چون کاملا میدونن قراره چیکار کنن! سرهمین توالت جاییه که بشر امروز بالاترین درصد موفقیت عملیات رو داشته! البته اینا نظر مغز کرمچاله ای منه!شاید بعد بارها برات پیش اومده باشه که از سرویس بهداشتی برگشتی و یکی بهت میگه به به چشات وا شدا نه؟و تو واقعا هم تو دلت بگی آخیش راحت شدم! همین چیزا باعث شد حس کنم که استراتژی فروش توالتی واقعا جواب میده!یه زمانی تو سیستم فروش مد نظرم من از این استراتژی استفاده کردم و تونستم فروش بالایی رو ثبت کنم! ینی چطور؟من به تیم فروش گفتم که باید روزانه حداقل ۵۰ تماس بگیرن و اگر بالای ۴۰ نفر بهشون جواب منفی بدن و فروش انجام نشه علاوه بر پورسانت ناچیز قراردادای موفق بهشون مبلغی رو پرداخت میکنم!اینطوری شد که تیم من تماس میگرفت تا نه بشنوه! اونا تلاش میکردن قرارداد بسته بشه اما از نه هایی که میشنیدن ناراحت نمیشدن و هر نه براشون یک امتیاز محسوب میشد!...(این روش ابداعی من نیست من فقط کمی تغییرش دادمو براش اسمم گذاشتم.)با این قدرت شکست ناپذیر شو!اگر تو از قبل خودتو اماده کنی که شاید از پسش بر نیای اما همچنان نمیخوای فرصت جنگیدن رو از خودت بگیری و حاضری بهاشو بپردازی و اگه باختی باختتو بپذیری بهت قول میدم تو بازی واقعا مغزت بهتر کار میکنه!و احتمال بردت صد برابر میشه! چون تو حالا دیگه قدرتی ترسناکی داری! قدرت از دست دادن! دقیقا مثل سربازای آمریکایی که توی جنگ ویتنام بودن توهم آماده و متمرکز و شجاع خواهی بود! این تمرکز و شجاعت و مسئولیت پذیری تورو به موجود ترسناک و تقریبا شکست ناپذیری تبدیل میکنه.حالا که نوشته هامو خوندی با خیال راحت و ذهن باز به سمت تپه های بعدی برو.مراقب خودت باش!راستی دستمال نمیخوای؟مخلصمآناپلونامردی نکن یه کامنتی چیزی لایکی ؟نمیخوای به دوستات راجع به این دخترعجیبه بگی؟</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 04:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واسش آچارفرانسه میخری یا شورت صورتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%A2%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-chkshkjc9jwi</link>
                <description>جنسو داری؟پیچ گوشتی دو سو یا آچارفرانسه؟آچار فرانسه که باشی کلی پیچ و مهره مختلفو بغل میکنی ولی پیچ گوشتی دو سو که باشی فقط میری تو چاک وسط یه مدل پیچ! باهات هیچ کاری نمیشه کرد! مگه یوزرت خلاق باشه باهات بره شاهرگ دشمنشو سوراخ کنه! یا نمیدونم بکنتش تو پریز خودشو دود کنه!تو آخرشم یه پیچ گوشتی دوسوی ساده ای حتی اگه دسته ات از طلا باشهه اخرسر حاکم امارات میخرتت باش پیچ کاسه توالتشو سفت میکنه دیگه! اما آچار فرانسه اینطور نیست!آچارفرانسه. اسمش تکه ولی یک حس جمع در اسم تکش مستتره! وقتی کسی اسمشو میشنوه یاد این کلمات میفته:چندکاره!همه فن حریف! همیشه نیاز! حالا تا دیر نشده بگم امسال روز مرد به جای شورت برا آقاییتو داداشیتو باباییت یا عابربانکت یا هرکوفتی که اسمشو میذاری ، واسه کادو آچارفرانسه بخر! البته قبلش دقت کن! اگه این بابا وایب مهره مار داری تو دلبری میداد ، اینکارو نکن! همون شورتو بخر . یه شورت صورتی ملایم با قلبای قرمز روش!حالا بیا بریم کمکم حرفامو شفافش کنیم!بازگشایی سفره دل پارت 9999:گمان میکنم توی این زندگی من فقط اومدم تجربه کنم و لذت ببرم.نیمدم متخصص شم! عوضش کلیییی چیز میز بلدم. اولا خیلی ناراحت بودم‌ اما الان نه!من خودمو به جعبه ابزار تبدیل کردم.شاید باورت نشه اما اقلیم و شرایطی که من توش بزرگ شدم کاملا به همچین آدمایی نیازمنده!باید همزمان چند مهارت داشته باشی و بتونی چندتا کارو باهم پیش ببری.مثلا درحالی که داری تلاش میکنی گرسنه نمونی ، باید فکر کنی چطوری درامدتو بیشتر کنی، امنیتتو حفظ کنی ،چیز‌جدید یاد بگیری و انبرنسا هم به پولات نزنی؛ تازه همزمان باهمه اینا باید حواست باشه حاملم نشی!حالا بزار منظورمو واضح تر بگم! برای منی که کارم تولید محتوای هدفمند برای فضای دیجیتال بود و اینترنت یکی از حیاتی ترین ابزارهای کارم بود قطعو وصلی مکرر و عمیقش ، همچنین شرایط تحریما و جانکاه بودن تلاش برای دسترسی به سایتا و اکانتای مورد نیازم بعد یه مدت باعث شد بفهمم این شغلم توی این جایی که هستم فعلا از نظر روانی و مالی نمیتونه تکیه گاه مناسبی باشه!فرض کن کلیییییییییییی جون کندی یهو از فلان ارگان زنگ میزنن بخاطر ی مسیله ای که فقط تو کشور توی بیچارس پیجی که با کلی زحمت به موفقیت زیادی رسوندیشو میگیرن نفله میکنن مجازاتتم میکنن!حالا این خوب بود! میگیم فلان قانونو حواسمون نبود نقضیدیم! ولی اونجایی که یهو هم برقو میبرن هم نتو قط میکنن میبینی رییییییدن تو کارت آبم قطعه! آقا واقعیتارو باید گفت دیگه! میخوای زنگ بزنی؟روت میشه؟بزن!میخوای بیای ببری؟بیا ببر.حداقل اونجا که میبری غذای مفتی میدی اجاره خونم نمیدم!داشتم میگفتم.یهو رودم دراز شد زبون سرخم زد بیرون نزدیک بود سر سبزمو به طوفان بده!پس بگذریم.با همه این احوال اقا ما متوجه شدیم که این شغلی که ما داریم تا قبل از اینکه یا از استرس یا از حرص یا به دلایل امنیتی مارو به کشتن بده باید عوض بشه! (حالا کسی خدماتی نیاز داشت تو این بی شغلی بهم بگه من جز آب حوض همه کار میکنم! از نوشتن متن های بی پایان و چرتو پرت بگیر تا تبلیغ ها ی پول پاچو مشاوره برای توسعه کسبو کار بیکار شما!)خلاصه اینطور شد که بنده طبق روال قبل (ینی هر وقت میدیدم چیزی کلا جواب نمیده مسیرمو عوض میکردم) تصمیم گرفتم یه مهارت به مهارتام بیافزایم که زنده بمونم! دست آخر رفتم گل فروش شدم! البته گلی که من میفروشم فقط نقاشیشو میشه کشید! بنابراین درامدم از دیگر گلفروشان خیلی کمتره ولی چیزیکه به دست آوردم این بود:زنده موندن با کاری که دوستش دارم و اضافهه شدن یک مهارت به قبلیا! مهارتی که همه جا میتونم با خودم ببرمش!چون یک نیستی پس صفری!الان که میشینم با خودم حساب میکنم مهارتای زیادی دارم! میتونم یه کسبو کارو از صفر راه بندازم رشدش بدم برندسازیشو انجام بدم هویت بصریشو طراحی کنم سیستم سازیشو انجام بدم اعضارو اموزش بدمو مدیریتشون بکنم میتونم گویندگی کنم یا برنامه رادیویی بسازم. میتونم نمایشنامه تئاتر کودک بنویسم عروسک گردان باشم کارگردانیشو انجام بدم . میتونم آواز بخونم تو خیابون پول دربیارم! میتونم دیوار خراب کنمو با بلوکو ملات سیمان بسازمش دوباره ! میتونم باغچه شمارو پاکسازی و زه کشی و مجددا طبق نقشه پوششی جدید گل کاری و نگهداری کنم! میتونم به کسبو کارای بزرگ ایده های عالی برای برقراری ارتباط بهتر با مشتریان و افزایش میزان فروششون بدم. میتونم ایراداتی که میبینم بهشون بگم و برای حلشون راهکار بدم. میتونم تیم فروشو آموزش بدم و مدیریت کنم حتی یک دیواروسیمان کاری و بتونه کاری کنم رنگ بزنم نقاشی دیواری در ابعاد بزرگ بکشم، ورق ام دی اف با فارسی بر ببرم کابینت مونتاژ کنم یا حتی کف خونتونو سرامیک کنم دوغابشم بزنم!شاید اگه کمی بیشتر فکر کنم بازم کاری یادم بیاد که کرده باشمو ننوشته باشمش الان!.با همه اینا هنوز یه نادونم که واقققققققعا دستو پامیزنه تا با همین اینترنت فلج امروز بازم چارتا مطلب جدید یادبگیره و تلاش میکنه که روزگار دانشی که تا امروز باتجربه و نه با تحصیلات آکادمیک و به قیمت گزاف کسب کرده رو از مغزش محو نکنه!همزمان کمالگراییش حس بی ارزشی زیادی رو گاها درش متبلور میکنه.حسی که میگه چون یک چیز نیستی پس هیچی نیستی!اما اگر یکی بیوگرافی خودو برام بخونه توجه میشم درسته یک نیستم ولی صفرم نیستم من هزارم! من ترکیب صفرو یکم! اصل جنسم به خدا! متاورسو از من ساختن!(یکم دیگه به پای ترامپ میرسم)همیشه همه چیز بی نقص نیست!اون اول گفتم.من تا الان نتونستم به اون درامدی که واقعا حقمه برسم.این تقصیر کسی نیست! فاکتورای زیادی هست که باعث شده همچین چیزی برای من رقم بخوره خودمم تو برخی جاها خیلی موثرم.خودم.تصمیمااتم. اگرباهوش باشین متخصص شدن تا بینهایت در یک کار به شما فرصت اینو میده پول زیادی کسب کنید.اما به همون اندازه زمان زیادی باید بدین.بهای سنگینی رو باید بپردازین!مثلا 5 سال کار روتین توی شرکت بزرگ بدون مرخصی طولانی.اما من در طول زندگیم با همه مشکلاتش لذت های فراوانی رو برای خودم رقم زدم! همین زمستون پیارسال با درآمد آخرین پروژم 80 روز جنوب ایرانو تنهایی و با یک کوله خط ساحلی رو رفتم!یعنی از زاهدان تا عسلویه! من این مدل تنفس عمیق و درک زندگیم رو ثروت اصلی خودم میدونم.بنابراین اینکه هدفتون و ارزشهاتون در زندگی چی هستن خیلی روی اینکه چقدر از خودتون و نتایج کاراتون رضایت داشته باشین تاثیر داره!برای دختر تنهایی مثل من از کودکی زنده موندن و پیشرفت یک ارزش بوده همونطور که بدنم تمام مدت رو حالت بقا تنظیم شده. پس گنجی که با مسیری که رفتم بهش دست یافتم اینه که من حداقل دیگه گرسنه نخواهم موند! منو هرجایی ول کنی پول در خواهم آورد! منو هرجایی رها کنی انسان بدرد بخوری خواهم بود.نه برای چیزایی که بلدم چون ماجراجویی در یادگیری مهارتای زیاد و داشتن روحیه چندپتانسیلی بهم اجازه میده برای یادگیری مهارت جدید مشتاق باشم! مهارت جدید قرار نیس تورو یه شبه میلیاردر بکنه ولی ممکنه انقد لذت بخش و جالب باشه که سرکارت حس زندگی کنی! حتی ممکنه بعد یه مدت رهاش کنی اما یه جای دیگه تو زندگیت دوباره به کارت بیاد!مثلا الان تو گلفروشی با درامد چس تومن خیلی حالم بهتر از وقتیه که ماهی ۱۵۰ تومن سود خالص داشتم ولی سرم ۲۴ ساعته تو گوشی بود از نیم رخ شبی یه دیلم کج بودم و بیسچاری تو نیایش مال بودم تا گشنم شد یه فستفودی بخورم!اصل اصل مطلب.فریبی به اسم مد تخصص گرایی!خیلی از ما بچه ها که رومون اسم بیش فعال رو میذارن فقط مغزای پیچیده هستیم که چندپتانسیلی هستن! ما از کارای تکراری متنفریم در عین حال به شدت عاشق تنوع و یادگرفتن کارای جدید هستیم! تو ده سال اخیر روسای بخش استخدام مارکت گفتن تخصص گرایی خوبه و فقط باب شد که صرفا افراد خیلی متخصص دریک حوزه استخدام بشن.اما خیلی زود زمونه عوض شد! الان فریلنسر های چند پتانسیلی فرصت بیشتری برای درامدزایی دارن و میتونن برای یک شرکت، خیلی خیلی مفید تر از یک متخصص تک بعدی باشن!یک ابزار چند کار/اقتصادی و بهینه!ما همزمان به چند کار مسلطیم.مثلا یک شرکت به من کارای کتاب صوتیشو داد و چون راضی بود گویندگی تیزر ها و حتی بعد تر تدوین کلیپ های درون سازمانیشونو هم به من سپرد! این یعنی فرصت بیشتر برای ما!منم براشون چون همه کارارو به خودم دادن قیمت منصفانه تری نسبت به آژانسها یا افراد متخصص تک مهارته حساب کردم! این یعنی دو طرف سود کردن!حالا اگر فردی هستی که کلی چیزمیز بلدی اما نمیتونی بگی چکاره ای یا مثل من یه جعبه ابزار یا آچار فرانسه چندپتانسیلی هستی دیگه خودتو بابت چیزی که هستی سرزنش نکن! حسابی هوا خودتو داشته باش. هربار از خودت پرسیدی من چکارم؟میتونی بگی:من یه جعبه ابزار شگفت انگیزم یا من همونم که از هر انگشتم یه هنر میریزه!اگرم مدیر یا رییس شرکت یا کارخونه ای هستی که فقط به افراد متخصص تک حرفه کار میدی و به چندپتانسیلیا اعتماد نداری وقتشه خودتو با این نیرو های شگفت انگیز آشنا کنی! فقط برای اینکه این شیطونای بدردبخورو بتونی پیش خودت نگهداری باید اینارو بدونی: توی همکاری باهاشون حسابی حواست باشه که کاریو بهشون زور نکنی محدودشون نکنی و دستشونو تو خلاقیت باز بزاری.اونا از کارای تکراری متنفرن و پیشرفت و ارتقا د مسیرشغلی بهشون چندبرابر انگیزه میده.خب ازت ممنونم که تا اینجا با من اومدی.من بارها راجع به چندپتانسیلی ها نوشتم چون تعداد ما نسبت به تک بعدی ها کمتره اما دیگه وقتشه ما از سایه ها بیایم بیرون و بخاطر هیولایی که هستیم خجالت نکشیم!بله ما هیولاییم.مث جی کلاسی که منصوری تیونینیگش کرده! باید خیلی باهوشو عمیق باشی و یکمم سر از ماشین دربیاری بفهمی منظورم واقعا چی بود.ولی در انتها ما کابوس کارمندان معمولی هستیم!کامنت و لایک یادت نره!حالا کامنت کن ببینم تو براش آچار فرانسه میخری یا شورت صورتی قلبی قلبی؟مخلصیم.اناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 09:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا سوال ازت بپرسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%85-asrxrwufpimv</link>
                <description>تاحالا فکر کردین دستو پاتون کارمیکنه اما عملا شما فلج شدین؟شما در طول روز چقدر از بدنتون کار میکشید؟چقدر دستاتونو در هوا تاب میدین یا چقدر پاهاتونو تا جلوی صورتتون بالا میارین؟ چند بار پیش میاد که از جایی آویزون بشین؟یا چند بار در سرعت های مختلف مدویدو از جاهای مختلف بالا و پایین میپرید؟احتمالا تو عصر امروز هیچی!شانس بیاریم که شما ورزشکار باشین و ی تایم کوتاهی رو حداقل به ورزش اختصاص داده باشین در غیر این صورت سرتون مدام پایینه قوز دراوردین و تمام ساعات رو داخل گوشی محو میشین!فکر میکنید اگر تا ۵ الی ۱۰ سال دیگه همینطور پیش برین چه اتفاقی میفته؟فکر میکنید اگر بدن شمارو کنار بدن یک بشر اولیه میذاشتن مغز و عضلات و عروق کی سالم تر بود؟تصور میکنید این ویدیوهای کوتاه و این اخبار پشت سرهم روزانه که توی اینورو اونور میخونین اطلاعات شمارو اضافه میکنه؟پس حتما خبر ندارین که دریافت خرده اطلاعات های پرتکرار و پشت سرهم میتونه عملکرد مغزو به کل مختل کنه تمرکز رو از بین ببره و حتی مغز رو بپوسونه و آلزایمر و حواس پرتی رو تشدید کنه؟اخرین باری که یادتون رفت یه کار مهمی رو انجام بدین کی بود؟توی این نوشته فقط قصد دارم ازتون سوال کنم!وقتش نشده گوشیتو بذاری کنارو مدتی رو با خودت بگذرونی؟چمیدونم یکم آهنگ بزارو برقص!دلت نمیخواد به جنگل بری و کمی هوای تازه تنفس کنی؟تصمیم نداری از فردا وقتی راه میری به جای گوشیت سرت رو به جلو و صاف روی بدنت باشه و افق و آسمان رو تماشا کنی تا به مقصد برسی؟نظرت چیه به جای پیگیری خرده اطلاعاتی که هرگز در عمل به کارت نمیان چند کتاب مرتبط با علایق و تخصص و سوالاتت انتخاب کنی و به طرق مختلف مطالعشون کنی؟ حتی میتونی بهشون گوش کنی.از کتاب صوتی استفاده کنی!؟هوس نکردی بری فوتبال یا هفت سنگ بازی کنی یا به دیدن دوستانت بری و باهم یه بدمینتونی والیبالی چیزی بزنین؟آخرین باری که دقیق خودت و بدنتو لخت لخت توی آیینه دیدی کی بود؟خبر داری وزنت چقدره و چقدر با چیزی که برا سلامتیت بهتره فاصله داری؟آخرین باری که خودتو بغل کردی کی بود؟خیلی وقته برای خودت گل نخریدی یا گلی رو بو نکردی؟چند وقته به اونیکه دوسش داری نگفتی که دوسش داری؟دلت برا کسی تنگ نشده؟ نمیخوای یه جعبه شیرینی بگیری بری به دیدنش تا باهم یه چای بخورین؟از آخرین باری که یه کاردستی برا خودت درست کردی چقد گذشته؟در روز چند بار پیش میاد که از خلاقیتت استفاده کنی یا یچیزی رو خودت خلق کنی؟تاحالا فرفره درست کردی؟ آسونه امتحانش کن! الان تابستونه میتونی بادبادکم درست کنی!بلدی؟ببین...چند وقته گوشی تورو فلج کرده و تو زندگی نکردی؟برو بیرون...برو پی زندگیت.چند روز درست و بهتر به درک عمرت و لحظات و خودتو روحتو توانایی هات و فضایی که درش هستی و آدمایی که دوستشون داری بپرداز.درک عمیق.نفس عمیق.لذت عمیق...تمام اپلیکیشن ها بهت دوپامین کاذب رو هدیه میدن به این ترتیب تو معتادی.چطوری فلج معتاد؟برو دنبال لذت واقعی.دوپامین واقعی.و سالم.برو دنبال زندگی واقعی.مخلصمآناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 04:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل داری؟منو بخون!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-tebnhpv45yf9</link>
                <description>درود من آناهیتا حقیقی هستم.لازم به ذکره که من دختر فوق العاده ای هستم.اینو برای این نگفتم که از خودم تعریف کنم! اینو برای این گفتم که نمیتونم بگم چی هستم! افراد به عناوین مختلف خودشونو در جامعه معرفی میکنن و این معرفی بهشون اعتبار میده مثلا یکی میگه من گوینده هستم اونیکی میگه من کارشناس دیجیتال مارکتینگ هستم یکی دیگه میگه من توسعه دهنده ی کسبو کار در فضای مجازی هستم اما حالا که من همه این ها هستم و از انگشتای دیگم هنرای دیگه ای مثل طراحی، تولید محتوا و حتی بنایی باریده نمیدونستم بهتره خودمو چجوری معرفی کنم!پس تصمیم گرفتم فقط بگم من اناهیتا حقیقی هستم یک دختر فوق العاده.خب به نظر میرسه مقدمه حرفام هیچ ربطی به عنوان متن نداره درسته؟بهتون اجازه میدم بعد از خوندن ادامه متن جوجه های آخر پاییزو بشمرید.حالا بریم سراغ ادامه حرفام۳ قدم اول برای حل مشکلاگر اینجایی یعنی تو دو قدم به حل مشکلت نزدیک شدی البته اگه قدم سومی که میگمو برنداری میسوزی و میری پله اول.حالا چرا گفتم دوقدم؟قدم اول اینکه تو میدونی مشکل داری!خیلیا هنوز نمیدونن مشکل دارن!قدم دومم اینه که برای حل مشکلت اونقد مشتاقی که اومدی اینجا داری پست منو میخونی پس برو جلو آیینه از طرف من یه بوس خوشگل به خودت پرت کن!اما قدم سوم ..برای حل شدن مشکلت، هر چقدر راجع بهش حرف بزنی بیفایدس! مشکلت هرچی که باشه تا صب برام تعریفش کنی حل نمیشه! برا صد نفرم تعریفش کنی حل نمیشه! باید سوال بپرسی!چرا گاو من زایید؟اما اکثر افراد وقتی براشون مشکلی پیش میاد فقط به این فکر میکنن که چرا این مشکل الان برای من پیش اومد؟چرا الان؟ چرا من ؟چطوری؟حالا این اتفاقو گردن کی بندازم؟ چجوری ازش شونه خالی کنم؟و..این سوالا بنجلن! بدردت نمیخورن! فقط انرژی و تمرکزت رو برای مدیریت بحران و حل مشکل میگیرن.من گفتم سوال کن اما راجع به سوالات درست حرف میزنم!سوالات درست همون پاسخی هستن که تو دنبالشی.من نمیخوام باهات مثل بچه های دوساله رفتار کنم.تو یه آدم بزرگو بالغی، پس به حرفام عمیق فکر کن و سعی کن با هوشو زکاوت خودت از مثالای ساده ی من برای مواردی که برای خودت پیش اومدن استفاده کنی.من مطمینم که مغزت میتونه انطباقشونو پیدا کنه.خودتو بشناس و ناشناخته عمل کن!به جای چرا اینطور شد؟ از چطور بهتر میشه استفاده کن! .اما به همین سادگی نیست تو باید حسابی خلاق باشی! توباید خودتو هم بشناسی.میفهمی چی میگم؟منظورم از شناخت خودت اینه که بدونی انسان در خشم، افسردگی، ضعف یا بیماری و عدم تمرکز نمیتونه بازدهی خوبی داشته باشه.تو وقتی از نظر انرژیکی پایین هستی یا شرایط روحی و جسمی متعادلی نداری نمیتونی مشکلاتتو حل کنی! اما بهت قول میدم میتونی همه چیزو وحشتناک افتضاح تر کنی! من خودم استادشم باور کن!.پس اولین و مهمترین نکته اینه که باید بدونی به چیا نیاز داری تا آماده حل مشکلاتت باشی! اما مهمترین چیزی که برای حلش نیاز داری روحیه ی مناسبه! افراد زیادی رو میشناسم که کارهای خیلی کوچیکی رو به یک خرابکاری تمام عیار تبدیل میکنن و از پسش برنمیان چون روحیه مناسب اون کارو ندارن! پس نتیجه میگیریم اینایی که میگن اگه هدف داشته باشی از پس همه چی برمیای تا حد زیادی دارن پشکل میخورن!هدف فقط وسیلس!وسیله ای برای حل مشکل تامین روحیه لازم ، برای انجام اون کار.خیلی اوقات موقعیتی پیش میاد که باید کاری انجام بدیم و به قول این دهه هشتادیا فازش نیس! حالش نیس! سخته و اصلا انجامش برای ما راحت نیست!خب چیکار کنیم؟پس یکی از سوالات درست موقع حل مشکل اینه که من چطوری روحیه شو تامین کنم؟حالا برای این موضوع باید خلاق باشی.به راههایی فکر کنی که شاید به ذهن هیچکس نرسه و حتی شخصی سازی شدست!از بیهوشی از ترس امپول تا خوشگلا باید برقصن!بیا بریم سری به مشکل من با سوزن بزنیم!.من از بچگی فوق العاده از سوزن وحشت داشتم. این برای من به معنای واقعی و علمی یک فوبیاس! به همین خاطر اکثر اوقات وقتی نیاز بود که برم آزمایشی بدم بیهوش میشدم.این بیهوشی به حدی بود که یکبار باعث وحشت کل کادر پزشکی شدم! چون دکترا حتی مجبور شدن منو احیاکنن! بچه که بودم از مادرم میخواستم کنارم باشه تا همه چیز ارومتر بگذره.بزرگتر که شدم باید این مشکل رو به تنهایی حل میکردم اما متاسفانه از پسش برنیومدم! و کارم به اونجا رسید! خجالت اوره نه؟خرس گنده ای مثل من با دیدن سوزن بیهوش میشد و حتی میرفت اون دنیا سوک سوک میکرد و برمیگشت! خیلی به این مشکل فکر کردم.اما چجوری حلش کردم؟فکر کردن بهش فایده ای نداشت! حرف زدن راجع بهش با روانشناسم هم همینطور.از یجایی به بعد من شروع کردم به سوال کردن های متفاوت! مثلا اگه موقع خونگیری شکلاتی بخورم چی؟نه...نشد..اگر فلفل بخورم چی؟شاید حواسم به سوختن دهنم پرت شه.نه نشد!...نفس عمیق بکشم چی؟متاسفانه اثر چندانی نداشت فقط کمی بهتر بود...خب پس چی؟من به شدت آشفته و پریشان میشدم از همون لحظه ایی که پامو توی بیمارستان میذاشتم!یکبار تصمیم گرفتم چشمامو ببندم! پس موقعی که باید داخل اتاق میرفتم شالمو باز کردمو دور چشمام بستم و از پرستار خواستم منو مثل یک نابینا به داخل اتاق ببره و راهنماییم کنه.احمقانه بود! همون حال بد ، همون اظطراب... و باز هم بیهوشی.نقطه اشتراک تمام این نتایج منفی من یک چیز بود.حال بد من! پس حالا به دنبال جهت مخالف گشتم.سوال درست همون جواب مشکل من بود.چه چیزی حالمو خوب نگهمیداره؟چی به من روحیه میده؟چه چیزییییی؟؟؟؟آری که جوینده یابندس!خدا پدرو مادر شهرام شب پره و اندی رو بیامرزه! من کاری به خصومت برخی ارگان ها با این دو خواننده مورد علاقم ندارم ولی گوش دادن به آهنگای این دونفر تونست کاری کنه که من دیگه بیهوش نشم! پس ازون به بعد با هدفون میرفتم که خون بدم ! شاید باورت نشه ولی وسط بیمارستان حس میکردم تو عروسی ام! پس یادت باشه اگر مشکل داری باید سوال کنی! سوال بپرس و اگر مشکلت حل نشد یعنی تو سوال درستی نپرسیدی.اگه سوال درستی نمیپرسی یعنی چیزی جلوی چشمته و تو نمیبینش! شاید بخاطر اینه که انقد برای حل شدن مشکلت نگرانو عجولی  که تمرکز لازم برای پیدا کردن راه حل رو نداری!!حالا فکر کن ببینم تو میتونی مورد مشابهی رو تو زندگی خودت پیدا کنی؟ خوشال میشم حتما برامون کامنتش کنی تا باهم بخونیمش!بیا ادای تنگه هرمزو درنیاریم میخوام خواهرانه اظهار فیض کنممن همیشه میگم مشکلات میتونن تخمی باشن ولی تخم مرغی نه!( نیازی نیست برای اینکه فوق العاده باشم نشون بدم خیییییلی انسان تحفه و مبادی ادابی هستم درسته؟نه منم وسط مردم دارم زندگی میکنم و ما مردم میدونیم که خیلی وقتا همه چیز میتونه فراتر از تصورت تخمی بشه! و حس کنی آخر خطه! باید خودت ادم تخمی باشی که هیچوقت اینو حسم نکرده باشی! ) حالا منظورم از اون جمله چیه؟یعنی همیشه یه راهی هست! اما تو باید خلاق باشی. باید دیوانه باشی باید آنرمال باشی و راه های جدیدو امتحان کنی باید به زوایایی توجه کنی که هیچ کسی بهشون توجه نمیکنه!لجباز باش!دو متر تا پارکینگ!13 بدر امسال تنها بودم.افرادی که تنها هستن میدونن که واقعا تنهایی گاهی مثل این میمونه که تو ی تشت ارسنیک دارن زنده زنده خفت میکنن!.من دوسداشتم برم جنگل اما مدت زیادیه جنگه و من نتونستم برم سفرنمیتونستم از خونه برم بیرون.همه رفته بودن.اما من نه میتونستم برم بیرون نه وقت داشتم.کلی کار مهم سرم ریخته بود.با اینحال دلم پوسیده بود.با خودم فکر کردم...من میخوام برم بیرون؟اره.من مشکلم اینه که نرفتم جنگل؟اره.جنگل چی داره که خونم نداره؟اسمون.سبزی.افتاب.صدای پرنده ها ..یکم ساکت شدمو نگاه کردم.ساختمون ما و ساختمونای اطراف خالی خالی بود همه از این فرصت برای رفتن به تعطیلات استفاده کرده بودن!هوا افتابی بود...شکوفه ها توی حیاط جوونه زده بودن...نسیم ملایمی میوزید و سکووت جذابی بود.من فقط یساعت وقت ازاد در روز داشتمو حتی تا پارک محله هم نمیشد برم...اما خوب که دقت کردم دیدم عه آب در کوزه و من تشنه لبان ول معطل میچرخم.پس رفتم یه زیر انداز و کتاب مورد علاقمو اوردم وسط پارکینگمون کنار باغچه ولو شدم! باورت نمیشه افتاب گرمو نسیم خنک صدای گنجشک و اسمون ابی و صافم بالا سرم.خب من تونستم فرکانس روانی خودمو حداقل 80 درصد بهبود بدم! یک ساعت ارامش و رضایت عمیق و بدون خستگی برای خودم ساختم.هزینه فایده کنی واقعا اینجا من بردم بدون یک ریال هزینه! در حالی که اگه به کی بگی من 13 بدر رفتم پارکینگ خونمون شاید خندش بگیره! اما مهم اینه که من این مشکل روحل کردم! مهم احساس من و سودیه که دریافت کردم!دونفره باش!اما اصل قضیه اینجاس که من دیگه احساس تنهایی نمیکردم.چون از اپشن دونفره بودن استفاده کردم! آخه فقط یک راه برای تنها نبودن هست! اینکه تنها نباشی! تنها چاره تنهایی اینه که بیش از یک نفر باشی پس من تصمیم گرفتم دونفر باشم! غیر عادی به نظر میاد نه؟اما کار میکنه!من خودمو بردم بیرون! برای خودم بعد از روزهای مدیدکار پشت هم وقت گذاشتم. و توی اون یک ساعت یک لحظه هم به کارام فکر نکردم! پس مشکل تنهایی با دونفره بودن میتونه حل شه!.و برای دونفره بودن ، کافیه از خودت بیای بیرون و با خودت حرف بزنی! من دیوونه نیستم اکثر ادما اینکارو میکنن! هر روز صبح این تو نیستی که از خواب پامیشی! یه نفر دیگه داخلته که از خواب بیدارت میکنه! اون سرزنشت میکنه که سر کار دیر کردی و یا راجع به نگاه دلبرانه ی کراشت باهات غیبت میکنه! فقط باید یادبگیری ازش استفاده کنی! گاهی بزنی تو دهنش. گاهی براش از خودت بگی و گاهی ازش بخوای ببرتت بیرون! من مثالای ساده ای زدم تا برات قابل درک باشه. اما تو با زکاوت و زیرکی میتونی از مطالبی که بهت گفتم استفاده کنی تا مشکلات خیلی بزرگ و پیچیده ای رو حل کنی.یادت نره که پوررو لج باز آنرمال عجیب و خلاق باشی! بهت قول میدم مشکلت حل میشه.اگر مشکلی رو بعد از خوندن این متن حل کردی برای شادی روح منم شده این زیر کامنتش کن! متن منم برای بقیه بفرست.میخوام همه بدونن که من آناهیتا حقیقی هستم.یک دختر فوق العاده.مخلصیم.</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 06:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی اون بیرونه!تو کنسل نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-os0u40jawekq</link>
                <description>جدیدا سفری رو شروع کردم و این سفر رو بدون برنامه آغاز کردم.این سفر رو در دل ناامیدی آغاز کردم کولمو بستمو زدم به جاده از تهران با قطار راهی زاهدان شدم و از زاهدان به سراوان رفتم و همینطور نوار ساحلی رو ادامه دادم تا بندر عباس رسیدم .این سفر من یک ماهی طول کشید و الان در بندر عباس هستم و سفر من همچنان ادامه دارهتا اینجای سفر مطالب مهمی رو تونستم دریافت کنم مطالبی که در هیچ مدرسه ای اموزشش نمیدن و باید خودت چشم دلت رو باز کنی تا ببینیشون اما از همه مهم تر من به چیزی رسیدم که خیلیاتون نیاز دارین که بدونین ...زندگی در بیرون از تلفن همراهتون جریان داره!شاید باورتون نشه اما برخلاف چیزی که فضای مجازی به شکل اشباع شده و متمرکز داره بهتون تحویل میده و هیپنوتیزمتون میکنه دنیا درحال پایان گرفتن نیست!زندگی در بیرون از فضا و جامعه مجازی کاملا در جریانه ...اتفاقات بسیار زیبایی در حال رخ دادنه...درکنارش اتفاقات تلخ هم همچنین و زندگی ترکیبی از این دوست اما میزان این دو باهم کاملا در تعادله!اگر این روزها به فضای مجازی مخصوصا اینستاگرام فارسی نگاه کنیم تمام رسانه هاش چه اینور ابی چه اونور ابی چه وسط ابی دایما درحال اشاره به موارد تاریکی هستن و زندگی حقیقی رو جوری نشون میدن که برای انسان هایی مثل منو شما زندگی رو کاملا بی معنا احمقانه دردناک و پوچ با فردایی تاریک دردناک تر و بن بست های بینهایت نشون میده!ینی وقتی بعد از نیم ساعت اینستاگرام گردی (اینستاگرام فارسی) گوشی رو میزاری کنار حس میکنی یه بدبخت فلک زده ای که هر لحظه ممکنه سرطان یا دیابت بگیردش پولش به جونش بستس و اگه خرج کنه نمیتونه دلارو طلا بخره اگه خرج نکنه دیگه کولو جذابو باحال نیس .قیافش مشکل داره و قدش کوتاهه و از طرف 99 درصد افراد جنس مخالف کنسله و همه ادمای زندگیش سمی هستنو زندگیش خیلی احمقانس و خودشو بکشه وااااقعا سنگین تره!دقت کن که من نمیخوام وضعیت شخمی تخیلی الان مملکتو انکار یا تطهیر و ماله کشی کنم میخوام نجاتت بدم خودتو نکشی!درحقیقت انرژی احوالات تو ارزشمند ترین چیز الان تو دنیاس و کل سیستم اینستاگرام برای گرفتن این انرژی برنامه ریزی شده و وارد بحث تخصصی اینکه سودش برای بزرگان سیستم مدیریت جهانی چیه نمیشم. اما به زیان ساده تر باید بهت بگم کهسعی کن مدتی از فضای مجازی و جامعه مجازی دور شی و خودتو ضمیر ناخوداگاه و تفکرتو از این فضا پاکسازی کنی تا بتونی به زندگی کردن ادامه بدی.تو هرروز غذا میخوری درحالی که میلیارد ها نفر گرسنه در جهان هستن اما هیچ لذتی از هیچکدوم لقمه هات نمیبری.واقعیت الان اینجاس که تو جزو دسته افرادی هستی که امروز از اب تمیز و غذا و سقف و لباس و خدمات پزشکی به نوعی بهرمندن ینی حداقل همین لحظه ی اکنون تو ضروریات زندگیت رو به شکلی تونستی به دست بیاری درحالی که میلیونها نفر همین الان هستن که اینارو ندارن اما وقتی درحال خوردن پیتزات هم تو مغزت مواردی که جامعه مجازی برای ضمیر ناخوداگاهت به باور تبدیل کردن میچرخه تو از همون لحظه اکنون از همون تنفس از همون نوشابه که حال میده از همون پیتزاعه که خوش مزززس از همون انرژی که باید از اون لحظه جذاب بگیری محرررررروووووووووووووووووووووووووووووووووووووم میییییییی شیییییییییییییمتوجهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟محروووووووووووووووووووووووومممممممممم.این محروم شدن در کل 24 ساعت زندگیت ادامه پیدا میکنه . و میدونی تهش چی میشه؟حتی اگه باباتم پولدار باشه حتی اگه بهترین شغلو داشته باشی حتی اگه بهتریییین شرایط رو داشته باشی تو بازنده ای! بازنده تمام لحظات و لذتهای روحی و تمام انرژی حقیقی که باید در اون لحظات مثبت زندگیت دریافت میکردی.بعد انتظار داری پیشرفت کنی؟یا مریض نشی؟بیا مغزمونو روحمونو پاک کنیم...از چرتو پرتای برنامه ریزی شده ای که توقالب هزاران محتوای زمانبر ورنگارنگ هرروز تو اینستا و اینور اونور به خوردمون میدن...به نظر تو شاید سیستم سادس و هیچ کدوم این پیجا محتوا و اهدافشون باهم هماهنگ نیست...اما این سیستم به هیچ وجه اینشکلی نیست ... این رسانه به شکل کاملا سیستماتیک و سازماندهی شده برای ناامیدکردن مریض کردن و بی انرژی کردن روحیی و جسمی نسل قدرتمند جدید برنامه ریزی شده.حالا میخوای قبول کن میخوای صب تا شب بشین این ویدیو های این کنسله اونکنسله و افکورس که فلان افکورس که بیسارو ببین.اما من تو این سفری که با هیچو پوچ شروعش کردم و پیش بردمش زندگی ادما خاج از این فضارو دیدم...زندگی واقعی ادمارو دیدم....تلخوشیرینو دیدم...اما مهم بود که واقعی بود...فیلم نبود کلیپ نبود...صد درصد واقعی بود...اما قسمت مهمش میدونی چی بود؟امید توش زنده بود..وضع خیلی خیلی خیلی در واقعیت بهتر بود.منظورم از وضع بهتر وضعیت سیاسی و اجتماعی بهتر نیس! منظورم از میزان امکان زندگی امید به زندگی و حیات و ادامه دادنه! البته یه چیزیم بگما...به دیدگاه ادمم بستگی داره...دیدگاه من طوریه ک دیدم زندگی در جریانه...دخترایی و دیدم که موتور سوار میشن!با اینکه قانون مسخره ما میگه ممنوعه.ولی هم سوار بودن هم لذتشو میبردن.مهم این بود که اون دختر هم اکنون در اون لحظه اونجا سوار موتور بود و از اعماق وجودش لذت میبرد...مردایی رو دیدم که با عشق ازدواج کردخ بودن و ازدواجشون کاملا موفق بود و تازه کلی هم پیشرفت کرده بودن ...کلی هم چیزای تلخ دیدم...دختر ده ساله ای دیدم که به زور شوهرش داده بودن! گریه میکرد میگفت بچه تو شکمشو نمیخواد و میخواد بره مدرسه...از ته قلبم از اینکه نمیتونستم کمکش کنم احساس بی مصرفی کردم...امامیخوام بهت بگم...زندگی این بیرون جریان داره...خوبتر از انچه به تو نمیگن و بدتراز انچه ازش خبر نداری...تو دنبال چی هستی؟ به سمتش برو و براش تلاش کن....نظرتو برام بنویس.مخلص شما اناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 02:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراپی نه ممنونو کوفت!اما برات یه جلسه مجانیشو آوردم بیا بگیرش</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B4%D9%88-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B4-wzsgeslizxda</link>
                <description>پروانه ای که شب وسط جنگل اومد پیشم نکته:اینا گاها گوشتخوارن پدرسگا گاهی بخاطر همچین افرادی در زندگیت که یهو میفهمی گوشتخوارن تراپی لازم میشی..تراپی؟نه ممنون...وات د فاک؟تراپی نه ممنون فلان...به عنوان یه کسی که از نظر روحی تو زندگی آسیب دیده شد و رفت تراپی...دارم بهت میگم چیزی جای تراپی رو نمیگیره...و اگه یه تراپیست خوب داشته باشی واقعا میارزه که بری و روحو مغزتو نجات بدی!تراپی گره های ذهنیتو باز میکنه و در جمله ی همه چیز به کودکیت برمیگرده خلاصه نمیشه اما برای کودک درد کشیده ایرانی درونت من الان یچیزی دارم...یه هدیه دارم برات اگه حالت بده اگه پی ام اسی اگه حس میکنی نگون بخت تر از تو رو دنیا نیست اگه خسته شدی از دویدن و نرسیدن و فکر میکنی هرگز کامل و کافی نمیشی...فکر میکنی هیچوقت درست نمیشه فکر میکنی ریدی!فکر میکنی ریدیو آبم قطعه و فکر میکنی کمبود آبم تقصیر توعه!بیا این انیمیشنی که بهت میگم برو ببین...بدون قراره مثل بچهه ای که صد ساله مادرشو ندیده و یهو مادرش بغلش میکنه بشینی زارزار عر بزنیولی .... این محکم ترین بغلی میشه که به خودت هدیه دادیبیا برو ببین اسمشو بهت میگم نیم ساعت بیشتر نیست برو گشاد بازی درنیار برو تو تختت تنها همینجور که بخاطر پی ام اس از کیسه آب گرمت و جعبه دستمال کاغذی جدا نمیشی بخواب یه بالش  بزار رو پاهات و تماشاش کن.اسمش: پسر روباه موش کور و اسب هستعکس کاورشم برات میذارم تشریفتو ببر به خودت لطف کن ببینش...اون کودک درونت مرد تو اون زندانی که براش ساختی...بیدار میشی کار درس خوراک خواب کار درس خوراک خواب کار درس خوراک خواب...بیا من الان ترمزتو کشیدم کوچولوی درونتو بغل کن برو تو تخت بزار بشینه کارتن ببینه و چیزایی که تو نتونستی بفهمی بهت بفهمونهاینم کاورش 👇پسرک موش کور روباه و اسبسرچ کن ببین بیا کامنت بذار ببینم توام مثل من عر زدی و محتوای داستانو گرفتی یانهنکته: باید با آگاهی جانت اینو ببینی مثل اسگلا تخمه نشکنیا یا چای بریز و با دقت و تمرکز بشین ببین حیوون خدا چی میگهشبت بخیر دوست من..این کارتن جای فقط یه جلسه تراپیو برات پر میکنه....اما هیچی جای تراپیو نمیگیره...خودتو بغل کن...الهی عاقبتمون بخیر بشه....مخلص.آناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 02:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مچ روحمو گرفتم!زندگی درخواب شماره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D9%85%DA%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%85%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-xfmzaolsplkv</link>
                <description>عکس واقعی نیست و بی حجابی نیست اونهم کشور ایران نیست این توسط هوش مصنوعی ساخته شده فقط برای ارتباط با متنه مچ روحتو گرفتی تاحالا؟سلام من اناهیتاحقیقی امروز ۲۳ مهر بالاخره تصمیم گرفتم مچ روحمو بگیرم.من از کودکی خواب های وحشتناک و عجیبی میدیدم با اینکه هیچوقت فیلمهای ترسناک یا موارد اینچنینی نگاه نمیکنم خوابهای من ۹۰ درصد وحشتناک و بسیار ترسناک هستن و هرگز نمیتونم از خواب لذت ببرم هرچه خوابم عمیق تر باشه وحشتناک تره و من از نظر جسمی تحت فشار بیشتری قرار میگیرم بارها نزدیک بوده داخل خواب خفه بشم و هروقت از خواب بیدار میشم خسته تر از قبل هستماینارو نگفتم دلتون به حالم بسوزه من بارها به مادرم میگفتم که من دارم در بدنهای مختلف موقع خواب زندگی میکنم.در خواب من مزه بو رنگ درد احساس برخورد باد با پوست اتیش لزجی خون انسان و....تمام موارد رو کاملا واقعی و واضح احساس میکنم و میبینم اکثرا خوابهام سریالی هستن و امکان نداره یبار فقط یه خوابو ببینم قطعا دوباره ادامشو یک روز دیگه میبینم . تصمیم دارم چندتا از خوابهام رو براتون بنویسم و الان که از یکی از عجیب ترینهاش بیدار شدم و هنوز کامل فراموش نکردمش و  میخوام براتون ماجراشو بنویسم اینو بگم که درخواب من متوجه میشم کی هستم و انسانی که در این زندگی هستم نیستم من وقتی خوابیدم طرفای ساعت ۱۲ بود وقتی بیدار شدم ساعت پنج و ۲۰ دقیقه بود به محض بیداری همه چیز یادم بودو از وحشت نفس نفس میزدم دستام و پاهام به شدت خیس عرق بودو پاهام جوری که انگار کلی دویده باشم ورم کرده بود و الان به سرعت نور داره همش از ذهنم میره وقتی به خوم اومدم و فراموشی شروع شد ساعت پنجو ۲۱ دقیقه بود اما من در حد ۱ دقیقه شوکه بودنم طول نکشید و مطمینم نیم ساعتی روی تخت بودم و اتفاقاتی که تو خوابم افتاد رو مرور میکردم.در خواب من کاراگاهی بودم مستقر در یک بیمارستان بخش تریاژ یک در اصلی شیشه ای بود پله میخورد ۲ تا در کشیده و باز میشد و دولنگه داشت بعد از در اصلی فضایی به بزرگی یه اتااق بزرگ با گنجایش حدودا ۵۰ نفر آدم بود که روی صندلی ها نشسته بودن اونا منتظر بودن تریاژ ببینتشون یا همراه بیمارشون بودن و اتاق پر بود در انتها یک لنگه در که اون هم کشیدنی و هول دادنی اما بسیار سنگین تر از در اول بود و بازو بستش از داخل یک مسئول خانم داشت بعد از درب دوم اتاق کوچکتری بود که یک تخت، حدود ۱۰ نفر دکترو پرستار و تجهیزات بسیار پیشرفته پزشکی که تو این زندگی تا بحال ندیده بودم وجود داشت بیمارستان برای افراد عادی بود اما اتاق تریاژ مال الان نبود و انگار علم پیشرفتای زیادی داشته من داره به سرعت همه چیز از خاطرم میپره و خیلی بابتش غمگینم دارم تمام تلاشمو میکنم براتون بنویسمش من پلیس و کاراگاهی بودم که در اون بیمارستان به علتی شبیه حملات تروریستی و اخلال گر در کار بیمارستان اونجا به همراه همکارم مستقر بودم لباس من سورمه ای تیره بود شامل بلوزو شلواری میشد که جنسش شبیه اون شلوار آمریکاییم بود که تو این زندگی تونستم بخرم و مال خود آمریکای پدسوختساما خط های روی شانه لباسم و کنار شلوارم عجیب بود مث خطایی که وسط خیابونن و یک کلاه هم سرم بود اما توصیفش سخته شبیه کلاه های پلیسی که دیدم نبود من در شیشه ی درب اولی در رفلکسش خودمو دیدم وقتی که داشتم داد میزدمو کمک میخواستم وای خدا داره از خاطرم میره همش دوتا اتفاق وحشتناک افتاد من از داستان تکه های جزیی و مهمش یادم رفته و داره همش میپره پس کلی میگم وای...یه دختر خانومی بود پوست سبزه ای داشت اصرار داشت وارد اتاق اصلی بشه و من اجازه ندادم اون دستمو گرفت و  فرار کرد از در دولنگه بخش تریاژ رفتم بیرون و همینطور دنبالش میدوییدم که دستگیرش کنم چون بخاطر رفتارش و اتفاقات اخیر بیمارستان که تو خواب کاملا یادم بود چی هستن بهش مظنون شدم اون میدوید و من هم نیز،و قبل از اینکه تو شلوغی خیابون دم درب اصلی بیمارستان گمش کنم لبخند تهدید آمیزی به من زد. بیسیمو برداشتم و اطلاعات مظنونو به همکارم داخل بیمارستان دادمو گفتم دارم برمیگردم سر پستم تو تریاژ اما دست راستم شروع کرد به سوختن همون دستی که دختر به زور گرفتش و فرار کرد.کف دست راستم میسوخت اما اول محل ندادم و رفتم به سمت تریاژ نزدیک شدم سوزش بیشتر شد وارد تریاژ شدم کمی سرم سنگین شد نزدیک درب دوم تریاژ شدم و از همکارم یه خودکار خواستم تا مواردی رو یاد داشت کنم و به رییس بخش تریاژ بدم تا حواسش باشه و اگر مظنون رو دیدن پذیرش نکنن به محض اینکه خودکارو از دست همکارم گرفتم همکارم گفت دستش داره میسوزه سرگیجه شدیدی شروع شد در سرم و حالم بد میشدو نمیتونستم خودکارو درست تو دستم بگیرمو بنویسم اومدم حرف بزنم دکتر اورژانس تو چشمام نگاه کردو من افتادم من فقط تونستم  با نوشتن روی کاغذ با ایما و اشاره هرجور میتونستم  با وحشت و ترس بهش بگم به پوست من دست نزنید چون اون دختر مسمومش کرده...همکارم و من افتادیم رو زمین و بقیه از تریاژ رفتن بیرون تا کمک بیارن من اونجا بیهوش شدم...و در این زندگی ازخواب بیدار شدم اما صبر کنید من فقط بیدار شدم رفتم دستشویی و آب خوردمو اومدم و با خودم گفتم چه خواب مزخرفی بود مثل همیشه....رفتم سرویس اومدم یه لیوان آب خوردمو خوابیدم و باز بیدار شدم. تو بیمارستان بودم . همکارم تو اتاق بغلم بود و گفت چطوری! گفتم ممنون توخوبی؟ و با عصبانیت بلند شدمو گفتم باید دقت میکردم بخاطر دیروز ازت عذر میخوام نباید وقتی دستم شروع کرد به خارش از تو خودکار میگرفتم اگه خواستی اینو به پایگاه گزارش کن ولی بدون بابتش متاسفم همکارم که یه مرد کمی چاق و قد بلند و بیشتر شبیه حراستیای گنده منده اما با قلب مهربون بود گفت اول باید بفهمیم این اتفاقا چرا داره میفته بعد اگه دوسداشتی یه ناهار مهمونم کن!اگه الان اینو به پایگاه بگم فکر میکنن توهم تو این ماجرا دستی داری.من رفتم تو یه اتاق دیگه لباسای بیمارستان و دراوردمو لباس فرممو پوشیدم...بعدم به همکارم گفتم من زودتر میرم تو استراحت کن و یکم دیگه بیا اون دختررو باید بگیریم شاید امروزم بیاد ما هنوز نمیدونم دلیل کار دیروزشون چی بوده رفتم پایین بیسیم صدا داد که قراره تو شهر یه اتفاق بدی بیفته پایگاه هنوز نمیدونه اون چیه و همه نیرو ها باید آماده باش باشن مسخره بود مسخره تر اینکه داره قسمتای مهمش از ذهنم میپره بچه ها...و بزور دارم به مغزم فشار میارم روز دوم تا عصر همه چیز خوب بود اما من با چشمم داخل ملت دنبال اون دختر دیروزی بودم که ناگهان یه مردی که حالت پسر بچه های خنگو داشت و یجورایی پسری بود که بدنش مردانه شده بود و خیلیی هیکلی تر از من بود میخواست به زور زودتر بره داخل تریاژ اصلی و جایی که پزشکا هستن...جلوشو گرفتم اجازه ندادم و اول فک کردم یه ادم احمق و خنگه که شعور ورود نوبتی رو نداره سپردمش به حراست بیمارستان اما همرو هول دادو رفت داخل اتاق تریاژ و یهو همه چیز به هم ریخت...رفتم سراغ اون تا بیارمش بیرون اون به طرز عجیبی مقاومت میکرد و درو از داخل میبست افراد داخل تریاژ اصلی باهاش حرف میزدن اما اون نوشابشو میخوردو سر تکون میدادو با دستش درو گرفته بودو کنار نمیرفت یجور رفتار میکرد انگر معلولیت ذهنی داره و رشد نیافتس و متوجه نمیشه که یه بزرگسالهو حرفای بچه هارو متوجه نمیشد.یهو دیدم یه دختری شبیه دختر دیروزی میخواد بیاد داخل بخش تریاژ تو سالن انتظار دویدم سمت در اون یه دختر کوچولو سه چهار ساله لاغرو از در تریاژ رد کرد و فرستاد داخل اتاق انتظار و سریع جیم شد من با دیدن پوست سبزش که مثل دختر دیروزی بود احساس خطر کردم دنبالش دویدم و حواسم به بچه ای که آورد داخل تریاژ نبود دویدم دستشو گرفتم بهش گفتم خانوم شما.. یهو دیدم لباس پرستارای بیمارستان تنشه و دستشو کشیدو گفت من کار دارم باید برم و سریع راه میرفتو به راهش ادامه داد به سمت بیرون بیمارستان من اونجا ایستاده بودمو هنوز فکر میکردم یچیزی درست نیست برگشتم برم سمت تریاژ که دیدم دستم باز داره میخاره و متوجه جریان دشتن یه نقشه و ارتباطقضایا باهم و عدم توجهم به بچه شدم.اون بچه قطعا یه اسب تروا بود ولی ازنوع وحشتناک و منفیش سریع دویدم سمت تریاژ دیدم تریاژ بهم ریخته اون پسراحمق که به زور رفته بود تو داره داخل تریاژاصلی قشقرق به پا میکنه حالا میخواست بیاد بیرونو بچه های تریاژ اصلی نمیذاشتن.. از دور اومدم داد بزنم که نه.. درو براش باز نکنید.چشمم به بچه خورد که دم در ترایاژ اصلی سعی داشت وارد بشه و دستشوبه دست اون پسر بزرگه برسونهسعی داشت بره داخل و چشم دوخته بود به اون پسر گنده بک اون پسره با دیدن بچه انگار رم کردو بیشتر زورشو زد تابیاد بیرون و دستشو از در اورد بیرونو خودش موند لای در بچه دست زد به دست پسرو بعد بچه ها انگار تونستن پسرو از در بکشن کنارو ببرن داخلو درو ببندن حواسم به پسره بود که بچه هرو ندیدم! اون موش کثیف همون موقع که اون پسر دستشو گذاشته بود لای در از اون زیر رفت داخل تریاژ اصلی . و دیدم اون داخله . چشمها و دور دهانش خونیه و زخمه و عروسکشو بغل کرده داره از پشت در شیشه ای منو نگاه میکنه. بچه هام تو تریاژ حواسشون به اون پسرک احمق بود تمام بدنم از وحشت پر شد. داد زدم که درو باز نکنید و دویدم سمت در تریاژاصلی. بچه اما تو همون وضعیت شروع کرد رفت سمت انتهای تریاژ اصلی و پسررو صداش کرد .با علامت بچه پسر عوضی و ابلهی که داخلو بهم ریخته بود و اومد درو بست پشت درو گرفت و نذاشت من برم داخل نگاه چهرش کردم حالتش از یه مرد با مشکل ذهنی به یه پسری که میدونه کیه و چی به چیه تغییر کرد.اما چیزیکه منو وحشتزده کرد زخمهایی بود که داشت دور دهان اون مردک تشکیل میشدو صورتو دستاشو میگرفت...من هر لحظه وحشتم از اتفاقی که داشت میفتاد و میفهمیدمش بیشتر میشد...میخواستم برم داخلو کمک کنم اما...سرپرستارآقایی که تو خواب انگار کسی بود که تو تریاژ از همه بیشتر منو باور داشت اومد سمت درو به من نگاه کرد..بدنش دشت زخم میشد...و چشماش پر از اشک بود من باهاش چشم تو چشم شدم که نمیدونم قبلا چه ارتباطی بینمون بوده..همون لحظه اون پسر روانی دوید سمت درو میخواست بیاد بیرون و بچه هم تو بغلش بود...سرپرستار اجازه ندادو جلوی راهشو گرفتو خودشو چسبوند به در..منم رفتم درو از بیرون بگیرم که اون نیاد بیرونو اون زخم کوفتیو داخل اتاق انتظار منتشر نکنه...این بخشش فیلم هندیه .نگاه منو سرپرستار نگون بخت  دوباره بهم گره خورد من میخواستم برم داخل و دائم داد میزدم بزارین بیام تو اما اون با نگاهی سرشار از خواهش از پشت در اصلی تریاژ بهم گفت عقب وایسا... ودرو محکمتر گرفت تا اون پسر نیاد بیرون ..انگار یه چیزی تمام بدن اون بچه و اون پسر گنده بک که مشخص شد همکار هم بودنو گرفته بود و داخل اتاق تریاژ همه به اون ویروس یا بیماری مبتلا شدن.. زخم به سرعت غیر قابل باوری تمام بدنشونو گرفت... و با دیدن این اتفاقا من فهمیدم که تمام قربانی ها و افرادی که این چند روز برای بیمارستان مشکل ایجاد کرده بودن با هم مرتبط هستن و تو ذهن کاراگاهیم حتی اسم کسی که همه این چیزا از گور اون بلند میشد فهمیده بودم اما درهمون لحظه جلوی چشمم همه داشتن میمردن..تو این فکرا بودمو دستم به در بود که دیگه از داخل تریاژ اصلی اون پسر گنده هه کاملا میخواست درو باز کنه و بیاد بیرون...سرپرستار دیگه نمیتونست وایسه تمام بدنش شد زخم سیاهو خونو عفونتو افتاد. خیره موندم بهش که اون گاو وحشی اومد و درو هول داد..درو گرفتمو زورمو زدم اما اون خیلی بزرگ تر ازمن بود درو هول دادو من خوردم زمین و از اونجا به بعدشو یادم نمیاد فقط یادمه اون لحظه که خوردم زمین فهمیدم این پسرو اون بچه خواهرو برادرن و اون پسر عقب مونده نیستو کاملا میدونه داره چ میکنه و برطبق نقشه ای عمل کرد. همونطورکه زمین افتاده بودم فهمیدم بچه تا وقتی که دستش به دست پسر نخورده بود اون زخما توبدنش شکل نگرفت و باید این دوتا همو لمس میکردن تا اون عفونت یا زخم هرچی که بود تو بدن جفتشون فعال شه و بتونن همرو مریض کنن...من از خواب بیدار شدم ... و ساعت پنجو ۲۰ دقیقه بود ... اما من تو این پنج شیش ساعت خواب دوروز در جای دیگری زندگی و دوندگی کردم....چقدر عربده زدم که اون درو باز نکنن...چقدر دویدم...چقدر ترسیدم...اینایی که من نوشتم تو متن برای شما شاید وحشتناک نباشه اما توی خواب و فول اچ دی و با جزییاتی که یادم نمیاد براتون بنویسم باور کنید واقعا وحشتناک بود....تا نیم ساعتی تمام اتفاقات رو مرور کردم و فکر کردمو تو این زندگیم.. یادم اومد که قربانی ها و قاتلین و مظنونین بهم توسط یک فرد متصل هستن و اون فرد رییس کل بخش تریاژه ...تا نیم ساعت رو تخت نفس نفس زنانو وحشت کرده میخواستم دوباره بخوابم که اینو به همکارم اونور بگم‌....خوابم نبرد هرکاری کردم خوابم نبردو شوکه موندم و فکرم کار کرد که من دارم الان چیکار میکنم من کی هستم کجام من اناهیتاحقیقی هستم یه ادم معمولی گوشه تهران نه یه پلیس.و الان کاملا احمقانه میخوام برم بخوابم که تو یه زندگی دیگه به همکارم بگم تروریست اصلی کیه!من مطمینم از لحظه ای که بیدار شدم تا لحظه ای که شوکه شدم که من اون آدم نیستم من آناهیتا هستمو با خوابیدن نمیتونم دوباره برم اونجا نیم ساعت حداقل گذشت اما ساعتو نگاه کردمو ساعت پنجو ۲۱ دقیقه بود...در حالی که چنین چیزی امکان نداشت...این فقط یک مورد بود...و من الان یجور دیگه معتقدم که واقعا شاید وقتی میخوابیم در جسم شخصیتی دیگه بلند میشیم و زندگی میکنیم.شما تا بحال این تجربه رو داشتین؟برام کامنت کنید🫥🌱پ.ن۱:به نظرتون من خوابامو بنویسم همرو؟برام بنویسیدپ.ن:من از نظر مغزی سلامتم. ام آر آی و همه چی هم دادم‌.و هیچگونه مواد مخدر و دخانیاتی مصرف نداشته و ندارم.تمام مواردی که گفتم برام رخ داده.قبل از نظردهی در نظر بگیرین.سپاس</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 19:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاحالا شده تو سفر دلت بخواد زمان به عقب برگرده؟و جواب من به این سوال!</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%AA%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-avmyhszwrimj</link>
                <description>انتظار نداشته باشین عکسای اواخر داستانو براتون منتشر کنم!منم دلم میخواد یادوخاطره ی زیبایی تو ذهن مردم از خودم به جا بذارم!آقا درود.اگه منو نمیشناسین باید بگم من آناهیتا هستم دختری که از 14 سالگی داره تنهایی کشور قشنگشو میگرده...و همیشه با این سوال از طرف شما روبرو میشم که میگین تنها میری نمیترسی؟اتفاقی برات نمیفته؟تاحالا جایی گیر نیفتادی؟شده اتفاقی بیفته بخوای زمان برگرده عقب؟امروز تصمیم گرفتم به این سوالتون جواب بدم و کنارش یه داستان واقعی هم تعریف میکنم.راستشو بخواین تنها سفر کردن اصلا شبیه اهنگ همه چی آرومه من چقد خوشحالم نیست...خیلی وقتا شبیه اونجاس که چاووشی میگه غلط کردم غلط! ادم آرزو میکنه کاش یه ماشین زمان داشت...برمیگشتو یسری کارارو انجام میداد و یسری کارارو اصلاح میکرد!یروز قشنگ چون برنامه ی سفر گروهیمون کنسل شده بود و نمیتونستم اینو قبول کنم تصمیم گرفتم اون روز خودم تنهایی برم سفر!...بی هدف و بی مقصد! فقط میدونستم نقطه ای که میخوام برم کجاس اما از اونجا میخواستم کجا برمو نمیدونستم! خودمو رسوندم به مقصد مد نظرمو ویلان و سیلان همینجوری براخودم میگشتم! درواقع اونجا کوه پایه به حساب میومد و همینجوری که دس به کوله و الاف وایساده بودم و همه جارو نیگا میکردم و نمیدونستم باید کجا برم، چشمم خورد به یه گروه کوهنوردی که همه به نظر حرفه ای میومدن! ریز به حرفاشون گوش کردمو گرفتم که امروز میخوان صعود کنن و برن به یه جنگل که پشت این کوه و وسط کوهستانه و یه چشمه ی خوشگلم داره...منم با اینکه کتاب لطفا گوسفند نباشید رو خونده بودم...تصمیم گرفتم خیلی ملو و سوسکی دنبالشون تا بالا برم!...از شانس ظاهرا خوبم اونا همونموقع آماده ی حرکت بودن...و منم دنبالشون راه افتادم...جزئیات اتفاقات مسیر رو الان نمیگم که زودتر بریم سر اصل مطلب و فقط به این بسنده میکنم که شما مصیبت رو در متر به متر مسیر سفر با پوستو گوشتو خونت تجربه میکردی!بعد از پشت سر گذاشتن یه مسیر عجیب غریب و غیر معمول که نود درصدش راه مالرو بود و خاکی و دوراهیو سه راهیو بی راهه های شبیه هم! و بعد از باز شدن قفل مرحله ی صخره نوردی و فرود از شیب تقریبا نود درجه، وسطای ظهر یه پاییز مریض بود که رسیدیم به جنگل نامبرده! نامبرده واقعا ارزششو نداشت که براش خودمو به این مشقت بندازم! و باعث میشد به خودم بگم اگه وقتی بچه بودی از اون سه باری که از اسبو درختو سر تیر برق افتادی، یبارشو فقط نمیفتادی ، شاید الان این زجرو تحمل نمیکردی.خودمم فهمیده بودم مخم تاب داره! ولی هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودم! البته هنوز معتقدم که صد درصد ماجرا تقصیر من نبود! خوشحال میشم شما تو کامنتا بهم بگین آیا صد درصد مقصر من بودم یا عوامل دیگری هم در این سایش عظیم من توسط سنباده ی سفر مستقل دخیل بودن؟  خلاصه وقتی رسیدیم دیدم همه ی اعضای اون گروه چادر زدن و بساط ناهارو برپا کردن! باخودم گفتم ایول اقا اینا اینجا امشب میمونن! منم بودم بعد 7 ساعت پیمایش میموندم! مگه دیوونم بیام اینجا یه ناهار بخورم  برم؟راستش قصدم موندن نبود! چون دیدم اونا انقد محکم میخ چادراشونو به زمین پرچ کردن و اتفاقا منم هیچی از مسیر برگشت نمیدونستم، منم رفتم یجا زیر سایه ی یه درختی چادر زدم.تازه یادم اومد پایین که بودم خرید نکردمو یه راست دنبال اینا راه افتادم اومدم و الان به جز چارتا سیب زمینی کوچولو هیچی ندارم! ی بطری نیم لیتریم اب داشتم...اتیش درست کردم...هرچی چوب اطرافم بود جمع کردمو شد یه اتیش کوچولو و سیب زمینیارو انداختم تو اتیش.دوتاش زغال شد ولی انقد گشنم بود همونارم خوردم!بعدش سکوت قشنگی به همراه گرمای زشت افتاب عربستان بر محیط حکم فرما شد و جز صدای اون چشمه هیچ صدایی نیومد...همه تو چادراشون خواب بودن!خب قطعا منم خسته و از هر لحاظ شکافته بودم! پس رفتم تو چادرمو گرفتم خوابیدم...تمام عمرم خوابم سبک بود و به باد گلوی پشه ای بند..اما از بخت خوشم یکاره باید همون روز همونجا، یجوری خوابم میبرد ، که اگه با تبل هیئت بالاسرم نوحه بخونن هم بیدار نشم.خلاصه که وقتی بیدار شدم دیدم ای دل غافل! جا تره و بچه نیس! حداقل نزدیک بیستا چادر کوهنوردی قبل اینکه بخوابم اطراف من تو منطقه به زمین میخ بود! انگار من تلپورت شده بودم به یه تایم دیگه!تاحالا هیچوقت طعم شوم خواب بعد از ظهر و انقدر غلیظ نچشیده بودم! سمه خالص بود،همه جا تیره و تار بود! انگار ساعت دوازده شب بود ولی متاسفانه تازه ساعت هفتونیم عصر بود! هیچکس اونجانبود! هیچ کس! انگار هرگز هم نبوده! لامصبا ثواب نکردن یه بار منو صدا کنن بگن ما داریم میریما اسگل پاشو جامیمونی!جنگل وسط کوها بود و کوهای بزرگ و عظیم دورش رو جوری گرفته بودن که انگار یه چهار دیواری بزرگه که فقط سقف نداره...راهو بلد نبودم...تا بیس متر اونطرف ترِ خودمو بیشتر نمیشناختمو، تا ده متر اونطرف ترو بیشتر با هد لایتم نمیدیدم!...ظهر که میومدیم هوای مردادِ عسلویه بود، الان شده بود بهمن ماه فیرزکوه! شوکه شده بودم! من مثل همیشه تنها بودم...اما اینبار این حد از تنهایی تو برنامم نبود!بعد از کاهش برگ ریزونم مجددا رخ عقاب گرفتمو گفتم اینکه چیزی نیس! کافیه صب بشه برگردیم! درسته راهو بلد نیستیم ولی پیدا میکنیم! کافیه بتونم شبو صب کنم.خب حالا چی نیاز داریم؟آتیش...رفتم دنبال چوب...خیلی طول نکشید که بفهمم کوهنوردای عزیز قبل رفتنشون موقع ناهار، گویا به دانه ی کاهی هم رحم نکردن! هرچی بود و نبود واسه چارتا سوسیسو جوجه زعفرونی و داغ کردن کوبیده ی مامان پز، به دی اکسید کربن تبدیل کرده بودن و رفته بودن!چیزی دستگیرم نشد اما تصمیم گرفتم وسایل مهممو به خودم ببندمو برم دورتر دنبال چوب.تاجایی که جیگرم اجازه میداد از چادرم دور شدم،هر ترکه ای که میدیدم جوری میرفتم سمتش انگار خودکار کراشمه از دستش افتاده!خلاصه به هرضربو زوری بود یه مقدار چوب جمع کردم اومدم یه چاله اتیش درست کنم.اتیشو درست کردم.اولش نمیگرفت انقد دولا شدم فوت کردم که اتیشش بگیره شاقُلوس گرفتم ! ولی اخر روشن شدو، نشیمنمو به زمین نزدیک کردم که بشینم، که ناگهان پاییز، اون روی مریضشو بهم نشون داد!یه رعدو برق زدو سه ثانیه بعد چاله ی اتیشم با یه چاه آب هیچ فرقی نداشت!اعصابم خورد بود.سردم بود.مث موش اب کشیده شده بودم.همه جام گلی بود.حاضر نبودم برم توچادر چون هم میترسیدم به بیرون تسلط نداشته باشم، هم نمیخواستم داخل چادرم به گند کشیده شه! اینکه بیرون از چادرم باشمو ببینم تو این جنگل سیاه دورم، هیچی نزدیکم نیست و تو چادرم تمیزوخشکه، خیلی بهتر از این بود که توچادر کثیف شده و خیس بشینمو ، ندونم بیرون چه خبره!ساعت نمیگذشت و این شب تموم نمیشد! بالاخره بارون بند اومد، اما باد قطع نمیشد. سردم بود و هرچی داشتم پوشیده بودم. گوشیم شارژش داشت تموم میشد و هدلایتمم همینطور.رفتم بالاترین نقطه ای که میتونستم نه انتن بود نه نت!داد زدم..چندبار.گفتم کسی اونجا هست؟یجوری داد زدم که هرکی بود غلط میکرد جوابمو نده!ولی جز صدای باد هیچکس به نعره ی من پاسخی نداد.گفتم بزار اینبار فحش بدم،که پدیده ی پژواک باعث شد بدونم ، وقتی با این صدام فحش میدم شبیه پدیده ی خشمِ پَشَم! تصمیم گرفتم تا هدلایتم نور داره برم یبار دیگه همه جارو بگردم.تاکید میکنم،همه جا.اینبار نه فقط برای چوب!برای غذا.ولی الویتم با چوب بود.چون انقد چوب حماقتمو خورده بودم که دیگه اونقدرام گشنم نبود!.اینبار بیشتر از چادرم فاصله گرفتم. رفتم و هر چوبی که فک میکردم کمتر خیسه رو برداشتم. اما باید یچیزی که خشک باشه برای سوختن پیدا میکردم! اونطرف تر چشمم خورد به یه تنه ی قطع شده ی درخت.خیلی بزرگ بود و حسابی رفته بود تو گل. انگار صد ساله اونجاس! گفتم شاید بتونم قِلش بدم!پوسیده بود،ممکن بود زیرش پوسته ای باشه که ،بتونم با کندن اون چوب خشک پیدا کنم.یه چاقوی طبیعتگردی بزرگ داشتم. میخواستم باهمون درختو دباغی کنم!زور زدم...خداروشکر یکی از خوبیای دائم الخراب بودن ماشین بابام این بود که تو هول دادن سابقه ی درخشانی داشتم.تنه قِل خوردو دیدم زیرش خیلی خیس نیس! تقریبا نمناک بود،چنتا تیکه ی بزرگ از پوستشو کندمو به بزرگ ترین تیکه که رسیدم ، با فرود اومدن چاقو جیغی کشیدم که حاج اقا بروسلی وقتی میخواست یکیو نفله کنه میکشید! اما من خودمو نفله کرده بودم!نوک چاقو تو استخون انگشت اشارم بود و خون بود که تو نور هدلایتم نمایان! وزن چاقو اونقد کم نبود که بتونم بزارم همونجوری بمونه! وگرنه وقتی از انگشتم درش اوردم و دیدم داره اونقد خون میاد دوباره میذاشتم سر جاش! حالم خوب نبود ولی فقط دنبال این بودم یجا اتیش درست کنم حتی وقت گریم نداشتم! اگه شارژ هدلایتم تموم میشد، شبم از بخت بهرام افشاری تو فیلم فسیل هم سیاه تر میشد! البته اونموقه این فیلم نیمده بود! دستمو با دستمال کاغذی و کیسه فریزر بستمو چوبارو برداشتم اومدم روشنشون کنم. ولی تلاشم بی فایده بود! خیس بودنو دود میکردنو اتیش نمیگرفتن! انقد که دود رفته بود تو چشمم چشمام شده بود خون خالی ! ناامید شدمو رفتم. رفتم دنبال غذا.تمام جاهایی که خاطرم بود ظهر اون روز کوهنوردا چادر زدن رو با دقت گشتم.دهتا دونه زغال پیدا کردم.کنارش یه بطری نیم لیتری بود که کمتر از نصفش پر بود! امید داشتم آب باشه.بو کردم، گفتم نکنه گلابی چیزیه؟از شانسم به جای بوی انگورفاسد ، بوی بنزین دنیامو عطراگین کرد.مث یه توریست ایرانی بودم که تو دسشویی عمومیای چین تونسته دستمال توالت پیدا کنه!{اخه اکثرا از هیچی استفاده نمیکنن! حتی دستمال!} خوشحال بودم با اون یذره بنزین میتونستم حداقل خیسی چوبارو بگیرم.سرمو بلند کردم که بگم خدایا شکرت متوجه یه چیز سیاه بالای درخت شدم.تو سایه ها گم شده بود درست نمیدیدمش.تصمیم گرفتم اول برم سراغ اتیش یذره گرم شم بعد بیام سراغش.رفتمو اتیشمو روشن کردم.به سختی یه اتیش کوچیک روشن شد، کوچیک ولی گرم! تونستم کمکم ترکه های خیسی که جمع کرده بودمو خشک کنم.بعد نگهشون داشتم تا ، تا صبح چوب داشته باشم و بتونم به روش چوپونی ذره ذره بسوزونمشونو اتیشو زنده نگهدارم.یکم که گرم شدم رفتم دنبال چیزی که دیده بودم.کوهنوردا عادت خوبی دارن،برای اینکه برگشتشون راحت تر و سبک تر باشه مواد غذایی که مونده رو میزارن تو یه کیسه و از یه درخت اویزون میکنن تا از دست جونورا دور بمونه و آذوقه ای باشه برای کوهنوردای بعدی.ولی متاسفانه اینبار کوهنورد فداکار و شکموی ما گویا علاقه داشته این غذارو از دست هر جانداری من جمله انسان دور نگهداره! تاجایی که قدش اجازه میداد هم نه! فک کنم نخ شیرینیو سنگ قلاب کرده بوده و به بالاترین شاخه کیسرو فرستاده بوده بالای درختو همونجا چند دور نخو پیچیده بود!به هرحال باید میرفتم بالای درخت!رفتم پای درخت ایستادم.انگشتم خیلی درد میکرد،اما باید میمون درونمو بیدار میکردم و بش میگفتم قراره نقش اول سریال راز بقا تو شبکه مستند بشه!پس با تمام قوا رفتم بالا و دوثانیه نشد که از سطح خوشبینی خودم به کوهنوردای اونروز پشیمون شدم!پشیمون مث دختری که قبل اولین قرار عاشقانش املتوپیاز خورده! قصد داشتم بدون اینکه کَندوی زنبور جلوی صورتمو متوجه حضور خودم کنم گورمو از اونجا گم کنم.دنبال دکمه غلط کردم بودم اما دیگه دیر شده بود!تا اون لحظه اونقد از صدای بال زنبور نترسیده بودم! اصلا تاحالا اونهمه زنبور یجا ندیده بودم!در حرکتی کاملا احمقانه چراغ هدلایتمو خاموش کردم شاید کمک کنه طرفم نیان تا راه برگشتو پیدا کنم اما اونا این مسیله براشون فرقی نداشتو با پایبندی به ارمان هاشون به عمم یه سلام دست جمعی رسوندن.مث دیوونه های زنجیری جیغ میزدمو دنبال راه فراربودمو در تلاش که از درخت نیفتم.تا من راهو پیدا کنم شاخه شکستو با نشیمنم به گل نشستم.طولی نکشید انگار سرمو صاعقه زده! تمام صورتم شد مزرعه صیفی جات، لپام گوجه شد لبام بادمجون،چشمام تقریبا دیگه جایی رو نمیدید،وقتی قیافمو تو دوربین سلفی گوشیم که فقط دو درصد شارژ داشت دیدم گریم گرفت و بغضم ترکید،با خودم گفتم خداروشکر از مد عقب نیفتادمو مادر طبیعت با یه عمل سرپایی لبامو ده سیسی ژل زد!خلاصه ترش کنم،شاخه ای که شکستو افتادم،منو نجات داد،داخلش خشک بود و بردم حلال اتیش کردمش!مچاله نشسته بودم به اتیش زل زده بودم.اواز خوندم،گریه کردم.سرد بود،خسته بودم.چرا این شب صب نمیشد؟ینی چی؟تاشب یلدا خیلی مونده! آرزو میکردم فقط افتاب بیاد!پاشدم با خدا دعوا کردم گفتم ینی قراره اینجوری بمیرم؟ضایه نیس؟ینی چی؟نمیشه یکم باکلاس تر و با مسما تر باشه؟ینی وقتی پیدام میکنن باید با این صورتی که شبیه کورک زیر بغل غوله منو ببینن؟اصن من نمیخوام اینجا بمیرم. من میخوام در راه خدمت به خلق بمیرم!یه نفرو تصور کن که تنهاس و داره دادو بیداد میکنه و با اسمون حرف میزنه! یدیقه از گریه عر میزنه و، یدیقه میخنده !خنده داره نه؟باور کن خیلی خنده داره! اگه اونجا دوربین بود، کمدی ترین فیلم تاریخ میشد! اخر سر ناامید شدم.گوشیم یه درصد بیشتر شارژ نداشت ، از خودم فیلم گرفتمو گفتم: سلام مامان من امروز تو این منطقه گمشدم. نه نت دارم نه انتن . گوشیمم داره خاموش میشه. من نمیدونم از این لحظه بعد چی میشه !ولی نذر کردم اگه بیام پایین تا سه روز ظرفای خونرو خودم میشورم ! و هفته ای یروز میمونم خونه جایی نمیرم! اخه من از ظرف شستن متنفر بودم ! شاید بخندین ولی من واقعا تو لحظاتی که فک میکردم ممکنه اخرین ها باشه اینو نذر کردم. و واقعا خودمم الان به کارای خودم میخندم اما همچنان خوشم میاد از این چلمنگ بازیام.بگذریم..تو فیلم لبتابمو تقدیم کردم به خواهرم (البته من تو حالت عادی برای یه دونه سیب زمینی موهای خواهرمو میکشم ولی به جاش حاضرم کلیمو هم براش بدم)بعدشم گفتم دوسشون دارم و منو بخاطر هرروز خونه نبودنام ببخشن.من یا سرکار بودم یا سفر.با خودم گفتم کاش خودمو بیمه کرده بودم ! حداقل بعد مرگم یه پولی به خانوادم میرسید!.اونجا یکی از جاهایی بود که از اینکه نه بیمه عمر دارم، نه بیمه درمانی، نه بیمه ی حوادث انفرادی و نه بیمه ی مسافرتی، احساس یاس و بدبختی همه ی وجودمو گرفت!حس جاموندن کردم! حس ندامت! افسووووس ،حسرررت اصن یه وضعی! با خودم گفتم اگه الان بود میگفتم وقتی زنده برگشتی پایین همه ی این بیمه هارو #بسپرش_به_ازکی ! و واقعا هم برای آدمایی مثل من که هرروز تو زندگیشون به خاطر انتخاب های متفاوت و خطرناکشون با حوادث و اتفاقات غیر مترقبه مواجهن ، بیمه شدن یه مسئله ی حیاتی محسوب میشه.البته فک نکنم اگه مثل من انقدر کلتون بو قرمه سبزی بده بیمه شمارو گردن بگیره! ولی خوشبختانه گویا الان با ازکی میشه خودمو بیمه ی حوادث انفرادی یا بیمه ی مسافرتی کنم!اونجوری وقتی دارم تنها میرم سفر خیالم از یچیزایی راحته! حالا قرار نیس حتما سقط شم پولش به خانوادم برسه که!بیمه خیلی جاها بدرد میخوره!به هرحال من اگه با یه ماشین زمان به عقب برمیگشتم قبل این ژانگولر بازیام خودمو بیمه میکردم شایدم یه بیمه ی عمرم باز میکردم...اما فک کنم حوادث انفرادی بیشتر بدردم بخوره! حالا سر جزئیاتش باید از خود ازکی مشاوره بگیرم! ولی میدونم اگه به عقب برمیگشتم همون یبارم کورکورانه دنبال کسی راه نمیفتادم! راستی اگه میخوای بدونی ادامه داستانم چیشد باید بگم من دیگه جونی به تنوم نمونده بود! میخواستم بخوابم اما میترسیدم! تو وسایلم یه نخ ماهیگیری داشتم. اطراف چادرم چنتا درخت بود، دورِ درختا ی اطراف چادرم ، به فاصله ی بیست سانت از زمین، نخ ماهیگیری پیچیدمو، روش برگ ریختم که اگه کسی اومد، بشنومو بیدارشم! یا بخوره زمین و بفهمم و از این کارای ژانگولری که تو فیلمای اکشن دیده بودم! البته بماند که سر منشا این ایده به فیلم تنها در خانه برمیگرده!بله درسته من روانیم! خلاصه رفتم توچادرمو چاقومو بغل کردمو مچاله شدمو، به امید اینکه خوابم ببره و صبح پاشم، خوابیدم. سپیده ک زد خوابم برد.دم دمای ظهر بود پاشدم.گوشیم مرخص بود،نه اب بود نه غذا، باید زودتر از چادر میرفتم بیرون وسایلمو جمع میکردم. اما بدجوری دستشویی داشتم!خوابالو بودمو انگار ده بار سر خیس کردن دمپاییای دسشویی از مامانم کتک خورده بودم .با هرسختی بود پاشدمو اومدم برم دسشویی که با صورت بر زمین فرود اومدم.بله! پام گیر کرد به همون سیستم امنیتی فوق پیشرفته ی بی صاحبم!همونطور که رکیک ترین فحشای دنیارو رَپ میکردم، پاشدم رفتم پشت ی درخت گنده ، یه چاله کندمو نامه ی سرگشاده ای به مادر طبیعت پست کردمو بعدم روش خاک ریختم و ، برگشتم اونجا وسایلمو جمع کردمو رفتم که راه برگشتو پیدا کنم. اینکه نهایتا داستانم چیشد باید بگم من تقریبا دوروز و دوسوم روز گمشدم. و نهایتا تونستم راهمو به پایین کوه و شهر پیدا کنم...اما تو مسیرم خیلی اتفاقا افتاد که فکر میکنم از حوصله شما خارجه اما اگه علاقه داشتین ادامه ی این رسوایی رو افشا کنم برام کامنت بذارین.دوستون دارم.مرسی از وقتی که گذاشتین و این خاطررو خوندین.</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 23:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ فیلم سینمایی با موضوع سفر! برای علاقمندان سینما و سفر.</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%DB%B5-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-vsekyoxli99t</link>
                <description>به مناسبت روز سینما میخوام بهتون پنج تا فیلم با موضوع سفر معرفی کنم امیدوارم ببینید و خوشتون بیاد.شماره۱.یک سال خوب | A Good Yearیکی از بهترین فیلم های سینمایی با موضوع سفر در دنیا، یه کمدی – درام انگلیسی – آمریکایی به نام یک سال خوبه.این فیلم درباره یک کارگزار سرمایه گذاری بریتانیایی است که تمام دارایی های عموی فرانسویشو به ارث می بره. بعد این ماجرا زندگیش تغییرات زیادی میکنه.شماره۲.ساحل | The Beachفیلم سینمایی ساحل هم خیلی جالبه و بابازی لئوناردو دیکاپریو در سال ۲۰۰۰ کارگردانی شده که در حقیقت یک درام ماجراجوییه.تو این فیلم دیکاپریو به عنوان یک پسر جوان به تایلند سفر می کنه و با راهنمایی یک نقشه عجیب و غریب سعی در پیدا کردن یه ساحلی طلایی و زیبا دارهشماره۳.دور افتاده (به انگلیسی: Cast Away) دورافتاده یه فیلم حماسی درامه که تام هنکس بخاطر بازی تو این فیلم دست به رژیم غذایی سختی زد و نزدیک به ۲۵ کیلوگرم (۵۰ پوند) وزن کم کرد.داستانشم در مورد یک مأمور پُسته که هواپیماش تو یه جزیره سقوط میکنه و مجبور میشه 4 سال تنهایی اونجا زندگی کنه! تازه تام هنکس برای خوش درخشیدن در این فیلم نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد هم شد.شماره ۴.مسیرها | Tracksاین فیلم یه درام استرالیاییه که بر اساس کتاب خاطرات مشهور Robyn Davidson در سال ۲۰۱۳ تولید شده است. و در مورد یه خانم جوونهه که که تک و تنها و فقط با چهار شتر و سگش، از طریق بیابان استرالیا به اقیانوس هند سفر می کنه.جالب نیس؟و شماره ی ۵.زندگی راز گونه والتر میتی | The Secret Life of Walter Mittyحتما باید یه کمدی بهتون معرفی میکردم! زندگی رازگونه ی والتر میتی یه کمدی – درام آمریکاییه، که داستانش راجع به یه کارمند رویا پردازه که برای پیدا کردن لوکیشن عکس روی جلد آخرین شماره مجله شرکتشون سفری پر ماجرارو آغاز میکنه.به نظرم این فیلم با بازی بن استیلر در نقش اول دیدنیه.اگر هرکدوم این فیلمارو دیدین خوشحال میشم نظرتونو راجع بهش بگین تا بقیه هم بدونناگر به سفر و سفرمندی علاقمندین من راجع به سفر و ایرانگردی تولید محتوا میکنم میتونین تو شبکه های اجتماعی منو با نام آناپلو &lt;anapolooo&gt;پیدا کنید?اینستاگرام من:anapolooo.official</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 16:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرس ها سایت دوستیابی دارن!ولی تو هنوز نفهمیدی جای پارتی تو جنگل نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-bblz1gl7i6c2</link>
                <description>سلام من ملوک هستم 5 ساله سینگل از آمریکای شمالیفرض کن میتونستی با یه خرس حرف بزنی و از سایتهای دوستیابی براش تعریف میکردی و بهش میگفتی من گونه ی باهوشی هستمو به خودت افتخار میکردی که گونت این تکنولوژیو ساخته!بعد خرس سخنگو نه تنها تعجب نمیکرد! یدونم میزد پس کلت میگفت بَهَع!باد نبرتت بادکنک!این تکنولوژیو ما از اول خلقت داشتیم!اشرف های مخلوقات عزیز! امروز میخوام براتون از یکی دیگه از شگفتی های طبیعت و دنیای حیوانات بنویسم...شاید جالب باشه براتون که بدونین خرسها خیلی ساله سایت دوست یابی دارن! و ازش برای جفتیابی استفاده میکنن! اونا برا خودشون پروفایل دارن ! پروفایلی که شامل سن جنسیت قد و وزن و جایگاه اجتماعی میشه! بله درست شنیدید جایگاه اجتماعی!...در ادامه بیشتر راجع به سایت دوستیابیشون براتون میگم!خرس سینگل ما که اسمشو میذاریم مصیباینجا همه چیز به هم متصله!پس باید از همش مواظبت کنی!بارها براتون گفتم که تمام اجزای اکوسیستم به هم متصل هستن و از شما خواهش کردم به هیچ کدوم از بخش هاش آسیب نزنین!نه تنها من بلکه هزاران فعال محیط زیست دیگه میان اینو به شما میگن!ولی کو گوش شنوا!فکر میکنم علتش اینه که هیچوقت نمیان براتون داستان با جزییاتی درباره ی ارتباط اجزای طبیعت باهم به شما بگن!خب حالا تو نوشته هام تصمیم گرفتم تکه های کوچکی از این کتاب بزرگ و ارزشمند رو با شما به زبان ساده ی خودم در اشتراک بگذارم...و اینبار قصه ی همکاری خرس ها با حاکمین جنگل برای بقا رو براتون میگم...خرس ها تقریبا همه چیز خوار هستن...روزانه به مقدار زیادی کالری برای زنده موندن نیاز دارن...هرساله تعداد زیادی از درختان جنگل قربانی هجوم موریانه ها میشن...موریانه هایی که بخش زیادی از غذای خرس ها هنگام خشک سالی و قحطی در زمستان رو تشکیل میدن...بله خرس ها به لونه ی موریانه ها حمله میکنن و از اونهمه واحد پروتئین در یک کلونی تغذیه میکنن...و به این طریق باعث کنترل جمعیت اونها و تضمین سلامت تعداد بیشتری از درختان جنگل میشن...از طرفی موریانه ها با وجود خودشون غذای خرس ها و خیلی از جانوران دیگرو تامین میکنن!...پس نتیجه ای که تا اینجا میگیریم اینه: وجود خرس در جنگل باعث کنترل جمعیت موریانه ها و حفظ بقا و سلامت درختان جنگل میشه....اما درخت برای این خرس ها چه فایده ای داره؟بیاین بریم داستان مصیب و ملوکو براتون تعریف کنم...این خرس لانه موریانه هارا پیدا کرده و درحال لیسیدن آنهاییست که بیرون از درخت آفت زده هستند...کمی بعد درخت را با چنگال های قویش میشکافد و کلنی آنهارا  نابود کرده و بیشترشان را میخورد!وقتی خیلی وقته سینگلی و دو روز دیگه فصل خواب زمستونیه!مصیب یه خرس نره باخودش میگه از آخرین مخی که زدم کلی میگذره...پس میره تو جنگل و دنبال یه درخت میگرده...یه درخت پیدا میکنه و حسابی بوش میکنه...بعد میشنوه:من اکبرم 7 ساله بچه همین محلم ماده بیاد دایرکت حرف بزنیم...باز میشنوه:سلام بکس من اتیلام 660 کیلو وزنمه پارتنر قوی خواستی پی وی درخدمتم. باز میشنوه:برین کنار من اومدم حشمت 9 ساله 750 کیلو وزنمه اقابالاسر خواستی بیا پشت تمشک خارداره ...مصیب که میبینه روی این درخت همه پروفایلشونو آپلود کردن باخودش میگه چرا من نکنم؟برو رو ندارم که دارم!اعتماد به نفس ندارم که دارم!اصیل نیستم که هستم!خلاصه پشتشو میکنه به درختو خودشو میماله به درختو حسابی با درخت پشتشو میخارونه اینجوری پروفایل خودشو آپلود میکنه...بله درست فهمیدی...درخت همون سایت دوست یابی خاصیه که بهتون گفتم! خرس های نر زیادی میان و پروفایل خودشونو با خاروندن کمرشون با درخت آپلود میکنن...درواقع بوی تن خرسا روی درخت میمونه و سن ، وزن و حتی جایگاه اجتماعی اونهارو برای خرس های دیگه مشخص میکنه...اما هدف خرسهای دیگه نیستن...هدف خرس های ماده هستن! هرچند این میتونه علامتی به خرسای نر هم باشه که از قلمروی من برین بیرونو حواستون باشه کت تن کیه  من بچه این محلم ببینمتون اینورا میپلکین پشماتونو پالتو میکنما...بگذریم بریم سراغ ادامه داستان مصیب... مصیب درحال اپلود کردن پروفایلش:سلام من مصیبم 6 ساله از آمریکاری شمالی اصلیتم جنگل آبادیه  وزنم...پایه بودی بیا دایرکت!بعد از اینکه مصیب پروفایلشو آپلود کردو خطو نشونشو کشید میره تا غذا بخوره و صبر کنه...چیزی تا زمان خواب زمستونی نمونده!...ملوک هم اینو میدونه...{ملوک(خرس ماده ما)که بالا بهتون خودشو معرفی کرده.}..پس زمان کمی برای جفتگیری و به دنیا آوردن توله هاش داره...پس میره برا سرچ و بالاخره سایت دوستیابی معروفشونو پیدا میکنه...بو میکشه و میخونه...اولین چیزی که میشنوه:سلام خوشگله من مصیبم 6 ساله از آمریکای شمالی اصلیتم جنگل آبادیه 700 کیلو هیکلمه عاشق خانمای تپلوپشمالوام کلنم اهل صفاسیتی و عشقو حالم پایه بودی بگو بیام دایرکت...ملوک که اینو میخونه خوشحال میشه و میفهمه خرس آرزوهاشو پیدا کرده...پس چیکار میکنه؟خودشو میماله به درختوحسابی با شورو شوق پروفایلشو آپلود میکنه...سلام من ملوکم 5 ساله از نورث اف عه مه ریکا پسرایی که از خانمای تپلوپششششمالو خوششون میاد فالو کنن بک میدم مرسی بای...بعد از این حرکت ملوک خانم تصمیم میگیره راهشو بکشه و بره سمت یه جای خوبو مناسب مخصوص عشقولانس بازی و داستان...ملوک که داره میگه وااای پسره از ایناس که غذا رو از 3 کیلومتری با دماغش پیدا میکنه 800 کیلو وزنشه چ جیگریه! وهمچنان ملوک:بزار منم آپلود کنم سر سیا زمستون بی شوهر نمونم و هم اکنون دل در برو بو در کفو معشوق به کام است!بعدش چی میشه؟مصیب بعد چند روز برمیگرده بالا سر درخت ، تا تو سایت دوستیابی عمودیشون پروفایلشو چک کنه...پس حسابی درختو بو میکنه.خرسا از ما 2000 برابر حس بویایی قوی تری دارن...پس خیلی طول نمیکشه تا بتونه پروفایل ملوکو بخونه!...اما ملوک یه کاری کرده!...خرس ماده با بو کردن درخت دقیقا میفهمه که زمان زیادی از وقتی که مصیب پروفایلشو آپلود کرده نگذشته!پس احتمال میده مصیب همین دورو ورا باشه!... و موقع رفتن از کنار درخت برای اینکه مصیب بتونه پیداش بکنه بدنش چندبرابرقبل از خودش بوی خاصی منتشر میکنه...طوری که مصیب میتونه جای دقیق قدم های ملوک رو با بوکشیدن مثل یک نقشه راه ببینه! پس بوی یارو دنبال میکنه و... در نهایت ملوک و وسط دشت تکوتنها پیدا میکنه...دل در برو بو در کفو معشوق به کام میشه...و هم اکنون ملوکو میبینید که بدون توجه به قوانین عرف جامعه ما داره یه ماچ آبداری از لپ مصیب میگیره خب دوستان امیدورام از نوشته های اینجانب آناهیتا حقیقی لذت برده باشید خوشحال میشم نظرات شمارو راجع به نوشته هام بدونم...کمی درباره ی خرس های ایران و خرس گنده های مدعی به آگاهیو کلام آخر:خرس های ایران هرروزه به خاطر قاچاق چوب و گردشگران بی ملاحظه و نا اگاه که سواد گردشگری و طبیعتگردی ندارن و لیدر هایی که چون کارت دارن فک میکنن همه چیزو دیگه میدونن داره کمو کمتر میشه...پارسال 22 قلاده خرس تلفات داشتیم!ایران دوگونه خرس قهوه ای وسیاه داره که هردو تعدادشون در ایران به حدی کم شده که چیزی تا انقراض کاملشون نمونده...خرس‌ها در مناطق مرتفع و نیمه‌مرتفع رشته‌کوه زاگرس و البرز، مناطق جنگلی خزر، علفزارهای مرتفع کوهستانی، دره‌های پایین‌دست جنگل‌های ایران، خراسان شمالی تا آذربایجان و از آذربایجان تا لرستان بین سنک‌های بزرگ، میان سوراخ‌های طبیعی یا ریشه‌های درختان زندگی میکنن.این مناطق عمدتا توسط تورهای گردشگری با اعمال وحشت آور برای حیوانات و مخرب برای محیط زیست تصاحب شده!...طوری که خرس ها احساس امنیت نمیکنن و محدوده قلمروییشون کمتر شده...پس تو قلمروی کوچیکشون به سختی غذا پیدا میکنن...پس به شهرها و روستاها میرن شاید ذر زباله دانی ها ی انسان چیزی پیدا کنن! ولی مردم محلی با نا آگاهی کامل تنها راه رو کشتن سریع خرس میدونن!...پس خرسی که از گرسنگی در قلمروی کوچیکش نمرده وقتی برای غذا به شهر میاد عموما برنمیگرده!..گاهی مردم به کشتن این گونه هم افتخار میکنن!...این حرکات قرون وسطایی برای مردم این قرن تاسف باره...پس چه لیدر کارت دار هستی یا بی کارت!علمتو راجع به طبیعت بالا ببر و 40 نفر ادمو با خودت نبر وسط جنگل تو قسمت بکری که واقعا جات نیست!...واقعا حق نیست بری تو خونه ی یکی دیگه و همزمان با چهل نفر دیگه اونجارو با خاک یکسان کنی و اونقدر سرو صدا کنی که تا یکسال حیوونای اونجا نخوان جفتگیری کنن!وقتی به طبیعت میرین بهش احترام بگذارین...پارتیاتونو بگذارین برای باغوویلاهایی که برای اینکارا اجاره میدن!تو آزاد ترین کشور ها هم کسی حق همچین کارهایی رو نداره آقا یا خانمی که حرف از شادی و آزادی و حق برابر و حمایت ازحیوانات میزنی...رفتار درست و منطقی و عمیق و انسانی خیلی عمیق تر از نگاه شماس..حمایت از حیوانات یعنی همه ی حیوانات! نه فقط پیشی و پاپیت!...باید بدونین هر حرکت شما بر ی زنجیره از زندگی تاثیر میگذاره!...بچه ها همیشه شوخ طبعم...ولی بعضی وقتا نیازه جدی بود...دوستون دارم.خوشحال میشم این متنو برای دوستانتون بفرستین یا لایک کنیدو نظر بدید!مخلصم.آناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 20:05:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبکه اجتماعی درختان و لایو لوکیشن سوسکی!</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%88-%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-zuuolpkwq3wz</link>
                <description>آناپلو در جنگلهای بکر سوادکوهبله درسته همونطور که فرمودم درختا هم با همدیگه حرف میزنن.کاملا شفاف و زنده!اما چطور؟همزیستی و دادو ستد چیزیه که میخوام باهاش داستانمو آغاز کنم...نوعی قارچ سفید که به شکل تارهایی به نازکی مو رشد میکنه با متصل کردن خودش به ریشه ی درخت و نفوذ به اونها شکر رو از ریشه های درخت استخراج میکنه و به بقای خودش ادامه میده...اما در عوض این غذای شیرین، به درخت ، مواد معدنی که از خاک استخراج کردرو هدیه میده! پس تا اینجا قارچ و درخت با داد و ستد شکر و مواد معدنی به همزیستی مسالمت آمیزی رسیدن! اما این قارچ ریشه ی تمام درختان رو در بر میگیره و..همه چیز زیر زمین اتفاق میفته...اتفاقی که منجر به یک همکاری سودمند میشه...شبکه اجتماعی جنگل!قارچ با اتصال خودش به ریشه های تمام درختان جنگل یک شبکه اجتماعی گسترده رو میسازه که بهش میگن:تار گستره ی چوبی...یک شبکه ی پیچیده و مهم که پیام ها ی مختلفی رو بین درختان ردو بدل میکنه...پس اونها هر کدوم اطلاعات مختلفی رو با درختان دیگه به اشتراک میگذارن!چه اطلاعاتی؟                         اطلاعات مهمی مثل هشدارهای حیاتی!پیش بینی خشکسالی!یا حتی بیماری و جنگ!بله جنگ...                درختان هم اعلان جنگ دارن!صنوبر داگلاسو سوسکی که لایو لویشن میفرسته!صنوبر داگلاس رو براتون مثال میزنم...این گیاه بومی غرب آمریکای شمالی و آسیای شرقیه...قطورو قد بلنده و همیشه سبزه...اما گاها این گونه مورد حمله قرار میگیره...توسط یه سوسک پدرسوخته ی لامذهب کوچولو...      سوسک صنوبر با اندازه ای به میزان چس مثقال (یک ماش)از بین درختان جنگل قربانی خودش رو انتخاب میکنه...و بعد از اینکه درخت مد نظرش رو پیدا کرد با چسبیدن به درخت و آزاد کردن یک ماده ( فرومون) از خودش در هوا واسه دوستاش لایو لوکیشن میفرسته و ارتش بی پدر مادر خودشو برای حمله فرا میخونه!و هم اکنون ریخت ایکبیری  سوسک صنوبر ارسال پیام اعلان جنگ توسط درخت با استفاده از شبکه ی اجتماعی درختانتو همین فاصله درخت با پخش کردن یه نوع ماده شیمیایی روی پوستش و استفاده از شبکه ی اجتماعیشون علائمی الکتریکی برای همسایه های خودش میفرسته...علائمی که به معنای اعلام وضعیت جنگی و آماده باش برای دفاعه..در حقیقت درخت با این کار به دوستانش پیامی خاص ارسال میکنه و از اونها میخواد که با ترشح سموم قوی خودشون رو در برابر آفت زدگی حفظ کنن! و فکر میکنم درختان دیگه هم با ارسال پیامی با ریتم داش مجیدو ایول داش مجیدو ایول از این دوستمون حمایت میکنن...(اینجاشو شوخی کردم)برای اینکه بیشتر شکل ارتباط درختان رو از لحاظ فیزیکی ببینیددورهمی و فسق و فجور سوسکی!بعد اینکه اون تاپاله کوچولو برا دوستاش لوکیشن فرستاد، همه ی دوستاش رد باد معدشو میگیرنو میان سر وقت درخت بخت برگشته!بعدم دست جمعی فکر میکنن با خودشون میگن مزه به راهه هوام دو نفرس دور همم که هستیم حیف نیس تو این فضا تو این جنگل یذره فساد نباشه؟(دقیقا مثل بعضی از طبیعت روندگان عزیز که از طبیعت چیزی جز نکرده هاشون نمیخوان!)خلاصه جفتگیریشون که تموم شد میفتن به جون صنوبر بیچاره...هرکی برا خودشو خانم بچه هاش یه سوراخی تو درخت بیچاره میکنه...بعدم دوسوت تخم ریزی میکننو تو سه سوت لارواشون از تخم بیرون میان و زنده زنده درختو میخورن...تخم سوسکای نمک به حرومو نگا!درختو ساییدن رفت!درختی که فداکاری آخرین کاری بود که میخواست انجام بده!بعد از این اتفاقا درخت قطور بزرگ ما در چند هفته ی کوتاه به شکل دردناک و غم انگیزی میمیره!...اما در آخرین لحظات انتخاب میکنه که آخرین کارش فداکاری باشه!...اون تمام شکر موجود در پیکر خودش رو به ریشه هاش میفرسته و قارچی که ریشه درختان رو به هم متصل میکنرو به میزان زیادی تقویت میکنه و در نتیجه قارچ هم به بیشترین میزان، مواد معدنی مورد نیاز درختان جنگل رو از خاک استخراج و برای درختان تهیه میکنه ... درخت درحال مرگ اینطوری قبل از مردنش  این مواد زندگی بخش و قدرتمند رو در تمام تارگستره ی چوبی برای تمام درختان جنگل پخش میکنه!...و این ینی شبکه اجتماعی اونها چیزی فراتر از ارسال پیامه! بلکه ارسال فیزیکی مواد هم در این شبکه انجام میشه! و درخت قربانی با این فداکاری به همسایگان و درختان جوان کمک میکنه تا قوی تر بشن و این شبکه اجتماعی کمک میکنه با ازبین رفتن زندگی یک درخت بقیه جنگل آمادگی بیشتری برای آینده پیدا کنه!به نظر من پند های زیادی در این داستان واقعی وجود داشت! پندهایی که نمیتونم اونهارو بنویسم...برداشت هایی عمیق میشه از این متن داشت ...برداشت هایی عمیق و متفاوت...برداشت شما چیه؟ خوشحال میشم برام بنویسین...پ.ن:فکر میکنم وقتی بعضی از مردم دارن در جنگل زباله میریزن درختا در شبکه اجتماعیشون چه فحش های کش دار و آبداری برای اونا آپلود میکنن...امیدوارم درختا مکانیسمی تکامل یافته تر برای نابود سازی انسانهایی که در جنگل و طبیعت کارهای ضد محیط زیست میکنن پیدا کنن!نوعی عملیات دفع آفت محسوب میشه و امیدوارم بتونن با بروزرسانی شبکه اجتماعی و تمدنشون به این مهم دست پیدا کنن.مرسی که این متنو خوندین و لایک کردین و با دوستانتون در اشتراکش گذاشتین.اردتمند شما.آناهیتا حقیقی </description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 22:35:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسته ی دریایی بخریم یا نخوریم؟هیچکدام!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-j7ntd7ebxmla</link>
                <description>سمت چپ پسته دریایی درمرکز گل سمت راست پسته رسیده دردستماول برای عزیزانی که بی اطلاعن بنویسم که پسته ی دریایی چیه!پسته ی دریایی درواقع گرز دانه های گل نیلوفر آبیه که در مرداب انزلی رشد میکنه...وقتی که گل نیلوفر دوره ی طراوتوشادابی خودش رو میگذروه در مرکزش مخروطی رشد میکنه و گلبرگاشو کمکم از دست میده و بعد به قول محلی ها  میوه میده و اون میوه درواقع گرزیه به شکل تلفن های قدیمی یا دوش حمام که تعداد زیادی بذر رو داخل خودش جا داده این گرز سبز رنگ بافت اسفنجی داره و به خوبی از بذر های گونه ی نیلوفر آبی محافظت میکنه.در هر گُرز هم تعداد زیادی دانه وجود داره که البته محدود هستن!و اسم اون دانه ها پسته ی دریاییه!چرا؟چون پسته ی دریایی طعمی شبیه به پسته ی تازه اما کمی خوشایند تر داره!البته انسانها یک مزه ی واحد رو هرگز مثل هم تجربه نمیکنن! که واردش نمیشم!اما چطور میتونیم پسته ی دریایی رو پیداکنیم و مزش رو تست کنیم؟آیا بخریمش؟یا نخریمش؟چه کنیم؟اصن نخوریمش؟پسته دریایی گرز دانه نیلوفر دریاییخب اول بگم که از خرداد تا شهریور میتونین پسته ی دریایی رو در شهر های انزلی آبکنار و ماسال برای خرید پیدا کنید...اما یک امای بزرگ اینجاست! خرید این به اصطلاح میوه! از چند جهت خیانت بزرگیه!این رو از خائنی بشنو که زخم خوردست و داره برات این متنو مینویسه!بله!من خودم خریدم میگم نخرید!اما نمیگم نخورید...حالا چرا؟خریدار این میوه اول از همه به خودش و به جیب مبارک خیانت میکنه! چون پسته ی دریایی تنها تا یک الی دو ساعت پس از چیده شدن طعم جذاب و واقعی خودش رو حفظ میکنه و به سرعت بعد از چیده شدن طعمش رو از دست میده و فقط ظاهر زیبایی برای گلفروش های سودجویی داره که اونو دسته دسته میخرنو میبرن تهرون تو شمرون و تجریش میفروشن صدقرون!                                                                                                              از طرفی باید پسته دریایی که میخرین کاملا رسیده  تازه باشه چون اگر نرسیده باشه گاها داخل پوست دانه ها پوچه! ئ هیچی توش نیست عملا!)ضمنا پسته های خریداری شده باید به مرحله جوانه زدن دانه ها نرسیده باشه!بله درسته..گاهی پسته های خریداری شده بیش از حد رسیدن و داخل خودشون جوونه زدن و بسیار تلخ و بد مزه هستن و مثل طعم شدیدا خوبش این تلخی هم بسیار شدیده! قیمت هر گرز از 20 تا 70 هزارتومن در شهرهایی که نام بردم به فروش میرسه که  اگر بخرینو نتونین اون مزه ی بهشتی و طعم واقعی پسته دریایی رو تجربه کنید واقعا ناامیدکنندس!دستفروشی پسته های تلخ و پوچو گرون در ماسال!از طرف دیگه دانه های پسته ی تالاب یا همون پسته ی دریایی یکی از عوامل مهم تکثیر گل نیلوفر آبی و ادامه ی بقای تالاب و ساکنان تالاب هستن و اگر تالابی نباشه بخشی از مردم که از طریق ماهیگیری یا قایقرانی یا گردشگری در تالاب درامد دارن بیکار میشن و زندگیشون به خطر میفته.همچنین باید بدونید دانه های گرز نیلوفر آبی بخشی از غذای پرندگان تالاب رو تشکیل میدن پرندگانی که دربینشون گونه های در خطر انقراض زیادی دیده میشه پس با خریدن این پسته ها از فروشنده ی سودجوی محترم به مردم عزیز ایران هم خیانت میکنید! کمی صبر کنید...الان حتما براتون سوال شده اگه نخریمش چطور بخوریمش؟بهترین کارو بهت پیشنهاد میکنم!تست کردن این میوه برای یکبار واقعا برای من خاطره خوشی بود!درهنگام بازدید از تالاب انزلی میتونین از قیقران خواهش کنید با شناختی که داره و به روش صحیح یکی از گرز هارو برای شما بچینه البته عموما بدون خواهش هم اینکاررو میکنن!ولی برای تست کردن یک گرز برای چند نفر کافیه!و از اونجایی که پسته ی دریایی پس از چیده شدن از ساقه طعمو رنگ و طراوتشو از دست میده بهتره همون موقع تستش کنید و با یک عدد گرز سرو تهشو هم بیارین و دهتا نچینید و با خودتون نبرین!چون اینجوری به انقراض گل نیلوفر کمک میکنید! و خواهش میکنم اگر خوردینو نپسندیدید مابقی گرز رو داخل تالاب رها کنید تا دانه ها به وقتش رشد کنن و گل نیلوفر جدیدی رو بوجود بیارن...همیشه در سفرهاتون و وقتی به اکوسیستمی وارد میشین در خاطر داشته باشین تعادل رو حفظ کنید!طمع به خرج ندید!این طمع توهم لذت بخشی میده به آدم!ولی ازاون طرف نتیجه ای جز خرابی نداره!به نظر من ایرانی حق داره این مزرو تست کنه! اما نباید کاری کنیم تعادل اکوسیستم برهم بخوره!چرا؟چون ما یک تالاب انزلی بیشتر نداریم!و تالاب انزلی هنوز زندست!و باید مراقبش باشیم...اگر از این مطلب خوشتون اومد یا بدردتون خورد ممنون میشم لایک کنین و کامنت بگذارین?خوش سفر باشین?#تالاب_انزلی #پسته_تالاب #پسته_دریایی #آناپلو </description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 16:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ما به سفر رفتن نیاز مندیم یا اطرافیانمان؟سفرمندان خوب قهرمانند!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-x18lliesak1w</link>
                <description>حال خوبم در ییلاق داماشاطرافیانم بیشتر از من نیاز دارن که من برم سفر!ازم پرسیدآناپلو شما چرا اینقدر میری سفر؟مگه چقدر نیاز به سفر داری؟بهش گفتم میدونی؟من تو زندگیم سخت کار میکنم...حامی ندارم...هرروز از خواب بیدار میشم یک خبر جدید میشنوم...گاهی حالم خوب نیست..انرژیم میفته...میخوام ادامه بدم اما نمیتونم...گاهی حوصله ندارم..گاهی آدما رومخم میرن...گاهی تبدیل میشم به یه اژدها و میخوام همه ی اطرافیانی که رومخم هستنو جر واجر کنم ..یا با صورت برم تو صورت کارفرمایی که رفتار حرفه ای بلد نیستو درکیم از هنرم نداره...یا...حرفمو قطع کردو گفت وایسا وایسا...خب اینارو که منم هرروز خدا تجربه میکنم...چه ربطی به سوالم داشت؟؟؟گفتم:عزیز من درسته نکته همینجاس!من زیاد نمیرم سفر!شما کم میری! در حقیقت اون اطرافیان منن که نیاز دارن من انقدر برم سفر! نه فقط خودم...سفر باعث میشه وقتی رو با خودم بگذرونم...متوجه نقاط ضعف و قوت خودم بشم اعتماد به نفسمو بالا میبره و منو راجع به کاستی هام در فکر فرو میبره...سفر من رو فروتن و رضایتمند میکنه...منو امیدوار میکنه به انرژی مثبتی که بهم میده...سفر یک نوع تراپیه(هرچند من پیش تراپیست شخصیمم میرم همیشه) و سفر انرژی های من رو متعادل میکنه...بهش گفتم تو چیکار میکنی که بقیرو یوقت آزار ندی و خودتم کمی به آرامش برسی؟ گفت فیلم میبینم!گفتم خب ممکنه یکی وسط فیلم بیاد سراغت یچی بپرونه قاطی کنی که...گفت خب تو چی میگی؟گفتم وقتی میری سفر انگار خودت تو فیلمی!توفیلم خودت!متن بالا تنها جنبه ی فان داشت و بیشتر شبیه یک نظر شخصی و واقعیت تو زندگی خیلی از ماها بود تا نظر فنی من...اما کمی بهش فکر کنید...آیا شماهم اون احساسات رو تجربه میکنید؟...خب راهکار هر کسی متفاوته..        اما راهکار من برای تعدیل انرژی های خودم تاجایی که بتونم سفر رفتنه...اما چه نوع سفری؟اینو تو پستای بعدی میگم...حالا بریم بررسی کنیم که چه کسانی نیاز دارن ما سفر بریم...غیر اطرافیانمون که اگه نریم سفر از ما روی خوشی نمیبینن:/بشقاب صبحانه محلی من در اقامتگاه بومگردی در روستای گچی سواگر اصولی سفر میکنی پس تو یک قهرمانی!غیر از اینکه شما با سفر رفتن انرژی هاتو متعادل میکنی و جون خودتو اطرافیانتو قبل از رسیدنت به نقطه جوش نجات میدی...جون خیلی های دیگرو هم با این سفر رفتن نجات میدی! البته اگر اصولی سفر کنی و مثل مسافرایی که راجع بهشون تو پست قبلی نوشتم نباشی!                                                                                              حالا به این بشقاب ها در تصویر نگاه کن غیر از خرما بقیه همگی محصولات خود مردم روستای گچی سو بالا هست...پنیر محلی کره محلی تخم مرغ محلی نان محلی عسل محلی (خدایی کره اصلش مزه بهشت میداد)                                                                                                               یکی از اصول گردشگری پایدار اینه که شما به اقتصاد مردم بومی کمک کنی...و وقتی میری سفر از تهران با خودت ده کیلو خوراکی بار نکنی ببری! اگه یه روستای اینچنینی میری...خیلی خوبه خیرتم به مردم روستا برسه!...              مردم روستای گچی سو مردم زحمت کشی هستن اما اونها 90 درصد درامدشون از گردشگرانیه که در ماه های اسفند فروردین اردیبهشت و خرداد به دیدن اونجا میرن و در ماههای دیگه تقریبا رفتن به اونجا فایده ای نداره! پارسال هم که خشکسالی اومد و دچار بحران شدن...(اما این باز دلیل نمیشه خدای ناکرده دور از جون شما خواننده گرامی بعضیا با بیشعوری بگن ما اگه نریم شمال اینا از گشنگی میمیرن!)چون مردم زحمتکشی هستن برای کار به شهرهای دیگه مهاجرت میکنن اما هرچی این مهاجرت بیشتر اتفاق بیفته ما اصالت رو در اون منطقه از دست میدیم مثل روستای سوئه چاله که متاسفانه مردم خودش به علت هجوم بیش از حد گردشگران نا آگاه و نبود امکاناتی مثل گاز و برق کلبه هاشونو به تهرانیا فروختن و از اونجا رفتن! و شما دیگه با سفر به اونجا نمیتونی مردم اصیل خود اون نقطرو ببینی و با آداب و رسوم اونها آشنا بشی!پس نتیجه میگیریم...با سفر رفتن اول به خودمون کمک میکنیم تا روحیه بهتر،دید بازتر و خوی آرام تری داشته باشیم..پس با حال بهتر و خوی آرام تر بهتر با اطرافیانمون کنار میایم! و از آرامش و امنیت آنها هم محافظت کردیم.سپس به اقتصاد مردم محلی و زنده نگهداشتن یک فرهنگ در نقطه ی بومی خودش کمک میکنیمسومی در اینا مستتره...در حقیقت شما با سفر اصولی و درست به گردش چرخ گردشگری ایران کمک میکنید..          پس میشه:کمک به حفظ میراث فرهنگی هر نقطه...اما چهارمشو که اصلا نگفتم چیه؟هروقت میرین سفر عکسها وفیلم های بسیاری میگیرین و اونهارو در فضاهای مختلف در اشتراک میگذارید و کمک میکنید مردم جهان با اون نقطه آشنا شن...و اینجوری به گردش گردشگر در کشورمون و گاها ارز آوری هم کمک زیادی میکنید!(البته امیدوارم دولت با کنترل ورود تعداد گردشگر به هرنقطه جلوی پدیده ی اورتوریسم که اینروزها خیلی میبینیم رو بگیره)تبریک میگم : شما یک قهرمان هستید!چون با سفرهای اصولیتان چرخ اقتصاد یک مملکت را میچرخانید!خب قهرمانان عزیز مرسی که تا اینجا همراهم بودین امیدوارم از این مطلب خوشتون اومده باشه و با نوشتن نظراتتون منو همراهی کنید. دوستون دارم.خوش سفر باشید.آناپلو </description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 11:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر بروید اما شکر نخورید! تمام روابط دوطرفه هستند!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AF%D9%88%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-fdo8sdjvdgd7</link>
                <description>روستایی درمناطق بکر گیلانگیلان دیگر امن نیست!افراد روشنفکری را میشناسم که در رابطه با پارتنر یا همسرشان به شدت روی دوطرفه بودن رابطه تاکید دارند اما گاها همان افراد به ظاهر روشنفکر را در گروه های گردشگری میبینیم که این اصل را فراموش کرده و با عواقب آن مواجه میشوند اما پس از آن میگویند:فلان نقطه ی ایران دیگر امن نیست! حمله کردند به گروه باند های نیم متریمان را بردند! پارتی باکس هایمان به باد رفت تجهیزات چند هزارمیلیاردیمان! وای...مردم بومی رفتاری مانند وحوش داشتند! شبانه مانند راهزنان بر ما هجوم اوردند کتکمان زدند و مارا غارت کردند....نظر من در این باب اهمیتی ندارد بیایید باهم حقایق را بررسی کنیم...عوامل درگیری مردم بومی با گردشگران چیست؟این اولین باری نیست که مردم بومی با گردشگران درگیر میشوند اما چه عواملی در رویداد همچنین اتفاقاتی موثر است؟برای آنکه به گردشگران مورد خطاب در این متن بر نخورد بیایید اول از باب جوامع محلی ورود کنیم..   آیا کسی برای جوامع محلی دوره ای آموزشی با موضوع نحوه ی پذیرش و پذیرایی از گردشگر تدوین و اجرا کرده است؟که در آن به نحوه ی صحیح برخورد با گردشگران نا آگاه هم پرداخته باشد؟ و جهت برگزاری دوره های آموزشی رایگان بر مبنای این موضوعات برای مردم بومی هر منطقه تلاشی نموده باشد و آنرا به مرحله اجرا برساند؟خب تا جایی که من میدانم خیر!هیچ ارگان دولتی در این خصوص تا بحال تلاش موثری نداشته است! ضمن آنکه انتظار میرود و این نیاز احساس میشود که به شکل سیستماتیک این آموزش ها داده شود! اما حال که کسی این مسئولیت را برعهده نمیگیرد و برهمگان واضح است.. پس در صورتی که گردشگر نا آگاه با ورود خودسرانه به مناطق بومی و ابراز رفتار های نادرستی مانند توهین به جوامع محلی و...احساسات مردم بومی را جریحه دار سازد باید منتظر عواقب اینچنینی از سوی جامعه ای که نمیداند چگونه باید با رفتار نادرستش کنار بیاید و یا شکایتش را به طور موثر بیان کند باشد! پس اینجا مسئولیت متوجه گردشگر است!چرا؟بگذارید یک مثال برایتان بزنم!چندی پیش دو تن از بلاگر های معروف در اینستاگرام به قبیله ای ابتدایی و دور از تمدن در آفریقا سفر کردند.    در یکی از پستهایشان به دولت کشور مقصد ابراز شکایت کردند؛ چون هنگام بازدید از قبیله با ترکه های بلند       و نازک چوب،که بومی ها از آن به عنوان شلاق استفاده میکردند، مورد ضربو شتم قرار گرفته بودند. درواقع بومی ها به آنها در یک لحظه حمله ور شده و آنهارا مانند زنان قبیله خود شلاق زده بودند و جراحات هم به شدت خونریزی میکردند...اما آن دو بلاگر خودرا مقصر نمیدانستند! تنها مردم بومی را مقصر میدانستند مردمی که حتی زبان آنهارا نمیدانستند،مردمی که از تمدن به دور بوده اندو هرساله مردم برای دیدن آنها و عکس گرفتن با آنها متاسفانه، نه مثل انسان ،بلکه مثل حیوان با آنها رفتار میکنند...چه انتظاری میشود از مردم این قبیله داشت؟هنگام سفر به این قبایل چه مسئولیت هایی را باید بر عهده گرفت؟من میگویم حداقل ترین کار این است:شما باید مقصدتان را با همه ی حقایق و واقعیت ها در کنار زیبایی هایش بشناسید و بدانید آنجا احتمالا با چه چیز هایی روبرو خواهید شد! این وظیفه ی شماست که همواره از جان خود مراقبت کنید! پس اگر به قفس شیر بروید و ندانید که اگر چه حرکتی کنید شیر به شما حمله میکند مسئول مرگ خود هستید! اگر به قفس شیر بروید و دقیقا همان کاری را بکنید که موجب حمله ی شیر به شما میشود بازهم شما مقصرید!شما قوانین را زیر پا گذاشته اید! قوانین کسی که به قلمرو آن وارد شده اید...حال اگر میهمانی وارد خانه شما شود و با بیتوجهی تمام قوانین خانه ی شمارا زیر پا بگذارد و حتی بگوید میخواهد شمارا در اتاقی در خانه زندانی کند تا مزاحمش نباشید شما در لحظه ی اول چه واکنشی نشان خواهید داد؟...قطعا آن مهمان متجاوز عاقبت خوبی در انتظارش نیست! هرچندرفتار شما غیر قانونی و وحشیانه باشد اما حقیقت این است که آن میهمان نامحترم و هنجارشکن قانون رابطه را فراموش کرده و عملی انجام داده که عکس العملی که انتظار میرود را در پی دارد...در پی رفتار او دو عکس العمل انتظار میرود:اول آنکه شما به پلیس زنگ بزنید و اورا بیرون کنید و از وی شکایت کنید و روزها به دنبال گرفتن حق خود از وی در دادگاه بروید «این هم حقیقتی دیگر در ایران است!» دوم آنکه مستقیم بروید در صورتش و از زنو بچه ی خود و حریم شخصیتان دفاع کنید! من نمیگویم کدام متدمدنانه تر است! یا کدام بدتر است کدام قاونی تر است...اینها واضح است..ولی حقیقت این است که وقتی به حریم کسی وارد میشوید و قوانین را زیر پا میگذارید باید منتظر واکنشی متناسب با عملتان باشید عملی که شاید از نظر شما اشکالی ندارد!پس اینجا دوعامل داشتیم:                                                                                                                         1.عدم اموزش جوامع محلی برای افزایش ظرفیت گردشگر پذیری زیست بوم ها و مناطق بومی نشین!                         2.عدم آگاهی کامل گردشگر از حقایق و قوانین نقطه ی مقصد و بی توجهی خواسته یا نا خواسته به آنها  حالا برویم سراغ عوامل بعدی...عمده ی شرکت کنندگان در این قبیل تورهای گردشگری گردشگران حرفه ای نیستند! یعنی این موضوع بخشی از زندگی آنها نبوده و فقط گاهی جهت تفریح با این گروه ها همراه میشوند...پس دانشی در زمینه ی گردشگری پایدار نداشته و راجع به محیط زیست و رفتار های مخرب آن هم اطلاع خاص و دقیقی ندارند! حال با یکی دیگر از عوامل مهم در پیشامد اتفاقات ناگوار در گردشگری ایران آشنا میشویم؛در تورهای گردشگری در این شرایط اقتصادی چه چیزی بیشتر برای برگزارکنندگان اهمیت دارد؟امنیت مسافر؟رضایت مسافر؟امنیت مردم بومی؟متاسفانه اگر واقع گرا باشیم پول زمان و تبلیغات برای آژانس ها وبرگزار کنندگان، در برگزاری این تورها در الویت ماجراست! گاهی لیدر ها ی این تورها «چه لیدر کارت دار باشد یا نباشد» حتی گاها برای آگاهی خودشان هم راجع به گردشگری پایدار نمیخوانند!چه برسد برای مسافران وقت بگذارند و هربار مطالبی را عنوان کنند که برای مسافر ایرانی شاید حتی کسل کننده به نظر بیاید!بی مسئولیتی آژانس ها و لیدر های گردشگری در آموزش مسافران خود،عاملیست که بخشی از مسئولیت این اتفاقات را از روی مسافران برداشته و بر دوش سیستم گردشگری می اندازد! جدا از آن در برنامه های پخش صدا و سیمای ایران هم اطلاعات و آموزش ها ی دقیق و خاص در باب گردشگری پایدار  داده نمیشود! پس گردشگر آموزش ندیده هم گاها رفتار هایی خواهد داشت که بدون آنکه بداند عواقب بدی را برای خویش رقم میزند! پس دوعامل دیگر را که تا اینجا بدان ها رسیدیم بنویسیم:                                                                                              عدم توجه صدا و سیمای ملی به اطلاع رسانی کافی،دقیق و موثر در مورد گردشگری پایدار                                                  و عدم احساس مسئولیت برگزار کنندگان تورها ی گردشگری در آگاه سازی و آموزش گردشگران خود در خصوص گردشگری پایدار و احترام به جوامع محلی   اما خودمانیم بعضی کارها مشخص است که شکرخواریست! وشکرخواری توجیهی ندارد! حال هرکه این شکر را خورده باشد باید مسئولیت آنرا هم برعهده گیرد!مثلا چرا  و چطور شکر میخورند؟بیایید به شما بگویم! شکر خواری عواقب دارد! سفر بروید اما شکر نخورید!هم اکنون یک شکرخوار را برای شما شبیه سازی میکنم:میگفت:صبح رفتم در روستا از محلی ها تخم مرغ محلی بگیرم یارو آمده میگوید در روستا شلوارک نپوش!اینجا خانواده زندگی میکند به او گفتم این مسئله به او ربطی ندارد امدیم مسافرت که راحت باشیم! فروشنده ی تخم مرغ محلی با دیدن این صحنه به من تخم مرغ نداد و مرا از آنجا بیرون کرد! مرتیکه ی دهاتی انگار در عمرش آدم ندیده بود! ما نرویم شمال شمالی ها از گرسنگی میمیرند! ببین چقدر پورویشان کردیم! سپس زباله چیپسش را پرت کرد در گوشه تاریک تر جنگل و ارام گفت به پانی نگو باز فاز میگیره چرا آشغال ریختی چرا فرهنگ نداری..بعد به ان سو دادی کشید و گفت الان می آیم!به سوی باند یک متری اش رفت و تهی پلی کرد همان لحظه پرده ی گوشم از بلندی صدا دچار شک شد اما بدنم میخواست با ریتم آهنگ موزون شود اما قبل از آنکه قری بریزم او با یک سیخ برگشت و گفت:بیا ببین بچه ها چی پیدا کردن یه مار یه متری بود کُشتیم حالا دارن پوستشو میکنن کبابشو تست کنیم داداچ.آتیش درست کردم چه آتیشی دور وایسادی ولی داری گرم میشیا  آتیش باید اینجوری باشه گنده ،گرم، از بیس کیلومتری گرمت کنه! نگاهی به بالای آتش انداختم از حرارتش شاخه های بالایی درختان اطرافش کزخورده و جمع شده بودند... حقیقتا فکر نکنم بشود همه ی این شکرخواری ها کار یک نفرباشد! اما متاسفانه تمام این موارد حقیقتا گزارشش در کارنامه ی بسیاری از گردشگران ناآگاه دیده میشود! افرادی که حس میکنند اگر به نقطه ای سفر نکنند مردم آن نقطه از گرسنگی میمیرند پس حق دارند هر مدل که میخواهند رفتار کنند و در کوهو جنگل و روستا و آبادی رژه بروند و به بومیان معترض به رفتار ناشایستشان با لحن توهین واژه ی مهم و ارزشمند دهاتی را نثار کنند!حال آنکه 90 درصد شهرنشینان امروز دهاتیان دیروزند و لفظ دهاتی یک توهین نیست مگر لحنتان هنگام گفتنش مانند یک توهین باشد!زباله ریختن در نقطه ی مقصد،شکار گونه های جانوری مقصد،رفتار بد و ناشایست در برابر مردم ساکن نقطه ی گردشگری مقصد و تفکر از بالا به پایین و متکبرانه راجع به جامعه ی روستانشین و محلی، اینها شکرخواری واضح است! و در هیچ کجای دنیا بی پاسخ نمانده و پاسخش خوشایند نیست! چون یک رابطه همیشه دوطرفه است!    حال آنکه ما یک ضرب المثل هم داریم که میگوید میهمان خر صاحبخانه است! و تاحدی درست است! این را فراموش نباید کرد که وقتی به میهمانی میروید آداب میهمان بودن را رعایت کنید تا میزبان از شما به خوبی پذیرایی کند!هرچه باشد او سالهاست در خانه اش است و شما به میهمانی رفته اید! حتی این میزبان میتواند حیوانات جنگلی باشند که شما در آن کمپ کرده اید!..هرچند رفتار وحشیانه و تندروی های بعضی از جوامع محلی به هیچ عنوان صحیح و مورد تایید هیچ مرجع قانونی نیست اما عمده ی مسئولیت اتفاقات در سفر بر عهده ی گردشگر است.    گردشگری که با وجود آگاهی از وضع نابسامان آموزش و فرهنگ سازی در ایران باید نهایت تلاشش این باشد که برای داشتن سفری خوش، بی حاشیه و آرام، آگاهی لازم برای سفر به هرنقطه راکسب کرده و قوانین هر زیست بومی را رعایت کند.مثلا پوشیدن شلوارک برای مردان در جنوب ایران شاید از نظر مردم محلی مشکلی نداشته باشد! اما برای مردم شمال کشور پوشش شلوارک برای مردان در انظار عمومی امری ناخوشایند و ناپسند است! برای همه ی شما آرزوی سفرهایی خوش و آرام را دارم.این را بدانید شما یک شب به آن نقطه سفر میکنید.. اما آن روستایی هرروز آنجا ساکن است ! و هر هفته و هرشب و هربار با یک میهمان با رفتاری مختص خودش روبروست! یک شب به او میگویید که امشب صدای آهنگمان را تحمل کن! غافل از آنکه ازشروع تابستان او هرشب درحال تحمل صدای موزیک یک گروه جدید است!قطعا این خاطره ای که ازشما باقی میماند بر رفتار جامعه ی محلی با گروه های بعدی موثر است!پس به آخرین عامل رسیدیم:                                                                                                                                                  بدخاطره شدن جوامع محلی از گروه های گردشگری به سبب کارهای ناشایست گروه های گردشگری قبلی که در آن نقطه میهمان بودند موجب پدید آمدن درگیری ها با گروه های بعدی نیز میشود!  امیدوارم این مطلب به شما کمک کند سفرهای بهتری را در آینده تجربه کنید سفرهایی که قوانینی مطابق با قوانین واقعی سفر در ایران دارند و خاطره ای خوش برای مسافران و جوامع محلی به جا میگذارند.خوش سفرباشید. مخلص شما. آناپلو</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 15:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیباترین نقطه ی تالاب انزلی و خطری به نام بلاگر نا آگاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@anahitart79/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-md6rjcxqkeve</link>
                <description>عکسی از سفر آناپلو به تالاب آبکنار داستان این پست از چه قراره؟اخیرا به روستای آبکنار سفر کردمو نتایج مشاهدات میدانی خودمو براتون ثبت کردم!روستای آبکنار یکی از روستاهای بندر انزلیه و در منطقه ای ترکیبی از جلگه و جنگل در استان گیلان واقع شده...در مسیر این روستا از شالیزار های زیبا و سرسبزی عبور میکنید و بیشتر قدر ایران رو میدونید! و مثل من هم بیشتر حرص میخورین!...حالا بگذریم که چرا حرص میخوریم!چندی پیش ورودی تالاب زیبای انزلی از روستای آبکنار معرفی شد...ورودی بکر و زیبایی که مستقیم شمارو به پهنه ای از گلهای زیبا و کمیاب و البته در معرض خطر انقراض نیلوفرآبی میبره که از اواخر خرداد تا اواسط شهریور منظره ی باشکوهش رو حفظ میکنه..اما اتفاق بعدی چی بود؟هجوم انواع بلاگر ها از جمله سفر بلاگر ها به این محدوده ی زیبا و بعد؟طبق گفته ی قایقرانا و شواهد موجود آمار چینش گل_نیلوفر برای عکس و فیلم توسط بلاگر ها اونقدر بالا بود که وقتی گفتم میخوام تو پیجم از این مرداب فیلم بگذارم قایقران بهم گفت:(خانم تورا خدا بگو ای بلاگرا که میان اینقد گلای تالابو نچینن نون ما به خوشگلی این گلا بستس! اینجا کلی نباشه کسیم نمیاد اینجارو ببینه!این تالاب قشنگیش به این گلشه دیگه)گفتم چشم! ولی قضیه مهم تر از ایناس...         گل نیلوفرآبی در تالاب انزلی منطقه ابکنار              به مرکز گل توجه کنید#گل_نیلوفر_آبی همونطور که میبینید پس از طی کردن دوره ی خاص خودش از مرکز، گُرزِ دانه ای رو در خودش پرورش میده ( این‌ گرز هم داستان خودش رو داره و در یک پست دیگه براتون توضیح میدم) و وجود این گرز برای بقای #تالاب_انزلی و تکثیر گل های نیلوفرآبی و همچنین تغذیه ی پرندگان تالاب ضروریه!در حقیقت کسی که این گل رو میچینه به کل اکوسیستم منطقه انزلی ضربه وارد میکنه!          اهالی روستای آبکنار و شهر زیبای انزلی هم از اولین کسانی هستن که طعم ترکش این اتفاق رو میچشن!ارومیه خشک شد..‌.این تالاب هنوز زندست!       ارزش حفاظت و حراست توسط خود مردم رو داره!لطفا اگر این پست براتون مفید بود لایکش کنید و اگر به این منطقه سفر کردین عکسای خوشگل بگیرین و جز عکس چیزی برندارین#آناپلو دوستون داره❤️</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 13:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با ساخت یک دیوار، هزاران درخت قطع نشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%D8%B4%D8%AF-dgtp4xuay2xn</link>
                <description>تصویری از قلعه رودخان ثبت توسط اناحقیقیابتدا باید بگویم افرادی که مرا از نوجوانی می‌شناسند، می‌دانند که مدتی در زمینه‌ی حفاظت از محیط زیست شدیدا فعال بودم.و تا امروز هم این فعالیت قطع نشده، اما گاهی کمرنگ چرا!به هر حال همیشه در مواردی که به این موضوع مربوط می‌شود واکنش نشان دادم. عجیب یا خوشبختانه، مدتی تراکت پخش می‌کردم و حالا هم در تولید محتوای هدفمند برای فضای دیجیتال، و انجام خدمات گرافیکی به دنبال کسب روزی حلال هستم.و همانطور که می‌دانید همه ی این مواردی که گفتم همیشه مرا با یک مورد خاص ارتباط داده و آن مورد چیزی نیست جز تبلیغات و اهمیت آن در عصر امروز یعنی عصر ارتباطات هوشمند.چه شد که تصمیم گرفتم اینترنتی کار کنم؟این محیط‌زیستی بودن هیچ وقت مرا به حال خود وا‌نگذاشت. یعنی در همه چیز و همه کس به دنبال چندوچون‌ها و تاثیرات آن فرد و آن چیز بر محیط زیست بودم.به همین دلیل ، مدتی که تراکت پخش‌کن بودم، سوال های زیادی در ذهنم بود.جنس این تراکت‌ها چیست؟ وزنشان چقدر است؟ پخش کردنشان هم که کار حضرت فیل بود؛ بگذریم! این تراکت‌هایی که ممکن است ۹۰درصدشان زیر دست‌وپاهای ملت له شود، یا برای پاک کردن پنجره ها استفاده شود، یا برای گرم کردن بنده‌ خدای بی‌خانمانی آتش زده شود ، چند درخت را قربانی کرده؟ چند نفر در سال ممکن است سفارش چاپ تراکت دهند؟ و از هر آگهی چند هزارتا سفارش خواهند داد؟ بعد به عقل آگهی‌دهنده یعنی همان کارفرما که این تراکت ها را برای پخش کردن به من داده بود شک می‌کردم. نه برای اینکه به قطع درختان و گرم شدن زمین و مسئولیت اجتماعی کسب‌وکار خود حتی فکر نمی‌کرد! مگر نه اینکه هدف او از چاپ و پخش تراکت گرفتن مشتری بود؟ این روش منسوخ شده با این احوال  دیگر جواب نمی‌دهد؛ غیر از این است؟بگذریم!کسی به تراکت هایی که من پخش می‌کردم نگاه هم نمی کرد اما من به مردم خوب نگاه می‌کردم. در مترو، در اتوبوس ، در تاکسی. آنها روی هر صندلی از فرصت استفاده می‌کردند تا به صفحه ی تلفن همراهشان زل بزنند.پس فهمیدم باید شغل مسخره و آزار دهنده ای که هر روز مرا با عذاب وجدان بیشتر در قبال محیط زیست و مشغولیت فکری بیشتر روبرو می‌کرد را رها کنم و خودم را در آن ال‌سی‌دی‌ها یک‌جوری جا کنم.گذشت و گذشت تا چند روز پیش که دوباره از یک کارفرمای ایرانی در ترکیه سفارش یک تراکت A6گرفتم!تراکتی به اندازه یک چهارم ورقه‌ی A4.آخرین باری که در ایران سفارش تراکت گرفتم یادم نمی‌آمد و این پروژه ی جدید مرا کمی به خنده واداشت و بعد به فکر فرو برد.همزمان با این مسئله گزارش سال دیوار 1400 هم منتشر شده بود، و چون دیوار از اولین سایت ها در ایران برای آگهی زدن در اینترنت بود، از طرفی این موضوع به شدت به شغل و حرفه ی من مربوط می‌شد، واجب بود این گزارش را بررسی کنم.پاسخ سوال های من در گزارش سال دیوار ۱۴۰۰در گزارش سال دیوار 1400 نوشته بود برای چاپ 139 میلیون تراکت(یعنی عددی تقریبا نزدیک به تعداد آگهی های منتشر شده در دیوار) البته با اندازه ی یک چهارم کاغذ A4، حدود 280 میلیون لیتر آب مصرف میشود.با فرض اینکه مصرف روزانه هر فرد 220 لیتر آب باشد ، این میزان آب میتواند نیاز شهر کم آبی مانند سمنان را برای بیش از یک هفته تامین کند!اینم سندش!از این که ذهنم ناخوداگاه به سمت فرض یک هفته بی آبی وسط گرمای تابستان رفت بگذریم؛ زمانی که صرفا طراح تراکت بودم به خاطر دارم کسی راضی نمی‌شد اندازه تراکت کوچک‌تر از نصف ورقه‌ی A4 باشد؛ مگر پولش کفاف خواسته اش را نمی داد؟ پس در واقعیت باید به مصرف و یا بهتر بگویم به هدررفت دو برابر این مقدار آب فکر کنیم. از طرفی در ساخت کاغذ براق و تقریبا ضد آب یا همان گلاسه از پلاستیک هم استفاده می‌شود؛ و جالب است بدانید که بیشتر مشتریان بخاطر جلوه ی بهتر رنگها در کاغذ گلاسه، این کاغذ را برای تراکتشان انتخاب می‌کنند. و اگر کمی راجع به محیط زیست خوانده باشید میبینید که این موضوع یک جورهایی قوز بالاقوز میشود. نمی‌شود؟در ادامه تصمیم گرفتم بیشتر به بررسی گزارش سال دیوار به عنوان  یک نمونه قابل توجه از بسترهای انتشار آگهی در اینترنت بپردازم. و همانطور که حدس می‌زنید هدفم دقیقا بررسی تاثیر این برند ها بر محیط زیست، و مواضع‌شان در برابر مسئولیت های اجتماعی بود.چرا مسئولیت اجتماعی؟ چون وقتی یک درخت از جنگلهای­ ایران قطع شود یک مصیبت برای تمام ملت ایران رخ‌داده است؛ یک دارایی از داشته‌های ملت ایران کم شده است. جنگلی اگر خشک شود یک اکوسیستم بهم ریخته است، و اکوسیستم کشوری اگر بهم بریزد، مردم آن کشور در زیستن روزمره دچار مشکل می‌شوند؛ به همین سادگی. پس حفاظت از محیط زیست ، نه یک اعتقاد است و نه یک انتخاب؛ یک مسئولیت اجتماعی است.مثل سیلی که اخیرا شاهد آن بودیم و مصائب آن ؛ که متاسفانه دقیقا حاصل بی توجهی افراد و کسب‌وکارها و شرکت‌هایی بوده که اعتقادی به مسئولیت اجتماعی کسب‌وکار خود نداشتند.و حالا پیش به سوی اصل مطلب؛درس‌های محیط زیستی برای یک تبلیغات‌چی؛ گزارش سال دیوار 1400استفاده از اپلیکیشن‌هایی مثل دیوار اگر مشخصاٌ برای محیط زیست آورده‌هایی نداشته باشد، نهایتاً از تخریب آن به شکل واضح و موثری جلوگیری می‌کند. اما حواسمان باشد مجموعه‌ی دیوار خودش یک کسب و کار محسوب می‌شود، که باید دید این کسب‌‌و‌کار چقدر درباره ی مسئولیت‌های اجتماعی کسب و کار خود حساس و پویا عمل کرده است؟ در اینجا می‌توانیم مجددا از گزارش سال دیوار 1400 کمک بگیریم. اما دقیقا چه  مواردی را باید بررسی کنیم تا بگوییم برند دیوار مسئولیت‌های اجتماعی خودش را در قبال مردم و محیط زیست به درستی انجام داده است؟مسئله این است که دیوار و بسترهای انتشار آگهی اینترنتی، به خودی خود، در حفاظت از محیط زیست موثرند؛ پس مهمترین مسئولیت آنها در قبال اجتماع و محیط زیست افزایش میزان رضایت کاربران فعلی‌‌،‌ در نتیجه حفظ آنها و افزایش جذب تعداد کاربران جدید به این فضاست.خوشبختانه ما در عصری به سر می‌بریم که برندهایی مثل دیوار رقبایی قدرتمند مثل خودشان دارند. کاربران هم هر روز هوشمندتر می‌شوند و اگر این بسترها کمی سهل‌انگار باشند، از رقبای خود عقب می‌مانند. به همین خاطر است که باید خود را در بازه های زمانی مختلف به روز رسانی کنند و عملکردشان را بهبود دهند؛که این مسئله در گزارش سال دیوار 1400 به خوبی مشاهده شده است.طبق گزارش سال دیوار ۱۴۰۰:تعداد تلفن های همراهی که این اپلیکیشن را نصب کرده اند با رشد 20 درصدی نسبت به سال قبل به بیش از 53 میلیون عدد رسیده است.نصب‌های فعال آن با هشت درصد رشد به بیش از 23 میلیون رسیده است.و بر اساس آمار داده شده، از جمعیت 59 میلیون و چهارصد نفری بالای 18 سال در ایران، تقریبا 22 میلیون نفر، در دیوار آگهی منتشر کرده‌اند. یعنی از هر سه ایرانی بالای 18 سال، حداقل یک نفرشان در دیوار آگهی داده است.اما مسبب این رشد‌‌ها، تکاملات دیگریست که در‌ ادامه می‌خوانید:طبق این گزارش،در سال 1400 آگهی های دیوار بیش از تقریبا 46 میلیارد بازدید یکتا داشته‌اند؛ اما این رقم در سال 1399 طبق آمار 12درصد پایین تر بوده است. این برای آگهی‌دهنده‌ها قطعا مهم بوده و درصد احتمال موفقیت آگهی‌شان را بالا برده است.اما نکته‌ی جالبی هم نظر مرا جلب کرد؛ و همان لحظه لبخند رضایتی روی لبان کودک محیط‌زیستی درونم نشست و آرام گرفت.یادتان هست در روزنامه چقدر صفحات استخدام را می‌گشتید؟ البته بعد از آنکه کار مورد‌‌علاقه‌تان را نمی‌یافتید، آنها را برای پاک کردن پنجره‌ها در اسفند ماه، در یک کشوی مرموز بایگانی می‌کردید.نکته اینجاست که طبق گزارش سال دیوار، تعداد بازدید یکتای هر آگهی در دسته‌ی استخدام دیوار، سه ونیم برابر متوسط بازدیدهای یکتای آگهی‌های دیوار بوده اس. رشد بازدید یکتای تمام دسته‌ها هم به طور متوسط 6 درصد محاسبه شده است.حالا که میبینیم بازدهی دیوار به این شکل رشد داشته، می‌توانیم بگوییم صرفا برند دیوار، در اهمیت دادن به محیط زیست و مسئولیت اجتماعی کسب‌وکار خود، اهمیت و ارزش لازم را قائل شده است.و همین مسئله باعث افزایش بازدهی آگهی‌ها، افزایش رضایت کاربران فعلی و در پی‌ آن،جذب افراد بیشتر به این پلتفرم ها و نهایتا، بهبود شرایط محیط‌زیست حداقل در ایران می‌شود.#گزارش_سال_دیوار_۱۴۰۰</description>
                <category>آناپلو</category>
                <author>آناپلو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 15:38:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>