<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنالی اکبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@analiakbari</link>
        <description>نوشته‌های من در ویرگول؛ برای ورود به این صفحه تخیل خود را فعال کنید. نویسنده، سوپرمام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:54:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1973/avatar/rnDH93.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنالی اکبری</title>
            <link>https://virgool.io/@analiakbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-jfy0ogqfvykm</link>
                <description>یکی از کسل کننده‌ترین قسمت‌های بزرگسالی آنجاست که از روزی به بعد می‌فهمی باید برای خودت غذا بپزی. نه فقط برای یک بار و دوبار و بیست بار، بلکه تا آخر عمر. گاهی به آدم‌های نود ساله‌ای فکر می‌کنم که دست‌کم برای هفتاد سال پیاز خرد کرده و توی ماهیتابه سرخ کرده‌اند.تصور کنید آدم‌های نود ساله در طول زندگی چند بار قابلمه‌ای را روی اجاق گذاشته‌اند. چند بار به پرسش ازلی-ابدی &quot;امشب چی بپزم؟&quot; فکر کرده‌اند. چند بار به قیافه لت و پار گوشت چرخ‌کرده زل زده و پرسیده‌اند: &quot;حالا با تو چیکار کنم؟&quot; چند بار یادشان رفته به موقع گاز را خاموش کنند و چند بار غذایی را سوزانده‌اند. چند بار فلفل قرمز را آهسته و با احتیاط به محتویات ظرفی اضافه کرده‌اند. چند بار خوردن غذایی که برای آماده کردنش ساعت‌ها وقت گذاشته‌ بودند را در هفت دقیقه به پایان رسانده‌اند. چند بار خود را به توالت رسانده و حاصل زحمات‌شان را به شکلی غیرمحترمانه از بدن بیرون فرستاده‌اند. چند بار سیفون را کشیده و با شکمی دوباره خالی به آشپزخانه برگشته‌اند.هیچ وقت فکر کرده‌اید در طول عمرمان چند روز تکراری را زندگی می‌کنیم؟ فکرهای تکراری، پرسش‌های تکراری، جواب‌های تکراری، عمل و عکس‌العمل‌های تکراری در تاریخ‌های مختلف، در آب و هوای مختلف، در سن‌های مختلف، در خانه و مکان‌های مختلف.ما در یک دایره به دنیا می‌آییم و دور آن می‌چرخیم و بزرگ می‌شویم، پیر می‌شویم. دایره‌ای پر از تکرار در پوششی غیر تکراری. فردا روز دیگری است اما آن را هم پیش از این زندگی کرده‌ایم</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 18:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرفتن حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-vnuadl3dkozi</link>
                <description>پذیرفتن حقیقت، زندگی را کمی آسان‌تر می‌کند. حقیقت این است: زندگی سخت و غیر منصفانه است و باید با آن کنار بیاییم، چون چاره دیگری نداریم.لا به لای اخبار جهان و اتفاقات گزارش نشده زندگی مردم که بگردی می‌بینی خبری از فانتزی‌های زیبا و روح‌نواز نیست. ژانر حوادث، ژانر وحشت است و جنگ و جنایی و معمایی. همه‌مان در این سال‌ها آنقدر فیلم و سریال دیده‌ایم که دیگر از مواجهه با داستان‌های عجیب و غریب این روزها شوکه نشویم. دیگر پذیرفته‌ایم که بازیگران بی‌دستمزدی هستیم که بدون خواندن فیلمنامه جلوی دوربین آمده اند. این را نمی‌خواهم بلند بگویم. پس جلو بیایید تا آهسته دم گوش‌تان بگویم که ما پذیرفته‌ایم بازیگران سوگلیِ فیلمنامه نویس و کارگردان نیستیم و به احتمال زیاد، ما را جایی بی اهمیت از قصه حذف خواهند کرد؛ بدون موسیقی متنی غم‌انگیز و کلوزآپی از صورتِ زخمی و از نفس افتاده مان.شاید این ویروس برود و ویروسی دیگر جانشینش شود. شاید زلزله زمین زیر پایمان را نصف و خانه‌هایمان را ویران کند. شاید سونامی، شهری را با خود ببرد. شاید زامبی‌ها از زیر خاک بیرون بیایند و نیمه شب به پنجره‌هایمان بچسبند. شاید بیگانگان کهکشان همسایه تصمیم بگیرند آشغال‌های داغ و سنگین‌شان را به طرف سیاره‌مان پرتاب کنند. دیگر احتمال هر چیزی هست.سر را به هر طرف بچرخانی آشوب است. اما یک نگاه به خودت و اطرافت بینداز. زندگی هنوز ادامه دارد و ادامه خواهد داشت. تا وقتی جنازه‌مان روی زمین نافتاده باید (خوب) ادامه بدهیم. باید به آن لعنتی‌های پشت دوربین ثابت کنیم که ما سیاهی لشکر نیستیم، ما قهرمان فیلم پر فاجعه‌ی خودمان هستیم.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 13:37:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-dxlo8ohbrqiv</link>
                <description>دنیای واقعی شبیه به کارخانه‌ای است که آدم‌ها را به صف روی غلتک می‌چیند و می‌کوبد و می‌سابد و تزریق می‌کند و بالاخره در بسته‌بندی‌هایی شبیه به هم به بازار می‌فرستد. آدم‌هایی کم جان و کم‌کیفیت مطابق تنظیمات کارخانه که مثل هم فکر می‌کنند، مثل هم می‌پوشند، مثل هم گوش می‌کنند، مثل هم حرف می‌زنند، مثل هم متعجب می‌شوند، مثل هم قضاوت می‌کنند، مثل هم حکم می‌دهند و همه‌ی وحشت‌شان از این است که مبادا مثل بقیه نباشند. مبادا جمع رویش را از آنها برگرداند. مبادا رها شوند. مبادا وصله‌ای باشند ناجور در این جهانِ یک جور.دنیای واقعی جایی است که هر لحظه از هر گوشه‌اش صدایی بلند می‌شود. صدایی که می‌گوید: تو به اندازه کافی خوب نیستی، به اندازه کافی باهوش نیستی، به اندازه کافی قوی نیستی، به اندازه کافی زیبا نیستی، به اندازه کافی پولدار نیستی، به اندازه کافی بامزه و با استعداد نیستی. صدایی که می‌گوید: جای تو اینجا نیست. تو لایق این شغل نیستی. لایق این موقعیت نیستی. لایق این احترام نیستی. لایق این عشق نیستی. صدایی که می‌گوید: به سوراخ تاریکت برگرد و همان کاری را انجام بده که ازت خواستیم. همان جمله‌ای را بگو که دم گوشت گفتیم. بازیگر همان سرنوشتی باش که برایت نوشتیم.آدم‌های کمی هستند که جرئت می‌کنند پا را از جعبه‌ی تنگ و کم‌نورشان بیرون بگذارند و کسی شوند که &quot;دیگران&quot; مایل به تماشایش نیستند. آدم‌های کمی هستند که بالاخره از آن کارخانه‌ فاصله می‌گیرند، خودشان را بالا می‌کشند و کسی می‌شوند که برای آن بودن به وجود آمده‌اند.روز زن، روز مرد، روز مادر و پدر و کودک و هر چیز دیگری را فراموش کنید. روزی که جشن گرفتنی است روز انسانی است که از این کارخانه فرار کرده و صدای باارزش و پرقدرت خودش را به گوش دیگران رسانده. </description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 11:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-vd32oizopkln</link>
                <description>دلم برای روزهای معمولی تنگ شده است. برای همه‌ی چیزها و کارهای معمولی و پیش افتاده‌ای که برای هیچکس مهم نبود. برای وقتی که آدم‌ها با جدیت در اینستاگرام عکس غذایشان را آپلود می‌کردند و با فیلترهای اسنپ چت تبدیل به سگ و موش می‌شدند. برای وقتی که آدم‌ها هنوز به جزئیات مهمانی هفته بعد فکر می‌کردند و دستورپخت فلان غذا را به اشتراک می‌گذاشتند. دلم برای روزمرگی های ساده تنگ شده است. برای سال‌هایی که از خردسال تا سالمند تحلیلگر سیاسی نشده بودند و همه نمی‌خواستند کدهای پنهان در توئیتِ این و آن را بشکنند. برای روزهایی که جواب «چه خبر؟» «هیچی سلامتی» بود و همه در گرداب اخبارِ هر لحظه به روز شده دست و پا نمی‌زدیم.دلم برای آدم‌های معمولی که از رویاهای معمولی‌شان حرف می‌زدند تنگ شده است. برای وقتی که از زمستان می‌شد برنامه سفر آخرهای تابستان را چید. برای روزهایی که آینده در مهی غلیظ گم نشده بود و می‌شد به آن فکر کرد و درباره‌اش حرف زد. برای روزهایی که برای بچه‌های کلاس اولی اهمیتی نداشت رئیس جمهور فلان کشور کیست.دلم برای گپ های دوستانه‌ای که بالاخره یک جایش به اوضاع دربداغان جهان نمی‌رسید تنگ شده است. برای خنده‌های از ته دل. برای حس فراموش شده‌ی آرامش. برای قلب‌های غیر مچاله‌ی غیر لرزان. برای آدم‌هایی که همه یک صدا از وحشتی مشترک، از جنگ و ویرانی حرف نمی‌زدند. برای روزهایی که &quot;نداری&quot; در تمام خیابان های شهر قدم نمی‌زد و آدم‌های آبرومند با گردن‌های پایین سقوط کرده، پشت در سوپرمارکت منتظر غریبه‌ای نمی‌ماندند تا با منت برایشان یک بطری شیر و یک قالب کره بخرد.دلم برای همه چیزهایی که از دست دادیم تنگ شده است. برای وقتی که جنگ و تحریم، پایه ثابت تمام مکالمات روزمره نبود. برای وقتی که آدم‌ها سرشان گرمِ زندگی معمولی‌شان بود و خود را موظف به خواندن ذهن سیاستمداری در اینجا و آن سوی جهان و تحلیل آخرین گفته‌هایشان نمی‌دانستند.دلم برای همه روزهایی که آسان‌تر و کم‌حادثه می‌گذشتند تنگ شده است؛ برای روزهایی که در عرض چند ساعت خبر حمله و جنگ و سقوط هواپیما و مرگ و مرگ و مرگ را نمی‌خواندیم. دلم تنگ روزهایی است که ساکن گردباد نبودیم.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 16:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال آخرالزمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-uptrecwuwhys</link>
                <description>احتمالا همین حالا که ما خیره شدیم به آینده تار و مبهم پیش رویمان، گروهی طرح سریال جدیدشان را به نتفلیکس برده‌اند و سال دیگر به تماشای سریالی آخرالزمانی خواهیم نشست؛ آخرالزمانی که همین حالا مشغول زندگی در آن هستیم.به گمانم اپیزود اول با آتش سوزی جهنمی استرالیا شروع می‌شود و حیوان‌های نیمه سوخته، نعره کشان به سوی دوربین می‌دوند. درخت‌ها یکی یکی می‌سوزند و روی زمین می‌افتند و آتش نشان‌های از نا افتاده آتشِ طرفی را خاموش می‌کنند و کمی آن طرف‌تر شعله‌ای جدید زبانه می‌کشد و مثل اژدهایی زخم خورده به سوی آسمان می‌پرد.دوربین در شهرهای مختلف دنیا می‌چرخد. خبر فوری تلویزیون همه جای جهان، شیوع ویروسی مرگبار است. مردم با ماسک‌هایی بر صورت در خیابان راه می‌روند و یک دفعه مثل کسی که از پشت گلوله خورده روی زمین می‌افتند و شروع می کنند به لرزیدن. بیمارستان‌ها پر شده از بیمارانی که کف راهروها خوابیده‌اند و زامبی‌وار دستشان را به امید کمک بالا برده‌اند. دکترها و پرستارها در حال فرار اند و گاهی در حلقه تنگِ مبتلایان به ویروس گرفتار می‌شوند و زامبی‌ها با آغوشی گرم و غیر دوستانه، آنها را نیز وارد قبیله مرگ می‌کنند.هرج و مرج جهان را گرفته. خیابان‌ها پر شده از جسدهایی که کسی وقت تدفین‌شان را ندارد. گروه‌های تندرو که از این مرگِ جمعی به هیجان آمده‌اند، در گوشه و کنار زمین بمب‌هایی منفجر می‌کنند تا به این پایان سرعت ببخشند. هیچ چیز سر جایش نیست. قفسه فروشگاه‌ها خالی شده‌ و آدم‌های گرسنه‌ای که تا چند ماه پیش آدم‌های معمولیِ آبرومندی با دغدغه‌های معمولی بودند، شروع کرده‌اند به شکستن در و پنجره خانه دیگران و قادرند برای یک سیب زمینی آب پز و یک کنسرو لوبیا آدم بکشند.آنهایی که در حال کوبیدن میله بارفیکس توی گردن همسایه‌شان هستند تا بتوانند بیسکوئیت موزی تاریخ مصرف گذشته‌اش را به چنگ بیاوند، همان‌هایی هستند که سال پیش برای سیل‌زده‌ها پول و لباس جمع می‌کردند و با دیدن تصویر کودکان گرسنه‌ی آفریقایی با بغض آه می‌کشیدند. آنهایی که با چشم‌های خون گرفته و رگ‌های بیرون زده برای چند روزی بیشتر زندگی کردن می‌جنگند، همان‌هایی هستند که چند ماه پیش داشتند برای سفر ساحلی تابستان‌شان دنبال هتلی شیک و راحت می‌گشتند تا بتوانند شیرجه‌ای در استخر بزنند و پوستشان را زیر نور دلچسب خورشید برنزه کنند.حالا آنهایی که پول و نفوذ بیشتری داشتند، خزیده‌اند توی پناهگاه‌های زیرزمینی و دور از نور خورشید و هوای تازه انتظار می‌کشند تا آذوقه شان تمام شود و مرگ از سر گرسنگی یا ویروس سراغشان بیاید. گروهی دیگر که چیزی برای از دست دادن ندارند هم بی هدف در شهر ارواح می‌چرخند و روز شوم دیگری را به شب می‌رسانند.طوفان مرگ در کل سیاره می چرخد. قاطعانه تصمیمش را گرفته و نمی خواهد اثری از هیچ موجود زنده ای روی زمین باقی بماند. صدایی در جهان می پیچد: «بمیرید لعنتی ها! بازی تمام است.»بالاخره می رسیم به آزمایشگاهی محصور بین دیوارهای 30 متری بتونی. دانشمندهای شیطانیِ پشیمان پذیرفته اند که کنترل امور از دست‌شان در رفته و دیگر قادر به مهار سلاح بیولوژیک‌شان نیستند. مخلوقِ ویروسی شان خیلی بیشتر از آنچه توقع‌اش را داشتند در حال جان گرفتن است.در قسمت آخر بالاخره قهرمانِ نحیف و بی رنگ و رو به قصد نجات جهان از پناهگاه بیرون می‌آید تا خودش را به آزمایشگاه برساند. اما پیش از آن که به دیوارهای بلند برسد توسط عده‌ای از گرسنگانِ تازه آدمخوار شده شکار و تبدیل به کباب می‌شود.فصل اول با زمینی نیمه سوخته، نیمه زیر آب رفته، با تعداد زیادی جنازه بو گرفته و مرده‌های متحرک به پایان می‌رسد. اما نگران نباشید، امیدمان به آن چند فضانوردی است که در این مدت خارج از سیاره بودند و احتمالاً با راه حلی فرازمینی به خانه برخواهند گشت.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 01:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسباب کشی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-taxi019oohgh</link>
                <description>وقتی می‌گویم عاشق اسباب‌کشی هستم همه جوری نگاهم می‌کنند که انگار گفته‌ام عاشق کباب کردن ساق پای انسان و به دندان کشیدنش هستم؛ یعنی با حالتی مخلوط از ناباوری، انزجار و «تو دیگه چه دیوانه ای هستی!»اسباب کشی خوب است. رفتن به خانه‌ای جدید در محله‌ای جدید و دیدن آدم‌هایی جدید و شروع زندگی‌ای جدید را دوست دارم. کارتن خالی را جلویم می‌گذارم و دانه دانه چنگ می‌زنم به اشیا. جمع کردن شکستنی‌های آشپزخانه راحت است. روزنامه را می‌پیچی دور کاسه و لیوان و در حین کار، خطی از خبری را هم می‌خوانی:سرقت مسلحانه از بانک، مافیای بلیت هواپیمایی، دموکرات‌ها در جستجوی سوپرمن، حمله داعش، تحریم‌های جدید علیه ایران، زنان در ورزشگاه، موفقیتی جدید برای لیدی گاگا...بعد  فکر می‌کنی این دنیا را فقط برای لیدی گاگاها ساخته‌اند. که بیایند پول‌ها و جایزه‌ها و تحسین و تمجیدها را بردارند و ببرند و دنیا بماند و آشفتگی هایش.ظرف‌های ته کابینت شبیه فامیل‌های دور هستند. همان‌هایی که سالی یکی دوبار در مراسم ختمِ بدشانس‌ترها ملاقاتشان می‌کنی و به هم لبخند می‌زنید و به دروغ می‌گویید از دیدن هم خوشحال شدید. چقدر مسخره است. یک نفر آن پایین، ته قبری سفت و سرد خوابیده و در حالی که تلاش می‌کند کرم‌ها توی دهانش نروند فریاد می‌زند: «عوضی‌ها! منو از این تو بیارین بیرون. صدامو می‌شنوین؟» و عده‌ای روی خاک، نزدیک قبر ایستاده‌اند، به هم لبخند می‌زنند و جوری رفتار می‌کنند که انگار همه چیز روبراه است؛ فقط یک نفر از جمعیت زمین کم شده.ظرف‌های ته کابینت معمولاً هدیه‌هایی هستند که استفاده نشده‌اند و احتمالاً هرگز استفاده نخواهند شد. یکی از آن شکلات خوری‌های کریستالِ پر نقش و نگار را در دست می‌گیرم، زل می‌زنم توی چشم‌هایش و می‌گویم: «تو جات اینجا نیست. بگرد کسی رو پیدا کن که دوستت داشته باشه و تو رو به حبس ابد کابینتی نفرسته، ای شکلات خوری زشت.»جمع کردن خرده‌ریزهای کشو و کمد اتاق خواب سخت‌ترین قسمت کار است. هر تکه‌ای را که برمی‌داری، چرخ می‌خوری وسط گردآب خاطره‌ای پررنگ یا رنگ و رو رفته. ته کمد کوله پشتی پیری خوابیده که محتویات درون شکمش را از اسباب کشی‌ای به اسباب کشی‌ای دیگر تماشا می‌کنم. پر است از تکه کاغذهایی قدیمی با دست خط‌های خرچنگ قورباغه از سال‌های دبیرستان. نامه‌های خنده دار از طرف آدم‌های غایب در زندگی. داستانک‌هایی مزخرف از سال‌های تمرین نویسندگی. عکس‌های به هوا پریده‌ای از 18 و 20 سالگی.کنار کوله پشتیِ پیر جعبه‌ای هست که می‌دانم درونش چیست اما مدت‌هاست نگاهش نکرده‌ام. کارتن موز منتظر پر شدن است، اما حالا وقت بازیگوشی است.در جعبه را باز می کنم و چشمم می‌خورد به کفش‌های کوچک شده‌ی بچه. کفش‌هایی که می‌توانستم آن را مثل باقی چیزها به کسی دیگر ببخشم و نبخشیدم. در جعبه را می‌بندم و فکر می‌کنم چه خوب که زمان می‌گذرد. چه خوب که می‌شود خوشی و غم، رنج و لذت سال‌هایی از عمر را ریخت در دل اشیا و با تماشای آنها فقط خاطره‌ای را به یاد آورد که مغز تصمیم به حفظش گرفته.سلکشن یادگاری‌ها را راهی کارتن موز می‌کنم تا آنها را با خود به زندگی‌ای جدید ببرم.جعبه ها یکی یکی پر می‌شوند و ستون می‌شوند کنار دیوار. عکس‌ها و قاب‌ها و نقاشی‌ها و دیوارکوب‌ها پایین آمده‌اند و میخ‌های بلاتکلیف جا مانده‌اند روی دیوار.تماشای این منظره‌ی غم انگیز را دوست دارم. دوست دارم هر چند سال یکبار به خودم یادآوری کنم که این ماندن همیشگی نیست. هیچ چیز همیشگی نیست و چه خوب که نیست. زندگی بسته بندی شده‌مان را می‌گذاریم روی شانه‌ی کارگرهای غریبه تا سوار کامیون شوند.خانه‌ی خالی می‌ماند و دلتنگی‌هایش. فکر می‌کنم چه خوب است این حس دلتنگی. این حس تکه تکه کردن جان و روح و جا گذاشتنش در گوشه‌های شهر. چه خوب است رفتن و همیشه نماندن. چه خوب است اسباب کشی.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 09:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این فیلم سراسر سیاه‌نمایی است</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bawgt64nq9ut</link>
                <description>وضعیت کشور شده شبیه به فیلم پر حادثه‌ای که احتمالا در گیشه شکست خواهد خورد. آنهایی که به تماشایش می‌نشینند خواهند گفت باور ناپذیر است و با منطق جور در نمی‌آید. احتمالا عده‌ای هم خواهند نوشت: این فیلم سراسر سیاه نمایی است و فقط برای جشنواره‌های خارجی ساخته شده.داستان‌های بی‌ربطِ غم‌انگیز و دلهره‌آور چسبیده‌اند به هم. در سکانسی از فیلم، گوشه‌ی از یاد رفته‌ای از کشور سیل می‌آید و کاراکترهایی که حتی اسم هم ندارند، با خانه‌ها و درخت‌های موز و دام‌هایشان زیر آب می‌روند و تمساح‌ها به سمت‌شان شنا می‌کنند و کسی توی تلویزیون با خونسردی می‌گوید موضوع آنقدرها مهمی نیست و هنوز آن قدر که باید آدمی نمرده، نگران نباشید، این تمساح‌ها در زمستان بی‌اشتها هستند.سرعت اتفاقات فیلم آنقدر بالاست که فرصت نمی‌شود به سوگ تک‌تک‌شان نشست. لا به لای این سکانس‌ها، بازیگرانِ دستمزد نگرفته زیادی هستند که دفن شده‌اند زیر سنگینی مصیبت‌هایشان. بازیگرانی که هیچ وقت نقش اصلی نبوده‌اند.متاسفانه عکاس این عکس را نمی‌شناسم</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 17:08:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌خوام با تو دوست شم</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85-o0kxwqjr7ilv</link>
                <description>در جهان بچه‌ها زیاد پیش می‌آید که یکی اخم کند و روگردان از دیگری بگوید: «نمی‌خوام با تو دوست شم.» بچه‌ی اول با اخم می‌دود و می‌رود سراغ آنهایی که خواسته دوستشان باشد و بچه‌ی دوم با بغض و گریه تنها می‌ماند. بچه‌ی تنها مانده گاهی می‌رود و بار دیگر شانسش را با کسی که او را پس زده امتحان می‌کند. گاهی آنقدر ممارست نشان می‌دهد تا بالاخره نقشی کمرنگ و ساختگی در بازی تیمِ محبوب بگیرد. خیلی وقت‌ها هم بعد از چند دقیقه‌ای غصه و افسردگی، می‌رود سراغ آدم‌های جدید و دوست‌های جدید. گاهی وقت‌ها هم می‌فهمد که می‌شود تنها ماند و تنهایی بازی کرد و کمتر آسیب دید و کمتر شکست خورد و کمتر طرد شد؛ اما همچنان غمگین ماند.این از آن اتفاقاتی است که هیچ وقت متوقف نمی‌شود و در تمام سال‌های زندگی ادامه خواهد داشت. بزرگسالان زیادی هستند که هنوز تلاش می‌کنند دوستِ آدم‌هایی باشند که میلی به این رابطه ندارند. در بزرگسالی کم پیش می‌آید کسی اخم کند و فریاد بزند: «نمی‌خوام با تو دوست شم.» اما واقعیت همین است. آنها از درون اخم می‌کنند و در دل همین جمله را فریاد می‌زنند. تکست‌های عمداً سین نشده و تماس‌های بی پاسخ گذاشته و مهمانی‌های دعوت شده اما بدون عذرخواهی نرفته، همان فریاد «نمی‌خوام با تو دوست شم»ِ دوران بزرگسالی هستند.بغضِ کودک تنها مانده وسط شلوغیِ بچه‌هایی که دست هم را گرفته‌اند و بازی می‌کنند، تصویر غم انگیزی است. دیدن این نمای غم‌زده، آدم بزرگ‌های زیادی را وادار می‌کند میانجی‌گری کنند و ریش گرو بگذارند و بچه را مثل تکه پازلی نامناسب، به زور وسط پازلی از قبل ساخته شده بچپانند و او را عضوی ناخواسته از گروه کنند. اما دل کسی برای بزرگسالان طرد شده نمی‌لرزد.بزرگترین امتیاز بزرگ شدن همین است که بفهمیم اگر این پازل نشد، صدها پازل دیگر هست که بالاخره یکی دوتایشان دنبال تکه گمشده‌ی ما می‌گردند. بزرگسالی وقت آن است که دستِ ترحمِ میانجی‌های احتمالی را رها کرد و مسیرهای دورتری را طی کرد و به آدم‌هایی رسید که از دیدنمان واقعاً شاد می‌شوند و نبودنمان در زندگی‌شان، واقعاً دلتنگ‌شان می‌کند.زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهیم چشم انتظار تماس آدم‌هایی بمانیم که تکه گمشده‌ی پازل‌شان نیستیم. </description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 21:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن میانسال</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%B2%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-nqqorpttsf1d</link>
                <description>هزار سال پیش برای مجله‌ای یادداشت‌های کافه گردی می‌نوشتم. کارم این بود که یک نفره راهی کافه‌ای شوم، قهوه‌ای سفارش دهم، دفتر و خودکارم را روی میز بگذارم و دست زیر چانه زل بزنم به در و دیوار و آدم‌ها و دنبال داستانکی بانمک در آن حوالی بگردم. صاحب یکی از کافه‌ها زن جذابی بود که لباس‌های انرژی‌بخشی بر تن داشت و دست‌هایش پر بود از دستبند و النگوهای رنگارنگ و Prem Joshua پلی کرده بود و کافه‌اش مثل همه عشاقِ شرق، بوی گندِ خفه کننده‌ی عود می‌داد. به نظر زن خوش‌رو و خوش مشربی می‌آمد و با هم درباره فیل‌ها و دانه‌های قهوه و فریدا کالو حرف زدیم و در آن شماره‌ی مجله، از جذابیت فضای کافه و صاحب دوست داشتنیِ میانسالش نوشتم.یکی دو روز بعد، خانمِ خوش‌روی خوش مشرب با دفتر مجله تماس گرفته و فریادکشان پای تلفن گفته بود: مگر من چند سالم است که در مطلب‌تان نوشته‌اید زن میانسال؟! کل آن نیم صفحه‌ای که در وصف دنجی و زیبایی و راحتی کافه و جذابیت بصری و کاراکتری خودش نوشته بودم را نادیده گرفته و فقط می‌خواست خشمش را از واژه «میانسال» نشان دهد.آن سال جوانکی بیست و یکی دو ساله بودم که برایش اهمیتی نداشت زنان غریبه را میانسال بنامد. در یادداشتم از او تعریف کرده بودم ولی برای زن، هیچ یک از آن تعریف‌ها پشیزی ارزش نداشت. تنها چیزی که می‌خواست این بود که جوان نامیده شود.حالا دیگر خیلی وقت است که سن آدم‌ها را حدس نمی‌زنم و در مقابل سوال «به نظر چند ساله میام؟» همیشه به دروغ عددی کمتر از چیزی که واقعاً حس می‌کنم را می‌گویم. می‌دانم که این عددهای دروغین گرمابخش روح آدم‌هایی هستند که حس می‌کنند از متن اصلی زندگی بیرون افتاده و پرت شده‌اند توی پاورقی‌های ریز پایین صفحه که کسی حوصله خواندنش را ندارد.کمی آن طرف‌تر، جین فاندا در برنامه‌های تلویزیونی ظاهر می‌شود و با صدای بلند از هشتاد و چند سالگی‌اش حرف می‌زند و هنوز فعال و پرشور، کار می‌کند و در سریالی محبوب جلوی دوربین می‌رود و در اعتراضات خیابانی شرکت می‌کند و پلاکاردش را علیه بی‌توجهی به گرم شدن زمین بالا می‌برد و دستگیر می‌شود. جین فاندا زنی است که هنوز در هشتاد و دو سالگی پلیس‌ها به دستش دستبند می‌زنند و او را بازداشت می‌کنند و او رو به دوربین عکاس و خبرنگارها شکلک در می‌آورد.آرزو می‌کنم پیری‌ام (ببخشید خانم فاندا!) این چنین باشد. بدون هراس از صفت‌ها و عددها، زنده، پر شور، در متن. کاش از آنهایی نشوم که معتقدند دنیا را فقط برای جوانان ساخته‌اند.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 21:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخر</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1-n9qejdz9ov19</link>
                <description>استخر سرپوشیده بر خلاف استخر روباز، جایی است که آدم‌ها واقعاً برای شنا کردن می‌روند. آب پر است از کلاه شنا و پایین تنه‌های رنگارنگی که زیر آب می‌روند و بیرون می‌آیند و زیر آب می‌روند و... گاهی بیرون نمی‌آیند و ناجی با قلاب آدم‌گیری آنها را بیرون می‌کشد.قسمت عمیق استخر جای آدم‌هایی است که مدت‌ها پیش شنا کردن را یاد گرفته‌اند و می‌دانند راز روی آب ماندن و خفه نشدن و به مقصد رسیدن چیست. قسمت عمیق جای حرفه‌ای‌های بزرگسال و بچه‌های تازه رشد کرده‌ای است که سریع و بااراده دست و پا می‌زنند و آمده‌اند تا برنده باشند و زودتر از دیگران دستشان را به لبه استخر بزنند و طعم پیروزی را با صورت بی‌آرایش و لب‌های خیس‌شان بچشند.قسمت نیمه عمیق جای آدم‌هایی است که تازه شنا کردن را یاد گرفته‌اند و گاهی هنوز تخته شنایی را در آغوش می‌گیرند تا همدم روزهای شکست و زیر آب رفتگی‌شان باشد. هنوز می‌شود ردپای دلهره و اضطراب را در چهره‌شان دید و گاهی وسط‌های استخر شبیه به اختاپوس از رمق افتاده‌ای می‌شوند که پاهایش را بی‌هدف باز و بسته می‌کند. نگاه نیمه عمیق نشین‌ها به شناگران ماهرِ قسمت عمیق است و حتماً با خود فکر می‌کنند کی نوبت آنها می‌شود تا بتوانند با اعتماد به نفس و قدرتمند طول استخر را شنا کنند.قسمت کم عمق جای آب بازی بچه‌های 3-4 ساله و بزرگسالانی است که هرگز شنا کردن را یاد نگرفته‌اند. آنها کف استخری که آبش تا پایین‌های کمرشان است قدم می‌زنند و گاهی موقع تماشای همسایه‌ها، سایه افسوس روی چهره‌شان می‌افتد. آنها آدم‌های هراسانی هستند که هم از شنا کردن می‌ترسند و هم از شنا نکردن. خیلی‌هایشان بارها تلاش کرده‌اند شناور شدن روی آب ‌را یاد بگیرند، اما همین که با حقیقتِ در خود کشنده‌ی آب روبرو شده‌اند، پا پس کشیده و خود را رسانده‌اند به نقطه‌ی امن کم عمق. آنها دائماً به خود می گویند «کاش زودتر یاد گرفته بودم.»آخرین قسمت، لاین آب درمانی است. جای آدم‌های سالخورده ای که دیگر همه چیز -کم عمق و پر عمق- را پشت سر گذاشته و فقط آمده‌اند تا با راه رفتن در آب، درد مفصل و استخوان‌هایشان را آرام کنند. چهره بیشترشان آرام است و گروهی با هم حرف می‌زنند و با خودشان و دردها و دامادهایشان شوخی می‌کنند و برای هم نسخه‌های نیمه پزشکی می‌پیچند و قه قه می‌زنند زیر خنده. زیباترین قسمت استخر همان جاست. جایی که پوست‌های چروک خورده و سینه‌های از عرش به فرش رسیده، روی آب حرکت می‌کنند و دیگر برایشان اهمیتی ندارد که آن طرف چند نفر دارند دست و پا می‌زنند تا خوب باشند، بهتر باشند، بهترین باشند.سالخورده‌های ساکنِ لاین آب درمانی با آرامشی مرموز به باقی همسایه‌ها لبخند می‌زنند. انگار می‌خواهند بگویند: «عزیزانم، آخرین مرحله استخر همین جاست. به زودی می‌بینیمتان.» (هاهاها. صدای خنده شیطانی)</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 16:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانِ بچه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7-s4ry8r4yvtee</link>
                <description>در جهانِ بچه‌ها زیاد پیش می‌آید که یکی اخم کند و روگردان از دیگری بگوید: «نمی‌خوام با تو دوست شم.» بچه‌ی اول با اخم می‌دود و می‌رود سراغ آنهایی که خواسته دوستشان باشد و بچه‌ی دوم با بغض و گریه تنها می‌ماند. بچه‌ی تنها مانده گاهی می‌رود و بار دیگر شانسش را با کسی که او را پس زده امتحان می‌کند. گاهی آنقدر ممارست نشان می‌دهد تا بالاخره نقشی کمرنگ و ساختگی در بازی تیمِ محبوب بگیرد. خیلی وقت‌ها هم بعد از چند دقیقه‌ای غصه و افسردگی، می‌رود سراغ آدم‌های جدید و دوست‌های جدید. گاهی وقت‌ها هم می‌فهمد که می‌شود تنها ماند و تنهایی بازی کرد و کمتر آسیب دید و کمتر شکست خورد و کمتر طرد شد؛ اما همچنان غمگین ماند.این از آن اتفاقاتی است که هیچ وقت متوقف نمی‌شود و در تمام سال‌های زندگی ادامه خواهد داشت. بزرگسالان زیادی هستند که هنوز تلاش می‌کنند دوستِ آدم‌هایی باشند که میلی به این رابطه ندارند. در بزرگسالی کم پیش می‌آید کسی اخم کند و فریاد بزند: «نمی‌خوام با تو دوست شم.» اما واقعیت همین است. آنها از درون اخم می‌کنند و در دل همین جمله را فریاد می‌زنند. تکست‌های عمداً سین نشده و تماس‌های بی پاسخ گذاشته و مهمانی‌های دعوت شده اما بدون عذرخواهی نرفته، همان فریاد «نمی‌خوام با تو دوست شم»ِ دوران بزرگسالی هستند.بغضِ کودک تنها مانده وسط شلوغیِ بچه‌هایی که دست هم را گرفته‌اند و بازی می‌کنند، تصویر غم انگیزی است. دیدن این نمای غم‌زده، آدم بزرگ‌های زیادی را وادار می‌کند میانجی‌گری کنند و ریش گرو بگذارند و بچه را مثل تکه پازلی نامناسب، به زور وسط پازلی از قبل ساخته شده بچپانند و او را عضوی ناخواسته از گروه کنند. اما دل کسی برای بزرگسالان طرد شده نمی‌لرزد. بزرگترین امتیاز بزرگ شدن همین است که بفهمیم اگر این پازل نشد، صدها پازل دیگر هست که بالاخره یکی دوتایشان دنبال تکه گمشده‌ی ما می‌گردند. بزرگسالی وقت آن است که دستِ ترحمِ میانجی‌های احتمالی را رها کرد و مسیرهای دورتری را طی کرد و به آدم‌هایی رسید که از دیدنمان واقعاً شاد می‌شوند و نبودنمان در زندگی‌شان، واقعاً دلتنگ‌شان می‌کند.زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهیم چشم انتظار تماس آدم‌هایی بمانیم که تکه گمشده‌ی پازل‌شان نیستیم.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2019 19:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-f3pfvvo1obhr</link>
                <description>سریالی می‌دیدم که در آن دیوانگانِ ساکن تیمارستانی فهمیده بودند مریض نیستند، بلکه مشکلاتشان به خاطر قدرت‌های ویژه‌ای است که دارند. قدرت‌هایی فرازمینی که پزشکان قادر به درکش نبودند و اسمش را گذاشته بودند اختلال روانی و قهرمان‌ها را بسته بودند به قرص و سورنگ؛ ۵ بار در روز.یکی از آنها حافظه قوی‌ای داشت و چیزی را از یاد نمی‌برد. منظورم از یاد نبردن این که پریشب شام چه خورده و 7 سال پیش فلانی دم گوشش چه گفته نیست؛ می‌گفت می‌تواند همه چیز را به یاد بیاورد. حتی خاطرات قبل از به دنیا آمدنش را. می‌گفت تصور کن توی مایعی در سکوت و تاریکی شناور باشی و بعد با فشار پایین بیایی و گوشت و استخوانت از این حجم فشار درد بگیرد و نعره زنان سرت از حفره‌ای تنگ بیرون بیاید و بالاخره در اتاقی سرد و پر نور بیفتی.مرد همه چیز را به یاد می‌آورد و حالا جایش در تیمارستان بود. تصور کنید اگر امکانِ باشکوه فراموشی رویمان نصب نشده بود، درگیر چه زندگی رعب آوری بودیم.تنها دلیلی که باعث می‌شود بتوانیم بعد از له شدن زیر هر ضربه‌ای و غرق شدن در سیلاب هر غمی و خرد شدن زیر سنگینی هر شکستی دوباره چشم‌هایمان را باز کنیم و دوباره روی پاهایمان سوار شویم و دوباره در را به روی شلوغی شهر باز کنیم و لای آدم‌ها قِل بخوریم، فراموشی است.و چه خوب که فراموش می‌کنیم درد شکستن استخوان را. حس تهی شدگی از ناپدید شدن ابدی انسانی پر شور از زندگی را. اضطرابِ کشنده‌ی اولین بارها را. حس لزج و چسبنده‌ی تحقیر شدن را. چه خوب که فراموش می‌کنیم کابوس‌های تکراری شب را. گریه‌ی از سر استیصال را. تپش قلبِ دورانِ درماندگی را. چه خوب که فراموش می‌کنیم حرف‌های شمشیریِ در گوشت فرو رونده را. کارهای کرده و نکرده را. اشتباهات جبران شده و هرگز جبران نشدنی را.ما با فراموشی زنده‌ایم. اگر هر روز روز تازه‌ای است و هر سال امید داریم به شروع سالی جدید و خوب، به خاطر این است که چرکی‌های قبل را از یاد برده‌ایم. و چه خوب که از یاد می‌بریم و چه خوب که یادمان نیست زمانی در سکوت و تاریکی شناور بودیم و بعد با زور و فشار توی دست‌های خونی غریبه‌ای افتادیم و تیک تاک بمب ساعتی زندگی‌مان شروع به کار کرد.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2019 17:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرسی، اَه</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%85%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D9%87-wapvlkrforry</link>
                <description>خیلی از ما ویدئوی خانم &quot;مرسی اَه&quot; را دیدیم و آن را مثل خیلی چیزهای دیگر مسخره کردیم و مثل خیلی چیزهای دیگر بهش خندیدیم و مثل خیلی وقت‌های دیگر با تحقیرِ دیگری، برای خودمان ارزش و اعتباری خریدیم و فکر کردیم وقتی می‌توانیم به او بخندیم پس حتماً از او بهتریم و  مطمئن شدیم که ما هرگز رو به دوربین نخواهیم گفت: لطفاً پسرهای دهاتی و بدتیپ به پیج من نیان، مرسی اَه.در حالی که اگر ذره‌ای صداقت داشته باشیم، اعتراف می‌کنیم که همه ما یک &quot;مرسی اه&quot; نهان درونمان داریم که فقط آن را جلوی دوربین با صدای بلند فریاد نمی‌زنیم. همه ما خواستار ورود آدم‌هایی با ویژگی‌های خاص در زندگی‌مان هستیم. اگر لکسوس سواریم، گردنمان به سمت تیباها نخواهد چرخید. اگر فلینی و برگمان پسندیم، دوست‌داران سریال‌های ترکی/کره‌ای را به جمع فیلم بینی‌مان دعوت نخواهیم کرد. اگر تفریح‌مان شوخی با جز و کل جهان و ریسه به هیچ رفتن است، همنشین افسردگانِ بغض در گلو و دائم‌المعترضینِ مشت بالا برده نخواهیم شد. سینه چاکانِ موزیک پاپ وطنی و هارد راک بازها نمی‌توانند راهی یک سفر جاده‌ای ده ساعته شوند و به نوای جهان یکدیگر گوش بسپارند.اگر به اندازه کافی پولدار نیستی دنبالم نیا. اگر به اندازه کافی جذاب و خوش اندام نیستی نیا. اگر فَکَّت با فکَم هم زاویه نیست نیا. اگر به اندازه من اسم انسان و مکتب حفظ نکرده‌ای نیا. اگر به اندازه‌ی من صفحه‌ کتاب‌ها را ورق نزدی نیا. اگر از قوم من نیستی نیا. اگر هم خون من نیستی نیا. اگر از جنس من نیستی نیا. اگر مغزت را از کارخانه‌ای که من خریده‌ام نخریدی نیا. اگر پیروی مدِ ما نیستی نیا. اگر گذشته‌ات مثل دی وی دیِ خام پاک نیست نیا. اگر از محله‌ای پایین تر آمدی نیا. اگر سوار بر بی آر تی می‌آیی نیا. اگر با اعتقاداتی خلاف اعتقادات من می‌آیی نیا. اگر باورت ناقض باور من است نیا. اگر روزگارت هم رنگ روزگار من نیست نیا. اگر دنیا را از دریچه‌ای دیگر می‌بینی نیا. اگر قرار است چیزی ببینی که بهت نشان نداده‌ام نیا. اگر دنیا را از آن پنجره همگانی که همه پشتش صف کشیده‌اند می‌بینی نیا. اگر غمت از جنس غم من نیست نیا. اگر به چیزی که من به آن می‌خندم پوزخند می‌زنی نیا. اگر سفره‌ات هم رنگ سفره من نیست نیا. اگر عید و روز شادی‌ات عید من نیست نیا. اصلاً اگر شبیه من نیستی نیا.مرسی، اَه</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 01:48:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردهای کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-uej8stoawcac</link>
                <description>دخترم از تب و دست دردِ پس از واکسن و دندانِ لقی که با هربار گاز زدن به چیزی تیر می‌کشید و آخَش را بلند می‌کرد کلافه بود. بی حال و بیمار پرسید پس درد کی تمام می‌شود؟ روز می‌خواست و تاریخ دقیق. می‌خواست بداند فردا حالش خوب خواهد شد یا نه. می‌خواست بداند کی می‌تواند بی درد و بی دغدغه بپرد و بدود و بازی کند. کی درد و مریضی و سختی برای همیشه خواهد رفت؟ کی همه چیز آسان خواهد شد؟گفتم تبت سرد خواهد شد. گفتم دردت آرام خواهد گرفت. گفتم دندان لقت خواهد افتاد و دندانی جدید جوانه خواهد زد. گفتم بهتر خواهی شد. لبخند زدم و گفتم همه چیز بهتر خواهد شد.چیزهای زیادی را نگفتم. نگفتم چون گفتن نداشت. هیچ کس به ما هم نگفت و خودمان با چشم‌هایمان دیدیم و با پوستمان، با گوشتمان، با تک تک عصب‌هایمان حسش کردیم.نگفتم که هیچ وقت چیزی آسان‌تر نمی‌شود؛ هر آنچه در پیش روست سختی است و سختی. ما فقط جان‌های بیشتری به دست می‌آوریم و تلاش می‌کنیم کمتر بمیریم. دو به اضافه دو تبدیل می‌شود به تقسیم اعداد سه رقمی، تقسیم تبدیل می‌شود به معادلات چند مجهولی. «چرا سقف خانه ها را شیروانی می‌سازند؟» تبدیل می‌شود به چرا به وجود آمده‌ام؟ پیدا کردن دوست تبدیل به می‌شود به پیدا کردن نیمه گمشده. خط کشیدن وسط میز و نیمکت مدرسه در زمان قهر، تبدیل می‌شود به مرز کشیدن وسط خانه و زندگی و خاطرات مشترک. این خاطرات برای من و این خاطرات برای تو؛ بردار و برو.درد دندان لق تبدیل می‌شود به درد عصب کشی و آبسه. «چرا بلد نیستم بلند بپرم؟» تبدیل می‌شود به چرا به اندازه کافی خوب نیستم و چرا به اندازه کافی پولدار نیستم و چرا به اندازه کافی زیبا نیستم.نگفتم که با بزرگتر شدن ما، دنیا هم بزرگتر می شود. نگفتم که با بزرگتر شدن دنیا، مشکلات هم باد می‌کنند و می‌ترکند و تکثیر می‌شوند. نگفتم که زندگیِ هر روزِ تک تک آدم‌هایی که در شهر می‌بینیم، پر است از مشکلات خرد و کلان. زندگی آشنا و غریبه‌ها پر است از دردهای مزمن و گلوهای چرک کرده و سردردهای میگرنی و افسردگی‌های فصلی و سقف‌های چکه کرده و چاه‌های گرفته و چک‌های پاس نشده و قسط‌های نداده و اجاره‌های نپرداخته و عزیزانِ تازه مرده و سپرهای فرو رفته و امتحان‌های قبول نشده و دست‌های ردِ به سینه خورده و تکست های سین نشده و مسافرهای بلیت یک طرفه در دست و آرزوهای کمتر برآورده شده.لبخند زدم و گفتم همه چیز بهتر خواهد شد. دروغ گفتم. هیچ چیز بهتر نخواهد شد؛ این فقط ماییم که بهتر می‌شویم. ماییم که یاد می‌گیریم تن شل و ول‌مان را سفت کنیم و محکم روی پاهایمان بایستیم و چشم‌های خیس‌مان را پاک کنیم و مثل شیری پشت میله های قفسِ باغ وحش نعره بکشیم و به جنگ سختی های ریز و درشتمان برویم و شب، پیروز یا دریده به خانه برگردیم.این ماییم که با مشکلاتمان قد خواهیم کشید و هر روز کمتر از قبل از درون خواهیم لرزید و کمتر از ترس شلوارمان را خیس خواهیم کرد.هیچ چیز آسان تر نخواهد شد. این ماییم که بالاخره یاد می‌گیریم یا مشکلاتمان را حل کنیم یا استادانه پا به فرار بگذاریم و دکمه فراموشی و بی خیالی را فشار دهیم و پشت دیواری امن پناه بگیریم.هیچکس این ها را به من نگفت فرزندکم. من هم نخواهم گفت. می خواهم تا جایی که می شود باور کنی به دنیا آمده ای که رویاهایت را زندگی کنی؛ بی درد، بی تب، بدون دغدغه و کلافگی...</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 21:14:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرهای فرزانه</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-jf3vbrsifw2i</link>
                <description>مادرهایی که دو فرزند دارند و اولی را توی آغوش کم مهر جامعه هُل داده‌اند، در مواجهه با مادرهای جوان کم تجربه‌ای که با هیجان و اضطراب از مشکلات کودکشان حرف می‌زنند، لبخندی پیر فرزانه‌وار می زنند و می‌گویند: «سخت نگیر، درست می‌شه، می‌گذره.» مادرهای جوان با دیدن این لبخندِ آسوده، شاید در ظاهر سر تکان دهند و بگویند: «آره، می‌گذره...» اما در دل میل عجیبی به کوبیدن یک مشت محکم وسط ابروانِ پیر فرزانه دارند. کسی که آن طرفِ تونل را ندیده، هیچ وقت نمی‌تواند به تعریف‌های مربوط به آن سوی تونل اعتماد کند.مادرهای باتجربه (یعنی همان‌هایی که پیش از این یکبار از دره‌های مملو از موادِ مذاب آتشفشانی و پل‌های شکسته و تونل‌های وحشت رد شده‌اند و فرزند اول‌شان را با همه سختی‌ها و ترس‌های خرد و کلان بزرگ کرده‌اند) می‌دانند که هیچ کدام از آن هیولاهای زشتِ بد منظره، آنقدرها هم قوی و شکست ناپذیر نیستند. آنها می‌دانند که بچه‌ها بالاخره بزرگ می‌شوند و بالاخره تب شان پایین می‌آید و بالاخره یاد می‌گیرند خوب غذا بخورند و به موقع بخوابند و کمتر جیغ بکشند و کمتر به ساق پای این و آن لگد بزنند و بالاخره جیشِ اصولی در توالت را به جیشِ درون شلواری ترجیح خواهند داد و بالاخره الفبا را یاد خواهند گرفت و بالاخره ترس از تنها ماندن جایش را به عشقِ تنها ماندن خواهد داد و بالاخره قد خواهند کشید و بالاخره به مدرسه جدید خو خواهند گرفت و بالاخره در امتحان قبول خواهند شد و بالاخره راهشان را پیدا خواهند کرد.آنها می‌دانند که آن طرف تونل خبر خاصی نیست. می‌دانند که بیشتر بچه‌هایی که از این کلاس به آن کلاس می‌دویدند تا استعدادهای احتمالی‌شان را شکوفا کنند، تبدیل به بزرگسالانی فوق معمولی خواهند شد. همان هایی که هر روز در خیابان و اداره و مغازه و مهمانی می‌بینیم و هیچ وقت نمی‌گوییم: «خدای من! چه آدم خاص و فوق العاده ای.» مادرهای باتجربه لبخند می‌زنند و می گویند: «سخت نگیر...» مادرهای بی تجربه سر تکان خواهند داد و مشتی خیالی خواهند زد و سخت خواهند گرفت.واقعیت این است که آن طرف بیشتر تونل ها خبر خاصی نیست. مگر همه ما در زندگی کم از تونل‌های کم نور و طولانی رد شده ایم؟ پیرهای فرزانه زیادی در طول زندگی به ما لبخند زده و گفته‌اند «سخت نگیر، می گذره» اما مایی که امیدمان به شگفتی‌های پشت پیچ بعدی است، همیشه سر تکان داده و مشتی خیالی کوبیده‌ایم به صورت آنها.می گذرد. همه چیز می‌گذرد. همان طور که همیشه گذشته است. سخت نگیریم. احتمالا هیچ جا خبر خاصی نیست. (نویسنده جا خالی می‌دهد و مشت به صورتش نمی‌خورد)</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 18:35:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای درونی آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-pzzosh5sv6oe</link>
                <description>هیولای درونی آدم‌ها در دو جا با اشتیاق پوست را می‌شکافد و بیرون می‌آید؛ در شبکه‌های اجتماعی و پشت فرمان در حین رانندگی.هیولای درونی آدم‌ها در دو جا با اشتیاق پوست را می‌شکافد و بیرون می‌آید؛ در شبکه‌های اجتماعی و پشت فرمان در حین رانندگی.سآدم‌های آرام و مبادی آدابِ توی اداره و مهمانی، همان‌هایی که در جواب به عطسه‌ی این و آن «عافیت باشه» می گویند و در جواب به «به فلانی سلام برسون» پاسخِ «بزرگی تون رو می رسونم» می‌دهند، وقتی پشت لپ تاپ می‌نشینند و در اینترنت با سوژه‌ای خلاف میل و سلیقه‌شان روبرو می‌شوند، یک دفعه شروع می‌کنند به رشد کردن. دستهایشان بزرگ می شود و پاهای غول پیکرشان جوراب را جر می‌دهد و شاخ هایی نوک تیز از پوست سرشان بیرون می‌زند و دندان‌های نیش‌شان دراز و درازتر می‌شود و غبغب‌شان باد می‌کند و تنِ غول آسای سبزشان از شدت خشم و هیجان عرق می‌کند و شروع می‌کنند به تند تند فشردن دکمه‌های ریز کیبورد.هیولاهای اینترنتی در کسری از ثانیه تندترین و رکیک ترین کلماتی که هرگز در دنیای واقعی به زبان نیاورده‌اند را تایپ و نثار مخاطب می‌کنند. اگر چیزی به نام قتل مجازی وجود داشت، بدون شک مرتکبش می‌شدند و یک جنازه خونیِ لت و پار با مغز چرخ کرده را کف شبکه می انداختند و محض اطمینان یک دور دنده عقب از رویش رد می‌شدند.  برای هیولاهای پشت موبایل و لپ تاپ نشین فرقی نمی‌کند که آن طرف کی نشسته است؛ آنها فقط می‌خواهند دشمن لحظه‌شان را نابود کنند. هر کس سرعت تایپش بالاتر باشد، ضربات بیشتری به کله و لگن دیگری می‌زند.فراموش نکنید که هیولاهای اینترنتی فقط در فضای مجازی گاز می‌گیرند و در دنیای واقعی، بزرگیِ این و آن را می رسانند!هیولای دیگر، هیولایی است که پشت فرمان نشسته. راننده‌ها معتقدند همه راننده‌های دیگر دشمن خونی‌شان هستند. یک نیش ترمز بی جای ماشین جلویی کافی است تا هیولای پشت سر شروع به رشد کند و دم و دندان در آورد. هیولاهای ماشین سوار قادرند در کسری از ثانیه راننده کناری را با پکیج طبقه بندی شده فحش‌هایشان آشنا کنند. چرا؟ برای این که بدون راهنما زدن جلویشان پیچیده. اوووه. چنین کسی لایق چیست؟ مرگ!تصور کنید اگر کشتن دیگران قانونی بود روزانه چند نفر توی خیابان و سر چهارراه ها کشته می‌شدند. «هی گوساله! اون لگن رو تکون بده. (بوق، بوق) نمی‌ری کنار؟ (کیو، بنگ!) چی؟ هنوز زنده‌ای و دستت داره تکون می‌خوره؟ (کیو کیو، بنگ بنگ)»تصور کنید در این صورت چقدر کار رفتگرها زیاد می‌شد و هر روز باید تکه‌های معده و روده را از روی زمین پاک می‌کردند. بعد کم کم فرهنگ سازی می‌شد و مردم یاد می‌گرفتند خودشان جنازه‌هایشان را ساعت 9 توی تابوت‌های بو گرفته‌ی سر کوچه بیندازند.اما سوال اصلی این است: خودِ حقیقی ما کدام است؟ مبادی آداب‌های توی مهمانی یا هیولاهای بی رحمِ  پشت فرمان و  موبایل؟ چه سوال مسخره‌ای! مگر کسی هست که پاسخ را نداند.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2019 16:24:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشتناک‌ترین سوال دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-frrrl00zvamp</link>
                <description>به نظر شما وحشتناک‌ترین سوال دنیا چیست؟ «یک نفر رو کشتم. با جنازه چیکار کنم؟» ، «می‌خوای برای همیشه ترکم کنی؟» ، «چند سالته؟»، «من که توی حموم تنهام. پس کی بود که شیر آب رو بست، شامپو رو روی زمین پرت کرد و همین الان از دیوار رد شد؟» نه. این‌ها سوال‌های ترسناکی نیستند. به نظر من وحشتناک‌ترین سوال دنیا این است: «داری به چی فکر می‌کنی؟» چرا آدم‌ها این پرسشِ مو بر تن راست کننده را مطرح می‌کنند؟ چرا می‌خواهند بدانند کسی که کنارشان نشسته دارد به چی فکر می‌کند؟ چرا فکر می‌کنند مجاز به دانستن ماجراهای درون مغز دیگری هستند؟ اصلا کی حاضر است حقیقتِ موجود در فکرش را به زبان بیاورد؟ بدون سانسور، بدون روتوش، بدون حذف جزئیات.شما را نمی‌دانم اما من گاهی وسط یک بحث جدی دارم به چاه فاضلاب فکر می‌کنم. به این که «یعنی محتویات روده‌ی همسایه طبقه بالا، قبل از رسیدن به فاضلاب، از خونه ما رد می‌شه؟» یا وقتی کسی دارد از دردسرهای روزانه‌اش حرف می‌زند، فکرم می‌رود سمت گوزن‌های غول‌پیکر مغولستان و این که «یعنی اگر بخوای سوارشون شی، اول باید زین ببندی؟»گاهی مرا می‌بینید که با چهره‌ای جدی زل زده‌ام به یک گوشه. قیافه‌ام شبیه به کسی است که دارد برای نجات بشر دنبال راه حل می‌گردد، اما در واقع دارم به این فکر می‌کنم که چرا قاتل همیشه به محل قتل برمی‌گردد؟«داری به چی فکر می‌کنی؟» سوال وحشتناکی است. سوالی که می‌خواهد به زور به عمق جمجمه‌مان راه پیدا کند و به تماشای شخصی‌ترین تفریح، غم‌انگیز و تیره‌ترین حفره یا لذت‌های خجالت‌آور یا پوچ‌مان بنشیند.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 01:22:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن عروسی؛ مهمانی سیندرلا</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7-hipdvibv21ci</link>
                <description>اگر بخواهیم صادق باشیم و واقع بینانه به جشن‌های عروسی نگاه کنیم، می‌فهمیم که زیبایی این جشن تا چه اندازه عجیب و غریب است. جشن عروسی شباهت زیادی به مهمانی سیندرلا دارد. فرشته مهربان یا همان کسانی که مجبورند ماه‌ها اضافه کاری کنند و برای مخارج جشن چک بکشند، خسته از ماه‌ها دوندگی و «این را ببین، آن را بخر، حالا از اول»، در حالی که از شدت استرس و خستگی قادر به ایستادن روی پاهایشان نیستند، دستِ نیمه جانشان را برای آخرین بار تکان می‌دهند و آخرین کارت را می‌کشند و‌ حساب‌های بانکی خالی شده «بیبیدی بابیدی بوووویی» می‌خوانند و عروسِ خسته و عصبی بالاخره در لباس سفیدش فرو می‌رود. بالاخره روز ویژه فرا می‌رسد و آرایشگرها به اندازه یک روزِ کاری روی صورتِ  از نفس افتاده‌ی عروس فرچه می‌کشند و مو و مژه پیوند می‌زنند و او را تبدیل به انسانی دیگر می‌کنند و آینه را جلوی صورتش می‌گیرند. عروس بعد از دیدن زنِ توی آینه، ابتدا «ببخشید، شما؟» ای می گوید و بعد از چند لحظه می‌فهمد خودش است. پس چون پول زیادی به پای آرایشگاه ریخته، لبخند می‌زند و می‌گوید: «حالا پرنسس شدم. بی نقص و رویایی.»مردم برای هر چیزی پول بیشتری خرج کنند، بیشتر باور می‌کنند که عاشقش هستند. شاید هم جرئت شکایت ندارند؛ چرا که هر لحظه ممکن است جیبِ خالی شده‌شان دست در آورد و دو کشیده توی صورتشان بخواباند و بگوید: «حداقل از روی من خجالت بکش اَس‌هُل!»عروس و داماد با ماشینِ قرضیِ گل زده (همان کدوی کالسکه شده) راهی محل جشن می‌شوند و یک دفعه چشمشان به تعداد بیشمار آدم‌های رقصانی می‌افتد که پیش از این هرگز در زندگی ندیده بودند. آنها در مهمانی عروسی‌شان متوجه می شوند تعداد زیادی از اقوام که در این سال‌ها همچون مردگان رفتار می‌کردند و اثری ازشان نبود، یک دفعه سر از خاک بیرون آورده‌اند و دارند آبمیوه طبیعی شان را با نی سر می‌کشند. «اون کیه که داره آب طالبی ما رو می خوره؟ فامیل شماست؟» «فکر نکنم، احتمالاً فامیل شماست. ولی متاسفانه اونی که الان سومین لیوان آب انار رو برداشت از نوادگانِ داییِ مفقود الاثر ماست.»عروسِ خسته با پاهایی که در کفش پاشنه بلند تاول زده و از قوزک پایش خون سرازیر است، رو به دوربین لبخندهای فاخرِ پرنسسی می‌زند و داماد که در کل زندگی‌اش نیم‌تکانی به شانه و کمر نداده بوده، حالا با ترانه‌ای که تا حالا نشنیده، والسی من در آوردی می‌رقصد و برگزار کننده جشن، پرنده‌های سفید را به آسمان می‌فرستد و مراسم آتش بازی راه می‌اندازد و داماد که تا نواحیِ پیشانی زیر قرض فرو رفته سوار بر اسب، ناشیانه به سوی عروس می‌تازد و فیلمبردار کات می‌دهد و از آنها می‌خواهد همه چیز را یکبار دیگر تکرار کنند.بیشتر مهمان‌ها که می‌دانند این ازدواج هم احتمالاً عمر چندانی نخواهد داشت، گازی به موزهایشان می‌زنند و بی‌توجه به عروس و داماد که دارند روی گل‌های پر پر شده غلت می‌زنند، از دی‌جی می خواهند بندری پلی کند.ساعت 12 می‌شود. مهمان‌های بیف استروگانف و جوجه کباب خورده، آرزوهای خوبِ دم دستی‌شان را نثار زوج خوشبخت کرده و رفته اند تا وسط برهوت دنبال ماشین هایشان بگردند. عروسی تمام شده و جادو از بین رفته. صبح روز بعد دیگر نه خبری از تاج و اکستنشن موها و گریم سینمایی هست و نه خبری از ماشین گرانبهای اجاره‌ای. لباسِ سفیدِ پرنسسی احتمالاً برای همیشه راهی انباری می‌شود و کت شلوار دامادی که از همین حالا تنگ شده، گوشه کمد خاک خواهد خورد.عروسیِ پر خرج تمام می‌شود. پرنسس و شاهزاده راهی خانه 60 متری اجاره‌ای می‌شوند و ماه‌ها کار می‌کنند تا قسط وام‌های تمام نشدنی مهمانی را بدهند.یک سال بعد با پیژامه و لباس خانه، عکس های فوتوشاپ شده‌ی عروسی را نگاه می‌کنند و با یادآوری پول‌های خرج شده لبخند تلخی می‌زنند و می‌گویند: «اما عجب مهمونی‌ای بود؛ بی نقص و رویایی.» بعد دوتایی زل می‌زنند به غروب خورشید و جیبِ خالی با حالتی تهدیدآمیز برایشان سر تکان می دهد.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 13:32:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عینکی از آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-gdeukvy9fvvv</link>
                <description>شاید چند وقت بعد عینک‌هایی ساخته شوند که بشود با آنها وجود واقعی انسان را تماشا کرد. از اسکلت و گوشت و روده و رگ و خون حرف نمی‌زنم؛ منظورم تکه‌های حقیقی پازلی است که هرکس را ساخته. خاطرات، تجربه‌ها، دیده‌ها، فکرها، حرف‌های هرگز گفته نشده، حرف‌های بسیار گفته شده، کرده‌های بی اهمیتِ فراموش شده، وحشت‌ها، حسرت‌ها، رویاها، ناکامی‌ها، دردها، پیروزی‌های کوچک، شکست‌های بزرگ، خودسانسوری‌ها، لذت‌ها، حس‌های کمرنگ شده، روابطِ گم شده، غصه های آرام شده، رازهای شرم آور و همه تکه‌های دیگری که کنار هم قرار گرفته و مای نوزده ساله، مای سی ساله، مای پنجاه ساله یا مای هفتاد و چهار ساله را ساخته.انسان با این تکه‌هاست که بزرگ می‌شود، جان می‌گیرد و پیر و پخته می‌شود. خیلی وقت‌ها هم تکه‌هایی از وجودش کنده می‌شود و جایی می‌افتد. با همین عینک است که می‌شود حفره‌های نامتقارن وجود هر انسانی را دید. انسان‌هایی سوراخ سوراخ که تکه‌های پازل‌شان را با رضایت یا با نارضایتی از دست داده‌اند.همه ما تکه‌هایی از پازل وجودمان را جاهایی جا گذاشته‌ایم. در خانه ای که روزهای بچگی را در آن گذرانده ایم و توپ را به شیشه‌هایش پرتاب کرده و حالا برای همیشه ازش خارج شده‌ایم. در محله نوجوانی‌هایمان، در کوچه‌ای که ساکنانش را می‌شناختیم و با صدای بلند بهشان سلام می‌کردیم و شیفته یکی دوتا از رهگذرهایش بودیم و با خیالشان خیالبافی می کردیم. در قبرستانی که محبوب قلب‌مان/عزیزترین‌مان را در خاکش دفن کردیم. در اتاقی که در آن تصمیم بزرگی گرفتیم و تغییری عظیم زندگی‌مان را تکان داد. در شهری که برای همیشه ترکش کردیم. در روزی از تقویم که ته رابطه‌ای نقطه پایان گذاشتیم. در دوره ای از زندگی که موسیقی متن مشخص و عطر مخصوصی داشت و برای همیشه تمام شد.انسان در سال های زنده بودنش، تکه‌های پازل را پیدا می‌کند و گم می‌کند. اصلاً تکه‌های پازل برای گم شدن به وجود آمده‌اند. همه ما  سوراخ سوراخ می میریم.</description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 14:21:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@analiakbari/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-zccussdp7cgm</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۲۲ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۲۰۶ مرتبه لایک شدند و ۲۱ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۸۷ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۴,۶۸۶ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۱۹۰,۳۱۷ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۲۳۷۹ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/n3b1ikddmsku-frmh.mp4 </description>
                <category>آنالی اکبری</category>
                <author>آنالی اکبری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 14:17:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>