<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های android_diaries</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@android_diaries</link>
        <description>اینجا راجع به همه چیز مینویسم کلا... البته موقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:45:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16604/avatar/RjvNlN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>android_diaries</title>
            <link>https://virgool.io/@android_diaries</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین تجربه فریلنسری من</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/myfirstfreelancig-ycnlbei80eub</link>
                <description>از اولین روزی که شروع کردم به برنامه نویسی یا حتی قبل از اون، توی دوران دانشگاه، هر وقت میشنیدم که که کسی سفارش میگیره و توی خونه برنامه نویسی می کنه، به نظرم خیلی عادم خفن و حرفه ای می اومد. یادمه روزای اولی که توی شرکت بودم، بچه ها از هم می پرسیدن که توی خونه هم پروژه میگیری؟ بیشتر بچه ها میگفتن نه بابا حوصله نداریم! یا اینکه ادم نمیرسه هم به شوهر و بچه برسه هم کد بزنه هم سر کار بیاد. خلاصه هیچ وقت از نزدیک با کسی که توی خونه پروژه بزنه آشنا نبودم. یکی دو بار ربانی بهم گفت که تو چرا توی خونه پروژه نمیزنی؟ منم بهانه می اوردم . البته خداوکیلی بهانه نبود . یعنی واقعا کار داشتم. مثلا درسم بود. باشگاه بود.یه مسئله دیگه که از همه اینا مهمتر بود و مانع میشد تا منم توی خونه کار کنم استرس بود. اینکه منظور مشتری رو نفهمم. نتونم پروژه رو برسونم . سخت باشه. اگه سر پول دعوامون شد چی؟ خلاصه همه اینا باعث میشد تا من همیشه با ترس به این قضیه نگاه کنم و بهش نزدیک نشم. وقتی هم که میدیدم جمیله دنبال اینه که پروژه بگیره و یا حتی انگار یکی دو بار هم کار کرده، همش به خودم میگفتم ای بابا! این دختره چقدر زرنگه ...جدا از همه اینا کی رو میشناختم که بخواد بهم پروژه بده؟ من که توی دوستام کسی نبود که اینکاره باشه. بعدم اگه میخواستم جدی برم توی اینکار، باید میرفتم توی سایتا و کانالا سرک میکشیدم . تازه این سایتا یه حق عضویتی میخواستن و برای منی که مطمئن نبودم می تونم این کار رو بکنم ریسک بود !!!در ضمن کار بازاری کردن خیلی با برنامه هایی که ما توی شرکت می زنیم متفاوته. همشون معمولا کار با اینترنت و کتابخونه volley میخواستن . توی یه زمان خیلی کم. یعنی یکی دو بار که با جمیله پرسیده بودیم که مثلا توی چه مدتی پروژه رو میخواین ، مثلا می گفتن توی دو هفته :))))))  این برای ما که زمان پروژه هامون حداقل 4 ماهه یعنی بیخیال شدن. ما هم که اصلا از این پروژه ها نزده بودیم. پروژه های شرکت معمولا گرفتن اطلاعات از یه دیتابیس لوکال و دقت بسیار بسیار زیاد روی یو آی و لی اوت . یعنی درسته که همه میگن اخه تو که 5 - 6 سال سابقه برای اندروید داری، باید بتونی همه مدل اپلیکیشنی بزنی ولی واقعا اون مدل کد رو بلد نبودم . یاد گرفتنش هم زمان میبرد. یعنی توی برنامه ام بود ولی هیچوقت اینقدر عاشق برنامه نویسی نبودم که بشینم توی خونه و یاد بگیرم . اینهمه انگیزه ام قوی نبود.غیر از خفن شدن، پول این قضیه هم خیلی مهم بود. بعضیا خیلی رقمای خوبی پیشنهاد میدادن. مثلا سه چهار روز پیش که یه سر به پونیشا زده بودم میدیدم قیمتای پروژه های اندروید، 5 یا 6 تومنه ! خب اگه حساب کنی ما هم رقمای کمی برای پروژه هامون نمیگرفتیم ولی خب زمان زیاد باعث میشد که به چشم نیاد.خلاصه اینکه خیلی حسرت اینو داشتم که ای کاش منم اعتماد به نفس داشتم و ادم میشناختم تا بتونم از بیرون پروژه بگیرم. یعنی اصلا برنامه ام همین بود. میگفتم از زمان کنکور تا وقتی نتیجه ها بیاد از پونیشا و چند تا سایت دیگه پروژه میگیرم ولی از حرف تا عمل خیلی راهه! تا اینکه یه روز جمیله گفت اگه یه پروژه باشه تو هم میای؟ اون روز خیلی دپرس بودم و توی خونه هم دعوام شده بود. اولش گفتم چیه و جدی میگی و این حرفا و اون گفت که عاره یکی از دوستاش یه شرکت داره و از این پروژه ها خیلی میگیره  و وضعشون هم خیلی خوبه . قبلا از این دوستش برام گفته بود و به عنوان یه اندرویدکار بسیار موفق بهش نگاه میکردیم. انگار اولش جمیله و همون دوستش میرفتن توی یه شرکتی برای کارآموزی و اونجا دختره با صاحب شرکت ازدواج میکنه و بقیه برنامه نویسا رو رد میکنن و میشن خودشون دو تا . ولی حالا که پروژه ها زیاد شده چند نفر رو هم آوردن پیش خودشون. حالا جمیله از همین دختره پروژه گرفته بود . وقتی به من گفت تو هم بیا اولش فکر کردم دلش برام سوخته. چون اون روز داغون بودم. یا مثلا اینکه ولش کنم چون حتما سر کار با هم دعوامون میشه. یا سر پول.  یا اصلا من که درس دارم.بخاطر همین گفتم نمیام. ولی جمیله اصرار کرد. چون اونم استرس داشت و  میترسید تنهایی کار کنه . هم اینکه اونم تجربه اول اندرویدش بود هم اینکه جلوی این دوستش نمیخواست کم بیاره. گفت یه ماه درست رو ول کن . فقط یه ماهه. پولش کمه ولی برامون تجربه میشه. یاد میگیریم کار با volley رو و از این حرفا. خودمم که خیلی دلم حس خفن بودن و کار جدید کردن میخواست قبول کردم. این چند وقت هم نمینوشتم بخاطر همین بود. میتونم بگم تجربه خوبی بود. بدی های خودش رو هم داشت . دوباره می نویسم راجع بهش</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 11:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه نمایشگاه کار شریف</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/jobfair-sharif-xtjpd4ghwvp0</link>
                <description>داشتم فکر میکردم اگه من الان تهران زندگی می کردم و می تونستم برم نمایشگاه کار، چه روزمه ای با خودم می بردم؟بعدش دیدم لینک GitHub ندارم، وبلاگ فنی ندارم. پروژه شخصی ندارم. رایتینگ انگلیسیم خوب نیست.صفحه لینکدین هم فقط یه اسمه. اگه از آخری بگذریم - چون من کلا با شبکه های اجتماعی مشکل دارم، یعنی حوصله اشونو ندارم! ولی صفحه  GitHub و پروژه شخصی و همینطور وبلاگ فنی چی؟ و این دیگه اصلا جای دفاع نداره. آخه من اصلا از وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن خوش میاد ولی وبلاگ ندارم :(کلا توی اهل خونواده من به این معروفم که اهل نظمم و برنامه های شخصی دارم و بهشون پایبندم. دلیلش هم اینه که موقع کنکور- چه لیسانس و چه ارشد- اصلا کسی رو اذیت نکردم و خودم درس خوندم و نتیجه قابل قبولی آوردم این توی خونواده ی من که عاشق درس و دانشگاه هستن یعنی شاخ غول شکستن! یه دلیل دیگه اش هم اینه باز هم صرفا بر اساس انگیزه های شخصی و به دور از فشارهای بیرونی 7 کیلو وزن کم کردم. اونم در وضعیت خونواده ما که تقریبا همه چاق هستن و من جزو لاغرهاشون به حساب میام.ولی با این حال وقتی مینیمال به ساعتای روزم و برنامه هایی که برای خودم دارم نگاه می کنم، میبینم تقریبا به برنامه های شخصیم پایبند نیستم. مثلا یه بار سعی کردم توی خونه ربات تلگرام بزنم با پایتون، یا مثلا کار با وردپرس و پلاگین هاش رو یاد بگیرم یا حتی یه بار یه وبلاگ برای اندروید زدم. یا حتی لیست کتابای نصفه نیمم، دوره های سایت متمم که نصفه ول کردم و بیخیالشون شدم و یا تلاش برای لاغری بیشتر و ... . ولی الان که شروع کردم به کنکور خوندن به طور متوسط روزی 4-5 ساعت درس میخونم و این یعنی من هم نیاز دارم به تایید و حمایت بیرونی برای کارام. حالا فرض کنم بعد از اینکه بعد از عید از شرکت بیام بیرون چقدر به کارام عمل میکنم؟ این یه ذره بهم استرس میده. بعد یه چیز دیگه که باعث میشه استرس داشته باشم اینه که دیدین وقتی آدم برای یه کار روش فشار هست همه کارای دنیا براش جالب و جذاب میشن به جز اون کار؟ مثلا شب امتحان سریالای داغون تلویزیون یا حتی ظرف شستن هم جالب و مفرح میشه . حالا من نگرانم نکنه به خاطر اینکه میخوام از زیر «شرکت اومدن» دربرم ، کنکور خوندن ، یا وبلاگ و گیت هاب داشتن برام مهم شده.یه حقیقت دیگه ای که در مورد خودم فهمیدم اینه که راستش من واقعا گیک کامپیوتر نیستم. یعنی توی سایت سکان آکادمی میخوندم اگه میرین یه جا برای مصاحبه کار برنامه نویسی، خودتون رو گیک و خوره برنامه نویسی نشون بدین. من برنامه نویسی رو دوست دارم یا مثلا از نوشتن الگوریتم و حل مسئله لذت میبرم چون توش چالش داره و اینکه توش تا یه حدی موفقم و حس مفید بودن دارم. ولی خب به خیلی چیزای دیگه هم علاقه مندم. ورزش، رقص، قرآن خوندن ( بله، کنار هم نوشتم که پارادوکسش بره تو چشمم) ، کتاب خوندن، آشپزی، نوشتن، دستبند بافتن و خیلی چیزای دیگه. یعنی وقتایی که بیکارم هیچ وقت نشده برم سایتای خبر تکنولوژی بخونم یا مثلا برای دل خودم یه پروژه بزنم ولی اینم هست که وقتی به شغل و پیشه فکر میکنم تا حالا کاری رو به اندازه برنامه نویسی آپدیت و مفید ندیدم. یعنی مثلا دوست ندارم استاد دانشگاه یا کارمند باشم.بخاطر همین میترسم نکنه که واقعا من مناسب همین محیط شرکتمون باشم؟ نکنه اصلا نتونم برم شرکتای مترقی یا اگه برم شکست بخورم و زده بشم؟ نکنه اگه یه وقت تهران قبول شدم اوضاعم بدتر بشه، مثلا منزوی بشم؟یه چیز دیگه ای که از رزومه نمایشگاه توی فکرم اومده بود اینه من برای زندگیم چه رزومه ای دارم؟ یعنی چیا کم دارم؟ بخام پس فردا حساب پس بدم بگم چیم؟</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 09:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از شرکت می خوام چیکار کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/after-company-qmjhxrlxgqxt</link>
                <description>حقیقت اینه که شرکتی که من توش کار میکنم از افراد متخصص، تکنیسین های ساده می سازه. یعنی اول که اونجا استخدام میشی یه سری مهارت تخصصی لازم داری و تا اینجای کار طبیعیه ولی از حدود بعد از دو سال، فقط همون مهارت های خاص به کارت میان و دیگه هیچ کاری فراتر از اون رو نه میخان و نه اجازه میدن.یادمه یه بار ربانی درباره گرافیست هامون گفت که اینا هیچ خلاقیتی ندارن. هیچ طرحی نمیزنن. در واقع اینا گرافیست نیستن، فتوشاپ کارن. و حالا من بعد از 6 سال کار توی اون شرکت دارم از توسعه دهنده اندروید تبدیل میشم به اندرویداستودیوکار.هر چند وقتی به دور از منفی بافی نگاه میکنم میبینم هنوز هم هر روز دارم یه چیز یاد میگیرم. ولی چیزایی که من یاد میگیرم اصلا در کل من رو بالا نمیبرن. در واقع چیزی به رزومه من اضافه نمیشه. اما بر عکس من، جمیله است. یه ادم کاملا سفت، سخت کوش، انعطاف ناپذیر. به هیچ عنوان به عقب برنمیگرده. هیچ کاری رو دو بار نمیکنه. کل دنیا روبروش وایسن کاری رو که نخواد نمیکنه. هیچ وقت حرفی مخالف میلش نمیگه. از انجام کارای سخت ترسی نداره و واقعا واقعا واقعا سر هر پروژه سراغ کارای جدید میره. مثلا سر این پروژه ، از یه api  برای کار با نقشه استفاده کرد و از جاوا اسکریپت کمک گرفت. من حتی نمیتونم نزدیک بشم به اینجور مسائل . تمام مدتی که اون داشت این چیزای باحال رو یاد میگرفت، من داشتم پدینگ ست میکردم و اکسپورت میگرفتم. خیر سرم برنامه نویس ارشدم!از اونجایی که من یه دخترم و به شدت انتی سوشیال. اصلا نتونستم دوستای برنامه نویس دیگه ای پیدا کنم و با جایی غیر از شرکت کار کنم . بنابراین تا وقتی کانتکسم همین باشه، اوضاعم همینه. بخاطر همین تصمیم گرفتم همون راهی رو که بارها تا حالا رفتم رو دوباره برم: کنکور بدم!میخوام دوباره درس بخونم. شرکت رو ول کنم و برم دانشگاه و فوق لیسانس بخونم. ارشد قبلی که گرفتم که بیش از اندازه بیهوده بود. این دفعه میخوام نرم افزار بخونم. هر چند هنوز هم از کار می ترسم ولی حداقل دیگه این ترس رو بروز نمیدم. یه دانشگاه عالی قبول میشم و میرم که حداقل دو سال تنها زندگی کنم و از همه فرصتای دانشگاه استفاده کنم. خیلی از این میترسم که دوباره نتونم کار پیدا کنم ولی واقعا دیگه توانایی تحمل این شرایط رو ندارم. واقعا لحظه لحظه کار توی اونجا اعصابم رو خرد میکنه. اونجا روزمرگی غوغا میکنه. قبلنا دلم به ربانی خوش بود ولی حالا اونم دیگه نیست. دیگه مدیر شده . بیشتر وقتا نیست و وقتی هم که هست فقط داره حرف میزنه. دریغ از لحظه ای کار. حتی اگه صداش کنی و کارش داشته باشی هم تا حد امکان سعی میکنه بپیچونه. هر چند من هم از این کار دوری میکنم و سعی میکنم کاری بهش نداشته باشم و یه جور دیگه اوضاع رو هندل کنم.میدونم که توی اینترنت و مخصوصا برنامه نویسا کلا خیلی ضددانشگاهن. ولی اینجوری نیست. یعنی دانشگاه اون قدری که میگن بد نیست. یه ابزاره. میتونه خوب استفاده بشه می تونه بد. کاملا به طرف بستگی داره. البته توی ایران باید بیش از حد زرنگ باشی تا بتونی گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون. میدونم با این وضعی که من ساختم امسال قبول نمیشم. چون بازم باید هر روز برم و ساعتم رو پر کنم ولی احتمالا سال 99  قبول شم چون من کنکور دادنم خوبه. هر دو بار که شرکت کردم همون بار اول دانشگاه دولتی و دوره روزانه قبول شدم. میدونم حالا که میخوام یه دانشگاه خوب قبول شم پس دو سال درس خوندن رو داره.خیلی از سر کار نرفتن می ترسم ولی اگه اتفاق غیر منتظره ای نیفته تا عید و دقیقا تا کنکور بیشتر شرکت نرم. بعد که کنکور میدم 5 ماه بیکارم. توی این 5 ماه حتما بیشتر مینویسم، باشگاه میرم و اضافه وزنم رو کم میکنم. احتمالا از پونیشا پروژه بگیرم و با فرستادن مطلب به سایتای مختلف یه درآمد کمی داشته باشم که فقط بتونم قسطام رو بدم. بعدشم که نتایج کنکور میاد به احتمال زیاد چندان چنگی به دل نمیزنه ، دوباره شروع میکنم به خوندن.تا حالا توی زندگیم هر وقت از چیزی خیلی ترسیدم  و نگرانش بودم گیردادم به خدا. این قدر باهاش حرف زدم که کمکم کرده. یادمه سر ارشد قبلی خیلی از محیط مختلط و موندن توی خوابگاه می ترسیدم. در این حد که نمیتونستم درس بخونم. نتیجه این شد که دانشگاه الزهرا قبول شدم و به خاطر کار توی شرکت، توی خوابگاه نموندم. شب با وحید برمیگشتیم خونه. چقدر خوش میگذشت. اگه ازش بخوام بهم میده. بالاخره دختر ترشیده ها و منفی بافها هم خدا دارن!</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Wed, 10 Oct 2018 20:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا چرا میخواستم از شرکت برم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/why-want-to-left-nx6vlxb8di3q</link>
                <description>شرکت ما انصافا جای خوبیه. یعنی بد نیست. یه موسسه فرهنگیه که محتوایی رو تولید میکنن و اون رو توی قالبهای مختلف میفروشن و فروششون هم سازمانیه. مثلا به آموزش و پرورش یا سازمان بهداشت یا سازمان حج و از این قبیل. یعنی مثلا بعد از چند ماه یهویی یه درآمد قلفتی گیرشون میاد. کلا مشی اقتصادیشون اینه و به درآمدهای ریز و مویرگی عادت ندارن.محصولاتشون هم تا وقتی اندروید نیومده بود. نرم افزارهای دسکتاپ بود که با سی شارپ میزدن و با فلش خوشگلش میکردن و توی دی وی دی میریختن و میفروختن . اونجوری هم که من شنیدم فروششون خیلی عالی بوده ولی الان بیشتر روی قلم قرآنی کار میکنن البته فقط قرآن نیست. کتابای دیگه هم هست که دیگه باز اونجوری که من شنیدم فروششون داغونه و دیگه اینکه این رفتار فروش سازمانیشون رو کنار نذاشتن. یعنی الان هم اگه اپ اندروید میزنن - که تا الان که هیچ درآمدی براشون نداشته و تازه به فکر افتادن یه چیزی از این اندروید دربیارن- نمیان تبلیغ عدد یا انواع دیگه ی تبلیغ بذارن. میان دقیقا همون دیتایی که برای قلم تولید کردن رو میذارن توی اپ اندروید و میبرن به چند تا معلم نشون میدن ، اگه خوششون اومد میبرن آموزش و پرورش میفروشن. یا مثلا میگن ما یه اپ برای اموزشا و ... برای حج و اعمالش میزنیم ، میبریم سازمان حج نشون میدیم . اگه خوششون اومد میگیم شما هزینه اینو به ما بده. بعد اونا هم به حاجی ها توی جلسه های اموزشیشون میگن حتما این اپلیکیشن رو نصب کنین . خوبه و از این طریق با هم در ارتباط باشیم و از این حرفا.اگه بخوام از خوبی های شرکت بگم، میگم واقعا محیط آرومیه. حتی برای محصولات درآمدزا و اونایی که ددلاین داره هم هیچ وقت استرس و فشار به نیروهای پژوهش یا برنامه نویسا یا گرافیستا وارد نمیکنن. من که ندیدم تا حالا. چه برسه به اندروید که یه بخش تقریبا جانبی حساب میشه.یعنی حتی اگه یه کاری هم دیر بشه فوقش میان یه اخم میکنن و میرن. اینطور نیست که رفتار خیلی بدی نشون بدن. مثلا من خودم اون اوایل که رفته بودم شرکت چون همزمان ارشد هم میخوندم خیلی ساعت کاریم کم بود و یه اپلیکیشن نسبتا جدی هم دستم بود. یعنی چون تازه کار بودم بیشتر قسمتا و کارا برام جدید بود و مشغول یادگیری بودم. ولی شاید حداکثر دیگه حدود چهار ماه زمان لازم داشت. من اون کارو 9 ماه طول دادم! و اتفاقی که افتاد این بود که دیگه اخراش که هی کارا کش میومد، ربانی یه خرده با حالت قهر اومد گفت این نزدیکه یه ساله دست شماس. بعدشم تازه خودش اومد آشتی و سر حرف و شوخی رو باز کرد.خوبی دومش اینه درسته پولش کمه ولی مرتبه واقعا. یعنی واقعا تا حالا نشده حقوق یه ماه رو ندن یا حتی دیر بدن. همیشه روز سوم و چهارم هر ماه حقوق واریز میشه.دیگه اینکه سر بیمه کردن هم هیچ اذیتی نمیکنن حتی خیلیم راه میان. مثلا چند تا از خانومای برنامه نویس که بخاطر زایمان نبودن یه چند وقت. بعد از مرخصی گفتن که ما دیگه نمیخوایم بیایم. بچه کوچیک داریم و از این حرفا. موسسه هم قبول کرده بود که براشون اخراج بزنه تا بیمه بیکاری بگیرن. یا یه سری گفتن ما میریم از اینجا ولی شما برای ما بیمه بزنین . خودمون پولشو میدیم. و اونا هم قبول کرده بود.یه خوبی خیلی بولدش اینه که ساعت کاریش شناوره. یعنی هر وقت بخوای میتونی بیای فقط باید ساعت کاریت رو پر کنی. توی سایت کافه بازار خونده بودم که اونا هم همینطورن :) البته من که خودم این روند رو دوست ندارم. یعنی نه که هر روز 7:30 شرکت باشم ولی مثلا نمیتونم همیشه ساعت 11 برم. بعد از یه مدت دلم میخواد که منظم باشم و صبح زود برم.توی محیطش هم درسته یه کم شوخیای مردونه اشون زیاده ولی به خانوما خیلی احترام میذارن. همیشه اونا رو جدا حساب میکنن.منظورم اینه که اگه بقیه مردا خودشون باید حواسشون به کارا و مزایا و ... باشه برای ما اینطوری نیست.  یعنی رسما که دو سه نفر کاملا هوامونو دارن.در نهایت هم این طور که تجربه من بهم میگه اگه یه نفر بتونه دو یا سه سال اونجا کار کنه دیگه نیروی ثابت اونجا میشه. یعنی اونا کلا اولویتشون اینه که کارمندای خودشون که با روند کار آشنا هستن رو به نیروی تازه ترجیح میدن. یعنی حتی اگه بری یه مدت کاراتو بکنی بعد بگی میخوام دوباره بیام راحت قبول میکنن البته با همون شرایط قبلی.در مورد بدی هاش میتونم بگم در مورد خودم ، بعد از یه مدت روزمرگی خیلی به آدم فشار میاره. یعنی اگه به چیزایی که بالا گفتم نگاه کنی از یه جنبه دیگه میبینی که بده. کلا اونجا چالشی نداره. مخصوصا الان که نیروها کمن. تقریبا همه کسایی که سرشون به تنشون می ارزه یه جای دیگه کار میکنن. اصلا خود آقای مجد. دیگه صاب بچه :) ساعت 5 میاد . وقتی که همه رفتن. قبل از اینکه من بگم میخوام برم میرفت توی اتاقش و کاری به کسی نداشت و عملا هر کی هر کار دلش میخواست میکرد. ولی وقتی من گفتم شما هیچ پیگیری ای ندارین میاد به زور هی با پیغام و پسغام میخواد ببینه چی چی شد؟ یا ربانی هم بالاخره رفت یه شرکت خیلی بهتر. و اونجا مدیر شد .... خوش بحالش!اصلا کلا شرکت ما یه سطح ثابتی توی کاراش داره. همه کارا. وقتی به اون سطح برسی دیگه بالاتر نمیتونی بری. قفل میشی به اونجا. یعنی وقتی کارآموز میای اینجا یا اصلا کارآموز هم نه. نیروی جدیدی. از دقتشون، از وحدت رویه اشون کیف میکنی و حساب کار دستت میاد و به خودت میگی باید حواسمو جمع کنم ولی وقتی به سری قواعدشون عادت کنی میبینی که واقعا هیچ پتانسیلی برای بالا بردن سطح وجود نداره. یعنی اصلا مقاومت میشه در برابرش.مثلا در مورد همین برنامه های اندروید. توی کل این 6 سالی که من توی شرکت کار کردم. تمااااام برنامه ها یه تیپ و استایل خاصی داشتن. شما یه دیتابیس لوکال داری. یه لی اوت هم با وسواس بسیار زیاد طراحی میشه و اون رو هم بهت میدن و تمام. دیگه همه چی لاک شده و اجازه هیچ تغییری تا اخر مدت زمان تحویل پروژه وجود نداره. یعنی اگه یه خلاقیتی بیاد به ذهنت . بگی این ویژگی رو هم اضافه کنیم ؟ نه. نمیشه . همه چی باید عین صورت جلسه باشه. حتی شما نباید یه پیکسل لی اوت رو متفاوت از اون عکسی که بهت دادن طراحی کنی. حتی اگه همه موافق باشن که اون لی اوت زشته . از مد افتاده است. یا هر چیکسی هم که این لی اوت ها رو طراحی میکنه خود آقای مجده. یعنی درسته گرافیست داریم ولی اونا در حد فتوشاپ کارن. باید مو به مو حرفای اقای مجد رو پیاده کنن. و جالب اینجاس که اقای مجد هیچ دانشی از دیزاین، رنگ شناسی، یو ایکس و ...  نداره. اصلا یو ایکس رو که مطمئنم نمیدونه چیه. در واقع مدتهاس که از این محیط برنامه نویسی و دانش مربوط به اون دور بوده ولی هنوز نبض همه چی دست اونه و هیچ کس هیچ مقاومتی در برابرش نداره. یعنی اصلا کسی حوصله نداره. درسته قبل از طراحی نرم افزار گفته میشه جلسه بذاریم و شما میتونی ایده هایی که داری رو بگی و نمونه های مشابه رو بیاری و بگی میتونیم ما اولین باشیم مثلا توی فلان کار. ولی در نهایت ساده ترین ها انتخاب میشن. هنوزم که فکر میکنم میبینم شاید به خاطر منه. شاید چون فکر میکنن من برنامه نویس معمولی هستم و نمیتونم این کار رو سر زمان تحویل بدم بیخیالش میشن. با اینکه چند بار تلویحی از ربانی پرسیدم و اون گفته نه ولی باز هم این حس خیلی منفی توی من هست.میدونم که تعبیر تلخیه ولی واقعا اونجا حیاط خلوته. یه محل برای دورهمی یه عده که یه دوره پیشرو بودن ولی الان مدتهاس که توقف کردن و هیچ انگیزه ای برای پیشرفت ندارن.درنهایت هم میدونم راه حل برای من رفتن از شرکت نیست. راه حلی هم که برای تغییر اوضاعم گذاشتم و توی پست بعدی راجع بهش مینویسم هم خوب نیست ولی اینجا موندن و تن دادن به شرایط شرکت فقط منو پایین میکشه.</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Thu, 20 Sep 2018 13:51:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که شرکت رو ترک کردم - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/the-day-i-left-2-itmdcm1pmqf7</link>
                <description>اول از همه باید بگم که عنوان اشتباهه. چون با اینکه از شرکت بیام بیرون موافقت نشد. یعنی اشتباه کردم که راستش رو گفتم و گفتم که از اوضاع ناراضیم.باید یه جوری یه مسئله شخصی رو پر رنگتر جلوه میدادم تا بذارن بیام بیرون. مثلا میخواستم دروغ نگم. هر چند دروغ هم گفتم. چون از کاری که کردم و دروغ پردازی های خفنی که انجام دادم خجالت میکشم دیگه اینجا نمیگم. ولی حسم اینه که قضیه به بدترین شکل ممکن مدیریت شد.یه روز خیلی اتفاقی به جمیله گفتم که میخوام از اینجا برم و برم توی شرکت ... کارآموزی کنم. اونا خیلی خفنن و میخوام برم اونجا.وقتی به اون گفتم انگار قضیه جدی شد و بعدش به ربانی هم گفتم. ربانی هم گفت که وای خیلی بده و عمرا نمیشه بری و این حرفا. آخر سر با اون به این توافق رسیدیم که سه روز توی هفته بیام و من واقعا فکر میکردم قضیه حله. حتی شنبه و یکشنبه هم نرفتم سر کار. ولی روز یکشنبه ربانی پیام داد که بیا و یکی از برنامه ها رو درست کن و من که رفتم شرکت ، مجد منو دید و گفت بیا با هم حرف بزنیم. وقتی پرسید مشکل چیه منم گفتم که از اوضاع راضی نیستم و اینجا خیلی بیخود شده. یه بار توی یه پست جداگانه میگم که اوضاع شرکت چه جوریه. و اون گفت باشه ما مشکلات رو رفع میکنیم و شما قرارداد داری و نمیتونی بریحالم از یه طرف گرفته شد که برنامه هام به هم ریخت و اینکه نتونستم حرفم رو به کرسی بشونم. اینکه جلوی مجد کوتاه اومدم برام ناراحت کننده بود. ولی راستش توی همین سه روزی که خونه بودم و فکر میکردم که دیگه فاتحه شرکت خونده است و دیگه باید به بعد از اون فکر کنم خیلی استرس گرفته بودم.حقیقت اینه من از ارشدم راضی نبودم. رشته لیسانسم نرم افزار بود و چون توی دانشگاه خیلی اذیت شده بودم با پیشنهاد داداشم رشته ام رو عوض کردم و علوم تربیتی خوندم. ولی رشته ارشد هم اصلا به مذاقم خوش نیومد و علافی محض بود. تنها دلخوشیم به درسای راحتش بود و اینکه میتونم توی دانشگاه موفق باشم و نمره های خوب بیارم و اینکه سر درسا اذیت نشم. چیزی که توی دوره لیسانس توی دانشگاه دیونه ام کرده بود. ولی با وجود شرکت و سر کار رفتن حتی به همین هدف هم نرسیدم و عملا هیچ وقتی برای درسای دانشگاه نمیذاشتم. یه مدتی شده بود که این فکر به سرم زده بود که دوباره درس بخونم و برگردم به کامپیوتر ولی فقط فکر بود. یعنی جرئت ترک کردن کار و گذشتن از ماهی 2 تومن رو نداشتم ولی از اونجایی که انسانیم با دهانی لق!! به مهدی گفتم و اونم خیلی استقبال کرد! فکرم این بود که احتمالا تابستون سال دیگه ،وقتی فاطمه درساش تموم شده میرم سرش و تا اون موقع وقت کافی برای تحلیل این فکرم و برنامه ریزی براش داشتم ولی حدود یه ماه بعدش مهدی به طور خیلی ناگهانی گفت که از اول تابستون بیا و شروع کن به درس خوندن. منم که تمام هدف زندگیم به دست اوردن رضایت اطرافیانمه! گفتم باشه. ترک کردن شرکت برام مسخره و نشدنی بود و وقتی مهدی بهم گفت که دیگه کم کم به اومدن از شرکت فکر کن میخواستم بپیچونمش. استدلالم هم این بود که توی این اوضاع گرونی همه دنبال کارن . اون وقت من کارم رو ول کنم برای درس. برای یه خیال. همزمان با ورود من به شرکت، دو نفر دیگه هم اومده بودن که ارشد داشتن. هرچند من جلوی اونا یه کم احساس ضعف میکردم ولی واقعا اونا همین کاری رو میکردن که من میکردم که البته از قضای روزگار اونا رفتن و من موندم. ولی بعد از یه مدت رفتن از شرکت هم برام عادی شد و گفتم که دیگه منم میرم از شرکت. گور بابای قسطام و مستقل بودن. مهدی گفته بود که قسطام رو خودش میده و نگران خرج و مخارج نباش. منم کم کم عادت کردم. البته منتظر بودم که یه جوری بهشون بگم که دیگه من نمیام. انواع و اقسام دلیلا رو هم داشتم آماده میکردم. از مریضی گرفته تا ازدواج. تا مهاجرت . ولی اگه میگفتم میخوام دوباره درس بخونم حتما مسخره ام میکردن. یا حتی اگه به زبون هم نمی آوردن توی ذهنشون به این فکر میکردن که من چقدر احمقم. میخواستم جلوشون پرستیژم بالا بره. مخصوصا اینکه فهمیده بودم ربانی یه جای دیگه هم کار میکنه و یه شرکت خیلی بهتر و مدرن تر و به روزتر رفته. به خاطر همین گفتم میخوام برم شرکت داداشم کار کنم. در حالی که اصلا شرکتی وجود نداره. مهدی قصدش این بود که بعدها یه شرکت بزنه ولی نه ایده ای توی ذهنش داشت و نه اینکه آدمی میشناخت. به خاطر همین الان توی دو راهیم. از طرفی توی شرکت موندن یعنی درجا زدن و روزمرگی. و از طرف دیگه راه دیگه ای برای پیشرفت نمیشناسم. اصلا و ابدا آدم اجتماعی ای نیستم که بخام کار دیگه ای برای خودم پیدا کنم. اصلا این اعتماد به نفس رو ندارم که بخام از پونیشا کار بگیرم و مسئولیت کار به عهده بگیرم. درس خوندن توی خونواده ما خیلی ارزش داره و می ارزه که همه چیت رو بخاطرش ول کنی. ولی با این وضعی که دانشگاه ها دارن! چقدر توی اینترنت به بی ارزش و بی فایده بودنش چیز میگن. اینکه هیچ چیزی آخرش نیست. اینکه اخرش اگه من شرکت رو ول کنم ، دوباره کار از کجا پیدا کنم؟ اصلا جای بهتر از اینجا میتونم پیدا کنم یا باید با فوق لیسانس بشینم توی خونه؟ نکنه به یه کار بدتر راضی بشم؟ یا اصلا برگردم همین جا ؟ همه میگن اوضاع کار خیلی خرابه .  توی خونه و از نظر مامان و مهدی فقط استاد دانشگاهی ارزش داره و بقیه کارا ، کار سطحی ای هستن. ازدواجم که کلا بیخیال.کلا نمیدونم</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Fri, 14 Sep 2018 18:39:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که شرکت رو ترک کردم - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@android_diaries/the-day-i-left-onmronpyk8un</link>
                <description>قضیه از اونجا شروع شد که برنامه نویس ارشد شرکتمون بخاطر بچه دار شدن مرخصی گرفت و بعدش خبر دادکه دیگه سر کار نمی آد. این خبر دادنش همزمان شد با تعدیل نیروهای شرکت. اون زمان اردیبهشت 96 بود و شرکت به اضافه شعبه تهران حدود 50 نفر نیرو داشت. بعد از تعدیل نیرو چیزی حدود 25 نفر از کارمندا رفتن. البته هیچ کس از بخش فنی به جز یه نفر گرافیست جزو تعدیلی ها نبود.مریم چند سالی از من بزرگتر بود. آخرین نفر از یه گروه برنامه نویس 4 نفره، که حدود 4 یا 5 سال زودتر از من اومده بودن. 4 نفر اول دانشگاه بودن که به سفارش استادشون که دوست آقای مجد بود، استخدام شرکت شده بودن و روی چشمش جا داشتن. هر چهار نفرشون به نوبت و پشت سر هم ازدواج کرده بودن و به فاصله خیلی کم باردار شده بودن. بالاخره تاثیر دوستیه دیگه :)مریم مدیر خوبی بود و بچه ها رو خوب هندل میکرد. در عین حال خیلی خوب برنامه ها رو دیباگ می کرد و عیب گیری های همه رو انجام میداد و چندین بار کارای خیلی خفنی انجام داده بود.رتبه بالاتر اون ( به طور غیر رسمی ) اقای ربانی بود. مرد جوون و خوش اخلاقی بود و یکی دو سال از مریم بزرگتر بود.برنامه نویس های پایینتر هم من و سعیده و جمیله بودیم. البته 2 نفر برنامه نویس مرد هم بودن ولی اونا کارای دیگه میکردن. سنشون زیاد بود و با زبون های قدیمی سر و کار داشتن. اصلا نگاه خوبی به اونا نداشتم و به نظرم تمثال واضحی از روزمرگی و ناکارآمدی بودن.رفتن مریم با اینکه قابل پیش بینی بود ولی عادی نمی شد برام. یعنی استرس زیادی داشتم براش و جای خالیش خیلی به چشمم می اومد. اینکه اگه اون بره کی قراره با مجد هماهنگی ها رو انجام بده، کی تقسیم وظیفه کنه، وقتی گیر کردیم کی راهکار بده و ... . بعدها فهمیدم این فکر و خیالا همش الکیه و کارا خودش راه میفته. مخصوصا بعد از تغییراتی که خیلی یه دفه ای اتفاق افتاد. چند هفته قبل از رفتن مریم، سعیده یه روز صبح اومد گفت که دیگه من نمیام. کاملا غیر منتظره. به نظر می اومد توی خونواده و با خودش مشکل داشت و چندین بار کنتاکتی که باهاش داشتم مزید بر علت شده بود. این اتفاق خیلی ناراحتم کرد. مخصوصا اینکه من از همه باهاش صمیمی تر بودم ولی بدون اینکه به من بگه به مریم گفت و در مقابل اصرارها مقاومت کرد و دیگه برای همیشه رفت. با توجه اوضاع اقتصادی و تعدیل ها کاملا واضح بود که جایگزینی برای سعیده نمی آد و همه کارها می افته روی دوش بقیه ما . از طرفی موعد رفتن مریم هم نزدیک می شد ولی آقای ربانی هیچ کاری برای مدیریت کارها نمی کرد.وقتی به اون موقع ها فکر میکنم می بینم یه کم از اینکه مریم میره خوشحال بودم. شاید بخاطر اینکه مریم به من خیلی سخت می گرفت و من تنها کسی بودم که اونجا باهاش دعوا میشد و اینکه وقتی مریم میرفت ارتباط من با ربانی بیشتر می شد. من روی ربانی کراش داشتم. پسر فعال و سازگار و خوش اخلاقی بود ولی بعد از رفتن مریم این اتفاق نیفتاد. ربانی دیگه مثله قبل پیگیر کارا نبود و انگار داشت سعی میکرد لول خودش رو ببره بالا و اینکه برای خودش یه کاری راه بندازه. مخصوصا اینکه فوق العاده آدم اجتماعی ای بود و یه عالمه برنامه نویس و کارآفرین می شناخت.بنابراین تمام کارها افتاد به عهده من و جمیله. اوایل تریپ این بود که من ارشدم ولی بعد از چند ماه برابر شدیم یا حتی اینکه من اومدم پایین. خب برنامه نویسی جمیله از من بهتر بود و تجربه کار با زبونهای دیگه رو داشت و مهم تر از همه شخصیتش بود. آدم محکمی بود و کاری که فکر میکرد درسته رو انجام میداد. نه مثل من. به خاطر همین کاملا برابر شدیم یعنی من برای اینکه خودم راحت باشم این نگاه از بالا به پایین رو گذاشتم کنار و پذیرفتم که از لحاظ فنی مساوی هستیم. تجربه من در مقابل اصرار اون برای فهم درست همه چیز.حالا که نگاه می کنم اون روزی که مریم رفت و دیروز که من از شرکت رفتم، حسم مشابه بود. احساس میکردم اتفاق خاصی توی زندگیم افتاده و نقطه عطف زندگیم به حساب می آد.</description>
                <category>android_diaries</category>
                <author>android_diaries</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 23:51:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>