<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تد فارسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@angizeshi</link>
        <description>ایده هایی با ارزش گسترش یافتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 04:37:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16606/avatar/eQ3PLL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تد فارسی</title>
            <link>https://virgool.io/@angizeshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پول دیجیتال چگونه به استارت‌آپ‌ها برای جذب سرمایه کمک می‌کند + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A2%D9%BE%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-z9oo2vdcvkjd</link>
                <description> وقتی در حال سرمایه جمع‌کردن برای استارت‌آپ خودم بودم، یک سرمایه‌گذار خطرپذیر به من گفت، «آشوینی، به نظرم قرار است چند میلیون دلار دستت را بگیرد، و شرکتت -- خیلی زود ۵۰ تا ۷۰ میلیون دلار بیارزد. حسابی هیجان‌زده خواهی شد. اولین سرمایه‌گذارهات هم حسابی خوشحال خواهند شد. و من قرار است حسابی ناراحت بشوم. پس من در این معامله سرمایه‌گذاری نمی‌کنم.»00:26یادم هست فقط مات‌ومبهوت مانده بودم. چه کسی ناراحت می‌شود از اینکه چهار پنج میلیون دلار در یک شرکت سرمایه‌گذاری کندو ارزشش به ۵۰ تا ۷۰ میلیون دلار برسد؟00:41اولین بارم بود شرکت می‌زدم. شبکه‌ای از ثروتمندان نداشتم که برای سرمایه‌گذاری به آنها مراجعه کنم، پس رفتم سراغ سرمایه‌دارهای ریسک‌پذیر یعنی مرسوم‌ترین نوع سرمایه‌گذار در شرکت‌های فناوری. اما هیچوقت نشد بفهمم انگیزه آن سرمایه‌دارها برای سرمایه‌گذاری چه بود.01:00به باور من ما در عصر طلایی کارآفرینی قرار داریم. فرصت تأسیس شرکت حالا بیش از هر زمان دیگری است. اما سیستم‌های مالی که برای تأمین سرمایه نوآوران طراحی شده، سرمایه خطرپذیر، در بیست سی سال گذشته پیشرفتی نداشته است. سرمایه خطرپذیر طراحی شده بود تا مقادیر هنگفتی از پول را به معدودی شرکت سرازیر کند که می‌توانند میلیاردها دلار ارزش‌آفرینی کنند. طراحی نشده بود که سرمایه را قطره قطره در دهان چندین شرکت بچکاند که پتانسیل موفقیت کمتری دارند، مثل شرکت خودم. این کار شمار ایده‌هایی که سرمایه دریافت می‌کنند را محدود می‌سازد، شمار شرکت‌هایی که ایجاد می‌شوند و نیز کسانی که عملا آن سرمایه اولیه را دریافت خواهند داشت.01:49و فکر می‌کنم این سوال مهمی ایجاد می‌کند: هدف ما از کارآفرینی چیست؟ اگر هدف ایجاد معدودی شرکت میلیارد دلاری است،پس بچسبیم به همان سرمایه خطرپذیر، چون همین کار را می‌کند. اما اگر هدف ایجاد نوآوری است و قدرت بخشیدن به افرادی بیشتر که شرکت‌های بزرگ و کوچک بسازند، باید راهی برای تأمین مالی آن‌ها هم پیدا کنیم. سیستم انعطاف‌پذیرتری نیاز داریم که کارآفرینان و سرمایه‌گذاران را در یک تحلیل سرمایه معین محدود نکند. باید دسترسی به سرمایه را همگانی کنیم.02:28تابستان ۲۰۱۷ به سن‌فرانسیسکو رفته بودم، تا در یک شتاب‌دهنده فناوری بهمراه ۳۰ شرکت دیگر حضور داشته باشم. شتاب‌دهنده قرار بود به ما بیاموزد که چطور سرمایه خطرپذیر جمع کنیم. اما وقتی به آنجا رسیدم، قشر استارتاپی درباره آی‌سی‌او-ها یا «عرضه اولیه سکه» گرم گرفته بود. برای اولین بار، آی‌سی‌او-ها برای استارت‌آپ-های جوان بیش از سرمایه خطرپذیر پول جمع کرده بود.02:55این اولین هفته برنامه بود. جمعه‌ٔ عیش‌ونوش. و ایده‌پردازها یکسره صحبت می‌کردند. «می‌خواهم یه آی‌سی‌او جمع کنم.» «من می‌خواهم یه آی‌سی‌او جمع کنم.» تا اینکه یک نفر گفت، «چه خوب می‌شود با همدیگر انجامش دهیم؟ باید یک آی‌سی‌او درست کنیم که متشکل از ارزش همه شرکت‌هایمان باشد و بصورت گروهی سرمایه جمع کنیم.» در این لحظه، می‌بایست سوال واضحی می‌پرسیدم، «بچه‌ها، آی‌سی‌او چیست؟»03:19آی‌سی‌او-ها یک راه جذب سرمایه بودند برای شرکت‌های جوان با مدنظر قرار دادن یک ارز دیجیتالی بجای ارزش و خدماتی که آن شرکت ارائه می‌دهد. آن ارز مانند سهام یک شرکت عمل می‌کند، مثل بازار بورس آزاد، و با انجام معاملات آنلاین، ارزش آن هم افزایش پیدا می‌کند. مهمتر از همه، آی‌سی‌او-ها شمار سرمایه‌گذارها را گسترش می‌دهد، از چند صد سرمایه‌گذار ریسک‌پذیر به میلیون‌ها آدم عادی، که مایل به سرمایه‌‌گذاری هستند. این بازار پول بیشتری ارائه می‌دهد. سرمایه‌گذارهای بیشتری پشت آن هست.که یعنی احتمال خیلی بیشتری به کسب سرمایه کار. خوشم آمده بود.04:02اما ایده گروهی انجام دادنش بنظر دیوانه‌وار می‌آمد. استارت‌آپ-ها برای کسب سرمایه با هم رقابت می‌کنند، صدها جلسه صحبت می‌کنند تا یک چک امضا بشود. اینکه ۱۵ دقیقه باارزشم را مقابل یک سرمایه‌گذار صرف کنم تا نه تنها درمورد شرکت خودم، که همه شرکت‌های همگروه صحبت کنم، بی‌سابقه بود. اما ایده‌اش پسندیده شد. و همه تصمیم گرفتیم بجای رقابت، همکاری کنیم. هر شرکتی ده درصد از دارایی‌اش را در یک موسسه گروهی می‌گذارد که بعد به ارزهای دیجیتالی قابل معامله تبدیل می‌شود که سرمایه‌گذارها می‌توانند خرید و فروش کنند. شش ماه و چهار موسسه حقوقی بعد --04:46(خنده)04:47در ژانویه ۲۰۱۸، ما نخستین آی‌سی‌او را شروع کردیم که ارزش حدود ۳۰ شرکت را دارا بود و راهی تماما جدید بود برای جذب سرمایه. خیلی در مطبوعات صدا کردیم. سرتیتر مورد علاقه‌ام این بود، «سرمایه‌های خطر پذیر، بخوانید و بگریید.»05:05(خنده)05:08صندوق ما طبیعتا متنوع‌تر بود. بیست درصد از موسسان زن بودند. پنجاه درصد خارجی بودند. سرمایه‌گذاران هم خوشحال بودند.این بخت را داشتند که بازگشتی بیشتری عایدشان شود، چون هزینه دلال‌های سرمایه خطرپذیر را حذف کردیم. و می‌توانستند پول‌شان را بگیرند و باز سریع سرمایه‌گذاری کنند، احتمالا برای سرمایه ایده‌های جدید دیگر.05:30معتقدم این کار چرخه‌ای مطلوب از سرمایه می‌سازد که به کارآفرین‌های خیلی بیشتری امکان موفقیت می‌دهد. چرا که دستیابی به سرمایه دستیابی به فرصت‌ها است. و ما تازه شروع به تصور این کرده‌ایم که همه‌گیر کردن دستیابی به سرمایه چه‌ها خواهد کرد.هرگز فکرش را نمی‌کردم که جستجویم برای کسب سرمایه مرا به این مرحله برساند، که به حدود ۳۰ شرکت کمک کنم سرمایه جمع کنند.05:59تصور کنید کارآفرینان دیگر هم سعی کنند بجای دنباله‌روی از مسیرهای سنتی راههایی جدید برای جذب سرمایه پیدا کنند. این کار شرکت‌ها و محصولات را بیشتر می‌کند و اثر بلند مدت بر اقتصاد خواهد داشت. و من فکر می‌کنم اینطوری بیشتر خوشحال می‌شویم تا اینکه فقط سعی کنیم در استارت‌آپ میلیارد دلاری بعدی سرمایه‌گذاری کنیم،06:20ممنونم.06:21(تشویق)ارائه از: آشوینی انبرجان / ترجمه از: امشه امشیان https://www.ted.com/talks/ashwini_anburajan_how_cryptocurrency_can_help_new_companies_get_investment_capital?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 04:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه می‌توانیم به جوانان کمک کنیم تا آینده بهتری بسازند + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF-jyad3zikvwx1</link>
                <description>نسل عظیمی از جوانان در شرف به ارث بردن دنیا هستند و این وظیفه ماست که به آن‌ها فرصت تلاش و مبارزه را برای آینده شان بدهیم در حال حاضر، ۱/۸ میلیارد نفر جوان بین ۱۰ تا ۲۴ سال در جهان وجود دارند. بیشترین مقدار در تاریخ بشریت. برآورده کردن نیازهایشان مسئله بزرگی است. ولی در عین حال فرصت بزرگی هم هست. آن‌ها آیندهٔ مشترکمان را در دست‌هایشان دارند. هر روز، ما در مورد جوان‌هایی می‌خوانیم که ایده‌ها و آرزوهایشان را بکار می‌گیرند. تا برای تغییر مبارزه کنند. تغییر اجتماعی، تغییر سیاسی تغییر در جوامع‌شان. تصور کنید چه خواهند ساخت: پیشرفت، اختراعات. شاید دارو‌های جدید، روش‌های جدید جابجایی روش‌های جدید ارتباط، اقتصاد پایدار، و یا حتی شاید صلح جهانی. ولی این فرصت، این سهم جوانی، اعطا نشده است.۱/۸ میلیارد زن و مرد جوان در حال ورود به بزرگسالی هستند. آیا آماده هستند؟ در حال حاضر، تعداد بسیار کمی آماده‌اند. بخش مورد علاقه من در کار در یونیسف این است که می‌توانم با جوانان صحبت و ملاقات کنم و بشنوم‌شان از همه جای دنیا. و آن‌ها به من از امیدها و آرزوهایشان می‌گویند. آرزوها و امید‌های بسیار جالبی دارند. برای چیزی که می‌خواهند در زندگی به دست بیاورند.ولی همچنین به من می‌گویند که می‌ترسند. می‌ترسند که با بحران‌های مهم و فوری روبرو شوند. بحران جمعیت، بحران تحصیل،بحران کار، بحران خشونت، و بحرانی برای دختران. اگر به این بحران‌ها نگاه کنید، می‌فهمید که فوری هستند. و نیاز است که الان برشمرده شوند. چون به ما می‌گوید که آن‌ها نگرانند. نگرانند که ممکن است تحصیلات لازمه را به دست نیاوردند. می‌دانید؟ آن‌ها درست می‌گویند. ۲۰۰ میلیون نوجوان در دنیا خارج از مدرسه هستند، رقمی نزدیک به جمعیت برزیل. و آن‌هایی که در مدرسه هستند احساس می‌کنند که مهارت‌های درست را نمی‌آموزند. درجهان، ۶ تا از ۱۰ بچه و جوان حداقل توانایی خواندن و ریاضیات را ندارند. هیچ کشوری نمی‌تواند موفق باشد اگر نزدیک به نیمی از جمعیت جوانش نتواند بخواند یا بنویسد. و در مورد آن تعداد اندک خوش شانس در مدرسه؟ خیلی‌ها مدرسه را ترک می‌کنند چون نگرانند که مهارت‌های لازم برای امرارمعاش را به دست نیاورند. گاهی اوقات والدین دیگر نمی‌توانند مخارجشان را بپردازند. این یک تراژدی است. جوانان همچنین به من می‌گویند که نگران کار هستند. که نتوانند کار پیدا کنند. و باز هم، درست می‌گویند. هر ماه،۱۰ میلیون جوان به سن کار می‌رسند. این عدد سرسام آوری است. بعضی درس را ادامه می‌دهند، اما بسیاری وارد نیروی کار می‌شوند. و دنیای ما ماهی ۱۰ میلیون کار جدید به وجود نمی‌آورد رقابت برای به دست آوردن کار‌های موجود بسیار تنگاتنگ است. تصور کنید که در دنیای امروز یک جوان هستیدنیازمند کار و به دنبال امرار معاش آماده برای ساختن آینده، و فرصت‌ها سخت پیدا می‌شوند. جوانان همچنین به من می‌گویندنگرانند که مهرات‌های لازم را آموزش نبینند. و باز هم درست می‌گویند. ما در برهه‌ای از زمان هستیم که دنیا برای کار سریع تغییر می‌کند. ما در انقلاب صنعتی چهارمیم. جوانان نمی‌خواهند که روی مزرعه یا مناطق روستایی باشند. می‌خواهند به شهر بروند. می‌خواهند مهارت‌های آینده را برای کار آینده بیاموزند. می‌خواهند تکنولوژی دیجیتال و سبز را بیاموزند. می‌خواهند کشاورزی نوین را بیاموزند. می‌خواهند تجارت و کارآفرینی را بیاموزند، تا بتوانند کسب و کاری برای خودشان راه بیندازند.می‌خواهند پرستار، رادیولوژیست داروساز و پزشک بشوند. می‌خواهند تمام مهارت‌های لازم برای آینده را داشته باشند. می‌خواهند مهارت‌هایی مثل ساخت و ساز و برق را بیاموزند. این‌ها همه مهارت‌هایی است که یک کشور نیاز دارد. همچنین شغل‌هایی که هنوز ابداع نشده‌اند. جوانان همچنین به من می‌گویند که نگران خشونت هستند. در خانه، آنلاین، در مدرسه در گروهایشان. و باز هم درست می‌گویند. یک جوان می‌تواند صدها دوست در رسانه‌های جمعی داشته باشد. ولی وقتی نیاز است که یک چهره دوستانه بیابند، کسی که به عنوان دوست با او حرف بزنند، چنین کسی را پیدا نمی‌کنند. با قلدری و آزار از طرف دیگران روبه رو هستند.صدها میلیون با استثمار روبه رو هستند و سواستفاده و خشونت. هر ۷ دقیقه یک نوجوان دختر یا پسر در جایی از دنیا به دلیل خشونت به قتل می‌رسد. و دختران به من می‌گویند. آن‌ها مخصوصاً درمورد آینده‌شان نگران هستند. و متاسفانه آن‌ها هم راست می‌گویند. دختران با تعصب و تبعیض مواجه هستند. با ازدواج در کودکی مواجه هستند با حاملگی‌های زودرس و مرگ آور مواجه‌اند. جمعیت آمریکا را تصور کنید. حالا دو برابرش کنید. این تعداد زنانی است که قبل از ۱۸ سالگی ازدواج کرده‌اند. ششصد و پنجاه میلیون. و خیلی‌ها مادر شدند وقتی خودشان هنوز بچه بودند. یکی از هر سه زن در طول زندگی‌اش با سوءاستفاده فیزیکییا سواستفاده جنسی مواجه است. پس تعجبی نیست که دختران نگران آینده‌شان باشند. این بحران‌های فوری ممکن است در زندگی شما یا اطرافیانتان دیده نشوند. و یا شاید شما فرصت تحصیلات خوب را داشته‌اید. یا مهارت‌های مناسب کار یا در پیدا کردن شغل.شاید شما هیچوقت با خشونت یا تعصب و تبعیض مواجه نشده‌اید. ولی ده‌ها میلیون از جوانان به این خوش شانسی نبوده‌اند. و زنگ خطر را برای آینده‌شان به صدا می‌آورند. به همین علت یونیسف و همکاران عام و خاصش در حال راه اندازی یک ابتکار جهانی هستند. که جوانان خودشان آن را نام‌گذاری کرده‌اند. به نام &quot;نسل نامحدود&quot; یا Gen-U یا Gen you. می‌خواهند بگویند زمان ماست، نوبت ماست، آینده ماست. هدف ما مشخص است. می‌خواهیم تا سال ۲۰۳۰ هر جوانی در مدرسه درحال یادگیری و آموزش، یا انجام کار مناسب سن باشد. این هدف فوری است، لازم است و بلندپروازانه است. ولی ما فکر می‌کنیم که شدنی است.پس ما دنبال راه‌حل‌های پیشرفته هستیم راه‌حل‌های جدید. راه‌حل‌هایی که به جوانان فرصت مبارزه برای آینده‌شان را بدهد. ما همه جواب‌ها را نمی‌دانیم، به همین برای کمک دلیل با تجارت‌ها و دولت‌ها و موسسات غیرانتفاعی، دانشگاه‌ها و مجامع و نوآوران در تماسیم. Gen-U یک بستر آزاد است، جایی که آدم‌ها می‌توانند بیایند و ایده‌ها و راه‌حل‌هایشان را به اشتراک بگذارند در مورد اینکه چه چیز شدنی است و نشدنی، و مهمتر اینکه چه چیز ممکن است راه حل باشد. پس اگر ما بتوانیم این ایده‌ها را جمع کنیم و با کمی سرمایه، و همکاران خوب، و اراده سیاسی خوب، ما فکر می‌کنیم می‌توانند هزارها و میلیون‌ها نفر را بهره مند کنند در دنیا. و با این پروزه ما همچنین کاری جدید انجام می‌دهیم. ما با همکاری جوانان طراحی و تولید می‌کنیم. با جن یو آن‌ها رهبری می‌کنند،ما را به سوی آینده. در آرژانتین، برنامه ای هست که ما در آن دانش آموزان را در حومه شهر و جا‌های صعب العبور با چیزی که به ندرت دیده‌اند ارتباط می‌دهیم: یک معلم مدرسه. این دانش آموزان به کلاس می‌آیند و با یک معلم همراه می‌شوند آنها به مدرسه‌های روستایی متصل‌اند. و یک معلم مدرسه راهنمایی، که به آنها در مورد تکنولوژی دیجیتال آموزش می‌دهد و یک تحصیلات راهنمایی مناسب، بدون اینکه لازم باشد محل زندگیشان را ترک کنند. در آفریقای جنوبی، برنامه‌ای به نام دختران تکنو هست. این دختران از محله‌های بی بهره هستند که دارند برنامه STEM را تحصیل می‌کنند: علوم، تکنولوژی، مهندسی و ریاضی.و آن‌ها فرصت کار دارند. این روشی است که بعدا آن‌ها خود را شاغل و در مهندسی علوم و یا برنامه‌های فضایی ببینند. در بنگلادش، ما همکارانی داریم که دارند دهها هزار جوان را در زمینه فنی آموزش می‌دهند، تا بتوانند مکانیک موتور، یا خدمات تلفن همراه بشوند. این‌ها شانسی برای دیدن امرارمعاش خودشان است. یا شاید کسب و کاری برای خودشان. در ویتنام، برنامه ایست که کارآفرینان جوان را با نیاز‌های جوامع خودشان آشنا می‌کنند. با این برنامه گروهی به دست می‌آید که تصمیم می‌گیرند مشکل حمل و نقل را حل کنند برای معلولان جامعه‌شان. با یک مربی و مقداری بودجه، یک اپ جدید طراحی کردند که به جامعه‌شان کمک می‌کند. من دیده‌ام که این برنامه‌ها چطور تغییر ایجاد می‌کنند. وقتی در لبنان بودم برنامه‌ای به نام دختران آی تی را دیدم، یا دختران به دست می‌آورند. در این برنامه دخترانی بودند که مهارت‌های کامپیوتر و STEM را می‌آموختند شانس این را داشتند که با افراد حرفه ای کار کنند تا مستقیما بیاموزند چطور می‌توان یک معمار، یک طراح و یا یک دانشمند شد و وقتی این دختران و لبخندشان را می‌دیدید، نور در چشمانشان، بسیار هیجان زده بودند، امید برای آینده داشتند. می‌خواستند دنیا را تغییر دهند.و حالا با این برنامه و این مربی‌ها، می‌توانند اینکار را بکنند. ولی این ایده‌ها و برنامه فقط یک شروع است. فقط به مقدار کمی از جوانان می‌رسد. ما می‌خواهیم این ایده‌ها را در مقیاس وسیع‌تر عملی کنیم. برای رسیدن به تعداد بیشتری جوان در مجامع بیشتری،در جا‌های بیشتری در دنیا. و ما می‌خواهیم رویاهای بزرگ داشته باشیم. می‌تواند هر مدرسه، در هرجایی از دنیا، مهم نیست چقدر دورافتاده یا کوهستانی، یا یک کمپ پناهنده‌ها، می‌توانند به اینترنت وصل باشند؟ می‌توانیم ترجمه همزمان برای جوانان داشته باشیم،تا بتوانند تحصیلات خوب داشته باشند به زبان خودشان در هر جایی از دنیا؟ آیا ممکن است تا مهارت‌هایی که در آینده لازم است تا در جامعه شما کار پیدا کرد با تحصیلات مدرسه شما در ارتباط باشد؟ تا واقعاً بتوانید از مدرسه به کار بروید. و بیشتر. هر یک از ما می‌توانیم کمک کنیم؟ در زندگی روزمره در محل کار، راه‌هایی هست که جوانان را پشتیبانی کنیم؟ جوانان از ما کارآموزی می‌خواهند، برای فرصت کار، برای کارآموزی. می‌توانیم اینکار را بکنیم؟ جوانان از ما برنامه درس و تحصیل همزمان می‌خواهند، جایی که بتوانند یاد بگیرند و درآمد داشته باشند. ما می‌توانیم اینکار را بکینم و می‌توانیم به جوامع نزدیک برسیم، که کمتر بهره‌مند هستند و کمکشان کنیم؟ جوانان همچنین می‌گویند که می‌خواهند سایر جوانان را کمک کنند. فرصت و صدای بیشتری می‌خواهند، که بتوانند جمع شوند و به همدیگر کمک کنند. در مراکز ایدز، در کمپ پناهندگان، همچنین در پایان دادن به قلدری آنلاین و در ازدواج زودهنگام. ما ایده‌های ریز و درشت نیاز داریم، ایده‌های محلی و جهانی. این در نهایت مسئولیت ماست. نسل عظیمی از جوانان در شرف به ارث بردن دنیای ما هستند. وظیفه ماست که میراثی از امید و فرصت برایشان بگذاریم برای آنها و همچنین با آنها. جوانان ۲۵ درصد جمعیت هستند. ولی آنها ۱۰۰ درصد آینده هستند. و برای شانس تلاش و مبارزه فراخوان می‌دهند تا دنیایی بهتر بسازند. دعوت آنها باید ندای ما باشد. ندای زمان ما. الان وقتش است، نیاز مبرم است. ۱/۸ میلیارد جوان منتظرند. متشکرم. (تشویق) ارائه از:هنریتا فورد/ ترجمه از: مهدیه هادیانhttps://www.ted.com/talks/henrietta_fore_how_we_can_help_young_people_build_a_better_future?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare</description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 04:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چگونه زنده‌ خواهیم ماند وقتی جمعیت به ۱۰ میلیارد برسد؟+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B0-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-dfh70yylbqg2</link>
                <description> 00:00ما در چه حالیم؟ نه، نه، نه، با این سوال، منظورم این است، ما، هوموسیپین‌ها00:06(خنده)00:06به عنوانِ یک گونه داریم چه کار می‌کنیم؟00:08(خنده)00:09اکنون، روش معمول برای پاسخ به این سوال این است. تعدادی معیار از تندرستی فیزیکی انسان انتخاب می‌کنید. طول عمرِ متوسط، میانگینِ کالری در روز، درآمد میانگین، جمعیت کلی، چیز‌هایی از این قبیل، و نموداری از مقدار آن در طول زمان رسم می‌کنید. در تقریباً تمامیِ نمونه‌ها، شما نتیجهٔ یکسانی دریافت می‌کنید. خط برای هزار سال در امتداد سطحی پایین سریعاً پیش می‌رود. سپس به صورت نمایی در قرن ۱۹ و ۲۰ به سمت بالا پرتاب می‌شود. یا یک مقیاسِ مصرف بیابید: مصرف انرژی، مصرف آب شیرین، مصرف فوتوسنتز جهان، و نموداری از مقدار آن در طول زمان رسم کنید. بطور مشابه، خط برای یک هزاره در یک سطح پایین به سرعت امتداد می‌یابد، سپس بطور نمایی در قرن ۱۹ و ۲۰ به سمت بالا پرتاب می‌شود.00:50زیست‌شناسان یک اصطلاح برای این مساله دارند: طغیان. طغیان هنگامی است که یک جمعیت یا گونه از محدودهٔ انتخاب طبیعی فراتر می‌رود. انتخاب طبیعی بطور معمول جمعیت‌ها و گونه‌ها را درونِ محدوده‌های کاملاً معینی نگه می‌دارد. آفت‌ها، انگل‌ها، کمبود منابع مانع از گسترش بیش از حدِ آن‌ها می‌شود. اما همواره، یک گونه از حدودِ خود فرار می‌کند. ستارهٔ دریاییِ تاج خروس‌دار در اقیانوس هند، صدفِ گورخری در دریاچه‌های گِرِیت کرم صنوبر، اینجا در کانادا. جمعیت‌ها گسترده می‌شوند، یکصد برابر، هزار برابر، یک میلیون برابر. پس درس اساسی از زیست شناسی اینجاست: طغیان‌ها در طبیعت به سرانجام خوبی نمی‌رسند.01:28(خنده)01:29یک جفت پروتوزوئید را درون یک ظرفِ کِشت میکروب پر از مواد غذایی قرار دهید. در زیستگاه طبیعی‌شان، خاک یا آب، محیطشان آن‌ها را محدود می‌کند. درون ظرف کشت میکروب، آن‌ها اقیانوسی از صبحانه دارند و هیچ دشمن طبیعی ندارند. آن‌ها تغذیه می‌کنند و تکثیر می‌شوند، تغذیه می‌کنند و تکثیر می‌شوند، تا انفجار، آن‌ها به لبهٔ ظرف کشت میکروب می‌رسند در نقطه‌ای که آن‌ها یا در ضایعات خودشان غرق می‌شوند، یا از فقدان منابع دچار قحطی می‌شوند، یا هر دو. طغیان پایان می‌یابد، همیشه، به طرز بدی.01:54اکنون، از دیدگاهِ بیولوژی، شما و من اساساً از پروتوزوئید درون ظرف کشت متمایز نیستیم. ما خاص نیستیم. تمامی آن‌چه ما، در خودبینی‌مان، فکر می‌کنیم که ما را متمایز می‌سازد هنر، علم، تکنولوژی وغیره اهمیت ندارند ما یک گونهٔ در حال شیوع هستیم، ما داریم به لبهٔ ظرف کشت می‌رسیم، به همین سادگی.02:16خب سوال واضح: آیا این حقیقتاً درست است؟ آیا ما واقعاً محکوم به رسیدن به لبهٔ ظرف کشت هستیم؟ من می‌خواهم برای لحظه‌ای این سوال را کنار بگذارم و از شما سوال دیگری بپرسم. اگر ما در صدد گریز از بیولوژی هستیم، چگونه این کار را انجام می‌دهیم؟ در سالِ ۲۰۵۰، حدود ۱۰ میلیارد انسان در جهان خواهد بود، و تمامیِ آن انسان‌ها وسائلی را خواهند خواست که شما و من می‌خواهیم: ماشین‌های خوب، لباس‌های خوب، خانه‌های خوب، مقادیر عجیب و غریب از شکلات سوئیسی تالبرون. منظورم این است، به این فکر کنید: تالبرون برای ۱۰ میلیارد نفر. چگونه این را انجام خواهیم داد؟ چگونه می‌توانیم همه را تغذیه کنیم، به همه آب برسانیم. برای همه انرژی تأمین کنیم، از بدترین تأثیرات تغییرات آب‌وهوا جلوگیری کنیم؟02:53من یک روزنامه‌نگار علمی‌ام، و این سوالات را سال‌ها از محققین پرسیده‌ام، و بر اساس تجربهٔ من، پاسخ‌های آن‌ها به دو دستهٔ گسترده تقسیم می‌شود، که من آن را «جادوگران» و «پیامبران» می‌نامم. جادوگران، نوابغ تکنولوژی، بر این باورند که علم و فناوری، اگر به‌درستی اعمال شود، به ما اجازه می‌دهند راه خود را خارج از شرایط دشوار بسازیم. آن‌ها می‌گویند، «باهوش باشید، بیشتر به دست بیاورید، با این روش، همه می‌توانند پیروز شوند.» پیامبران به چیزی نزدیک به خلاف این اعتقاد دارند. آن‌ها جهان را تحت حکمرانی فرآیندهای زیست‌بومی بنیادی می‌بینند. با محدودیت‌هایی که از خطر ما تخطی می‌کنند. آن‌ها می‌گویند، «کمتر مصرف کنید، ذخیره کنید، در غیراین صورت، همه خواهند باخت.» جادوگران و پیامبران برای چندین دهه با هم سر و کله زده و بحث کرده‌اند، اما هر دوی آن‌ها معتقدند که تکنولوژی کلید آیندهٔ موفق است. مشکل این است که، آن‌ها انواع مختلف تکنولوژی را تصور می‌کنند و انواع مختلفی از آینده را.03:44جادوگران یک دنیای پر‌زرق و برق را ترسیم می‌کنند، اَبَرشهر‌های فوق کارآمد احاطه شده توسط اثر‌های عظیمی از طبیعت بکر،اقتصاددانهایی که از اتم به بیت منتقل شده‌اند، جوامع سرمایه داریِ تغییریافته که دیگر به بهره‌برداری از طبیعت وابسته نیست.انرژی، برای جادوگران، از گیاهان اتمیِ فشرده به دست می‌آید؛ غذای حاصل از مزارع کوچکِ فوق پرمحصول، محصولات تغییریافتهٔ ژنتیکیِ نگهداری شده توسط ربات‌ها؛ آب حاصل از گیاهان نمک‌زدای پربازده، که یعنی دیگر از رودخانه‌ها و آب‌های زیرزمینی بهره‌برداری نمی‌کنیم. جادوگران همهٔ ۱۰ میلیارد نفر ما را فشرده شده در شهر‌های فوق متراکم اما قابل راه رفتن، یک کشور شهرنشین با حداکثر آمال و آزادی انسانی.04:24اکنون، پیامبران تک‌تک بیت‌ها را مورد هدف قرار داده‌اند. آن‌ها اشاره می‌کنند که شما نمی‌توانید غذا و آب را حذف کنید. آن‌ها می‌گویند شما نمی‌توانید بیت‌ها را بخورید، و تاکنون کشاورزی صنعتی، فرسایش گستردهٔ خاک را برای ما به بار آورده است،نواحی ساحلی از بین رفتهٔ گسترده و میکروبیوم‌های نابود‌شدهٔ خاک. و شما جادوگران، بیشتر از این می‌خواهید؟ و آن گیاهان غول پیکرِ آب شیرین کن؟ می‌دانیم که آن‌ها به همان اندازه انبوهی از نمک سمی تولید می‌کنند که اساساً ر‌هایی از آن‌ها غیرممکن است.و آن اَبرشهر‌هایی که شما دوست دارید، آیا می‌توانید برای منابرشهری که واقعاً وجود دارد را نام ببرید که واقعاً امروز در دنیا وجود دارد، به جز احتمالاً توکیو، که افتضاحی از فساد و نابرابری نباشد؟ در‌عوض، پیامبران خواستار جهانی کوچک‌تر، جوامع به هم‌پیوسته، نزدیک‌تر به زمین، یک دنیای زراعی با حداکثر ارتباط انسانی و با کنترل کاهش یافتهٔ شرکت‌های بزرگ هستند. در این چشم‌انداز، اکثریت مردم در حومهٔ شهر زندگی می‌کنند، و برق آنها توسط مقیاس محله‌ایِ تاسیسات خورشیدی و باد تامین می‌شود که در پس‌زمینه محو می‌شوند. دانشمندان از گیاهان نمک زدای غول‌آسا برای تولید آب استفاده نمی‌کنند. آن‌ها بارندگی را ذخیره می‌کنند، و از آن بطور پایان ناپذیر استفادهٔ دوباره و بازیافت می‌کنند. و غذا از شبکه‌های در مقیاسِ کوچکِ مزارع تأمین می‌شودکه بیشتر برپایهٔ درختان و گیاهان غده‌ای است تا غلات با بازدهی کمتر مانند گندم و برنج.05:49گذشته از همه، پیامبران پیشبینی می‌کنند که مردم عادت‌های خود را تغییر می‌دهند. آن‌ها به‌سمت محل کار نمی‌رانند، آن‌ها سوار قطار‌های با انرژی تجدیدپذیر می‌شوند. آن‌ها هر روز صبح دوش آب داغِ ۳۰ دقیقه‌ای نمی‌گیرند. آن‌ها، می‌دانید، همانطور که مایکل پالن می‌گوید، ازغذای واقعی، غالباً گیاهان، و نه چندان زیاد، تغذیه می‌کنند. از همهٔ این‌ها گذشته، پیامبران می‌گویند تسلیم شدن در برابر محدودیت‌های طبیعی منجر به مسیر زندگیِ آزادتر، دموکرات‌تر و سالم‌تر می‌شود.06:14اکنون، جادوگران همهٔ این‌ها را یاوه می‌پندارند. آن‌ها این را به عنوان دستورالعملی برای مضیقه، پسرفت و فقر جهانی می‌بینند.آن‌ها می‌گویند، کشاورزیِ پیامبرگونه، تنها رد پای انسان را گسترش می‌دهد و مردم بیشتری را به سمت کار کشاورزیِ کم دستمزد منحرف می‌کند. آن امکانات خورشیدیِ دایر در محل، آن‌ها عالی به نظر می‌رسند، اما آن‌ها به تکنولوژی‌ای وابسته‌اند که هنوز وجود ندارد. آن‌ها خیال‌پردازی هستند. و آب بازیافتی؟ این تمرکزی بر رشد و توسعه است. با وجود همهٔ این‌ها، اگرچه جادوگران تاثیر پیامبران را در مهندسی اجتماعی در مقیاس گسترده، مورد هدف قرار می‌دهند، که آن‌ها به عنوان عمیقاً ضد دموکراتیک می‌بینند.06:49اگر تاریخ دو قرن اخیر یکی از رشد‌های نامحدود بود، تاریخ قرن آتی احتمالاً می‌تواند بطورکامل چیزی باشد که ما انتخاب می‌کنیمبه عنوان گونه‌ای بین این دو مسیر. این‌ها استدلال‌هایی هستند که حل خواهند شد، به یک روش یا روش دیگر، توسط نسل فرزندان ما، نسلی که به دنیای ۱۰ میلیاردی می‌آیند.07:07اکنون، اما صبر کنید، در این نقطه، زیست‌شناسان باید چشم بگردانند آنقدر بلند که شما به سختی صحبت مرا بشنوید. آن‌ها باید بگویند، از این، جادوگران، پیامبران، این یک رویای فانتزی است. اهمیتی ندارد چه روش خیالی را انتخاب می‌کنید. طغیان‌ها در طبیعت به خوبی سرانجام نمی‌یابند. شما فکر می‌کنید که پروتوزوئیدها لبهٔ ظرف را می‌بینند که نزدیک می‌شود و می‌گویند، «هی بچه‌ها، زمان تغییر جامعه نیست؟» نه آن‌ها فقط اجازه می‌دهند آن شکاف پیدا کند. این همان چیزی است که زندگی انجام می‌دهد، و ما بخشی از زندگی هستیم. ما کار مشابه را انجام می‌دهیم. با آن کنار بیایید.07:38خب، اگر شما دنباله‌روی داروین هستید، باید این را در نظر بگیرید. منظورم این است، نقض‌کننده اساسی استدلالی که عبارت «ما ویژه‌ایم» را به پایین می‌کشد. چقدر آن سست و بی‌پایه است؟07:50(خنده)07:51می‌گویم که می‌توانیم دانش را بیندوزیم و به اشتراک بگذاریم و از آن برای هدایت آینده‌مان استفاده کنیم. خب، آیا حقیقتاً داریم این کار را انجام می‌دهیم؟ آیا هیچ مدرکی وجود دارد که ما واقعاً از دانش انباشته و مشترکمان استفاده می‌کنیم برای تضمین رفاه بلند مدت؟ این تقریباً آسان است که بگوییم نه.08:08اگر شما یک جادوگر هستید، و شما معتقدید که محصولات فوق پرمحصول و از نظر ژنتیکی مهندسی شده کلید تغذیهٔ همهٔ افراد در جهان فرداست، شما باید نگران باشید برای ۲۰ سالی که دانشمندان اظهار می‌کردند که آن‌ها برای استفاده امن هستند، تا عموم را متقاعد کنند که پذیرای این تکنولوژی باشند، با شکست مواجه شد. اگر شما یک پیامبرید و شما معتقدید که کلید حل کمبود آب شرب در حال حاضر توقف به هدر رفتن آن است، شما باید نگران این باشید که شهرها در سراسر جهان، در مناطق ثروتمند درست مثل مناطق فقیر، به طور معمول یک چهارم یا بیشتر از آبشان را از طریق لوله‌های دارای نشتی و آلوده از دست می‌دهند. منظورم این است، کیپ تاون فقط چند مدت قبل، به طور کلی دچار بی آبی شد. کیپ تاون یک سوم آبش را ازطریق لوله‌های نشت‌کننده از دست می‌دهد. این مشکل برای چندین دهه وخیم‌تر شده است، و کار‌های بسیار اندکی درباره‌اش انجام شده است.08:52اگر شما یک جادوگرید، و شما فکر می‌کنید که یک انرژی هسته‌ای پاک، فراوان، فاقد کربن کلید مبارزه با تغییرات اقلیمی است،پس باید نگران باشید که تمایل عمومی برای ساخت مواد هسته‌ای کم می‌شود. اگر شما یک پیامبر هستید، و فکر می‌کنید که راه حل همین مسأله این امکانات خورشیدی محله‌ای است که قدرت را به جلو و عقب انتقال می‌دهند است، شما باید نگران باشید که هیچ کشوری در هیچ کجای جهان چیزی شبیه به منابع ضروری برای توسعه این تکنولوژی اختصاص نداده است تا آن را در زمانی که به آن احتیاج داریم گسترش دهیم. و اگر شما در هر سمتی باشید، چه جادوگر یا پیامبر باید نگران این باشید که علی‌رغم هشدار‌های گسترده دربارهٔ تغییرات آب و هوایی، میزان انرژی تولید شدهٔ سالانه از سوخت‌های فسیلی افزایش یافته است. تا حدود ۳۰ درصد از ابتدای این قرن.09:34پس، هنوز فکر می‌کنید ما از پروتوزوئیدها متمایزیم؟ هنوز فکر می‌کنید ما منحصر به فردیم؟ در حقیقت، این حتی بدتر از آن است.09:44(خنده)09:47ما در خیابان‌ها نیستیم. نه جداً، اگر تفاوتی بین ما و پروتوزوئید‌ها وجود دارد، تفاوتی که حائز اهمیت باشد، این فقط هنر و علم و تکنولوژی ما و چیز‌هایی از این دست نیست -- ما می‌توانیم گریه و فریاد سردهیم، ما می‌توانیم به خیابان‌ها بریزیم. و با گذشت زمان، راهکار جامعه را تغییر دهیم. اما این کار را نمی‌کنیم. جادوگران براستی برای چندین دهه بحث کرده‌اند که نیروی هسته‌ای کلید حل تغییرات آب‌وهوایی است. اما نخستین راهپیمایی حامی برنامهٔ هسته‌ای در تاریخ در کمتر از دو سال پیش رخ داد، و نسبت به راهپیمایی‌های ضدهسته‌ای گذشته، کوچک شمرده شد. پیامبران هم صراحتاً برای چندین دهه استدلال کرده‌اند، که حفاظت کلید حفظ منابع آب شیرین است بدون تخریب اکوسیستم‌هایی که آن منابع آب شیرین را تولید می‌کنند. اما در تاریخ نوعِ بشر، هیچ‌گاه خیابانی نبوده مملو از تظاهرکنند‌گان در حال تکان دادن پلاکارد‌هایی دربارهٔ لوله‌های نشت‌کننده. در حقیقت، اکثر فعالیت سیاسی در این کره شامل دعوای متقابل جادوگران و پیامبران و اعتراضشان به یکدیگر بوده به جای به رسمیت شناختن این که آن‌ها اساساً در سمتی مشترک هستند. از همهٔ این‌ها گذشته، این افراد دربارهٔ مسالهٔ مشترکی نگرانند: چگونه در جهان ۱۰ میلیاردی پیش خواهیم رفت؟10:54نخستین قدم در راستای حرکت اجتماعی ضروری، ساخت تودهٔ بحرانی و جلوگیری از رفتن آن داد و فریاد است واضح به نظر می‌رسد: جادوگران و پیامبران به یکدیگر بپیوندند. اما با وجود دهه‌ها خصومت، چگونه این کار را انجام خواهید داد؟11:07یک راه ممکن است این باشد: هر طرف با نظریات بنیادی طرف دیگر موافقت کند. بپذیرید که انرژی هسته‌ای امن و فاقد کربن است، و این‌که معادنِ اورانیوم می‌توانند بطور مخفیانه آلوده شوند و اینکه قرار دادن حجم‌های زیادی از پسماندِ سمی در قطار‌های ناامن و رفت و آمد آن‌ها در اطراف حومهٔ شهر یک ایدهٔ وحشتناک است. به نظر من، این تقریباً سریع منجر به یک چشم‌انداز کوچک، تاسیسات هسته‌ای موقت در مقیاس محله می‌شود، انرژی هسته‌ای پل فناوری است تا انرژی‌های تجدیدپذیر را توسعه و گسترش دهیم. یا پذیرش این که محصولاتِ تغییریافتهٔ ژنتیکی امن هستند و این‌که کشاورزی صنعتی سبب مشکلات محیطی گسترده‌ای شده است. از دید من، این منجر به تسریع چشم انداز دانشمندان گیاهی می‌شود که بیشتر توجهشان را به درخت‌ها و محصولات غده‌ای معطوف کرده‌اند، که می‌تواند بسیار پرمحصول‌تر از غلات باشد، از آب کمتری نسبت به غلات استفاده کند و فرسایش کمتری نسبت به غلات به بار بیاورد.11:59این‌ها فقط عقاید یک روزنامه نگار تصادفی است. من مطمئنم صد نظر بهتر الان در این اتاق وجود دارد. نکتهٔ اصلی این است که،جادوگران و پیامبران که با یکدیگر کار کنند، راه‌های زیادی برای موفقیت دارند. و معنای موفقیت خیلی بیشتر از بقای صِرف است، هرچند این مساله مهم است. منظورم این است، اگر نوعِ بشر، به گونه‌ای از طغیان خود جان در بَرَد اگر ما به همه غذا برسانیم، به همه آب بدهیم، به همه برق برسانیم، اگر ما بدترین اثرات تغییرات آب و هوایی را نادیده بگیریم، اگر ما به نوعی از زیست‌بوم محافظت کنیم، شگفت‌انگیز خواهد بود. فکر می‌کنم، خواهد گفت، حتی به یک بدبینِ کله‌شق مثل من، شاید ما واقعاً خاصیم.12:35متشکرم.12:36(تشویق)ارائه از: چارلز سی.من/ ترجمه از: فاطمه عسگری نژاد https://www.ted.com/talks/charles_c_mann_how_will_we_survive_when_the_population_hits_10_billion?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 04:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُسَکن ها چطور کار می‌کنند؟+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%D9%85%D9%8F%D8%B3%D9%8E%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-hmkcbaayamns</link>
                <description>درد، باعث می‌شود تا کاری بکنی فرض کن که در ساحل دریا هستی، و کمی شن در چشمت رفته. از کجا می‌فهمی که شن در چشمت است؟ مشخصا نمی‌توانی آن را ببینی، اما اگر آدم معمولی و سالمی باشی، آن را حس می‌کنی، این احساس ناراحتی شدید، درد نامیده می‌شود. درد، باعث می‌شود تا کاری بکنی، در این مورد، چشمهایت را بشویی تا شن بیرون برود. و از کجا می‌فهمی که شن بیرون رفته؟ درسته، چون دیگر دردی نداری. آدمهایی هستند که درد را حس نمی‌کنند. ممکن است به نظر جالب باشد ولی این طور نیست. اگر درد را حس نکنی، ممکن است آسیب ببینی، و یا به خودت آسیب برسانی و حتی خودت هم نفهمی. درد سیستم هشدار اولیه بدن توست. و تو را از خودت و دنیای اطرافت محافظت می‌کند. همانطور که بزرگ‌ می‌شویم، حسگرهای درد را در بیشتر نواحی بدنمان نصب می‌کنیم.این حسگرها، سلول‌های عصبی خاصی هستند که گیرنده درد نامیده می شوند، و از نخاع شما تا پوست تان، عضلات شما، مفاصلتان دندان ها و بعضی از اعضای داخلی ادامه یافته. درست مثل همه سلول های عصبی، آن ها سیگنال های الکتریکی را هدایت می‌کنند، و سیگنال های اطلاعاتی را از هر جایی که هستند به مغزتان ارسال می‌کنند. اما بر خلاف دیگر سلول های عصبی، گیرنده‌های درد تنها وقتی فعال می‌شوند اگر اتفاقی بیفتد که باعث ایجاد صدمه بشود. پس اگر آرام نوک یک سوزن را لمس کنی، فلز را حس می‌کنی، و این سلول های عصبی معمولی تو هستند. ولی دردی حس نمی‌کنی. حالا، هرچه بیشتر روی سوزن فشار دهی، بیشتر به آستانه گیرنده درد نزدیک می‌شوی. و اگر به اندازه کافی فشار دهی، و از آن آستانه عبور کنی گیرنده درد فعال می‌شود، و به بدنت می گوید که کاری که می‌کردی را متوقف کنی. اما آستانه درد چیزی کاملا قطعی ای نیست. بعضی از مواد شیمیایی می‌تواند آنها را تنظیم کنند، و آستانه را پایین آورد. وقتی که سلول ها آسیب ببینند، آنها و سلول های کناری به شدت این مواد شیمیایی را تولید می‌کنند، که سطح آستانه گیرنده‌های درد را پایین می‌آورد، تا حدی که تنها یک تماس موجب درد می‌شود.و اینجاست که مسکن‌های معمولی استفاده می‌شوند. آسپیرین و ایبوپروفن که موجب توقف تولید یک دسته از این مواد شیمیایی تنظیم کننده، که پروستا گلادین نامیده می‌شود. بگذارید ببینیم که چطور این کار را می‌کنند. وقتی که سلول ها آسیب ببینند، آنها ماده ای به نام اسید آراشیدونیک آزاد می‌کنند. و دو آنزیم به نام های COX-1 و COX-2 اسید آراشیدونیک را به پروستاگلادین H2 تبدیل می‌کند، که بعدا به چند ماده دیگر تبدیل می‌شود که کارهای مختلفی انجام می‌دهند، مثلا افزایش حرارت بدن، که باعث التهاب و پایین آوردن آستانه درد می‌شود. همه آنزیم ها یک بخش فعال دارند. این محلی در آنزیم است که واکنش ها اتفاق می‌افتد. بخش فعال COX-1 و COX-2 به راحتی با اسید آراشیدونیک منطبق می‌شوند. همانطور که می‌بینید، جای دیگری نمی‌ماند. در همین بخش فعال است که آسپیرین و ایبوبروفن کارشان را انجام می‌دهند. کار این دو متفاوت است. آسپیرین مثل تیغ جوجه تیغی عمل می‌کند.وارد بخش فعل می‌شود و بعد می‌شکند، و نصفش آنجا می‌ماند، و کاملا کانال را مسدود می‌کند و این مساله را که آراشیدونیک اسید در آنجا قرار گیرد را غیر ممکن می‌سازد. و بصورت دائم COX-1 و COX-2 را غیر فعال می‌کند. ایبوبروفن، از سوی دیگر،وارد بخش فعال می‌شود، اما شکسته نمی‌شود یا آنزیم را تغییر نمی‌دهد. COX-1 و COX-2 آزادانه می‌توانند آن را دوباره بیرون کنند، اما در مدتی که ایبوبروفن آنجاست، آنزیم نمی‌تواند به اسید آراشیدونیک متصل شود، و کارهای شیمیایی عادی را انجام دهد.اما آسپیرین و ایبوبروفن از کجا می‌دانند که محل درد کجاست؟ خوب، نمی‌دانند. وقتی که دارو در جریان خون قرار گرفت، در تمامی بدن شما منتقل می‌شود، ومثل هر جای دیگر، به نواحی دردناک هم می‌روند. پس آسپیرین و ایبوبروفن به این شکل کار می‌کنند. اما درد ابعاد دیگری هم دارد. درد های عصبی، برای مثال، درد ناشی از آسیب به خود سیستم عصبی ما؛ نیازی به تحریک از بیرون ندارند. و دانشمندان فهمیده‌اند که مغز چگونگی واکنش ما به سیگنال درد را تعیین می‌کند. برای مثال، اینکه چه میزان درد را حس می‌کنی بستگی به این که آیا به درد توجه می‌کنی، یا به حالت دارد. درد یک حوزه فعال در پژوهش است. اگر آن را بهتر بفهمیم، ممکن است تا به مردم در تحملش کمک کنیم. ارائه از: جورج زیدان / ترجمه از: بهزاد خزاعلی https://www.ted.com/talks/george_zaidan_how_do_pain_relievers_work?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 03:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم چطور الهام‌بخش من در یادگیری ویولون‌سل شد+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B4%D8%AF-wkkdnam23m44</link>
                <description>«راکر» با ارائه‌ای تلفیقی مابین داستانگویی شخصی و اجرای نمایش، از منبع الهامش برای مخاطبان می‌گویدارائه از: پال راکر / ترجمه از: امشه امشیان - (موسیقی ویولون‌سل) (پایان موسیقی) حین پروازم در راه اینجا، یاد مادرم افتادم. من ویولون‌سل نوازی خودآموخته هستم، هیچ معلمی نداشتم. اول کنترباس را دنبال کردم، اما بعد ویولون‌سل را برگزیدم و آن را شروع کردم چون عاشق آن هستم. اما مادرم هم الهام‌بخش من بود. خودم نمی‌دانستم او الهام‌بخشم بوده است، چون او مدرک موسیقی‌اش را از طریق یک دوره خودآموز، از دانشگاه موسیقی US دریافت کرده بود. در حالی که دو فرزندش را بزرگ می‌کرد، هفته‌ای یک درس از طریق پست دریافت می‌کرد، و به تمرین می‌پرداخت. و بعد از گذشت چند سال، به تک‌نوازی پرداخت. و من این ماه ۵۰ ساله می‌شوم، و این همه سال طول کشید تا بفهمم که او الهام‌بخش اصلی من بوده است. می‌خواهم -- آره، ممنون، مامان. (تشویق) او همچنین یکی از آدم‌های فوق‌العاده‌ای است که می‌شناسم، سوای از اینکه موسیقی‌دان ماهری است. می‌خواهم کمی هم برای مادرم و در واقع برای تمام مادران بنوازم. (موسیقی ویولون‌سل) (پایان موسیقی) می‌دانید، معمولاً وقتی صدای ویولون‌سل می‌شنوید، به این فکر می‌افتی.(سوئیت شماره یک باخ) امروز قرار نیست اینطور بشود. (خنده و تشویق) (صدای درام) (ویولون‌سل) هی! (بازپخش قطعات تکرارشونده) (ویولن‌سل و بازپخش قطعه تکرار شونده) (پایان موسیقی) (تشویق و هلهله)  https://www.ted.com/talks/paul_rucker_how_my_mom_inspired_my_approach_to_the_cello?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 03:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینهایت می شود چندتا؟+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-r7hevxmpaxvc</link>
                <description>آیا می‌توانید اعداد کسری را فهرست کنید؟ کار سختی است وقتی کلاس چهارم بودم، معلمم یه روز بهمون گفت: «به اندازه‌ی تمام اعداد، عدد زوج هم هست». من گفتم «واقعاً؟». خب آره، در هر دو تاش بی‌نهایت عدد هست، پس فکر می‌کردم تعدادشون هم برابره. ولی اعداد زوج بخشی از اعداد صحیح هستند، اعداد فرد هم گذاشتیم کنار. پس باید اعداد صحیح بیشتر از اعداد زوج باشن، درسته؟ برای فهم اینکه منظور معلمم چی بود، بیایید اول بفهمیم هم‌اندازه بودنِ دو مجموعه یعنی چی؟ وقتی من می‌گم تعداد انگشتان دست چپم با انگشتان دست راستم برابرند یعنی چی؟ البته که من پنج انگشت در هر دستم دارم اما موضوع ساده‌تر از اینه. لازم نیست بشمارم، فقط کافیه ببینم که همپوشانی دارن. یک به یک. در واقع، فکر می‌کنیم بعضی از مردم باستان که در زبان‌شون کلمه‌ای برای شماره‌های بزرگتر از سه نداشتن از این جادو استفاده می‌کردن. مثلاً، اگر گوسفندان‌تان را برای چرا از آغل‌شون بیرون می‌برید، می‌تونید با بیرون رفتن هر یک، سنگی کنار بذارید و تعدادشون رو نگه دارید. و وقتی برگشتن برای هرکدوم یک سنگ رو برگردونید سرجاش اینطوری می‌فهیمد چندتا گم شدن بدون اینکه واقعا شمارش کنید.در واقع، فکر می‌کنیم بعضی از مردم باستان که در زبان‌شون کلمه‌ای برای شماره‌های بزرگتر از سه نداشتن از این جادو استفاده می‌کردن. مثلاً، اگر گوسفندان‌تان را برای چرا از آغل‌شون بیرون می‌برید، می‌تونید با بیرون رفتن هر یک، سنگی کنار بذارید و تعدادشون رو نگه دارید. و وقتی برگشتن برای هرکدوم یک سنگ رو برگردونید سرجاش اینطوری می‌فهیمد چندتا گم شدن بدون اینکه واقعا شمارش کنید. بعنوان مثال دیگری از اولویتِ همپوشانی نسبت به شمارش کردن، اگر من در یک تالار سخنرانی صحبت کنم، جایی که تک تک صندلی‌ها پر باشد و هیچکس سرپا نباشد ، می‌دانم که به اندازه‌ی صندلی‌ها آدم در آنجا حضور دارد، گرچه تعداد دقیق هیچکدام را نمی‌دانم. پس، واقعا منظور واقعی‌مان وقتی می‌گوییم دو مجموعه هم‌اندازه هستند این است که عناصر آن دو مجموعه به نوعی می‌توانند یک به یک همپوشانی کنند. معلم کلاس چهارمم به ما نشان داد اگر اعداد صحیح در یک ردیف باشند و زیر هر یک دوبرابرش را داشته باشیم. همانطور که می‌بینید، ردیف پایین شامل همه‌ی اعداد زوج است، و یک همپوشانی یک به یک داریم. بعبارت دیگر، به اندازه تمام اعداد، عدد زوج هم داریم. اما چیزی که هنوز اذیتمان می‌کند نگرانی ما از این واقعیت است که اعداد زوج ظاهراً تنها بخشی از اعداد صحیح هستند. اما آیا باور می‌کنید که تعداد انگشتان دست چپ و انگشتان دست راستم با هم برابر نیستند؟ البته که نه. مهم نیست که سعی کنید این عناصر به نوعی همپوشانی کنند و اینطور نشود،این در هیچ چیزی ما را قانع نمی‌کند. اگر بتوانید راهی پیدا کنید که عناصر دو مجموعه همپوشانی کنند، آنگاه می‌گوییم این دو مجموعه تعداد برابری از عناصر دارند. آیا می‌توانید اعداد کسری را فهرست کنید؟ کار سختی است، کسرهای بسیار زیادی وجود دارد! و معلوم نیست اول کدام را باید آورد، و چطور مطمئن شویم همگی در فهرست آمده‌اند. با این حال، راه زیرکانه‌ای هست که می‌توانیم اعداد کسری را فهرست کنیم. این کار نخستین بار توسط جورج کانتور، در اواخر قرن نوزده انجام شد. اول، همه‌ی کسرها را در یک زمین می‌چینیم. همگی اینجا هستند. برای مثال، می‌توانید ۱۱۷ تقسیم بر ۲۴۳ را در ردیف ۱۱۷ام و ستون ۲۲۳ام پیدا کنید. حالا اینها را فهرست می‌کنیم از بالا چپ شروع می‌کنیم و ادامه می‌دهیم و قطری جلو می‌رویم، از هر کسر مثل ۲/۲ چشم‌پوشی می‌کنیم، که بیانگر همان تعدادی است که تا بحال انتخاب کردیم. فهرستی از اعداد کسری حاصل می‌شود، یعنی یک همپوشانی یک به یک ایجاد کردیم بین اعداد صحیح و اعداد کسری، با وجود این واقعیت که فکر می‌کردیم شاید تعداد اعداد کسری بیشتر باشند. خیلی‌خوب، از اینجا به بعد خیلی جالب می‌شود. شاید بدانید که همه‌ی اعداد صحیح -- یعنی، همه‌ی اعداد روی یک محور -- کسری نیستند. برای مثال، ریشه‌ی دوم دو و عدد پی هر عددی مثل این اصم یا گنگ است. نه اینکه بی‌عقل یا دیوانه باشد، نه بلکه به این خاطر که کسرها نسبت اعداد صحیح هستند، و برای همین به آنها گویا می‌گوییم، یعنی باقی اعداد غیرگویا یا همان گنگ هستند. اعداد گنگ اعداد با اعشار بی‌نهایت و غیرتکرار شونده هستند. پس، آیا می‌توانیم یک همپوشانی یک به یک بین اعداد صحیح و مجموعه‌ی کامل اعداد اعشار بیابیم هم اعداد گویا و هم اعداد گنگ؟ بعبارت دیگر، آیا می‌توانیم اعداد اعشاری را فهرست کنیم؟ کانتور نشان داده که نمی‌توانیم. (جرج کانتور ریاضی‌دان آلمانی) نه اینکه راهش را ندانیم، بلکه کلاً نشدنی است. ببینید، تصور کنیم ادعا دارید که اعداد اعشاری را فهرست کرده‌اید. حالا من می‌خواهم نشان‌تان دهم که موفق نشدید، با تولید عددی که در فهرست شما وجود ندارد. من هربار عدد اعشاری‌ام را فوری می‌سازم. برای اولین رقم اعشار عددم، به اولین اعشار اولین عدد تو نگاه می‌کنم. اگر یک باشد، مال من می‌شود دو، وگرنه عدد یک را انتخاب می‌کنم. برای دومین رقم اعشارم، به دومین اعشار دومین عدد تو نگاه می‌کنم. دوباره، مال تو اگر یک باشد من عدد دو را انتخاب می‌کنم، وگرنه عدد یک را می‌نویسم. می‌بینید چطور می‌شود؟ عدد اعشاری که من تولید کردم نمی‌تواند در فهرست شما باشد. چرا؟ آیا می‌تواند مثلاً ۱۴۳مین عدد شما باشد؟ نه، چونکه ۱۴۳مین اعشار عدد من با ۱۴۳مین رقم ۱۴۳مین عدد شما فرق دارد. اینگونه آنرا ساخته‌ام. فهرست شما کامل نیست. چون عدد من را نیاورده‌اید. و مهم نیست چه فهرستی ارائه کنید، من باز هم این کار را می‌کنم. و عددی می‌سازم که در فهرست شما نیست. پس با این نتیجه‌ی شگفت‌انگیز مواجه می‌شویم: اعداد اعشاری را نمی‌توان فهرست کرد. این اعداد بیانگر بی‌نهایتی بزرگتر از بی‌نهایتِ اعداد صحیح هستند. خب، گرچه با تعداد کمی از اعداد گنگ آشنا هستیم مثل جذر دوم دو و عدد پی، بی‌نهایتِ اعداد گنگ خیلی بزرگتر از بی‌نهایتِ اعداد کسری/گویا است. یک نفر گفته است که اعداد گویا -- اعداد کسری -- مثل ستاره‌ها در آسمان شب هستند. و اعداد گنگ مثل سیاهی شب هستند. کانتور همچنین نشان داده که، برای هر مجموعه‌ی بی‌نهایت، تشکیل یک مجموعه‌ی جدید از زیر مجموعه‌های مجموعه‌ی اصلی بیانگر بی‌نهایتی بزرگتر از مجموعه‌ی اصلی آن است. این یعنی، وقتی یک بی‌نهایت داشته باشید، می‌توانید یک بی‌نهایت بزرگتر را بوسیله ساختن یک مجموعه از همه‌ی زیرمجموعه‌های مجموعه‌ی اول بسازید. و بعد بازم یکی بزرگتر از آن. با ساختن مجموعه‌ای از همه‌ی زیرمجموعه‌های این یکی و به همین ترتیب. در نتیجه، بی‌شمار بی‌نهایت در اندازه‌های گوناگون وجود دارد. اگر این اصول شما را ناراحت می‌کند فقط شما نیستید. بعضی از بزرگترین ریاضی‌دانان هم عصر کانتور از این موضوع خیلی ناراحت بودند. سعی کردند بگویند این بی‌نهایت‌های گوناگون بی‌ربط هستند. تا ریاضی را از آن خلاص کنند. حتی از شخص کانتور بدگویی می‌کردند، و این برای او آنقدر بد بود که به افسردگی شدید مبتلا شد،و نیمه‌ی آخر زندگی‌اش را در موسسات روانپزشکی گذراند. اما نهایتاً، ایده‌ی او برتر بود. امروز، ایده‌های او اصولی و ممتاز شمرده می‌شوند. همه‌ی ریاضی‌دانان نظری ایده‌های او را قبول دارند، دانشکده‌های ریاضی بزرگ آن‌ها را تدریس می‌کنند، و من تنها در چند دقیقه به شما توضیح دادم. شاید یک روز تبدیل به اطلاعات عمومی شوند. بقیه‌اش مانده. گفتیم که مجموعه‌ی اعداد اعشاری -- یا همان اعداد حقیقی -- بی‌نهایتِ بزرگتری است از مجموعه‌ی اعداد صحیح. کانتور خواست ببیند آیا بی‌نهایت‌هایی همبا اندازه‌های دیگر بین این دو بی‌نهایت هست. فکر نمی‌کرد باشد اما نتوانست اثبات کند. حدس کانتور به عنوان «فرضیه پیوستار» معروف شد. در سال ۱۹۰۰ ریاضی‌دان بزرگ دیوید هیلبرت فرضیه‌ی پیوستار را در فهرستی به عنوان مهم‌ترین مسأله‌ی حل نشده در ریاضیات ارائه کرد. در قرن بیستم راه حلی برای آن پیدا شد، اما به شکلی کاملاً غیرمنتظره، و مخالف باورهای قبلی. در دهه ۱۹۲۰، کورت گودل نشان داد هرگز نمی‌توان اثبات کرد که فرضیه پیوستار غلط است. بعدتر در دهه ۱۹۶۰، پال جی.کوهن نشان داد هرگز نمی‌توان اثبات کرد که فرضیه پیوستار درست است. این دو در کنار هم یعنی اینکه در ریاضیات مسائل بی‌پاسخی وجود دارد. یک نتیجه‌ی فوق‌العاده. ریاضیات به درستی اوج منطق انسان لقب گرفته. اما حالا می‌دانیم که حتی ریاضیات هم محدودیت‌هایی دارد. اما هنوز هم ریاضی مسائل واقعاً شگفت‌انگیزی برای فکر کردن دارد.  https://www.ted.com/talks/dennis_wildfogel_how_big_is_infinity?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 03:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش چیست؟+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-avazxqfry8uz</link>
                <description>الیزابت کاکس دانش پشت آتش را شرح می دهد.دور آتش که بنشینید، می‌توانید حرارت آن را احساس کنید، و بوی دود چوب و صدای ترق و تروق آن را بشنوید. اگر خیلی نزدیک شوید، چشمان و سوراخ‌های بینی‌تان را می‌سوزاند. می‌توانید برای همیشه به شعله‌های درخشان خیره شوید که در تجسمی ابدی پیچ می‌خورند و سوسو می‌زنند. اما دقیقا به چه نگاه می‌کنید؟ شعله‌ها به وضوح جامد نیستند، مایع هم نیستند. بیشتر شبیه گاز هستند چون با هوا درمی‌آمیزند، اما بیش از آن دیده می‌شوند -- و زودگذرتر هستند. و از نظر علمی، آتش با گاز متفاوت است زیرا گازها به طور نامحدود در یک حالت باقی می‌مانند در حالی که آتش در نهایت می‌سوزد و خاموش می‌شود.00:47یک تصور غلط این است که آتش از جنس پلاسما است، چهارمین حالت ماده که در آن اتم‌ها از الکترون‌هایشان عاری می‌شوند.مثل آتش و متفاوت از سایر حالت‌های ماده، پلاسماها روی زمین در شرایط پایدار وجود ندارند. آنها تنها در صورتی شکل می‌گیرند که گاز در معرض یک میدان الکتریکی قرار بگیرد یا تا دمای هزاران یا ده‌ها هزار درجه داغ شود. در مقابل، سوخت‌هایی مانند چوب و کاغذ در دمای چند صد درجه می‌سوزند -- خیلی کمتر از حدی که معمولا برای پلاسما در نظر گرفته می‌شود.01:24پس اگر آتش جامد، مایع، گاز، و یا پلاسما نیست، چه گزینه دیگری باقی می‌ماند؟ از قضا آتش اصلاً ماده نیست. در عوض، تجربه حسی ما از یک واکنش شیمیایی است به نام احتراق. از جهتی، آتش شبیه تغییر رنگ برگ‌ها در پاییز است، یا بوی میوه‌ها وقتی که می‌رسند، یا نور چشمک‌زن یک کرم شبتاب. تمام این‌ها نشانه‌های حسی هستند که نشان می‌دهند یک واکنش شیمیایی در حال رخ دادن است. نکته متفاوت این است که آتش همزمان بخش زیادی از حواس ما را درگیر می‌کند، و تجربه واضحی را شکل می‌دهد که توقع داریم از یک چیز فیزیکی حاصل شود.02:05احتراق آن تجربه حسی را با استفاده از سوخت، حرارت، و اکسیژن به وجود می‌آورد. در یک آتش، وقتی کنده‌ها تا نقطه اشتعال خود گرم می‌شوند، دیواره سلول‌هایشان متلاشی می‌شود، و شکرها و سایر مولکول‌ها در هوا رها می‌شوند. سپس این مولکول‌ها با اکسیژن هوا واکنش می‌دهند و دی‌اکسید کربن و آب می‌سازند. در همین زمان، آبی که در کنده گیرافتاده بخار شده، منبسط می‌شود و باعث گسیختگی چوب اطرافش می‌شود، و با صدای ترکی خوشایند فرار می‌کند. آتش که گرم می‌شود، دی‌اکسید کربن و بخار آبکه به خاطر احتراق تولید شده‌اند پخش می‌شوند. حالا چگالی کمتری دارند، پس در ستونی رقیق شونده بالا می‌روند. گرانش دلیل این انبساط و بالا رفتن است، که ویژگی مخروطی شکل بودنشان را به شعله‌ها می‌دهد. بدون گرانش، مولکول‌ها بر اساس چگالی جدا نمی‌شوند و شعله‌ها شکلی کاملا متفاوت خواهند داشت.03:04همه این‌ها را می‌توانیم ببینیم زیرا احتراق نور هم تولید می‌کند. وقتی مولکول‌ها حرارت ببینند نور ساطع می‌کنند، و رنگ نور به دمای مولکول‌ها بستگی دارد. داغ‌ترین شعله‌ها سفید یا آبی هستند. نوع مولکول‌های موجود در یک آتش هم می‌توانند روی رنگ شعله اثر بگذارند. برای مثال، هر اتم کربن واکنش نداده‌ای در کنده‌ها تکه‌های کوچک دوده را تشکیل می‌دهند که اوج می‌گیرد و در شعله آن رنگ زرد-نارنجی را به وجود می‌آورد که آتش اردو را با آن می‌شناسیم. موادی مانند مس، کلسیم کلرید، و پتاسیم کلرید می‌توانند رنگ ویژه خود را به ترکیب اضافه کنند.03:43در کنار شعله‌های رنگارنگ، آتش همچنین به تولید حرارت هنگام سوختن ادامه می‌دهد. این حرارت با نگهداشتن سوخت در درجه احتراق یا بالای آن باعث پایداری شعله‌ها می‌شود. اما در نهایت، حتی داغ‌ترین آتش‌ها هم سوخت یا اکسیژن‌شان تمام می‌شود. آن موقع، آن شعله‌هایی که در هم می‌پیچیدند در پایان یک هیس می‌کنند و با دود اندکی ناپدید می‌شوند انگار که هیچ وقت وجود نداشته‌اند. ارائه از: الزابت کاکس/ ترجمه از: صادق ذبیحی https://www.ted.com/talks/elizabeth_cox_is_fire_a_solid_a_liquid_or_a_gas?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 02:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبوغ موجود در ماوراء برخی از مشهورترین بناهای جهان+ فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/ted-talks-dggwejsvy821</link>
                <description> ارائه: رنزو پیانوترجمه: مریم منظوری آقای پیانو می‌گوید معماری پاسخی است برای رویاها، آرزوها، و کمال مطلوب ما برای زیبایی. او می‌گوید: «زیبایی جهانی یکی از معدود چیزهاییست که می‌تواند جهان را تغییر دهد. این زیبایی جهان را عوض خواهد کرد. هر بار یک انسان را. اما این کار را خواهد کرد.»معماری بدون شک فوق‌العاده است. فوق‌العاده است چون هنر است. اما می‌دانید، نوع خیلی بامزه‌ای از هنر است. هنریست در مرز میان هنر و علم. از سوی زندگی واقعی، هر روزه، تغذیه می‌شود. قوه الزام هدایتش می‌کند. بسیار حیرت‌آور. بسیار حیرت‌آور. و زندگی معمار نیز فوق‌العاده است.00:45می‌دانید، به عنوان یک معمار، ساعت ده صبح باید بدون شک شاعر باشید. اما ساعت ۱۱ باید انسانگرا باشید، در غیر اینصورت مسیرتان را گم می‌کنید. و ظهر، باید حتما یک سازنده باشید. باید بتوانید ساختمان بسازید. چرا که معماری، در نهایت، هنر ساختن بناهاست. معماری هنر ساختن سرپناه برای انسان است. همین و بس. و این به هیچ وجه ساده نیست. فوق‌العاده است.01:25  آقای پیانو می‌گوید معماری پاسخی است برای رویاها، آرزوها، و کمال مطلوب ما برای زیبایی. او می‌گوید: «زیبایی جهانی یکی از معدود چیزهاییست که می‌تواند جهان را تغییر دهد. این زیبایی جهان را عوض خواهد کرد. هر بار یک انسان را. اما این کار را خواهد کرد.» به این نگاه کنید. اینجا لندن است، در نوک برج شارد است. این ساختمانیست که چند سال پیش تکمیل شد. این افراد، کارگرانی ماهر اند. و دارند قطعه نوک برج را کارمی‌گذارند. شبیه کوهنوردها هستند. کوهنوردند. یعنی، دارند به نیروی جاذبه غلبه می‌کنند.همان کاری که ساختمانها می‌کنند. ۳۰ نفر از این کارگران ماهر داشتیم، در واقع، در محل ساختمان، ۱۴۰۰ کارگر داشتیم، از ۶۰ ملیت مختلف. این معجزه است، معجزه است. گردهم آوردن ۱۴۰۰ نفر از ملیت‌ها و کشورهای مختلف، معجزه است. مکانهای احداث ساختمان معجزه است. این یکی دیگرست.این افراد، کارگرانی ماهر اند. و دارند قطعه نوک برج را کارمی‌گذارند. شبیه کوهنوردها هستند. 02:29از عملیات احداث بگویم. ماجراجویی، این کار ماجراجویی در زندگی واقعیست، و نه روحیه ماجراجویی. این مرد یک غواص آبهای عمیق است. از کوهنوردی رسیدیم به غواصی غمیق. اینجا برلین است. پس از ریختن دیوار برلین درسال ۱۹۸۹، این ساختمان را که برلین شرقی و غربی را پیوند می‌دهد در پستدامر پلاتز ساختیم. در آن پروژه حدود ۵۰۰۰ نفر کار می‌کردند. تقریبا ۵۰۰۰ نفر. و این یکی محل احداث سازه‌ای دیگر در ژاپن است، احداث فرودگاه کانسای. باز هم، صخره‌نوردها اینجا هستند، از ژاپن. می‌دانید، ساختن ساختمان بهترین راه خلق حس همکاریست. حس غرور، غرور ضروریست. این مرد یک غواص آبهای عمیق است. از کوهنوردی رسیدیم به غواصی غمیق.03:26اما، می‌دانید، ساختن، البته، یکی از دلایل فوق‌العاده بودن معماریست. اما دلیل دیگری هم هست، که شاید عالی‌تر باشد. چرا که معماری هنر ساختن سرپناه برای گروه‌های مردمیست، نه فقط اشخاص-- بلکه گروه‌ها و به طور کلی جامعه. و جامعه هرگز یکسان نمی‌ماند. جهان مدام در حال تغییر است. و پذیرفتن تغییرات برای مردم دشوار است. و معماری آینه این تغییرات است.معماری بیان ساخته‌شده از این تغییرات است. بنابراین، از همین روست که دشوار است، چرا که آن تغییرات ماجرا خلق می‌کنند.آنها ماجرا درست میکنند و معماری خودش ماجراست.04:27این مرکز ژرژ پامپیدو در پاریس است. خیلی وقت پبیش. در سال ۷۷ (میلادی). سفینه‌ای بود که در وسط پاریس فرود آمده بود.در این ماجرا، همراه با دوستم ریچارد راجرز، آن زمان، جوانهای شیطانی بودیم. جوانهای شیطان. (خنده حضار) چند سال بیشتر از ماه مه ۶۸ نگذشته بود. کار ما، عصیان بود، عصیان خالص. ایده اولیه اثبات این بود که ساختمان‌های فرهنگی نباید هراس‌انگیز باشند. باید حسی از کنجکاوی برانگیزند. این راه خلق یک مکان فرهنگی است. کنجکاوی آغاز یک نگرش فرهنگیست.05:22و آنجا یک میدان است، می‌توانید آن را ببینید. و میدان شروع زندگی شهریست. میدان جاییست که مردم همدیگر را می‌بینند. و تجربه‌هایشان مخلوط می‌شود. از هر سن‌وسالی. و می‌دانید، می‌شود گفت عصاره شهررا درست می‌کنید. از آن زمان، ما در دفتر کارمان مکان‌های دیگری را برای مردم درست کردیم.05:56جهان مدام در حال تغییر است. و پذیرفتن تغییرات برای مردم دشوار است. و معماری آینه این تغییرات است.معماری بیان ساخته‌شده از این تغییرات است. بنابراین، از همین روست که دشوار است، چرا که آن تغییرات ماجرا خلق می‌کنند.آنها ماجرا درست میکنند و معماری خودش ماجراست.اینجا یک سالن موسیقی در رم است. یک جای دیگر برای مردم. داخل این بنا، همانطوری که می‌بینید با صدا طراحی شده. با صدا دلربایی می‌کند. و این فرودگاه کانسای است. در ژاپن. گاهی برای ساخت یک بنا، مجبورید جزیره درست کنید. و ما آن جزیره را درست کردیم. این ساختمان بیش از یک و نیم کیلومتر طول دارد. شبیه یک گلایدر بسیار بزرگ است که دارد فرود می‌آید.06:27و این یکی در سن‌فرنسیسکو است. جایی دیگر برای مردم . این ساختمان آکادمی علوم کالیفرنیاست. ما روی بام هزاران هزار گیاه کاشتیم که از رطوبت هوا استفاده می‌کنند، به جای آن که آب را از سفره‌های آب پمپ کنند. در واقع، بام یک بام زنده است. این ساختمان بر اساس پلاتینیوم لید ساخته شده، لید (پیشرو در طراحی محیطی و انرژی) معیاری است برای سنجش پایداری یک بناپس اینجا نیز مکانی برای مردم است که عمری طولانی خواهد داشت.07:08و اینجا نیویورک است. اینجا نیو ویتنی است. در محله میتپکینگ نیویورک. یک وسیله نقلیه پرنده دیگر. و مکانی دیگر برای مردم.اینجا در آتن هستیم، بنیاد نیارکوس. اینجا یک کتابخانه است. یک ساختمان باز، یک سالن موسیقی است، و یک پارک بزرگ. اینجا نیز بنایی با معیارهای پلاتینیوم لید است. بام این ساختمان در واقع انرژی خورشید را می‌گیرد.07:47اما، می‌دانید، تبدیل کردن یک بنا به جایی برای مردم چیز خوبیست. ساختن کتابخانه، سالن موسیقی، دانشگاه، و موزه خوب است،چرا که شما جایی را خلق می‌کنید که باز و قابل دسترس است. ساختمانی می‌سازید که بدون شک برای جهانی بهتر است. اما یک نکته دیگر هم هست که معماری را حتی از این هم فوق‌العاده‌تر می‌کند، این حقیقت که معماری صرفاً به نیاز و اضطرار پاسخ نمی‌دهد، بلکه پاسخی است به اشتیاق، بله، اشتیاق-- رویاها و آرمان‌ها. کار معماری این است. حتی ساده‌ترین کلبه روی زمین یک سقف خالی نیست. بیش از یک سقف است. داستانی دارد؛ داستانی دارد از هویت مردمانی که در آن کلبه زندگی کردند. افراد.08:52معماری هنر داستان‌گوییست. مثل این یکی. در لنندن: برج شیشه‌ای شارد. خب، این بلندترین ساختمان در اروپای غربیست. بیش از ۳۰۰ متر در هوا پیش می‌رود تا هوای تازه بخورد. تراشه‌های شیشه‌ای این بنا شیب دارند، و آسمان لندن را بازتاب می‌دهند، که با همیشه فرق دارد. بعد از باران، همه چیز پی‌رنگ آبی می‌گیرد. در عصرهای آفتابی، همه چیز قرمز می‌شود. چیزیست که توضیحش سخت است. چیزیست که به آن می‌گوییم روح ساختمان.09:35در تصویر سمت چپ، مِنیل کالکشن را می‌بینید، که مال خیلی وقت پیش است. اینجا موزه است. در سمت راست موزه هنر هاروارد است. هر دو ساختمان با نور بازی می‌کنند. نور احتمالا یکی از اساسی‌ترین مواد معماریست. و این یکی آمستردام است.این بنا با آب طنازی می‌کند. و این دفتر کار من است، روی دریا. که خب، با کار طنازی می‌کند. در واقع، ما از کار در آنجا لذت می‌بریم. و این ماشین کابلی در واقع وسیله‌ایست که تا آن بالا می‌رود.10:17این ساختمان نیویورک‌تایمز در شهر نیویورک است. این یکی، با شفافیت بازی می‌کند. یک بار دیگر، حس نور، حس شفافیت.سمت چپ، فانوس جادویی در ژاپن است، در گینزا، در توکیو. در مرکز، صومعه‌ایست در جنگل. این صومعه با سکوت و جنگل طنازی می‌کند. و یک موزه، موزه علوم. که به حالت پرواز جسم می‌پردازد. اینجا مرکز پاریس است، در شکم نهنگ. اینجا بنیاد پته در پاریس است. تمامی این بناها یک نکته اشتراک دارند: و آن جست‌وجو برای آرزو و رویاست.11:11و این منم. (خنده حضار)این منم و یک نکته واضح است: من بدون‌شک عاشق قایق‌سواری‌ام.سوار قایق بادبانی‌ام. در حال بازی با باد. خب، دلیل خوبی برای نشان دادن این عکس ندارم.11:25(خنده حضار)11:28تلاش می‌کنم تا دلیلی بیابم.11:30می‌دانید، یک نکته واضح است: من بدون‌شک عاشق قایق‌سواری‌ام. در واقع طراحی قایق‌های بادبانی را هم خیلی دوست دارم. اما عاشق قایقرانی‌ام چون با آهستگی پیوند دارد. و ... با سکوت. و با احساس تعلیق. این عکس یک چیز دیگر هم می‌گوید. می‌گوید که من ایتالیایی‌ام.11:56(خنده حضار)11:59خب، در این باره کار زیادی از من ساخته نیست.12:02(خنده حضار)12:04من ایتالیایی‌ام، و عاشق زیبایی. عاشق زیبایی‌ام.12:09بیایید با هم برویم قایق‌سواری. می‌خواهم برای قایق‌سواری اینجا ببرمتان. به این مکان، در وسط اقیانوس آرام. اینجا مرکز ژان ماری جیبائوست. متعلق است به قوم کاناکی. در نومئاست، نیوکلدونیا. این مکان جاییست برای هنر. هنر و طبیعت. و آن ساختمان‌ها در واقع با باد بازی می‌کنند، با بادهای آلیزه (تجارتی). این ساختمان‌ها صدا دارند. این را نشانتان می‌دهم چون به زیبایی ربط دارد. زیبایی خالص.12:50بیایید کمی از زیبایی صحبت کنیم. زیبایی مثل مرغ بهشت است: همان لحظه‌ای که می‌خواهید بگیریدش، می‌پرد. دستتان نمی‌رسد.اما زیبایی یک مفهموم بیهوده نیست. برعکس. در زبان مادری من یعنی ایتالیایی، «زیبایی» می‌شود «bello.» در اسپانیایی «زیبایی» می‌شود «belleza.» در یونانی «زیبایی» می‌شود «kalos.» وقتی به آن agathos را اضافه می‌کنید، «زیبا و خوب» معنی می‌دهد. در هیچیک از این زبان‌ها «زیبا» فقط «زیبا» معنی نمی‌دهد. بلکه «خوب» هم معنی می‌دهد.13:43زیبایی واقعی وقتیست که نامرئی به مرئی می‌پیوندد و به سطح می‌آید. و این فقط به هنر و طبیعت محدود نمی‌شود. بلکه در مورد علم، کنجکاوی انسان و همبستگی نیز صدق می‌کند-- از همین روست که شاید بگویید، «فلانی آدم زیباییست،» «فلانی ذهن زیبایی دارد.» این، این همان زیبایی است که می‌تواند آدم‌ها را به افراد بهتری تبدیل کند. از طریق روشن کردن لامپ مخصوصی در چشمانشان. و خلق ساختمان‌ برای این زیبایی شهرها را به جایی بهتر برای زندگی بدل می‌کند. و شهرهای بهتر شهروندان بهتری را می‌آورد.14:34خب، این زیبایی -- این زیبایی جهانی، باید بگویم-- یکی از معدود چیزهاییست که می‌تواند جهان را تغییر دهد. باور کنید، این زیبایی جهان را نجات خواهد داد. هر دفعه یک انسان را، اما این کار را خواهد کرد.14:55متشکرم.14:56(تشویق حاضران) https://www.ted.com/talks/renzo_piano_the_genius_behind_some_of_the_world_s_most_famous_buildings?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Sep 2018 04:56:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسک‌های کوچکی که می‌توانید بکنید تا شانس خورد را افزایش دهید + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/ted-talks-rr8mlvfylywe</link>
                <description>ارائه: تینا سیلیگترجمه: جاوید ناصریمایل باشید خطرات کوچکی را که شما را از منطقه راحتی‎تان خارج می‌کند، بپذیرید.  من تقریبا دو دهه را سپری کرده‌ام که ببینیم چه چیزی افراد را از دیگران خوش شانس‌تر می‌کند و تلاش می کنم به مردم کمک کنم تا شانس خود را افزایش دهند. می‌بینید، من کارآفرینی را آموزش می‌دهم، و همه ما می‌دانیم که بسیاری از سرمایه گذاری‌های جدید ناکام می‌مانند و نوآوران و کارآفرینان به شانس هرچه بیشتر نیاز دارند.00:22پس شانس چیست؟ اقبال به عنوان موفقیت یا شکست تعریف شده که ظاهرا به وسیله شانس به دست آمده است. ظاهرا. تعریف موثری است به نظر می‌رسد این شانس است زیرا به ندرت همه اهرم‌هایی را می‌بینیم که به بازی می‌آیند تا افراد را خوش‎شانس کنند اما من، با تماشای خیلی طولانی، متوجه شدم که شانس به ندرت شبیه برخورد صاعقه، مستقل از اطراف و دراماتیک است. بیشتر شبیه باد است، که به طور مداوم می‌‌وزد. گاهی آرام است و گاهی به صورت تندباد می‌وزد و گاهی از جهاتی می‌وزد که حتی تصور نمی‌کردید01:02من قصد دارم سه چیز را با شما به اشتراک بگذارم که بتوانید برای ساخت یک بادبان انجام دهید و بادهای شانس را بگیرید اولین کاری که انجام می‌دهید این است که رابطه خود را با خودتان تغییر دهید. مایل باشید خطرات کوچکی را که شما را از منطقه راحتی‎تان خارج می‌کند، بپذیرید.پس چگونه بادهای شانس را می‌گیرید؟ آسان است‎، اما واضح نیست. بنابراین من قصد دارم سه چیز را با شما به اشتراک بگذارم که بتوانید برای ساخت یک بادبان انجام دهید و بادهای شانس را بگیرید اولین کاری که انجام می‌دهید این است که رابطه خود را با خودتان تغییر دهید. مایل باشید خطرات کوچکی را که شما را از منطقه راحتی‎تان خارج می‌کند، بپذیرید. حالا، زمانی که بچه هستیم، همه این کار‌ها را انجام می‌دهیم. باید این کار را کنیم اگرداریم می‌آموزیم چگونه راه برویم یا حرف بزنیم یا دوچرخه سواری کنیم یا حتی مکانیک کوانتومی. درست است؟ باید از کسی که این هفته دوچرخه سواری نمی‌کند، هفته بعد به کسی که دوچرخه می‌راند تبدیل شویم. و این نیازمند آن است که از منطقه راحتی خود خارج شویم و مقداری خطر کنیم. مشکل این است که، وقتی بزرگتر می‌شویم، به ندرت این کار را انجام می‌دهیم. ما به نوعی اسیر &#x27;&#x27;حس چه کسی هستیم&#x27;&#x27; می‌شویم و دیگر به جایی نمی‌رسیم.01:54در حال حاضر، با دانشجویانم، زمان زیادی را صرف تشویق آنها می‌کنم که از منطقه راحتی خود خارج شوند و کمی خطر کنند.چطور این کار را می‌کنم؟ خب، با دادن یک خطرسنج به آنها شروع می‌کنم حالا، اساسا یک سرگرمی است که در کلاس خود توسعه دادیم جایی که چه خطرهایی را مایلند ب‍پذیرند، ترسیم می‌کنند. و به سرعت برای آنها آشکار می‌شود که خطر پذیری به صورت دودویی نیست. ریسک‌های فکری، فیزیکی و ریسک‌های مالی و ریسک‌های احساسی، اجتماعی، اخلاقی و ریسک‌های سیاسی وجود دارد و وقتی‌که این کار را می‌کنند، نمایه‌های ریسک‌شان را با دیگران مقایسه می‌کنند و به سرعت متوجه می‌شوند که همه آنها واقعا متفاوت هستند.02:34سپس آنها را تشویق می‌کنم تا کشش پیدا کنند، که برخی از خطرات را بپذیرند تا از منطقه امن خارج‌شان کند. به عنوان مثال، ممکن است از آن‌ها بخواهم که یک ریسک فکری را انجام دهند و سعی کنند با مشکلی که قبلا با آن روبرو نشده‌اند، مقابله کنند. یا ریسکی اجتماعی، صحبت کردن با کسی که در قطار کنار آن‌ها نشسته است؛ یا یک ریسک احساسی، شاید به فرد مهمی بگوید، که احساسش چیست02:56من، خودم همیشه این‌ کار را می‌کنم. حدود دوازده سال پیش، صبح خیلی زود در هواپیمایی به مقصد اکوادور بودم و معمولا، فقط هدفون می‌گذارم و می‌خوابم، بیدار می‌شوم، کارهایی می‌کنم، اما تصمیم گرفتم کمی خطر کنم، و با مردی که کنار من نشسته بود، صحبتی را شروع کردم. خودم را معرفی کردم و متوجه شدم که او ناشر بود. جالب است. و در آخر یک مکالمه خیلی جالب داشتیم. من همه چیز در مورد آینده صنعت چاپ و نشر آموختم. پس درباره سه چهارم از مسیر پرواز، تصمیم گرفتم یک ریسک دیگر بکنم و لپ تاپم را باز کردم و طرح پیشنهادی کتابی را با او درمیان گذاشتم که برای کارهایی بود که در کلاس انجام می‌دادم،و او بسیار مودب بود، آن را خواند، و گفت: «می‌دونی، تینا، این مناسب ما نیست، اما متشکرم که به من گفتی.» اشکالی ندارد. این ریسک نگرفت. لپ‌تاپم را بستم. در پایان پرواز اطلاعات تماسمان را به یکدیگر دادیم.03:55چند ماه بعد، با او تماس گرفتم و گفتم: «مارک، دوست داری به کلاس من بیایی؟ من یک پروژه در زمینه بازآرایی کتاب، آینده چاپ و نشر دارم.» و او گفت: «عالیه، دوست دارم بیایم.» او به کلاس من آمد. تجربه عالی‌ داشتیم.04:09چند ماه بعد دوباره به او پیام دادم. این بار، برای او یک سری از کلیپ‌های ویدئویی از پروژه دیگری که دانشجویانم انجام داده بودند فرستادم. او جذب یکی از پروژ‌ه‌های انجام شده توسط دانشجویانم شد و فکر کرد، می‌شود کتابی درباره آن چاپ شود و خواست که با آن دانشجویان ملاقات کند.04:26من باید به شما بگویم، کمی به من برخورد.04:28(خنده حاضرین)04:29منظوراین که می‌خواست کتابی را با دانشجویانم چاپ کند و نه با من اما باشد، اشکالی ندارد. پس از او دعوت کردم از او و همکارانش که به استنفورد بیایند و با دانشجویان ملاقات کنند، و بعد، باهم ناهار بخوریم. و یکی از ویراستارانش به من گفت «هی، آیا تا به حال به فکر نوشتن کتاب افتادی؟»04:47گفتم: «جالبه من باید از شما بپرسم.» و من همان طرح پیشنهادی را که سال قبل به رئیسش نشان دادم، بیرون آوردم. در عرض دو هفته من یک قرارداد داشتم و طی دو سال این کتاب بیش از یک میلیون نسخه در سراسر جهان فروخت.05:02(تشویق حاضرین)05:04اهمیتی ندارد که کجای زندگی‌تان هستید،اهمیتی ندارد که کجای جهان هستید، حتی اگر فکر کنید که شما بدشانس‌ترین آدم هستید، می توانید این کار را با کمی خطرکردن کنید که شما را از منطقه راحتی‌تان خارج کند. شما شروع به ساخت بادبان برای گرفتن شانس می‌کنید.حالا، ممکن است بگویید « اوه، تو خیلی خوش شانسی.» البته که خوش شانس بودم، اما آن شانس، نتیجه یک سری ریسک‌های کوچک بود که کردم، با سلام کردن شروع شد. و هرکسی می‌تواند این‌ کار را انجام دهد، اهمیتی ندارد که کجای زندگی‌تان هستید،اهمیتی ندارد که کجای جهان هستید، حتی اگر فکر کنید که شما بدشانس‌ترین آدم هستید، می توانید این کار را با کمی خطرکردن کنید که شما را از منطقه راحتی‌تان خارج کند. شما شروع به ساخت بادبان برای گرفتن شانس می‌کنید.05:32رابطه خود را با افراد دیگر را تغییر دهید باید درک کنید که هر کسی در سفرتان به شما کمک می‌کند، نقش مهمی در رسیدن شما به اهداف‌تان ایفاء می‌کند. و اگر شما قدردانی نکنید، نه تنها این حلقه را نمی‌بندید،بلکه فرصتی را از دست می‌دهید. وقتی کسی برای شما کاری می‌کند، آن‌ها وقتی را می‌گذارند، که می‌توانند برای خود یا شخص دیگری بگذارند، و باید قدردان کاری باشید که آنها انجام می‌دهند.دومین چیزی که باید انجام دهید این است که رابطه خود را با افراد دیگر را تغییر دهید باید درک کنید که هر کسی در سفرتان به شما کمک می‌کند، نقش مهمی در رسیدن شما به اهداف‌تان ایفاء می‌کند. و اگر شما قدردانی نکنید، نه تنها این حلقه را نمی‌بندید،بلکه فرصتی را از دست می‌دهید. وقتی کسی برای شما کاری می‌کند، آن‌ها وقتی را می‌گذارند، که می‌توانند برای خود یا شخص دیگری بگذارند، و باید قدردان کاری باشید که آنها انجام می‌دهند.06:04در حال حاضر، سه برنامه کمک‌رسانی در استنفورد اجرا می کنم، و آنها بسیار رقابتی هستند تا وارد شوند، و وقتی نامه هایی را برای دانشجویانی که وارد نمی‌شوند ارسال می‌کنم، همیشه می‌دانم افرادی هستند که ناامید می‌شوند. برخی از افرادی که نومید هستند به من نامه می‌فرستند و شکایت می کنند. بعضی از آن‌ها نامه‌هایی می‌فرستند می‌گویند می توانم دفعه بعدی موفق‌تر شوم؟ و هر از گاهی، کسی به من نامه می‌دهد و ازمن برای این فرصت تشکر می‌کند.06:31این اتفاق هفت سال پیش رخ داد. مردی جوان به نام براین یک یادداشت زیبا برایم فرستاد و گفت «می‌دانم که دو بار از این برنامه رد شدم، اما می‌خواهم برای این فرصت از شما تشکر کنم. من در روند درخواست بسیار زیاد آموختم.»06:44طوری مجذوب پیام تشکر او شده بودم که او را دعوت کردم تا با من ملاقات کند. و زمانی را صرف صحبت و مهیا کردن یک ایده برای یک پروژه پژوهش مستقل با یکدیگر کردیم. او در تیم فوتبال در استنفورد بود و تصمیم به انجام یک پروژه در مورد رهبری در این زمینه داشت. ما باید در طول سه ماه یکدیگر را به طور فوق‌العاده‌ای می‌شناختیم، و او پروژه را گرفت و به طور مستقل کار بر روی آن را شروع کرد و در نهایت آن را به شرکتی به نام &quot;بازی برای فردا&quot; تبدیل کرد، جایی که بچه‌هایی را با پیش‌زمینه‌های نامطلوب تربیت می‌کرد که چگونه، به شکل بنیادی زندگی رویایی خود را بسازند.07:21در حال حاضر، مهمترین چیز در مورد این داستان این است که هر دوی ما درنهایت بادهای شانس را گرفتیم که نتیجه نامه تشکرآمیز او بود. ما در وهله اول انتظار این بادها را نداشتیم.07:34در طول چند سال گذشته، برخی تاکتیک‌های زندگی خودم برای پرورش حس قدردانی به من کمک کرد. کار مورد علاقه من این است که در پایان هر روز، به تقویمم نگاه می کنم و تمام افرادی را که با آنها ملاقات کردم بازبینی می کنم، و برای تک‌تک‌شان یادداشت تشکر می‌فرستم تنها چند دقیقه طول می‌کشد، اما در انتهای هر روز، احساس فوق العاده سپاسگزاری و قدردانی می‌کنم، و به شما قول می‌دهم که شانس مرا را افزایش داده است.08:03اول، باید کمی خطر کنید و از منطقه راحتی‌ خود خارج شوید. دوم، شما باید قدردانی کنید. و سوم، رابطه خود را با ایده‌ها تغییر دهید. اکثر مردم به ایده‌های جدیدی نگاه و آن‌ها را قضاوت می کنند «این یک ایده عالیه» یا «این یک ایده وحشتناکه.» اما این در واقع خیلی خیلی جزیی‌تر است. ایده ها نه خوب هستند، نه بد و در واقع، دانه‌هایی از ایده‌های وحشتناک اغلب چیزهای واقعا قابل توجهی هستند.بنابراین اول، باید کمی خطر کنید و از منطقه راحتی‌ خود خارج شوید. دوم، شما باید قدردانی کنید. و سوم، رابطه خود را با ایده‌ها تغییر دهید. اکثر مردم به ایده‌های جدیدی نگاه و آن‌ها را قضاوت می کنند «این یک ایده عالیه» یا «این یک ایده وحشتناکه.» اما این در واقع خیلی خیلی جزیی‌تر است. ایده ها نه خوب هستند، نه بد و در واقع، دانه‌هایی از ایده‌های وحشتناک اغلب چیزهای واقعا قابل توجهی هستند.08:32یکی از تمرین های مورد علاقه من در کلاس‌هایم در مورد خلاقیت این است که به دانشجویان کمک کنم تا طرز نگاه کردن به ایده‌های وحشتناک را از درون لنز احتمالات در خود پرورش دهند. بنابراین من به آنها یک چالش می دهم: یک ایده برای رستوران با نام تجاری جدید خلق کنند. آنها باید بهترین ایده‌هایی برای یک رستوران جدید و بدترین ایده‌ها برای یک رستوران جدید داشته باشند. بنابراین بهترین ایده‌ها چیزهایی هستند مانند رستوران در قله یک کوه با غروب خورشید زیبا و یا یک رستوران در یک قایق با چشم‌انداز زیبا. و ایده‌های وحشتناک چیزهایی مانند رستوران در محل تخلیه زباله، یا رستوران با خدمات وحشتناک که واقعا کثیف است، و یا یک رستوران که سوشی سوسک حمام سرو می‌کند.09:15(خنده حاضرین)09:16بنابراین همه ایده‌ها را به من می‌دهند، من ایده‌های بزرگ را با صدای بلند می‌خوانم، و سپس آنها را پاره می‌کنم و دور می‌ریزم.سپس ایده‌های وحشتناک را می‌گیرم و آنها را مجددا توزیع می‌کنم. هر تیم اکنون ایده‌ای دارد که تیم دیگری فکر می‌کرد وحشتناک است و چالش آنها این است که آن را به چیزی درخشان تبدیل کنیم.09:37این اتفاقی است که می‌افتد در حدود ۱۰ ثانیه، کسی می گوید: «این ایده شگفت‌انگیز است.» و آنها حدود سه دقیقه وقت دارند که این ایده را به کلاس برگردانند. بنابراین رستوران در محل تخلیه زباله؟ این به چه چیزی تبدیل می‌شود؟ خب، آنها تمام غذاهای اضافی را از رستوران‌های &quot;میشلین استار&#x27;&#x27; جمع‌ می‌کنند که قرار بود دور ریخته شوند، و رستوران دیگری با قیمت بسیار کمتر، با تمام آن پسماندها دارد. باحال شد؟ یا رستوران کثیف با خدمات وحشتناک؟ خب، این رستوران تبدیل می‌شود به یک زمین تمرینی برای رستوران‌داران آینده برای درک چگونگی جلوگیری از تمام مشکلات. و رستوران سوشی سوسک حمام؟ این به یک بار سوشی تبدیل می‌شود با انواع واقعا جالب و عجیب وغریب موادغذایی.10:24اگر به شرکت‌ها نگاه کنید، سرمایه‌گذاری‌های واقعا خلاقانه‌ای اطراف شما است آن سرمایه‌گذاری‌هایی که حالا زندگی ما را تغییر داده‌اند، خب، می‌دانید چیست؟ همه آنها به عنوان ایده‌های دیوانه‌وار آغاز شده است. ایده‌هایی را شروع کردند زمانی که به دیگران نشان دادند، اکثر مردم گفتند: «این دیوانگی است، هرگز کار نخواهد کرد.»10:46بنابراین، بله، گاهی اوقات مردم در شرایط وحشتناک متولد شده‌اند، و گاهی اوقات، شانس مانند رعد و برق است که به ما با چیزی فوق العاده یا وحشتناک برخورد می‌کند. اما بادهای شانس همیشه وجود دارند، و اگر شما مایل به کمی خطر کردن باشید، اگر واقعا به بیرون رفتن و نشان دادن قدردانی مایل باشید و مایل باشید به ایده‌ها نگاه کنید، حتی اگر دیوانگی باشند، از طریق لنز احتمالات،شما می‌توانید یک بادبان بزرگتر و بزرگتر برای گرفتن به بادهای شانس بسازید.11:19متشکرم.11:21(تشویق) https://www.ted.com/talks/tina_seelig_the_little_risks_you_can_take_to_increase_your_luck?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 17:33:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی تازه برای درک گذر به مادر شدن + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/ted-talks-tbmqlnix3dmv</link>
                <description>  ارائه: الکساندرا ساکسترجمه: لیلا عطاییزمانی که نوزادی به دنیا می‌آید، مادری نیز متولد می‌شود، هر کدام به نوعی از راه خودش. مادر شدن بسیار عمیق است، اما دشوار نیز هست، و همین چیزی است که بشر را می‌سازد. به یاد می‌آورید زمانی که زودرنج و حساس بودید؟ پوستتان جوش می‌زد، بدن‌تان از قسمت‌های غیر معمول‌ به سرعت رشد می‌کردو در این زمان، مردم انتظار داشتند از این راه جدید بالغ شوید. نوجوانی، درست است؟00:19خب، همین تغییرها برای زنی که باردار است می‌افتد. و می‌دانیم که برای نوجوانان عادی است که همه جا این احساس را داشته باشند، پس چرا راجع به بارداری از همین راه صحبت نکنیم؟ کتاب‌های زیادی راجع به تکوین قوس نوجوانی نوشته شده است، اما حتی یک کلمه برای توضیح گذر به مادر شدن نداریم. یکی را لازم داریم.00:45من روانپزشکی هستم که با زنان باردار و پس از زایمان کار می‌کنم روانپزشک تولید مثل، و در این دهه‌ای که در این رشته کار می‌کردم، متوجه الگویی شدم که به این صورت است: زنی به من تلفن می‌کند، که به تازگی بچه‌دار شده، و نگران است. می‌گوید: من در این کار خوب نیستم، از آن لذت نمی برم. آیا افسردگی بعد از زایمان دارم؟01:08پس به دنبال علائم این تشخیص می‌گردم، و برایم روشن است که او از نظر بالینی افسرده نیست، و به او این را می‌گویم. ولی آرام نمی‌شود. اصرار می‌ورزد 《قرار نیست همچین حسی داشته باشم》 می‌گویم، 《خب، انتظار چه حسی را داشتی؟》 می‌گوید:《گمان می‌کردم مادر بودن احساس شادی و کامل بودن می‌دهد. فکر می‌کردم غریزه‌ام به صورت طبیعی به من می‌گوید چه کنم. فکر می‌کردم که همیشه بخواهم بچه را الویت اولم قرار دهم.》01:37این... این یک انتظار غیر منطقی از از احساس مادر شدن است. و فقط او نبود. من با سوال‌های از این قبیل از طرف هزاران مادر مواجه شدم، همه آنها نگران بودند که اشتباهی رخ داده است. زیرا حال خوبی نداشتند. و من نمی‌دانستم چطور به آنها کمک کنم، زیرا گفتن این که بیمار نبودند حال‌شان را بهتر نمی‌کرد. به دنبال راهی برای عادی نشان دادن این تغییر بودم، برای توضیح این که ناراحتی، همیشه بیماری نیست.02:14بنابراین تصمیم به یادگیری بیشتر درباره روان‌شناسی مادر کردم. اما در واقع در کتاب‌های پزشکی چیز زیادی نبود، زیرا پزشکان اغلب درباره بیماری‌ها می‌نویسند. پس سراغ انسان‌شناسی رفتم. و این، دوسال برای من طول کشید، ولی در تحقیقی که دیگر منتشر نمی‌شود، نوشته شده درسال ۱۹۷۳ توسط دینا رافائل، بالاخره راهی برای شکل دادن به این مکالمه پیدا کردم: مادر شدن. شباهت (لفظی در انگلیسی) مادر شدن و نوجوانی تصادفی نیست. در هر دو، در آن زمان، بدن در حال دگرگونی و تغییر هورمونی است که منجر به تحولی در درک احساسات فرد و این که چگونه عضوی از جهان می‌شوند، می‌گردد. و مانند نوجوانی، مادر شدن بیماری نیست، اما تا زمانی که آن در لغت پزشکی وجود ندارد، تا زمانی که پزشکان مردم را در این باره مطلع نمی‌کنند، با شرایط جدی و مهمی اشتباه گرفته می‌شود که افسردگی پس از زایمان نام دارد.03:12شباهت لفظی مادر شدن و نوجوانی تصادفی نیست. در هر دو، در آن زمان، بدن در حال دگرگونی و تغییر هورمونی است که منجر به تحولی در درک احساسات فرد و این که چگونه عضوی از جهان می‌شوند، می‌گردد. و مانند نوجوانی، مادر شدن بیماری نیست، اما تا زمانی که آن در لغت پزشکی وجود ندارد، تا زمانی که پزشکان مردم را در این باره مطلع نمی‌کنند، با شرایط جدی و مهمی اشتباه گرفته می‌شود که افسردگی پس از زایمان نام دارد.من در حال جمع‌آوری ادبیات انسان‌شناسی بوده‌ام و راجع به مادر شدن با بیماران خود صحبت کرده‌ام با استفاده از مفهومی به نام &quot; فشار و کشش.&quot;03:21قسمت کشیدن آن این است. به عنوان انسان، فرزندان ما به طور منحصر به فردی وابسته‌اند. برخلاف حیوانات، نوزادان ما نمی‌توانند راه بروند، نمی‌توانند خودشان غذا بخورند، به سختی از خود مراقبت می‌کنند. پس تکامل، به ما به وسیله هورمون اکسی‌توسین کمک کرد. این هورمون در اطراف جنین و همچنین از طریق تماس پوستی، آزاد می‌شود. پس حتی اگر نوزاد را به دنیا هم نیاورید افزایش می‌یابد. اکسی توسین به مغز مادر برای تمرکز و توجه به کودک کمک می‌کند، بنابراین کودک در مرکز دنیای او قرار می‌گیرد.03:56اما در همین زمان، ذهن او در حال هل دادن است، زیرا می داند بخش‌های دیگری از هویت او نیز وجود دارد روابط دیگرش، کارش، سرگرمی‌هایش، زندگی روحی و فکری، جدا از نیازهای فیزیکی: خوابیدن، غذا خوردن، ورزش، رابطه جنسی، حمام کردن، تنهایی...04:24(خندیدن)اگر امکانش هست.04:27این یک طناب‌کشی احساسی از مادر شدن است. این تنشی است که زنان به من می‌گویند حسش می‌کنند. این دلیلی است که آنها گمان می‌کنند بیمار هستند. اگر زنان پیشرفت طبیعی مادر شدن را درک کنند، اگر بدانند که زندگی با این فشار و کشش، برای اغلب مردم دشوار است، اگر بدانند که تحت این شرایط، دمدمی مزاجی عادی است و چیزی برای شرمندگی وجود ندارد، کمتر احساس تنهایی می‌کردند، کمتر احساس حقارت می‌کردند، و من فکر می‌کنم این حتی افسردگی بعد از زایمان را کاهش می‌داد. خیلی دوست دارم روزی آن را مطالعه کنم.05:09اگر زنان پیشرفت طبیعی مادر شدن را درک کنند، اگر بدانند که زندگی با این فشار و کشش، برای اغلب مردم دشوار است، اگر بدانند که تحت این شرایط، دمدمی مزاجی عادی است و چیزی برای شرمندگی وجود ندارد، کمتر احساس تنهایی می‌کردند، کمتر احساس حقارت می‌کردند، و من فکر می‌کنم این حتی افسردگی بعد از زایمان را کاهش می‌داد.من به گفتار درمانی معتقدم، پس اگر می‌خواهیم راهی که فرهنگ ما این فرایند مادر شدن را می‌فهمد تغییر دهیم، زنان باید با یکدیگر صحبت کنند، نه فقط با من، پس مادرها، راجع به مادر شدن خود با مادران دیگر، دوستان خود، و اگر شریکی دارید، صحبت کنید، بنابراین آنها می‌توانند تغییرات خود را متوجه شوند و شما را بهتر حمایت کنند.05:33اما این فقط برای حفظ روابط شما نیست، زمانی که شما قسمتی از هویت خود را حفظ می‌کنید، به فرزندتان اجازه تکوین یافتن از راه خودش را می‌دهید،05:46زمانی که نوزادی به دنیا می‌آید، مادری نیز متولد می‌شود، هر کدام به نوعی از راه خودش. مادر شدن بسیار عمیق است، اما دشوار نیز هست، و همین چیزی است که بشر را می‌سازد.06:00متشکرم.(تشویق)https://www.ted.com/talks/alexandra_sacks_a_new_way_to_think_about_the_transition_to_motherhood?language=fa&amp;amp;utm_campaign=tedspread-sharetrade-b&amp;amp;utm_medium=referral&amp;amp;utm_source=tedcomshare</description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Sep 2018 22:37:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از یک کودک پناه‌جو به مدلی بین‌المللی تبدیل شدم + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/ted-talks-nlptcwnpvavx</link>
                <description>ارائه: حلیما عدن ترجمه: لیلا عطایی  این منم در سن ۷ سالگی. و این یکی هم منم.این منم در سن ۷ سالگی. و این یکی هم منم. (تشویق و تحسین)00:24اینجا در اردوگاه پناه‌جویان کاکوما ایستادن حس خیلی غریبی است، و این حجم از عواطف بر من غلبه کرده است. در خاک همین جا به دنیا آمدم و هفت سال اول زندگی‌ام را در اینجا سپری کردم.فکر می‌کنم باعث تعجب آدم‌ها است که اینجا در کاکوما تربیت خیلی خوبی داشتم. اما خوشحال بودم، باهوش بودم، دوستانی داشتم و بالاتر از همه، امید به آینده روشن‌تری داشتم.00:50نمی‌گویم که هیچ مانعی سر راه ما نبود. ما هم تقلاهای خودمان را داشتیم. گاهی دچار مرض مالاریا می‌شدم و هیچوقت نمی‌دانستم وعده غذای بعدی ما از کجا می‌آمد. اما آن حس جامعه‌ای کل در کاکوما هست و غروری که همه اینجا دارند کاملا بی‌همتا است.وقتی کوچک‌تر بودم،‌ یادم هست درگیری زیاد پیش می‌آمد. این زمانی رخ می‌دهد که آدمها از پیش‌زمینه‌های مختلف می‌آیند. و به یک زبان حرف نمی‌زدند. بتدریج، سواحیلی-- زبان اصلی در اینجا-- فصل مشترک ما شد. با کودکان دیگر در اردوگاه دوست شدمو حتی شروع کردم به آغوش گرفتن فرهنگ‌های آنها، جشن گرفتن مناسبت‌هایی مثل کریسمس، حتی وقتی همه می‌دانستند مسلمان هستم. کودکان دیگر هم شروع به آغوش گرفتن فرهنگ من کردند، گاهی در کنارم عبادت می‌کردند. آسان بود که بعنوان کودک دور هم جمع شویم، باورهای‌مان با هم ترکیب شوند تا محیط منحصر به فرد و چند فرهنگی خود را شکل دهیم.اسم من حلیما عدن است. سیاه‌پوست مسلمان سومالیایی- آمریکایی اهل کنیا هستم.01:56اسم من حلیما عدن است. سیاه‌پوست مسلمان سومالیایی- آمریکایی اهل کنیا هستم. برخی لقب پیشقدم را به من داده‌اند-- اولین ملکه مسلمان در مراسم رقص دبیرستانم، اولین دانش‌آموز سناتور در کالجی که می‌رفتم و اولین زن محجبه در خیلی جاها، مثل دختر شایسته مینه‌سوتا در رقابت ملکه زیبایی آمریکا، روی صحنه در هفته‌های مد میلان و نیویورک و حتی روی جلد تاریخی مجله ووگ بریتانیایی. و همانطور که می‌بینید از این که تنهایی سنت‌شکنی کرده‌ام، خطر کردم و بدنبال تغییر بود، متاسف نیستم، چون در اقلیت بودن یعنی همین. یعنی استفاده از خودت به عنوان وسیله‌ای برای ایجاد تغییر و انسانی شوی که نماینده قدرت تنوع است. و اکنون از این ایستگاه خودم برای انتشار پیام مهم پذیرش استفاده می‌کنم.02:42اما همیشه انقدر آسان نبوده است. وقتی اولین بار رسیدم ایلات متحده و سینت لوییس در میسوری خانه ما شد، یادم هست که از مادرم پرسیدم، «واقعا اینجا آمریکاست؟» چیزهایی بود که بطرز غم‌انگیزی آشنا بودند، مثل شنیدن صدای تیراندازی در شب و خیابان‌هایی که فقیر بودند. اما چیزهایی هم بود که خیلی متفاوت بودند. مثل وقتی که کلاس اول را شروع کردم، متوجه بازی کردن گروهی در بچه‌ها شدم. در آمریکا، آنها را «دار و دسته» می‌نامیم. آنموقع در اینجا با هم بازی می‌کردیم. فارغ از جنسیت و نژاد هم هرگز واقعا اهمیتی نداشت. یادم هست از خودم می‌پرسیدم «چرا آنها سواحیلی بلد نیستند؟ سواحیلی زبانی است که آدمها را بهم نزدیک می‌کند.» از همه بدتر مدرسه‌ای که در آن ثبت‌نام کرده بودم برنامه غوطه‌وری در انگلیسی را نداشت. بنابراین هر روز صبح از خواب بلند می‌شدم، مدرسه می‌رفتم، پشت میزم می‌نشستم و هرگز چیزی یاد نمی‌گرفتم. این موقعی بود که امیدم را از دست دادم، و تنها چیزی که می‌خواستم برگشتن به کاکوما بود، اردوگاهی برای پناه‌جوها.03:47خیلی زود، مادرم خبردارشد که خیلی از سومالیا‌یی‌ها در شهری کوچک در مینه‌سوتا سکنا گزیده‌اند. بنابراین وقتی هشت ساله بودم نقل مکان کردیم به مینه‌سوتا. زندگی‌ام با دیدن دانش‌آموزان دیگری که سومالیایی حرف می‌زند تغییر کرد، به مدرسه‌ای رفتم که برنامه غوطه‌وری در انگلیسی را داشت و معلم‌هایی را یافتم که از حد معمول بیشتر وقت می‌گذاشتند، بعد از تمام شدن کلاس‌های درس و وقت‌های ناهار به من برای موفق شدنم در کلاس کمک می‌کردند. بعنوان یک کوک پناهجو آموختم که یک فرد می‌تواند از خیلی چیزها محروم باشد: غذا،‌ سرپناه،‌ آب آشامیدنی تمیز، حتی رابطه دوستی، اما آنچه را نمی‌شود هرگز از تو بگیرند آموزش و پرورش است. بنابراین درس خواندن بالاترین اولویتم شد و خیلی زود در کلاسم موفق بودم. بعنوان یک کوک پناهجو آموختم که یک فرد می‌تواند از خیلی چیزها محروم باشد: غذا،‌ سرپناه،‌ آب آشامیدنی تمیز، حتی رابطه دوستی، اما آنچه را نمی‌شود هرگز از تو بگیرند آموزش و پرورش است. بنابراین درس خواندن بالاترین اولویتم شد و خیلی زود در کلاسم موفق بودم.04:36هر چه بزرگتر شدم، بیشتر به وجود دیگران پی بردم و این که آنها چطور نژاد و سابقه‌ام را می‌دیدند. بخصوص وقتی روسری سر کردن را به عنوان حجاب شروع کردم. وقتی این کار را شروع کردم، هیجان‌زده بودم. یادم می‌آید مادرم را تحسین می‌کردم و می‌خواستم زیبایی او را تقلید کنم. وقتی دوران راهنمایی را شروع کردم، دانش‌آموزان دیگر سربه‌سرم می‌گذاشتند که مو ندارم،برای اثبات این که اشتباه می کنند، شروع کردن به نشان دادن موهایم به آنها-- چیزی که خلاف باورهایم است، اما برای انجامش این فشار را روی خود حس می‌کردم. در آن زمان بشدت می‌خواستم که بخشی از آنجا باشم.05:12وقتی به مسائلی چون نژاد، مذهب و هویت می‌اندیشم، کلی خاطرات دردناک به ذهنم می‌آید. آسان است که بخواهم آن آدم‌ها از فرهنگ دیگر را بخاطر وجود آمدن آن احساس دردناکی که داشتم نکوهش کنم، اما وقتی عمیق‌تر فکر می‌کنم، به این نتیجه هم می‌رسم که تاثیرگذارترین، مثبت‌ترین رویدادهای تحول بخش در زندگی من که اتفاق افتاده است به لطف آدم‌هایی است که از من متفاوت هستند. در این لحظه بود که تصمیم گرفتم از محدوده آسایش خود خارج شوم و در مسابقه دختر شایسته با پوشش حجاب و بورکینی حاضر شوم. آن را به عنوان فرصتی دیدم تا صدای زنانی مثل خودم باشم که حس می‌کردند نماینده‌ای ندارند. و اگر چه تاج را نبردم، آن تجربه درهای زیادی را بر روی من گشود. از همه جای دنیا از زن‌ها ایمیل و پیغام می‌گرفتم، که می‌گفتند با روراست بودن با خودم الهام بخش آنها بوده‌ام.06:08«اولین‌ها» دیگرم در راه بود. به شهر نیویورک از سوی کارین روتیفلد که نماد مد است دعوت شدم برای اولین سری عکسهای ادیتوریالم. همان موقع بود که اولین مدل محجبه شدم، و در سال اولم، روی جلد نه مجله مد را مزین کردم. می‌توان گفت کولاک کردم. اما با وجود این موفقیت یک شبه، یک چیز همواره ثابت ماند-- فکری که شاید دلیل اینجا برگشتنم به کاکوما باشد، جایی که آن را خانه می‌نامم.06:42 همین‌ چند وقت پیش اتفاق باورنکردنی برایم افتاد. برای عکس گرفتن در نیویورک بودم، وقتی با مدل اهل سودان جنوبی آدوت آکچ دیدار کردم، که او هم اتفاقا در اینجا در کاکوما بدنیا آمده. این تجربه در نوع خودش تعریف امید است. منظورم این است که تصور کنید: دو دختر در یک اردوگاه پناه‌جویان متولد می‌شوند، برای نخستین بار روی جلد مجله ووگ بریتانیا با هم ظاهر می‌شوند.07:12 (تشویق و تحسین) این تجربه در نوع خودش تعریف امید است. منظورم این است که تصور کنید: دو دختر در یک اردوگاه پناه‌جویان متولد می‌شوند، برای نخستین بار روی جلد مجله ووگ بریتانیا با هم ظاهر می‌شوند.به من افتخار بی نظیر مشارکت با یونیسف داده شده است. می‌دانید که کار آنها کمک رسانی مستقیم به کودکان نیازمند است. و می‌خواهم به شما یادآوری کنم که اگر چه کودکان در اینجا شاید پناه‌جو باشند، اما در هر حال کودک هستند. استحقاق هر فرصتی برای شکوفایی، امیدواری و رویا ورزیدن -- و موفق بودن را دارند.07:44داستان من درست اینجا در اردوگاه پناه‌جویان کاکوما شروع شد، جایی برای امید.07:51متشکرم. (تشویق)  https://www.ted.com/talks/halima_aden_a_place_of_hope_from_refugee_camp_to_international_fashion_model?language=fa&amp;utm_campaign=tedspread-sharetrade-b&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Sep 2018 18:39:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زنان در مناطق روستایی هند جسارت را به سرمایه تبدیل کردند + فیلم و عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@angizeshi/ted-talk-jgk4hfbnsmzt</link>
                <description>ارائه: چنتا گالا سینها ترجمه: لیلا عطاییجسارت من سرمایه من است.اینجا فقط برای گفتن داستان خودم نیستم بلکه برای گفتن داستان‌های زنان استثنایی از هند که ملاقات‌شان کرده‌ام. آنها همچنان برایم الهام‌بخش هستند، به من می‌آموزند، و در مسیر زندگی راهنمایی‌ام می‌کنند. این‌ها زنان باور نکردنی هستند. هرگز فرصت مدرسه رفتن را نداشتند، مدرک ندارند، سفر نرفتند، موقعیت نداشتند. زنانی معمولی که کارهای خارق‌العاده‌ای را با بیشترین جسارت، خرد و تواضع انجام دادند. این‌ها آموزگاران من هستند.00:37در سه دهه گذشته، در هندوستان کار، زندگی و اقامت داشتم و با زنان روستایی کار کردم. در بمبی به دنیا آمدم و بزرگ شدم.وقتی دانشگاه رفتم، جایاپراکاش نارایان را دیدم، پیشوای بنام طرفدار گاندی که جوانان را تشویق به کار در روستاهای هند می‌کرد.برای همین به روستاهای هند رفتم. بخشی از جنبش حقوق زمین، جنبش مزرعه‌داران و جنبش زنان بودم. در همین راستا، به روستایی کوچک رسیدم، عاشق رهبر- مزرعه‌دار جوان پرجنب و جوش و خوش‌قامتی شدم که تحصیل‌کرده نبود، اما جمعیت را جذب خودش می‌کرد. و بنابراین با شور و اشتیاق جوانی، با او ازدواج کردم و از بمبئی رفتم، و به روستای کوچک بدون آب لوله‌کشی و توالت رفتم. راستش، خانواده و دوستانم ترسیده بودند.01:42(خنده)با خانواده‌ام می‌ماندم، با سه فرزندم در روستا، و یک روز، چند سالی گذشته بود، زنی به اسم کانتابای نزد من آمد. کانتابای گفت، می‌خواهم حساب پس‌انداز باز کنم. می‌خواهم پس انداز کنم. از کانتابای پرسیدم: در آهنگری کار می‌کنی. پول کافی برای پس‌انداز کردن داری؟ توی خیابان زندگی می‌کنی. می‌توانی پس‌انداز کنی‌؟ کانتابای اصرار کرد. او گفت، می‌خواهم پس‌انداز کنم تا قبل از رسیدن موسم باران‌ ورقه‌های نایلونی بخرم. تا خانواده‌ام را از باران در امان بماند. با کانتابای به بانک رفتم. کانتابای می‌خواست روزانه ۱۰ روپیه پس‌انداز کند -- کمتر از ۱۵ سنت. مدیر بانک برای کانتانبای حساب باز نکرد. به کانتابای گفت پولش خیلی کم بود و ارزش وقت تلف کردن نداشت. کانتابای از بانک وام نمی‌خواست. هیچ یارانه و کمکی از دولت نمی‌خواست. تنها خواسته او جایی امن برای پس‌انداز پولی بود که به سختی کسب می‌کرد. و این حق او بود. و من جلو رفتم -- گفتم اگر بانک‌ها برای کانتابای حساب باز نمی‌کنند، چرا بانکی را شروع نکنم که به زنان امثال کانتابای فرصت پس‌انداز کردن بدهد؟ و از بانک مرکزی هندی درخواست مجوز کردم.03:20(تشویق)نه، اصلا کار آسانی نبود. مجوز ما پذیرفته نشد --03:31(خنده)با این استدلال -- بانک مرکزی گفت که ما نمی‌توانیم به بانکی مجوز اعطاء کنیم که تبلیغ اعضای بی‌سواد را می‌کند. وحشت‌زده شدم. گریه می‌کردم. و موقعی که خانه برگشتم، همینطور گریه می‌کردم. به کانتابای و سایز زنان گفتم که چون زنان ما بی‌سواد هستند نمی‌توانیم مجوز بگیریم. زنان ما گفتند، گریه بس است. ما خواندن و نوشتن یاد می‌گیریم و دوباره درخواست می‌کنیم، خب که چی؟04:02(تشویق)کلاس‌های سوادآموزی را شروع کردیم. هر روز این زن‌ها می‌آمدند. چنان مصمم بودند که بعد از یک روز کامل کاری سر کلاس می‌آمدند تا خواندن و نوشتن یاد بگیرند. بعد از پنج ماه، دوباره درخواست دادیم، اما این بار تنها نرفتم. پانزده زن من را تا بانک مرکزی هند همراهی کردند. زنان ما به مامور بانک مرکزی گفتند، به ما مجوز ندادید چون سواد نداشتیم. مجوز ما را رد کردید چون خواندن و نوشتن بلد نبودیم. گفتند، اما وقتی داشتیم بزرگ می‌شدیم که مدرسه‌ای نبود. پس ما مسئول محروم ماندن از تحصیل نیستیم. ادامه دادند، ما نمی‌توانیم بخوانیم و بنویسیم اما شمردن بلدیم.04:53(خنده)(تشویق)و مامور را به چالش کشیدند. کافی است از ما سود اصل هر مبلغی را بپرسید.05:04(خنده)اگر اشتباه گفتیم، مجوز ندهید. از ماموران خود بخواهید بدون ماشین حساب این کار را کنند تا ببینیم کدام یک از ما سریع‌تر است.05:15(تشویق)لازم نیست بگویم، که مجوز گرفتیم.05:24(خنده)(تشویق)امروزه، بیش از ۱۰۰٫۰۰۰ زن در بانک ما هستند و ما بیش از ۲۰ میلیون دلار سرمایه داریم. همه پس‌اندازهای زنان است،سرمایه زن‌ها، هیچ سرمایه‌گذاری از بیرون طرح تجاری نمی‌خواهد. نه. پس‌اندازهای زنان روستایی خودمان است.05:48(تشویق)همینطور می‌خواهم بگویم که بله، بعد از گرفتن مجوز، امروز کانتابای خانه خودش را دارد و همراه با خانواده‌اش در خانه متعلق به خود و خانواده‌اش می‌ماند.06:08(تشویق)وقتی عملیات‌های بانکی‌مان را شروع کردیم، می‌دیدم که زنان ما قادر نبودند به بانک بیایند زیرا روز خود را برای کار کردن از دست می‌دادند. فکر کردم اگر زنان به بانک نمی‌آیند، بانک نزد آنها برود، و بانک درب منزل را شروع کردیم. اخیرا، بانکداری دیجیتال را شروع کردیم. بانکداری دیجیتال مستلزم به خاطر سپردن شماره پین است. زنان ما گفتند، ما شماره پین نمی‌خواهیم. ایده خوبی نیست. و برای آنها سعی کردیم توضیح دهیم که شاید باید شماره پین را بخاطر بسپارید؛ کمک می‌کنیم که پین را حفظ کنید.اما آنها سرسخت بودند. گفتند، چیز دیگری را پیشنهاد دهید. و آنها --06:52(خنده)و آنها گفتند، «انگشت شصت چطور؟» فکر کردم چه فکر بکری. بانکداری دیجیتالی را با بیومتریک وصل می‌کنیم، و الان زنان انتقالات مالی دیجیتال با استفاده از انگشت شصت انجام می‌دهند. و می‌دانید حرف زنان چه بود؟ هر کسی می‌تواند شماره پین من را سرقت کند پول حاصل از دسترنج من را ببرد، اما هیچ کس نمی‌تواند شصتم را بدزد.07:18(تشویق)تاکیدی دوباره بر آموزه همیشگی من از این زنان: هبچوقت راه‌حل‌های ضعیف به مردم فقیر ارائه نکنید. آنها باهوش هستند.07:33(تشویق)چند ماه بعد، زن دیگری به بانک آمد -- کرابای. طلاهایش را گرو گذاشت و وام گرفت. از کرابای پرسیدم، «چرا جواهرات قیمتی‌ات را گرو می‌گذاری و وام می‌گیری؟» کرابای گفت، «متوجه نشدی چه خشک‌سالی وحشتناکی است؟ هیچ خوراک و علوفه‌ای برای حیوانات نیست. همینطور آب. طلا گرو می‌گذارم تا خوراک و علوفه برای دام بخرم.» و بعد پرسید، «می‌توانم طلا گرو بگذارم و آب بگیرم؟» پاسخی نداشتم. کرابای من را به چالش کشید: «شما در روستا کار می‌کنید با زن‌ها و پول، اما اگر یک روز آبی نماند چه؟ اگر از این روستا بروید، بانکداری را با چه کسانی انجام می‌دهید؟» کرابای سوال واردی را مطرح کرد، خب با این خشک‌سالی، تصمیم گرفتیم ارودگاهی برای احشام در منطقه راه بیندازیم. جایی که کشاورزها می‌توانستند حیوانات خود را به یک محل بیاورند و علوفه و آب بگیرند. باران نبارید. اردوگاه احشام ۱۸ ماه به کار خود ادامه داد. کرابای هم در اردوگاه می‌گشتو آوازهای انگیزشی خوانده شد. کرابای خیلی محبوب شد. باران بارید و اردوگاه دیگر لازم نبود، اما بعد از آن، کرابای به رادیوی ما آمد -- رادیو محلی خود را داریم که بالای ۱۰۰،۰۰۰ شنونده دارد. او گفت، می‌خواهم برنامه رادیویی خودم را داشته باشم. مدیر رادیو ما گفت، «کرابای تو که خواندن و نوشتن بلد نیستی. چطور سناریو خواهی نوشت؟» می‌دانید چه جوابی داد؟ «نمی‌توانم بخوانم و بنویسم اما آواز خواندن بلدم. ایرادش چیست؟»09:28(خنده)و امروز، کرابای برنامه خودش را اجرا می‌کند، و علاوه بر این، رادیوچی معروفی شده است و رادیوهای دیگر دعوتش می‌کنند،حتی از بمبئی. دعوتش می‌کنند و او برنامه اجرا می‌کند.09:46(تشویق)کرابای سلبریتی محلی شده است.روزی از کرابای پرسیدم، «چطور شد خواننده شدی؟» گفت، «باید واقعیت را بگویم؟ وفتی بچه اولم را حامله بودم، همیشه گرسنه بودم. غذای کافی برای خوردن نداشتم. پول کافی برای خرید غذا نداشتم، بنابراین برای فراموش کردن گرسنگی آواز خواندن را شروع کردم.» خیلی قوی و عاقلانه، نه؟ همیشه فکر می‌کنم که زنان ما بر موانع زیادی فائق می‌آیند -- فرهنگی، اجتماعی، مالی --و راه خود را می‌یابند.روزی از کرابای پرسیدم، «چطور شد خواننده شدی؟» گفت، «باید واقعیت را بگویم؟ وفتی بچه اولم را حامله بودم، همیشه گرسنه بودم. غذای کافی برای خوردن نداشتم. پول کافی برای خرید غذا نداشتم، بنابراین برای فراموش کردن گرسنگی آواز خواندن را شروع کردم.» 10:31مایلم داستان دیگری را برایتان بگویم: سونیتا کامبل. دوره‌ای را در مدرسه کسب و کار گذرانده است و دامپزشک است. او یک دالت است؛ از فرقه نجس‌هاست، اما لقاح مصنوعی برای بزها انجام می‌دهد. در حرفه‌ و حیطه‌ای بسیار مردانه و آنچه اوضاع را برای سونیتا سخت‌تر می‌کند آمدنش از طبقه نجس‌ها است. اما او خیلی سخت کار کرد. در بدنیا آوردن بزها در منطقه موفق شددکتر معروف بزها شد. اخیرا، جایزه ملی برد. رفتم خانه سونیتا برای جشن گرفتن -- تبریک گفتن به او. وقتی وارد روستا شدم،عکس بزرگ سونیتا را دیدم. سونیتا در آن تصویر لبخند می‌زد. واقعا تعجب کردم از ابن یک نجس که از دهات می‌آمد، عکس بزرگش در ورودی ده باشد. وقتی به خانه‌اش رفتم، حتی بیشتر شگفت‌زده شدم چون رهبران طبقه بالا دستی -- مردان -- در خانه او می‌نشستند، در خانه‌اش، و چای و آب می‌نوشیدند. که در هند خیلی بعید است. رهبران طبقات بالادست پا به خانه نجس‌ها نمی‌گذارند و آب و چای نمی‌خوردند. اما از او می‌خواستند بیاید و در جمع‌های روستا صحبت کند. سونیتا قرن‌ها شرایط طبقه‌ای در هند را شکست.11:59(تشویق)بگذارید از نسل‌های جوان‌تر بگویم. اینجا که ایستادم -- الان اینجا که ایستادم بسیار مفتخرم از مسواد تا ونکوور. در خانه، ساریتا بیسی -- حتی ۱۶ سال هم ندارد. خودش را آماده می‌کند -- بخشی از برنامه ورزشی ما است، برنامه قهرمانی. آماده می‌شود تا در هاکی روی چمن نماینده هند باشد. و می‌دانید که کجا می‌رود؟ المپیک ۲۰۲۰ توکیو.12:40(تشویق)ساریتا چوپان‌زاده خیلی فقیری است. از این بیشتر نمی‌شد به او افتخار کنم.12:54میلیون‌ها زن مثل ساریتا، کرابای، سونیتا هستند که در اطراف شما هم ممکن است باشند. می‌توانند همه جای دنیا باشند، اما در نگاه اول شاید فکر کنید که چیزی برای گفتن ندارند، چیزی برای به اشتراک گذاشتن ندارند. اشتباه زیادی می‌کنید. بسیار خوش‌شانس هستم که با این زنان کار می‌کنم. آنها داستان‌های خود را با من قسمت می‌کنند، آنها خرد خود را با من قسمت می‌کنند، و من خوش‌شانسم که کنار آنها هستم. ۲۰ سال پیش -- و من بسیار مفتخرم -- به بانک مرکزی هندوستان رفتیم و اولین بانک زنان روستایی را تاسیس کردیم. امروز آنها را به رفتن به بورس ملی هل می‌دهند تا نخستین صندوق مختص زنان کارآفرین خرده‌پای روستایی دایر شود. من را هل می‌دهند برای تاسیس اولین بانک کوچک مالی زنان در دنیا. و همانطور که یکی از آنها گفت،«جسارت من سرمایه من است.» و اینجا می‌گویم، جسارت آنها سرمایه من است. و اگر شما بخواهید، سرمایه شما هم می‌تواند باشد.«جسارت من سرمایه من است.» و اینجا می‌گویم، جسارت آنها سرمایه من است. و اگر شما بخواهید، سرمایه شما هم می‌تواند باشد.14:05متشکرم. https://www.ted.com/talks/chetna_gala_sinha_how_women_in_rural_india_turned_courage_into_capital/transcript?language=fa </description>
                <category>تد فارسی</category>
                <author>تد فارسی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 22:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>