<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارینا مجلل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aniras</link>
        <description>گمشده در راه تاریخ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:40:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3988187/avatar/WP5TJW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارینا مجلل</title>
            <link>https://virgool.io/@aniras</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجراجویی در چایی‌لند</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D9%86%D8%AF-ylnallxqh3ex</link>
                <description>از اونجایی که از فتح کوه قندالف استقبال کردید تصمیم گرفتم یکم از ماجراهای چایی‌لند واستون بذارم. جونم واستون بگه من یه روز نشسته بودم پیش شوالیه‌ام. اسمش شوالیه‌ی شب هست(Knight of the night ولی بیاین ما بهش بگیم Night&#039;s knight) بعد بهش گفتم نایتز نایت خیلی حوصلم سر رفته. اونم گفت می‌خواین بریم پاسارگارد پیش مقبره‌ی کوروش؟ من گفتم چرا که نه.این منم کنار نایتز نایت در ارتفاعات قندالفنایتز نایت منو سوار اسب پرنده و سیاهش کرد. جاتون خالی خیلی اسب سرکشی بود ولی نایتز نایت کمکم کرد واسه همین راحت سوارش شدم.من سوار اسبِ نایتز نایتبعد چون اسبش خیلی سریع بود زودی رسیدیم پاسارگارد. رفتم پیش مقبره کوروش و خلاصه کنارش نشستم. یکم با کوروش بزرگ حرف زدم و بعدش دیدم یکی از دور داره میاد، نایتز نایت شمشیرش رو آماده کرد ولی یکم که دقت کردم دیدم عه، هرماینی گرنجر خودمونه که! گفتم نایتز نایت دست نگه دار. اونم شمشیرشو غلاف کرد. منم رفتم استقبال هرماینی.دیدار من با هرماینی کنار مقبره‌ی کوروش بزرگ.گفتم هرماینی تو کجا اینجا کجا؟! احوال‌پرسی کردیم. برگشت گفت سارینا دستم به دامنت واسه کلاس گیاه‌شناسی جادویی استاد پومونا اسپرات گفته برید کاکتوس دایره‌ای پیدا کنید ولی هرجا رفتم نبود. منم از قضا یه کاکتوس این شکلی داشتم. اون رو بهش دادم و کلی تشکر کرد. بعدش گفت برای تشکر بیاین کتابخونه هاگوارتز براتون پیانو بنوازم. منم کلی با نایتز نایت رایزنی کردم تا راضی شه آخه می‌گفت اونجا خطرناکه بانو شما ماگل هستید. هرماینی هم بهش برخورد و گفت خب که چی؟! آخه خودش ماگل بود. کم مونده بود بین هرماینی و نایتز نایت دعوا شه که من بحث رو جمع کردم و رفتیم.وسط بحث به عکاس گفتم عکس بگیره. (فقط هم منم که مستقیم به دوربین نگاه می‌کنم)بعدش من و نایتز نایت با اسب سیاه و هرماینی هم با جاروش رفتیم هاگوارتز. هرماینی اون شنل هری رو هم آورده بود. البته چون نایتز نایت خیلی قدش بلند بود مجبور بود زیر شنل خم شه تا پاهاش بیرون نمونن. رفتیم کتابخونه و اونجا یه جایی بین کتابای غول‌پیکر یه پیانوی خوشگل بود. هرماینی هم واسمون یه دست نواخت و لذت بردیم. بعدش هم چون داشت شب می‌شد نایتز نایت گفت امن نیست و زود برگشتیم چایی‌لند. به هرماینی هم قول دادم یه بار دیگه حتماً به دیدنش برم.هرماینی در حال نواختن پیانو.پایان.</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 16:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-llpedvhlwqq6</link>
                <description>سلام دوستان ویرگولی! بنده بعد از مدت‌ها تلاش برای خلاص شدن از درس، امروز بالاخره تونستم کتاب یک عاشقانه‌ی سریع و آتشین، اثر جناب بنی هاشمی رو تموم کنم. از همین اول می‌خوام بگم که این یک پست کاملاً صادقانه هست و هر تعریف یا انتقادی بدون هیچ رودروایسی نوشته شده:داستان، با شخصیت اصلی یعنی مرداد شروع می‌شه که یه پسر سر به زیر و خلاصه گُله. یهو گذرش به آذر میفته که اونم باز دختر گلیه و یک دل نه صد دل عاشق هم می‌شن.بخش‌های مورد علاقه‌ی منقصد داشتم کتاب رو نقد کنم ولی اون موقع در حق کسایی که هنوز نخوندن و براشون اسپویل می‌شه بی‌انصافی می‌شد پس فقط جاهای مورد علاقه و قابل بحث رو مطرح می‌کنم. شعرهایی که این دوتا شخصیت واسه همدیگه می‌گفتن بی‌نهایت زیبا و خلاقانه بود و قشنگ واسه‌ی «مرداد و آذر» ساخته شده بود. قلم طنز و گیرای جناب بنی هاشمی کاری می‌کرد که با خودم بگم «یه فصل دیگه بخونم می‌خوابم.» ولی همیشه وسوسه می‌شدم. مخصوصاً اون اولا که عاشقانه‌ی ماه نوامبرشون خیلی شیرین داشت پیش می‌ٰرفت. چیزی که باعث شد من خیلی بیشتر با این دوتا شخصیت ارتباط بگیرم، تغییر زاویه دید بود که چند بار از مرداد به آذر عوض شد. خیلی خوب بود که می‌تونستی درون هر شخصیت رو جداگانه ببینی. البته کاش در ادامه بیشتر داشتیم. این پنجاه شصت صفحه‌ی آخر رو هم با آهنگ Babydoll از Domonic fike خوندم که واقعاً به فضای داستان می‌چسبید و تونستم کتاب رو مثل یه فیلم تصور کنم. بهترین پارت مورد علاقه‌ام، شخصیت شوخ‌طبع مرداد و آذر بود.یه دیالوگ از مرداد رو انقدر دوست داشتم که توی این پستم استفاده کردم. از اون گذشته، توی صحنه‌هایی که با خودم می‌گفتم «بازم از این کلیشه‌ها» یهو نویسنده می‌گفت «به همین خیال باش» و یک صحنه‌ی غیرقابل انتظار خلق می‌کرد که با طنز آمیخته شده بود. دوست داشتم بیشتر به شخصیت آذر در انتهای کتاب (مخصوصاً توی یه فصل جدا) پرداخته بشه چون یه جورایی واسم پر رمز و راز موند. من هنوز کلی سوال از آذر دارم که مطمئنم مرداد هم داره. البته فرقمون اینه اون می‌تونه ازش بپرسه ولی من نه😂 بخش پریماه می‌تونست یه مثلث عشقی قشنگ بیاره که اون موقع واقعاً عین عنوان کتاب آتشین می‌شد. بعد می‌خواستم بدونم بیماری آذر چی شد؟! نه نه اینطوری که اسپویل می‌شه باید با خوده آقای بنی هاشمی صحبت کنم. از شعرها و فضای معنویش هم که نگم براتون. یجوریه که می‌خواید جای طرف مقابل باشید تا واسه‌تون شعر بگه. تنها چیزی که می‌تونم مورد سوال قرار بدم شخصیت آذر در نیمه‌ی انتهایی کتاب هست. البته خیلی دراماتیک تموم شد عین این فیلمای خارجی و پایانش هم خیلی حرفه‌ای انتخاب شده بود. واقعاً قلم نویسنده رو تحسین می‌کنم.سخن خواننده با نویسندهاول از همه اینکه عذر می‌خوام که این پستم طول کشید. هر چه زودتر کتاب پدر عشق بسوزد رو شروع می‌کنم و مشتاقم تا بیشتر با قلمتون باشم. اولین بارم بود که همچین کتابی توی همچین سبکی می‌خوندم و برام خیلی جذاب بود. کاش نسخه‌ی فیزیکی با امضای نویسنده رو داشتم. سفرنامه هم یادتون نره، بی‌صبرانه منتظریم.</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%AE%D8%B7-%D8%A8%D8%B2%D9%86-oyfwfolsbydi</link>
                <description>سلام بچه‌های ویرگول حالتون چطوره؟! چند روزیه که پستی واسه نوشتن به ذهنم نمی‌رسه... نمی‌دونم باید چی‌بنویسم. از طرفی هم واسه پست تاریخی هم موضوع خاصی ندارم. نمی‌دونم انگار از ویرگول فاصله گرفتم...نه نه خط بزن، از اول.این چند روزه از ویرگول فاصله گرفتم... حس می‌کنم دیگه مثل قبل نیست. دیگه گشتن توش حال نمی‌ده، دیگه با خوندن حالم عوض نمی‌شه... دیگه نمی‌تونم از واقعیت فرار کنم ولی...نشد. بازم خط بزن. دوباره.می‌دونید چیه؟ دیگه نمی‌تونم از واقعیت‌ها فرار کنم. واسه همینم می‌خوام برم سراغش. دیگه می‌خوام قبول کنم که زندگی همین بوده هست و همین خواهد بود. وقتی واقعیت رو قبول کنی دیگه چیزی واسه غر زدن نداری و واسه همینه که دیگه نوشتنم نمیاد. اما حتی هنوزم آزارم می‌ده... با اینکه وقتی میام رو کاغذ بنویسم...نه لوس شد. خط بزن، این بار صریح‌تر.از ویرگول و رویافروشی‌هاش بدم میاد. از اینکه بیام ویرگول و امیدوار شم انگار که مسکن انداختم بدم میاد. از اینکه مجبورم واسه پذیرفتن واقعیت‌ها خودمو قانع کنم بدم میاد. وقتی می‌بینم دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم از خودم بدم میاد. از اینکه همش درگیر موسیقی و خیال‌پردازی شدم بدم میاد... دیگه چی؟ از هر چیزی که مربوط به واقعیت‌ها باشه بدم میاد... اصلا چیزی موند که خوشم بیاد؟! شاید یکی آره...خط بزن، یه چیز دیگه بنویس، برای آخرین بار.آرزوهایم را به باد می‌سپارم، تا ببرد جایی که محقق شوند. تا در سر کسی ریشه بدواندشان که بتواند به آنها دست یابد. شاید جایی میان هزاران آرزوی دیگر، که هرگز به مقصد نرسیدند. وقتی هوس یک آرزوی متفاوت می‌کنم، به ذهنم می‌رسد که باد آن را از صاحبش جدا کرده. یا شاید هم صاحبش از آن دست کشیده و به دست باد سپرده است.فتح قله‌ی قَندالُف از دشت‌های چایی‌لند توسط بندهپ.ن: ایده‌ی این نوع نوشتن از این پست به ذهنم رسید🌹پ.ن۲: مراقب خودتون و قلمتون باشید🙌🏻🌹</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 22:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردوسی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ccrhadakjhyw</link>
                <description>امروز روز بزرگداشت حکیم بزرگ ادبیات فارسی، ابوالقاسم فردوسی هست. واقعاً نمی‌دونم در وصف ایشون چی بنویسم چون کاری که کرده ابعادش خیلی خیلی بزرگه و کمتر کسی توی تاریخ تونسته چیزی مثل شاهنامه رو پدید بیاره. چیزی که تاریخ اساطیری ایران رو که داشت به فراموشی سپرده می‌شد در بر گرفته! بیایید یکم از بخش‌های مورد علاقه‌مون بگیم. من تا اینجایی که خوندم(کین‌خواهی سیاوش) عشق بین زال و رودابه رو از همه بیشتر دوست داشتم(زال عجیب به دلم نشسته بود) و واسم واضح بود که احتمالش بالاست افرادی مثل شکسپییر توی رومئو و ژولیت از شاهنامه الهام گرفته باشن. دو سه تا از ابیات مورد علاقم رو واستون می‌ذارم که یکیش واسه زال و رودابه هست:گرفت آن زمان دست دستان به دستبرفتند هردو به کردار مستبسی رنج بردم در این سال سیعجم زنده کردم بدین پارسینمیرم از این پس که من زنده‌امکه تخم سخن را پراکنده‌ام1405/2/25</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ گذشته و منِ آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%85%D9%86%D9%90-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-sa7hnsam7bnm</link>
                <description>چند روز پیش یه پستی از آیدای عزیز دیدم. چون دقیقاً همچین اتفاقی برام افتاده بود منم تصمیم گرفتم تعریفش کنم، یه روز خیلی رندوم تقویم رو باز کردم و یه متنی به چشمم بخورد:امروز ۲۲ اسفند ۱۴۰۲ است و درس می‌خوانم، به امید قبولی در تیزهوشان(!) روز یک تیر ۱۴۰۳ وقتی برگشتم اینجا خواهم نوشت.اون موقع نمی‌فهمیدم چقدر قضیه‌ی تیزهوشان کوچیک و بی‌ارزشه. من می‌خواستم از آخرین سال دوران راهنمایی لذت ببرم چون می‌دونستم دبیرستان قراره خیلی خیلی سخت باشه ولی آخراش نشد. الان که با گذروندن این همه چیز بر می‌گردم و این متن رو می‌خونم می‌بینم چقد زندگی اون موقع برام شوخی بود! الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم چقدر سطح دغدغه‌ام اون موقع نرمال و عادی بود. مثل هر نوجوون دیگه. راستش فکر ‌نمی‌کردم سه سال دیگه بیام و به این متنم بخندم. کلی اتفاق افتاده که هم من عوض شدم هم جامعه. همش این سوال رو دارم که یعنی سال دیگه این موقع چیکار می‌کنم؟! همیشه این عادت رو دارم که به پارسال نگاه کنم. مثلاً پارسال این موقع چند روزی بود که مدرسه تموم شده بود و ما تو فرجه بودیم تا ۳۱ ام امتحان دینی بدیم. منم که مثل همیشه غرق فوتبال و گیم و کتاب بودم و راستش بهترین کتاب‌ها رو تو همون فرجه امتحانات خوندم😂 ولی الان؟ الان کلییییی از زمین تا آسمون فرق کرده. دیگه من نیازی نیست بگم خودتون می‌دونید. پایین اون متنم که بالا گذاشتم ۲ آذر ۱۴۰۴ تغییرات رو نوشتم و گفتم که یک سال دیگه همین موقع، ۲ آذر ۱۴۰۵ میام و دوباره می‌نویسم. الان به این فکر می‌کنم اصلاً به اون موقع می‌رسه؟!...می‌دونم کلی قراره تغییر کنم، حتی دارم سعی می‌کنم خیلی کنترل شده رفتار کنم تا چند سال دیگه مجبور نباشم بیام و پست‌هایی که اون موقع دوست ندارم رو پاک کنم!! نمی‌خوام خوده آینده‌ام رو ناامید کنم. همینطور که تا الان نکردم. ولی انسان جایزالخطاست، معلوم نیست چندبار تا اون موقع اشتباه کنم! می‌گن اگه اشتباه کنی تجربه کسب کردی ولی اگه تکرارش کنی یعنی احمقی نمی‌خوام و من هیچ جوره دومیه باشم😅گل برای بچه‌های گلِ ویرگول</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک آهنگ بافت‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ffk1xtqvsp5w</link>
                <description>چند روز پیش یکی از دوستانم یه آهنگی رو فرستاد، یه طورایی شبیه وضع ماست چون فکر کنم همزمان با جنگ اومده بود بیرون، شاید برای شما هم جالب باشه، (Ceasefire از SkyDxddy) متن و معنیش رو می‌ذارم:Gorgeous gowns, elegant creaturesلباس مجلسی زیبا، موجودات زیباCrawling around the Garden of Edenخزیدن در اطراف باغ عدن?Who were you wearingکی رو پوشیده بودید؟?How are you sleepingچطوری می‌خوابید؟?Do all the drugs just stop you from grievingآیا همه داروها فقط جلوی سوگواریتون رو می‌گیرن؟I would expect nothing less from District 1از بخش(ناحیه) یک انتظاری جز این نداشتمThe taste of blood must have a nice flavor when the odds are in your favorطعم خون باید دلپذیر باشه وقتی شانس باهاتون یارهOoh, the flashing lightsاوه،چراغ‌های چشمک زنOoh, light up the skyاوه، آسمون رو روشن کنید?Ooh, ooh, now is the time, Everyone&#039;s quiet, won&#039;t someone tell me whyالان دیگه وقتشه، همه ساکتن، کسی به من نمی‌گه چرا؟No tongues, but we still scream, Ceasefire, are you listeningزبان نداریم ولی هنوزم فریاد می‌زنیم. آتش‌بس، گوش می‌کنی؟?Can you hear the violenceصدای خشونت رو می‌شنوی؟?Do the cannons cut through silence, ohآیا توپ‌های جنگی سکوت رو قطع می‌کنن؟(*تکرار این بخش*)All the lies and all of the papersهمه دروغ‌ها و کاغذهاPaint a nice picture but do us no favorsیه تصویر زیبا بکشین ولی به ما لطفی نکنینFire is catching while you&#039;re attackingآتیش داره شعله‌ور می‌شه وقتی شما حمله می‌کنید?Innocent children, how is this happeningبچه‌های بی‌گناه، این چطوری داره اتفاق میفته؟I would expect nothing less from those like youاز امثال شما انتظاری جز این هم نمی‌رهWhat it must feel to be stone-heartedحسی که سنگدل بودن دارهNo remorse for the souls discardedهیچ پشیمونی‌ای برای روح‌های دورریخته شده وجود نداره(تکرار همون بخش‌ها)نظر شما چیه؟ امیدوارم ویرگول پستم رو منتشر کنه، ادا نده دیگه ویرگول!پ.ن بعد از انتشار: فعلا ویرگول واسم مشکل داره اهنگ رو میذارم یکم دیگه</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 10:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-wavejrc03oye</link>
                <description>اکنون که دارم این را می‌نویسم ساعت ۲:۵۴ دقیقه بامداد روز یکشنبه ۲۰ اردیبهشت است. سکوت شب بدجوری من را تحت فشار گذاشته. یک ساعت است که مدام فقط این آهنگ پخش می‌شود. می‌دانید، سکوت کلا چیز عجیبی است. در حضور نور خودش را آن چنان آشکار نمی‌کند چون حقیقت درونش خوابیده است. ما همیشه‌ جنبه‌ی مثبت سکوت را در روشنایی می‌بینیم. همان‌هایی که در کتاب‌ها می‌خوانیم. همان‌ سکوت‌هایی که درشان رویاپردازی می‌کنیم. همان‌هایی که در آنها به افق خیره می‌شویم و در تخیل‌مان از این شاخه به آن شاخه می‌پریم. اما سکوت شب، فرق می‌کند. سکوت شب حقیقت را که در روز دفن کرده‌ایم زنده می‌کند. حقیقت مانند مرده‌ی از گور برخاسته بر ما هجوم می‌آورد. اکنون که این را می‌نویسم حقایق زیادی دورم را احاطه کرده‌اند. می‌توانم صدای فریادشان را بشنوم اما خودم را به کری می‌زنم. حتی اگر چند ثانیه بخواهم به آنها گوش دهم گریه‌ام می‌گیرد. تا وقتی نخواهم تأثیری روی من نخواهند گذاشت. این منم که حقیقت را می‌پذیرم. این منم که تصمیم می‌گیرم آن را لمس کنم. می‌دانید، بعضی شب‌ها شب‌ترند. انگار از صبح آن روز می‌دانی که یک شب عادی نخواهد بود. پست‌هایی را می‌بینی و چیزهایی را به یاد می‌آوری که از فریاد حقایق بدتر هستند. راستش آنها همان حقایق هستند فقط به شکل پذیرفته شده. حقایقی که پذیرفته‌ام اما فراموششان می‌کنم. این از حقیقت نبش قبر شده بدتر است، خیلی بدتر است.راستش حس می‌کنم دست‌های لزج آن حقایق روی شانه‌هایم هستند. سنگینی می‌کنند. حالم را بهم می‌زنند. نمی‌خواهم پشتم را نگاه کنم. توان مقابله با آنها را ندارم. سعی می‌کنم وانمود کنم که چیزی نیست ولی تا طلوع در بندشان هستم. من در شب، زندانی حقایق هستم.نمی‌خواهم شب‌ها مثل امشب باشند. منظورم آن لحظه‌هایی از شب است که سکوت وادارم می‌کند فراموشی‌هایم را به یاد بیاورم و به قیافه‌ی کریه و زشت‌شان نگاه کنم.می‌دانید، در تاریکی‌ها، بعضی سکوت‌ها سکوت‌ترند؛ در آن‌هایی که شب‌ها شب‌ترند.امیدوارم منظورم را بفهمید.پ.ن: منظورم از تاریکی، جنبه‌های مختلف استعاریشه. مثل نادانی، تعصب، غرور و ...پ.ن۲: ممنون از اینکه وقت گذاشتید و مطالعه کردید❤️ مشتاق نظراتتون هستم. از بابت تمام انرژی‌های مثبتی که همیشه هم بهم می‌دید هم بی‌نهایت ممنونم🙏🏻🙏🏻</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 01:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای گمشده به تاریخِ گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-dx0sbwaktbvv</link>
                <description>این چالش رو کاربر عزیز ویرگول، گنجشک راه انداخت و منم تصمیم گرفتم توش شرکت کنم، شاید نامه‌ای که من می‌نویسم مخاطبش به کل متفاوت باشه اما همیشه می‌خواستم همچین نامه‌ای نوشته بشه حتی اگه هیچوقت‌ به دست مخاطب‌های هدفش نرسه:همیشه وقتی تاریخ می‌خواندم، خودم را کنار شخصیت‌های تاریخی تصور می‌کردم. سعی می‌کردم تصمیم‌گیری و احساساتشان را در ذهنم بازسازی کنم. اینکه وقتی یک خبر مهمی به آنها می‌رسید چطور واکنش نشان می‌دادند؟ چگونه می‌خندیدند؟ یا چطور تصمیمات مهم و سرنوشت‌ساز ممکلت را می‌گرفتند؟ شاید برای بعضی افراد تاریخ معاصر جواب این سوال‌ها مشخص باشد. اما نه برای همه. مثلاً شخصیت‌های قدیمی‌تر در همین دور و ور ایران خودمان، کوروش بزرگ و داریوش بزرگ. یا حتی شخصیت‌های یونانی مانند لئونیداس و اسکندر مقدونی. من همیشه آنها را از پشت شیشه‌ی کدر تاریخ نگاه می‌کردم. باید با تخیلاتم آن شیشه را پاک می‌کردم و واضح‌تر می‌دیدم که چگونه هستند. مثلاً من هنوز هم نمی‌دانم که کوروش بزرگ، صرفاً یک شخصیت تاریخی بزرگ است یا اسطوره‌ی اخلاق؟! هرموقع که می‌خواهم پا از گلیمم درازتر کنم تاریخ یک خط قرمز بزرگ روی رویاپردازی می‌کشد. مثلاً می‌خواستم خودم کنار کوروش بزرگ می‌بودم و می‌دیدم چگونه فرماندهانش را متقاعد می‌کند؟!شاید مثل کوروش‌نامه گزنفون که با تخیل آمیخته شده؟ یا می‌خواستم وقتی پانته‌آ بعد از مرگ همسرش اَبَرداتِس نتوانست دوری‌اش را تحمل کند و خودش را کشت کنارش می‌بودم. همراه با کوروش بر پیکرش اشک می‌ریختم و در یک روز بهاری مقابل معبدی که برای یادبود آن زن و شوهر ساخته شده بود می‌ایستادم و گل می‌گذاشتم. کسی چه می‌داند، وقتی تخیلات یک مورخ با خواننده‌اش ترکیب شود چه خواهد شد! راستش خیلی تصوراتم گسترده است و اگر برایتان بگویم خنده‌یتان می‌گیرد. مثلاً می‌خواستم یک نامه‌ای به کیاکسار و شاه انشان بنویسم و بگویم توروخدا مانند یونانی‌ها و آشوری‌ها رسانه‌ی مکتوب را رواج دهید! شما که نمی‌دانید پدر ما موقع خواندن تاریخ چقدر درمی‌آید. می‌خواستم یک سیلی در گوش کمبوجیه بخوابانم و بگویم اگر سخن داریوش بزرگ راست است، چرا برادرت را کشتی؟! چرا در مصر آشوب آنگونه که می‌گویند کردی؟! اصلاً چرا برخلاف رسوم با خواهرت ازدواج‌ کردی مگر تو عقل نداری؟! یا اگر تاریخ آن طور که نوشته نشده باشد، می‌خواستم صاف در چشمان داریوش بزرگ نگاه کنم و بگویم: راستش را بگو، بردیای دروغین همه‌اش بازی بود نه؟ تو به برادر کمبوجیه برچسب دروغین زدی تا او را بکشی و سلطنت را غضب کنی؟! آن همه شورشی که سرکوب کردی به خاطر کین‌خواهی همان گئومات که می‌گفتی بردیا نیست بودند؟!می‌خواستم به لئونیداس نامه بنویسم و بگویم این مسخره بازی سیصد اسپارت مقابل سیصدهزار ایرانی چه است که مورخ‌های شما از آن اسطوره‌سازی می‌کنند؟! می‌خواستم زمان بگذرد و بگذرد تا به داریوش سوم برسم، بگویم این چه وضع کشور است؟! تمام بدبختی‌های ما از این اسکندر شروع شد... آهان اسکندر! می‌خواستم یک دل سیر کتکش بزنم و بگویم آخر هلنیزه کردن ایران و سوزاندن تخت جمشید چه سودی برای تو و امثالت دارد؟؟؟؟؟ فکر کردی تو که محافظ شخصی‌ات را که روزی جانت را نجات داده بود کشتی، می‌توانی برای ما تصمیم بگیری؟! کاش به کلیتوس سیاه نامه می‌نوشتم و می‌گفتم بگذار اسکندر همان جا در نبرد گرانیکوس، زیر سم اسب‌ها بمیرد. همان مردی که نجاتش می‌دهی روزی به خاطر انتقادت شمشیر در قلبت فرو می‌کند. (نگران نباشید آنقدرها هم دستم سنگین نیست)یا اصلاً.... می‌خواستم یک نامه به کاهنان معبد آناهیتای همدان بنویسم. اینکه زندگی آنجا چگونه است؟! آناهیتا واقعاً به کمکتان می‌آید؟! یا حتی شده عاشق مردی شوید و به خاطر معبد مجبور باشید تا آخر عمرتان دوشیزه بمانید؟! یعنی از این عشق های غم‌انگیز می‌توان در ورق‌های گمشده‌ی تاریخ پیدا کرد؟!اگر بخواهم با تک‌تک شخصیت‌ها نامه‌نگاری کنم حوصله‌یتان سر می‌رود. ولی کسی که همیشه از آن حرصم می‌گیرد، یزدگرد سوم است. آخر چرا... چرا به حرف رستم فرخزاد گوش نکردی و با آن ارتش فرسوده مقابل تازی‌های وحشی ایستادی؟! کاش می‌توانستم رستم فرخزاد را در حین نبرد ببینم و بگویم متأسفم... متأسفم که نشد چون از این به بعد هم نمی‌شود. البته اگر آن صحنه‌ای که سعد بن ابی‌وقاص روی جسد نیمه‌جانش پا می‌گذارد و کمرش را می‌شکند را ببینم قطعاً از گریه و زاری همانجا جان می‌دهم.(اول سعد را تکه‌تکه می‌کنم بعدش جان می‌دهم)و کلی چرای دیگر که اینجا جا نمی‌شوند. اما می‌خواهم یک کف مرتب برای یعقوب لیث و سامانیان و دیگر سلسله‌ها و افراد تاریخ بزنم که اگر نبودند اکنون داشتم این را به عربی می‌نوشتم. واقعاً می‌خواستم یک نامه به آنها بنویسم و بگویم دمتان گرم.. واقعاً دمتان گرم!و در آخر، اگر می‌توانستم، می‌خواستم یک نامه به آن دو شب شوم و دهشتناک بنویسم و فقط دو جمله بنویسم نه بیشتر: چرا دستت روی ماشه و هدفت جوان روبه‌رویی‌ات بود؟ چرا شلیک کردی؟این‌ها همه کلماتی بودند که هرگز به مخاطبانشان نمی‌رسند و مجبور هستم آنها را در گذر زمان دفن کنم؛ در خنده‌های از یاد رفته، در شب‌های تنهایی، در حرف‌های نگفته، در رویاهای نشدنی و تمام چیزهای دیگری که با گذر زمان می‌سوزند و خاکسترشان هم نمی‌مانَد؛ مانند نامه‌ی من به تاریخ گمشده.کاخ آپادانا1405/2/20</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 02:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پرتوی غروب امید</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-r8n7ljjhrxpq</link>
                <description>چند روزیه که ویرگول اذیت می‌کنه و اون لذت خوندن رو ازم گرفته. از طرفی هم زرت و زرت معلما امتحان می‌ندازن انگار که ما درس دیگه‌ای نداریم. توی این وضعیت، نه کتاب خوندن به آدم حال می‌ده نه نوشتن، میای بخونی با خودت می‌گی شیش تا امتحان دارم عذاب وجدانش نمی‌ذاره. میای بنویسی می‌بینی حسش نمیاد. می‌ری درس بخونی می‌بینی تمومی ندارن. نمی‌خوام غر بزنم و اینا چون واقعاً اهمیت خاصی نداره اما خب جز این چیزی واسه گفتن ندارم. به بزرگی خودتون ببخشید بالاخره. شاید فردا پس فردا یه پست تاریخی گذاشتم تا حال و هوا عوض شه، یکی دو هفته پیش یه پست تو ویرگول دیده بودم، نوشته بود:_ چیزی که این روزها بهم امید می‌ده آینده نیست، بلکه امید برای تکرارِ گذشته‌ست. (از کیانا)واقعاً هم همینه، اونقدر که می‌دونیم هیچ آینده‌ی درخشانی در انتظارمون نیست به گذشته دل بستیم. این خوب نیست، آدم رو نابود می‌کنه، چون گذشته‌ی خوب هیچوقت تکرار نمی‌شه. ولی چه می‌شه کرد؟ امید رو از آدمی‌زاد بگیری هیچی واسش نمی‌مونه. حالا هر امیدی که می‌خواد باشه.غروب ساعت ۱۷:۵۸ روز جمعه، هجده اردیبهشت.</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-eqja5xelbhwr</link>
                <description>چندتا از بچه‌های ویرگول یه کمپینی راه انداختن که کتابخونه‌شون رو نشون بدن و این حرفا. از جمله این پست از کاربرای عزیز ویرگول. منم تصمیم گرفتم که بهشون بپیوندم.کتابخانه بندهکه خب تصمیم گرفتم چندتاشون رو معرفی کنم شاید برای شما هم جالب باشه.خب شاهنامه که معرف حضورتون هست از حکیم فردوسی. فعلا تموم نکردم و وسطاشم البته یه مدتیه که نمی‌خونم چون یه بخشی هستن تموم نمی‌شه ول کردم گذاشتم کنار ایشالا بازم برم سراغش. اینی که من دارم از انتشارات پارمیس چاپ ۱۴۰۲ عه.از سری کارهای خوب دن پبلاکی! واقعاً یه رمان خوب و سرگرم‌کننده بود واسه رده سنی نوجوان هفده هجده ساله. از اسمش هم معلومه داستان از چیه نیازی به توضیح نیست. نشر کودک‌یار هم سال ۱۴۰۳ چاپش کرده.دکتر نیکویی واقعاً عالی داستان‌های شاهنامه رو به نثر آوردن و من جلد اول که آفرینش رستم باشه رو خوندم و خیلی جذاب و گیرا بود اگه حوصله‌تون یه چیزی مثل اونی که اول نشون دادم رو نمی‌کشه آفرینش رستم واقعاً یه نمونه خوبه که دکتر نیکویی توی پاورقی‌ها هم کم نذاشته! انتشارات میراث اهل قلم سال ۱۴۰۲ چاپش کرده.شاهکار! فرض کنید دارید ترکیبی از ارباب‌حلقه‌ها و هری پاتر رو می‌خونید. ایده و داستان بی‌همتا با شخصیت پردازی قوی. یکی از بهترین مجموعه‌هایی هست که خوندم اثر کاترین فیشر از نویسنده‌های نامدار. داستان راجع به اینه که سازنده‌ها که دنیا رو خلق کردن ولش کردن و سپردنش به دست یجور افراد مذهبی به نام نگهبان‌ها که حالا یه نهاد نظامی‌طور به اسم دیده‌بانی همه‌اش داره دستیگرشون می‌کنه و فلاکت همه جا رو گرفته و یه نگهبان و شاگردش می‌رن تا سازنده‌ها رو پید کنن و ...انتشارات بهنام سال ۱۳۹۴ چاپش کرده.کلا دوتا عاشقانه خوندم که یکیش همینه. ترکیب فانتزیش خیلی قشنگ بود و خیلی دوستش داشتم و پارسال هم یه پست براش نوشتم. (حاوی اسپویل) اگه دنبال یه عاشقانه خوب و فانتزی هستید سنگدل گزینه عالی‌ای هست. اثر مریسا مایر چاپ ۱۴۰۱ انتشارات آوای ماندگار.یه کتاب که صریح‌تر از دو قرن سکوته و دیدگاهتون رو به کل راجع به اعراب و اسلام تغییر میده. البته من چاپ قبل از انقلابش رو از یه چاپخونه‌ای گرفتم و سال چاپ اینا نداره. امیرحسین خنجی کتاباش در این مورد معروفه. حتی اگه یه درصد فکر می‌کنید که پذیرفتن اسلام با آغوش باز بوده یا اعراب تازی مهربونی به ارمغان آوردن واجبه که اینو بخونید(معتبره خودم چکش کردم)فاقد ارزش تاریخی! هارولد لمب که همش سعی در تخریب ایرانیان و بزرگ نشون دادن اسطوره‌های غربی داره اینجا هم همین کار رو کرده. حتی نصف قتل‌عام‌های اسکندر هم بیان نمی‌شن و هر کی ندونه و اینو بخونه عاشق اسکندر می‌شه😂 خلاصه من خوندم و اگه دنبال یه چیز معتبر هستید سمت این نیاید اما اگه می‌خواید به چشم یه رمان نگاه کنید می‌تونه سرگرم‌کننده کنه. انتشارات شاهدخت پاییز سال ۱۴۰۱ چاپش کرده.اینم که معرف حضورتون هست دیگه گفتم اینجا هم نام ببریم🤣 چاپ ۱۴۰۴ انتشارات طاهانگار. اگه داستانش رو نمی‌دونید پشتش رو واستون می‌ذارم:حالا فعلاً جایی نیستش ایشالا قسمت شه بخونید😎و در آخر، کامل‌ترین کتابی که می‌تونید راجع به طاعون بخونید همینه. اثر جورف پی. برن که انتشارات نگاه سال ۱۴۰۰ چاپ کرده(این نسخه)هرچی اون دوره بوده رو گفته! از وضعیت کلیساها گرفته تا خونه طاعون‌خانه‌ها و تئاترها و گورستان‌ها و خود مردم و دربار و ... با کلی روایت و عکس‌های جالب. اولین صفحه‌هاشم یه روایت جالب آورده که چندتا دانشجو پزشکی جسد طاعون‌زده‌ها رو شبونه از قبر بیرون میاوردن و کالبدشکافی می‌کردن! حتی از رتبه‌های کشیش‌ها و اسقف‌ها که چه وضعی داشتن و توی طاعون‌خونه چیکار می‌کردن. هیچ چیزی به این کاملی نیست. کلا پیشنهادش می‌کنم.امیدوارم براتون جالب بوده باشه، نخواستم زیاد طولانی باشه و کتاب‌های کمی رو معرفی کردم🙏🏻</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 10:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عرش به فرش</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4-op9edlcvesmn</link>
                <description>شاید عنوانم زیاد درست نباشه، آخه مگه ما دو ماه قبل چه چیز خفنی داشتیم که از عرش به فرش رسیده باشیم؟! امروز بعد از دو ماه تونستم با دوستم حرف بزنم، در حد یک ساعت اونم متنی! بعد از شصت و خورده‌ای روز فقط در همین حد تونستم، کلی حرف ناگفته داشتم، حس می‌کردم باید از هر لحظه استفاده کنم و پیام بدم، انگار ساعت شنی گذاشته بودن جلوم و با سرعت باد پیش می‌رفت. بهش گفتم شاید یه هفته دیگه ده روز دیگه بتونم دوباره پیام بدم اونم اگه بشه! همون یک ساعتی که اینترنت بود احساس حقارت کردم! بله تحقیرآمیز بود؛ منی که تا دو ماه پیش اینترنت یه بخش عادی از زندگیم بود و باهاش می‌رفتم صدتا جا حالا بعد دو ماه با بدبختی تونسته بودم چهارتا پیام بدم!!!امروز که حال نداشتم می‌گفتم کاش خونه تنها بودم، یه اهنگ ملایم وا می‌کردم و می‌نوشتم. بعدشم می‌رفتم ویرگول و تو کلمه‌ها غرق می‌شدم. یهو به خودم اومدم گفتم عه! یعنی انقد یادت رفته که یه زمانی اینترنت هم بود؟! یادت رفته چه حسی داشت؟! که مثلاً باهاش می‌شد رفت پینترست ادیت اینا دید؟! می‌شد رفت ویس‌کال با خارجی‌ها زبان تمرین کرد و با دنیا آشنا شد؟! باهاش می‌شد گیم زد ها! لامصب تو که همه‌اش یه پات تو گیم بود براش خرج می‌کردی اصلاً یادت مونده جای دکمه‌ها کجا بود؟! ...نه نه این خوب نیست. هیچوقت فکر نمی‌کردم حسرت پارسال این موقع رو بخورم. مگه زندگی چقدر سریع می‌تونه اون روی دیگه‌اش رو نشون بده؟! البته تا جایی که من یادم میاد همه‌اش اون بخش بدبختی‌وارش به ما ایرانی‌ها رو کرده...بین ما و خوشبختی یه نرسیدن فاصله‌اس.پ.ن: اینترنت اونقدری وضعش بد بود که من از دی ماه به بعد نتونستم بازی‌های بتل رویال انجام بدم(می‌گفتن کانفیگ نزنید آی‌پی عوض شه اکانت بن میشه‌، حالا چه بسا اینکه می‌زدی هم مچ استارت می‌شد و نمی‌رفت تو!)نخواستم بین پست چند پارتیم فاصله بیفته واسه همین این رو تا زمان انتشار توی پیش‌نویس‌ها نگه داشتم. ممنون از اینکه زمان می‌ذارید و می‌خونید.1405/2/12شاید ما هم مثل کانر توی Detroit: Become human باشیم که انسان‌ها ادعای برتری دارن براش! اگر هم کاری که براش موظف شدیم رو انجام ندیم می‌شیم deviant(منحرف!)چه جالب...</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نون» مثل نوشتن (پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-iyuzf7vvnlke</link>
                <description>پارت سوم تجربیات من از نوشتن. (اگر آخر پارت ببینم دیگه چیزی واسه ارائه ندارم میشه پارت آخر) خوشحال می‌شم هرجا نظری واسه بهبود این سری پست‌ها داشتید بهم توی کامنت‌ها یا ناشناس بگید.دیالوگ‌های هدفمندوقتی توی یه صحنه‌ای شخصیت‌ها درحال گفت‌وگو هستن، بهتره که یه هدفی پشتش داشته باشید که توی آینده به درد بخوره. مثلاً شخصیت‌ها علایقشون، نقطه ضعف‌هاشون، تفکراتشون یا احساساتشون به طور نامحسوس آشکار شه. البته چیز بدیهی‌ای هست و شاید نباید گفت اما یه نکته‌ای توی پارت قبلی بود که یه بار دیگه هم باید بگم، وقتی یه بازه‌ای از زمان دیگه داره پتانسیلش رو از دست می‌ده وقت پرش زمانه یا یه اتفاق جدیده. دیالوگ‌ها هم همینطورن. موضوعی که سرش بحث میفته تا یه حدی کشش داره و بعدش خسته‌کننده به نظر میاد. همیشه هم نباید همه چیزها رو گفت و گذاشت کف دست خواننده، بلکه باید فضا برای تخیل خواننده هم گذاشت تا خودشون هم تصور کنن.یادمه یه کتابی رو می‌خوندم به اسم مردگان تابستان. جدای از شیوه روایت، هیچ هدفی پشت دیالوگ‌ها نبود! واقعاً هیچ هدفی! حتی به شناخت شخصیت هم کمک نمی‌کرد. صرفاً فقط داشتم اتفاقات رومزه که برای شخصیت داشت رخ می‌داد رو می‌خوندم. آخرشم همینطوری سر و تهش رو نویسنده هم آورد و نفهمیدم چی شد!مثلاً ممکنه یه کرکتر یه تیکه‌ای بندازه که دعوا شه، اون دعوا نباید همون جا تموم شه. ممکنه توی آینده دوباره بحثش پیش بیاد یا اختلافات بیشتر شن. یا هم حتی یه صحنه احساسی ازش بشه ساخت. در کل وقتی میخواید همچین دیالوگایی بنویسید به آینده‌اش هم فکر کنید. از خودتون سوال کنید الان این چیزی که هست شخصیت رو بیشتر نشون می‌ده؟ داستان رو جذاب می‌کنه؟ توی آینده میپشه ازش استفاده کرد؟ اگه جواب‌هاتون اکثراً مثبت بود یعنی دارید هدفمند می‌نویسید. مثلاً یه تیکه کلام واسه شخصیت ساختید که هر بحثی پیش میاد اون رو می‌گه، آخر سر وقتی یه صحنه غمگین خلق می‌کنید که اون کرکتر می‌میره بازم اون تیکه کلامش رو میارید و تو ذهن خواننده حک می‌شه. یا بقیه شخصیت‌ها ازش نقل قول می‌کنن. منظورم از این قبیل چیزهاست.توصیف صحنه‌هاسعی کنید واضح و قابل تصور صحنه‌ها رو توصیف کنید. طوری که خواننده بتونه با خوندن یکی دو خط اونجا رو کامل تصور کنه. ولی با جزییات گفتن اشتباهش نگیرید! اگر فقط سعی کنید چیزی که توی ذهن خودتونه رو به خواننده تحمیل کنید لذت نوشته از بین می‌ره، همیشه باید یه فضایی به خواننده بدید تا خودش بتونه به خیال‌پردازیش ادامه بده. اگه همه چیز رو بگید دیگه چیزی واسه فکر کردن باقی نمی‌مونه. در حدی توضیح بدید که فضا شفاف و مشخص باشه. اگه یه فضای عاشقانه‌اس دو کلمه از آب و هوای اون لحظه بیارید. اگه فانتزیه یکی دو خط راجع به موقعیت اون لحظه توضیح بدید. کلی‌گویی مناسب باعث می‌شه خواننده با شخصیت همراه شه و تصوراتش هم اوج بگیرن. با بیش از حد تعریف جزییات، این فرصت از خواننده گرفته می‌شه و فقط همون چیزی که نویسنده می‌خواد رو می‌بینه.من این نکته رو از یکی از دوستان نزدیکم بعد از خوندن آوای سفر شنیدم. مثل اینکه خوشش اومده بود که این فضا رو گذاشته بودم هرچند که خودم فکرش رو نمی‌کردم که در این حد مهم باشه. چون وقتی آدم می‌نویسه فکر می‌کنه هرچی که تخیلش می‌گه توی خلق فضا کمک می‌کنه ولی بیشتر از یه حد خواننده توی اون توصیف محبوس می‌شه.البته امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم؛ این بیشتر یه تجربه از خوندن بود.نقطه اوج داستانهمیشه اون چیزی که خواننده می‌خواد رو بهش ندید! بله، گاهی باید خواننده رو هم گول زد. اگر پرش زمانی زیادی دارید و فصل‌هاتون زیاده، هر فصل رو طوری تموم کنید که خواننده از شدت کنجکاوی واسه فهمیدن آخر ماجرا ورق بزنه. ورق زدن خواننده همانا و نشستن پای کتاب هم همانا! اگه همه چیو به طور کامل توضیح بدید و فصل رو خیلی شیک و باکلاس تموم کنید؛ خواننده با خیال راحت کتاب رو می‌ذاره کنار و می‌گه «بعدا می‌خونم» و اون بعداً هم مشخص نیست چه زمانیه چون دیگه فکرش راحت شده. اما اگه توی نقطه اوج فصل رو تموم کنید (عین سریال‌ها که هر قسمت رو اینطوری می‌کنن) خواننده می‌خواد ورق بزنه و با خودش می‌گه «این دیگه آخرین فصله» آب رو جلوی تشنه می‌گیرید و تا می‌خواد نزدیک شه عقب می‌کشیدش. حالا جالب اینه اونم اعتراض نمی‌کنه و خوشش میاد(خواننده) و یکی از کشش‌های کتاب محسوب می‌شه.توی یه بخشی از آوای سفر، ماجرای سه تا شخصیت متفاوت توی مکان‌های متفاوت اما همزمان اتفاق میفتاد که در آخر بهم دوباره همو پیدا می‌کردن. من برای این کار پنج بار بین سه تا شخصیت صحنه عوض کردم. اما هر بار سعی می‌کردم طوری تموم کنم که خواننده مجاب بشه شخصیت بعدی رو هم بخونه چون بهم ربط داشتن.سعی کنید یه نخ ارتباطی بین اتفاقات درست کنید و بندازینش جلوی خواننده، اونم با کنجکاوی نخ رو دنبال می‌کنه تا ببینه که به کجا می‌رسه. بله همیشه هم که نباید خواننده رو راضی نگه داشت!توصیه برای زاویه دیدبرای دانای کل:برای دانای کل باید سرنخ‌ها رو بذارید. به طور نامحسوس که خواننده هم مثل شخصیت‌ها اونها رو ببینه. بعد از اینکه همه چیز محیا شد نقطه اوج رو پیاده می‌کنید. خواننده با خودش می‌گه چطوری؟! و اونجا شما فکرا و حدس‌های شخصیت‌ها رو نشون می‌دید. چیزی که شاید تا اون موقع به خواننده نشون نداده بودید. سوالایی که ممکنه واسه خواننده پیش بیاد رو از زبون یکی از شخصیت‌ها مطرح می‌کنید اما نحوه برداشت پاسخ به عهده خوده خواننده‌اس. شما اطلاعاتی که لازمه رو در اختیارش می‌ذارید نه بیشتر نه کمتر.سعی کردم تا حد ممکن نکات مفید رو به اشتراک بذارم. خوشحال می‌شم اگر دوستان توصیه‌هایی برای بهتر کردن این متن بهم بکنن یا اشکالاتش رو اصلاح کنن. تا درودی دیگر بدرود دوستان خوش قلم🍀پ.ن: ناشناس جدید اول متن که به لطف کشف آیدا خیلی پیشرفته‌تره.یک فریم از نوشتن پیش از تکرار تاریخ، یک ماه و اندی پیش.</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 02:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نون» مثل نوشتن 2</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%B2-sp5au7lu8ldz-sp5au7lu8ldz</link>
                <description>پارت قبل اطلاعات کلی چاپ و اینجور چیزا بود، این بار می‌خوام تجربه‌ای که از نوشتن (و خوندن) به دست آوردم رو در اختیارتون بذارم، امیدوارم که مفید باشه:زاویه دید راوی در کتاباز بین انواع مختلف، ما این روزها با سه نوع بیشتر سروکار داریم. انتخاب هر کدوم بستگی به نوع داستان، پلات و هدف شما داره.اول شخص (First Person)راوی دید محدودی داره. همزمان با شخصیت پیش می‌ره و احساس عاطفی قوی‌ای بین کرکتر و خواننده ایجاد می‌کنه. نزدیک‌ترین زاویه به ذهن شخصیته و اکثر محتوای رمان هم با افکار کرکتر می‌گذره. اکثر رمان‌های جنایی با زاویه اول شخص نوشته می‌شن تا کنترل کامل روی غافلگیری خواننده داشته باشن. در واقع خروج داده‌ها تماماً به سلیقه نویسنده بستگی داره و می‌تونه هر وقت که دلش بخواد خواننده رو متعجب کنه. چون خواننده فقط همون چیزی رو می‌خونه که شخصیت(ها) داره تجربه‌اش می‌کنه. بقیه‌ی شخصیت‌ها رو از دید همون شخصیت می‌بینه و احساسات و عواطف‌شون رو در حد کرکتر اصلی درک می‌کنه. داشتن چند شخصیت اصلی در اینجور روایت، یک کار حرفه‌ای به حساب میاد. نویسنده باید بتونه در عین حال که اطلاعات محدود و از دید همون شخصیت ارائه می‌ده بقیه کرکترها رو هم پررنگ کنه.در کل: روایت اول شخص، بیشتر برای انس گرفتن خواننده با شخصیت و زاویه دید محدود نسبت به داستان هست.از اثرهای معروف: پنج جلدی پرسی جکسون(ریک ریودان) / مجموعه نبرد با شیاطین(دارن شان)سوم شخص محدودThird Person) limited)این بار راوی بیرون از داستانه اما با تمرکز بر ذهن یک شخصیت. در واقع کرکتر رو از بیرون به خواننده معرفی می‌کنه برخلاف اول شخص. باز هم توانایی بیان همه‌ی اتفاقات رو نداره و هدف، شخصیت اصلیه (یا هم چند شخصیت با فصل‌‌های مختلف) احساسات و کشمکش‌های کرکتر بیشتر نشون داده می‌شن. لحن نویسنده مطابق ذهن شخصیت عه(Psychic filtering) به عنوان مثال برای دو شخصیت دو کتاب متفاوت:_ او با لگد در را باز کرد، به محض ورود، مزخرف‌ترین بویی که می‌شناخت در دماغش پیچید. (مثلاً اکشن)_ در را به نرمی گشود، بوی نمناک خانه حالش را بهم زد. او را به همان روزهای دور و بی‌رنگ برده بود. (مثلاً رمانتیک)یا حتی، در بیشترین لول راوی تقریباً سیال ذهن کرکتر هست. مثل:_ او وارد اتاق شد. چرا انقدر سرد بود؟این بار هم شخصیت اصلی بیشتر از همه با خواننده‌اس. نویسنده کنترلگر دروغگویی یا برداشت غلط روایت عه. خواننده دوباره همون چیزی رو می‌بینه که شخصیت دیده. توانایی پیشگویی آینده یا شناخت گذشته شخصیت‌های دیگه(مگر در صورت شناخت) رو نداره. اکثر داستان‌های مدرن، با این شیوه روایت می‌شن.(من کتاب انسان‌‌ها و برده‌ها و پیش از تکرار تاریخ رو با این زاویه دید نوشتم)از اثرهای معروف: مجموعه‌ هری پاتر(جی.کی رولینگ) / سنگدل (مریسا مایر)سوم شخص دانای کل (Omniscient)به طور تئوری یعنی خدای داستان! نویسنده به ذهن تمام شخصیت‌ها دسترسی داره. حتی اطلاعاتی رو بیان می‌کنه که خوده شخصیت خبر نداره. می‌تونه عواطف همه کرکترها رو به طور یکسان بیان کنه و یک شبکه ارتباطی قوی بین اونها بسازه. رفتن از یک زمان به یک مکان دیگه یک ویژگی به حساب میاد. به عنوان مثال در پاراگراف اول خواننده شخصیت A رو توصیف می‌کنه و در پاراگراف بعدی شخصیت B رو در یک زمان یا مکان دیگه. تفسیر و نظر شخصی معمولاً دخالت دادن می‌شه. در دانای کل کلاسیک، این دخالت خیلی آشکارا و کسل‌کننده‌اس، نویسنده مدام نظر خودش رو بیان می‌کنه(شایع در رمان‌های قرن ۱۹) و روند کند می‌شه. اما در دانای کل مدرن، ما بیشتر در توصیف صحنه‌ها و دیالوگ‌ها این دخالت‌ها رو می‌بینیم.در دانای کل، برداشت درست از برداشت‌های غلط مشخص می‌شه(یعنی مثل دو مورد قبلی نیست که خواننده کاملاً با روایت غلط پیش بره، بلکه شاهد اشتباه شخصیت‌هاست) این نوع زاویه دید دست نویسنده رو کامل باز می‌ذاره. خواننده با چند شخصیت خو می‌گیره و همشون رو هم درک می‌کنه. نویسنده می‌تونه تناقض بین کرکترها رو نشون بده که همین خودش به شخصیت پردازی کمک می‌کنه. اما اگر نویسنده نتونه خوب عمل کنه بین خواننده و شخصیت‌ها شکاف ایجاد می‌شه(زیاد از بالا نگاه کردن) یا پراکندگی بیش از حد بین کرکترها، فضا مدام بین شخصیت‌ها عوض می‌شه و خواننده تا میاد به یکی عادت کنه نویسنده می‌ره سراغ یه شخصیت دیگه. برای همینه که باید برای هرکدوم از کرکترهای اصلی، شخصیت پردازی قوی‌ای انجام داد. برخلاف دو مورد قبلی که هرچی بود از دید شخصیت اصلی بود.این زاویه دید، توی ژانر تاریخی، فانتزی و اجتماعی کاربرد داره.❌ توی این ژانرها اصولاً نباید استفاده بشه:جنایی، روانشناختی، معمایی و عاشقانه مدرنمن کتاب هفت شمشیر پنج مبارز: آوای سفر رو با این زاویه دید نوشتم.از اثرهای معروف: ارباب حلقه‌ها‌ (جی.آر.آر تالکین) / جنگ و صلح (لئو تولستوی)خط داستانیبعد از انتخاب زاویه‌ دید، خط داستانی باید منسجم باشه. اگر دانای کل باشید می‌تونید به راحتی پرش زمانی داشته باشید. اما توی اول شخص، معمولاً اتفاقات پشت سر هم و متوالی هستن و پرش زمانی به شخصیت(بدون در نظر گرفتن موضوع داستان) لطمه وارد می‌کنه. خواننده مجبور می‌شه یه شناخت تازه داشته باشه. اما در روایت دانای کل، نویسنده مجبور به پرش هست تا پیشرفت داستان رو نشون بده.پرش‌‌های زمانی باید همراه با هدف باشه. اگر فقط برای پیشبرد داستان یه سال دو سال جهش می‌کنید - بدون اینکه شخصیت تغییری کرده باشه - فضا رو خراب می‌کنید. قبل از حتی انتخاب زاویه دید باید مشخص کنید که داستان‌تون چقدر طول می‌کشه. اما در کل، هروقت که نویسنده احساس می‌کنه دیگه چیزی برای ارائه نداره یه جهش زمانی انجام می‌ده تا دستش تو ایده‌ها دوباره باز شه. تعداد و اندازه‌ی پرش‌های زمانی روی کیفیت داستان تأثیر مستقیم می‌ذارن. نباید یه مبحث بین شخصیت‌ها رو زیاد کش بدید[۱] بلکه فقط تا جایی که پتانسیلش رو داره از اون ایده استفاده کنید. توی کاغذ خط داستانی کلی رو مشخص کنید تا بدونید کیِ، کدوم شخصیت تغییر می‌کنه یا اتفاق تعین‌کننده‌ای میفته.* دوستان این‌ها تماماً تجربیات من هستن و با اشتباه کردن فهمیدمشون. اگر جایی درست ننوشتم لطفاً توی کامنت‌ها یا ناشناس بگید تا درست کنم.۱. من این نکات رو بعد از دویست صفحه نوشتن فهمیدم که باعث شد یه ویرایش گسترده و وقت‌گیر بعد از پایان کتاب(آوای سفر) روی محتوا بکنم.(در حین نوشتن هم از چند نویسنده راهنمایی خواستم که هیچکدوم اهمیت ندادن)اگر فقط اینجور چیزها رو تئوری می‌خوندم هیچوقت یاد نمی‌گرفتم. تا وقتی راه غلط رو نرید متوجه مسیر درست نمی‌شید؛ اشتباه کردن بد نیست، جرئت می‌خواد. مخصوصاً در نوشتن، شما با اشتباه کردن در نوشتن، زوایه‌های جدیدی از قلم خودتون کشف می‌کنید. پس هیچوقت فکر نکنید که قلم ثابتی دارید!یه سوال توی ناشناس پرسیده بود چرا اسم شخصیت ها فارسی نیست؟!اسم تمام شخصیت‌ها توی آوای سفر ایرانی و رومی هست. اگر هم براتون ناآشنا میاد چون کمتر استفاده شده‌ان یا به خاطر سهولت گفتار و نوشتن از تلفظ یونانی استفاده کردم. مثلاً اسمی مثل «گئو» رو از «گئومات» گرفتم. بعضی شخصیت‌ها هم ایرانی و رومی نیستن(مثل نوالیس) و اسم‌شون متفاوته. شخصیتی مثل «فایدرا» هم مشخصه که رومی‌عه.1405/2/11مثال برای عوض شدن صحنه در دانای کل</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 10:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نون» مثل نوشتن 1</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-1-vnnf4gvdhllz</link>
                <description>چندتا سوال توی ناشناسم بود که راجع به فرآیند چاپ و نوشتن و ... کتاب بود. توی این پست می‌خوام راجع به این موضوع توضیح بدم، شاید شما هم بخواید که رمان خودتون رو بنویسید و این سوالات رو داشته باشید:طریقه چاپمن سعی کردم با چندتا نشری که ژانر فانتزی کار می‌کردن در ارتباط باشم تا ببینم آثار ارسالی قبول می‌کنن یا نه. که جواب همه‌شون «نه» بود حتی بدون اینکه اثر رو ببینن. چند نفرم بعدش بهم گفتن که نشرای ایرانی بزرگ روی نویسنده‌های ایرانی ریسک و سرمایه‌گذاری نمی‌کنن و فقط در صورت اینکه کتاب ترجمه شده و معروف باشه قبول می‌کنن.من آخر سر با یه ناشر کوچیک توی شهرمون صحبت کردم. اونم قرار شد فقط واسه خودم چاپ کنم(یعنی کل هزینه رو پرداخت کنم) چون گرافیست‌هاش رو نمی‌شناختم خودم یکی رو پیدا کردم و ایده‌هامو توضیح دادم تا جلد رو طراحی کنه(برای هر دو کتاب) بعدش چون فایل من استاندارد نبود، ناشر برام یکم تغییرش داد(سایز صفحات، فونت و ...) و بعدش خودم نشستم و کتاب رو ادیت کردم. فایل که آماده شد، فرستادم واسه ناشر و اون واسه مجوز اقدام کرد. (سه تومن واسه دو تا کتاب شد توی مهر ماه) تقریباً پنج هفته طول کشید و بعدش راجع جنس کاغذ و جلد صحبت کردیم. یکی دو هفته هم چاپ طول کشید. در کل، جایی معرفی نشد و خودم یه تعداد به دوستان و آشنایان دادم. در تلاشم تا توی طاقچه بذارم ولی ناشر سر دادن فایل ورد(که ادیتش کنم دوباره) داره یکم اذیت می‌کنه:/ قیمت جلد رو هم چون خودم چاپ کرده بودم تعیینش به عهده من بود. چهار جلد هم بعد از چاپ به وزارت ارشاد فرستاده شد تا ثبت بشه. در کل ناشر خوب پیدا کنید حتی اگه گرون باشه تا کمتر اعصاب‌خوردی بکشید.حالت دیالوگ‌هاتوی کتاب «هفت شمشیر پنج مبارز: آوای سفر» دیالوگ‌ها گفتاری و توی «انسان‌ها و برده‌ها» دیالوگ‌ها رو نوشتاری نوشتم. که با توجه به موضوعاتشون متناسب بودن. اگر فضا رسمی و حالت کلاسیک طوری داره بهتره دیالوگ‌هاتون رو نوشتاری بنویسید. اما اگر می‌بینید نیازی نیست و حتی شاید لازمه و برای شناخت شخصیت‌ها هم مهمه گفتاری بنویسید. در کل این روزا بیشتر دیالوگ‌ها محاوره‌ای هستن و کاربرد بیشتری دارن. بازم بستگی به موضوع و ایده‌تون داره. چندتا صحنه رو توی ذهنتون تصور کنید که شخصیت‌ها حرف می‌زنن؛ بعد ببینید اگه گفتاری باشه بهتره یا نوشتاری. اون موقع می‌فهمید که کدومشون مناسب‌تره.من توی هر دوتا کتاب چاپ شده(و یکیش که هنوز چاپ نشده) از دو نقطه و گیومه استفاده کردم. بعضی جاها اگه شخصیت ناشناسی برای اولین بار میومد یا شروع فصل بود از خط تیره هم بهره می‌بردم. توی هری پاتر و نبرد با شیاطین کلاً از خط تیره استفاده شده ولی من نمی‌تونم به این شکل ارتباط بگیرم. توی هردوتاشون حالات درونی شخصیت‌ها به نسبت بیرون‌‌شون پررنگ‌تره. من که زیاد رو احساسات درونی - در این حد - تأکید ندارم همیشه از گیومه استفاده می‌کنم.(با توصیف دانای کل و خوده دیالوگ‌ها هم می‌شه احساسات رو نشون داد) پس باز هم به خودتون بستگی داره که با کدوم ارتباط بیشتری می‌گیرید. در هیچکدوم هم تکراری بودن حس نمی‌شه. البته بهتره بعد از توصیف صحنه یا حالا هر چی جمله رو تموم کنید و فقط گفت رو بنویسید. داس مرگ ترجمه نشر پرتقال هم همین شکلی هست.نسخه فیزیکیفونت نوشتهقبل از اینکه ناشر برام یه فایل جمع و جور بفرسته، سایز کاغذها پیشفرض ورد و فونت بی نازنین 18 بود. بعدش شد 14.5 سانتی‌متر در 21.5(145 میلی‌متر در 215) با فونت بی لوتوس 13. منی که گیومه زیاد استفاده کرده بودم لوتوس ظاهر خیلی بهتر و روان‌تری نسبت به نازنین داشت. توی تصویر بالا هم گذاشتم که چطور دیده می‌شه. در کل باید با سایز کاغذ هماهنگ باشه.سایر مواردکج کردن اسم شخصیت‌ها برای اولین بار رو چند جا دیدم ولی من این این کارو نکردم. ترجیح دادم همونطور ساده باشه. بولد کردن و اینجور چیزا اختیاریه و به سلیقه‌ی نویسنده بستگی داره. اضافه کردن تلفظ اسامی توی پاورقی‌ها هم - اگر فارسی نباشن - هم لازمه. هرچند که من حتی اسم‌های باستانی فارسی رو توی پاورقی گذاشته بودم و اکثر کسایی که خونده بودن اصلاً نگاه نکرده بودن😂 و اسم نصف شخصیت‌ها رو اشتباه می‌گفتن. واسه همین تصمیم گرفتم از این به بعد به اعراب‌گذاری بسنده کنم.باز هم اگه سوالی داشتید توی ناشناس ازم بپرسید تا جواب بدم. ممنون بابت پیام‌های خوبتون ویرگولی‌های عزیز!پ.ن: مثل اینکه کامنتا به طور محدودی باز شده، اگه سوالتون واجب بود و نمی‌تونستید صبر کنید تا تأیید شه توی ناشناس بپرسید. دمتون گرم.از سری حرکات جالب دوستام😆*این دو صفحه بیشترین عاشقانه‌ی کتاب بود*نسخه پی دی اف(به خاطر کات کردن کیفیتش بد شده)انسان‌ها و برده‌ها</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد آن روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-bsggj38v1xkk</link>
                <description>دیروز تو این پست آقای تهمتن یه آهنگ بود که خیلی به دلم نشست و رفت توی پلی لیستم، بعدش منو یاد تابستون ۱۴۰۴ انداخت، اون موقع ها که کتابمو با هزار شوق و ذوق می‌نوشتم ولی وقتی فکر می‌کردم چقدر دنگ‌ و فنگ بعدش زیاده یه موج ناامیدی سرازیر می‌شد تو مغزم، جز دو سه نفرم کسی نمی‌دونست و شب‌ها فقط خودم بودم و خودم. آهنگی که گذاشتم واسه اون روزاست. حساس‌ترین بخش کتاب رو با این نوشتم... واسه من یادآور اون روزایی هست که تو گرمای شب یه بستنی عروسکی و معینی‌پور تماشاگر نوشتنم بودن و بعدش هم بعد از اجرای نمایش(و حتی حین‌اش) میل می‌شدن😂خلاصه وقتی میومدم استراحت کنم ویرگول رو باز می‌کردم. پستای ویرگولی‌ها انقد حس خوبی بهم می‌داد که مجابم می‌کرد تا با کامنتای محبت‌آمیز اون حس رو جبران کنم. یادمه یه بار تیرماه بود و واقعاً دیگه بریده بودم از نوشتن، با خودم می‌گفتم بیخیال نوشتن شو، بعد تموم شدن کلییی کار باید بکنی تا یه چیز خوب در بیاد، از تو فایل ورد اومدم رفتم مستقیم ویرگول، اولین پستی که دیدم این پست کارما بود، همین که می‌خوندمش یه لبخند اومد رو صورتم نمی‌دونم چرا، انگار همه‌ی اون انرژی مثبتی که نیاز داشتم یکی بهم بده رو ویرگول داده بود. بعد اون، رفتم سراغ نوشتن. آره ویرگول من شب‌های نوشتنم رو با تو می‌گذروندم ولی الان جز لایک کار دیگه‌ای نمی‌تونم واسه بقیه بکنم!...دوستان ویرگولی، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کنید تأثیرگذار هستید، پیامایی که توی ناشناس می‌گیرم واقعاً روزم رو می‌سازن(اگه خواستید بگید کی هستید)پ.ن: آهنگی که می‌خواستم بذارم bad habit بود که ویرگول جان فرمتش رو قبول نکرد و یه اهنگ دیگه گذاشتم.(این هم اوپنینگ انیمه To be hero X هست)و اینکه... مراقب خودتون و قلم‌تون باشید!ارادتمند شما، سارینا مجلل 1405/2/8</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 00:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوروش بزرگ در یهودیت</title>
                <link>https://virgool.io/irandworldhis/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-lv8lfamuzyci</link>
                <description>به دور از صحنه‌ی سیاست، شما هم حداقل یه بار ویدیوهای نتانیاهو رو دیدید که همه‌اش از کوروش بزرگ توی حرفاش استفاده می‌کنه. من بدون اینکه بخوام وارد سیاست بشم قصد دارم توضیح بدم چرا کوروش بزرگ انقدر عنصر مهمی برای استفاده در سیاسته؟ مگه چی باعث می‌شه که یهودی‌ها بخوان تو حرف‌هاشون از کوروش بزرگ استفاده کنن؟ اگه مسئله فقط یه شخص تاریخی مورد احترام مردمه پس چرا از بقیه‌ی افراد استفاده نمی‌کنن؟ جواب شما شاید این باشه که خب حتماً کوروش بزرگ یه کارایی کرده که از بقیه اعتبارش بیشتره. این از مقدمه، حالا بریم ادامه‌ی ماجرا:ماجرای اسارت یهودیانپادشاهی یهودا در منطقه شامات(فلسطین کنونی) بود. به علت ناسازگاری، از جمله سرپیچی کردن از قدرت مرکزی بابل و شکستن پیمان‌های سیاسی در دوره‌ی نَبوکَدنِزار(بخت‌النصر) دوم، پادشاه بابل (605-562 پ.م.) پادشاهی یهودا مدام مورد حملات بابلی‌ها قرار می‌گرفت. تبعید شورشی‌ها از جمله نخبگان سیاسی و مذهبی از شامات به بابل، باعث تضعیف قدرت شورشی‌ها می‌شد. نتیجه‌ی این تبعید‌ها، جدا شدن هزاران یهودی از اورشلیم و رفتن اونها به بابل شد. تخریب معبد‌های اورشلیم از کارایی بود که بخت‌النصر برای سرکوب شورش‌های یهودی‌ها انجام داد. در نهایت، با در نظر گرفتن آمار کتاب مقدس و دیگر منابع، تعداد اسرای یهودی در دوره‌ی ۷۰ ساله‌ی اسارت، بین ۲۰ هزار تا ۶۰ هزار نفر تخمین زده می‌شه. کتاب مقدس میگه که ۴۵ هزار نفر از تبعید بابلی آزاد شدن اما این عدد می‌تونه همراه با نفرات دیگه هم باشه(از جمله خدمتکارها و افراد دیگه)اولین تبعیدحدود سال ۵۹۷ پ.م. بود که بخت‌النصر دستور تبعید گروهی از نخبگان، صنعتگران و اشراف یهودی به بابل رو داد اما پادشاهی یهودا همچنان به طور دست نشونده وجود داشت.تبعید بزرگدر تبعید بزرگ، به فرمان بخت‌النصر در ۵۸۷ یا ۵۸۶ پ.م. اورشلیم ویران و معبد سلیمان کامل تخریب شد. در این دوره بود که بیشتر کاهنان و عمده‌ی مردم عادی هم به بابل تبعید شدن(اوج اسارت هفتاد ساله)فتح بابل به دست کوروش بزرگسال ۵۳۹ پ.م. بود که کوروش بزرگ وارد بابل شد. بعد از فتح بابل، همون منشور معروفش رو در بابل به خط آرامی و بابلی نوشت و یهودی‌های در اسارت رو آزاد کرد. برخلاف پادشاه‌های دیگه که آزادی در دین رو از مردم سلب می‌کردن کوروش بزرگ یهودی‌ها رو همراه با مقدار زیادی کمک مالی و انسانی به اورشلیم فرستاد تا معابد رو بازساری کنن. در تورات، از کوروش بزرگ دفعاتی یاد شده که من یکی دو موردش رو براتون می‌ذارم:خداوند به مسیح خویش کورُش، که دست راست او را گرفته تا امت‌ها را مغلوب کند و کمر از پادشاهان بگشاید و دروازه‌ها را باز کند، می‌گوید که نزد او خواهید فرامید، تا برای او ناهموار را هموار کند... او گنج‌های مخفی را به کورش خواهد بخشید... (باب ۴۵ آیه‌های ۱ تا ۳)خداوند به کورش می‌گوید، حاصل مصر و تجارت حبش... از آن تو خواهند بود... به زنجیرها خواهند آمد و التماس خواهند کرد... (همان، آیه‌ی ۱۴)جمع بندیاز پیشگویی‌های تورات که می‌گن مردی از ماد و پارس ظالمان رو به خاک و خون می‌کشه و دریای خون به جا می‌ذاره می‌گذریم. با اومدن کوروش بزرگ، این پیشگویی‌ها هم باطل می‌شن. روایت‌های دیگه‌ای هم بوده که من مطالب خوب و لازم رو گلچین کردم. از کوروش بیشتر به عنوان یه فرشته‌ی نجات‌دهنده در تورات یاد می‌شه تا یک مرد تاریخی. حالا، اگر کلا از خارج گره‌ی پیچیده‌ی سیاست به این موضوع نگاه کنیم، می‌بینیم کوروش بزرگ جایگاه ویژه‌ای برای یهودیان داره!برای فرستادن نظراتتون</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجی فرم دهنت سرویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-czzkjkr8be3c</link>
                <description>جدیداً مد شده همه معلما تو این سایت دیجی فرم آزمون می‌گیرن! حالا شاید بپرسید چرا دیجی فرم دهنت سرویس؟! والا فعلاً که دیجی فرم ما را سرویس کرده است!از ویژگی‌های این سایت دوست داشتنی و محبوب نزد دانش آموزان برایتان بگویم، گزینه برگشت به عقب ندارد، یعنی اگه سوالی را بلد نباشید یا باید سرش بنشینید و بفهمید و یا باید همینطوری خالی بگذارید و با زدن دکمه تایید، برای همیشه از سوال خداحافظی کنید! الان اینجاست که با خودتان می‌گویید پس رفاقت چی شد؟! این دغل دوستان که می‌بینی مگسانند گرد شیرینی! اما نه زود قضاوت نکنید! با اینکه از سایت‌های ایرانی این مقدار هوشمندی بعید بود، در دیجی فرم یا سوال‌ها ترتیبش واسه هرکس فرق دارد یا هم بنا به حال معلم (اینکه چند نوع سوال طرح کند یا نه) سوال‌ها قاطی‌اند! حالا تند نروید، این تنها قابلیت دیجی فرم در نیمه جان کردن دانش آموزان برای تقلب نیست! اگر وقتی با گوشی هستید از سایت خارج شوید تگ تقلب بعد از ثبت کردن در لیست برای معلم نشان داده می‌شود! (البته تعریف از خود نباشه من حرفه‌ای هستم، تا حالا دیجی فرم مچم رو نگرفته)خب پس شاید بپرسید راه چاره چیست؟! قطعاً باید با دو دستگاه مختلف وارد شد، اما تقلب هم آنقدرها مفید نخواهد بود! مجبور هستید روی پای خودتان بایستید تا سوال‌ها را حل کنید، حالا آن وسط که می‌خواهید گروه فوق سکرت و محرمانه تقلب را چک کنید تا شاید دستی عایدتان شود، تماس‌های دیوانه‌وار نازل می‌شوند. از دورترین فامیل تا نزدیک‌ترینش، آنجا هم یک دور دیگر بدبخت می‌شوید و سایت شما را بیرون می‌اندازد. روز از نو و روزی از نو! مجبور هستید فایل‌ها را دوباره بارگذاری و جواب‌های چند سطری را هم تایپ کنید! و این صحنه شاهکار با شمارش معکوسی که حالا به ثانیه رسیده است تمام می‌شود! اینگونه می‌شود که می‌توانید به دیگران بگویید تک رقمی شده‌اید، البته بدون ذکر قید «در نمره امتحان» !این بود خلاصه‌ای از چند امتحان ما در دیجی فرم، که البته یکیش هم فردا انتظارمان را می‌کشد!... اما کاش قدری دل معلمان به حال دانش‌آموزان جنگ زده می‌سوخت. بالاخره دانش آموز است دیگر، گناه دارد... البته چون گناه دارد در این وضعیت است! به قول مرداد در کتاب یک عاشقانه سریع و آتشین.تقلب سنتی و پر ریسکتقلب فوق پیشرفتهنظراتتون رو اینجا بگید.</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 22:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو‌های محال!</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-utlqaj3hs7pm</link>
                <description>باورم نمی‌شه انقد با بچه‌های ویرگول همزادپنداری می‌کنم، دیروز که داشتم این پستم رو می‌نوشتم، راجع به نویسنده شدنمم دو پاراگراف نوشتم ولی همشو پاک کردم! با خودم گفتم تو این وضع مملکت، که خانواده‌ها داغدارن، جوونا از زندگی بریدن و تورم پدر همه رو درآورده آرزوی من مسخره و کوچیکه. تا اینکه امروز صبح این پست آقای تهمتن رو خوندم! باورم نمی‌شه یکی حرف دل منو گفت!منم دلم می‌خواد انگشتام از شدت نوشتن درد بگیرن، از شدت نشستن پشت فایل ورد کتاب قولنج کمرمو بشکونم، شب تا دیروقت بیدار بمونم و در حالی که صفحات اوج داستانو خلق می‌نویسم آهنگ تو گوشم پلی باشه، با ذوق از رونمایی کتابم بگم، برم مدرسه یکی بیاد سراغم بگه عه تو همونی؟ من کتابت رو از کتابخونه مدرسه خوندم! برم کتابفروشی مورد علاقه‌ام ببینم کتابام اونجا تو ویترینن. کلی آرزوی دیگه که رسماً محال‌ان...دلم می‌خواد تعداد دفترچه‌های پرشده‌ام اونقد زیاد باشه که نشه شمرد. دلم می‌خواد توی حالت عادی کتاب بنویسم. دلم می‌خواد وقتمو صرف نوشتن کنم ولی دلم نمی‌خواد به خاطر درس از خوابم بزنم تا بنویسم.ولی آخرش که چی؟! من موندم و مدرسه. من موندم و کشوری که توش نویسنده‌ها رویاهای شکست‌خورده‌ن. ما موندیم و صدتا آرزوی دیگه... ما موندیم و خیال‌پردازی‌های شبانه، که خودمونو اون آدم موفق فرض می‌کنیم که می‌ره بالای استیج و جایزه رو می‌گیره. ایرانی نیستیم اگه حداقل یه بار تصور نکرده باشیم، ولی بازم می‌رسیم به همون جمله‌ی اول، آخرش که چی؟!چند روزیه نوشتن یه کتاب جدید رو شروع کردم، دارم به آب و آتیش می‌زنم تا کمالگرایی نوشتنم رو (اصلاً در زندگی عادی کمالگرا نیستم) بذارم کنار. برخلاف قبلی که تو بیست روز تمومش کردم، این یکی شاید چند ماه طول بکشه، اصلاً نمی‌دونم ایده‌اش خوبه یا نه، کسی جز دوستام قراره بخونتش یا نه، دارم خوب می‌نویسم یا نه، هیچکدوم رو نمی‌دونم، بعضی وقتا یادم می‌ره که دارم واسه خودم می‌نویسم نه بقیه، یه موقع‌هایی انگار برده‌ی خواننده‌ها هستم، همه‌ش می‌خوام بهترین ایده رو ارائه بدم، فایل پرفکت باشه، همه چیز بی‌نقص باشه تا بقیه خوششون بیاد ولی الان دیگه نه، البته دروغ می‌گم، هنوز هست، هنوز نتونستم کامل این ذهنیت رو بردارم. دارم سعی‌ام رو می‌کنم، یه بار می‌خوام فقط مزخرف محض بنویسم تا به خودم ثابت شه اونطوری که فکر می‌کنم بد نمی‌نویسم ولی هیچوقت نمی‌تونم! نمی‌تونم به خودم اجازه بدم... مزخرف نوشتنم آرزوست...چی می‌شد اگه فقط یه نویسنده‌ی معمولی توی فلان کشوری بودم که دیده می‌شدم؟ سالی دوتا کتاب می‌دادم بیرون، چند ماه استراحت و دوباره خلق یه دنیای جدید، چی می‌شد اگه فقط و فقط می‌تونستم تو دنیای شخصیت‌هام باشم؟ دوباره «کلی چی می‌شد اگه‌هایِ» محال!خلاصه سرتون رو درد نیارم، آرزو داشتن صرفاً تصور چیزهای عجیب‌غریب نیست، بعضی وقتا یه چیزایی آرزو می‌شن که اگه این جبر جغرافیایی لامصب نبود، دست‌یافتنی می‌شدن و هیچوقت محال نبودن...اینجا شنیدار نظراتتون هستم.عکس تزئین</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 16:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو کلوم حرف حساب</title>
                <link>https://virgool.io/@aniras/%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-aeslaafltijz</link>
                <description>از پارسال وقتی می‌دیدم همه تو ویرگول دلنوشته می‌ذارن دلم می‌خواست منم بذارم، من از ویرگول به عنوان یه دفترچه یادداشت عمومی استفاده می‌کردم(هنوزم می‌کنم) و همه‌ش دوست دارم چیزای تاریخی که می‌دونم و یاد می‌گیرم اینجا به اشتراک بذارم. داشتم تو اکانت خودم می‌‌گشتم که دیدم دوتا پست درست‌وحسابی بیشتر ندارم! همه‌اش تاریخی! انگار سایتی چیزی هستم... الان که دیگه تحت فشارم دلمو زدم به دریا و دارم می‌نویسم. چرا قبلاً نمی‌نوشتم؟ نه اینکه نخوام، مسئله اینه که من کلاً زیاد می‌نویسم حالا هرچی که باشه. با خودم می‌گفتم جا نمی‌شه، کسی نمی‌خونه، ارزش خوندن نداره و این حرفا. ولی الان دیگه مهم نیست؛ کلی نوشته از بچه‌های ویرگول که خوندم فهمیدم چقدر شباهت و تفاوت داریم. در عین حال همه‌شونو درک می‌کردم چون با قلبشون نوشته شده بود. راستش منم عین شماها، دلم بدجوری گرفته. دارم هر کاری می‌کنم تا بلکه عوض شم یا حواسم پرت شه ولی همیشه یه چیزی میاد و گند می‌زنه توش. چند روزیه نمی‌تونم کتابای مورد علاقه‌مو بخونم، دیگه از روزم توی دفترچه نمی‌نویسم یا اگرم می‌نویسم می‌بینم عه، فقط یه صفحه شد که! من که قبلنا ده صفحه می‌نوشتم هم کافی نبود پس الان چی شده؟‌! والا نمی‌دونم.از اینکه همه‌اش به خودم بگم «بالاخره یه روزی می‌رسه» خسته شدم، آقا پس کِی؟! چرا همه‌اش باید تظاهر کنیم؟ یه عالمه از این چراها که هیچ جوابی هم واسشون نیست. مثل این می‌مونه تو یه لجن‌زاری دست و پا بزنیم، نه اینکه خودمون افتادیم توش بلکه ما رو پرت کردن! بعدشم که بقیه میان می‌بینن می‌گن «خودش خودشو انداخت بابا» واسه همینم دیگه کسی کمک نمی‌کنه.حتی الان حس می‌کنم خوب ننوشتم، هرچقد به خودم می‌گم ویرگوله، سخت نگیر، بازم یه چیزی نمی‌ذاره. انگار حس می‌کنم چون بقیه عالی می‌نویسن منم باید خوب بنویسم. یه مدت قبول کرده بودم که اینجور نوشتن کار من نیست و بهتره همون پستامو بذارم. ولی این مدت واقعاً دلم خواست که یه اثری هم از این روزا به جا بذارم که بعداً فکر نکنم همیشه وضع گل‌وبلبل بوده، همیشه چیزایی که نوشته نمی‌شن از یاد بقیه می‌رن. حقیقتاً این بیشترین موقعی بود که می‌خواستم کامنتا باز باشه، حس می‌کنم رو دهن همه‌مون چسب زدن و فقط با انگشت شستمون به هم دیگه لایک نشون می‌دیم. نه حسی، نه خنده‌ای، نه گریه‌ای، اصلاً هیچی. ولی حداقل تو این روزا، خوشحالم که یه عده هنوز تو ویرگول هستن. از اینکه از این امیدفروشی به اون امیدفروشی برم خسته شدم ولی اینجا، می‌تونی چیزایی که دلت می‌خواد از یکی بشنوی، ببینی... لطفاً بمونید...1405/2/6</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 01:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آناهیتا، ایزدبانوی آب در ایران باستان</title>
                <link>https://virgool.io/irandworldhis/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rwdoquzcckhh</link>
                <description>بعد از پست معرفی تقویم اوستایی، می‌خوام ایزدهایی که از اون‌ها بیشتر صحبت شده رو توضیح بدم.ریشه‌ی اسماولین ایزدی که می‌خوام معرفی کنم، اَرِدوی سورَه اَناهیتا هست که از سه صفت درست شده، اَرِدوی: فزوندن و بالاندن، که نام یکی از رودهای افسانه‌ای هست و غالباً با سورَه به معنی‌ زور می‌آد و در نهایت اَناهیتا که از ترکیب حرف نفی اَ و آهیتَه به معنی پلید و ناپاک هستش. پس اَناهیتا یعنی نیالوده، پاک و بی‌آلایش. در یونانی: آنائیتیس، ارمنی: آناهیت و فارسی: ناهید خونده می‌شه.همچنین با توجه به شواهد، هسته‌ی فرهنگ آناهیتایی ایرانی-آریایی بوده و قدمت زیادی(قبل از زرتشت) داره.آناهیتا در زمان هخامنشیانبا سنگ‌نبشته‌ی اردشیر دوم هخامنشی (404-359 پ.م.) در همدان، آناهیتا رسماً در یک سند مکتوب ایرانی حضور پیدا می‌کنه. اردشیر توی سنگ‌نبشته می‌گه به خواست اهورامزدا، آناهیتا و میترا، کاخش رو ساخته و از اینها می‌خواد که اون رو از بلاها و آسیب‌ها حفظ کنن. در زمان اردشیر، برخلاف معمول که نیایش‌ها توی فضای باز انجام می‌شد، در شهرهای متعدد معبدهای آناهیتا ساخته شد. همچنین به فرمان او، مجسمه‌ی آناهیتا در شوش، بابل، همدان و دیگر شهرهای بزرگ شاهنشاهی احداث شد. در چند معبد، مجسمه‌ها با طلای سنگینی ساخته شد و طی حمله‌های یونانیان غارت شدن تا جایی که در زمان سلوکیان هم ادامه داشت. در آخرین سنگ‌نبشته‌ی هخامنشیان از اردشیر سوم در تخت جمشید، آناهیتا از قلم دربار هخامنشیان می‌افته. در این سنگ‌نبشته، اردشیر سوم از اهورامزدا و میترا، در مقام یک خدا می‌خواد که اون رو نگاه‌داری کنن.آناهیتا در زمان سلوکیان و اشکانیاندر زمان اشکانیان، آناهیتا و میترا به اوج قدرت می‌رسن و با اهورامزدا، تشکیل مثلث «خدایی» رو می‌دن. معبد آناهیتا در کنگاور(شرقی‌ترین قسمت استان کرمانشاه) و رخنه‌ی تاریخی آناهیتا و میترا در سال 66 میلادی به سرزمین غرب که قرن‌های متعددی چهره‌ی مذهبی اروپا رو تحت تأثیر قرار داد از نتایج این قدرت هست.حالا در این زمان، آناهیتا در مقام ایزد آب و باروری و رونق و سلامتی، جایگاه بی‌سابقه‌ای داره و حتی پرستش اون هم مقدم می‌شه. از نقش سکه‌هایی که از سده‌ی اول میلادی در همدان به دست اومدن، اینطور برداشت می‌شه که از یک قرن پیش از میلاد، این ایزدبانو برترین مقام رو برای اشکانیان داشته. (بالا گفتیم که همدان در زمان هخامنشیان هم از معبد آناهیتا برخوردار بود، دوشیزه‌هایی که در این معبد خدمت می‌کردن تا آخر عمر دوشیزه می‌موندن) معبد آناهیتا در کنگاور گواه بر اینه که اشکانیان و ایرانیان از فرهنگ سلوکی-یونانی و به قولی از هلنیسم[1]، ضربه ندیدن. از نشانه‌های هلنیزه کردن ایران در زمان سلوکیه، برابر انگاشتن آناهیتا با آفرودیت و آتنا بوده و مجسمه‌های گوناگونی که از این الهه‌ها در ایران به دست اومده گواه این کوشش هست.در زمان اشکانیان، ساخت تندیس‌های کوچک از آناهیتا که اغلب نیمه‌برهنه بوده نشان‌دهنده‌ی توجه توده‌های وسیع مردم به آناهیتاست. ظاهراً شاهان سلوکی ضمن اینکه تظاهر به اعتقادهای مذهبی می‌کردن، بیشتر به چشم منبع درآمد به معبدها نگاه می‌کردن. همه‌ی مبعدهای بزرگ مثل معبد آناهیتای همدان، کنگاور و نهاوند تحت کنترل شاهان بودن و می‌تونستن هرموقع که نیاز مالی داشتن از اونها استفاده کنن! حتی شاهان سلوکی متعقد بودن که در مقام شاه، شوهر آناهیتا هستن و در مواقع ضروری از اون تقاضای جهیزیه می‌کردن! (😂) بنا بر روایتی، آنتوخیوس سوم وقتی اقدام به غارت معبد آناهیتای الیمائیس کرد، به دست مردم کشته شد.تیرداد اول (248-221 پ.م.) دو سه سال پس از تأسیس حکومت اشکانیان توی معبد آناهیتای شهر ارشک تاجگذاری کرد. البته هنوز معلوم نیست که این معبد قبل از تاجگذاری هم بوده یا برای مراسم ساخته شده.آخرین گزارش از دوره‌ی اشکانیان، مربوط به سال 224 یا 226 میلادی هست که اردوان پنجم، بعد از غلبه کردن به ماکرینوس رومی، به دست اردشیر بابکان موسس سلسله ساسانی به قتل رسید و سر اون در معبد آناهیتای استخر آویزان شد در واقع درست 473 سال پس از تاجگذاری تیرداد اول که در معبد آناهیتا بود، سلسله‌ی اشکانی هم در معبد آناهیتا آغاز و هم خاتمه پیدا می‌کنه!حاشیه‌ای بر تاریخ: اشکانیان، بت‌سازی یا مقابله با هلنیزه شدن؟بعد از اطلاعاتی که بالا دادم لازمه که یه موضوع رو قبل از ادامه‌ی مبحث آناهیتا توضیح بدم. شاید بپرسید ما که قبل از اسلام یکتاپرست بودیم، پس برابر قرار دادن آناهیتا و میترا با اهورامزدا یا معبد ساختن برای اون، این موضوع رو نقض نمی‌کنه؟!پاسخ: اشکانیان در اول کار خودشون برای مقابله با هجوم و نفوذ فرهنگی سلوکیه - که از زمان اسکندر با سوزاندن تخت جمشید و کتاب‌ها، تغییر فرهنگ آغاز شده بود - و همچنین برای اینکه به مردم نامطمئن و شورشی ثابت کنن که وارثان راستین هخامنشیان هستن، ناگزیر از پشتیبانی از آیین‌های دینی و باستانی بودن.(در سطح پررنگ کردن) در اون شرایط، آناهیتا - که برخلاف اهورامزدا از محبوبیت نسبتاً بیشتری در هزاره‌های قبل از میلاد برخوردار بود - بهترین گزینه بنظر می‌رسید. با تبدیل معبد آناهیتای استخر به یه مرکزیت مذهبی، اسبابی فراهم شد تا مغان(مبلغان دینی) بتونن با بیدار نگه داشتن سنت‌های ایرانی، از توجه خواسته یا ناخواسته‌ی ایرانیان به هلنیسم جلوگیری کنن. (مثل فارسی کردن زبان دیوانی و ساختن دستگاه اداری، علمی و ادبی فارسی در زمان سامانیان.)آناهیتا در زمان ساسانیانآناهیتا هنوزم مثل دو دوره قبلی، نیرومنده. حالا که آیین زرتشت دین رسمی کشور شده، آناهیتا هم به اون پیوند می‌خوره. می‌دونیم که بولد کردن آناهیتا و دیگر ایزدان در زمان ساسانیان، دلیل متفاوتی با اشکانیان داره. ساسانیان به دنبال تثبیت سلطه‌ی خودشون در ایران با استفاده از آیین زرتشتی و اشکانیان به دنبال جلوگیری از رخنه‌ی هلنیسم در ایران بودن. اگر محبوبیت آناهیتا رو هنوز هم مردمی در نظر بگیریم، در یِشت 5 اوستا می‌بینیم که آناهیتا دختر جوان بسیار برومندی است، راست‌بالا و توانا، با بازوان سپیدی به ستبری شانه‌ی اسب‌ها، جامه‌ی گران‌بهای پر چینی بر تن دارد. هزار دریاچه دارد و هزار رود.سند مهم نِرسی اول (292-302 م.) در پایکولی به دست اومده که در اون، نرسی خودش رو ستایشگر آناهیتا می‌دونه. همچنین مراسم دیهم‌ستانی نرسی از آناهیتا در پیکرکنده‌ی نقش رستم هم هست. پیکرکنده‌ی بعدی، از خسرو انوشیروان (531-579 م.) در طاق بستان بوده که در اون، انوشیروان در حالی که دیهم شاهی رو از اهورامزدا می‌گیره آناهیتا رو پشت سر خودش داره. بعد از این، برای مدت طولانی‌ای دیگه چیزی از آناهیتا نداریم و قدرت اون هم به افول می‌ره. مثل رنگ باختن آیین زرتشت بعد از سده‌های اول و تشریفاتی شدنش در دربار، آناهیتا هم دچار همین سرنوشت می‌شه. آخرین بار در مراسم دیهم‌ستانی خسرو پرویز(590-628 م.) در طاق بستان با آناهیتا روبه‌رو می‌شیم. بعد از مرگ خسرو پرویز و تلاطم‌های داخلی، جلسه‌ای در معبد آناهیتای استخر برگزار می‌شه و هیربد‌ها[2] یزدگرد سوم رو انتخاب می‌کنن. به این ترتیب، شاهنشاهی ساسانیان - مثل اشکانیان - که در معبد آناهیتا بنیاد گرفته بود آخرین فرمانروا رو در معبد آناهیتا انتخاب می‌شه.عصر ساسانیان، چهره‌ی زیبای آناهیتا رو بیشتر نشون می‌ده و معبدهای زیادی هم برای آناهیتا در این دوره ساخته شد. به همین علته که آبان‌یشت به ظن قوی در دوره‌ی ساسانیان سروده شده. این یشت به صورت یکی از زیباترین و بلندترین یشت‌ها و دل‌انگیزترین نوشته‌های دوره‌های ادبی ایران هست. قسمتی کوتاه از آبان‌یشت رو براتون می‌ذارم:اَرِدویسور اَناهیتا از سوی آفریدگار مزدا برخاست. راستی را که بازوان زیبا و سپیدش به ستبری شانه‌ی یک اسب است. آراسته به زیورهای شکوهمند و دیدنی، نازنین و پرنیرو. او در نهاد خویش می‌اندیشد، روان است: کسی را که به من خوش‌پیمان و سرسپرده است، خوشی پسندم، تا خُرّم و شاد [ماناد]. ای اردویسور اَناهیتای اَشَوَن[3]!بشود که در پی دادخواهی [ما] به فریاد رسی. این چنین بهتر ستوده خواهی شد. اوست آن زورمند درخشان، بلند بالا و خوش‌اندامی که شب و روز به همه‌ی آب‌های روی زمین، به نیرومندی روان است.نقش اساطیریِ آناهیتادر آبان‌یشت، پهلوانان اساطیری مثل توس، هوشنگ پیشدادی و حتی اَژی‌دهاک(ضحاک) دیوصفت هم برای آناهیتا هزاران گاو و گوسفند قربانی می‌کنن و از اون طلب یاری می‌کنن تا در جنگ‌ها پیروز شن. اما همیشه، آناهیتا به اشون‌ها کمک می‌کنه. بیماران برای سلامتی و درمان شدن به درگاه آناهیتا دعا می‌کنن. کشاورزها و دامدارها برای محصولات و دام‌هاشون از آناهیتا رونق می‌خوان. دوشیزه‌هایی که در حال ازدواجن از آناهیتا یاری و خرد می‌خوان و زنانی که به زایمان‌شون کم مونده از آناهیتا کمک می‌خوان.جمع‌بندیهرچند که آناهیتا مثل میترا(در پست‌های بعدی توضیح خواهم داد) به مغرب زمین نتونست نفوذ گسترده‌ای بکنه، اما در ایران پایدار موند و در بدنه‌ی آیین زرتشتی جایگاه محکمی پیدا کرد. ماه «آبان» هشتمین ماه از تقویم، به نام آناهیتا ایزدبانوی آب‌هاست. توجه هر سه سلسله به این ایزدبانو - چنانچه اهورامزدا در مقام خدای یکتا قرار داره - نفوذ آناهیتا در دوره‌ی پیش از زرتشت و پسازرتشتی رو نشون می‌ده. از اونجایی که ملت ایران هرگز فرهنگ بیگانه رو در این حد نپذیرفته، شکی در ایرانی-آریایی بودن اون نیست اما از خاستگاه دقیق آناهیتا اطلاعات دقیقی نداریم.هلنیسم به معنای فرهنگ و تمدن یونانی که تلاش برای آمیختگی و گسترش اون در فرهنگ‌های محلی هلنیزه کردن نامیده می‌شود. این دوره از زمان فتح ایران توسط اسکندر (330 پ.م.) تا فتح مصر توسط امپراتوری روم (31 م.) ادامه داشت. گسترش معماری یونانی، زبان یونانی، فرهنگ و دیگر موارد هلنیزه کردن نام دارد.پیشوای دینی، آموزگار و استاد.اَشَوَن در اوستا به معنی پیرو راستی است</description>
                <category>سارینا مجلل</category>
                <author>سارینا مجلل</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 19:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>