<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انیس‌ ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anisalnas</link>
        <description>راوی واژه‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:23:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/34141/avatar/y2j8bk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انیس‌ ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@anisalnas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمی</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%DA%A9%D9%85%DB%8C-uojfnhwgspmw</link>
                <description>می‌خواهم کمی دربارۀ اسمم بنویسم. شاید برای بعضی‌ها بی‌معنا باشد. برای من هم بود؛ اما حالا که در آستانۀ سی و چند سالگی‌‌ام، بعد از آنکه می‌دانم چه چیزی خوشحالم می‌کند و اینکه آنقدرها که فکر می‌کردم خودخواه نیستم، برایم پر از معناست. اسمم را شاید بدانید. ناصری هستم، انیس ناصری. به سبک باند، جیمز باند. این شوخی بی‌مزه‌ایست که معمولاً وقتی اسمم را می‌پرسند، از خودم درمی‌آورم. تا همین چند سال پیش حتی همین یکی دو سال قرنطینه، با خودم می‌گفتم تو آنقدر خودخواهی که دلت می‌خواهد همه چیز را مال خود کنی؛ دلت می‌خواهد همۀ کتاب‌ها را ببلعی یا همۀ فیلم‌ها را. امسال خودم را بیشتر نگاه کردم، شاید هم با خودم کمی مهربان‌تر بودم. دیدم کتاب که می‌خوانم، تند تند دنبال آدم‌هایی می‌گردم تا برایشان تعریف کنم چه یاد گرفته‌ام یا از فیلم جدید بگویم و بخواهم که او هم ببیند و با هم درباره‌اش حرف بزنیم. دیدم انیس دوست دارد همدم و راوی قصه‌ها باشد تا کمک کند؛ تا ناصر و یاور لحظه‌های عزیزانش باشد. نمی‌خواهم بگویم تمام لحظه‌های عمرم کمک و ناصر بودم یا همدم و انیس خوبی برای عزیزانم، فقط می‌خواهم بگویم انیس ناصری شبیه اسمش فکر می‌کند. می‌خواهد بقیه را هم در چیزهایی که یاد می‌گیرد شریک کند، اگر بخواهند. این برایش معنادار است؛ حتی اگر تا به حال چندان موفق نبوده باشد.     </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 21:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر تمام شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-ov3beuymykgv</link>
                <description>هفتۀ پیش، از ظهر گذشته بود که خبر را شنیدم. اولین حسم این بود که اگر رها زنده بود چه حالی داشت. حدود یک ساعت بعد را صرف بازسازی حس و حال او کردم. انگار که وظیفه‌ام باشد. مثل او برای آزادیان گریستم؛ به چیزهایی که او در آزادیان می‌ستود، فکر کردم و سوگواری‌ای را که او دوست داشت، به جا آوردم. تازه بعد از آن دستگیرم شد آدمی که از دست رفته است چه اندازه بر دوره‌ای از زندگی‌ام نور انداخته بود. چه اندازه من را قدم‌به‌قدم در خیابان‌های انقلاب گردانده بود تا کتاب‌ها را با شوق شکار کنم و ببلعم. تازه دستگیرم شده بود رفتنش دارد دوره‌ای از زندگی‌ام را با خودش می‌برد که لحظه‌هایی عجیب و یگانه را در آن تجربه کردم. رفتنش، تمام‌شدن دوره‌ای از زندگی‌ام بود که دیگر امیدی نداشتم برای فرد دیگری رخ دهد. دیگر قرار نبود دانشجوی ادبیات دیگری با شوقی که من در خودم سراغ داشتم خیابان‌های انقلاب و کارگر را گز کند تا فلان نسخۀ کتاب را گیر بیاورد و با ولع تا جلسۀ بعد آن را ببلعد و روشنش کند و این، سخت غمگینم می‌کرد.  </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 23:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر رفتنت...</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-pbinl1hrmbaf</link>
                <description>خبر رفتنت را در قاب‌های گذرای گوشی ندیدم. تمام روز از همه‌جا بی‌خبر بودم. شب که رسیدم خانه یکی از عزیزترین‌هایم، خبر رفتنت را گفت. خبر رفتنت را مثل اینکه عزیزی از خانواده‌ام رفته باشد، شنیدم. می‌خواهم بگویم وقتی مادربزرگ، خاله یا هر عزیزی از دنیا می‌روند، صفحه‌های شبکه‌های اجتماعی پر نمی‌شوند از اخبار رفتنشان. تو از عزیزترین‌هایت خبر رفتنشان را می‌شنوی. خبر رفتن تو هم همین‌طور بود. انگار که عزیزی از خانواده‌ام رفته باشد و حالا کسی از خانواده بخواهد مراعاتم را کند. بخواهد کمی این‌پا و آن‌پا کند چون می‌داند قرار است چه کلمات سنگینی روی سرم آوار کند. بعد کلمات را شکسته شکسته، طوری‌که انگار سنگ‌های کوچکی را داخل آب می‌اندازد، آرام آرام از دهانش پرت کند بیرون. زمان برای من هم همان‌طور  کش‌دار بگذرد به همان آرامی زمانی که سنگ، موج‌ها را شکل می‌دهد. خبر رفتنت مثل عزیزترین‌ها به من رسید، همان‌طور که بودی! احمدرضای احمدی عزیزِ عزیز به یاد کلمه‌هایی که با تو جان گرفتند. ۲۰ تیر ۱۴۰۲</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 11:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه فرق می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-zto2wyttyapj</link>
                <description>همه چیز از یک لحظۀ شلوغ شروع شد. خواستم سریع، شماره را ذخیره کنم. عجله‌ای نوشتم «امید خارجی» و دکمۀ «ذخیره» را زدم. بعدتر انگار قالبش در ذهن وسواسی‌ام ذخیره شده باشد و هزینۀ عوض‌کردن شماره‌های قبلی برایم سخت باشد، سیل شماره‌های «خارجی»دار ادامه پیدا کرد.لحظه‌ای که دوست و آشناهات از ایران می‌روند و دیگر شماره‌هایی که ازشان داشتی و می‌توانستی با آن‌ها هرموقع از شبانه‌روز که خواستی صداشان را بشنوی، به کارت نمی‌آید. یک شمارۀ دیگر جاش می‌نشیند به اسم «فلانی خارجی» که هزارتا ادا و اصول هم دارد. یک فلانی، شش ساعت با تو تفاوت ساعت دارد. فلانی دیگر، دو یا ده ساعت... . دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست و همۀ این‌ها زیر سر این «خارجی»‌های پشتِ فلانی است. دفترچۀ مخاطبین من حالا پر شده از شماره‌های ایرانیِ به‌دردنخور که یک نسخۀ «فلانی‌ خارجی» دارند که گاهی به تماس یا پیامی ختم می‌شوند. تماس‌هایی که حساب‌کتاب دارند؛ هماهنگی و جمع و تفریقِ ساعت و زمان دارند. مثلاً نمی‌شود نشسته باشی پای کتابت و ناگهان گوشی‌ات زنگ بخورد و ببینی دوستت یاد تو کرده و می‌خواهد ببیندت یا چه. بله، حالا مخاطبین من پر از فلانی‌های خارجی‌ست که از جان بیشتر می‌خواهمشان؛ اما آنقدر دورند که خواستن و نخواستن من فرقی به حال هیچ‌کداممان نمی‌کند.    </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 17:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای آفتاب، ای آفتاب بر پیکر سردم بتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D8%A8-x120mpjxzxgr</link>
                <description>به لطف میگرنم همیشه از آفتابِ مستقیم فراری بودم. نیازم به آفتاب برایم روشن نبود. شاید به گمانم اصلاً «نیاز» نبود و مثل اغلب شیرازی‌ها سایه را ترجیح می‌دادم. چند هفته‌ای که از خانه‌ماندن در دوران کرونا گذشت تازه دست‌گیرم شد بی‌دلیل نبود که روزهای بارانی حسابی از نبود آفتاب، دمق می‌شدم. من راستی راستی با تمام وجودم آفتاب را می‌خواستم؛ حتی با همان سردردهایی نبض‌داری که امانم را می‌برید. به قول شاپرک خانوم بیژن مفید آفتاب باید بسوزاند؛ گرم کند؛ زیر پوستت بدود. یادم می‌آید شاپرک‌خانومِ دل‌گرفته از نور قلابی کِرم شب‌تاب، آوازی می‌خواند که روزهای کودکی خیلی به دلم نشسته بود و برای خودم در دفتری یادداشتش کرده بودم و گاهی زمزمه‌اش می‌کردم. آواز این بود: «ای آفتاب، ای آفتاب، بر پیکر سردم بتاب، دور از تو و گرمای تو، دور از جهان زنده و زیبای تو، من می‌روم غمگین به خواب»  (آواز را بر پیشانی مطلب گوش دهید.)در همین روزهای خانه‌مانی هم اتفاقی داستان کوتاهی از ری بردبری خواندم به اسم تمام تابستان در یک روز. داستان دربارۀ دختری است که با خانواده‌اش به سیارۀ ناهید سفر کرده؛ سیاره‌ای که سال‌هاست در آن آفتاب طلوع نکرده و مدام باران می‌بارد. دخترک که دیرتر به سیاره آمده و خاطرۀ نزدیک‌تری از آفتاب دارد، مدام برای نبود آفتاب بی‌قراری می‌کند. آنقدر که در تمام سیاره پیچیده که با وجود ضرر مالی بسیار، شاید خانواده‌اش مجبور شوند او را به زمین برگردانند؛ اما روزی خبر می‌رسد که بعد از چندین سال، آفتاب دو ساعت طلوع خواهد کرد. دخترک شاد و سرخوش راهی مدرسه می‌شود؛ اما هم‌کلاسی‌هایش از سر شیطانی، همان دو ساعت، دخترک عاشق آفتاب را در اتاقکی تاریک زندانی می‌کنند. باران بند می‌آید. خورشید می‌تابد. کودکان سرمست روپوش‌هایشان را از تن می‌کَنند تا آفتاب، تنشان را داغ کند. باد میان درخت‌ها می‌وزد و همه زیر آفتاب ولو می‌شوند؛ اما دخترک در اتاقک تاریک گیر افتاده است.   در آن روزهای ماندگی و ترس از مریضی و دوری از آفتاب، خودم را مثل همان دخترک می‌دیدم و تمام زمان را مثل همان دو ساعتی که مدام تکرار می‌شود. دو ساعتی که حتماً ساعات خوبی است؛ آفتاب دارد کار خودش را می‌کند؛ باد به موقع می‌وزد؛ سبزه‌ها با ناز می‌رقصند و من دور از تمام این لحظه‌ها در اتاقی تاریک گیر افتاده‌ام.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       اما آفتاب همه‌مان را نجات داد؛ از همان پشت درهای بسته، از پشت ابرهای تیره. آفتاب هرجا که باشد، نعمت است، حالا این را خوب می‌دانم. لازم نیست تمام گردی پرنور، پرابهت، پرشکوهش را یکجا ببینی که اصلاً چشم‌هات تاب نمی‌آورد که ببینی. خانۀ ما آنقدرها نورگیر نیست. آن روزها باز هم اتفاقی چشمم به گوشه‌ای از خانه افتاد که آفتاب راهش را با ظرافت تمام باز کرده بود. تماشای ذره‌های هوا در نور آفتاب را از بچگی دوست داشتم. می‌نشستم و تا آفتاب با نورهای بلندش در هال بزرگ مادربزرگ کش و قوس می آمد، من از جایم جم نمی‌خوردم. این ذره‌های هوا در نور آفتاب، در آن روزهای ماندگی نجاتم دادند. آفتاب آفتاب است؛ حتی از پشت درهای بسته. او راه خودش را پیدا می‌کند.    </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 00:14:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارستگی فقط با چند عروسک!</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-qa9k5lhwoc2j</link>
                <description>نه اینکه ذاتاً از عروسک خوشم نیاید یا نخواهم عروسک‌بازی کنم. عروسک زهواردررفته‌ای از برادرم به من رسیده بود که بیشر نقش شنوندۀ قصه‌ها و خاطره‌های روزانه‌ام را داشت. عصرها می‌بردمش زیر درخت تاک حیاط و تا وقتی بابا صدایم نمی‌کرد، برنمی‌گشتم. بعد از ورود به خانه، عروسک یک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چشمی‌ام را پشتم پناه می‌دادم تا نگاهش به عروسک‌های بی‌نقص و رنگارنگ ویترین نیفتد؛ ویترینی که تمام عروسک‌های خوشکل و رنگارنگم را در خود زندانی کرده بود؛ ویترینی که همیشه قفل بود. مادر می‌ترسید عروسک‌ها خراب شوند و تنها عید تا عید با مراسمی تشریفاتی برای گردگیری در دستانمان قرار می‌گرفتند. مادر احتمالاً می‌خواست ما مراقبت‌کردن را یاد بگیریم یا فقط عروسک‌های بیشتری را لت و پار نکنیم. هر چه بود من دیگر رفته رفته از تمام عروسک‌های پشت ویترین که با لبخند سرجایشان چسبیده بودند، کینه به دل گرفتم. از آن‌ها دل بریده‌ام. شاید می‌شد کارهایی برای رسیدن به ویترین کرد. از مذاکره که بگذریم؛ چون امکان‌پذیر نبود. می‌شد کلید را دزدکی پیدا کنم و ساعاتی با عروسک‌های کامل و بی‌نقصم بازی کنم. اصلا شاید می‌شد شیشۀ ویترین را شکست یا هزار راه دیگر؛ ولی من به کلی از ویترین دل بریده بودم. حتی از بودنش در اتاقم اذیت می‌شدم. آن‌ روزها، روزهای دل‌بریدن و رهاکردن بود. تازگی مجذوب عرفان‌های شرقی شده بودم. هیچ طلوع و غروبی نمی‌گذشت مگر آنکه من با تمام وجود بلعیده باشمش؛ روی پشت بام خانه و رو به کوه!روزی بعد از غروب آفتاب وارد اتاقم شدم. در خانه تنها بودم. هوا برایم خفه‌کننده بود. تخت گرم و نرمم به نظرم بی‌حاصل  می‌آمد. چشمم به ویترین قفل‌شده که افتاد با خودم گفتم رهایی یعنی همین. از کارگرهای ساختمان بغلی‌مان خواستم بیایند و تمام وسائل اتاقم را ببرند. یک جا! رهایی آن لحظه، همین بود. عروسک زهواردررفته‌ام  را هم که نامش آلیس بود، روانه کردم. دیگر دلم می‌خواست برای آدم‌های بیشتری قصه بگویم و گاهی حتی برای خودم.   </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 23:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمق</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%B1%D9%85%D9%82-mcvroapucwfq</link>
                <description>رمق، سه حرف لازم برای ادامۀ زندگی، برای ادامۀ لحظاتی که آنقدر کشدار شده‌اند که «حوصله‌» آن‌ها را به «غم» حواله‌ داده است. رمق برای تمام چشم‌هایی که خیره شده‌اند یا از بی‌حوصلگی نور را از خودشان دریغ کرده‌اند. غم را همیشه جدی گرفته‌ایم اما رمق را نه. غم را ستوده‌ایم یا زیر پا له کرده‌ایم؛ برایش شعر سروده‌ایم؛ ساعت‌ها برایش وقت گذاشته‌ایم؛ آن را علت یا معلول بسیاری از حالات خودمان دانسته‌ایم؛ اما رمق را همیشه نادیده گرفته‌ایم. من برای دیدن باقی چیزهایی که نمی‌خواهم ببینم یا صداهایی که نمی‌خواهم بشنوم نیاز به رمق دارم. کلمه‌ها همیشه تاب من را در مواجهه با این دنیا بیشتر کرده‌اند مثل نفس‌های عمیقی که برای دقایقی تمام بدنت را با هوایی که به داخل می‌کشی، تازه می‌کنند. لحظاتی در زندگی پیش می‌آید که خودت را می‌بازی. «حوصله» تو را به «غم» حواله می‌دهد. کارهای قدیمی تو را سرحال نمی‌آورد. از همه بدتر اینکه رمقی برای ادامه‌دادن برایت نمی‌ماند. نمی‌خواهم بگویم اشتباه می‌کنی و هنوز راه‌هایی هست؛ نه در آن لحظه حتماً همینطور است که فکر می‌کنی؛ اما همه چیز، همیشه اینطور باقی نمی‌ماند. لحظه‌های دیگری پیش رو خواهی داشت؛ لحظه‌هایی که «رمق» برایت رقم خواهد زد.  </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 22:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب گلابی، شکوفه‌های سیب و اشراق لحظه‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%DA%86%D9%88%D8%A8-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-hslpmtcvg2mm</link>
                <description>هنگامی که سیبی را با دندان‌های خود گاز می‌زنی، در دل خود به او بگو:«دانه‌ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.شکوفه‌هایی که باید از دانه‌هایی تو سر زند‌، فردا در قلب من شکوفا خواهند شد!عطر دل‌انگیز تو، با نفس‌های گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد و من و تو در تمام فصل‌ها شاد و خرم خواهیم بود.»(جبران خلیل جبران) از همان زمانی که این شعر جبران را خواندم، ایمان داشتم باید سیب‌ها را با دانه و متعلقاتش کامل ببلعم. باشد که روزی من هم شکوفا شوم و به عالم بالا صعود کنم و در تمام فصل‌ها شاد و خرم باشم. البته که از خوردن تمام محتویات سیب حس خوب دیگری هم داشتم؛ چون آشغال کمتری تولید می‌کردم. رفته رفته این اصل را به تمام میوه‌ها تسری دادم که گلابی هم از این قاعده مستثنی نماند. همه چیز خوش و خرم می‌گذشت. دهان و معدۀ عزیز من وظیفۀ سهمگین بلع و هضم محتویات میوه‌ها را به دوش می‌کشیدند؛ اما بخت با من یار نبود. فرصت نداد شکوفا شوم و با نفس‌های گرمم به عالم بالا صعود کنم. یکی از روزهای معتدل پاییزی که گلابی را با چوب و دانه و متعلقاتش می‌بلعیدم تا رستگار شوم، چوب خشک‌شدۀ میانی‌اش راست نشست در گلویم و راه نفسم را بست. در همان چند دقیقه که من مثال عینی يتشبَّثُ بكُلّ حَشيش بودم و هر شیء باریکی که اندازۀ دهانم می‌شد وارد گلویم می‌کردم، تصویر شکوفه‌های زیبای سیب، بریده‌های نور و رقص باد میان شاخه‌ها را به یاد آوردم. یاد شعر جبران افتادم و دلیل شاعرانه‌ای که مرا دستی دستی به این حال انداخته بود. با خودم گفتم شاید صعود من هم اینطور رقم خورده. در همان چند لحظۀ کوتاه که آب گلویم را نمی‌توانستم پایین بدهم، غم و غصه‌هایم به نظرم احمقانه آمدند و خبرهایی که فکر می‌کردند زندگی‌ام را متحول می‌کنند، برایم کوچک و ناچیز بودند. من با چوب گلابی به این لحظه رسیده بودم! آخر سر کل حشیش‌ها را کنار گذاشتم و دستم را تا جایی که می توانستم در حلقم فرو کردم و تمام. با یک گلوی زخمی؛ اما لحظه‌ای بزرگ روی زمین نشستم. جبران راست می‌گفت دانه‌های سیب (یا گلابی) در ما شکوفه خواهند داد و ما با نفس‌های گرممان به عالم بالا صعود خواهیم کرد!   </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 17:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب من</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-fq2hbeh7o74a</link>
                <description>سی دی و دی وی دی ممنوع بود. روزهایی که با خودم فیلم داشتم، بند کیفم را محکم‌تر می‌کردم؛ آنقدر که مجبور می‌شدم برای راه‌رفتن کیف را بالا بکشم و پشتم را خم کنم. من سینما را کول کرده بودم و حتم داشتم ناظممان با چشم‌های مجهز به اشعۀ قرمزش، از راز من باخبر خواهد شد. بعد از شنیدن زنگ مدرسه، باز فیلم‌ها را کول می‌کردم و سوار اتوبوس می‌شدم. مقصدم کجا بود؟ انقلاب. انقلاب علیه تمام نهیب‌ها برای ندیدن و نشنیدن. بازار انقلاب شیراز، راهروهای باریکی داشت و پر بود از مغازه‌هایی که صدا، فیلم و ابزار رؤیاساختن می‌فروختند. فیلم‌ها را می‌دادم و دستۀ دیگری تحویل می‌گرفتم. پسرک غمگینی را می‌شناختم که به مشتری‌های ثابتش، اجاره هم می‌داد و لازم نبود فیلم‌ها را بخریم. کارش برای دختر کوچک مدرسه‌ای مثل من، یک دنیا می‌ارزید؛ چون ماهانه‌ام به زور کفاف مجله و بسته‌های کوچک بادام هندی را می‌داد.   من تشنه، میان خطوط مجلۀ فیلم و حرف‌های برادر و خاله‌ام دنبال اسم‌هایی بودم که بهترین رؤیاها را ساخته‌اند. تند تند جایی یادداشتشان می‌کردم و در کول‌بری بعدی‌ام، لیست را برای پسرک غمگین می‌خواندم. خیلی از فیلم‌های روس، فرانسوی، مجار و... را بدون زیرنویس دیدم. هنوز مثل امروز زیرنویس‌ها همه جا نریخته بودند که فقط کم مانده باشد زیر زندگی خودت هم معانی لحظه‌ها را بنویسند. اول‌بار ایثار (قربانی) تارکوفسکی را همین‌طور دیدم. بی‌آنکه حتی یک کلمه را بفهمم؛ اما مسحور تصویر، موسیقی و حس لحظه‌ها شدم. فیلم‌های آنجلوپولوس هم چنین گذشت. پسرک غمگین بازار انقلاب، سلیقۀ خوبی هم داشت. گاهی فیلم یا موسیقی‌هایی هم معرفی می‌کرد. هر فیلم و کاستی که از انقلاب می‌خریدم یا اجاره می‌کردم، می‌بلعیدم. بارها و بارها می‌دیدم و می‌شنیدمشان و به سختی از خودم جداشان می‌کردم؛ ولی خیالم جمع بود که پسرک غمگین انقلاب، رؤیاهای تازه‌ای برای من دارد. یک روز بارانی که دوباره سینما را کول کرده بودم و به سمت انقلاب می‌رفتم، باران بدی گرفت. باران بهاری بود و ناغافل باریده بود. تمام وجودم خیس شده بود. من محکم کیف را توی بغلم جمع کرده‌بودم تا رؤیاهایم خیس نشوند؛ اما وقتی کیفم را مقابل پسرک غمگین باز کردم، کتاب‌های مدرسه‌ام به هم چسبیده بودند. دی‌وی‌دی‌ها و جلد پرنقش‌ونگارشان خیس شده و رنگ‌ها در هم رفته بودند. پسرک با غیظ نگاهم کرد؛ ولی چیزی نگفت و هر چه اصرار کردم که فیلم‌ها را بخرم و پولشان را بدهم، قبول نکرد؛ اما فیلم تازه‌ای هم نداد.فردا که دوباره برای گرفتن فیلم رفتم، مغازه بسته بود. شاید یکی دوساعتی هم منتظر ماندم و در بازار چرخیدم تا بیاید؛ اما نیامد. دیگر پسرک غمگین و مغازۀ شگفت‌انگیزش را ندیدم، توی بازار چرخیده بود که پسرک خودش را کشته است. انقلاب برایم بوی نبودن می‌داد، دیگر کمتر به انقلاب رفتم. چندباری به مغازه‌های دیگر آنجا هم سر زدم؛ ولی آن‌ها رؤیا نمی‌فروختند، به تو که چشمانت از شوق دیدن برق می‌زد، اجاره نمی‌دادند؛ آن‌ها فقط لیست خریدشان را پر می‌کردند از فیلم و موسیقی‌های روز و آخر ماه هم منتظر شمردن پول‌هایشان می‌شدند. پسرک غمگینی که موسیقی و فیلم را می‌فهمید و برای چشم‌های گردشدۀ من رؤیا می‌بافت، برای همیشه رفته بود.   </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 21:26:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی یخی مامان‌بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-tv8oj32nlm9w</link>
                <description>از بستنی‌ها یکی نخورده ماند. سهم مامان‌بزرگ بود. از روی عادت خریده بودیم. خنده روی لبمان خشک شد. عاشق بستنی یخی بود و در گرم‌ترین روزهای سال آب شد و تمام. هیچ‌کس به بستنی دست نزد. رد بستنی آب‌شده از کنار باغچه سرازیر شد. تکه‌های کوچک شاه‌توت لبۀ باغچه جا ماند. باقی لحظه‌ها را مثل یک فیلم تکه پاره شده به یاد دارم. بابابزرگ یا نمی‌دانم کی سرمان داد زد که حواسمان کجاست. بعد تابِ بندی حیاط مامان‌بزرگ که پوسیده بود، پاره شد و یکی‌مان بد زمین خورد. همه خندیدند. یکی یکی چوب‌هاشان را داخل کیسه‌ای انداختند و رفتند. من هنوز نشسته بودم و به رد بستنی آب‌شده و تاب پاره نگاه می‌کردم. مامان‌بزرگ فرصت نداد تا برای رفتنش آماده شویم. برای غصه‌نخوردن ما نقشه کشیده بود. حتی رد نبودنش هم زیاد جا نماند. بابابزرگ با فشار آب شاه‌توت‌ها را شست. انگار که از اول نباشد. بند تاب هم برای همیشه باز شد. کسی نبود که تاب بخورد؛ بخواهد که تاب بخورد و غش غش بخندد.شب قبل از رفتنش مهمانی گرفت و همۀ فامیل را دعوت کرد. من نرفتم. یادم می‌آید گفتم درس دارم یا چه. با خودم گفتم این هم یکی از مهمانی‌های همیشگی خانوادگی‌ است دیگر، رفتن ندارد. اشتباه می‌کردم. این آخرین جمعی بود که مامان‌بزرگ کمی لنگ لنگان میان مهمان‌ها راه می‌رود و تعارف می‌کند. خودش برای هرکسی که میوه برنداشته یا کم برداشته، بشقاب را پر می‌کند و به همه لبخند می‌زند. خواب آن مهمانی را بارها دیده‌ بودم؛ اما هر بار که می‌خواستم  او را مجسم کنم؛ در می‌ماندم. اینکه چهره‌اش را، تجربۀ واقعی از چهره‌اش را یاد نداشتم، می‌ترساندم.  امروز بعد از روزها بستنی یخی خوردم، همان که مامان‌بزرگ دوست داشت. تا شروع کردم دندانم تیر کشید، درد به سرم زد و ناگهان یاد مامان‌بزرگ افتادم. درد دندانم آب شد؛ رفت نشست کنج دلم. آدم‌ها عبور می‌کنند؛ ولی تمام نمی‌شوند. رد خودشان را در ما جا می‌گذارند؛ حتی در بستنی یخی آب‌شده‌ای که تکه‌های شاه‌توتش لب باغچه جا مانده باشد.   </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 01:14:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم عمیق یا بادام هندی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C-rj4amlmaxamn</link>
                <description>زخم عمیقنه ساله بودم، عاشق بادام از هند آمده. دکۀ سر کوچۀ مدرسه‌مان بادام‌های عزیز هندی را در پلاستیک‌های کوچکی می‌فروخت، بسته‌ای ۲۰۰ تومان. مدرسه که تمام می‌شد، من ۲۰۰ تومانی به دست جلوی دکه ایستاده بودم. حتی یک بار که صاحب دکه برای خاک‌کردن پدرش به دارالرحمه رفته بود، یک ساعت همانجا منتظر ماندم و هزار بار آگهی ترحیم پدرش را خواندم. از کجا می‌دانستم بالاخره می‌آید؟ زود می‌آید؟ نمی‌دانستم! من تنها امید داشتم که صاحب دکه که در سرما و گرما تا بوق سگ باز است، امروز هم بیاید. گوشۀ لبم زخمی دهن باز کرد، جا خوش کرد اصلاً. روز به روز عمیق‌تر می‌شد و درد داشت. نه فقط خود زخم که تنهابودن درد داشت. در مدرسه بچه‌ها از زخمم می‌ترسیدند، حتی دوست‌ها. در نیمکتم تک نفره شدم و زنگ‌های تفریح تنها، کتاب‌های تنی تنی که با خودم برده بودم، می‌خواندم. همه‌جور درمانی را امتحان کردیم. بعضی‌ها می‌گفتند از صفرا و سوداست. مادرم هم زیر لب غرغر می‌کرد که مال همان بادام هندی‌هاست. شاید چند بد و بیراه هم نثارم می‌کرد که تو همیشه اهل افراطی. شور همه چیز را درمیاوری. راست می‌گفت. چه آهنگ باشد و کتاب چه خوراکی و تنقلات. خدانکند از چیزی خوشم بیاید. دیگر روز و شب نمی‌شناسد.کم کم همه زخم را به بادام‌های عزیز هندی ربط دادند. استعمال بادام منع و دستور مصرف صفرابرها صادر شد. انواع پمادها و قرص‌ها هم به‌راه بود. زخم سر خوب‌شدن نداشت. گاهی زخم خشک می‌شد و خون هم می‌آمد. آخر یک سال دکتر متخصص مربوط و نامربوطی در شیراز نمانده بود که نرفته باشیم. دست آخر پایمان به یک عطاری معروف باز شد که همه می‌گفتند دستش شفاست. تا نشستیم باز مادرم گفت که این زخم مال بادام‌ هندی‌است، نه؟ من دیگر تا این حد توهین به بادام‌ هندی را تاب نیاوردم و اعتراض کردم. عطار یک بادام به سمتم تعارف کرد و گفت: «این زخم نیست خانم، بادام، لپ دخترتون رو خورده؛ انقدر که بانمکه.» و به من لبخند زد. بعد از یک‌سال من و مامان با هم خندیدیم. نمی‌دانم اثر داروهای گیاهی او بود یا درمان یک‌ساله که از ماه بعد همان روز زخم کوچک و کوچک‌تر شد و بعد تمام.حالا به تعبیر عطار من زخم‌خورده بودم. به معنای واقعی من زخم را خورده بودم و تمام.        </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 01:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار و یک شب بی‌خوابی</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/insomnia-rxleydlehni2</link>
                <description>ترکش‌های رهاشده از مغزعینکی بودم، با نمره‌های بالای چشم. یحتمل، هم حاصل وراثت، هم خواندن کتاب با نور شمع. با عمل چشم‌ها، شب و روزم اختیاری شد. همین‌که پلک می‌بستم شب من شروع می‌شد و تا چشم باز می‌کردم روز، کارش را از سر می‌گرفت. اتاق هم که تاریکِ تاریک بود؛ حتی برای آنکه روزنه‌ای چشم‌هایم را نیازارد روی پنجرۀ بزرگ قدی اتاقم علاوه بر پرده، ملحفه‌ای انداخته بودیم. تمام وقت شاید دو هفتۀ کامل، در همین اتاق بودم. شب‌ها خواب به چشمم نمی‌آمد. روزها هم اتاق، تاریک‌تر از آنچه بود به نظرم می‌رسید.عروسکی داشتم از جنگ برگشته، برادر و خواهرهای پیش از من حسابی از خجالتش درآمده بودند. اسمش را به خاطر علاقه‌ام به داستان «آلیس در سرزمین عجایب»، آلیس گذاشتم. یکی از چشم‌ها کامل درآمده بود و دست راست و پای چپ هم نداشت؛ اما یک لباس بافتنی ارغوانی داشت که مادربزرگم برایش بافته بود. نداشته‌هایش را جبران می‌کرد. آلیس برایم حکم شکاف داخل درخت داستان را داشت؛ دری به سوی دنیای عجایب. آلیس را دستم می‌گرفتم و زیر درخت تاک حیاطمان برایش قصه می‌گفتم. دیوار سیمانی حیاط برای هر دویمان می‌شکست و داستان‌ها قد علم می‌کردند. بعد از عمل که اتاق، تاریکِ تاریک بود و من ناچار بودم همانجا بمانم، آلیس را از کودکی‌ام قرض گرفتم. برای خودم قصه می‌بافتم، با چشم‌های بسته، کلمه‌ها را تند تند پشت هم سوار می‌کردم. سر کلاف بافتنی ارغوانی عروسک را گرفته بودم و بافته‌ها را باز می‌کردم. کلاف ارغوانی توی ذهنم موج می‌خورد. دیگر حالا رنگ ارغوانی بافتنی، فقط لباس عروسکم نبود، رشتۀ خیالی بود که من را از این تاریکی نجات می‌داد. شنیده‌ام بی‌خوابی زیاد، سطح الکل خون را بالا می‌برد. صحت و سقمش با دانشمندان عزیز؛ نمی‌دانم؛ اما خوب می‌دانم آن روزها چیزی در خون و رگ‌هام جریان داشت که شب و روز را از آن من کرده بود. قصه‌ها، دوباره مثل کودکی نجاتم دادند.             </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 01:34:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط روزهایی که می‌نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/neveshtan-duhmsqekvfhg</link>
                <description>فقط روزهایی که می‌نویسمکتاب را دوست عزیزی به من هدیه داد، بی‌بهانه. خواندنش مثل آب‌نباتی که حالا گوشۀ لپم آب می‌شود، شیرین بود. عنوان کتاب هم که آشنای آشنا. فقط روزهایی که می‌نویسم... . عبارتی که شاید بارها با خودم تکرار کرده بودم.فقط روزهایی که می‌نویسم، شادم؛ فقط روزهایی که می‌نویسم، خوبم؛ فقط روزهایی که می‌نویسم، هستم. اشتباه نکنید نمی‌خواهم مطلبی در ستایش نوشتن بنویسم و بگویم چقدر عاشق کلمه‌هام که اگر بگویم هم پر بیراه نگفته‌ام؛ اما حالا می‌خواهم بگویم این کلمه‌ها چقدر مرا از تجربه‌کردن انداخته‌اند. چه لحظه‌هایی که بر من نگذشته و من فکر می‌کردم که اگر همین‌حالا دست به قلم نشوم و ثبتشان نکنم، هیچ ارزشی ندارند. حس و تجربه‌ام را شاید در سطح نگه داشتم، فقط برای اینکه به کلمه‌ها تبدیلشان کنم. انگار باید بودنِ خودم را به نحوی با کلمه‌ها به اثبات می‌رساندم. وقتی شروع به نوشتن می‌کردم، به خیال خودم تجربه را از سر می‌گرفتم و دوباره با کلمه‌ها می‌ساختمش؛ مثل عکس محوی که رفته‌رفته روی کاغذ عکس ظاهر می‌شود. از این ظهور، لذت عجیبی می‌بردم. یادم می‌آید هشت‌-نه‌ساله بودم. یکی از روزهای پایانی نوروز بود و با خانواده به جنگلی رفته بودیم. همینطور خوش خوشانک خط درخت‌ها را گرفتم و رد آفتاب را لابلای برگ‌ها دنبال کردم. به خودم که آمدم خودم مانده بودم و جادۀ درخت‌های بلند و آفتاب سرخ؛ چون دیگر غروب شده بود. تصویر پرشکوهی بود. همان موقع اضطراب عجیبی وجودم را گرفت. عادت داشتم خاطرات روزانه، سفرها و حرف‌هایی را که خوشم می‌آمد، در دفتر ۱۰۰ برگی می‌نوشتم. می‌خواستم تمام این اضطراب و شکوه را در دفترم بنویسم. می‌خواستم این لحظه برای همیشه یادم بماند. یادم می‌آید بی‌قرار نوشتن شدم و چون دفترم همراهم نبود، چوبی برداشتم و روی خاک نوشتم: «شکوه آفتاب سرخ و خط درخت‌های بلند را همیشه به یاد خواهم داشت.» امروز با خودم می‌گویم اگر آن لحظه را تماماً در همان لحظه بودم و از همین دو لذت می‌بردم، چه بر من می‌گذشت. این لحظه‌ها را بسیار تجربه کردم. وقتی کتاب آرتور کریستال را می‌خواندم و در جستار چهارم با خطوط زیر مواجه شدم، ناگهان تمام لحظات تجربه‌نشده‌ و اضطراب‌های بی‌موقع‌ روی سرم آوار شد. البته که من نه نویسنده‌ام و نه روشن‌فکر، منظورم جان‌مایۀ کلام است.«البته که فقط نویسنده‌ها و روشن‌فکرها با این سؤال ور می‌روند و به صرافت می‌افتند که شاید نوشتن نمی‌گذارد زندگی را آنطور که بقیه می‌شناسند و تجربه می‌کنند، بشناسند و تجربه کنند. صرافت و تشویش جزئی از ماجراست. کسی که همیشه دارد فکر می‌کند تجربه را چطور می‌شود به هنر تبدیل کرد ممکن است نتواند تجربه را به معنای واقعی و با تمام وجود درک کند و قدر بداند. انگار که آگاه بودن از زندگی، وقتی از حد بگذرد زندگی را مختل می‌کند.» (کریستال، ۸۰)این وسواس برای تبدیل تجربه و حس را در بعضی دوستانم در گرفتن عکس دیده‌ام، شاید در خیلی آدم‌ها. همان موقع که با منظرۀ عجیب یا زیبایی مواجه می‌شوند، تلفن همراهشان را بیرون می‌آورند و شوق به اشتراک‌گذاشتن درونشان زنده می‌شود.کلمه‌ها بیش از این‌ها نجاتم دادند که حالا بخواهم زیرآبشان را بزنم، نه منظورم این نیست. می‌خواهم بگویم، باز  هم با همین کلمه‌ها، به خودم بگویم سخت نگیر! زمانی از اضطراب نوشتن، تجربه را نفهمیدی و حالا با حسرت تجربه‌نکردن، آن‌ها را نفهمیده داغ داغ قورت می‌دهی. می‌خواهم بگویم بگذار خودت باشی اگر آن موقع دلت خواست بنویسی، فقط بنویس و اگر دفتر و قلمت دم دستت نبود فقط خط درخت‌ها را بگیر و دنبالۀ نور را دنبال کن، همین! نقل قول داخل متن از کتاب:کریستال، آرتور (۱۳۹۶)، فقط روزهایی که می‌نویسم: پنج جستار دربارۀ نوشتن و خواندن، ترجمۀ احسان لطفی، تهران: نشر اطراف    </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 18:28:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجه مهم‌تراست یا فرایند؟ گاهی تصمیم‌های خوب باعث شکست می‌شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/baleacademy/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-ujkwgnv7n2lc</link>
                <description>فرایند یا نتیجه؟فرض کنید قرار است عملکرد سه جراح را ارزیابی کنید. برای شروع فرایند آزمایش، از هرکدام خواسته شده تا یک عمل سخت را پنج بار انجام دهند. در طی این سال‌ها، احتمال مرگ بر اثر این عمل بیست درصد بوده و ثابت مانده است. هیچ‌کس زیرِ دست جراح الف فوت نمی‌کند. زیرِ دست جراح ب یک بیمار از دست می‌رود و زیرِ دست جراج ج دو بیمار فوت می‌کنند. اگر مثل بقیۀ مردم فکر کنید، الف را بهترین، ب را در مقام دوم و ج را بدترین جراح در نظر می‌گیرید. بنابراین، شما هم قربانیِ خطای نتیجه شده‌اید! (با تلخیص از دوبلی: ۷۵)این چند خط را از کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی آورده‌ام تا بحث را با مثال روشن کنم. چرا ما همیشه کارها را با توجه به نتایجشان ارزیابی می‌کنیم و نه با توجه به فرایندها و اهداف؟چرا فکر می‌کنیم اگر نتیجۀ کاری درست از آب درآمده، لزوماً تصمیمی که گرفته‌ایم صحیح بوده است و دیگر هیچ فرایندی را بررسی نمی‌کنیم؟ یا اگر شکست می‌خوریم، همه را گردنِ تصمیم‌های اشتباه می‌اندازیم و برای همیشه، آن نگاه و آن نوع تصمیم‌گیری‌ها را دور می‌ریزیم؟مثلاً در مورد موضوع جراح‌ها می‌توان به روش‌های دیگری نیز موضوع را بررسی کرد، یعنی می‌توان این فرایندها را نیز بررسی کرد: چه عواملی در عمل جراحی مؤثر بوده، چه متغیرهای دیگری وجود داشته و... . باید بدانیم که «در کار یک جراح متوسط، احتمال اینکه کسی فوت نکند ۳۳ درصد است، احتمال اینکه یک نفر فوت کند ۴۱ درصد است و احتمال اینکه دو نفر فوت کنند ۳۰ درصد است. این یک محاسبۀ سادۀ احتمالات است. نکتۀ مهم این است: تفاوت زیادی بین احتمال کشته و دو مورد فوتی وجود ندارد. ارزیابی سه جراح فقط بر اساس نتایج، نه‌تنها سهل‌انگارانه که غیراخلاقی است.» (دوبلی: ۷۵)تأثیر تصمیم‌های خوب یا بدآیا تصمیمات خوب باعث شکست می‌شوند و تصمیمات بد باعث موفقیت؟چند بار بعد از پیش آمدن نتیجه‌ای بد این جمله را شنیده‌اید: «از اولش معلوم بود چی می‌شه، می‌شد نتیجه رو حدس زد»؟ شرط می‌بندم زیاد شنیده‌اید! اما داستان از این قرار است که به این سادگی‌ها هم نیست. واقعاً اگر راه جلوگیری از اشتباه کردن آن‌قدر مشخص است، چرا هنوز تصمیم‌هایی می‌گیریم که از آن‌ها پشیمان می‌شویم؟«شما نمی‌توانید آینده را پیش‌بینی کنید. بعضی اوقات حتی تصمیمات بد ممکن است به نتایج خوب منجر شود.» (پیتر بولین)پس ارتباط دادن تصمیمات به شکست‌ها و موفقیت‌ها لزوماً کار درستی نیست. همان‌طور که پیتر بولین می‌گوید: «گاهی تصمیمات بد ممکن است به نتایج خوبی منجر شود و برعکس.»توصیۀ سعدی شیرازی به تمرکز نکردن بر نتایجهشتصد سال پیش، سعدی شیرازی هم مثالی از تمرکز بر فرایندها برای ما آورده و ازمان خواسته است که نه بر نتایج که بر فرایندها تمرکز کنیم. حکایت زیر را بخوانید تا بعد از آن کمی به شرحش بپردازیم:«یکی را از ملوک پارس نگینی گران‌مایه بر انگشتری بود. باری به حکم تفرج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت. فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقۀ انگشتری بگذراند، خاتم او را باشد. اتفاقاً چهارصد حکم‌انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند، مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می‌انداخت. باد صبا تیر او را به حلقۀ انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند. پسر تیر و کمان را بسوخت. گفتند: چرا کردی؟ گفت: تا رونق نخستین بر جای ماند.گه بوَد کز حکیم روشن‌رای/ برنیاید درست تدبیریگاه باشد که کودکی نادان/به غلط بر هدف زند تیری» (گلستان سعدی، باب سوم)سعدی شیرین‌سخن حکایت می‌کند که یکی از ملوک پارس صاحب انگشتری با نگینی بسیار ارزشمند بود. روزی برای تفریح و سرگرمی با نزدیکان خود به مصلای شیراز می‌رود و دستور می‌دهد که نگین انگشتر را بر گنبد عضد (از بناهای دورۀ دیلمی) بگذاردند و شرطی می‌گذارد که اگر کسی بتواند تیر را از حلقۀ انگشتر بگذراند، نگین یا کل انگشتر از آنِ او می‌شود!اتفاقاً چهارصد حکم‌انداز (یعنی تیراندازهای ماهری که درست به هدف مقرر و تعیین‌شده می‌زنند) در خدمت پادشاه بودند. همه سعی کردند و هیچ‌کدام نتوانستند، الّا کودکی که بر بام کاروان‌سرایی برای بازی و سرگرمی از هر طرف تیری می‌انداخت. باد صبا موافق وزید و تیر او را از حلقه گذرانید. ملک همراه با خلعت و نعمت فراوان، انگشتر را به او هدیه داد. پسر تیر و کمان را سوزاند. همه گفتند که این چه کاری است که بعد از این قهرمانی می‌کنی؟ گفت: «برای اینکه رونق کارم ماندگار باشد.» سپس سعدی با دو بیت منظور خود را از حکایت توضیح می‌دهد. در این داستان، حکم‌انداز‌هایی که همه کار خود را بلد بودند، فرایندها را می‌دانستند و از روش درستی برای پرتاب تیر استفاده می‌کردند، نتوانستند تیر را وارد حلقه کنند، اما کودکی که به بازی چند تیر را به چپ و راست می‌انداخت، به‌دلیل همراهی باد صبا تیر را به هدف زد.مدل‌های ذهنی مدل‌های ذهنی: راه‌حلچگونگی نگاه شما به روش کار کردن چیزها در دنیای واقعی، مدل ذهنی نامیده می‌شود. این چارچوب تفکر شماست. اما وقتی در حال تصمیم‌گیری هستیم، اغلب به چارچوبِ خود فکر نمی‌کنیم و بلافاصله به بحث دربارۀ نتایج احتمالی می‌پردازیم.ما معمولاً می‌پرسیم: «اگر این تصمیم را بگیریم، نتیجه چه خواهد شد؟»این یک روش ناسازگار است، زیرا در آن تنها به نتیجه فکر کرده‌ایم. اما آیا در نظر گرفته‌ایم که از چارچوب‌های خاص تفکر (مدل‌های ذهنی) برای تصمیم‌گیری خود استفاده کنیم؟خیلی اوقات، ما از فرایند پرواز می‌کنیم و بر زمین تصمیم‌گیری فرود می‌آییم. شاید به‌دلیل کمبود وقت، منابع و دانش باشد. ما هرگز نمی‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم یا همۀ مدل‌های ذهنی موجود را بشناسیم، اما می‌توانیم تصمیمی بگیریم که پشیمان نشویم. فقط با تمرکز روی فرایند تفکر، همیشه می‌توان گفت که کار درستی انجام داده‌ایم و این تنها راه مطمئن برای جلوگیری از پشیمانی است، فارغ از آنکه نتیجه چه باشد.منابعhttps://medium.com/darius-foroux/stop-trying-to-make-good-decisions-368abeafb873دوبلی، رولف (۱۳۹۴)، هنر شفاف اندیشیدن، ترجمۀ عادل فردوسی‌پور و دیگران، تهران: چشمه.سعدی شیرازی، گلستان سعدی.</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 19:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده عالی مستدام! راهکارهایی برای ماندگارکردن ایده شما</title>
                <link>https://virgool.io/baleacademy/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-lgneexwk8tsy</link>
                <description>ایده عالی مستدامچرا بعضی ایده‌ها ماندگار می‌شوند و بعضی بی‌آنکه توجهی را به خود جلب کنند، می‌میرند؟ برایتان پیش آمده بخواهید کسی را متقاعد کنید ولی نتوانید؟ یا اینکه ایدۀ خوبی داشته باشید؛ ولی نتوانید تأثیرگذار باشید؟ پس لازم است توصیه‌های جیپ و دن هیث را بخوانید. برادران هیث در کتاب Made to Stick: Why Some Ideas Survive and Others Die یعنی همان ایده عالی مستدام شش اصل ماندگارکردن ایده‌ها را به ما یاد می‌دهند.شش اصلی که به‌صورتی خیلی ساده و موجز در یک کلمه SUCCESs خلاصه شده‌اند، به‌ترتیب سرواژه‌های کلمه‌های زیر محسوب می‌شوند:‌Simple (ساده): هستۀ اصلی هر ایده را پیدا کنید.Unexpected (غیرمنتظره): مخاطبان را با عنصری غیرمنتظره غافل‌گیر کنید.Concrete (ملموس): مطمئن شوید ایدۀ شما فهمیدنی و به‌یادآوردنی است. از مفاهیم دور از ذهن مخاطبانتان استفاده نکنید.Credible (معتبر): ایدۀ خود را باورپذیر جلوه دهید.Emotional (احساسی): به مردم کمک کنید تا اهمیت ایدۀ شما را درک کنند و احساسشان درگیر شود.Storie (داستانی): مخاطبانتان را از طریق داستان به ایده‌تان علاقه‌مند کنید.حال، هرکدام از این شش اصل برادران هیث در کتاب ایده عالی مستدام را توضیح می‌دهیم.ساده۱. سادهساده‌بودن به‌معنی کوتاه‌بودن نیست. البته که ایجاز به سادگی کمک می‌کند؛ اما نکتۀ اصلی، پیداکردن هستۀ اصلی ایده‌تان است. اضافات ایده را حذف کنید و مهم‌ترین بخش آن را برجسته کنید. انسان‌ها در مواجهه با انتخاب‌های زیاد دچار سردرگمی می‌شوند و پیام‌های پراکنده‌ای را به ذهن می‌سپارند. در واقع هدایتی از سمت شما اتفاق نمی‌افتد. بعد از پیداکردن ایدۀ اصلی، می‌توانیم به کوتاه‌کردن آن فکر کنیم. پیام‌‌های ساده معمولاً کوتاه‌ترند. مثلاً ما می‌دانیم که جمله‌ها بهتر از پاراگراف‌ها هستند و کلمات آسان بهتر از کلمات سخت.چگونه با سادگی مؤثر باشید؟۱.۱. از ضرب‌المثل‌‌ها استفاده کنید: آن‌ها ساده و کوتاه‌اند. مردم استفاده‌شان می‌کنند و برایشان آشنا هستند. در واقع فشردۀ موقعیت‌هایی‌اند که شاید توضیحشان زمان زیادی طول بکشد؛ اما ضرب‌المثل‌ها در زمان کوتاهی آن‌ها را شرح می‌دهند، مثلاً یک تیر و دو نشان، یا نرود میخ آهنین در سنگ. سروانتس در تعریف ضرب‌المثل می‌گوید:«جملاتی‌ کوتاه، حاصل از تجربیاتی طولانی!»۲.۱. پرچم‌های حافظه را برافرازید: از چیزهایی استفاده کنید که قبلاً در ذهن مخاطبان وجود دارند. برای اینکه بتوانید ایده‌ای ماندگار را در قالب پیامی کوتاه و ساده بسازید، باید روی زمین حافظۀ مخاطبان خود بازی کنید و پرچم‌هایشان را به حرکت دربیاورید!۳.۱. از تمثیل بهره ببرید: از داستان‌ها و تمثیل برای ساده‌تر‌شدن ایده‌تان استفاده کنید.۴.۱. اسامی، اسامی، اسامی را فراموش نکنید: اگر می‌توانید از اسم‌های اشخاص و مکان‌ها استفاده کنید. پیام شما صمیمانه‌تر می‌شود و ارتباط بیشتری با مخاطبان برقرار خواهید کرد. مخصوصاً اگر این اسامی برای مخاطبان شما آشنا باشد.۵.۱. اگر سه چیز بگویید، هیچ نگفته‌اید: بین پیام‌های خود یک پیام مهم را انتخاب کنید و روی آن متمرکز شوید.غیرمنتظره۲. غیرمنتظرهـ چطور توجه مخاطبان را جلب کنید؟ـ چگونه توجه‌شان را نگه دارید؟دو سؤال بالا از سؤال‌های مهمی هستند که بعد از رعایت اصل سادگی باید به آن‌ها جواب دهیم تا ایده‌های ماندگارتری داشته باشیم. مغز ما به‌گونه‌ای طراحی شده است که کاملاً از تغییرات آگاه‌ باشد؛ بنابراین اساسی‌ترین راه برای جلب‌توجه دیگران، این است که الگویی را بشکنید! شکستن الگوها، نگاه‌ها را به‌سوی شما برمی‌گرداند؛ اما این تمام راه نیست. غافل‌گیری، توجه مخاطبان را جلب می‌کند؛ اما برای نگه‌داشتن توجه باید در مخاطبان علاقه ایجاد کنید.چگونه با غیرمنتظره‌بودن مؤثر باشیم؟۱.۲. ماشین حدس مخاطبان را از کار بیندازید: جوری رفتار کنید که مردم فکر کنند همه‌چیز قرار است همان‌طور پیش برود که عادت دارند؛ اما ناگهان تمامی الگوها را بشکنید و عادت‌ها را عوض کنید. ماشین‌های گمانه‌زنی را از کار بیندازید. آن‌ها را غافل‌گیر کنید. این چیزی است که به یادشان می‌ماند.۲.۲. از معما و راز استفاده کنید: با خلق معما و طرح رمز و رازهایی، مخاطبان را علاقه‌مند کنید. می‌توانید بعد از غافل‌گیرکردن با ایجاد معما آن‌ها را علاقه‌مند کنید یا از ابتدا از این روش بهره ببرید. ندانستن درد دارد. شما با ایجاد شکاف دانشی در ذهن مخاطبان آن‌ها را ترغیب می‌کنید که دربارۀ مطلبی بیشتر بدانند، مانند ایجاد خارشی ذهنی.۳. ملموسبه بیان نویسندگان کتاب (برادران هیث) از میان شش اصل ماندگاری ایده، ملموس‌بودن ساده‌ترین آن‌هاست. سعی کنید به‌جای استفاده از مفاهیم انتزاعی و پیچیده، از موضوع‌ها و داستان‌های ملموس استفاده کنید. برادران هیث، اصل ملموس‌بودن را با داستانی از ازوپ، نویسندۀ یونانی، به نام «روباه و انگور» توضیح می‌دهند. ازوپ برای شرح مفهومی پیچیده از داستانی ملموس استفاده می‌کند.چگونه با ملموس‌بودن مؤثر باشیم؟۱.۳. داستان بگویید: از روش ازوپ استفاده کنید. برای ساده‌ و ملموس‌کردن موضوع و مفهوم ذهنی‌تان داستان‌های جذاب تعریف کنید.۲.۳. افراد آشنا را در داستان خود قرار دهید: اگر می‌توانید از آدم‌های نام‌آشنا در داستان‌های خود استفاده کنید.۳.۳. موضوع خود را واقعی و کاربردی کنید.معتبر۴. معتبرتا اینجا فرض کنید ایده‌های ساده، غیرمنتظره و ملموس آفریدید؛ اما چطور ایده‌هایتان را معتبر جلوه می‌دهید؟ طوری که مخاطبان بعد از درک و غافل‌گیری، شما را باور کنند. برادران هیث چند راه پیش روی ما می‌گذارند: دادن آمار مطمئن، استفاده از قدرت جزئیات، آزمون سیناترا.چگونه با معتبرکردن مؤثر باشیم؟۱.۴. آمار مطمئن بدهید: دربارۀ مسائلی که دسترسی دارید، آمار ملموس و قابل‌اعتماد ارائه دهید.۲.۴. از قدرت جزئیات استفاده کنید: هنگامی که ایده یا داستانی را روایت می‌کنید، از جزئیات بهره ببرید؛ مثلاً نام مکان‌ها و اشخاص را ذکر کنید تا باورپذیرتر به نظر آید.۳.۴. آزمون سیناترا: فرانک سیناترا خوانندۀ مشهور در آهنگ «نیویورک نیویورک» دربارۀ این شهر می‌خواند: «If I can make it there. I&#x27;ll make it anywhere» یعنی اگر اینجا در نیویورک دوام بیاورم، هرجای دیگری هم می‌توانم. این اصل به‌نوعی بیان می‌کند که اگر بتوانم این آزمون سخت را پشت سر بگذارم، بقیۀ مراحل راحت خواهد بود. در مثال دیگر تصور کنید شرکتی پستی که در حوزۀ جهانی بسته‌های پستی مردم را در امنیت و سرعت جابه‌جا کرده‌است، بخواهد در حوزۀ داخلی این کار را انجام دهد. می‌تواند بگوید من آزمون سخت‌تر را پشت سر گذاشته‌ام و در حوزۀ جهانی که پیچیده‌تر و بزرگ‌تر و ناامن‌تر است، بسته‌ها را در صحت و سلامت به دست صاحبانشان رسانده‌ام، پس در حوزۀ داخلی صدالبته موفقم، مرا باور کنید!احساسی۵. احساسیبه گفتۀ کتاب احساسی‌بودنِ پیام و ایده به‌معنای فشردن دکمۀ احساسات دیگران مثل فیلم یا داستانی احساساتی و گریه‌آور نیست؛ بلکه هدف از احساسی‌کردن پیام‌ها این است که دیگران به آن اهمیت دهند. احساسات باعث برانگیخته‌شدن افراد برای اقدام می‌شود (با تلخیص ص ۲۴۷). از روش‌هایی که برادران هیث به ما معرفی می‌کنند، اثر مادر ترزاست.چگونه با احساسی‌کردن مؤثر باشیم؟اثر مادر ترزا: مادر ترزا زمانی گفت: «اگر من به عموم نگاه کنم، اقدامی نمی‌کنم؛ اما اگر به یک نفر نگاه کنم، اقدام می‌کنم.» در اثر مادر ترزا چنین مطرح شده است که برای مردم وقتی دربارۀ شخصی صحبت می‌شود بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیرند و تمایل به عمل دارند تا اینکه مثلاً به‌طورکلی دربارۀ مردم محروم آفریقا دعوت به کمک شوند.۶. داستانیداستان‌ها به شما کمک می‌کنند تا در برابر موقعیت‌ها تمرین ذهنی داشته باشید. در واقع زمانی که فرد داستانی دربارۀ ایدۀ شما بشنود، در موقعیت واقعی بهتر می‌تواند تصمیم بگیرد. شبیه‌سازی ذهنی موجب مدیریت بهتر احساسات شما می‌شود. پس با گفتن داستان می‌توانید موقعیت‌هایی را در ذهن مخاطبان خود شبیه‌سازی کنید و در کنار پنج اصل قبلی، ایدۀ خود را برایشان ماندگار سازید!به امید ایده‌هایی ماندگار و ماندگارتر!</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 12:36:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند قطره از بازاریابی محتوایی</title>
                <link>https://virgool.io/baleacademy/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-uvkxbjwwoyf4</link>
                <description>رودکی سمرقندیبازاریابی محتوایی از کجا آغاز شد؟چرا راه دور برویم؟ از همین کلمه‌ها که روی این صفحه می‌لغزند، اما نه در دست من و شما! قبول، کمی عجیب است. این نوشتار، سابقۀ بازاریابی محتوایی را به روزهایی برمی‌گرداند که شعر فارسی تازه جان گرفته بود. بله! به دوران پدر شعر فارسی: رودکی!پیش از توضیح دربارۀ شروع‌کنندگان بازاریابی محتوایی بهتر است به زمان حال برگردیم و کمی به چیستی بازاریابی محتوایی بپردازیم تا تاریخچه و آغاز آن روشن‌تر شود؛ اما در آخر مقاله، حتماً سرنوشت رودکی و نخستین بازاریابان آغازین محتوایی را دنبال کنید!بازاریابی محتوا یا بازاریابی محتوایی چیست؟اول از همه بازاریابی محتوا یا بازاریابی محتوایی، کدام را استفاده کنیم؟ بازاریابی محتوا یعنی تبلیغ‌کردن برای محتوا و ترجمۀ content promotion است؛ اما بازاریابی محتوایی، بازاریابی محصول است به کمک محتوا و ترجمۀ content marketing محسوب می‌شود. پس چیزی که ما از آن حرف می‌زنیم، بازاریابی محتوایی است؛ اما امروزه متأسفانه بازاریابی محتوا به جای بازاریابی محتوایی کاربرد بیشتری دارد.بازاریابی محتوا یا بازاریابی محتواییتعریف بازاریابی محتواییتعریف‌های متعددی از بازاریابی محتوایی وجود دارد؛ اما تعریفی که مؤسسۀ بازاریابی محتوایی ارائه کرده، جامع‌تر و مفید‌تر به‌نظر می‌رسد:«بازاریابی محتوایی از رویکردهای استراتژیک بازاریابی است که بر تولید و توزیع محتوای ارزشمند، مرتبط و سازگار با اهداف برندها تمرکز می‌کند. در بازاریابی محتوایی هدف آن است که مخاطبان از پیش تعیین‌شده‌ای جذب و حفظ شوند. در نهایت این مخاطبان به‌سمت انجام اقداماتی هدایت می‌شوند که به سودآوری منجر شود.»تعریف ست گودین البته همیشه رنگ و بویی از اغراق دارد؛ اما از اهمیت موضوع دم می‌زند و توضیح تکمیلی آن، نگاهش را روشن می‌کند.«بازاریابی محتوایی، تنها بازاریابی باقی‌مانده است.در روش قدیمی بازاریابی، فروشنده‌ها با مشتریان خود با ایجاد خلل و وقفه در زندگی‌‌شان صحبت می‌کردند؛ اما در بازاریابی کنونی (محتوایی) آن‌ها با مشتریان ارتباط برقرار می‌کنند، نه اینکه وقفه و خلل ایجاد کنند!»و در نهایت تعریف جو پولیتسی مؤسس CMI (مؤسسۀ بازاریابی محتوایی):«در بازاریابی محتوایی، صاحب رسانه خواهید شد، نه اجاره‌کنندۀ رسانه.» (با اندکی دخل و تصرف در ترجمه!)مزایای بازاریابی محتواییچرا به بازاریابی محتوایی احتیاج داریم؟کسب‌وکارها برای صحبت با مخاطب و ایجاد تعامل بهتر و در نهایت، هدایت آن‌ها برای انجام اقداماتی که به سودآوری منجر شود، بازاریابی محتوایی انجام می‌دهند؛ اما به‌طور مشخص به این دلایل به بازاریابی محتوایی احتیاج داریم:۱. شخصیت برندمان را بهتر شکل ‌دهیم!شخصیت برند عبارت است از همۀ ویژگی‌های انسانی‌ای که ما به برند نسبت می‌دهیم. بر همین اساس، ممکن است برخی برندها با ویژگی‌های مثبت مثل خوش‌قول، باهوش، وفادار، بانمک و هیجان‌انگیز در نظر ما شناخته شوند و بعضی با ویژگی‌های منفی مثل کلاه‌بردار، بی‌ادب، بی‌سلیقه و... . علاوه بر این، ممکن است برندها ویژگی‌های دموگرافیکی مثل سن، جنسیت، کلاس اجتماعی و... نیز داشته باشند. به‌طور خلاصه، بازاریابی محتوایی می‌تواند به‌تدریج و مداوم قدم‌های مؤثری با هدف جاانداختن شخصیت برند محصول بردارد؛ زیرا در این روش امکان پرداختن به تمامی وجوه برند فراهم می‌شود و در طول زمان این فرصت فراهم می‌شود تا شناخت درستی از برند در ذهن مخاطب ایجاد شود. (البته درصورتی‌که اقدامات بازاریابی‌ محتوایی صحیحی انجام شود.)۲. مخاطبان بیشتری را مشتریِ خود نگه ‌داریم! (افزایش retention)محتوای ارزشمند و مرتبط، این ظرفیت را دارد که برای مشتریان بالقوه‌مان تجربۀ مثبتی ایجاد کنیم و آن‌ها را واداریم تا برای کسب اطلاعات بیشتر بازگردند. در واقع انجام درست فرایند بازاریابی محتوایی، برگ برندۀ ماست برای جلب‌توجه مخاطبان و تقویت مداوم حس مثبت به برند.۳. در مخاطب خود حس اعتماد ایجاد کنیم!محتوای ارزشمند و مرتبط به کسب‌وکار ما کمک می‌کند تا با مشتری خود ارتباط برقرار کنیم. می‌توانیم به سؤالاتشان‌ پاسخ دهیم و با آن‌ها در تعامل باشیم. هنگامی که ارزش می‌آفرینیم، مشتری به توصیه‌های ما اعتماد می‌کند.در نهایت، هنگامی که محتوای ما در مکان و زمان درست به مناسب‌ترین مخاطب برسد، باعث بهبود شهرت برند ما خواهد شد. هرچه مشتری محتوای باکیفیت‌تری ببیند، احتمال ارتباطش با شرکتمان بیشتر است.۴. کشش بیشتری در شبکه‌های اجتماعی ایجاد ‌کنیم!اینکه ما تنها پیروان (followers) خود را در شبکه‌های اجتماعی افزایش دهیم؛ بحثی است و اینکه بتوانیم مطالبی ایجاد کنیم که کشش و جذابیت داشته باشد، مسئلۀ دیگری است و لزوماً به افزایش پیروان ارتباط ندارد. بازاریابی محتوایی به ما کمک می‌کند تا پیروان خود را به‌دام بیندازیم و درگیر کنیم.۵. سئوی بهینه‌تری داشته باشیم!هرچه محتواهای باکیفیت‌تری تولید کنیم، تلاش‌های ما در راستای بهینه‌کردن سئومان مفیدتر خواهد بود و وضعیت بهتری در رتبه‌بندی گوگل خواهیم داشت. برای مثال، محتوای ما باید به برندمان کمک کند تا بیشتر دیده شود و اعتماد مخاطبان را جلب کند. سپس با یک استراتژی‌‌ توسعه‌یافتۀ محتوایی، مانند مدل pillar/cluster، محتوایمان ما را در رتبه‌بندی موتورهای جست‌وجو بالا ببرد یا دست‌کم در صعودی‌کردن این سیر کمک کند.حال بازگردیم به سرگذشت اولین بازاریابان محتوایی. البته که پایۀ بازاریابی محتوایی هم علم بازاریابی‌ست و ما در این نوشتار تنها با تسامح و چشم‌پوشی از این اولین‌ها حرف می‌زنیم. رودکی را که یادتان هست؟ شاید بتوان با تسامح او را از اولین بازاریابان محتوایی دانست. بیایید باهم بخوانیم چرا!رودکی، پدر شعر فارسی، مخاطبش را خوب می‌شناخت و شعر را مؤثر و به‌جا می‌گفت و به‌نوعی با شعرش بازاریابی محتوایی می‌کرد و در دربار روزگار می‌گذراند. همان‌گونه که در کتاب چهار مقاله از نظامی عروضی سمرقندی نقل شده، دربارۀ مخاطب‌شناسی رودکی می‌گوید: «...رودکی قبول کرد که (چون) نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته. دانست که بنثر با او درنگیرد، روی بنظم آورد و قصیده‌ای بگفت و بوقتی که امیر صبوح کرده بود، درآمد و بجای خویش نشست و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پردۀ عشاق این قصیده آغاز کرد:بوی جوی مولیان آید همی / بوی یار مهربان آید همی.»نبض کسی را گرفتن و مزاج او را بشناختن کنایه از شناختن کسی است. داستان از این قرار است که امیر سامانی، پادشاه وقت رودکی، چهار سال در هرات مانده بود. اطرافیان شاه خسته شده بودند و دلتنگ زن و فرزند خود در بخارا شده بودند؛ پس، از رودکی می‌خواهند تا با سخن شیرینش پادشاه را راضی کند که از هرات به بخارا برگردند. رودکی به این دلیل قبول می‌کند که مخاطبش را می‌شناسد؛ چون می‌داند چه محتوایی را چطور بگوید تا تأثیر بیشتری داشته باشد! (مخاطب‌شناسی)در مرحلۀ دوم تصمیم می‌گیرد نثر نگوید! به‌نظم بسراید و در قالب قصیده! (انتخاب نوع محتوا)مرحلۀ سوم این است که وقتی امیر صبوح کرده و مطربان می‌نوازند، خود چنگ بزند و در پردۀ عشاق بخواند. (کانال محتوا، ساعت طلایی)ردیف انتخابی کل شعر «آید همی» هم عبارتی برای دعوت به ‌اقدام call to action پادشاه گذاشته است و به گزارش خود کتاب چهار مقاله، پادشاه چون به بیت‌های میانی می‌رسد، بدون پوشیدن کفش پا در رکاب اسب می‌اندازد و به‌سوی بخارا می‌تازد! حال آیا نمی‌توان به‌تسامح رودکی را جزو اولین بازاریابان محتوایی محسوب کرد؟</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 23:17:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایم‌باشک با زمان یا از رمان پروست چه یاد گرفته‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-xfjnjh5ol4ls</link>
                <description>Pierre-Auguste Renoir به‌محض آنکه به عادت همیشه‌ام بیسکوییت را توی چای داغ می‌زنم، بوی مادربزرگم را می‌شنوم. انگار حسی به گلویم بچسبد، داغیِ چای توی دلم بریزد و بسوزاندش. دلم برای لقمه‌های پنیر بدمزه‌ای که به زور در چایِ شیرین می‌کرد و در دهانم می‌چپاند، می‌لرزد.حالا که آخرین روزهای در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خوانم بهتر از قبل لحظه‌هایم را بلدم. هر ساعت از زندگی ما به محضِ مردنش، در یک شیئ مادی قایم می‌شود. بازی‌ش می‌گیرد؛ با ما قایم‌باشک بازی می‌کند؛ اما زمان در آن شیئ، تجسم یافته، گرفتار شده. حال ماییم که یا پیدایش می‌کنیم یا برای همیشه از دستش می‌دهیم. بوی مادربزرگم، خاطرهٔ شیرین دستانش در طعم بیسکوییتِ خیس‌شده در چای داغ قایم شده بود. حالا رها شده است و من آن لحظه را بلدم. خود آن لحظه را بلدم.همهٔ آن چه من از در جستجو گرفته‌ام، بلدشدن لحظه‌هاست. برای اثری چنین شخصی، باید هم آموخته‌های شخصی‌ای انتظار داشت. بلندترین رمان جهان که آدم را ول نمی‌کند، توی لحظه‌هایم ریخت و نشانم داد پشت اشیاء چه لحظه‌هایی قایم شده. یک بازی تمام مدت؛ قایم‌باشک با زمان.مارسل، مارسل عزیزم، برای تمام تنگ آمدن نفس‌هایت، برای تمام کرختی‌های ماندنت روی تخت متأسفم. خیالت تخت! من به قدر تمام آن لحظه‌ها، به قدر تمام زمانی که سطرهای کتاب در جستجو را خواندم، با زمان که با من شوخی‌اش گرفته بود، قایم‌باشک بازی کردم. لحظه‌هایم را گشتم. حالا لحظه‌هایم را بلدم و خوب می‌دانم جز چند تایی، همه چیز تمام شده‌ست و دیگر باز نمی‌گردد.پی‌نوشت اول: این مدت که بیمار پروست بودم، هر چه درباره‌اش بود می‌خواندم و زیر و رو می‌کردم. برای بلدشدن پروست بهتر از کتاب‌های خودش ندیدم. البته لذت خواندن کتاب‌های آلن دو باتن (پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟) و رولان بارت (پروست و من) هم کم نیستند. پی‌نوشت دوم: این قایم‌باشک را مدیون کتاب ضد سنت بوو (خاطره‌های بادمداد) پروست و در جستجو توأمان هستم.  </description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 23:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی‌ست که آدم را ول نمی‌کند و چه خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-jxdyswp7rlub</link>
                <description>در جستجوی زمان از دست‌رفتهاین نوشته را از راه دور اما با دل نزدیک برایت می‌نویسم، نزدیک به خاطر تجربه‌ٔ مشترکی با هم پشت سر گذاشته‌ایم یا می‌گذاریم. اگر تو بخواهی، هر وقت که بخواهی. نمی‌دانم کجای کتابی. مثل من صبح‌ها منتظر خانم گرمانت در کوچه‌ها پرسه می‌زنی و شب‌ها در مهمانی‌ها دنبال چشمان آبی او می‌گردی (جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست‌رفته را می‌خوانی) یا هنوز شروع نکرده‌ای. می‌دانم که اگر شروع کنی ولت نمی‌کند توی لحظه‌هات سرازیر می‌شود و کیفورت می‌کند.کتاب‌هایی هستند که نوکی به آن‌ها می‌زنیم، بعضی‌ها را به ذهن می‌سپاریم؛ اما کتاب‌های کمی هستند که ما را مال خودشان می‌کنند و ما هم آن‌ها را مال خودمان می‌کنیم. انگار برای همدیگر زندگی می‌کنیم. صبح بیدار می‌شوی که چند خط دیگر بخوانی، شب به خانه برمی‌گردی که کتاب را دوباره بازکنی و تا به خودت می‌آیی می‌بینی داری به کلمه‌های کتاب فکر می‌کنی. برای همین‌ست که دلم می‌خواهد تو هم تجربه‌اش کنی. نه فقط به این خاطر که دوست نزدیک هر چقدر هم باشد باز کم است، خود تجربه به داشتنش می‌ارزد. اولین باری که در جستجو را شروع کردم ۱۶ ساله بودم از کتابخانهٔ مدرسه‌مان که واقعا پزدادن دارد امانت گرفتم. طرف خانهٔ سوان را چیزی طول نکشید که تمام کنم. عشق سوان را جمله جمله بلعیدم. به اودت حسرت نمی‌خوردم؛ اما سوان را تحسین می‌کردم. به‌خاطر چنان تمام و کمال عاشقی کردن، جلد دوم را که شروع کردم توی ذوقم خورد. سوان عوض شده بود برای یک نوجوان پذیرشش سخت بود کمی از کتاب فاصله گرفتم. در جستجو را نفهمیده بودم. فقط دنبال شخصیت‌ها بودم. می‌خواستم بدانم عشق سوان چه می‌شود. بر سر اودت چه می‌آید و قس علی هذا… . زمان‌های کش‌دار راوی و خاطره‌هایش، زمان لیزش، کلمات موهوم عمیقش را نشنیده بودم.حالا که چند ماهی‌ست در آستانهٔ ۳۰ سالگی‌ام دوباره درجستجو را شروع کردم، دیگر دنبال سرنوشت شخصیت‌ها نیستم، به تغییرشان نگاه می‌کنم، به تأثیر خاطره‌ها و حضور زمان و حافظهٔ غیرارادی در زندگی‌شان و زندگی خودم. (میان ۱۶ تا ۳۰ سالگی، چندبار دیگر جستجو را شروع و نیمه رها کرده بودم.)در جستجوی زمان از دست رفته؛ بلندترین رمان جهانهفت جلد در جستجو1. نگارشمارسل پروست در ژانویهٔ سال ۱۹۰۸ شروع به نوشتن در جستجو کرد. سال ۱۹۰۹ دیگر هر نوع رفت‌وآمدی را کنار گذاشت. نخستین نگارش عشق سوان را در همین سال تمام کرد. در سال ۱۹۱۲ قسمت‌هایی از جستجو در روزنامهٔ فیگارو چاپ شد. ازین به بعد به فاصله یک یا چند سال جلدهای دیگر در جستجو نوشته‌ شدند و بعضاً (سه جلد آخر کتاب) بعد از مرگ پروست به چاپ رسیدند.طرف خانهٔ سوان. ۱۲۹۲ (۱۹۱۳م)در سایهٔ دوشیزگان شکوفا. ۱۲۹۸ (۱۹۱۹م)، برندهٔ جایزهٔ گنکورطرف گرمانت. ۱۲۹۹–۱۳۰۰ (۱۹۲۰–۱۹۲۱م)سدوم و عموره. ۱۳۰۰–۱۳۰۱ (۱۹۲۱–۱۹۲۲م)اسیر. ۱۳۰۴ (پس از فوت ۱۹۲۵م)آلبرتین گمشده (گریخته). ۱۳۰۶ (پس از فوت ۱۹۲۷م)زمان بازیافته. ۱۳۰۶ (پس از فوت ۱۹۲۷م)«در جستجو» تلسکوپی بر زمان و خاطره‌های از دست‌رفتهٔ انسانی مقابل چشمانمان می‌گذارد؛ هرچند که به ظاهر تنها در محافل اشرافی پاریسی روایت می‌شود. به قول خود پروست که می‌گوید: «البته بسیار ریز بودند؛ اما کوچکی‌شان از آنجا بود که در فاصله‌ای بسیار دور قرار داشتند و هر کدام دنیایی بودند.» دنیایی عمیق!2. داستاندرجستجو روایت مداومی ندارد. لحظه‌های اساسی داستان که تکیه‌گاه یا رابط‌های قصه‌اند، لحظاتی‌ هستند که در آن‌ها یک لایه از زمان رویدادها در مدت محسوس بیرون می‌ریزد، یادآوری‌های ناگهانی، دقایق بیداری (که انسان نمی‌داند کجاست و به هنگام کوشش برای بازیافتن آن، گذشته بیرون می‌زند)، خیال‌پردازی به‌هنگام بی‌خواب‌شدن و… . از این‌رو چندان قابل تعریف نیستند نمی‌توان مثلاً از نقطهٔ الف به ب رسید، اگر بزنگاه‌های الف و ب وجود داشته باشد.رمان با روایت یک «من» آغاز می‌شود که گویی خود پروست‌ست. در بستر بیماری‌ست و در حسرت بوسه و شب‌به‌خیر پیش از خواب مادرش می‌سوزد. روایت با حسب‌حال این کودک پیش می‌رود و شخصیت‌های داستان یکی‌یکی معرفی می‌شوند تا به سوان از دوستان پدربزرگ می‌رسیم. قسمت دوم همین جلد که از محبوب‌ترین داستان‌های کتاب‌ست، با نام عشق سوان آغاز می‌شود. ماجرای دلدادگی سوان به زنی به تعبیر خود کتاب هرجایی (به نام اودت‌) است که گرچه فراز و نشیب‌های بسیاری ندارد؛ اما داستان بسیار جذاب و گیرا پیش می‌رود.چند خط از ساموئل بکت دربارهٔ در جستجوی زمان از دست رفتهساموئل بکت«ما را از ساعت‌ها گریزی‌ هست و نه از روزها و نه از فردا بیشتر از دیروز. ما را از دیروز گریزی نیست، چرا که دیروز تغییرشکلمان داده، مگر اینکه ما تغییرشکلش داده باشیم. دیروز مرزی نیست که از آن گذشته باشیم؛ سنگ‌پاره‌ایست که در راه‌کورهٔ قدیمی سال‌ها که به طرز گریزناپذیری جزیی از ما می‌شود و ما را سنگین و آزرده می‌کند. تنها این نیست که دیروز اندکی بیشتر فرسوده‌مان کرده باشد؛ ما چیز دیگری می‌شویم. دیگر همان نیستیم که پیش از مصیبت دیروز بوده‌ایم.» خاطره و حافظه، ما را به چیز دیگری تبدیل می‌کند.منابع: - Beckett, Samuel. Proust. London, 1931. ـ یادداشت‌های مهدی سحابی دربارهٔ پروست در ویژه‌نامهٔ پروست سمرقند س1، ش2.  (عنوان و خط اول را آنقدر شیرین یافتم که از مهدی سحابی عزیز وام گرفتم.)</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 21:13:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان در من و من در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-hjdhtn0uvetf</link>
                <description>کتاب ماندارن‌ها، سیمون دوبواردر اوج روزهای شلوغ پیش از دفاع دانشگاه، «ماندارن‌ها»ی سیمون دوبوار را شروع کردم. سرم از روزهای پر دود و دمِ غیرمعمول، آماسیده بود و کلمه‌های پایان‌نامه، لغزیده میان فریم‌های فیلمم توی سرم چرخ می‌زد. دلم می‌خواست دوجین دوست ناشناس داشته باشم که مرا نبینند، حساب نکنند؛ اما من دوستشان داشته باشم، کنارشان بنشینم و حرف‌هایشان را گوش کنم. ماندران‌های دوبوار با هانری، روبرت، آن، پل، نادین، لوییس و سکرایاسین شدند دوست‌های ناشناسی که هر شب بعد از کار من، زندگی‌شان را مقابل چشمانم آغاز می‌‌کردند. شخصیت‌های رمان سیمون دوبوار که هرکدام مابه‌ازای واقعی و خارجی داشتند. شخصیت‌هایی جذاب مثل:هانری: آلبر کاموروبرت: ژان پل سارترآن: سیمون دوبوارو…من روبه‌روی کلمه‌های پایان‌نامه‌ام مدام در جایگاهِ مغلوب و غالب غوطه می‌خوردم و آن‌ها در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم در گیرودار بحرانِ سرگشتگی و بلاتکلیفی روشنفکرانهٔ خود بودند. مرا نمی‌شناختند، نمی‌دیدند، حساب نمی‌کردند و از من توقعی هم نداشتند. من اما سکان‌دارِ زندگی‌شان بودم. تا من نمی‌خواستم آن‌ها روند زندگی‌شان را از سر نمی‌گرفتند و هر جا که من می‌خواستم از حرکت می‌ایستادند. وقفه و سکون فرا می‌گرفتشان تا من اراده کنم و نفس بدهم به لحظه‌هایشان.این قدرت، در لحظه‌های کشدار پیش از دفاع، موهبت نبود؛ آفتِ جان بود. به آن‌ها حسرت  می‌خوردم. به آن‌ها که قدرت متوقف‌شدن در زمان را داشتند گیرم نه به دست و خواست خودشان. کاش من هم داستانی بودم که روایت می‌شدم به ازای هر خواننده، زنده می‌شدم و لابد زمانی از یاد می‌رفتم بی‌آنکه راستی راستی مرده باشم.</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 21:34:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن کوروساوا روی سقف</title>
                <link>https://virgool.io/@anisalnas/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7-vyksvhdrwxwo</link>
                <description>فیلم زیستن آکیرا کوروساوا فیلم زیستن را توی خوابگاه دیدم. وقتی روی تخت دوطبقهٔ آن، از هر وقت دیگری به سقف نزدیک‌تر بودم. دستم به سفیدی سقف‌های رنگ‌پریده کوی دانشگاه می‌خورد و کمابیش از این موضوع ذوق‌زده بودم. تخت طبقهٔ دوم را کسی نمی‌خواست، من هم نمی‌خواستم دلیلم هم ساده بود، شب‌ها اگر دستشویی‌لازم می‌شدم که اغلب شب‌ها می‌شدم، جانم بالا می‌آمد تا خودم را راضی کنم که از تخت بکنم؛ اما به نوعی رفت توی پاچهٔ گشادم و بالانشین شدم. این اسمی بود که روی خودم می‌گذاشتم؛ بالانشین. تکیه می‌دادم به دیوار و دستم را بالا می‌گرفتم تا سقف را لمس کنم. بعد بساطم را پهن و فیلم تماشا می‌کردم. یکی از اولین روزهای خوابگاه زیستن را گذاشتم و با خورده‌های جداشدهٔ رنگِ سقف، بازی می‌کردم. قاب‌هایش برایم بازآفرینی شاعرانهٔ واقعیت بود. فیلم از داستان مرگ ایوان ایلیچ تولستوی اقتباس شده و به نظرم واقعا چیزی دلپذیرتر یا اگر نخواهم بیراه بگویم چیزی بر داستان می‌افزود. من مرعوبِ سرنوشتِ کانجی، فروروفته در معنای زندگی با خورده‌های رنگ توی دستم بازی می‌کردم. خورده‌های رنگ راضی‌ام نمی‌کرد و زندگی‌ام کمی غم‌زده در نظرم می‌نمود. آخر فیلم را نمی‌گویم اما همین که پایان فیلم رسید انگار که من با توان بیشتری روی رنگ‌های سقف قدرت‌نمایی کرده بودم، تکهٔ بزرگی از گچ روی سرم آوار شد. تیتراژ فیلم را که تماشا می‌کردم خودِ گچ‌گرفته مغمومم را می‌دیدم که زیر یک سقف ناسور نشسته است. هجده ساله‌ای بودم که سقف مثل سرنوشت روی سرم آوار شده بود و به جای بختم، صورتم را سفید کرده بود.   زیستن</description>
                <category>انیس‌ ناصری</category>
                <author>انیس‌ ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 21:37:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>