<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ꪖꪀıຮ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anishk291</link>
        <description>_داستان تو هنوز تمام نشده...|
 http://anishk291.blogfa.com/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:28:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1737998/avatar/YzghAU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ꪖꪀıຮ</title>
            <link>https://virgool.io/@anishk291</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر چه میدانم..</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-gnxdftqvbhx9</link>
                <description>اگرچه میدانم باز هم نامه هایم بی جواب می ماند، اما این بار هم من مینویسم و تو لطف کن بخوان جانان من!خوشبختانه یا بدبختانه آنقدر در نوشته ها و نامه هایم برایت گفته ام که دیگر چیزی برای گفتن ندارم.. راستش حال و روزم هم فرق زیادی نکرده است که بخواهم از آن برایت بگویم و نه آنقدر مهم است که در نامه ی کوتاه شده به تو آن را ذکر کنم..امروز فهمیدم که مادر گلی هم مثل بقیه ی اعضای خانواده از من قطع امید کرده است و میگوید این دختر دیگر خوب نمیشود،وقتی که یواشکی به انباری پایین رفته بودم صدایش را شنیدم به حاج بابا میگفت، میگفت:پسره رفته سر یللی تَللی و دختر ما را این وسط بیچاره کرده..راستش منظورش را از یللی تَللی نفهمیدم فقط در این بین فهمیدم که اوضاع خراب تر از آن چیزی است که فکر میکردم..اگر تو فهمیدی لطف کن در نامه بعدی برایم بنویس.. آخر نامردی است هی من برایت نامه بنویسم هی تو بخوانی..آخر تقصیر من چیست که میخواهم نامه هایت را با ذوق مانند دیگر لیلیان بخوانم.. راستش هدفم از نوشتن نامه این بود که بگویم باز هم شب از شب گذشت و میخواستم مانند تمام انسان های عادی دنیا به آسمان تاریک شب بخیر بگویم از عالم هستی به عالم خیال پناه ببرم اما مثل همیشه این دل احمق و بیچاره ام به درد آمد،آنقدر که حتی یه بسته قرص ژلوفن هم تسکینش نمیکرد و همین شد که دیگر نایی برای خوابیدن در من به وجود نیامد و باز باعث شد پنجره ای از فکر خیالِ تو در ذهنم باز شود راستش راست میگویند عشق ذات خرابی دارد آخر کجای دنیا  یک نفر در غم دوری و فراق هر روز و هر شب بمیرد و دیگری در آن طرف دنیا به قول مامان گلی مشغول هَللی تَللی باشد..خلاصه میکنم نمیدانم این نامه را میخوای یا نه ولی خواستم بگویم اگر یک روز این نامه بجای اینکه به دست تو برسد به دست غریبه ای افتاد از او میخواهم که هرگز به سمت عشق نرود، عشق خیلی خطرناک است خیلی....</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 22:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم..</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-dufrbwrbcvov</link>
                <description>هنوز هم گاهی دلم برایش تنگ میشود..اما دیگر نه میتوانم برایش شعر بخوانم،نه ترانه ای گوش دهم،نه خاطراتمان را زنده کنم..هنوز هم گاهی به پارک جمشیدیه میروم..اما دیگر نه نای قدم زدن دارم، نه نای نگاه کردن، نه نای...هنوز هم..،هنوز هم... هنوز هم ذهنم پر از هنوز هاست ، پر از ای کاش ها، ای کاش هایی که بعد از رفتنش صف گرفته اند پشت سر هم ..میدانی این روز ها وقتی دلم برایش تنگ میشود  نه آهنگ گوش می دهم ، نه مینویسم ، نه گریه میکنم، نه... فقط جلوی پنجره می ایستم..میدانی این روز ها احساس میکنم که بی احساس ترین آدم جهانم، کسی که دیگر برایش مهم نیست چه چیزی پشت سرش میگویند و چه چیزی رو به رویش..راستش را به خواهی خیلی وقت است که خودم را گم کرده ام و در جسمی زندگی میکنم که قلب و مغزش روبه روی هم قراره گرفته اند، قلبش هی میگوید خودم دیدم که به او پنج وارونه میداد و مغزش به قلب پر تنشش میگوید ولی تو دیدی که به دیگر هم از آن پنج های وارونه میداد..هیچگاه در زندگیم کسی را نداشتم که آرام از او برایش بگویم، از آرامش صدایش، از چشم هایش ، از آن خندهای آرام اما پر صدایش..میدانی راست میگویند آدم ها در یک روز، در یک شب، در یک ساعت ، در یک ثانیه عوض میشوند..درست میگویند،او عوض شد وقتش را نمیدانم ولی خوب میدانم که عوض شد البته من هم عوض شدم از همان روز که چشمم به چشمانش خورد...میدانی،  گاهی دلم برای خود میسوزد که زیر آسمانی زندگی میکند که شاید با او فقط چند کوچه فاصله دارد اما محکوم است به ندیدن، به نرسیدن.... به قول شاعری آشنا بعد از تو در من دیوانه ای جا مانده است که دست از دوست داشتنت بر نمیدارد.. او با تو هر روز قدم میزند، حرف میزند، شعر میخواند،میخندد ولی نمیتواند در آغوشت بگیرد و گمانم روزی همین درد بی درمان او را میکشت...</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 15:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان نشاط</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%B7-zufftvgtif57</link>
                <description>از آن وقت که به یاد دارم از خیابان ها فرار میکردم؛راستش را بخواهی میترسیدم،میترسیدم که باز از آن خیابان ها عبور کنم و خاطرات با تو بودن مثل خوره به جانم بیوفتد.میترسیدم وقتی که پایم را به آن خیابان ها بگذارم تو را ببینم که خندان به سوی یار میروی..هنوز هم وقتی پایم را به آن خیابان ها میگذارم تنم مثل قلبم میلرزد و بدنم داغ میشود از فکرت..میدانی  دیروز وقتی که به اجبار پا به خیابانی گذاشتم ناگهان چشمم به اسم خیابان خورد &#x27;خیابان نشاط&#x27; و آن دم فهمیدم که این واژه چقدر برای من غریب شده است..از دیروز همش در فکرم، همش فکر میکنم چه میشد اگر نام یک خیابان، خیابان غم بود. چه میشد اگر نام یک خیابان لیلی بی مجنون بود.چه می شد اگر خیابان های پاسداران که نام همه ی کوچه هایش عشاق  است تهش بن بست نبود..راستش را بخواهی بعد از رفتنت کوچه های شهر خیلی وقت است که غمگین اند و آن حال و هوای سابق را ندارند.خیلی وقت است که بعد از رفتنت زاینده رود دیگر آن عظمت و تلاطم سابق را ندارد.خیلی وقت است که بعد از رفتنت مغزم بجای قلبم تصمیم میگیرد...راستش را بخواهی خیلی وقت است که از تویی که او شده ای رنج میکشم..ای کاش میشد فقط یک شب، فقط یک ساعت، فقط یک ثانیه تو را در خیابان نشاط میدیدم....</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 14:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او اسطوره بود..</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-aca66swheo6b</link>
                <description>اسطوره ی من..او اسطوره بود.یک اسطوره تمام عیار.اسطوره ای که نه حرف هایش را به زمین میکوبیدن، نه پشت سر می انداختن.اسطوره ای که قامتش مثل دماوند و استواریش به استواریه خدا بود.او اسطوره من بود...!اسطوره ای از جنس خدا!اصلا شاید او خدا بود.خدای من...!اسطوره ی من نه لباس زرهی داشت نه نیزه ای از جنس فولاد، اسطوره ی من غروری داشت به مرتبه سبزی سرو که هر بیننده ای را متحیر میکند...اسطوره ی من، اسطوره ای خودخواه بود که اگر لایقش می بودی تمام دنیا را فرش زیر پایت میکرد، که اگر لایقش می بودی تمام خواست هایش در تو خلاصه میشد .....او قطعا اسطوره ای بود برای دلبرش، دلبری که او برایش  اسطوره ای از جنس داستان های عاشقانه کودکیمان بود، اسطوره ای که هم قدم همیشگی تنهایی های صبحگاهی دلبرش بود..او اسطوره ای بود که وقتی با افعال گذشته از او یاد میشود  تازه میشود فهمید که غم انگیزترین شکل انقراضی است که تاکنون جهان به خود دیده است..!</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 20:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-adjiz6ajald3</link>
                <description>سلام من یه آدم مثل همه ی شمام ، فقط از دست رفتم. یه آدمی که دیگه براش فرقی نداره که الان صبحه یا شب، هوا بارونیه یا ابری؟....گاهی اوقات دنیا بد با آدم تا میکنه..امروز صد و نود و هشت روز از رفتنش میگذره و صد و نود و هشت روز از مردم من هم میگذره از همون روزی که پاشو گذاشت تویه اون هواپیمای لعنتی من مردم ، خاکستر شدم و ذره ذره روحم پر کشید سمت آسمون ، از روزی که رفت شدم یه مرده متحرک، مرده ای که میخنده، حرف میزنه ، غذا میخوره ولی با قرص اعصاب....دکترم میگه اگه نامه بنویسی کم کم میتونی با رفتنش کنار بیای ، میدونی اون قبول داره که آدما یه بار عاشق میشن اون قبول داره که نمیتونم فراموشت کنم اون مثل شما نیست مثل مامانم نیست مثل بابام نیست اونم عاشقه خودش گفت گفت عشق هیچ وقت فراموش نمیشه برای همین تصمیم گرفتم امروز برات بنویسم ، بنویسم حالم خوبه با رفتنت با عاشق شدنت مشکلی ندارم بگم فراموشت کردم ولی نمیتونم دستم به قلم نمیره که برات بنویسم قلبم درد میگیره ، میلرزه، اصلا نمیدونم بعد از اینکه نامه رو نوشتم باید برات بفرستمش یا نه، میدونی دیروز وقتی که از خونه زدم بیرون مردم یه جوری نگام میکردن از اون نگاها که دوست داری آب بشی بری تو زمین از اون نگاها که انگار یه گناهی انجام دادی، لعنتی ها هعی نگاه میکردن هعی پچ پچ میکردن چند دفعه خواستم به سمتشون یورش بردارم بگم چیه تاحالا ادم عاشق ندیدید؟ تا حالا ندیدید آدمی که عاشق کسی میشه و اون دوسش نداره ولی سکوت کردمو هیچی نگفتم انقدر رفتمو رفتم که رسیدم به دفتر پست اصلا نمیدونم چرا نشستم اونجا اصلا نمیدونم چرا نرفتم تو انقدر نشستمو نشستم تا که شب شد فقط وقتی به خودم اومد که یه آقایی اومد گفت تو هرچی نامه میخوای بنویس بده به من که براش ببرم راستش نمیدونم توهم بود یا چی بود ولی بهش گفتم باشه.... امروز وقتی که از خواب پاشدم صدای مامان و بابا مو شنیدم نمیدونم چشون بود بابام هعی پچ پچ وار دم گوشای مامانم یه چیزی میگفتو مامانم هعی میکوبید تو سرش و میگفت خدا لعنتش کنه  چند دفعه رفتم نزدیک که بگم مامان خدا کی رو لعنت کنه که بابام منو دید ، منو دید گفت عزیزم برو لباساتو بپوش میخوایم بریم  پیش یکی از دوستای من...میدونی حالا که اینجام میفهمم چرا مامانم میکوبید تو سرش ، چرا هعی به یکی میگفت خدا لعنتت کنه، راستش خجالت کشیدم برای اولین بار از مامانم خجالت کشیدم خیلی آخه چرا باید تو رو لعنت کنه چند دفعه اومدم بگم دِ مامان تو که دیدی جلوم گفت من تو رو نمیخوام  من هعی گفتم تو عاشق نشدی هعی گفتم کاری میکنم که عاشقم شی، ولی میدونی به جای این حرفا به خودم لعنت فرستادم.....گاهی اوقات تو نمیتونی جلوی بعضی چیزا رو بگیری مثل عاشق شدن یه نفر، مثل حرف زدن یه نفر، مثل رفتن یه نفر.... و من برای اولین بار خجالت کشیدم از تویی که نتونستم پشتت باشم مثل همیشه، امیدوارم یه روزی یه جایی یه نفر از من برات بگه بگه که یه نفر تویه این دنیا بود که هر روز صبحشو به یاد تو شب میکرد یه نفر بود که  سرگذشتش از درگذرشتش غم انگیز تر و دردناک تر بود....</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 16:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد خواهمت برد</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ilcilrl6unz8</link>
                <description>گاهی با خود میگویم کاش بشود بعد ها به جای دکتر، نویسنده شوم که داستان خودمان را بنویسم ولی امان از این اجبار کمر خم کن که پدرمان را در اورده.میگویم ای کاش داستان عشقمان در یک روز بارانی بود که بعد ها که بعد از تو باران میبارد عشقمان را ذره ذره با خود ببرد.اصلا از اول هم زمانه با من سازگار نبود. یعنی اصلا کاری با من نداشت یا شاید هم اصلا مرا به یاد نداشت.به هر حال امروز میخواهم همه چیز را تمام کنم و از نو بسازم.خیلی فکر کردم. نه به حرف های مشاور و دوستان و اطرافیان. نه به زار زدن های گاه و بیگاه مادرم که داد میزند دیگر او نیست!نه به بغض های پدر وقتی مرا میبیند..‌.!به حرف های مغزم گوش کردم... و عجایب دارد که این وقت هم قلب گوش میدهد.میدانی مغزم چه میگوید؟مثل مادرم زار نمیزند یا مثل پدر و دوستانم فوش نمی دهند به تو یا مثل دیگران نصیحتم نمیکند.میگوید رفتی میرود فرقی نمیکند دیروز یا امروزمیگوید کسی که مال تو نیست هیچ گاه مال تو نمیشود حال هی تقصیر این سرنوشت بدبخت نیندازمیگوید آرام بگیر جسم من! میدانم غمگینی حق داری من هم غمگین ولی او رفته است...! اون تو را نمی خواهد. این ها خوابو رویاست که انتظار میکشی بیاید و دوستت داشته باشد. رویایی دردناک است...!میدانی مغزم نمیگوید: گذشته ها گذشته است به فکر آینده ات باش یا نمی گوید این ها عشق جوانی و نوجوانیست و از سر می پرد یا نمیگوید ول کن این چرندیات را کسی در این دنیا بی عشق نمرده است یا قضاوت نمیکند یا اصلا مجبور نمیکند.امروز با پدرم از مطب دکتر که در آمدیم هر دو دیدیمت پدرم دستانش را مشت کرد و خواست به سمت تویی که نه مرا یادت بود نه میدانستی کیسیم و آنجام هجوم بیاورد ولی دستش را گرفتم و گفتم:جلوی مطب آبرو ریزی میشودنمیدانم چه در جمله ام بود که پدرم آرام شد.. آخر فکر کنم این از روشن فکریش است به هر حال دمش گرم خیلی مشتی است که دختر دیوانه ای مثل من را دوست دارد.خلاصه خواستم بگویم که دیگر میخواهم به حرف مغزم گوش کنم و صفحه آخر دفترت را هم این گونه پر کردم:_پیری میگفت: اگر میخواهی جوان بمانی دردهای دلت را فقط به کسی بگو که دوستش داری و دوستت دارد.خندیدم و گفتم: پس چرا تو جوان نماندی؟پیر لبخند تلخی زد و گفت:دوستش داشتم، دوستم نداشت.خلاصه تر کنم که امروز برای شادی پدر و مادر قدمی تازه برداشتم.لباس های تیره ام را از تن جدا کردم و لباس های روشنی پوشیدم، موهایم را شانه کردمو بافتم و به سوپری مغازه کوچه بالایی رفتم به فروشنده که مردی سال خورده بود سلامی دادم و برای خودم مقداری که برای یک نفر کم نبود چیپس و پفک و بستنی خریدم و سر راه هم نتی نا محدود خریدمو فیلم ها را زدم روی آپلود. با خنده ای که خودم هم نمیدانستم واقعیست یا نه وارد خانه شدم.خنده های مادرم را دیدم.کمره راست شده پدرم را هم دیدم.اتاقم را هم مرتب کردمو با پدرو مادر فیلم دیدم آنهم نه یکی بلکه چند تاهمه اینها اتفاق افتاد.ولی وقتی شب از نیمه گذشت وقتی که حتی ماه هم ستارگانش را قصد داشت ترک کند نمی دانم چرا چشمانم تر شد.ولی فکر کنم باید کمی به خود زمان دهم نه؟!وبلاگ من:http://anishk291.blogfa.com/</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 16:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار بهمن نامرد ترین مرد دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-sjbrpwenhee3</link>
                <description>شهربی‌یار‌مگر‌ارزش‌دیدن‌دارد:)؟?هنوزم بعد از سالها حسودیم میشه به اون سیگار بهمن لای لبات...!نه مثل این شاعرای دل خوش عاشق که میگن چون لای لبای توعه...!بلکه به خاطر اینکه تو غمی داشتی که فراموش نشدنی بود...!غمی که با اینکه کنار من بودی ولی باز هم داشتیش...!میدونیی نمیدونم یه روزی یه جایی این نوشته های پاره پوره که بغض هر شب بعد از توعه رو میخونی یا نه... ولی میگم شاید بخونی... شاید بخونی بفهمی من بعد تو آدم سابق نشدم.... من بعد تو دیگه از ته دلم نخندیدم یعنی خندیدمااا ولی به قول خودت از اون خنده ها که از صد تا بغض و دود و گریه بدتره از اونا که نیمه شبا میاد.. از اونا که تا اسمت تو جمع میاد سرمو بالا میگیرم که مبادا جلوی بقیه باز غرورم به تاراج بره.... از اونا که خار میشه تو گلوت.. از اونا که کوفت میکنه بت هرچی خوردیو حروم میکنه بت زندگیو...!بگذریم.. راستی می خواستم چی بگم!؟ آهان... نه...فک کنم یادم رفت نامرد ترین مَرده من،من از تو که می خوای شاید یه روزی یه جایی دخترت یا خودت این رو بخونی معذرت میخوام..! آخه من این روزا عجیب حرفامو یادم میره و جاش بغض رفتن تو میوفته تو گلوم...این روزا عجیب همه چیزو یادم میره ولی دلگیر نشیاا چشای تو هیچ وقت از یاد من نمیره.. هیچ وقت.. به قلبِ عاشقم قسم..! به خنده های تو قسم یادم نمیره..!یادته برام یه دفتر از اون گل گلی های مود شده که تو دیجی کالا و شهر کتابو این ور اون ور بود خریدی و روی صفحه اولش نوشتی &quot;حال خوبم را ب بهمن هایم بدهکارم ؛ برای لحظه هایی که مینویسم ؛&quot;                          درست همون نوشتیی رو که یه روزی از روزای سرد پاییز از داخل یه کانال که درست مثل تو دودش کل شهرو برداشته بود برات فور کرده بودمبت خندیدمو گفتم: اِء مگه من بهمن میکشمم که برام نوشتی بم نگاه کردیو گفتی: خب من که میکشم روشنایی بارانِ من..! آخ که چه کیفی داشت اون من آخر معنی اسمم که تعلق داشت به تو مرد ترین نامرد دنیا..!نترس ادامه این پاراگرافو دیگه یادم نمیره میخواستم بگم من هنوزم دارم تو یه اون دفتر می نویسم ولی نه دیگه از خاطرات با هم بودنمون تو تابستون و زمستون و بهار از نبودنت می نویسم و عجیب بعضی از صفحه هاش نم داره هنوز... انگار صفحه های برگه هم نبودن های خطی خطیه دنیامو می خونند و درد میکشن و زار میزنن....خواستم بگم شرمنده که یک روز و دو ساعت و هشت دقیقه زدم زیر قولم و ننوشتم تویه اون دفتر از نبودنت..!برعکس ببخشید امروزم دوباره دستم به قلم نرفت ولی برای جبران نشستم از اولش خوندم درست مثل همون تیکه بیتی که با هم گفتیم شد حال و روزم &quot;من هنرپیشه ی خندان درون گریانم&quot;ولی میدونی رسیدم به صفحه های آخر نوشته ها.. همون روزایی که داشت دنیام تاریک میشد که کاش آخرش نفسم تنگ میشد تا دنیام...یادته اون روز پارک جمشیدیه رو؟همون روز که بارون اومد  و سریع چترو بستم و تو داد زدی به خدا اگه سرما بخوری میکشمت...!منم به خاطر این گیر و دادت سرمو اون ور کردمو ادای قهر دراوردم البته قهر نبودمااا من قهر کردنو خوب بلد بودم ولی با تو نه! بلد نبودم و نیستم... قافیه شدن رو با دیگران بلد نبودم و نیستم ولی با تو بلد بودم و هستم درست مثل اون تیکه شعره راستی چی بوددد... آهاان &quot;من شعر شدم قافیه ام را تو نخواندی!من پای تو ماندم و صد افسوس ..نماندی&quot;دستتو جلوم گرفتیو گفتی: ااا دیگه قهر نداشتیما خانوممنم پشت چشمی برات ناز کردمو با شیطنتی که عجیب این روزا خاموش شده به دستت نگاه کردم و تو اووف کشیدیو دستتو جلوم گرفتی و من با تموم وجودم به جای اینکه گازش بگیرم بوسیدمش و تو خندیدیو گفتی: عجب!!!همونطور که راه میرفتم گفتم : من نمی فهمم شما تهرانی ها چرا تا هرچی میشه میاید این پارک و تو گفتی:امم خب قشنگه دیگهههراست میگفتی قشنگم بود برای همین پایین اون خاطره نوشتم عجالتا ما را برای هم صدا بزنید. اول اومدم اون صفحه رو بکنم و بندازم دور ولی خب ترسیدم... ترسیدم بندازمو خاطراتتو یادم بره.. بدم ترسیدم بد.خلاصه به جاش زیرش خط کشیدمو نوشته نه مال هم صدایشان بزنید ولی آهسته آخر من عادت ندارم..!و بعد کتابو بستم و دوباره برات گریه کردم ولی آه نکشیدم! من هیچ وقت برای تو آه نکشیدم...! به جاش دعا کردم که به هم برسید آخه امروز دیدمت همونجا تو همون پارک جمشیدیه...! هر روز میومدمو رو همون نیمکت همیشگی میشستمو غرق میشدم تو سیاهی خاطرات چشمات...! ساعتا هم میگذشتو من نمی دونستم کی شب میشه و کی آفتاب میره مثل تو...!ولی امروز زود رفتم زود.... نه به خاطره اینکه تو تنها نبودیو لیلیِ مجنون که مجنون تو باشی کنارت نشسته بود رو همون نیمکت....!به خاطره اینکه ترسیدم منو ببینیو اون خنده های خوشگلت زهر بشه...!آخه تازگیا مشاورم که میرم برام اشک میریزه....:)_آنی_</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 21:43:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگه پسر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-oj7th8hmvom7</link>
                <description>مثل لبخند تو بر هیچ لبی نیست که نیست.?من اگه پسر بودم شروع میکردم به عاشق شدن دختری که سنش کمه ! قبل از اینکه عاشق بشه... قبل از اینکه... خیابونی... عطری... آهنگی... اسمی دلشو بلرزونه!... جوری عاشقش میشدم که هیچ کسی جرعت نگاه کردنشم نداشته باشه.. میدونین؟! به نظرم دخترای عاشق ترسناک ترین موجودات روی زمینن !خیلیم ترسناکن... نه از لحاظ چهره بلکه از لحاظ دل.. قلب.. عقل...دانشمندا معتقدن وقتی دو نفر هم رو در آغوش میگیرن به خاطر این آدم حس خوبی میگیره که انگار طرف دو تا قلب داره...:) یکی سمت راست،یکی سمت چپ...حالا فکر کن یه دختر عاشق باشه... حتی اگ ماجرایی مربوط به گذشته باشه ، خیلی گذشته.. بعضی تصویرا برای یه مرد خیلی میتونه غمگین باشه .مثل دختری که توی ماشین کنارته و سرش رو تکیه داده به شیشه و یه اهنگ و با بغض گوش میده... مثل وقتی که اسم یه مغازه یا کوچه ایی رو با حسرت نگاه میکنه ! یا وقتایی که وسط قدم زدن چشماشو میبنده و عطری که هوا رو پر کرده رو با همه‌ی وجودش نفس میکشه؛یا اصلا مثل وقتی که یواشکی به یه جایی خیره میشه و اشک میریزه و تا صداش میکنی میگه گرد و خاک بود.من اگه یه مرد بودم طاقت اینهمه احساس به گذشته‌ی یه دخترو نداشتم! این رو مطمئنم..!طاقت نداشتم ... برای همینه که میگم شروع به دوست داشتن یه دختر میکردم که وقتی سنش کم بود برای اولین بار عاشق من بشه. برام مهم نیست اسمش رو میزارید خودخواهی یا هرچی.. ولی مطمئنم این کارو میکردم آخه اولین عشق یه دختر بودن بهترین اتفاق دنیاست! معنی هیچوقت فراموش نشدن رو میده..درست مثل همون آهنگه!! اسمش چی بود؟؟ آهان عشق اول... خودش میگفت عشق اول فراموش نشدنیه. من اگه یه مرد بودم همه‌ی زندگیمو میدادم که اولین عشق یه دختر باشم. وقتی هنوز بشر به معجون جاودانگی نرسیده؛ این بهترین راهه ! قلب یه دختر امن ترین جا واسه‌ تا ابد نفس کشیدنه ! :)پس‌‌....&quot;تو هماندلبرِ معروف دلم باش منم آن دلداده‌یِ مجنون و پریشان&quot;_آنی_</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 22:27:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چایِ عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-shxozyquprku</link>
                <description>حدود یک ساله پیش یکی از صمیمی ترین دوستام  از کسی که دوسش داره جدا شد... یعنی در اصل اون ولش کرد  و چند ماه بعدش با یه دکتر پولدار ازدواج کرد!رفیق منم جلوی خودم براش آرزوی خوشبختی کردو همه چیز تموم شد و بم گفت که فرموشش کرده و از این جور چیزا .......چند ماه بعدش که با هم دم ایستگاه بودیم دستشو کرد تو جیبش که کارتشو دراره یه دفع یه عکس از تو جیبش افتاد بیرون نتونستم ببین عکس کی بوده ولی خب تشخیص دادم... بالاخره منم عاشق بودمو می فهمیدم از رفتارشاینکه اشتباهی کنترلو میزاشت تو یخچال.. اینکه یه دفع نیم ساعت زل میزد به در و دیوار چی می تونه باشه جز دلتنگی یه عاشق؟!دروغ چرا اون موقع ها خیلی مسخرش میکردم... میگم عاشق بودم ولی خودم نمی دونستم... یعنی می دونستمااا ولی از عواقبش میترسیدم....از اینکه یه دیوونه عاشق مثل علیرضا بشم ترس داشتم.ولی شدم....انگار منم مثل اون سرنوشتم تلخ بود.. نه اصلا چیکار به سرنوشت داشت... وقتی که دل من بود. سرنوشت بود. دل اون نبود.. یعنی دل اون یه جا گیر بود نمی خواست به روش بیاره...نمی دونم چی شد دلم گیر کرد لایه همون فرفری موهاش...:)خر بودم یا احمق نمی دونم ولی آخریا بم میگفت کودن شایدم حق داشت من زیادی کودن بودم که با خوب و بدش ساختمانگار اومد دنیام شد و رفت......انگار کارش همین بود که با موهاش دل و ایمون آدم ببره و برهولی کاش میدونست من از اون دسته عاشقا بودم یعنی هستم که خدا پیغمبر سرش نمیشه تو باشی یعنی دنیا هست نباشی یعنی خاطراتتِ که هستمثلا همون موقع که واسه تولدت رفتیم دربند چایی خریدیم طرف قند نداشت تو گفتی من که با چایی قند نمی خورم!! منم گفتم منم همینطور... خدا می دونست تو زندگیم مامانمم نتونست راضی به قند که هیچی چایی خوردنم کنه  &quot;و کسی چه میداند که با فنجانی چای هم می توان &quot;مست&quot; شد  اگر کسی که باید باشد.... باشد....&quot;_آنی_</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 01:00:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@anishk291/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D9%85-gdketnuuw9rr</link>
                <description>نمی دانم از کجا شروع شد یا چگونهفقط میدانم قصه ام شد مانند ماهی که عاشق دریا شده بود...راستی! اصلا قصه عاشقی دریا و ماهی را شنیده ای؟!ماهی گفت: دوستِ دارم... اگه بری میمیرم.دریا گفت:اممم باشه بهش فکر میکنمخیلی یهویی رفت سریع برگشت ولی...ماهی مُرده بود...:)[چه کسی گفته است که مُردن فقط خاک کردن جسمت  در انبوهی ار خاک است؟ گاهی اوقات با یک نگاه، یک صدا ، یک لبخند به روی دیگری تو خواهی مُرد.]_آنی_</description>
                <category>ꪖꪀıຮ</category>
                <author>ꪖꪀıຮ</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 01:14:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>