<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Buried secret</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anitaesmaeli12341234</link>
        <description>علاقه‌مند به داستان‌های روانشناختی، گوتیک و رازآلود.
در حال روایت داستانی درباره‌ی خاطرات گمشده و رازهای دفن‌شده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:37:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4891472/avatar/YBedKP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Buried secret</title>
            <link>https://virgool.io/@anitaesmaeli12341234</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@anitaesmaeli12341234/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-lguj36tx93cv</link>
                <description>صدای ساعت سکوت اتاق رو بهم می‌زد.تیک تاک تیک تاک.با احساس تبدیل شدن گلویم به کویر بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا کمی خشکی‌اش را کم کنم. در اتاق مامان و بابا نیمه‌باز بود و نور کوتاهی زمین را روشن کرده بود. آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند، اما مثل همیشه نبود؛ ترکیبی از عصبانیت، شرمندگی و ناراحتی بود.مامان آرام گفت: «فکر کردی من خبر ندارم؟»بابا با سکوت جوابش را داد.مامان ادامه داد: «به چی فکر می‌کردی گابریل… ما دوقلوها رو داریم. آینده‌شون رو باید بسازیم، باید کاری کنیم هیچ‌وقت کم و کسری نداشته باشن. اون وقت تو…»صدای گریه‌ی آرام مامان راهرو را پر کرد.بعد از آن همه آبی که خورده بودم، باز هم حس کردم گلویم خشک شده و قلبم با صدای گریه‌اش مچاله شد.بابا آرام گفت: «…ما اینجوری نمی‌تونیم ادامه بدیم. از هم جدا می‌شیم.»صدای گریه‌ی مامان قطع شد.«واقعاً فکر می‌کنی می‌ذارم با سرنوشت بچه‌ها بازی کنی به خاطر کارهای احمقانت؟»بابا جوابش را نداد و ادامه داد: «لیدیا با من میاد و وال با تو. خودت بهشون بگو.»و بعد از اتاق بیرون آمد.من پشت مبل قایم شدم تا متوجه‌ام نشود و برود بیرون.بعد از اینکه بابا رفت، رفتم توی اتاقشان. مامان کل صورتش از گریه خیس بود و خسته به نظر می‌رسید. تا من را دید اشک‌هایش را با دستش پاک کرد و دست‌هایش را سمتم دراز کرد.آرام توی بغلش نشستم و پرسیدم: «خوبی؟»جواب داد: «دختر قشنگم توی بغلمه، چرا خوب نباشم؟ چرا نخوابیدی؟»آرام گفتم: «خوابم نبرد.»مامان نفس عمیقی کشید: «می‌خوای پیش من بخوابی؟»با ذوق سر تکان دادم و سر جای بابا دراز کشیدم و مامان محکم بغلم کرد و آرام موهایم را نوازش کرد.مثل همیشه بود…اما انگار ذهنش جای دیگری بود؛جایی که از همان‌جا، شروعِ تغییر من اتفاق افتاد.</description>
                <category>Buried secret</category>
                <author>Buried secret</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 21:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@anitaesmaeli12341234/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-vswngk6g4pir</link>
                <description>همه‌چیز سر جای خودش بود، و همین کافی بود تا شک کنم که شاید چیزی درست نباشد.آن روز یک روز تعطیل بود و خانواده‌ی پنج نفره‌مان کنار هم بودیم؛ من، مامان، لیدیا، بابا و لئو، سگ طلایی‌مان.مادر در آشپزخانه مشغول پختن کوکی‌های مورد علاقه‌ی من بود و پدر تمام مدت دور و برش می‌چرخید؛ چیزی را امتحان می‌کرد و با شوخی‌هایش مزاحمش می‌شد.مادر فقط می‌خندید. همان خنده‌ی آشنا که انگار هیچ‌وقت قرار نبود تمام شود.گاهی به خودم می‌گفتم شاید این همان چیزی‌ست که آدم‌ها به آن زندگی می‌گویند؛یک خانه‌ی کامل، یک خانواده‌ی کامل، و لحظه‌هایی که زیادی خوب به نظر می‌رسند.از پنجره به حیاط نگاه کردم.لیدیا توپ را برای لئو پرتاب می‌کرد و هر دو با هیجان دنبال هم می‌دویدند، انگار زمان برایشان کندتر حرکت می‌کرد.لیدیاخواهر دوقلویم.کسی که از همان ابتدا، انگار نسخه‌ی دیگری از من بود؛ نزدیک‌تر از هر کسی که می‌شناختم.به آن‌ها ملحق شدم، درست همان لحظه که صدای مادر از داخل خانه آمد و ما را برای ناهار صدا زد.همه دور یک میز نشستیم.پدر با شوخی‌هایش سعی می‌کرد سکوت را بشکند، تا جایی که لیدیا از خنده آبش را بیرون ریخت و مادر برای لحظه‌ای اخم کرد… اما پشت آن اخم، چیزی شبیه لبخند پنهان شده بود.آن‌ها شبیه تصویری بودند که زیادی کامل است.فکر می‌کردم این لحظه‌ها همیشه همین‌طور می‌مانند.اما دنیا، برنامه‌ی دیگری برایمان داشت.</description>
                <category>Buried secret</category>
                <author>Buried secret</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای دفن‌شده | The Buried Secrets</title>
                <link>https://virgool.io/@anitaesmaeli12341234/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-the-buried-secrets-gefpmn0dc2or</link>
                <description>تاریکی بوی مرگ میداد. نفس کشیدن اونجا سخت تر از مردن بود. صدای اروم قدم زدن روی زمین، باعث دلهره ام میشد. اون نزدیک شد درحالی که داشت یه چیزی زمزمه میکرد. باد گرم نفس هاش به پوست صورتم میخورد. حس کردم اروم موهایی که روی صورتم ریخته بود رو کنار زد ولی مطمعن نبودم چون به خاطر چایی بعد از ظهری که خوردم باعث شد گیج و منگ بشم و بخوابم.درحالی که با دست سردش صورتم رو نوازش می کرد اروم گفت: عزیزم بیداری؟ . چیزی از اتفاق هایی که افتاده یادت میاد؟ خواستم جوابی بدم ولی خسته تر از این بودم که دهنم رو باز کنم. حرفاش رو ادامه داد: قرار بود برای شام منتظرم باشی ولی اینجا مثل یه خرگوش کوچولو افتادی رو تخت؟ و تک خنده ی ترسناکی زد. صدای خندش توی اتاق سرد و تاریک درحالی که فقط من و اون توی اتاق بودیم پیچید. دستش رو به سمت گردنم برد و اروم گفت: خیلی نگرانت شدم. فشار دستش رو روی گردنم بیشتر کرد و با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد ادامه داد: دکتر گفت این حالت ها برات طبیعیه. چون دارو هایی که بهت داده رو نخوردی.ضربان قلبم بالا رفته بود و مطمعن بودم اونم حسش میکنه. سعی میکردم به یاد بیارم که اسم قرص ها چی بود ولی هیچی. انگار ذهنم رو خالی کرده بودن.  اروم نزدیک گوشم شد و زمزمه کرد: اصلا نترس خرگوش کوچولوی من. کمکت میکنم از این وضعیت نجات پیدا کنی</description>
                <category>Buried secret</category>
                <author>Buried secret</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>