<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Anonymous Writer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anonymous_writer</link>
        <description>A anonymuos writer from middle east✍🏻</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 21:16:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1947007/avatar/hKXs3Y.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Anonymous Writer</title>
            <link>https://virgool.io/@anonymous_writer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگار از ایام سخت جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-bbzcpl7fnxme</link>
                <description>سلام خدمت همه دوستان ویرگولی خودم مدتی بود بنا به دلایلی و مشغله های فکری و کاری نمیتونستم براتون بنویسم و ازتون خبری نداشتم. چطورین دوستان. حالتون چطوره ؟ ان شا الله هر جا هستین تنتون سلامت باشه.امروز که براتون مینویسم ، چهارشنبه مورخه ۲۴ دیماه ۱۴۰۴ هستش،الان حدود یک هفتس که نت بطور کامل و نه در قالب محدودیت های زماندار یا کندی سرعت.بلکه به طور کامل قطع شده. و به هیچ وجه نه میتونیم کارای یومیه و عادیمون. از قبیل یه خرید کردن ساده. یا حتی یه کارت به کارت یا ثبت نام اینترنتی توی سایت یا جایی انجام بدیم. کلا انگار که هیچوقت به این وادی، اینترنت نیومده بوده. خلاصه الانم با امید اینکه شاید بتونم توی سایت خوب ویرگول براتون کمی بنویسم و خودمو خالی کنم از ظلم و نامردی یسریها که انگار در یک ایران دیگه زندگی میکنن و با این ایرانی که ما توش با هزاران نوع مشکل روزمره دست و پنجه نرم میکنیم غریب هستن اومدم تا باتون حرف بزنم ...نمیدونم سیمکارتشون سفیده یا شایدم چشماشون سفیده.. یا شایدم کر و لال مادرزاد هستن که نه میشنون صدای مارو و نه حرفی میزنن تا شاید ما کمی دلگرم بشیم به بهبود این اوضاع قمر در عقربی مزخرفمون....نمیدونم تا چه مدت دیگه این بی اینترنتی و خاموشی و افلاینی کشورمون ادامه داره. ولی امیدوارم بزودی این اوضاع خوب بشه و از قبلشم بهتر شه... امیدوارم یروزی برسه که این روزامونو هر چند تلخ هستن. بیاد بیاریم. و بگیم دم خودمون گرم که از اون روزای تلخ. این شادیهای الانمونو ساختیم...انشالله بزودی با بهبود این اوضاع اسفناک اینترنت. بیشتر و با شور و علاقه بیشتری براتون مینویسم...زنده باد ایرانی، زنده باد ایران 🫡✌🏻</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 12:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازیم (پخ آذر ۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B5-jjrkka0zoo8u</link>
                <description>پارت پنجمبعد از اینکه فرمانده به دفترش که من و اون دوتا هم خدمتی هام که منشی بودن. اومد.هر سه نفر احترام نظامی برای فرمانده انجام دادیم.به حالت ایستاده و خبردار منتظر دستور آزاد باش فرمانده بودیم.بعد از آزاد باش دادن فرمانده.من مشغول پهن کردن سفره صبحانه روی میز عسلی کوچکی که وسط دفتر بود شدم(کمی قبل از آمدن فرماندمون من از آشپز خانه با ارائه دو ژِتُن صبحانه. دو سهم صبحانه گرفته بودم واسه دو تا فرمانده گروهانمون).و منشی ها هم داشتن لیست نیروهای پُستی دیشب و پُستی های شب پیش رو را تنظیم میکردن.بعد از اینکه فرمانده صبحونه خورد به من و منشی ها گفت که گروهان رو به خط روبروی درب آسایشگاه به صف کنید برای گرفتن آمار و بعد هم رفتن به مهدیه جهت خواندن نماز صبح ، من بلند شدم که با منشی ها برم برای رفتن سر صف و آمار گرفتن.فرمانده برگشت بهم گفت تو دفتردار منی.نیازی نیست سر صف باشی.منشی ها همیشه حاضری برات میزنن توی دفتر حضور غیاب گروهان ، گفت تو بمون توی دفتر و نظافتی کن اگر جایی تمیز نیست.میز رو مرتب کن و ظرف های صبحونه رو هم بشور.منم که از خدام بود که توی اون سرما نخوام سر صف بایستم و بعد هم قدم زنان برم واسه نماز خواندن ، سریع برگشتم به دفتر و مشغول تمیز کردن و طی کشیدن شدم و آخر کار هم یکی دو تا ظرف پنیر و خرمایی که مال صبحونه بودن رو شستم.و بعد هم طبق روال.آب جوشی تهیه کردم و چای خوشرنگی درست کردم و بعد دیگه عملاً نه فرمانده بالاسرم بود و نه باقی سرباز ها کنارم بودن.خودم بودم و خودم در دفتر دنج و گرم.برای خودم کمی تلویزیون دیدم بعدش کمی چرت زدم روی صندلی چون خداییش روزای اول خیلی سخت بود،این صبح زود بیدار شدن ها.و برام سخت بود که عادت کنم به این اوضاع.خلاصه یکی دو ساعت بعد حدوداً ساعت ۸ صبح بود که دیدم بچه ها با چهره های درهم رفته و خیلی پوکیده مث لشکر شکست خورده دارن میرن سمت آسایشگاه که مجدد سرشماری و حضور غیاب انجام بشه ازشون.من از پنجره کوچک دفتر همه چیز رو میدیدم و ته دلم هم خوشحال بودم ،خوشحال واسه اینکه من به واسطه وظیفم که دفترداری هست.نه رژه میرم.و نه در مراسم صبحگاه شرکت میکنم.نه در آمار وسرشماری های اول و سر ظهر و حتی قبل از خاموشی.چون واقعا هوای سرد و سوزناکی بود اون موقع سال و من ۱۰ دقیقه هم بزور تحمل میکردم سرمارو چه برسه که بخام یکساعت منتظر بمونم روی صف برای یه سرشماری و حضور غیاب.خلاصه بعد از سر شماری بچه ها رفتن تو اسایشگاه و بعد از چند دقیقه با خودکار و دفتر های یادداشتی در دست روانه شدن به سمت آلاچیق هایی که روبروی ورودی آسایشگاهمون بود.که در زیر اون آلاچیق ها.کلاس های دینی و مذهبی.آموزش باز و بسته کردن انواع و اقسام اسلحه ها و کلاس های عقیدتی سیاسیمون برگذار میشد تا آخر دوره ی آموزشی.منم که اوایل زیاد علاقه ای به مباحث دینی و اینجور چیزا نداشتم.سعی میکردم بپیچونم کلاس هارو به بهونه رفتن به دفتر برای انجام امور روزانه دفتر مثل نظافت و تهیه صبحانه و ناهار برای فرمانده.ولی بعد ها که کلاسای عملی و باز و بست کردن اسلحه برگذار میشد منم علاقه مند شدم که این کلاسای عملی رو که اتفاقاً تاثیر زیادی هم در امتحانات عملی باز و بست کردن سلاح در آخر دوره آموزشی داشت بیشتر و در صورت توان کاملا حضور داشته باشم تا بعدا به مشکل نخورم واسه امتحانات.خلاصه که یک هفته اول تقریبا رو به اتمام بود و من تازه فرصتی پیدا کردم بعد از این همه جریانات تا کارت تلفنی تهیه کنم و به خانواده خبر در سلامت بودن خودمو بگم تا یکوقتی نگران حال من نشن اعضا خانواده.خلاصه به سمت بوفه پادگان رفتم و فکر کنم ۲۰۰۰ تومان برای یه کارت تلفن که شبیه کارت شارژ های کاغذی قدیمی ایرانسل بود. دادم.(بهش میگفتن دِبیت کارت )توی پادگان.خلاصه کارت رو گرفتم و اومدم توی صف تماس با،تلفن عمومی های پادگان.نوبتم که شد. کد سه رقمی روی کارت تلفن رو،زدم.بعد از اون پیش شماره شهرمون و بعدشم هم تلفن ثابتی که میخواشتم زنگ بزنم.خلاصه زنگ زدم مادرم گوشی برداشت و گفت ما یک هفتس همش تو فکرت بودیم.چرا اینقد دیر زنگ زدی.منم گفتم والا که اصلا وقت سرخاروندن نمیدادن بمون این یه هفته اول.مدام یا درگیر تعیین آسایشگاه بودیم یا کار فلگی ازمون کشیدن و نای بیدار موندن نداشتیم و سریع میرفتیم واسه خوابیدن.خلاصه که صحبت کردیم و از خانواده سراغ گرفتم منم و بعد دیگه خدافظی کردیم و من رفتم آسایشگاه و قلم و خودکاری تهیه کردم تا اگر کلاس دیگری برگذار شد اگر وقتم آزاد بود برم و سر کلاس حاضر بشم.ممنون که تا آخر پارت پنجم هم همراهم بودین ، بابت تاخیر در نوشتن پارت پنجم باید بگم که دلیلش مشغله های کاری و البته بدی اینترنت و اختلالاتی بود که شبکه اینترنتم داشت....انشالله در اولین فرصت بعدی که تایمم آزاد با پارت ششم خاطرات سربازیم خدمتتون بر میگردم ❤❤شب همگی خوش ، در پناه حق باشید انشالله</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 00:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازیم (پخ آذر ۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B5-k1itwih1y88y</link>
                <description>پارت چهارمبا عرض پوزش برای دیرتر گذاشتن پارت چهارم.بدلیل مشغله کاری ای که داشتم دیروز.پارت چهارم رو با یک روز تاخیر مینویسم براتون ، امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ??خلاصه که اونشب وقتی خاموشی زده شد همه به یکباره کاملاً ساکت شدن و ظاهراً خوابیدن.یا لا اقل اینطور نشون میدادن.شاید حدود ۲۰ دقیقه فقط از زمان خاموشی گذشته بود.که بچه ها. شوخی و مسخره بازیشون گل کرد و هر کی هر صدایی که بلد بود رو از خودش در میورد.یکی صدا گربه در میورد.یکی سگ و یکی هم که کلا برای خودش انگار باغ وحش راه انداخته بود.بجز صدای خرس و پلنگ ، باقی کلکسیون حیواناتش تکمیل بود ?? خلاصه منم که خیلی خسته بودم به یکی از سرباز ها که به عنوان ارشد گروهانمون انتخاب شده بود گفتم:بخدا که ما خسته و کوفته ایم.خودتم که روز اول آموزشیته.لطفا اینا رو،ساکت کن اصلا نمیتونم چشم رو چشم بزارم.اونم که خودش اوضاع رو دیده بود سریع رفت و به اون چند نفری که شیطنت و سر صداهای شوخی وار در میوردن تذکر داد که اگر تکرار کنین مجبورم به فرمانده اطلاع بدم و اونوقت هممون تنبیه میشیم.اونها هم که دیدن حق با ماست.دیگه پذیرفتن و عذر خواهی کردن و بالاخره بعد از نیم ساعت تقریبا از خاموشی.دیگه همه کپه مرگمونو گذاشتیم و خوابیدیم.بقدری خسته بودیم که وقتی ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه صبح برای بیدار باش اومد بالا سرمون ارشد آسایشگاه و گفت باید بیدار شید و برین جارو و طی بگیرین و آسایشگاه و محوطه جلوی ورودی آسایشگاه رو طی بکشین قبل از آمدن باقی گروهان ها و از همه مهمتر خود فرمانده.ما اصلا نای بلند شدن و دل کندن از تخت های گرممون که با دو پتوی ضخیم پوشیده بود تشکش و گرم بود نسبتاً رو نداشتیم.خلاصه از ارشد آسایشگاه اسرار و از ما انکار. که لا اقل بزار ۱۰ دقیقه بیشتر بخوابیم.ولی اون هم بیچاره حق داشت .چون اگر ما خواب میموندیم.اون اول تنبیه میشد و بعدشم ما تنبیه میشدیم مطمعناً.. به همین خاطر به هر زحمت و سختی ای بود سعی کردیم بلند شیم کم کم و تخت خواب ها و پتو هامونو آنکادر (همون مرتب کردن تخت و پتوی خودمون.اونجا بهش میگن آنکادر) کردیم و برای رفتن به سرویس بهداشتی جهت آبی به سر رو زدن و قضای حاجت کردن. یکی یکی از آسایشگاه خارج شدیم.البته اینم بگم بجز چند سربازی که در طول شب پست و نگهبانی داده بودن و خسته و کوفته بودن.کسی اجازه نداشت بیشتر بخوابه و فقط اون چند سرباز توی آسایشگاه کمی بیشتر از ما خوابیدن و ما همه برای آبی به سر و رو زدن و بعدشم نظافت کردن محوطه و آسایشگاه رفتیم بیرون.خلاصه که آبی به سر و صورت زدیم و همگی.به استثنای من و دو سرباز دیگه که منشی بودن.و منی که دفتر دار بودم.باقی همگی بلا استثنا درب انبار گروهان به خط شدن تا طی و جارو و خاک انداز بگیرن و برن برای نظافت داخل و بیرون آسایشگاه.دوستان اینم بگم که در این وقت از دوره آموزشیمون.آسایشگاه دائمیمون مشخص شده بود. و دیگه به صورت موقت و ادغامی در آسایشگاه گروهان بغلیمون نبودیم.خلاصه من و دوتا منشی گروهان رفتیم درب دفتر فرمانده رو باز کردیم.و ابتدا یه اب و جارو کردیم کف اتاق فرمانده رو و بعدم من مشغول دم کردن چای برای فرمانده شدم و بعد از اینکه چای رو آماده کردم.رفتم دوتا برگه که بهش ژِتُن میگفتن رو از دفتر فرماندهی کل پادگان گرفتم از یه سروانی و رفتم دم آشپزخونه کل پادگان و به مقدار دو سهم معین شده. پنیر و خرما و نان گرفتم برای دوتا فرماندمون که وقتی به پادگان میرسن .بتونن صبحونه بخورن و بعدم به باقی کار هاشون برسن.اون دوتا منشی گروهان هم که یجورایی من آقا بالا سرشون بودم.مشغول نوشتن و تنظیم لوحه نگهبانی برای شب کردن.که کدوم سرباز ها باید امشب نوبتی دو ساعت دو ساعت پست و نگهبانی بدهند تا صبح.منم که کاری دیگه نداشتم جز صبر کردن تا آمدن فرمانده و گرفتن دستورات احتمالی و انجامشون. تصمیم گرفتم کمی چشم روی چشم،بزارم تا چرتی بزنم.آخه واقعا خستگی توی چهره ی هممون مشهود بود و منم گیج و منگ بودم از کمبود خواب.چون بهر حال بعد از ۲۰ سال که ساعت ۹ یا ۱۰ صبح بیدار میشدم.یکباره ساعت ۴ و نیم صبح بیدار شدن برام خیلی سخت و،عملاً یجورایی نشدنی بود برای بار اول.برای اینکه یوقت سوتی ندم و فرمانده سر نرسه ببینه چرت میزنم. به منشی ها سپردم اگر فرمانده رو از پشت پنجره دیدین ، منو سریع بیدار کنین لطفاً. اونا هم گفتن باشه و من چشمامو روی هم گذاشتم و برای چند دقیقه ای چرتی زدم .طولی نکشید که با صدای منشی بیدار شدم که گفت فرمانده داره میاد.پاشو تا هممونو به مصیبت ندادیه.و زدن زیر خنده??.منم دستی به سر و صورتم کشیدم و لباسمو مرتب کردم. و به محض ورود فرماندمون.یه احترام نظامی شیک و مجلسی گذاشتم و بعد از سلام و احوالپرسی تقریبا خشک و رسمی .مشغول چیدن بساط صبحانه و چای روی میز دفتر فرماندمون کردم. و خودمم کناری ایستادم تا اگر چیزی میخواست ازم.سریع بپرم انجام بدم براش.راستش نمیخواستم همین روز اولی سوتی بدم و سعی میکردم حواسم پرت چیزی یا کسی نشه و شش دانگ حواسم به حرفای فرمانده باشه که ببینم چی ازم میخواد که انجام بدم یا براش تهیه کنم..خیلی ممنون که تا پایان پارت چهارم خاطرات سربازیم هم باهام بودین.امیدوارم تونسته باشم توجهتونو به خاطراتم جلب کرده باشم و از خوندن خاطراتم حس خوبی بگیرین...انشالله اگر ظهر کاری پیش نیاد و تایمم آزاد باشه.براتون پارت پنجمم مینویسم ان شا الله ??تا ظهر چهارشنبه دل انگیزتون فعلا خدا نگهدار همه ویرگولی های عزیز و دوستداشتنی ????ارادتمند همگی. شب عالی به خیر ان شا الله ??</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 02:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازیم (پخ آذر ۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B5-mrri0m7cflr9</link>
                <description>پارت سومخلاصه که بعد از حدوداً یکی دو ساعتی که توی آسایشگاه مشترکمون با یکی از از گروهان های دیگه بودیم تونستیم کمی استراحت و ریکاوری کنیم خودمونو و کمی سبک تر و سرحال تر خودمونو آماده کنیم برای باقی اولین روز از دوره آموزشی سربازیمون.دم دم های غروب بود که گفتن در ورودی آسایشگاه هر دو گروهان به صف بایستید برای گرفتن آمار و سر شماری برای رفتن به مهدیه و خواندن نماز مغرب و عشاء .ما هم سریع،به صف شدیم و در صفوف منظم تقریباً شروع به حرکت به سمت مهدیه کردیم.دم در مهدیه که رسیدیم.یه پلاستیک تهیه کردم و پوتینامو گذاشتم توش و با خودم بردم توی مهدیه تا یکوقت کسی اشتباهی پوتینامونو جابجا بر نداره و بخوایم یه ساعت دنبال پوتین بگردیم توی هوای تاریک بعد از نماز ... خلاصه که طبق معمول قبل از نماز کمی مباحث اخلاقی و،دینی برامون گفتش حاج آقا و بعدم صف بستیم و نماز خوندیم بعد از نمازم به خط شدیم و بعد از آمار. دوباره به سمت آسایشگاه رفتیم.ساعت حدود ۶ و نیم بود که گفتن همه دم سلف غذاخوری به صف بشین برای شام خوردن.ما هم قاشق و بشقاب به دست صف شدیم دم در سلف و نوبتی یکی یکی میرفتیم داخل و شاممونو میگرفتیم و مینشستیم تو سلف و شام میخوردیم.بعدشم باز توی اون سرما و سوز شب پاییزی ظرفارو با آب سرد شستیم و رفتیم آسایشگاه.ساعت دیگه حدود ۷ بود.و این یعنی که یک ساعت تا ساعت ۸ وقت داریم که کاملا در اختیار خودمون باشیم توی آسایشگاه.تا ساعت ۸ که باز موقع آمار گرفتن میشد و راس ساعت ۹ شب هم خاموشی قرار بود ،زده بشه و همه بایستی بخوابیدیم و استراحت بکردیم تا اذان صبح.اون یکساعت رو هر کسی طوری گذروند.عده ای ترجیح دادن بخوابن و تجدید قوا کنن.عده ای رفتن بوفه و کمی تنقلات خریدن و دور هم مشغول خوردن و صحبت کردن و دوست پیدا کردن شدن ته آسایشگاه.منم کمی دراز کشیدم و کش و قوسی یه بدن دادم تا خستگی کل اون روز رو از تن در کنم.خلاصه در اون بین بودن عده ایم که با وجود خستگی مفرط که از ظاهرشون عیان بود.ترجیح داده بودن تلویزیون ببینن تا ساعت ۸ بشه و برن واسه آمار و بعدشم یه خواب نسبتاً طولانی تا موقع اذان صبح.خلاصه وقت آمار شد.همه از آسایشگاه بیرون رفتیم و به صف شدیم روی زمین روبروی محوطه اسایشگاهمون خط کشی شده بود و شماره های از ۱ تا ۱۳۰ حدوداً نوشته بودن.که اون شماره ها رو،شماره آماری میگفتن بهش.هر کدوممون باید روی شماره ی خودش وایمیستاد و هر وقت منشی گروهان که وظیفه سر شماری رو داشت.شماره هامونو میخوند.باید با صدای بلند *الله*میگفتیم و همونجایی که بودیم به حالت به زانو مینشستیم .خلاصه شماره ها رو یکی یکی خوند و خداروشکر جز یکی دو نفری که رفته بودن سرویس بهداشتی واسه اجابت مزاج رفته بودن و بخاطر همین تاخیرشون برای آمار.کمی تنبیه شدن از جانب فرمانده گروهان.باقی همه حاضری خود را زدن بقول معروف.ولی فرمانده اونجا گفت. بخاطر این دو نفر که تاخیر داشتن.باید کل گروهانتون تنبیه بشه. یادمه حدودا ۵۰ تا بشین پاشو بهمون داد و حسابی از خجالتمون در اومد. اونجا بود که معنی اینکه میگن:*تشویق برای یک نفر ، تنبیه برای همه* رو با بند بند وجودم حس و درک کردم ??... ،خلاصه بعد رفتیم آسایشگاه و بعد از یه جر و بحث اساسی با اون دو نفر تاخیری که بخاطرشون ما هم تنبیه شدیم.دیه کم کم بچه ها هر کی روی تخت خوابش دراز کشید و خاموشی راس ساعت ۹ تقریباً زده شد و هممون به یه خواب اجباری رفتیم و دیگه واقعا میتونستیم با خیال راحت یه خواب نسبتاً خوب و طولانی تا سپیده دم داشته باشیم???....اینم از پایان پارت سوم خاطرات آموزشی من..ممنونم که این پارت رو هم تا آخر خوندین.امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین.انشا الله فردا ظهر پارت چهارم رو هم براتون مینویسم تا بخونین و سرگرم بشینمخلص همه ویرگولی های عزیز.شبتون بخیر.ایام به کامتا فردا خداحافظ همگیتون ???</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 00:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازیم (پخ آذر ۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B5-swj7zddbowue</link>
                <description>پارت دومخلاصه بعد از اینکه فرمانده گروهان و فرمانده اسلحه خانه ی گروهانمون مشخص شد، ما دیگه مستقیماً زیر نظر فرمانده گروهانمون در اومدیم و هر چی میگفت باید اطاعت میکردیم و گرنه باید کل دور تا دور محوطه آسایشگاه که حدودا اندازه یه نیمه زمین فوتبال بود رو پا مرغی میرفتیم و دور میزدیم چند دفعه ?. خلاصه به دستور فرمانده همه به صف های ده نفره پشت سر هم به خط شدیم.بعدش یه افسر دیگه که همون فرمانده اسلحه خانه گروهانمون بود اومد و بعد از کمی پچ پچ کردن در گوش فرمانده گروهان. حدود ده نفری از جمع حدودا ۱۲۰ نفره مون رو جدا کرد و یه صف جدا گونه گفت که بگیرن اون ده نفر..منم جز اون ده نفر بودم و هممون کلی استرس داشتیم چون نمیدونستیم چرا جدامون کردن ماها رو از باقی بچه ها. تو همین فکر ها بودیم که فرماندمون یکی یکی از ما ده نفر صدا میزد به نوبت و میرفتیم پیش فرمانده و به هر کدوممون وظیفه ای محول میکرد که تا آخر دوره ی آموزشیمون ملزم به انجام اون وظیفه و دستور زیر نظر فرمانده بودیم.یکیمون شد مسئول انبار ، یکی مسئول حمام و نظافت شخصی سرباز ها ، دو نفر هم به اتفاق منشی گروهان شدن، ولی هنوز من و چند نفر دیگه مونده بودیم سر در گم و بدون وظیفه.که دیدم فرمانده منو صدا کرد که برم پهلوش.وقتی رفتم پهلوش اسم و فامیل و اسم شهر و استانمونو پرسید منم جواب دادم بعد بهم گفت دستخطت چطوره.خرچنگ قورباغه هست یا خوب و خوانا؟ منم گفتم دستخطتم معمولیه به نظر خودم نظر خاصی ندارم.بعد بلافاصله دیدم یه تیکه کاغذ و خودکار از جیبش در اورد و بهم گفت روی این برگه اسم و نام خانوادگیت رو تا جایی که میتونی خوش خط بنویس ببینم چطوره دستخطت. منم چشم گفتم و با اینکه از سرما مثه یک حیوان با وفا(از این پا کوتاه ها)میلرزیدم.سعی کردم تا جای ممکن بهترین دستخطمو داشته باشم و بعد از نوشتن اسم و فامیلم.برگه رو به فرمانده دادم.فرماندمونم با باقی افسرای کناریش یه مشورتی کرد بنظرم و یه پچ پچی داشتن باز با هم.بعدش گفت که تو هم وظیفت دفتر داری هست توی دوره آموزشیت.این رو که گفت چند نفر از باقی بچه ها لبخندی از سر حسرت کردن و اونجا بود،که فهمیدم ظاهراً سبک ترین وظیفه و راحت ترینش به من محول شده.ولی سعی کردم عادی باشم و خیلی مشتاق نشون ندم.و رفتم پیش باقی بچه ها نشستم.دیگه حوالی ساعت ۱۲ و نیم بود که باز به خطمون کردن و یکراست رفتیم به سمت مهدیه (همون مسجد خودمون) پادگان و اونجا بعد از حدودا چند دقیقه مناجات قبل نماز و دعا و کلیپ های انگیزشی دفاع مقدس که روی پروژکتور برامون پخش کردن.رفتیم وضو گرفتیم و نماز رو به جماعت خوندیم و دوباره برای برگشت به محوطه باز به خط شدیم و بعد از یک حضور غیاب که البته اونجا بهش میگن (آمار) راهی شدیم تا به سمت محوطه و بعد هم برای صرف ناهار به سلف غذاخوری بریم.ولی زهی خیال باطل.که نه سلف غذاخوری بردنمون و نه غذای درست حسابی ای دادن.در حد دو کفگیر متوسط استانبولی با کمی ماست. و بدون هیچ مخلفات دیگه ای و یا حتی کمی آب.خلاصه ما هم که مثل چی گرسنه بودیم زیر ۱۰ دقیقه حدودا ناهار رو خوردیم و بعدشم رفتیم آبخوری و اونجا ظرفامونو با آب خیلی سرد و بیحس کننده ای به هر زحمتی بود شستیم و در کوله هامون گذاشتیم و اومدیم بریم توی یکی از اون آسایشگاه ها که استراحت کنیم.ولی فرمانده گفت شما فعلا اینجا میمونین تو محوطه تا تکلیف آسایشگاه و تخت و تشک و پتو هاتونم مشخص بشه. حدود یک ساعت یا کمی بیشتر بی هیچ کاری معطل نشستیم رو زمین سرد و سیمانی پادگان تا دیدیم یکی از افسرای گروهان کناریمون اومد و گفت شما فعلا موقتاً با گروهان ما ادغام میشین و مشترکاً در یک آسایشگاه میتونین باشین تا تکلیف آسایشگاه دائمی تون تا اخر دوره اموزشی معلوم بشه.ما هم که دیگه واقعا نای بیدار بودن و قدم از قدم برداشتن نداشتیم.مثل لشکر شکست خورده.اروم اروم و خسته و کوفته خودمون رو رسوندیم آسایشگاه مشترکی که برامون تدارک دیده بودن.اونجا فقط در همین حد که آبی به جورابام بزنم تا بوی گندی که گرفته بودن کمی کمتر بشه و قابل تحمل تر بشن تونستم خودمو بیدار نگهدارم و بعدش که اویزون کردم جورابامو بالای بخاری آسایشگاه.دیگه نفهمیدم کی خوابم برد از بسکی خسته و کوفته راه و مسیر بودیم.....اینم از پایان پارت دوم خاطرات دوره آموزشی سربازیممرسی که تا آخر پارت دومم هم همراهم بودین. امیدوارم براتون جالب بوده باشه این پارت هم. انشالله فردا پارت سوم رو هم میزارم که بخونید و لذت ببرین ان شا اللهتا فردا. فعلا خداحافظ همه ویرگولی ها ???</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 16:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازیم (پخ آذر ۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@anonymous_writer/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B5-la2mqdsnryz2</link>
                <description>پارت اولسلام دوستان گلم.من یک تازه ویرگولی هستم(ویرگول نو شکفته) من متولد سال ۷۵ هستم و سال ۹۵ در تاریخ ۱۹ آذر مشمول خدمت شده بودم و خود ۱۹ ام روز اعزامم بود.ولی از شانس خوبم اون روز جمعه بود و من فرداش یعنی بیستم آذر اعزام شدم.از همون لحظه ای که چشمم به اتوبوس زپرتی و زوار در رفته افتاد. فهمیدم که سالی که نیکوست از زمستون سال قبلش پیداس(ضرب المثل رو خودم تحریف کردمه ; )... خلاصه سوار اتوبوس شدیم و بعد از چند دقیقه که از ترمینال سه راه خرمشهر اهواز(اهوازی هستم) بیرون زدیم. اتوبوس توقفی کرد و یه نفر از اینایی که سر راه تنقلات سر راهی میفروشن. اومد تو اتوبوسمون و کلی برای محصولاتش نظیر چیپس و تخمه آفتابگردون بی کیفیتش و کارت های تلفنش بازاریابی کرد.و البته منم یه کارت تلفن ازش خریدم گفتم وقتی رسیدم پادگان محل خدمت.از اونجا با خانواده تماس بگیرم یوقتی نگرانم نشن.. غافل از اینکه اون کارت فقط مخصوص استان خوزستان بود و توی استان دیگه ای کار نمیکرد(اینو وقتی فهمیدم که توی پادگان رسیدیم و دیدم بهمون انداخته کارت تلفن رو یجورایی) خلاصه بعد از دوازده ساعت تو اتوبوس بودن و خشکی گردن و ستون فقراتمون.رسیدیم روبروی پادگان شهید دستغیب جهرم (از توابع شیراز) خلاصه هممون به خط شدیم.یه سوزی هم میومد اون وقت سال.که انگار استخونتو سوراخ میکردن با میخ.خلاصه بعد یه ساعت به صف بودن تو سرما.کم کم راهمون دادن بریم داخل.دوباره داخل که رسیدیم به صفمون کردن و به حالت نیمه نشسته نزدیک دو ساعت نگهمون داشتن تا یکی یکی تفتیش و بازرسیمون کنن و بتونیم بریم توی محیط داخلی پادگان..خلاصه اینکه دژبان ها حتی به جوراب و کفشمونم رحم نکردن و کاملا همه سوراخ سمبه های وجودمونو تفتیش کردن تا اجازه دادن بریم داخل.. دیگه هوالی صبح شده بود که دم بهیاری برای چکاپ وضعیت سلامتیمون و عدم وجود بیماری بازم به خط شدیم.سرتونو درد نیارم این مرحله رو هم با یکی دو ساعت حدودا خستگی مفرط پشت سر گذاشتیم و دیگه رفتیم برای پذیرش و تعیین گروهان و آسایشگاه و البته از همه مهمتر تعیین فرمانده گروهان...مرسی که تا انتها این بخش از خاطراتم باهام بودین..انشا الله فردا شب پارت دوم خاطرات اعزامم رو میزارم براتون... ممنون که پارت اول رو تا انتها خوندین.دوستتون دارم بچه ها ??</description>
                <category>Anonymous Writer</category>
                <author>Anonymous Writer</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 23:59:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>