<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انوش کاظمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anush_kazemi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:56:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>انوش کاظمی</title>
            <link>https://virgool.io/@anush_kazemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیزیکدانان باید از گفتن حرف‌های احمقانه درباره فلسفه دست بردارند – نوشته ای ساده از شان کرول</title>
                <link>https://virgool.io/@anush_kazemi/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%E2%80%93-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%84-io8zzgbvxy1l</link>
                <description>در چند سال گذشته شاهد بوده‌ایم که تعدادی از دانشمندان برجسته پشت میکروفون‌ها رفته‌اند و ارزش فلسفه را کم‌اهمیت جلوه داده‌اند. استیون هاوکینگ ، لارنس کراوس و نیل دگراس تایسون نمونه‌های شناخته‌شده‌ای از این دست هستند. برای اینکه کمی این تعادل برقرار شود، وین میرولد، فیلسوف فیزیک، از برخی فیزیکدانان خواسته است تا توضیح دهند که چرا صحبت با فیلسوفان در واقع برای آنها مفید بوده است.به طور کلی، فیزیکدانان معمولاً سه نوع انتقاد سست و بی‌اساس از فلسفه دارند: یکی کاملاً احمقانه، یکی به طرز ناامیدکننده‌ای آزاردهنده، و دیگری عمیقاً افسرده‌کننده.(فلسفه می‌کوشد جهان را با تفکر محض و بدون جمع‌آوری داده‌های تجربی درک کند).این انتقاد کاملاً احمقانه است. بله، اکثر فیلسوفان واقعاً بیرون نمی‌روند و داده‌ها را جمع‌آوری نمی‌کنند (اگرچه استثنائاتی وجود دارد). اما بی‌معنی است که از آنجا به این اتهام بپردازیم که فلسفه، اطلاعات تجربی جمع‌آوری شده ما در مورد جهان را کاملاً نادیده می‌گیرد. وقتی علم (یا مشاهده مبتنی بر عقل سلیم) چیزی جالب و مهم در مورد جهان آشکار می‌کند، فیلسوفان بدیهی است که آن را در نظر می‌گیرند.فیلسوفان، در واقع، تمایل زیادی به فکر کردن دارند. این چیز بدی نیست. تمام فعالیت‌های علمی شامل درجه‌ای از «تفکر ناب» است. فیلسوفان، ذاتاً، بیشتر به سوالات بنیادی علاقه‌مند هستند. و منطقی است که تازه ترین جزئیات داده‌ها اهمیت زیادی برایشان ندارد (با اینکه همین جزییات برای یک پدیدارشناس که مدل سازی انجام میدهد بسیار مهم است). اما در بهترین حالت، فعالیت فلسفه فیزیک در پیوستگی با خود فیزیک است. بسیاری از بهترین فیلسوفان فیزیک قبلا فیزیکدان بوده اند یا تحصیلات آکادمیکشان فیزیک بوده و در نهایت متوجه شدند که مسائلی که بیشتر به آن‌ها اهمیت می‌دهند در دانشکده‌های فیزیک ارزشی ندارند، بنابراین به فلسفه روی آوردند. اما آن مسائل – ماهیت اساسی معماری نهایی واقعیت در عمیق‌ترین سطوح آن – در واقع فقط مسائل فیزیک هستند. و برای پیشرفت در آن‌ها، مقداری تفکر دقیق لازم است. سکوت کردن و محاسبه کردن کافی نیست.(فلسفه برای کار روزمره یک فیزیکدان شاغل کاملاً بی‌فایده است)حالا با این انتقاد آزاردهنده و ناامیدکننده مواجه می‌شویم. چون: معلومه. اگر معیار شما برای «جالب یا مهم بودن» به «مفید بودن در کارم» خلاصه شود، از نظر فکری زندگی نسبتاً فقیری خواهید داشت. هیچ‌کس انکار نمی‌کند که بخش عمده‌ای از فیزیک، بدون هیچ ورودی از فلسفه به خوبی پیش می‌رود.(«ما باید این انتگرال بسته را محاسبه کنیم! سریع، یک فیلسوف برای من پیدا کنید!»)فیزیک حتی بدون ورودی از زیست‌شناسی، تاریخ و ادبیات نیز به خوبی در مسیر تکوینش پیش می‌رود. فلسفه به دلیل جذابیت ذاتی‌اش جالب است، نه به این دلیل که دستیار فیزیک است. من فکر می‌کنم خود فیلسوفان گاهی اوقات در این مورد بیش از حد حالت تدافعی می‌گیرند و سعی می‌کنند دلایلی ارائه دهند که چرا فلسفه برای فیزیک مفید است. اصلا مهم نیست! فلسفه نوچه فیزیک نیست، فلسفه چارچوبی بزرگتر است که نوع تفکر ما را شکل میدهد.با این وجود، برخی از سوالات فیزیک وجود دارند که در آنها ورودی‌های فلسفی واقعاً مفید هستند. سوالات بنیادی، مانند مسئله اندازه‌گیری کوانتومی، پیکان زمان، ماهیت احتمال و غیره. باز هم، اکثریت قریب به اتفاق فیزیکدانان شاغل هرگز نگران این مشکلات نیستند. اما برخی از ما نگران هستیم! و صادقانه بگویم، اگر فیزیکدانان بیشتری که در این زمینه‌ها مطلب نوشته‌اند، تلاش کنند تا با فیلسوفان صحبت کنند، خود را از ارتکاب بسیاری از اشتباهات ساده نجات می‌دهند.(فیلسوفان بیش از حد به پرسش‌های عمیق و پیچیده اهمیت می‌دهند، به جای اینکه به آنچه می‌توان مشاهده و محاسبه کرد، بپردازند)در نهایت، نقد عمیقاً ناامیدکننده. در اینجا پیامد ناگوار یک عمر زندگی در یک سیستم دانشگاهی/آموزشی را می‌بینیم که رویاهای بلندپروازانه را به واحدهای کار مولدِ که به راحتی قابل اندازه‌گیری اند، تقلیل می دهد. ظاهراً ایده این است که توسعه یک تکنیک جدید برای محاسبه یک تابع موج خاص، یک کار شرافتمندانه و شایسته حمایت است، در حالی که تلاش برای درک اینکه توابع موج واقعاً چه هستند و چگونه واقعیت را به تصویر می‌کشند، اتلاف وقت کسل‌کننده‌ای است. من گمان می‌کنم که اکثریت قابل توجهی از فیزیکدانانی که از مکانیک کوانتومی در کار روزمره خود استفاده می‌کنند، به تلاش برای درک مسئله اندازه‌گیری کوانتومی بی‌علاقه یا کاملاً مخالف آن هستند.این موضوع من را ناراحت می‌کند. من در مورد بقیه افراد نمی‌دانم، اما شخصاً من در کودکی عاشق علم نشدم چون درگیر عشق یافتن تکنیک‌های محاسباتی کمی کارآمدتر بودم. اشتباه برداشت نکنید – یافتن تکنیک‌های محاسباتی کارآمدتر بسیار مهم است و من وقتی فکر می‌کنم ممکن است چیزی برای ارائه داشته باشم، با خوشحالی خودم این کار را انجام می‌دهم . اما نکته اصلی این نیست – این یک گام در مسیر رسیدن به هدف است.به نظر من، نکته این است که بفهمیم طبیعت چگونه کار می‌کند. بخشی از آن به دانستن نحوه انجام محاسبات مربوط می‌شود، اما بخش دیگر پرسیدن سوالات عمیق در مورد معنای همه اینها است. به هر حال، این چیزی است که من را به علم علاقه‌مند کرد. و بخشی از این وظیفه، درک جنبه‌های بنیادی تصویر فیزیکی ما از جهان و کاوش عمیق در مسائلی است که فراتر از صرفاً توانایی محاسبه چیزها هستند. شرم‌آور است که بسیاری از فیزیکدانان نمی‌بینند که فلسفه علم چقدر می‌تواند به این تلاش کمک کند. جهان بسیار بزرگتر از آن چیزی است که ما هستیم و عجیب‌تر از آن چیزی است که ما معمولاً تصور می‌کنیم، و من به نوبه خود از هر کمکی که می‌توانیم در تلاش برای فهمیدن آن دریافت کنیم، استقبال می‌کنم.</description>
                <category>انوش کاظمی</category>
                <author>انوش کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 08:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فلسفه شما را دانشمند بهتری می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@anush_kazemi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ff4wvpuhikdd</link>
                <description>استیو هسو نقل قولی تحریک‌آمیز از فیلسوف علم، پل فایرابند، بیرون می‌کشد:عقب‌نشینی فلسفه به درون پوسته‌ی «حرفه‌ای» خودش، عواقب فاجعه‌باری داشته است. نسل جوان‌تر فیزیکدانان، فاینمن‌ها، شوینگرها و غیره، ممکن است بسیار باهوش باشند؛ آنها ممکن است از اسلاف خود، از بور، انیشتین، شرودینگر، بولتزمن، ماخ و غیره، باهوش‌تر باشند. اما آنها وحشی‌های بی‌تمدنی هستند، فاقد عمق فلسفی هستند – و این تقصیر همان ایده‌ی حرفه‌ای‌گری است که شما اکنون از آن دفاع می‌کنید.احتمالاً درست است که نسل‌های پس از جنگ جهانی دوم فیزیکدانان برجسته، تحصیلات کمتری نسبت به همتایان قبل از جنگ خود داشتند (اگرچه مطمئناً مثال‌های نقضی مانند موری گل-مان و استیون واینبرگ وجود دارد). ساده‌ترین توضیح برای این پدیده این است که مرکز ثقل تحقیقات علمی پس از جنگ از اروپا به آمریکا منتقل شد و ارزش آموزش گسترده (و به ویژه فلسفه) همیشه در آمریکا کمتر بوده است. جالب اینجاست که به نظر می‌رسد فایرابند خود فیلسوفان را – «عقب‌نشینی فلسفه به یک پوسته «حرفه‌ای»» – سرزنش می‌کند، نه فیزیکدانان یا هرگونه روند جغرافیایی-اجتماعی گسترده‌تر.اما گذشته از اینکه آیا فیزیکدانان مدرن (و شاید دانشمندان در زمینه‌های دیگر، نمی‌دانم) این روزها کمتر به فلسفه توجه می‌کنند، و گذشته از اینکه چرا ممکن است اینطور باشد، هنوز این سوال وجود دارد: آیا این مهم است؟ آیا دانستن بیشتر فلسفه، هر یک از غول‌های پس از جنگ جهانی دوم را به فیزیکدانان بهتری تبدیل می‌کرد؟ مطمئناً می‌توان مثال‌های نقض تاریخی را مطرح کرد: پذیرش نظریه اتمی در دنیای آلمانی زبان در اواخر قرن نوزدهم به طور قابل توجهی توسط استدلال‌های فلسفی ارنست ماخ به تعویق افتاد. از سوی دیگر، انیشتین و بور و معاصرانشان موفق به انجام برخی کارهای انقلابی شدند. نسبیت و مکانیک کوانتومی از هر چیزی که از آن زمان در فیزیک آمده است، شگفت‌انگیزتر بودند.توضیح معمول این است که پیشرفت‌های انقلابی به سادگی برای انجام شدن وجود نداشته‌اند – اینکه فاینمن و شوینگر و دوستانشان روزهای باشکوهی را که مکانیک کوانتومی در حال اختراع بود از دست دادند، بنابراین به آنها واگذار شد که الگوی موجود را به جلو ببرند، نه اینکه چیزی انقلابی و جدید ارائه دهند. شاید اگر این افراد با هیوم و کانت و ویتگنشتاین خود بیشتر آشنا بودند، ما تا الان گرانش کوانتومی را کشف کرده بودیم.احتمالاً نه. پیش‌فرض‌های فلسفی قطعاً نقش مهمی در نحوه‌ی کار دانشمندان ایفا می‌کنند، و این امکان وجود دارد که مجموعه‌ای کمی پیچیده‌تر از پیش‌فرض‌ها بتواند در اینجا و آنجا به فیزیکدانِ در حال کار کمک کند. اما بر اساس تفکر در مورد تاریخ واقعی، نمی‌بینم که چگونه چنین پیچیدگی‌ای واقعاً می‌توانسته اوضاع را پیش ببرد. (و لطفاً نگویید: «اگر دانشمندان از نظر فلسفی پیچیده‌تر بودند، می‌دیدند که دیدگاه من همیشه درست بوده است!») من معمولاً فکر می‌کنم که دانستن چیزی در مورد فلسفه – یا در واقع ادبیات یا موسیقی یا تاریخ – کسی را به فرد جالب‌تری تبدیل می‌کند، اما لزوماً او را به فیزیکدان بهتری تبدیل نمی‌کند.با این حال، این ممکن است درست نباشد. شاید اگر فیزیکدانان بزرگ چند دهه اخیر گسترده‌تر و کمتر فنی بودند، به جای اینکه بیشتر بر دغدغه‌های محدود فیزیک ذرات یا ماده چگال پافشاری کنند، در زمینه‌هایی مانند اطلاعات کوانتومی یا نظریه پیچیدگی به پیشرفت‌های چشمگیری دست می‌یافتند. در هر صورت، گمانه‌زنی آسان است، اماارائه شواهد قانع‌کننده بسیار دشوار است.</description>
                <category>انوش کاظمی</category>
                <author>انوش کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 07:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>