<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Anya0n.k</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@anya0nk</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:54:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65923/avatar/yraPUY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Anya0n.k</title>
            <link>https://virgool.io/@anya0nk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان سبک روابط زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-mwtgcv26sy2o</link>
                <description>از بین فیلم های ترسانک، به نظرم زامبی ها از همه موجودات ترسناک تر هستند؛ البته نه به خاطر ظاهر زشت و ناپسندی که دارند بلکه بخاطر ویژگی هایی که دارند.به عنوان مثال، زامبی ها هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند، و با وجود اینکه هیچ هدفی ندارند، با این حال بی هدف سرگردانند، نه خوراک درستی دارند، و نه حتی خواب کافی دارند، همیشه و در همه حال، برای چیزی عجله دارند و سرگردانند، اما خودشان این را نمی دانند که آن چیزی که بدنبالش هستند چیست؟!به احتمال خیلی زیاد، در درون خود خلاء یک چیز مهم را حس می کنند؟؟ و شاید بدنبال همان هستند، آن هم با وجود اینکه نمی دانند این خلاء برای چیست؟ و حتی چطور و از چه راهی باید آن را پر کنند؟و تنها چیزی که برای آنها مهم است این است که اگر کسی مانند آنها نباشد او را تبدیل به یکی مثل خود می کنند.و اصلا نه آشنایی می شناسند و نه حتی خانواده ای...اصلا برایشان مهم نیست که آن شخص متفاوت چه کسی است، بلکه تنها چیزی که برایشان مهم است، این است که آن شخص یا اشخاص را شبیه به خود کنند.انگار که این کار باعث می شود تا خلاء درونی آنها پر شود و آن حس گنگ و مبهم ناراضی بودنی را که دارند، با این کار پر می شود؛ ولی این خلاء و این حس همچنان باقی است و حتی ممکن است که بیشتر هم شود.به نظر شما این سبک زندگی کمی آشنا به نظر نمیاد؟به نظر من، این سبک زندگی که ما برای خود انتخاب کردیم. از صبح زود تا شب، بیشتر خود را در حال جنب و جوش و تلاشیم بدون اینکه بدانیم از این زندگی چه می خواهیم؟!گاهی از خودم می پرسم یعنی ما انسان ها فقط برای این بوجود آمده ایم، با هدفی چنین بی ارزش و خالی از هر گونه هدفی بدون اینکه کمی صبر کنیم و از هوای خوش و صدای پرندگان در بین شاخ و برگ درختان لذت ببریم.گاهی با خودم فکر می کنم که چی می شد اگر کمی با در کنار هم بودن لذت می بردیم؟!چی می شد اگر کمی با هم خوب و مهربان بودیم و بجای اینکه مثل زامبی ها سعی کنیم دیگران را شبیه به خودمان کنیم، کمی تلاش می کردیم تا با ملاحضه و با احترام برخورد کنیم؟!چی می شد اگر هر کس به هر چیزی که مناسب خود او بود و حالش با آن خوب بود، می رسید و بجای سد راه و مانع یکدیگر شدن، به یکدیگر کمی کمک می کردیم و از یکدیگر حمایت می کردیم؟!چی می شد اگر هر کسی سر کار و حرفه ای بود که برای آن ساخته شده بود و به آن علاقه داشت و همه ما به هم برای این رسیدن ها حمایت می کردیم؟چی می شد اگر بجای درگیری و دشمنی، مشکلات بین خودمان را با حرف زدن و ارتباط برقرار کردن برطرف می کردیم، و آن وقت می وفهمیدیم که تمامی چیزهایی که به آنها عنوان مشکلات در رابطه می نامیم، سوءتفاهمی بیش نبوده و احتمالا نخواهد بود.چی می شد اگر روابطمان بر پایه اعتماد و راستگویی و راست کرداری بود و در روابطمان با هم با مهربانی و احترام رفتار می کردیم؟!و هزاران هزار چی می شدی که باید گفت ولی نه اینجا جای مناسبی برای آن است و نه در این بحث می گنجد.هدف از همه اینها اینکه، فقط خواستم یادآوری کنم که ما انسانیم، با دو نیروی فوق العاده عقل و احساس بوجود آمده ایم، و در دنیایی با چنان نظم و برنامه ریزی شده ای بوجود آمده ایم، که محال ممکن است به خاطر چنین هدف پوچ و بی معنایی، یعنی بدون هیچ فکر و داشتن هیچ گونه حس انسان دوستی، این زندگی را به پیش ببریم.شاید اگر هرکدام از ما، نگاهی به درونمان بیاندازیم، با دنیایی شگفت انگیز و فوق العاده روبرو شویم،  در حدی که دیگر نیازی به این سبک زندگی نباشد. شاید بزرگترین کشف هر انسانی، در درون خودمان باشد، در آنجا که خود حقیقیمان نشسته و منتظر است تا سری به او بزنیم و شاید حتی دمی با او صحبت کنیم و او را بشناسیم. شاید با شناختن و حتی ساختن خود بتوانیم، زندگی ایده آل خود را خلق کنیم.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 01:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی مشترک یه برونگرا و یه درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-hoqtfqagfjh0</link>
                <description>روزی روزگاری دختری پرشور و اجتماعی و پسری درونگرا و آرام و ساکت متوجه می شوند که همدیگر را دوست دارند و به همین دلیل تصمیم به ازدواج می گیرند. در زندگی مشترکشان همه چیز بینشان خوب به خوبی پیش می رود، فقط یک مشکل کوچیک این وسط هست و آن هم اینکه دختر امیدوار است که پسر کمی بیشتر صحبت کند و پسر هم گاهی از پرحرفی های دختر خسته می شود و با خود می گوید که ای کاش کمتر صحبت می کرد. و خلاصه اینکه دختر با خود می گوید:«مثله توی داستان های عاشقانه و رمان ها، می تونم پسر رو تغییر بدم پس مشکلی نیست.»در عین حال، پسر هم با خود چنین طرز فکر مشابهی دارد:«او باید در مواقعی ملاحضه مرا بکند و حرف نزد. من این را از او انتظار دارم و اگر مرا دوست دارد باید اینطور رفتار کند. پس مشکلی نیست.»آنها در این زندگی با هم زندگی می کردند و زن از مرد انتظار داشت تغییر کند، و چون تغییری در او نمی دید، تصمیم گرفت که نخست او خود را همانطور که مرد می خواهد تغییر دهد. بعد از مدتی زندگی آنها رسما از درون پاشید. هر دو با وجود اینکه یکدیگر را بی نهایت دوست داشتند، اما نمی دانستند، اشکال کار در کجا است؟ هرچهه سعی می کردند با یکدیگر صحبت کنند، در نهایت صحبت آنها به دعوا و دلخوری ختم می شد. شده بودند دو غریبه که زیر یک سقف زندگی می کنند.دختر شور و هیجان سابق را نداشت. دیگر کمتر می خندید و کمتر حرف می زد؛ دقیقا همانطور که پسر می خواست شده بود، ولی از درون حس خلائی تمام وجودش را پر کرده بود. و کمتر به اتفاقات اطرافش واکنش نشان می داد. انگار دختر دیواری بلند و فولادی اطرافش کشیده بود و حتی اجازه ورود هیچ کسی را به آن نمی داد. حتی شریک زندگی اش.اما پسر ظاهرا همچنان آرام و با صلابت به نظر میرسید، اما او نیز این خلاء را در درونش حس می کرد. نمی دانست چرا، اما می دانست یک مشکلی این وسط هست وگر کاری نکنند، این زندگی دیر یا زود به پایان خود می رسد. اما او چه می توانست بکند. دختر دیگر علاقه ای به صحبت کردن با او ندارد و حتی به روی او نمی خندد.پس در ابتدا فکر کرد که دختر مشکلی دارد، اما مشکل ساده تر از این حرف ها بود. او هیچ علاقه ای به صحبت کردن با پسر نداشت. چون آن دختر در بیرون خانه با همه به گرمی صحبت می کرد، در حالیکه در مقابل پسر مثل یک ربات بی احساس می شد. پسر بارها و بارها و بارها از خود می پرسید:«چرا با من هم آنقدر گرم و صمیمی مثل فلان دوست و آشنا، رفتار نمی کند.»تا اینکه شبی از شب های سرد زمستانی وقتی برق رفته بود و هر دو کنار بخاری نشسته بودند تا گرم شوند. دختر حرفی زد:«بیا جدا بشیم.»پسر با حالت گیجی خاصی نگاهش می کرد، انگار که منظور حرف های دختر را درک نمی کرد. انگار متوجه نمی شد که چرا باید جدا شوند وقتی زندگیشان آنقدرها هم مشکل بزرگی ندارد که بخواهند از هم جدا شوند. به نظر او همه چیز خوب بود فقط، شاید یک مشکل کوچک یا یک سوءتفاهم بینشان باشد که آن هم قابل حل شدن است و بخاطر همچین چیز بی اهمیتی نیازی به جدا شدن نیست. چرا که پسر داستان ما هنوز هم دختر را دوست دارد. و صدای دختر برای بار دوم او را از دنیای فکر بیرون آورد:_بهرحال زندگی ما همین الان هم تموم شده است، اینطور نیست؟!+بیا یه بار دیگه تلاش کنیم. همین یه بار باشهبه همین دلیل هر دو تصمیم می گیرند که هر کدام یک شمع کوچک که در عرض 5-10 دقیقه ای آب می شود، بیاورند و هر یک در طول این مدت چیزی که باعث ناراحتیشان شده را بگویند و در این مدت 5 – 10 دقیقه ای که یکی از طرفین صحبت میکند طرف دیگر بدون هیچ قضاوت یا پیش داوری گوش دهد تا در نهایت نوبت خود او شود.دختر گفت:«من از کم حرفی و این رفتارت هیچ وقت خوشم نمیومد، خیلی سعی کردم، مثل توی داستان ها و رمان های عاشقانه تغییر بدم ولی هرچی بیشتر تلاش کردم متوجه شدم که نمیشه، بخاطر همین هم سعی کردم خودم رو مطابق با میلت تغییر بدم بلکه تو هم همینکار رو برام بکنی و بخاطرم بعضی از عاداتت رو عوض کنی ولی یک چیزی رو فهمیدم و اونم اینکه هرچقدر من تغییر می کنم، بیشتر حس می کنم که این چیزی که بخاطرت شدم، من نیستم وفهمیدم دیگه دلم نمیخواد خودم رو بیش از این برات فدا کنم و بخاطر همین هم جدایی برای هردومون بهتره.»دختر مکثی کرد و در نور کم شمع به چشمان شریک زندگیش نگاه کرد. مرد مثل همیشه ارام و خونسرد به نظر می رسید، اصلا نمی شد حدس زد که او دقیقا به چه چیزی فکر می کند. کمی اخم هایش در هم رفته بود و به چشمان همسرش نگاه می کرد. انگار در آنها را دنبال خودش می گشت.«من هم از اینکه با همه اینقدر گرم و صمیمی هستی ولی با من اینطور نیستی بیزارم. بیزارم از اینکه هیچوقت به من آنطور که به دوستان و آشنایانمان لبخند می زنی ولی به من نه. گاهی حس می کنم یه مشکلی هست ولی نمیدونم اون چیه؟! می خوام درستش کنم ولی حس می کنم بدون تو نمیشه، یعنی تو هیچ تلاشی برای بهتر کردن این زندگی نمیکنی...»«خوب، من اینطوریم، همیشه همینطوری اجتماعی و گرم رفتار می کنم. فکر کردم که از اولش وقتی همدیگه رو دیدیم، این رو می دونستی و حتی بخاطر همین دوستم داشتی؟!»«خوب، من هم آدم کم حرفی ام، خیلی علاقه ای به صحبت کردن ندارم و نمیتونم جور دیگه ای غیر از چیزی که من هستم رفتار کنم و من هم فکر کردم مرا بخاطر اینکه به حرفهایت گوش میدهم دوست داشتی؟!»هر دو برای دقایقی به یکدیگر نگاه کردند، بدون اینکه پلکی بزنند. انگار بعد از این صحبت کوتاه حالا فهمیده بودند اشکال کار کجا است.آنها متوجه شدند که آنها براساس اصل دوست داشتن و شریک زندگی بودن ازدواج کردند و در این اصول یک نکته مهم را جا انداخته بودند و آن اینکه:وقتی براساس اصل دوست داشتن به کسی وارد رابطه میشیم یعنی، ما طرف مقابل را همانطور که هست و نه آنطور که ما می خواهیم، می پذیریم و دوست داریم.و مورد دیگر آنکه، تغییر دادن شخص براساس سلایق و خواسته های خودخاهانه آن هم در چنین رابطه ای شایسته نیست، چرا که اول اینکه براساس قانون طبیعت تغییر تنها زمانی که از درون باشد یعنی یک زندگی اغاز شده و اگر از بیرون باشد باعث نابودی یک زندگی می شود. مثلا کرم ابریشم با شکافتن پیله از درون، تبدیل به پروانه می شود در حالیکه اگر حتی با حس خیرخواهی آن را از بیرون بشکافیم باعث مرگ آن کرم یا پروانه خواهیم شد. خلاصه اینکه، تغییر دادن یک شخص حتی اگر حق با ما باشد، بر عهده هیچ کس به جز خود شخص نیست. دوم اینکه، وقتی می پذیریم که کسی را همانطور که هست دوست داشته باشیم، پس تغییر دادن او شایسته انسانیت نیست.در پایان اینکه، خیلی از مسائل در زندگی مشترک، سوءتفاهمی بیش نیست که با به آرامی صحبت کردن و به صحبت های یکدیگر گوش دادن قابل حل است.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 02:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت پول</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D9%84-h5flosfesoj1</link>
                <description>از گذشته های دور، انسانها همواره،  نیازهای مادی داشتند و برای برطرف کردن آنها، با یکدیگر در ارتباط بودند؛ چرا که براساس اصلی قدیمی و نانوشته، «همه چیز را همگان دانند.»البته ما آن را کمی تغییر می دهیم، پس می نویسیم: «همه چیز را همگان دارند»در هر حال، براساس این اصل، ما انسانها همیشه بخاطر برطرف کردن نیازهایمان بهم نیاز داشتیم، پس طبیعی است که پیشینه ی اولین خرید و فروش ها و معاملات و دادوستد ها به خیلی قبل از اولین تمدن ها، برگردد.اما همانطور که همه می دانیم اولین معاملات و دادوستدها هم مشکلات زیادی را با خود به همراه داشت، چرا که بارها و بارها ثبت شده که در گذشته های دور یک شخص باید بطور متوسط زنجیره ای از نیازها و خواسته هایی را برطرف می کرد تا در نهایت نوبت به نیاز خودش می رسید. و این کار به صرف زمان بر بودن در مواقعی بی فایده بود. مثلا روزی شخصی به گیاهی دارویی برای خانواده مریضش نیاز داشت و به پیش شخصی که کارش جمع کردن گیاهان بود، می رود واز او می خواهد تا مقداری از گیاهانش را به او بدهد. شخص عطار به او گفت:- مشکلی نیست، اما من به مقداری آرد برای نان نیاز دارم اگر آرد را برام بیاری، من هم به تو به همان اندازه از گیاهان دارویی ام می دهم. شخص داستان ما به پیش کسی که کارش آرد کردن گندم و جو بود می رود و از او مقداری آرد می خواهد و او نیز در جواب می گوید:-باشه، ولی من به مقداری برنج نیاز دارم، برام مقداری برنج بیار تا به تو ارد بدم.مرد داستان ما، به پیش شالیکار می رود و از او مقداری برنج می خواهد و او نیز در جواب می گوید:- باشه، بهت می دم ولی من هم در عوض به مقداری میوه نیاز دارم، برام مقداری میوه بیار تا به تو برنج بدم.خلاصه داستان اینکه، این روند آنقدر تکرار می شود که به مرد خبر می رسد که همسر و فرزندانش در اثر بیماری ویروسی مرده اند.بهرشکلی این خبر به گوش پادشاه وقت می رسد و او را به شدت متاثر می کند، چرا که یک مرد در سرزمینش تنها به خاطر نبود سیستم اقتصادی درست، خانواده اش را از دست می دهد، پس این غیر قابل بخشش است و باید این سیستم تصحیح شود. در نتیجه همفکری ها و مشورت هایی که با بزرگان و با تجربگان در صنعت اقتصادی می کند، به این نتیجه می رسد که تنها راه این مشکل این است که باید ابزاری را بوجود آورد تا بوسیله آن هر شخص به سرعت و به راحتی بتوانند مود مورد نیاز زندگیشان را مستقیما بگیرند. پس دستور ضرب سکه را می دهد.از آن پس اعلام می کنند که این سکه ها، با طرح رایج شاهی، پول رایج کشور است و اداره خزانه داری را موظف می کند تا از این پس از سکه ها علاوه بر کالاهای و محصولات مورد نیاز مردم، به آنها مقدار معینی سکه به عنوان حقوق شخص استفاده شود، و برای رایج بودن و سکه در دست مردم بودن، به هر دلیل و بهانه ای، پولی به مردم داده می شد. مثلا در ازاء بدنیا آمدن فزرندی جدای از پسر یا دختر بودنش، به زن در صورت شاغل نبودن، بدون در نظر گرفتن داشتن همسر یا نداشتن آن، خزانه داری موظف به پرداخت 3 سکه طلا بود. و در صورت شاغل بودن، به او حق استفاده از مرخصی با گرفتن حقوق تمام وقت، داده می شد.مرد هم اگر کارمند دولت بود، می توانست کارش را به پاره وقت کاهش دهد، در حالی که حقوق تمام وقت را می گرفت؛ چون ایرانیان باستان معتقد بودند که آموزش و تربیت فرزند به شکل نیکو، مسئولیتی پاک و زیبا بود که باید هر دو مادر و پدر آن را انجام دهند و نباید این مسئولیت مهم بر عهده تنها یک تن بود.خلاصه اینکه اولین سکه ها و دادوستد با سکه اینطور بوجود آمد. اما رفته رفته با پیشرفت وضع زندگی مردم، و گسترش خرید و فروش و معاملات تجاری، همچنان مسئله ای بود که ذهن همگان را به خود جلب می کرد، و آن این بود که در طول سفر امنیت جانی و مالیشان بخاطر حمل سکه ها بخطر می افتاد و اصلا نمی شد سکه ها را در حجم زیاد با خود به سفرای کاری برای تجارت و معاملات برد. پس سران آن زمان به این فکر کردند که برای حجم پول های زیاد بهتر است که از اوراقی و برگهایی استفاده کرد که مثلا 30000 سکه طلا در نزد فلان صرافی دولتی و ... دارند و شخص می تواند به آنها برود و پولهایش را بگیرد.به این ترتیب کم کم، اوراق ها و برگهای پول کوچک تر و کوچکتر و جمع و جور تر شدند برای حمل راحت تر تا اینکه تبدیل به اولین اسکناس ها شدند؛ و از آنجایی که هر کشور، با توجه به پول رایج خود چنین حرکتی در زکینه پول زد. اولین اسکناس ها برای هر واحد های پولی بوجود آمدند. همناطور که می دانیم، با پیشرفت روز افزون تکنولوژی اسکناس ها جای خود را به کارت ها دادند و کارت ها جای خود را به پرداخت آنلاین از طریق درگاه های پرداختی، به این ترتیب با ادامه روند تکنولوژی همچنان ادامه دارد.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 01:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی از اولین سری گوشی اپل</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D9%84-grfdzqhivgus</link>
                <description>یک داستان از زبان یکی از کارکنان شرکت اپل هست که به نظرم جالب است و خواندنی است.سر تولید اولین سری گوشی اپل لمسی بودیم و همه تیم شرکت، شبانه روز در حال تلاش و آماده سازی برای رونمایی از اولین سری گوشی لمسی اپل بودیم، که یک روز خبری شوکه کننده به گوشمان رسید، و آن اینکه شرکت رقیب (احتمالا همه ما می دونیم که اون شرکت اسمش چیه ولی من بخاطر اینکه تبلیغ نشه و اینکه بحث ما سر اون شرکت نیست، اسمی ازش نمی برم) زودتر از ما محصول خود را با قیمتی کمتر به بازار عرضه کرد و ظاهرا با استقبال چشمگیری هم روبرو شده بود.ما با شنیدن این خبر ناامید شده بودیم، اصلا جو ناامیدی و ناراحتی و حتی خشم را می تونستیم بین خودمان حس کنیم؛ چرا که این بدین معنا بود که این همه زحمت شبانه روز ما، بی ثمر می ماند و هیچ چیز بدتر از این نیست که نتیجه تلاش ها و پشت کارت را نبینی آن هم وقتی حس می کردیم تا یک قدمی موفقیت بودیم. بهرحال ما اولین محصولی نبودیم که در این زمینه ارائه شده و طبعا مردم بیشتر به اولین ها علاقه دارند و هیچ کس دومین ها را به یاد نخواهد اورد.استیو جابز که حال و جو ناامیدی شرکت را دید، یکی از بچه ها را می فرستد تا نمونه ای از گوشی شرکت رقیب را بخرند و پس از آن همه را در سالن جمع می کند. وقتی گوشی به دستش می رسد، شروع می کند با گوشی کار کردن و آن را با محصول خودمان مقایسه می کند.« تاچش کند کار می کند در حالی که محصولی که ما روی آن کار می کنیم، سرعت تاچش بالاست و سیستم ایمنی آن ضعیف است و خیلی راحت قابل حک شدن است خلاصه اینکه اطلاعات مخاطب در این نوع گوشی محفوظ نیست، در حالی که محصول ما با چنان سیستم عامل امنیتی کدنویسی شده که غیرقابل هک است. یا مثلا کیفیت دوربین گوشی – پیکسل است در حالی که کیفیت گوشی اپل --- پیکسل است. حافظه گوشی --- است در حالی که حافظه محصول ما --- است.باتری این گوشی نهایت 5 ساله است در حالی که کیفیت باتری ما در حدی تضمینی عمری است که پشت آن را پلمپ می کنیم. فونت گوشی ساده است و زبان های زیای را پوشش نمی دهد، در حالیکه محصول ما، انواع فونت های خوشنویسی شده دارد و در ضمن بیشتر زبان های زنده دنیا را نیز پوشش می دهد. این گوشی وزنی حدودا --- دارد در حالی که وزن محصول ما، --- است یعنی سبک و خوش دست است و این ویژگی ها باعث شده تا در جای کمتری را در جیب بگیرد.خلاصه اینکه این گوشی یه تیکه آشغاله که تا حداکثر 5 سال آینده باید تعویض بشه چون اگر تعویض نشود، محکوم به نابودی و فنا خواهد بود ولی محصول ما عمری است و یک شخص می تونه تا مدت ها از ش استفاده کنه بدون اینکه برایش مشکلی بوجود بیاورد. درست است که اولین و پیشرو بدون در صنعت ما مهم است اما تاریخ بارها و بارها ثابت کرده بهترین بودن بر اولین بودن برتری دارد، و مشتری های ما آنقدر باهوش هستند که تفاوت کار بین یک گوشی با کیفیت و یک گوشی بی کیفیت را بفهمند، و من اینجا قول می دهم که وقتی ومحصول ما عرضه شد، مشتریان ما این را خواهند فهمید و بدین واسطه ما تبدیل به برندی جهانی و بین المللی خواهیم شد.»وقتی او این صحبت ها را می کرد، کاملا حس می شد که جو ناامید کننده و مایوس کننده جای خود را جوی پر از انگیزه و شور نشاط داده بود. او یک رهبر بی نظیر و قابل احترام بود چرا که او بجای اینکه در دفترش باشد، همیشه بین ما راه می رفت و او هم کنار ما کار می کرد، درست مثل اینکه او عضوی از این تیم بود نه رئیس ما، هیچ وقت به ما نه به عنوان کارکنانش، بلکه به عنوان تیمش نگاه می کرد و شاید به همین دلیل هم بود که بدون اینکه کسی صحبتی کند، همیشه مشکلات و حس ما را می فهمید و درک میکرد و برای مشکلاتمان راهکاری بی نظیر ارائه می کرد و حس و حال ما برایش مهم بود و همیشه در چنین شرایطی به ما انگیزه و روحیه می داد.این داستان از جنبه ها و زاویه های مختلفی جالب توجه است:نخست اینکه، طبق یک گفته معروف که می گوید: «احترام، احترام میاره»این بدین معنا است که وقتی به اطرافینانمان احترام بگذاریم و آنها را درک کنیم، آنها نیز با ما با احترام رفتار خواهند کرد و حتی در شرایطی ما را درک می کنند. بهرحال همه ما دوست داریم از نظر دوستان و خانواده و عزیزانمون به عنوان انسانی با ارزش و مورد احترام دیده بشویم؛ و عزیزانمان هم احتمالا همین فکر را نسبت به ما دارند، حالا فکر کنیم اگر ما اولین قدم را برای احترام و درک نسبت به طرف مقابل بگذاریم، به احتمال خیلی زیاد، آنها نیز احترام ما را با احترام پاسخ خواهند داد.دوم اینکه، اگر در هر کاری، هرچند کوچک و بی اهمیت به نظر برسد، بهترین خود را بگذاریم و برای بهترینی که در ذهنمان تصورش می کنیم، تلاش کنیم؛ نتیجه، این می شود که در آن کار یا حرفه ستاره می شویم. درست مثل برند اپل که به واسطه تلاش برای بهترین حد ممکن تیم شرکت اپل و استیو جابز، به برندی برتر در صنعت گوشی و هر ابزار مربوط به تکنولوژی شناخته شده است.سوم اینکه، وقتی در حال تلاش برای کاری یا چیزهستیم و انتظار نتیجه فوق العاده ای را داریم، منطقی است که به جای تمرکز بر روی رقیبان خود، تنها تمرکز خود را بر روی به انجام رساندن کار یا چیز بگذاریم؛ تنها در این صورت است که می توانیم آن را با بهترین تلاش خود به سرانجام برسانیم....#احترام_متقابل #تلاش_و_پشتکار #تمرکز_حواس #رهبری#لیدرشیپ #تیم_ورک #کار_تیمی #لیدر #اولین_سری_آیفون #اپل #استیو_جابز </description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 01:06:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک تمساح خوش شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-hizhbfvjm6kl</link>
                <description>روزی از روزها، یک تمساح از دور دسته ای گوسفند می بیند که برای آب به کنار رودخانه آمده بودند. به آرامی و بدون اینکه توجه آنها را جلب کند، جریان رودخانه را شنا می کند تا به نزدیکی آنها برسد. بعد از اینکه به دوسه قدمی گوسفندها رسید، حرکتش را به حدی کند کرد که آنها متوجه نشوند و به آنها این حس را میداد که تکه چوبی با جریان آب رودخانه به آنها نزدیک می شود. وقتی به یک قدمی آنها رسید، برای فرصت مناسب صبر کرد. در این بین که منتظر بود، صحبت های آنها را هم می شنید:- حاضرم باهات شرط بندی کنم که این یه تمساحه.+ و من شرط می بندم که این یه تکه چوبه.آنها همینطور بر سر ماهیت تمساح بحث می کردند و شرط بسته بودند؛ در حالی که تمساح داستان ما، همچنان آرام و بی صدا مانده بود و هر از گاهی هم یک قدم به آنها نزدیک تر می شد.مدتی به همین شکل گذشت تا اینکه یکی از آنها گفت:- الان ثابت می کنم که این یک تمساحه.و بعد یک قدم به تمساح نزدیک تر شد. به محض اینکه او به تمساح نزدیک شد، تمساح از فرصت بدست آمده، استفاده کرد؛ و آن گوسفند را خورد.از هر زاویه ای به داستان نگاه کنیم چیزهایی را یاد می گیریم:نخست اینکه، وقتی حقیقتی را می دانیم، برایی اثباتش به دیگران از تمام خود مایه نگذاریم و اگر کسی بهردلیلی علاقه ای به فهمیدن حقیقت ندارد. اصراری بر فهمیدن شخص نکنیم. بالاخره اینکه هر کس با نتیجه افکار و گفتار و اعمال و رفتارش روبرو می شود نه ما.دوم اینکه  در مقطعی برای رسیدن به خواسته هامون، مخصوصا وقتی به خواسته مون خیلی نزدیکیم، توسط اطرافیان و نزدیکانمان چیزهایی می شنویم و یا رفتارهایی می بینیم اگر به آنها اهمیت بدهیم، ممکن است که ما را از خواسته هایمان دور کند. درست مثل تمساح که وقتی به او می گفتند چوب، اگر تمساح اهمیت می داد و سعی می کرد که خود را ثابت کند، طعمه اش را از دست می داد. چرا که تمرکز خود را از روی خواسته مان بر روی صحبت های دیگران در مورد خود می کنیم.بارها و بارها به انواع و اقسام شکل های مختلف ثابت شده که اگر در شرایطی که به هدف و خواسته خود نزدیکیم، به حرف دیگران اهمیت بدهیم، و وقت و انرژی خود را برای اثبات خود به دیگران بگذاریم در نهایت چیزی که می خواهیم را از دست خواهیم داد. پس منطقی است که در این شرایط تمام تمرکز و انرژی و وقت خود را بر روی رسیدن به هدف بگذاریم.سوم اینکه برای رسیدن به هدف باید مسیری را طی کنیم و این مسیر همیشه با جریان هایی همراه است، بطوری که اگر تمرکزمان را از روی هدف برداریم، احتمال اینکه از مسیر منحرف شویم وجود دارد.و نکته آخر اینکه، باید اینطور نتیجه گیری کرد که برخلاف عنوان داستان، چیزی به اسم شانس و قسمت وجود ندارد، بهر حال ما داریم در دنیایی زندگی می کنیم که به شدت سیستماتیک و با ظرافت تمام برنامه ریزی شده، پس عقل در اینجا اینطور حکم می کند که شانس در این چرخه برنامه ریزی شده جایی ندارد. خلاصه تمامی اینها اینکه اگر هدفمند و با تلاش و پشتکار به سمت خواسته مان حرکت کنیم، توایی رسیدن به آن را خواهیم داشت، حالا هر چقدر هم که غیرممکن به نظر برسد.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 01:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر نوشت یک عقاب</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-g1xneqtuf1cm</link>
                <description>روزی از روزها، یک کشاورز وقتی در حال بازگشت به خانه بود، یک تخم بزرگ و غیرعادی پیدا می کند، و تصمیم می گیرد که آن را با خود به خانه ببرد؛ و بعد آن را در لانه مرغش گذاشت تا جوجه آن به همراه دیگر جوجه ها بزرگ شود. چندی بعد پرنده ای عجیب با جثه ای بزرگ تر از دیگر جوجه ها، سر از تخم بیرون آورد. در ابتدا، تمامی مرغ ها و جوجه ها متوجه تغییر این جوجه پرنده شده بودند، و کاملا مشخص بود که او شبیه به هیچ کدام از آنها نبود. با وجود اینکه آن جوجه در بین آنها بود ، اما بخاطر تفاوتش با دیگر جوجه ها و حتی پرندگان اهلی، چندان مورد قبول نبود، به نظر می رسید که اگر این جوجه به خاطر لطف کشاورز به آنجا نیامده بود، حتما او را از خود طرد می کردند. او در بین آنها هیچ جایی نداشت، آن جوجه پرنده این را حس کرده بود. اما چکار می توانست انجام دهد. او هنوز خیلی کوچک بود و جایی هم برای رفتن نداشت. پس بهتر بود که مدتی در آنجا بماند و بعد برود.خلاصه داستان اینکه جوجه پرنده ما، چند سالی را در آنجا ماند، به همرا هآنها غذا می خورد و به داخل لانه می رفت، هرچند، این اواخر پرنده ما، حس می کرد که بزرگ شده و بخاطر جثه اش داخل لانه کوچک مرغ ها جا نمی شود. بنابراین او در بیرون از لانه می خوابید. بقیه پرنده ها با دیدن جثه بزرگ و عجیبش می ترسیدند و از او بیشتر از قبل فاصله می گرفتند.روزی از روزهایی که به همراه دیگر مرغ و خروس ها، دانه می خورد، سایه چیزی بزرگ را روی خود حس کرد، سرش را به طرف آسمان گرفت، و پرنده ای باشکوه را دید که بر فراز ابرها با بال های بزرگش در حال پرواز است.پرنده ما، پرسید:«آن چیست؟»یکی از خروس ها جواب داد:«اون؟! اون عقابه، ارباب آسمانه، او مثل ما نیست، خیلی قویه، او پادشاه همه پرنده هاست و هیچ کس به پای او نمیرسد.»پرنده داستان ما، نگاهی به خود کرد و متوجه شباهت های زیادی شد. او درست فهمیده بود، پرنده داستان ما عقاب بود.خروس که متوجه این مقایسه شده بود، گفت:«تو... مثل اون نیستی... تو فقط یه موجود کریه و زشتی. پس حتی فکرشم نکن که خودتو با اون عقاب مقایسه کنی.»عقاب داستان ما، به خاطر این حرف سرخورده شد و با وجود اینکه جثه تنومند و قدرت بالهای خود را در همنوعش دیده بود، اما، بنا به دلایلی در خود نمی دید که بتواند مانند او پرواز کند، چرا که او مانند آن مرغ و خروس ها در آنجا مانده بود، درست است که او مانند آنها نبود، اما یک عقاب بودن، ارباب آسمان ها بودن را نیز در درون خود نمی دید. و تا پایان عمرش هرگز نتوانست لذت پرواز در اوج را با تمام وجودش حس کند.این داستان به ما این را نشان می دهد، که گاهی ما در جا و مکانی قرار می گیریم که خودمان مانند آن عقاب مدام این حس را داریم که به آن جای خاص یا شرایط تعلق نداریم ولی بنا به دلایلی خود را در بند حس می کنیم و این حس باعث می شود تا حتی اگر با خود واقعیمان روبرو شویم، درست مثل عقاب که هم نوعش را دیده بود که بر فراز آسمان با شکوه تمام پرواز می کند، باز هم نتوانیم خود را از آن بند آزاد کنیم و به سمت آسمان پرواز کنیم؛ و احتمالا یکی از این بندها حرف های اطرافیانی است که به هر دلیل و بهانه ای خود حقیقیمان را برای خودمان انکار می کنند. درست مثل خروس داستان ما، که احتمالا مثوجه شباهت های بین آن دو عقاب شده بود، اما به دلیل حسادت یا تحقیر یا هر چیز دیگر، خود حقیقی عقاب را انکار کرد.گاهی با خودم فکر می کنم که اگر عقاب داستان ما خود حقیقی اش را پیدا می کرد و اگر جرات رفتن و پرواز را به خود می داد چه میشد؟!اگر به حرف آن خروس گوش نمی داد و خودش را دست کم نمی گرفت چه می شد؟و هزاران هزار اگر و اما و شاید دیگر که احتمالا پاسخی برایش نیست. از این داستان به وضوح می فهمیم که همه ما دارای یک ارزش وجودی قدرتمند و با شکوه داریم که توسط جای نامناسب و شرایط نامناسب و حتی افراد نامناسبی که در علم روانشناسی آنها را افراد سمی می نامیم، محدود شده، و احتمالا منتظر است تا آزادش کنیم درست مثل پرهای بزرگ و باشکوه عقاب داستان ما که توسط آن منطقه محدود شده و حق حتی پرواز کردن را از خود گرفته است.کوتاه سخن اینکه:اگر می توانستیم بدون ترسهایمان زندگی کنیم، زندگی ما چه شکلی می شد؟اگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت، چطور زندگی می کردیم؟اگر می توانستیم بهترین خود را زندگی کنیم، او چه شکلی بود و چه ویژگی هایی داشت؟وقتی با بهترین ورژن خود زندگی می کردیم، زندگیمان به چه صورت بود؟اگر به حرف افراد سمی اطرافمان گوش نمیدادیم یا حتی آنه ارا از زندگیمان حذف می کردیم چه می شد؟...</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 00:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپان دانا</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7-izk8xpamr78p</link>
                <description>در روزگاران قدیم، یعنی در زمانی که کشورهای امروزی هنوز شکل نگرفته بود و انسان ها تازه تصمیم به زندگی در دامنه های کوه ها گرفته بودند، و هرکس در خانواده ای بزرگ به نام خاندان و قوم خود زندگی می کرد؛ دو خاندان بزرگ بودند که همیشه در حال جنگ و دشمنی بودند. آنها در دو طرف یک رود زندگی می کردند و همیشه در حال دشمنی و آسیب زدن به یک دیگر بودند و حتی داستان بی رحمی هایشان را با افتخار برای یکدیگر تعریف می کردند. در این میان دختری بود که از این دشمنی خسته شده بود و حتی معنی این همه خشم و تعصب را نمی فهمید، او حس می کرد که در میان خانواده و خاندانش کسی او را درک نمی کند، بخاطر همین بیشتر وقتش را در زیر درختی کنار رودخانه می ماند و از طبیعت زیبا لذت می برد.روزی از همین روزها، که زیرسایه درخت نشسته بود و از این دشمنی برای آب رودخانه شکایت می کرد:«اصلا نمی فهمم که این همه خشم و دشمنی برای چیست؟»به ناگاه صدای مردی او را به خود آورد:«شاید به این دلیل که هیچ کس علاقه ای به دانستن حقیقت ندارد.»دختر هراسان از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد. ظاهرا کسی آنجا نبود؛ پس صدای این مرد از کجا می آمد.پس دوباره گفت:«تو کی هستی؟»«خودت کی هستی؟»«همین الان خودت رو نشون بده وگرنه...»«من یه انسانم. مگه همین مهم نیست.»«از من چی میخوای؟»«هیچی، فقط خیلی خوشحالم که من تنها کسی نیستم که اینطور فکر می کنه...»مرد بعد گفتن این حرف از بالای درخت به پایین پرید و روبروی دختر قرار گرفت. هیچ چیز از این بدتر نمیشد...آنها از دو خاندان مخالف هم بودند...اگر کسی آنها را با هم می دید چه؟اگر کسی از این موضوع خبردار می شد چه؟قطعا این مرد جانش را از دست می داد...مرد داستان ما، در حالی که سیبی را گاز می زد، به دختر گفت:«نیازی به این همه ترس و اضطراب نیست.»«نیازی نیست. تو در زمین های خاندان منی و اگر یکی تو را ببینه قطعا جونت را از دست می دی. پس بهتره تا قبل از اینکه دیر بشه از اینجا بری.مرد، به چشمان دختر نگاه کرد. چشمانش پر از ترس و اضطراب این بود که مبادا کسی آنها را با هم ببیند، حق هم داشت اما، او با اینکه از خاندان دشمن بود، با این حال نگران جانش بود. بنا به دلایلی این برایش خوشایند بود، چرا که آن مرد تنها کسی نبود که از این همه جنگ و خونریزی خسته شده بود. بهرحال باید بر می گشت، اگر کسی غیبتش را می فهمید، به دردسر بدی می افتاد.پس از آن روز آن دو در نزدیکی رودخانه و زیر آن درخت، یکدیگر را می دیدند و هر دو از در مورد جنگ و درگیری بین خانواده هایشان بحث می کردند. در مورد همه چیز این دشمنی صحبت می کردند که بالاخره هر دو به این نتیجه رسیدند که نمی دانند دلیل اصلی این خشم و دشمنی چیست.در نتیجه تمام اینها اینکه، آنها با هم اینطور قرار گذاشتند که هر کدام بدنبال پاسخ این پرسش ساده بگردند و بعد هرکس چیزی فهمید به زیر این درخت بیاید و به دیگری خبر دهد.خلاصه دختر از خانواده اش، و پسر هم خانواده اش در این مورد پرسیدند. در این میان داستان های زیادی از این تعصبات و دشمنی ها شنیدند اما هیچ کدام پاسخ درست نبود، بلکه هر کدام از آنها اتفاقی بود که موجب اتفاقی دیگر شده بود و همینطور تا به آن موقع.طبق قراری که گذاشته بودند، بعد از چندین روز دوباره یکدیگر را در زیر آن درخت ملاقات کردند اما، هر دو پاسخی برای این پرسش پیدا نکردند. این واقعا خنده دار و بی معنی است چرا که دشمنی به این بزرگی که اینقدر خسارت های جانی و مالی زیادی را موجب شده بود، برایش هیچ دلیل منطقی و عقلانی وجود نداشت. این موضوع زیادی عجیب بود. بعد از آن دوباره تصمیم گرفتند حالا که دلیل منطقی برای این جنگ و درگیری وجود نداشت، بهتر است تا سعی کنند و خانواده هایشان را نیز از این موضوع آگاه کنند.پس از چند روز دوباره به زیر همان درخت برگشتند. چهره هر دو درم و در فکر بود. نه به این دلیل که با هم دعوا کرده بودند. چون با وجود تلاش های زیادی که کردند، باز هم نتوانسته بودند خانواده هایشان را از این حقیقت ساده آگاه کنند. همینطور در فکر بودند که چوپانی توجهشان را جلب کرد. او با کمی فاصله از آنها و در کنار رودخانه نشسته بود و همینطور که گوسفندانش آن می خوردند، خودش نیز از این فرصت استفاده کرده و استراحتی می کرد.آن مرد چوپان مرد خوب و مورد اعتمادی به نظر می رسید، پس تصمیم گرفتند تا در این مورد از او نیز چاره جویی کنند. به نزدیک چوپان رفتند، سلام کردند و در کنارش نشستند. آن مرد چوپان با خود مقداری نان و پنیر داشت، بخاطر همین هم از سر مهمان نوازی آنها را به همنشینی با خود دعوت کرد. بعد از کمی، آن دو جوان ماجرای دشمنی بی دلیل هر دو خاندان را مطرح کردند و از او راه چاره خواستند. چوپان، کمی فکر و گفت که ریش سفید و بزرگ خاندان خود را به خانه اش دعوت می کند، پس آنها بروند و خبر این دعوت را به خانواده های خود بدهند. و برای حسن نیتش از دعوت آنها به خانه اش، تکه ای از نمد خود را به هر دو آنها داد.روز بعد ریش سفید هر دو خاندان با آن دو جوان به خانه چوپان رفتند. در ابتدا وقتی هر دو بزرگ خاندان یکدیگر را دیدند، چنان خشمی درونشان بود که اگر رعایت مهمان نوازی چوپان را نمی کردند، همانجا یکدیگر را می کشتند. اما دقیقا بخاطر اینکه مهمان بودند باید خودشان را کنترل می کردند. چوپان سفره ساده ای از نان و پنیر و سبزی و چای برای مهمانانش تدارک دید، ولی هیچ یک از طرفین به این خوراک دست نزدند، چون آداب دشمنی این نیست که با دشمن خود چیزی بخورند و اگر اینکار را می کردند این چشمنی چندین ساله به دوستی و حتی فامیلی بدل می شد.چوپان که مصر بودن هر دو طرف را برای این دشمنی دید، از هر دو طرف سوالات ساده ای پرسید و اجازه داد که هر یک زاویه دید خود را در این ماجرا باز گو کنند و طرف مقابل هم به حرمت آن مهمان نوازی و سفره ای که هنوز پهن بود، باید به حرف های طرف دیگر گوش میداد و بعد از آن اگر صحبتی داشت، بعد از تمام شدن صحبت های طرف دیگر،  بازگو می کرد. بعد از چندین ساعت، گفتوگو، هر دو بزرگ خاندان نیز به سوءتفاهم کوچکی که بینشان بود و در این مدت این سوءتفام تبدیل به جنگ درگیری بود پی بردند.داستان امروز نیز مانند مابقی داستان ها نکته های زیادی داشت که اصلی ترین آنها می توان به این نکته اشاره کرد که در روابط و ارتباطات ما با یکدیگر ممکن است که سوءتفاهماتی به وجود بیاید، و تنها با گوش دادن به یکدیگر و حرف زدن است که می توانیم این سوءتفاهمات را حل کنیم و در نههایت در کنار یکدیگر زندگی خوب و مسالمت آمیزی داشته باشیم؛ اما اگر این سوءتفاهمات به موقع حل نشوند، ممکن است که باعث درگیری و تنش بیشتری شود و در نهایت مثل داستان امروز باعث دشمنی بزرگی شود که حتی خودمان نیز دلیلش را نمی دانیم. خلاصه داستان اینکه با گوش دادن فعال و گفتوگو می توانیم راه حل اختلافات عمیق و در ظاهر غیر قابل حل را نیز پیدا کنیم، چرا که اگر به روابطمان با یکدیگر نگاهی بیاندازیم متوجه خواهیم شد که بیشتر مشکلاتمان با صحبت کردن حل می شوند.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 03:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک پرونده طلاق عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-aj0oxgadb4kv</link>
                <description>زوجی جوان و موقر وارد دادگاه شدند. برعکس دیگر زوج ها که معمولا با دعوا و سروصدا وارد می شدند، هر دو به آرامی و با ادب وارد شدند، اینقدر با احترام به نظر می رسیدند که، اینطور به نظر می رسید که گویا دادگاه را اشتباهی آمده اند. اما اینطور نبود. آنها به آرامی در راهرو دادگاه نشستند تا نوبت آنها شود. بعد از کمی آنها در روبروی قاضی قرار گرفتند.اول مرد شروع کرد به صحبت کردن: من و همسرم بوسیله یک واسطه گر با هم آشنا شدیم، در آن موقع وقتی واسطه گر از من پرسیده که ویژگی های همسر مورد علاقه ام چیست؟! و من هم چون مادرم را بی نهایت دوست دارم و خیلی به او وابسته هستم، بخاطر همین ویژگی های مادرم را می گویم و در اولین دیدار وقتی یکدیگر را دیدیم فکر کردم که حتما شبیه مادرم هست و بخاطر همین هم با او ازدواج کردم اما، بعد از کمی زندگی کردن با همسرم متوجه شدم که او نه تنها شبیه به مادرم نیست بلکه در یک سری موارد کاملا برعکس او رفتار می کند و بخاطر همین هم درخواست طلاق داده و می خواهم از همسرم جدا شوم.زن در تمام این مدت ساکت و آرام نشسته بود، مثل یک ربات کاملا بی احساس به نظر می رسید. در نگاه زن هیچ اعتماد به نفس و روحیه زنانه ای دیده نمی شد.که اصلا نمیشد فهمید که به چه چیزی فکر می کند، شاید همزمان با بازگو کردن مرد، داشت به خاطراتی که با هم داشتند و می توانست زیبا باشد ولی بخاطر این مرد بد شده بود، فکر می کرد. شاید داشت به خلاء بزرگی که در درون خودش حس می کرد و تمامش تقصیر این مرد بود و هیچ کس هیچ جوابی به او نمی داد فکر می کرد یا شاید هم...بهرحال بالاخره نوبت زن رسید تا حرفش را بزند. سرش را بلند کرد و به قاضی نگاهی کرد. قاضی با نگاهی منتظر شنیدن حرف های زن بود، ولی زن چه می توانست بگوید، از کجا باید شروع می کرد.مرد داستان ما، ظاهرا حالت اضطراب گونه همسرش را حس کرده بود، چون بطری آبی را برایش باز کرد و به آرامی به او گفت: آروم باش و هر چی می خوای بگو.زن نفس عمیقی کشید و گفت: همونطور که همسرم گفت، آنها به وسیله یک واسطه گر با هم آشنا شدند و در ابتدای آشنایی و  قرارمون فکر می کردم که همه چیز خوب هست و ما مناسب هم هستیم و بخاطر همین هم به این ازدواج راضی شدم اما چندی بعد از ازدواج کم کم همسرم، به ظاهر من گیر می داد و از من می خواست که همانند سلیقه مادرش لباس بپوشم یا مانند مادرش با او و سایرین رفتار کنم و مثل او حرف بزنم، رفتار کنم، فکر کنم و خیلی چیزهای دیگر، اوایل کار چون فکر می کردم کمی تغییر دادن خود به خاطر شخصی که برایم مهم بود، عیبی نداشت.پس سعی می کردم تا مطابق با خواسته ایشون خودم را تغییر دهم اما، هرچه بیشتر سعی می کردم تا خودم را شبیه به مادر همسرم کنم، بیشتر سرخورده می شدم؛ و از طرفی انتقادها و انتظارات همسرم هم کم کم بیشتر و بیشتر می شد و در مقابل هیچ وقت ندیدم یا حس نکردم که او به من اهمیت می دهد یا یکی از عادت های بدش را بخاطرم عوض می کند. بهرحال این موضوع در حدی پیش رفت که وقتی خودم را در آینه نگاه می کردم، نمی شناختم و شخص درون آینه برایم غریبه بود. اگه بدونین می تونین درک کنین که هیچ حسی بدتر از این نیست که آدم با خودش غریبه باشه. خودش رو نشناسه. بعد از اون موقع فهمیدم که توی رابطه من هر کاری کنم بازم برای همسرم کافی نیست و او هم در مقابل هیچ کدوم از خواسته های مرا برآورده نمی کند.بعد از این هر دو برای مدتی به هم نگاه کردند، به نظر می رسید که مرد اولین بار است که این حررف ها را می شنود، و با حالت عجیبی به همسرش نگاه می کرد.قاضی سوال های زیادی داشت اما وقت کافی برای کفتن تمامی آنها نداشت بخاطر همین هم دادگاه بعدی را به شش ماه بعد موکول کرد.وقتی قاضی به رفتارهای آنها نگاه می کرد زوجی را می دید که هیچ شناختی از هم نداشتند و در حال شناخت و درک یکدیگر بودند، فقط راهش را نمی دانستند چرا که با این وجود آنها با احترام یکدیگر را خطاب می کردند. به علاوه اینکه به نظر نمیرسید واقعا قصد طلاق داشته باشند، چون اگر آنها واقعا می خواستند از هم جدا شوند، می توانستند توافقی از یکدیگر جدا شوند، بدون اینکه وقت خود را صرف آمد و رفت در دادگاه ها کنند.با کمی دقت در رفتارهای هر دو طرف می توان به چند نکته پی برد.نخست اینکه شاید چون مرد داستان ما هیچ شناختی از جنس زن نداشت بخاطر همین هم به نزدیک ترین زنی که به او نزدیک بود، یعنی به مادرش نگاه کرد، و مادرش را الگویی برای انتخاب بین زن مورد علاقه اش قرار داد؛ که البته که این طرز فکر اشتباه است. به چند دلیل: اول اینکه آدم ها با هم متفاوت هستند و ما اینطور آفریده شده ایم، پس اشتباه است که بخواهیم آدم ها را با هم مقایسه کنیم و حتی از آنها بخواهیم که شبیه یکدیگر باشند.دلیل دوم اینکه رابطه مادر فرزندی به گونه ای است که یک مادر در هر شرایطی حاضر به فداکاری برای فرزندش است، در حالی که این موضوع در رابطه و زندگی مشترک بین دو انسان بالغ مصداق نخواهد داشت و حتی مخرب است، چرا که همانطور که در داستانمان دیدیم یک طرف داستان همیشه انتظار دارد تا یک طرف مثل مادرش برایش فداکاری کند و در طرف دیگر شخصی را داریم مدام در این رابطه خود را فدا می کند و این یک اصل نابرابر در زندگی مشترک است.دومین نکته اینکه، از این داستان می توانیم اینطور یاد بگیریم که در روابطمان باید به هم گوش دهیم و سعی کنیم یکدیگر را درک کنیم و به این تفاوت های جزئی و بی اهمیت احترام بگذاریم؛ و البته که احترام و درک به معنی پذیرش تفکر مخالف خودمان نیست، بلکه به این معنی است که مثلا من می دانم که تو در فلان موضوع با من اخلاف نظر داری، اما من مطابق سبک فکری خودم زندگی میکنم و تو هم مطابق سبک فکری خودت بدون اینکه به یکدیگر آسیبی بزنیم یا هر چیز دیگری.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 03:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیرمرد مهربان و گرگ سپاسگذار</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-xktr6b3pawse</link>
                <description>جمله حیواناتی که به نظرم موجودات جالبی هستند، گرگ ها هستند، آنها علارغم خوی درنده خویی و بی اعتمادی ذاتی که دارند اما، از یک سری قوانین نا نوشته پیروی می کنند.به عنوان مثال، یک گرگ در حدی به تمامی موجودات حتی به هم نوع خود بی اعتمادند که شب ها با یک چشم می خوابند و این یعنی آنها در مقابل هم هوشیارند، با وجود این، هیچگاه دیده نشده یا نشنیدیم که گرگی به گرگ دیگر خیانت کند.بهر حال داستان امروز در مورد یک گرگ ماده است که یک ماجرا جویی کوچکی را در دنیای انسان ها آغاز می کند. روزی از روزهایی که بارانی سخت می آمد، گرگی ماده برای به دنیا آوردن بچه هایش مجبور می شود که به طویله یک پیرمرد روستایی پناه ببرد. بعد از کمی که بچه های گرگ به دنیا می آیند، پیرمرد متوجه صداهایی از داخل طویله می شود. چراغی به دست به سمت طویله می رود تا بفهمد که این صداها از کجا است؛ و وقتی که در طویله را باز می کند، می بیند که گرگی ماده در گوشه ای از آن، 3 یا چهار توله کوچک و نحیف به دنیا آورده، گرگ ماده با وجود اینکه بدنش ضعیف شده بود و از حالش معلوم بود که شاید توانی برای جنگیدن نداشته باشد، اما به محض اینکه پیرمرد را دید، حالتی دفاعی گرفت تا از بچه های تازه به دنیا آمده اش محافظت کند.اما پیرمرد داستان ما، در طویله را بست و به داخل خانه رفت، او با خود اینطور فکر می کرد که حتما برای بازیابی انرژی و قدرتش به غذا نیاز دارد، پس مقداری از گوشت گوسفندی که چندی پیش کشته بود، را با خود به طویله برد. به آرامی به گونه ای که گرگ ماده و توله هایش نترسند، در طویله را باز کرد. گرگ به سرعت، حالت تدافعی گرفت و آماده حمله بود، هر چند خود گرگ مادر هم می دانست در آن شرایط خاص جنگیدن اصلا به صلاح نبود و حتی ممکن بود بدست این پیرمرد بمیرد ولی این برایش مهم نبود برای او این مهم بود که از بچه هایش تا آخرین نفس دفاع کند. بهرحال پیر مرد با احتیاط به داخل رفت، و چند قدمی به گرگ نزدیک شد.گرگ همچنان در حالت تدافعی بود، اما بنا به دلایلی یا شاید هم بخاطر وضعیت جسمی اش، اجازه داد تا اولین حرکت حمله را پیرمرد بزند. پیرمرد تا یک قدمی گرگ رفت، آهسته گوشت هایی که با خود آورده بود را در مقابل گرگ ماده گذاشت و آرام آرام از گرگ فاصله گرفت، در یک لحظه هر دو به چشمان یکدیگر نگاه می کردند، بدون اینکه کلامی یا حرکتی انجام دهند. انگار آنها با چشمانشان می توانستند با هم صحبت کنند. بعد از کمی، پیر مرد از طویله بیرون رفت و در را بست.انگار آنها با چشمانشان با هم این قرار را گذاشته بودند که گرگ ماده و توله هایش چند روزی را مهمان پیرمرد داستان ما در طویله بمانند.  در مدت حضور گرگ و توله هایش در طویله پیر مرد، گرگ ماده هرروز به خارج از زمین های پیرمرد می رود و با غذا به طویله بر می گردد. پیرمرد نیز در این مدت تصمیم می گیرد که کاری به کار آنها نداشته باشد، و اجازه دهد تا هر زمان که بخواهند آنها انجا بمانند و مزاحم آرامششان نشود.و به این ترتیب، 4 ماه اینطور می گذرد. روزی از روزها، که گرگ ماده برای پیدا کردن غذا رفته بود، یکی از توله های شیطون و بازیگوش، یکی از گوسفندان پیرمرد را در داخل طویله می کشد و با دیگر خواهر و برادرانش آن را می خورند. گرگ داستان ما وقتی بر می گردد و متوجه این قضیه می شود، بچه اش را خیلی تنبیه می کند و بچه هایش را مجبور می کند تا از آنجا بروند. پیرمرد صداهایی می شنود، به سرکشی می رود و متوجه می شود که یکی از گوسفندانش ظاهرا توسط توله ها خورده شده و گرگ ماده بخاطر همین، بچه هایش را تنبیه کرده و حالا داشتند از آنجا می رفتند.پیرمرد، از پشت به گرگ و توله هایش نگاه می کرد. هیچ معلوم نبود که وقتی داشت دور شدن آنها را تماشا می کرد به چه چیزی فکر می کرد، شاید او اصلا انتظارش را نداشت که گرگ ماده بچه هایش را تنها بخاطر اینکه یک گوسفندش را خوردند، تنبیه کند و از آنجا بروند. بعد از آن داخل طویله را تمیز کرد و بدن گوسفند را برد و در نزدیکی جنگل انداخت تا مابقی را دیگر حیوانات بخورند. بهرحال یک گوسفند که نصفه خورده شده بود به کارش نمی آمد. پس فرقی نمی کرد که مابقی را دیگر حیوانات بخورند یا توله های آن گرگ ماده،چند روزی از این اتفاق گذشته بود که متوجه شد گرگ ماده دوباره به حیاتش برگشته. در را باز کرد و دوباره با هم چشم در چشم شدند. اما این بار، گرگ ماده ما، گوسفندی زنده دقیقا شبیه همان گوسفندی که بچه هایش خورده بودند، آورده بود، آن را در حیاط جلوی خانه پیرمرد انداخت و بدون هیچ چیز دیگری، از آنجا رفت.با وجود اینکه گرگ ها به زبان ما انسان ها صحبت نمی کنند، ولی کاملا می توانم بفهمم که گرگ داستان ما داشت به چه چیزی فکر می کرد.احتمالا، بخاطر لطف کوچکی که پیرمرد در حقش کرده بود، آن هم در شرایطی که پیرمرد اگر می خواست، می توانست، زندگی او و بچه هایش را بگیرد. پس برایش چنان حس قدردانی در خود حس می کرد که حاضر می شد راهی طولانی را طی کند و غذا برای بچه هایش شکار کند تا اینکه به حیوانات اهلی پیرمرد به عنوان طعمه نگاه کند؛ و دقیقا وقتی که متوجه شد که یکی از بچه هایش قدرنشناس و ناسپاس بوده اند. علاوه بر اینکه بچه هایش را جلوی پیرمرد تنبیه کرد، از آنجا رفتند؛ همچنین برای جبران خسارتی که بچه هایش به مال پیرمرد زده بودند، گوسفندی دقیقا به همان شکل و شمایل و اندازه و شاید به همان نژاد برای پیرمرد آورد.پیرمرد داستان به ما یاد می دهد که چطور خوب باشیم و به کسانی که به کمک ما نیاز دارند، بدون هیچ چشم داشتی خوبی کنیم، همچنین گرگ داستان به ما یاد می دهد که  وقتی کسی در شرایط سخت و نیاز به ما کمک می کند و دستمان را می گیرد، نباید ناسپاسی کنیم و در اصطلاح دستش را گاز بگیریم.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 01:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان روباه راستگو</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D9%88-o0azdidczrmj</link>
                <description>اخیرا سوالی ذهنم رو درگیر خود کرده، و آن این است که:چرا روباه به عنوان موجودی حیله گر و فریب کار شناخته می شود؟و اینکه اگر روباه موجودی حیله گر است، آیا این رفتار را در مقابل همنوعان خود نیز بکار می برد یا نه؟پس به ویدیوهای مربوط به سبک زندگی روباه ها، نگاهی کردم و متوجه داستان های جالبی شدم که آنها را بطور خلاصه در اینجا تعریف می کنم.در بین اینها متوجه شدم که روباه ها برخلاف دیگر موجودات درنده از یک نوع سبک شکاری پیروی نمیکنند و براساس نوع شکار خود سبک شکاری خود را خیلی راحت تغییر می دهند. روباه ها از نظر تکاملی دائما روشهای شکاری خود را با موقعیت، نوع طعمه، شرایط محیط زیست تطبیق می دهند.به عنوان مثال، روباه در مواجهه با پرندگان و حیوانات کوچک، صبر و تحمل بی نظیری دارد، در حدی که ممکن است که ساعت ها در زیر یک درخت کمین کند تا بلکه پرنده ای از داخل لانه اش خارج یا وارد شود.یا مثال دیگر اینکه او در برای شکار حیوانات بزرگ تر مثل، گراز شیوه شکار تیمی را ترجیح می دهند...یا در جایی دیگر اینکه، روباهی ساعت ها در حال تعقیب طعمه اش بود، بدون اینکه حتی خود طعمه متوجه او شود، و در نهایت در یک فرصت مناسب، طعمه خود را گرفت.جالب ترین قسمت داستان این است که به خوبی می توانند خود را از دست شکارچیان محفوظ بدارند، مثلا، یموردی که به نظرم خیلی جالب بود این بود که یک شکارچی تصمیم گرفت که از روی رد پای روباه او را تعقیب کند و یه مدت راه رفت، تا اینکه بعد از کمی متوجه شد چیزی در بین بوته های جنگل تکان می خورد و دقیقا وقتی که به آ« نزدیک شد متوجه شد که، از طرفی دیگر روباه با سرعت و چابکی خاصی فرار کرد، در حدی که حتی نتوانست به درستی ببیند که چطور از سوی مخالف جهت او فرار کرد.این سبک شکاری جالب روباه ها، به ما این را یاد می دهد که در هنگام مواجهه با شرایط و مسائل متفاوت بهتر است که براساس شرایط و مسئله ای که در پیش رو داریم کمی انعطاف پذیر باشیم و این به ما کمک می کند تا راهکار خود را با توجه به مشکلی با آن مواجهیم، پیدا کنیم و حتی در بهترین حالت اینکه، بتوانیم مشکلاتمان را به فرصتی برای رشد و توسعه زندگی خود، چه در زندگی شخصی و چه از لحاظ حرفه خود، تبدیل کنیم.حالا چطور؟اینطور که وقتی شرایط و موقعیت و مسئله ای که با آن مواجهیم را بررسی می کنیم، متوجه می شویم که درست مثل طعمه های مختلفی که یک روباه ممکن است شکار کند، مسائل و موقعیت های دشوار ما نیز با هم متفاوت هستند، پس، در این شرایط عقل اینطور حکم می کند که راهکارهای متفاوتی نیز برای هریک بکار ببریم. به زبان ساده تر اینکه، کاربردی بودن یک راهکار برای یک مسئله و شرایط، به این معنا نیست که برای دیگر شرایط و چالش های زندگی کاربردی باشد.البته در مورد این موضوع از هر زاویه دید و دیدگاهی نگاه کنیم صحبت های زیادی برای گفتن هست، اما موضوع داستان امروز ما این نیست.در ادامه اینکه به نظر من، به این دلیل که روباه ها به عنوان حیوان شکارچی، موجودات انعطاف پذیری هستند و به راحتی می توانند از دست شکارچیان دیگر فرار کنند، به آنان لقب حیله گر بودن را دادند.اما کنجکاوم بدونم که آیا این شیوه حیله گرانه را نسبت به همنوعان خود نیز بکار می برند یا نه؟در این مورد نیز داستان جالبی توجهم را جلب کرد.روزی روزگاری، یک محقق تصمیم می گیرد که یک آزمایش جالب بر روی روباه ها انجام دهد. پس گودالی در نزدیکی لانه یک روباه می کند و گوشت های مرغی در داخل گودال می گذارد. بعد از کمی، روباه بوی گوشت های مرغ حس می کند و از لانه بیرون می آید و در نهایت گوشت مرغ را در داخل گودال می بیند. بعد از آن روباه به سمت جنگل می رود و در همین حین، محقق گوشت های مرغ را بر می دارد، بعد از کمی وقت، روباه با چند روباه دیگر به طرف گودال می آیند. وقتی آنها به  گودال می رسند، می بینند که گوشت مرغی در آنجا می روند. روباه با حالت گیجی به گودال نگاه می کند و بعد به داخل گودال می رود. و بعد دوباره محقق جوان ما، این کار را تکرار می کند، یعنی دوباره گوشت های مرغ را در داخل گودال می گذارد، بعد هم دوباره همان داستان تکرار می شود روباه باز هم با دیدن گوشت های مرغ، می رود تا همنوعانش را با خبر کند اما در دوباره بعد از برگششتنش، با صحنه خالی بودن گودال روبرو می شود. خلاصه داستان اینکه، محقق ما برای بار سوم هم این را تکرار می کند اما، در پایان وقتی روباه با گودال خالی روبرو می شود، به داخل گودال می رود و در همان جا می میرد.محقق ما، وقتی کالبد بی جان روباه را کالبدشکافی می کند، متوجه می شود که روباه در اثر سکته قلبی مرده است.احتمالا روباه از شرم و خجالت اینکه هم نوعانش دیگر به او اعتماد نکنندیا از حس اینکه آنها فکر کنند که او از اعتماد آنها سوءاستفاده کرده، و به آنها دروغ گفته است، سکته کرد، یا شاید هم در این شرایط و حسی که داشت پایان زندگی خود را به زندگی ترجیح داد.داستان این آزمایش بی رحمانه، به وضوح چند چیز را نشان می دهد:اول اینکه، وقتی به غذایی رسید، به جای تنهایی خوردن همه آنها، انتخاب کرد که با همنوعانش بخورد.حضرت مولانا در این باره می گوید:«وقتی دارایی و ثروتتان بیشتر بقیه است، یک میز بزرگ تر بساز، نه حصار بزرگتر.»و دوم راستگویی و اعتماد به همنوعان حتی برای حیوانی مثل روباه که ما آن را نماد حیله گری و فریب کاری می انیم نیز مهم است و خلاف این دو را برای همنوعانشان انجام نمی دهند و حتی اگر چنین حسی را در همنوعانشان ایجاد کنند از شدت شرم و ناراحتی پایان زندگیشان را به زندگی که همنوعانشان به آنها اعتماد نکنند و فکر کنند که او به آنها دروغ می گوید، ترجیح می دهند.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 00:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کامل خرگوش و لاک پشت</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-yfwvqg5vf7nu</link>
                <description>داستان امروز درمورد داستان خرگوش و لاک پشتی است که از بچگی بهمون گفته بودند، اما در اینجا می خواهیم داستان را از دیدگاه های متفاوت تعریف کنیم. اما از ابتدا، داستان را تعریف می کنیم. داستان از جایی شروع می شود که:یک روز یک خرگوش و لاک پشت درباره اینکه کدام از آنها سریع تر هستند بحث می کردند، آنها تصمیم گرفتند بحث را با یک مسابقه به پایان برسانند. خرگوش و لاک پشت هر دو بر سر یک مسیر توافق کردند و مسابقه شروع شد.خرگوش به ضرب گلوله جلو رفت و برای مدتی با سرعت می دوید، بعد از مدتی متوجه شد که به مراتب از لاک پشت جلوتر است؛ پس او تصمیم گرفت برای مدتی زیر سایه درخت بنشیند و قبل از ادامه مسابقه استراحت کند. بعد از کمی که خرگوش زیر درخت نشست و کم کم به خواب رفت. در همین حین، لاک پشت به آرامی از او سبقت گرفت و خیلی زود به خط پایان مسابقه رسید. لاک پشت پیروز شده بود. وقتی خرگوش بیدار شد، متوجه شد که مسابقه را باخته است.نتیجه اخلاقی تا اینجای داستان که همه می دانیم این است که  آهسته و پیوسته رفتن، برنده مسابقه است.همه ما تا اینجای داستان را می دانیم و حتی با آن بزرگ شدیم.اما این نسخه از داستان ما همچنان ادامه دارد...خرگوش از باختن در مسابقه ناامید شده بود و بعد از کمی فکر کردن متوجه شد که او مسابقه را تنها به این دلیل که مغرور، بی دقت و سهل انگار بوده، باخته است. در نهایت به این نتیجه رسید که اگر او هیچ امتیازی به لاک پشت ندهد، هیچ راهی وجود ندارد که لاک پشت او را مغلوب کند. بنابراین او لاک پشت را به مسابقه دیگری دعوت کرد. لاک پشت نیز موافقت کرد.این بار، خرگوش حرکت کرد و تمام مسیر از ابتدا تا انتها را بدون توقف دوید. او با چندین مایل فاصله برنده شد.نتیجه اخلاقی این قسمت از داستان این است که سریع و استوار بودن بر آهسته و پیوسته بودن غلبه می کند.خوب این به چه معنا است؟این بدین معنا است که خوب است که آهسته و پیوسته باشیم، اما بهتر است که سریع و مطمئن باشیم. یا به زبان ساده تر اینکه، وقت می توانیم سریع و مطمئن باشیم و در مسیر زندگی اینطور حرکت کنیم، چرا باید به آهسته و پیوسته باشیم؟؟!اما داستان ما همچنان ادامه دارد...این بار لاک پشت کمی فکر کرد و متوجه شد که هیچ راهی وجود ندارد که خرگوش را در مسابقه ای که همه چیز آن مشخص است، شکست دهد. پس او دوباره خرگوش را به مسابقه دیگری دعوت کرد، اما در مسیری که کمی متفاوت بود. خرگوش هم پذیرفت.برای سومین بار، مسابقه بین لاک پشت و خرگوش شروع شد.خرگوش در راستای تعهدی که با خودش کرده بود که همواره سریع باشد، حرکت کرد و با سرعت زیاد می دوید. تا اینکه به یک رودخانه وسیع رسید، عمق رودخانه نامعلوم بود و جریان آن به حدی بود که می توانست لاک پشت را با خود ببرد، این در حالی بود که خط پایان چند کیلومتر آن طرف تر از رودخانه بود. خرگوش آنجا نشست که چون او هیچ ایده ای نداشت که در این شرایط باید چکار می کرد. در همین حال، لاک پشت به خرگوش رسید و به درون رودخانه رفت و تا آن سوی رودخانه شنا کرد و ادامه مسیر را پیاده رفت تا مسابقه را به پایان رساند.نتیجه اخلاقی این بخش از داستان این است که اول شایستگی های خود را شناسایی کنم و سپس زمین بازی را با توجه به شایستگی اصلی خود تغییر دهیم، در این شرایط ما همیشه برنده خواهیم بود.البته که داستان همچنان ادامه دارد...لاک پشت و خرگوش، در این زمان دوستان خیلی خوبی شده بودند، کمی با همدیگر فکر کردند. هر دو متوجه شدند که مسابقه آخر می توانست خیلی بهتر اجرا شود. بنابراین لاک پشت و خرگوش تصمیم گرفتند که مسابقه آخر را تکرار کنند؛ اما این بار به عنوان یک تیم آن را اجرا کنند.آنها مسابقه را شروع کردند و این بار خرگوش، لاک پشت را تا رودخانه حمل کرد. آنجا لاک پشت وارد رودخانه شد و خرگوش را روی پشتش گذاشت و شنا کرد. در طرف دیگر رودخانه، دوباره خرگوش لاک پشت را حمل کرد و در نهایت آنها با هم به خط پایان رسیدند. هم خرگوش و هم لاک پشت احساس رضایت بیشتری از آنچه که در ابتدا داشتند، پیدا کرده بودند.نتیجه اخلاقی این قسمت داستان این است که خوب است که به تنهایی بدرخشیم و شایستگی های اصلی و قوی داشته باشیم؛ اما اگر توانایی کار در یک تیم و تحت کنترل در آوردن مهارتهای اصلی یکدیگر را داشته باشیم، همیشه می توانیم در کار و حرفه و حتی زندگی شخصی خود تعادل برقرار کنیم چرا که همیشه کاری که ما نمی توانیم بطور کامل انجام دهید، دیگری می تواند آن را به خوبی انجام دهد. حتی در این مورد گفته ای معروف داریم که می گوید:«همه چیز را همگان دارند.»درنهایت اینکه کار گروهی یعنی هر کس وابسته با موقعیت رهبری کار را بدست بگیرد؛ این خود بدین معنا است که به افراد گروه یا تیم این امکان داده می شود تا با شایستگی های محوری مناسبی که به موقعیت ربط دارد،  رهبری گروه یا تیم را بدست بگیرند.و حالا این پایان داستان امروز ما است.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 22:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خانه باغ و یودا</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%AF%D8%A7-efdnnlcrxvab</link>
                <description>بازسازی قسمتی از تالار  بار عام تخت جمشید به وسیله هوش مصنوعیداستان امروز در مورد، یکی از خاطرات کودکی ام است که تا به امروز برای جالب و حتی گاهی خنده دار است و هر موقع به آن را به یاد می آورم، کلی می خندم. با خودم گفتم شاید شما هم مثل من، این داستان برایتان جالب باشد.خوب به یاد دارم، بچه که بودیم وضع مالی خوبی داشتیم. و هر عید که می شد با فامیل همه دور هم در خانه باغ آقاجونم دور هم جمع می شدیم. آقاجونم پدر پدرم بود و یک گفته معروف داشت که به ما می گفت:«برام مهم نیست اگه در طول سال سری بهم نزنین ولی لحظه سال تحویل حتما باید توی خانه باغمون دور هم جمع بشیم.»خلاصه اینکه ما هم هر سال یک هفته قبل از سال تحویل توی خانه باغمان دور هم جمع می شدیم و شروع می کردیم به خانه تکانی و سمنو پزی و چهارشنبه سوری و بقیه مراسم های دم عید و سال نو؛ و تا لحظه سال تحویل خودمان را آماده می کردیم.بهرحال داستان اصلی از جایی شروع شد که من و برادرانم اولین سری فیلم جنگ ستارگان را دیده بودیم و من از یودای این فیلم می ترسیدم، برادرانم هم که این را فهمیده بودند؛ برای ترساندنم یا شوخی و خنده و یا هر دلیل دیگری، بهم گفتند که ته باغمان یک یودا زندگی می کند و بعضی مواقع دختر بچه های کوچک را با خودش می برد تا آنها را بخورد. خانه باغمان هم نمیدونم چون بچه بودم بزرگ به نظر می رسید یا واقعا بزرگ بود. ولی همین باعث شده بود تا از تصور یک یودا در ته باغ بترسم و از طرفی هم کنجکاو بودم بدانم که یودای واقعی مثل آن یودای در جنگ ستارگان دیدم هست یا نه؟!برای یک مدت هر موقع به خانه باغمان می رفتیم این حس ترس و کنجکاوی همیشه باهام بود، و حتی چندین بار سعی کردم که تا ته باغ بروم و بفهمم اما ترسم از یودا باعث می شد نتوانم خیلی جلو بروم. خلاصه اینکه یادمه یک سال که برای عید رفته بودیم خانه باغمان، به خودم قول دادم که این بار حتما میرم و سر از این کار در میاورم. یک روز صبح رفتم تیرکمان قلاب سنگی که بابام برایم درست کرده بود را برداشتم و جیب های شلوارم را پر از سنگ ریزه کردم و دوربین شکاری بابام را هم به گردنم انداختم و به طرف ته باغ رفتم. اوایل باغ تا ورودی خانه باغمون یه دالان بود که با درخت های انگور درست شده بود، از آنجا رد شدم، تا نیمه های باغ که رسیدم، کم کم حس ترسم هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، با این حال چون به خودم قول داده بودم و باید انجامش می دادم؛ پس قدم به قدم، آرام آرام پیش می رفتم و با خودم می گفتم:«ترس نداره که... تازه من تیرکمون و کلی سنگ دارم ولی یه یودا چه اسلحه ای می تونه داشته باشه... بعدشم الان روزه، پس هیچی برای ترسیدن و نگرانی وجود نداره...»همینطور راه می رفتم و اینطور حرف ها را به خودم می گفتم تا اینکه به 50 قدمی یک خانه آجری کوچیک ته باغمان رسیدم. ترسم بیشتر شده بود در حدی که ضربان قلبم را می شنیدم و دهنم خشک شده بود، هر چی سعی کردم از آنجا به بعد نتوانستم خودم را راضی کنم و جلوتر تا داخل خانه برم، به خاطر همین از یکی از درخت های گردویی که همان نزدیکی بود بالا رفتم با این تصور که یوداها از درخت نمیتوانند بالا بروند پس مشکلی نیست اگه بالای یه درخت بروم و منتظر بمانم تا آن را ببینم.در و پنجره خانه آجری باز بود و دقیقا روبروی در ورودی یه زودپز نسبتا بزرگ داشت روی گاز داشت می پخت و آن موقع فکر می کردم حتما یه دختر بچه داخل آن است یا یه همچین چیزی...خلاصه اینکه یه مدت گذشت و خبری از این یودا نشد که آن را ببینم و همینطور که منتظر بودم هم با خودم کلی فکر و خیال می کردم که یک یودای واقعی چه شکلی می تواند باشد و از اینطور چیزها ...که ناگهان باغبانمان از پایین درخت گفت:«خانم، شما اینجایین. تو خانه همه دارن دنبالتون می گردن.»بعد، مثلا خواستم حاضر جوابی کنم که از پشت خوردم زمین.خلاصه این داستان اینکه بالاخره حقیقت را فهمیدم.حالا حقیقت چی بود؟؟!آن خانه آجری کوچک ته باغمان، برای باغبانمان و زن و بچه اش بود و هیچ یودایی هم برای ترسیدن وجود نداشت؛ و دیگر هیچ وقت از یودا و خانه باغمان نترسیدم. گاهی با خودم فکر می کنم که اگر اون راز جرات نمی کردم و از حقیقت سر در نمی آوردم آیا تا به امراز از آن می ترسیدم یا نه؟؟!از آن موقع به بعد فهمیدم که یه سری از ترس هایمان هستند که اصلا حقیقی نیستند و زاییده ذهن خلاق اطرافیان، جامعه، عرف، دوست و آشنا، خانواده و عزیزانمان یا حتی گاهی خودمان هستند، درست مثل ترس من از یودای ته باغ که برادرانم به دلیل شوخی و خنده و یا بهر دلیل دیگه ای به من القاء کردند.در اون موقع ها تصور و ترس من از وجود یک یودا در ته باغ باعث شده بود تا از خانه باغمان بدم بیاد و حتی خوب بخاطر دارم که شب هایی که در آنجا بودیم با کلی ترس و وحشت می خوابیدم در حدی که شب خوابش را می دیدم، در خواب می دیدم که واقعا یک یودا آمده و مرا با خودش می برد و هر چی داد و فریاد می کنم هیچ کس صدای مرا نمی شنود تا به من کمکم کند.به نظرم بیشتر ترس های ما که توسط اطرافیان، دوستان، گراه های اجتماعی که در اونها هستیم یا عرف جامعه یا حتی عزیزانمون به ما القاء شده، از دور در همین حد ترسناک هستند، در حدی که ممکن است که از ترس فلج شویم و نتوانیم کاری که می خواهیم و دوست داریم و حتی انجام دادنش ما را خوشحال می کند و به ما حس خوب و مثبتی می دهد، و تنها راهی هم که می شود فهمید این ترس، فقط یه فکر مسخره است و حتی وجود ندارد این است که قدم قدم بریم جلو و رابرای آن بایستیم، آن موقع است که می فهمیم که ترسی که داشتیم چقدر مسخره و حتی خنده دار بود. به علاوه، من معتقدم اگر ما جرات کنیم و با اینطور ترس ها رابرا بشویم، یه داستان برای تعریف کردن، داریم. درست مثل داستان من.</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 00:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ساخته شدن مجسمه داوود</title>
                <link>https://virgool.io/@anya0nk/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF-dsdhowhmoqr5</link>
                <description>سمت راست: مجسمه داوود میکل آنژ. سمت چپ: بازسازی شده مجسمه داوود بوسیله هوش مصنوعی یکی از داستان های مورد علاقه ام، داستان مجسمه داوود میکل آنژ است. و باید بگم جزء داستانایی که هزاران هزار نکته می شه ازش یاد گرفت برای همین تصمیم گرفتم که امروز اون رو تعریف کنم.روزی روزگاری در دوران رنسانس اروپا در شهر فلورانس روم پادشاه وقت گردهمایی به پا می کند و از همه مجسمه سازها می خواهد تا برای اینکه شکوه و زیبایی شهر را به جهانیان نشان دهد، مجسمه ای بزرگ بسازند تا با گذاشتن آن در ورودی شهر چشم بینندگان را به خود جلب کند و بزرگی و شکوه روم را نشان دهد؛ و البته که برای بهترین مجسمه ساز جایزه هنگفتی داده می شود.میکل آنژ یکی از کسانی بود که می پذیرد این کار را انجام بدهند، بعد از آن میکل آنژ که در آن موقع جوانی 26 ساله و تقریبا بی تجربه بود، سفری را به سرتاسر روم آغاز می کند تاسنگ مورد نظرش رو پیدا کند ولی هر جایی که احتمال می دهد که بتواند سنگ مورد نظرش رو پیدا کند می رود ولی چیزی که می خواد را پیدا نمیکند و دست آخر بعد از دو سال به فلورانس بر میگردد، همینطور که خسته سفربود و گوشه ای از میدان اصلی شهر نشسته بود، و فکر می کرد که:دیگر کجا رو باید بدنبال سنگ مورد نظرش بگردد؟یا از کجا می تواند سنگ مورد نظرش رو پیدا کند؟ناگهان چشمش به یک سنگ مرمر بزرگ می افتد که گوشه ای از حیاط کلیسای شهر فلورانس قرار دارد. رفت جلوتر تا از نزدیک بررسی کند و متوجه شد که این سنگ اصلا مال اونجا نیست و حدودا 25 سال پیش آن سنگ رو بنا به دلایلی از معدنی در کاررا در شهری واقع در منطقه اپوان آلپ در شمال توسکانی استخراج شده بود، به آنجا آورده شده بودند، ظاهرا کسی قبل از اون شمایل اولیه ای از پاها، مچ و قسمتی از لباس و فضای بین دو پای مجسمه را درست کرده بود اما، باز هم بنا به دلایل نامعلومی نا تمام رها شده بود و در زیر خز ها و خاشاک ها پنهان شده بود.بعد از آن میکل آنژ تصمیم می گیرد که روی این سنگ کار کند، با مدیر کلیسا صحبت می کند تا بهش این اجازه رو بدهند که بر روی سنگ کار کند و در نهایت موفق میشود که سنگ مرمر را برای ساخت مجسمه بگیرد. بهر حال بعد از آن، میکل آنژ سنگ را به هر شکلی که بود به کارگاهش می برد و سه سال تمام، هر روز از طلوع خورشید تا نیمه های شب بر روی مجسمه کار می کند. گاهی چنان تمرکزی بر روی کارش می گذاشت که حتی فراموش میکرد ناهاری که با خودش آورده بود را بخورد. مثلا وقتی یه قسمت رو تموم می کرد و به خودش می گفت:« حالا وقشه که کمی استراحت کنه » می دید شب شده و باید برای استراحت به خانه برود. خلاصه اینکه سه سال به همین شکل گذشت تا اینکه تمومش کرد.مجسمه داوود تمام شده بود و طبق وعده باید آن را به مدیران کلیسا و پادشاه و همه مردم نشان می داد. وقتی پرده را از روی مجسمه کنار می زنند، همه حضار از این همه بزرگی و شکوه و دقت در کار مجسمه به وجد می آیند و این اثر فوق العاده زیبا و بی نظیر رو تحسین می کنند، در آن موقع پادشاه وقت وقتی ازش میپرسه:« چی شد که تصمیم گرفتی شمایل داوود رو اینطوری بسازی؟»میکل آنژ میگه: «می گه من اون رو نساختم، فقط اون مجسمه داوود رو از درون سنگ آزادش کردم.»گاهی با خودم فکر می کنم که احتمالا کسان دیگری هم برای گرفتن پول و پاداش یا هر چیز دیگری شروع به ساختن مجسمه کردن اما نتونستند به شکلی عالی بسازند و در نتیجه رد می شدند، در این بین باید انگیزه و روحیه بالا و تمرکز فوق العاده میکل آنژ را تحسین کرد، که با وجود همه اینها، باز هم توانست این چنین شاهکاری را برای زمان خودش آن هم با کمترین امکانات بسازد.توی این داستان یه سری نکته هست که به نظرم خیلی جالب بود::1. هیچ وقت نا امید نشو حتی اگر در ظاهر رقیبانت ازت جلوتر باشند.2. همیشه تمام تمرکزت را روی کارت بگذار.3. همیشه و در هر کاری سعی کن که بهترینت را بگذاری.4. همیشه با صبر و تلاش میشه به هر چیزی که می خواهی برسی، در نهایت اینکه می توانی چیزی بسازی که موجب شگفتی همگان شود.5. همه ما درونمون یک داوود داریم، که من بهش میگم بهترین ورژنمون که می تونیم باشیم. و اون شاید در درونمون منتظرمونه تا مثل میکل آنژ آزادش کنیم و فقط در صورتی می تونیم این بهترین ورژنمون رو آزاد کنیم که جرات حذف یه سری پابندها و محدود کننده های ذهنی را داشته باشیم. درسته شاید کمی درد داشته باشد ولی باور کن ارزشش رد دارد، بهر حال که اگر فکرش رو بکنیم آن محدود کننده های دست و پا گیر برای ما هیچ کاری نمی کنند و حتی این فرصت را از ما می گیرند تا بهترین ورژن خودمان که می توانیم با آن هر کاری انجام بدیم، را زندگی کنیم.فقط تصور کن اگر میتونستی همون کاری که بیشتر از همه ازش می ترسی رو انجام بدی و به هر چیزی که می خواستی می تونستی برسی بدون هیچ محدودیتی، چی می شد؟فقط تصور کن که بهترین ورژنت چه شکلیه و چکارهایی ازش بر میاد؟ اگه یه روز چشمات رو باز کنی ببینی داری همون شخصیت رو زندگی می کنی چه حسی داری؟اگر مشکلات و موانعی که الان داشتی رو نداشتی، چطور زندگی می کردی؟کمی وقت بگذار و بهش فکر کن حتی اون رو بنویسش، مطمئنم پاسخش شگفت زده ات می کنه.#مجسمه_داوود_میکل_آنژ #داستان_ساخته_شدن_مجسمه_میکل_آنژ #مجسمه_داوود_ساخته_میکل_آنژ  #داستان_مجسمه_داوود_ساخته_میکل_آنژ #مجسمه_حضرت_داوود_ساخته_میکل_آنژ #داستان_مجسمه_داوود   #مجسمه_داوود_اثر_میکل_آنژ #مجسمه_حضرت_داوود_اثر_میکل_آنژ-</description>
                <category>Anya0n.k</category>
                <author>Anya0n.k</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 20:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>