<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aylin T</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@apple.smell333</link>
        <description>قلم، کتاب، حرم. بهانه‌هایم برای زندگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:30:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2564313/avatar/KZSNfE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aylin T</title>
            <link>https://virgool.io/@apple.smell333</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمی‌دونم استاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-p0stonj1bggj</link>
                <description>نمی‌دونم استاد. یعنی جواب سوالی که پرسیدید رو بلدما؛ ولی لب‌هام انگار چسبیده‌ن به هم. تو ذهنم چندین و چند بار پاسخ سوالتون رو تکرار می‌کنم؛ اما نمی‌تونم لب از لب باز کنم و با صدای بلند بگمش.نمی‌دونم استاد. فقط چند ثانیه فرصت لازم دارم تا پاسخ سوال بعدی‌تون رو پیدا کنم؛ اما نمی‌تونم. نمی‌تونم حواسم رو جمع کنم، نمی‌تونم تمرکز کنم، نمی‌تونم فکر کنم و جواب رو پیدا کنم. کافیه یه ذره فکر کنم تا یادم بیادا، می‌دونم که قبلاً چند بار خوندمشا؛ ولی نمی‌تونم تو اون چند ثانیه فرصتی که برای جواب دادن دارم، فکر کنم. انگار درست تو همون چند ثانیه مغزم قفل می‌شه. نمی‌تونم فکر کنم.نمی‌دونم استاد. حتی وقتی کسی ازم یه جمع ساده می‌پرسه، مثل همون موقع که خانم فروشنده داشت جمع قیمت خریدهامو حساب می‌کرد، هنگ می‌کنم. متوقف می‌شم. نمی‌تونم فکر کنم.نمی‌دونم چرا به‌خاطر این‌که main idea رو یادم نبود گریه‌م گرفت استاد.نمی‌دونم استاد؛ حس می‌کنم کسی حرف‌هامو نمی‌شنوه. انگار هیچ‌کس نوشته‌هامو نمی‌خونه. اگه کسی پیدا بشه که بخونه یا بشنوه هم، سعی نمی‌کنه درک کنه. نمی‌دونم استاد. من خودم هم نمی‌تونم حرف‌های خودمو بفهمم.استاد، نمی‌دونم آدم‌ها منو اذیت می‌کنن یا این منم که اون‌ها رو آزار می‌دم؟ راستش هیچ انتظاری از هیچ‌کدومشون ندارم. هیچ دلم نمی‌خواد باعث ناراحتی‌شون بشم یا یه درد دیگه به دردهاشون اضافه کنم. گاهی با خودم می‌گم اگه من نبودم، شاید حالشون بهتر بود.من دوست دارم به آدم‌ها لبخند بزنم استاد. راستش گاهی دلم می‌خواد آدم‌ها گریه‌ام رو هم ببینن؛ ولی وقتی کسی اشک‌ریختنم رو می‌بینه از خودم متنفر می‌شم استاد. از این‌که گریه‌ی من، یکی از عزیزانم رو ناراحت کنه بدم می‌آد استاد.ولی نمی‌دونم چرا باز هم دلم می‌خواد وقتی گریه می‌کنم، یکی کنارم باشه. نمی‌دونم چرا درس عبرت نمی‌گیرم استاد.من دلم می‌خواد اما، زیاد حرف نمی‌زنم استاد. چون هر موقعی حرف زدم، هیچ دردی دوا نشد. چون هروقت که حرف زدم، بعدش پشیمون شدم. درست مثل گریه‌هام، حرف‌هام هم باید بمونن پیش خودم. نمی‌خوام، نمی‌تونم کسی رو از غمم باخبر کنم استاد.من حتی وقتی حالم خوبه هم غمگینم استاد. قشنگی‌های کوچیک رو می‌بینم، اما وقتی اتفاق خوبی می‌افته هم به جای این‌که خوشحال شم، می‌ترسم استاد. می‌ترسم از عمر کوتاه لحظه‌های خوشی. می‌ترسم از این‌که دیگه لحظه‌ی قشنگی شبیه لحظه‌ی حال رو نبینم. خوبی‌ها رو می‌بینم، مهربونی آدم‌ها رو می‌بینم؛ ولی حس می‌کنم لایقشون نیستم استاد. من کافی نیستم استاد.من همیشه دلم تنگه استاد. ممکنه درست همون موقع که جلوی تخته ایستاده‌ین و دارین موقعیت استخون‌های اولنا و رادیوس رو توضیح می‌دین، این‌قدر دلم تنگ بشه که یه‌هو از رو صندلی‌م بلند شم و بیام محکم بغلتون کنم استاد. نمی‌دونم اون‌موقع چه فکری درباره‌م می‌کنید. نمی‌دونم اگه اون لحظه بخواید دورم کنید، یا اگه چیزی بگید که پشیمون شم از کاری که کردم، چه حالی می‌شم.ولی راستش، همچین کاری نمی‌کنم استاد.من خواسته‌هام رو هم تو دلم نگه می‌دارم. سعی می‌کنم بگم اما، نمی‌گم استاد. گاهی یه قدم به سمت خواسته‌های خودم برمی‌دارم؛ اما باز آخرش برمی‌گردم و کاری رو انجام می‌دم که بقیه می‌خوان.من آدم‌ها رو دوست دارم؛ من به آدم‌ها اهمیت می‌دم استاد. دلم نمی‌خواد ناراحتشون کنم. ولی نمی‌دونم چرا خودم همیشه ناراحتم از دستشون. و نمی‌دونم چرا همیشه باعث رنجش‌شون می‌شم.نمی‌دونم استاد؛ هیچی نمی‌دونم. فقط یه چیزی هست که می‌دونم استاد؛ اون هم این‌که من همچین آدمی نبودم استاد. نبودم.</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 18:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ فعل‌های ماضی</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%81%D8%B9%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B6%DB%8C-vqxbjibu8p7u</link>
                <description>بسم رب الحسین.آبان‌ماه تازه از راه رسیده بود. کلاس‌ششمی بودم. آن موقع‌ها مجله‌ی رشد داشتیم؛ یادتان هست مگر نه؟ هر ماه یک بغل مجله‌ی رشد دانش‌آموز با طرح جلد جدید و بوی تازگی‌ای که داشت، به کلاس‌هایمان می‌رسید. هر مجله، یک داستان داشت. داستانِ مجله‌ی آن ماه، حول دخترکی بود که با پدر و نامادری زندگی می‌کرد. اسمِ نامادری، «سیمین‌خانم» بود. خانمِ مهربانی هم بود؛ سعی می‌کرد جای خالیِ مادر دخترک را برایش پر کند اما دخترک خوشش نمی‌آمد. آخر دل دخترک تنگِ مادر خودش بود. دخترک می‌دانست که سیمین‌خانم همیشه لوله‌ی خمیردندان را از قسمت پایینی فشار می‌دهد تا کج‌وکوله نشود؛ به‌خاطر همین هم تا می‌توانست لوله‌ی خمیردندان را کج‌وکوله می‌کرد تا حرص سیمین‌خانم را دربیاورد. کاری ندارم که آخر داستان رابطه‌شان خوب شد و دخترک هم رفت خمیردندان را صاف کرد.مجله‌ی جدید، تجربه‌ی جدیدی بود؛ معمولاً همان موقعِ تحویل، توی مدرسه ورق می‌زدیم و چند صفحه‌ای می‌خواندیم. آن روز وقتی داشتیم از مدرسه برمی‌گشتیم، فاطمه -دخترِ همسایه که کلاس‌چهارمی بود- گفت: «داستانِ این ماهِ مجله رو خوندی آیلین؟ به‌خاطرِ سیمین‌خانمِ ما، اسم اون خانومه رو گذاشته بودن سیمین.» و من برایش توضیح دادم که این موضوع اتفاقی بوده و اصلاً این مجله‌ها از تهران می‌آیند و تنها برای مدرسه‌ی ما چاپ نمی‌شوند. حیرت‌کردنش هنوز هم یادم است.یکی-دو روز قبل از این‌که مجله‌ها را تحویل بگیریم، اتفاق عجیبی برایمان افتاده بود. آسمان گرفته بود و ابری. کلاس کمی تاریک شده بود. شاید هم من این‌طور یادم مانده، نمی‌دانم. زنگ سوم بود یا چهارم، که معلم‌مان با چشم‌هایی خیس و سرخ وارد کلاس شد. حتماً شما هم حال پریشان او را دیده‌اید؛ ما هم متوجه شدیم که اتفاق بدی افتاده. من با خود فکر کردم شاید موضوع خانوادگی‌ست و چیزی نپرسیدم؛ اما محیا نمی‌دانم از کجا متوجه قضیه شده بود که پچ‌پچ‌کنان -شاید هم زمزمه‌کنان- به من گفت: «فکر کنم یه اتفاقی برای خانمِ الف افتاده.»نمی‌دانم راضی هستید که اسم و فامیل‌تان را کامل بنویسم، یا نه. نمی‌نویسم. در این متن فقط بهتان می‌گویم «خانمِ الف». همین الان هم با یادآوری آن روزها، نفسم بی‌اختیار در سینه حبس می‌شود. شاید عجیب باشد که خاطرات آن روزها این‌قدر شفاف در ذهنم مانده؛ البته تاثیر کمی هم بر رویمان نداشت. به‌ویژه ما ششمی‌ها که بزرگترهای مدرسه بودیم و یک چیزهایی دستگیرمان می‌شد. شاید از معلم‌مان سوالی درباره‌ی چشم‌های سرخش نپرسیدیم؛ شاید هم بچه‌ها پرسیدند و او چیز زیادی نگفت. اما زنگ تفریح، دور معاون پرورشی‌مان -که او هم چشم‌هایش قرمز بود- جمع شدیم و او مُهرِ تاییدی زد بر شایعه‌ی پخش‌شده میان بچه‌ها: خانمِ الف را از دست داده بودیم.ما کلاس‌ششمی‌ها شما را بهتر از بقیه می‌شناختیم. در کلاس پنجم، شما یکی از معاون‌های مدرسه‌ی ما بودید. معاون مهربانِ ما، معاون خوش‌صحبتِ ما... لبخندتان را هنوز به یاد دارم. لهجه‌تان با ما فرق می‌کرد؛ می‌گفتند اهل شهر ما نیستید. یک روزی که هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین روز است، شما برای آخرین بار معاون مدرسه‌ی ما شدید و بعد دیگر نیامدید. ما که نمی‌دانستیم برای چه به مدرسه‌ی ما نمی‌آیید. شاید فکر می‌کردیم به مدرسه‌ی دیگری رفته‌اید. چه می‌دانستیم که آن روزها را -احتمالاً- در بیمارستان سپری کرده‌اید؟عکس ساخته‌شده با هوش مصنوعی Copilotفردای آن روز، پایم را که داخل حیاط مدرسه گذاشتم، جمعیتی از دانش‌آموزهای آبی‌پوش را دیدم که جلوی درِ سالن جمع شده بودند. هوا ابری بود. آسمان بغض کرده بود. قدم برداشتم. پیش رفتم. می‌دانستم با چه صحنه‌ای مواجه خواهم شد؛ می‌دانستم و نمی‌دانستم. رسیدم به محل اجتماع بچه‌ها. جلوی در سالن، بنری نصب کرده بودند که عکس شما رویش بود. شما هم آن را دیدید؛ مگر نه؟ در آن عکس هم همان لبخند مهربان‌تان را به لب داشتید. کنار عکس‌تان، درگذشت شما را تسلیت گفته بودند؛ شاید نوشته بودند این‌که این اتفاق چه‌قدر ناباورانه بوده و چه‌قدر غمگین و متاسف هستند. درست یادم نیست چه نوشته بودند. آن لحظه، عکس شما را نگریستم. نوشته‌ها را نگاهی سرسری انداختم و بعد از این‌که به خط آخر رسیدم که نوشته بود بنر تسلیت از طرف همکارانتان در مدرسه‌ی ما است، چشم‌هایم را بین بچه‌های قد و نیم‌قد چرخاندم؛ به امید دیدن یک آشنا. یک همکلاسی. دلم مانند قلبِ آسمان آن صبح، گرفته بود. دلم آغوش یک آشنا را می‌خواست. این خاصیت سوگ است. دلت می‌خواهد یک آشنا، یک همدل را پیدا کنی و در آغوشش اشک بریزی. همین که چشمم به ریحانه.الف خورد، بغلش کردم و شروع کردم به گریه. یادم هست که شوکه شده بود از حرکت ناگهانی من. یادم هست که به گریه انداختمش. با هم اشک ریختیم. با هم دلمان سوخت. بنر را بارها و بارها نگاه کردم. بارها و بارها خواندم. چیزی عوض نمی‌شد. نه تغییری در نوشته‌ها ایجاد می‌شد، نه تغییری در رخدادی که دلیل وجود آن بنر بود. ما، دیگر هیچ‌وقت قرار نبود شما را ببینیم. شما، دیگر هیچ‌وقت قرار نبود به مدرسه‌ی ما برگردید و معاون‌مان شوید.یکی از سال‌پایینی‌ها که احتمالاً از ماجرا سردرنمی‌آورد، نگاهش به من افتاد و گفت: «این دیگه چرا داره گریه می‌کنه؟» و رفت. تا مدت‌ها سر آن یک حرفش عصبانی بودم. معلوم است که گریه می‌کردم. چون هر بار که چشم‌های خندان‌تان در آن عکس را می‌دیدم بر غم دلم افزوده می‌شد. چون می‌فهمیدم این غم را؛ که البته من هم فقط به اندازه‌ی یک دانش‌آموز کلاس‌ششمی درک می‌کردم نه بیشتر.آن روز یا شاید هم یکی-دو روز بعدش، توی نمازخانه‌ی مدرسه جمع شدیم و به یاد شما قرآن خواندیم. سوره‌ی الرحمن بود یا سوره‌ی یاسین؛ یادم نیست. ولی امیدوارم که این کارمان یکی از همان لبخند‌های زیبا را به روی لب‌تان آورده باشد. امیدوارم صدای قرآن‌خواندنِ قلب‌هایمان، به‌خوبی به شما رسیده باشد. هیچ‌وقت ندانستیم بیماری‌ای که شما را از ما گرفت، چه بود. حداقل من یکی که هیچ‌وقت خبردار نشدم. اما غم ناشی از فقدان یکی از اعضای مدرسه، تا مدت‌ها در آن سالن‌ها و اتاق‌های تاریک، خانه کرد. نمی‌دانم؛ شاید همین حالا هم یک جایی همان گوشه‌وکنارها جا گرفته باشد. آخر خودتان که می‌دانید، سوگ از بین نمی‌رود. می‌مانَد و کهنه می‌شود.حالا هفت سال از آن آبان‌ماه عجیب و دلگیر می‌گذرد. من هنوز هم شب‌ها، وقتی خمیردندان را برمی‌دارم یاد سیمین‌خانم توی مجله‌ی رشد می‌افتم که روی چگونگی فشاردادنِ لوله‌ی خمیردندان حساس بود. یاد دخترکِ ساده‌دلِ کلاس‌چهارمی می‌افتم که فکر می‌کرد اسم سیمین‌خانمِ توی داستان را به یاد شما «سیمین» گذاشته‌اند. یاد لبخند شما می‌افتم و چهره‌تان در عکس روی آن بنر، که هیچ نشانی از غم در آن دیده نمی‌شد. یاد شما می‌افتم. گاهی با خود فکر می‌کنم که فرصت نکردیم زیاد با شما همراه و هم‌صحبت شویم، فرصت نکردیم آن‌قدرها شما را بشناسیم... راستش خانم الف، زود بود که شما از این دنیا پر بکشید و بروید. نه صرفاً به‌خاطر این‌که مدت کمی معاون ما شدید؛ به‌خاطر این‌که هنوز سن زیادی نداشتید. هر کسی چهره‌ی شاداب‌تان را در آن عکس می‌دید، با من هم‌نظر می‌شد. امیدوارم اکنون که این متن را می‌نویسم، حال خودتان در آن دنیا و خانواده‌تان در این دنیا، خوب باشد. امیدوارم در آرامش باشید و همچنان لبخند به لب داشته باشید. خیلی وقت بود که می‌خواستم برایتان بنویسم، بنویسم و بگویم که اگرچه آن دخترِ کلاس‌ششمی حالا دیگر بزرگ شده، اما هنوز شما را یادش هست و آن روزها را هم. شما هم مرا یادتان نمی‌رود؛ مطمئنم. می‌بخشید مرا که در نوشتن این متن برای شما، از فعل‌های ماضی استفاده کردم. قلبم می‌شکند وقتی می‌بینم که عاقبتِ آدم‌ها به چند فعل ماضی ختم می‌شود. شاید فانی‌بودن آدم‌ها به صلاحشان باشد، شاید آدم‌ها پس از گذر از این دنیای شلوغ و درهم‌برهم به مدتی آرمیدن احتیاج داشته باشند، اما راستش بعضی آدم‌ها وقتی فعل‌شان ماضی می‌شود، هنوز خیلی جوانند.پ.ن: همین امشب، خبر مرگ مغزی صابر کاظمی عزیز را شنیدیم که برای همه خبر تلخی بود و برای ما طرفداران والیبال، خیلی تلخ‌تر. دلم شکست وقتی متوجه شدم که از حالا به بعد باید درباره‌ی او بگویم که والیبالیست «بود». بازیکن تیم‌ملی «بود»؛ و دیگر هیچ‌کدام این‌ها نیست و نخواهد بود. عجیب است و دردناک. فاجعه.آیلین‌نوشتبامداد ۸ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 02:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای بازگشت؛ آغاز یک تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-gpi0lhujshbc</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمآخرین متنی که توی ویرگول نوشته‌م و منتشر کرده‌م، مربوطه به حدوداً دو سال پیش. اون‌موقع‌ها نوشته‌هام تو ویرگول، معرفی کتاب بودن و مربوط به شرکت تو چالش طاقچه. خیلی وقت بود که دلم می‌خواست برگردم، باز هم بنویسم و منتشر کنم اما به هر دلیلی، نشد دیگه. شاید بتونم کنکور رو بهانه کنم، شاید بی‌حوصلگی‌هام رو مقصر جلوه بدم، شاید هم بتونم بگم که شروع همیشه سخته. اما درِ گوشی بخوام بهتون بگم، این نتیجه‌ی همکاری کمال‌گرایی و اهمال‌کاریه.مدت‌هاست که تو دلم حرف زیاد دارم؛ حرف‌های طولانی. حرف‌هایی که باید زیاد فکر کنم تا کلمات مناسب رو برای بیان‌کردنشون پیدا کنم. حرف‌هایی که نمی‌شه گفت؛ باید نوشت. آخه پیدا کردن گوش شنوا برای این‌جور حرف‌ها کار خیلی سختیه. و این شد دلیل برگشتنم به ویرگول؛ میل به «نوشتن؛ بدون نگرانی‌ از بابت حوصله‌ی مخاطب». چون این‌جوری من فقط وظیفه دارم که بگم، بنویسم؛ و مخاطب می‌تونه حرف‌های من رو برای شنیدن و خوندن، انتخاب کنه؛ یا می‌تونه انتخاب نکنه.حالا خوشحالم که دوباره این‌جام. اگه گوش شنوا هستید و حرف‌هام رو درک می‌کنید، باعث افتخار منه که همراهم بمونید.امروز برای اولین بار به عنوان یک دانشجو توی یک فضای دانشگاهی قرار گرفتم. رفته بودم برا ثبت‌نام. نوبت گرفتیم و توی حیاط، تو محوطه‌ای که از قبل برای انتظار در نظر گرفته بودن نشستیم. و اون‌جا من به حقیقتی پی بردم که شاید خیلی وقته در پس ذهنم ازش اطلاع دارم، شاید تا الان ازش فرار می‌کردم، یا هر چیز دیگه که نمی‌دونم. و اون حقیقت این بود که: من بی‌طاقت شده‌م.حیاط پر از آدم‌هایی بود که با هم حرف می‌زدن. تبادل نظر می‌کردن، سوال می‌پرسیدن، و این آزارم می‌داد. منِ آدمِ اجتماعی، منی که همیشه طرفدار مکان‌های شلوغ و پرسروصدا بوده‌م، منی که همیشه از مهمونی‌های پرجمعیت خوشم می‌اومده، یه‌هو دلم خواست همه‌ی آدم‌ها ساکت شن. یه‌هو حس کردم که اون همه صدای درهم‌پیچیده به‌شدت اذیتم می‌کنه؛ و خودم هم بدجوری تعجب کرده بودم.شاید این برای بعضی‌ها عادی باشه. شاید بعضی آدم‌ها بگن که سروصدا براشون همیشه آزاردهنده بوده؛ اما برای من یه نشونه بود. داشت بهم می‌گفت که صبر و طاقتم رو از دست داده‌م. نمی‌تونم چیزی رو که از کنترلم خارجه، به‌راحتی بپذیرم. دیگه تحمل ندارم خیلی منتظر بمونم، صبر کنم، گوش بدم و آروم بمونم. نمی‌تونم، حداقل نه به اندازه‌ی قبل؛ و خیلی کمتر از قبل.حالا اینو هم می‌اندازم تقصیر تاثیرات روحی-روانی سال کنکور، قرار گرفتن تو فضای بزرگسالی و اضطراب ناشی از همه‌ی اینا؛ ولی راستش باز هم دقیق نمی‌تونم بگم منشأ این بی‌قراری چیه. دلیل این بی‌انگیزگی، این میل به فرار و اهمال‌کاری، این نبود اطمینان، این بی‌طاقتیِ عجیب که مصادف شده با روزهای تشکیل یک تغییر بزرگ تو دنیای کوچیک من. پ.ن: بازگشت رو خیلی دوست دارم. سعی می‌کنم تغییرها رو هم دوست داشته باشم... تغییرهای «خوب» رو.پ.ن۲: ولی هنوز هم از تغییرهای بد می‌ترسم.آیلین‌نوشت‌ ؛ ۲۸ مهرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 23:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت من و کتابِ «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-cnpxl4vfqqcy</link>
                <description>بسم رب الحسین.در طول مدتی که این نوشته رو می‌خونید، لطفاً نوشته رو بخونید! منظورم چیه؟! به این جمله از کتابِ «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» توجه کنید:وقتی چای می‌نوشی... چای بنوش.یا به‌عبارت ساده‌تر، در لحظه زندگی کن. وقتی داری چای می‌نوشی، به هیچ‌چیز فکر نکن؛ جز داغی فنجان تو دستت، بخار چای که به صورتت می‌خوره و نوشیدن اون. تو تعطیلات، به مشغله‌های کاری‌ت فکر نکن و موقع کار، فکر و ذهنت تو تعطیلات جا نمونه.به همین دلیل هم ازتون می‌خوام در طول خوندن این نوشته و همچنین در تمام طول زندگی‌تون، در لحظه زندگی کردن رو تمرین کنید و اضطراب آینده رو از خودتون دور کنید! این متن رو جهت شرکت تو چالش ماه مهر ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم و از طاقچه عذر می‌خوام که نوشتنش رو این‌قدر به تاخیر انداختم. کتاب مربوط به چالش رو مهر ماه خونده‌ام؛ اما بار سنگین درس‌ها و امتحانات ماهانه اجازه نداده که بتونم این متن رو تکمیلش کنم.سرتون رو درد نیارم؛ چالش این ماه طاقچه خوندن یه کتاب فلسفی بود و این برای من که اصلا اهل فلسفه نیستم و رشته‌ی تحصیلی‌ام هم علوم انسانی نیست، کار سختی به نظر می‌اومد! اولش خواستم یه رمان فلسفی بخونم، اما نتونستم و خیلی زود رهاش کردم. بین کتاب‌های فلسفی پیشنهادی طاقچه گشتم تا این‌که چشمم خورد به کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» و گفتم همینه! کتاب کم‌حجمی که بشه بین درس‌ها خوندش و فلسفی هم باشه. این کتاب، بخشی از داستان و مفاهیمش رو با متن و بخش دیگه رو با نقاشی‌هاش منتقل می‌کنه. طوری که اگه فقط متن رو بخونید یا فقط نقاشی‌ها رو نگاه کنید، کل داستان رو متوجه نمیشید. من قبلا کتاب «پسرک، موش کور، روباه و اسب» رو هم خونده بودم که مشابه این کتابه و حس خوبی داره. کتاب‌هایی که توی این سبک نوشته میشن کتاب کودک نیستن؛ بلکه برای همه‌ی انسان‌ها در هر سنی مناسبن. یه‌خورده هم وایب کتاب شازده کوچولو رو میدن؛ یه کوچولو.آقای جیمز نوربری، خالق این اثر، تو سخنان پایانی کتاب درباره‌ی نقاشی‌هاش میگه:«من تمام نقاشی‌ها را با جان‌ودل کشیده‌ام و فکر می‌کنم به همین دلیل است که آن‌ها با مردم حرف می‌زنند؛ در تک‌تک‌شان تکه‌ای کوچک از روح من هست.»و آمیزه‌ی هنر قلم نویسندگی و قلم‌موی نقاشی، چقدر زیبا و دوست‌داشتنی از آب در اومده!من این‌جوری بهش نگاه می‌کنم. انگار که نویسنده یه داستان رو تو ذهنش داشته؛ اما فقط دیالوگ‌های مهمش رو به نوشته تبدیل کرده و بقیه‌اش رو با تصویر و نقاشی به مخاطبش نشون داده. این سبک با وجود این‌که انتقادات زیادی داشته و به‌نظرم برخی نظرات منفی واقعا حقش نبوده، می‌تونه گسترش پیدا کنه، کتاب‌های بیشتری به این شیوه نوشته بشه و طرفدارهای خاص خودش رو داشته باشه؛ با این شرط که جملات کتاب‌ها در گذر زمان زرد و کلیشه‌ای نشن و داستان یه روند منظم و یه هدف مشخص داشته باشه. توی کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» دو شخصیت وجود داره که با هم سفر می‌کنن و رفیق همدیگه‌ان. اسم‌هاشون هم که از اسم کتاب مشخصه: پاندای بزرگ و اژدهای کوچک. هردوشون رو خیلی دوست داشتم؛ اما بیایید قبول کنیم که اژدهای کوچک خیلی خیلی بامزه بود! تاکیدشون رو نوشیدن چای هم خیلی برام جالب بود.پاندای بزرگ گفت: «سعی کن برای چیزهای کوچیک وقت بذاری، اون‌ها معمولاً از همه چی مهم‌ترن.»موقع خوندن کتاب، خیلی خوب می‌تونستم فضا و موقعیتش رو حس کنم؛ طوری که وقتی قسمتی از متن کتاب رو هایلایت می‌کردم، رنگ هایلایتم متناسب با فضای اون بخش از کتاب بود. موقع توفان، رنگ هایلایت آبی بود و رنگ هایلایت متن پایین، سبز:اژدهای کوچک گفت:«نگرانم. نمی‌دونم بعدش چی‌کار کنم.»پاندای بزرگ گفت:«فقط یه لحظه بایست، نفس بکش و به صدای پیچیدن باد توی بامبوها گوش کن.»این حرف‌های پاندای بزرگ برا من هم که مخاطب و خواننده‌ی کتاب بودم آرامش‌بخش بود و کمکم می‌کرد که حال بهتری داشته باشم و انگیزه بگیرم. موقع خوندن به‌خوبی می‌تونستم خودم رو جای اژدهای کوچک بذارم و میون صدای پیچیدن باد توی بامبوها، نفس عمیق بکشم و سینه‌ام رو پر و خالی کنم.نوشته‌ی مهرماهم رو با این نصیحت کوچیک از پاندای بزرگ تموم می‌کنم:«اشتباه‌های تو تلاشت رو نشون می‌ده. پس تسلیم نشو!»خوب باشید و خوب بمونید!</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 23:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت من و کتابِ «یک شب فاصله»</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-irpph3nakryw</link>
                <description>بسم رب الحسین.امروز دهم شهریور ماهه. دومین ظهر جمعه‌ی شهریور سال ۱۴۰۲. من خوندن کتاب «یک شب فاصله» رو دیشب به پایان رسونده‌ام ولی هنوز هم دارم بهش فکر می‌کنم. به ماجرای عجیبش؛ به گرتا، فریتز، آنا، پیتر، دومینیک. به قلم دلنشین و روایت جذاب خانم جنیفر ای.نیلسن و به دلتنگی زودهنگامم برای این کتاب که از همون لحظه‌ی اتمام کتاب سراغم اومد. حس دلتنگی عجیب و دوست‌داشتنی‌ای که فقط بعد از تموم کردن کتاب‌های انگشت‌شمار سراغت میاد. همون کتاب‌ها که فقط نخوندی‌شون؛ بلکه باهاشون زندگی کرده‌ای و هیچ‌وقت فراموش‌شون نمی‌کنی. اون کتاب‌ها که هرچند بار هم بخونی‌شون، به نظرت جذاب‌تر از قبل به نظر میان. همون کتاب‌ها که همین الان اسمشون رو با خودتون مرور کردید. آره. همون‌ها.این متن رو جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-شهریورماه ۱۴۰۲ می‌نویسم.خیلی حرف درباره‌ی این کتاب دارم اما نمی‌دونم از کجا شروع کنم. باید بگم مدت‌ها بود که این کتاب رو توی لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم به‌زودی بخونم قرار داده بودم؛ اما یا فرصت نمی‌کردم بخونمش و یا به‌جاش کتاب دیگه‌ای رو شروع می‌کردم. خدای من. اگه می‌دونستم قراره تا این اندازه دوستش داشته باشم، قطعا خیلی زودتر می‌خوندمش!خوندن این اثر خانم نیلسن ترغیبم کرده که کتاب‌های دیگه‌ی ایشون رو هم توی لیستم قرار بدم؛ البته امیدوارم خوندنشون مثل این کتاب به تعویق نیفته! قبلا از نوشته‌های نویسنده‌ی این داستان، کتاب «قرنطینه» رو خونده بودم و اون رو هم دوست داشتم؛ اما نه به اندازه‌ی یک شب فاصله. به‌نظرم شخصیت‌ها، ماجرا و روایت این کتاب خیلی جذاب‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از قرنطینه‌ست. و این‌که حس می‌کردم گرتا یکم شبیه آنی، شخصیت اصلی کتاب قرنطینه‌ست. یه کوچولو.تاکید داستان بر این‌که باید هر طور که شده در برابر ظلم ایستاد و هیچ بهانه‌ای در این امر قابل پذیرش نیست رو دوست داشتم. این‌که برای به دست آوردن چیزی که حقته ولی ازت گرفته شده، باید بجنگی و پا پس نذاری. حتی اگه پای جونت در میون باشه؛ چون چیزهای بزرگ آسون به دست نمیان! این موضوع من رو یاد این سخن آقای شهید بهشتی می‌اندازه که:«ستم‌پذیری از دیدگاه اسلام همان اندازه گناه است که ستمگری. ای انسان، تو آزادی، به پاخیز!»از فضای پراسترس و هیجانی کتاب هم که نگم براتون! شاید بشه گفت داستان تو هر صفحه و درست تو لحظه‌ای که نفس آسوده‌ای می‌کشیدی و حس می‌کردی که خطر رفع شده، یه غافلگیری جدید برات داشت! شدت اضطراب و کشش داستان رفته به رفته بیشتر می‌شد. تو فصل‌های آخر، به طور عجیب و غریبی استرس داشتم و هرلحظه نگران بودم که نکنه همه‌چیز باز خراب شه! نکنه باز هم اتفاق بدی بیفته! نکنه...! انگار که تو عمق داستان بودم؛ تو فضای تاریک و جذابش و کنار شخصیت‌ها.مورد دیگه‌ای که واقعا دوستش داشتم، رابطه‌ی بین خانواده‌ی گرتا بود که حتی دیواری مثل دیوار برلین هم نمی‌تونست خدشه‌ای بهش وارد کنه. به‌ویژه خواهربرادری فریتز و گرتا که خیلی شیرین و دلنشین بود و مواقعی که این دوتا کنار هم بودن، من حس می کردم اوضاع کاملا آروم و قابل کنترله؛ با وجود این‌که نبود! نکته‌ی جالبی که توی داستان وجود داشت، این بود که فریتز با وجود شش سال فاصله‌ی سنی با گرتا، با او مثل یه بچه‌ی کوچک‌تر از خودش رفتار نمی‌کرد. بلکه مانند یه همراه عاقل و بالغ باهاش حرف می‌زد و در عین حال به‌عنوان یه برادر بزرگتر نگرانش بود. همین بود که گرتا هم ایده‌هاش رو به‌راحتی مطرح می‌کرد و این‌طور حس نمی‌کرد که چون بچه‌ست، نظراتش اهمیتی نداره. در این مورد مفصل تو پست قبلی که درباره‌ی شازده کوچولو بود صحبت کردیم. یادتون هست؟! ؛)همه‌ی شخصیت‌های (مثبتِ) این کتاب رو دوست داشتم؛ اما شخصیت موردعلاقه‌ام از بین همه‌شون، فریتزه. او که هیچ‌جوره حاضر نبود ظلم رو بپذیره و با بودنش خیلی از غیرممکن‌ها رو برای گرتا و بقیه ممکن کرد. برادر دوست‌داشتنی و حامی گرتا که تو مواقع خطر و وحشت، می‌شد به بودنش دلگرم موند. همچنین وجود گرتا برای فریتز، معجزه‌ای بود که بارها و بارها مستقیم و غیرمستقیم فریتز رو نجات داد :)... ما همه مثل هم پیش می‌رفتیم، نگاهمان به جلو بود و تا جای ممکن حرف نمی‌زدیم. همه کمی لبخند می‌زدیم و اخم می‌کردیم، اما فریاد نمی‌زدیم. هیچ‌کس این‌جا به موفقیت نمی‌رسید، اما به نظر می‌رسید که بیشتر مردم مشکلی با این موضوع نداشته باشند. این یعنی شکستی هم در انتظارشان نبود. من نمی‌خواستم مثل آن‌ها باشم. در عین حال کم‌کم داشت یادم می‌رفت که چطور متفاوت عمل کنم و خودم باشم. این باعث می‌شد احساس کنم دارم به آتش بقیه می‌سوزم و من از این حس متنفر بودم.همون‌طور که توی این بریده از متن کتاب می‌بینید، نویسنده بهمون میگه که هرطور شده باید راه درست رو انتخاب کنیم، راهی که دوستش داریم؛ حتی اگه همه خلاف جهت ما حرکت کنن و مخالفمون باشن. وقتی یقین داریم که راهمون همونیه که باید، جایی برای درنگ و تردید بیشتر باقی نمی‌مونه! ما فقط یک بار فرصت زندگی در این دنیا رو داریم؛ هوم؟!کار درست را بکن؛ نه کاری را که خوشایند دیگران است. فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانیاین تنها بخشی از حرف‌ها و احساساتم درباره‌ی یک شب فاصله‌ی عزیزمه، اما برای این متن کافی به نظر میاد. اگه بیشتر بنویسم ممکنه داستان رو اسپویل کنم! خوندن این کتاب برای همه‌ی نوجوان‌ها و بزرگسال‌ها پیشنهاد میشه. تو هر سنی که هستید، این کتاب رو دوست خواهید داشت. ممنونم از این‌که نوشته‌ی من رو خوندید؛ و امیدوارم که براتون مفید بوده باشه! :&gt;</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 16:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و کتاب «شازده کوچولو»</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-u2atocex52gb</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.شازده کوچولو. چقدر حرف دارم درباره‌ی این کتاب! کتابی با مفاهیم عمیق فلسفی، اخلاقی و عاشقانه که هرکسی تو زندگی‌اش حتی اگه اون رو نخونده باشه، اسمش رو قطعا شنیده! این کتاب نوشته‌ی آقای آنتوان دوسنت اگزوپری هست و در سال ۱۹۴۳ برنده‌ی جایزه‌ی هوگو شده. دومین کتاب پرترجمه‌ی جهان هم هست و به عنوان کتاب برتر قرن ۲۰ فرانسه انتخاب شده. این‌طوری شازده کوچولو شد عزیز دل همه‌ی ما!این متن رو برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-تیرماه ۱۴۰۲ می‌نویسم.عکس از وبلاگ طاقچه-معرفی کتاب شازده کوچولومن این کتاب رو تو سن ده-یازده سالگی خونده بودم و این موضوع بهانه‌ای شده بود که حالا حالاها سراغش نرم؛ اما خودم هم می‌دونستم که اون‌موقع معنا و مفهوم حقیقیش -به‌ویژه پایانش- رو درک نکرده‌ام و لازمه که مجددا شروع کنم و بخونمش؛ و خب بالاخره پس از مدت‌ها فرصتش پیش اومد و چقدر خوشحالم که دوباره خوندمش. هرچند معتقدم که هنوز هم اون‌طور که باید، درکش نکرده‌ام و هر از گاهی باید به این شاهکار سر بزنم و تک تک کلماتش رو مزه‌مزه کنم، با تمام وجود.از همون ابتدای باز کردن کتاب و روبرو شدن با تقدیم‌نامه، متوجه میشید که با یه کتاب کاملا متفاوت با کتاب‌هایی که قبلا خونده‌اید مواجه هستید.«تقدیم به لئون ورثاز بچه‌هایی که ممکن است این کتاب را بخوانند عذر می‌خواهم که کتابم را به یک آدم‌بزرگ تقدیم کرده‌ام.این تقدیم یک علت جدی دارد: او بهترین دوستی است که در دنیا دارم.دلیل دیگری هم دارم: این آدم‌بزرگ همه چیز را می‌فهمد؛ حتی کتاب‌هایی که برای بچه‌ها نوشته شده‌اند.دلیل سومی هم دارم: او در سرما و گرسنگی در فرانسه زندگی می‌کند و واقعا به دلگرمی و روحیه نیاز دارد.اگر همه‌ی این دلایل باز هم کافی نیست،‌ کتاب را به کودکی این آدم‌بزرگ تقدیم می‌کنم.همه‌ی آدم‌بزرگ‌ها روزی بچه بوده‌اند (اگر چه تعداد کمی از آن‌ها این را به یاد می‌آورند)بنابراین تقدیم‌نامه‌ام را اصلاح می‌کنم:به لئون ورث، وقتی که پسر کوچکی بود.»خیلی از آدم‌بزرگ‌ها (!) معتقدن که بچه‌ها هنوز درک، فهم و دانش لازم رو ندارن و زمانی بهش خواهند رسید که بزرگ بشن. این نظر شاید تا یه حدی درست باشه؛ اما آدم‌بزرگ‌ها احتمالا هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنن که با بزرگ شدنشون، خواسته و ناخواسته خیلی از چیزهای قشنگ کودکی رو از دست داده‌اند و خودشون رو بیش از حد درگیر مسائل زندگی بزرگسالی کرده‌اند. خیلی شنیده‌ایم که افراد میگن: کاش برگردیم به دوران بچگی. از نظر من، دلیل این حرف همون احساسات، افکار و نگاه‌های پاک و لطیف کودکی‌ئه که آدم‌بزرگ‌ها با درگیر شدن با مسائل دیگه، این زیبایی‌ها رو فراموش کرده‌اند. قشنگی‌های کوچیک اما عمیقی مثل آسمون آبی، یا صدای بارون و بوی خاک مرطوب بعدش، یا نغمه‌ی پرنده‌ها تو شروع فصل بهار.این‌ها رو گفتم که بگم از نظر من، آقای اگزوپری هم سعی داره تو کتاب شازده کوچولو به یه همچین مفهومی اشاره کنه. جزئیات و قشنگی‌ها، یا حتی مفاهیم عمیقی که بچه‌ها بهشون دقت می‌کنن ولی آدم‌بزرگ‌ها بی‌اعتنا از کنارشون می‌گذرن.شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:-تو فکر می‌کنی گل‌ها...من باز همان‌جور بی‌توجه گفتم:-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من به هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!هاج و واج نگاهم کرد و گفت:-مساله‌ی مهم!مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بال سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.-مثل آدم‌بزرگ‌ها حرف می‌زنی!از شنیدن این حرف خجل شدم اما او همین‌جور بی‌رحمانه می‌گفت:-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!حسابی از کوره در رفته‌بود.موهای طلایی طلاییش تو باد می‌جنبید.-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ‌روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده. هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده. هیچ وقت کسی را دوست نداشته. هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:«من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!-یک چی؟-یک قارچ!دارم به این فکر می‌کنم که من هم خیلی وقت‌ها مثل آدم‌بزرگ‌ها حرف می‌زنم. آدم‌بزرگ‌هایی که به‌جای تمرکز روی ژرفای مسائل، سطحی نگری رو ترجیح میدن و خیلی از چیزهای باارزش رو کوچیک و بی‌اهمیت می‌دونن. چیزهایی که فقط بچه‌ها متوجه شدت مهم‌بودنشون هستن. شاید من هم یه قارچم، حداقل هر از گاهی!-... رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چندقدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!و کمی بعد گفت:-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.اما این همه‌ی ماجرا نیست. ما تو کتاب شازده کوچولو با نمادهای مختلفی روبرو میشیم که هر کدوم به افراد یا مفاهیمی تو زندگیمون اشاره دارند. چرا راه دور بریم؟ همین گل سرخ که رفتار مغرورانه‌ای با شازده کوچولو داره؛ اما زمانی به او ابراز محبت می‌کنه که وقت خداحافظیه و شازده کوچولو می‌خواد سیاره‌اش رو ترک کنه. درست مثل خیلی از ما که قدر اطرافیانمون رو زمانی می‌دونیم که کار از کار گذشته. یا به عبارت دیگه: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید!صفحه به صفحه که نه، باید بگم کلمه به کلمه‌ی این کتاب قشنگه؛ اما من از اونجا به بعد رو بیشتر دوست دارم که شازده کوچولو پس از شش سیاره و ملاقات افراد عجیب و غریب در هر کدوم -که تک تک اون‌ها هم نماد محسوب میشن- به زمین میاد. روی زمین هم دو بخش از نظرم جذاب‌ترین‌هان: یکی ملاقات با روباه و بعدی اواخر داستان.یکی دیگه از روش‌های نویسنده برای نشون دادن عمق و مفهوم ماجرا، سوال‌های ساده اما عجیب شازده کوچولوئه. مثلا «ستایش و تحسین یعنی چه؟»، «دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟»، «فانی یعنی چه؟»، «اهلی کردن یعنی چه؟» پرسش‌هایی که شاید لازم بدونی برای جواب دادن به هر کدوم کلی توضیح بدی و مثال بزنی، اما نویسنده گاهی به یک یا چند جمله بسنده می‌کنه.ببینید، شازده کوچولو یه کتاب عاشقانه نیست؛ اما توصیف‌های عاشقانه‌ای که داره از نظر من کم‌نظیره! همین اهلی کردن که روباه برای شازده کوچولو توضیح میده، با تعریفاتی لطیف همراهه که کمتر جایی میشه شبیهش رو پیدا کرد.-... اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت‌تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!این قسمت من رو یاد کتاب روباهی به نام پکس انداخت. فکرشو بکنید، پسرکِ اون کتاب هم روباه رو اهلی کرده بود؛ و بالعکس!-... جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.شهریار کوچولو برای آن ‌که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.-ارزش گل تو به قدری عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلتی...شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گلمم.آخرین بریده‌ای که می‌خوام از این کتاب باهاتون به اشتراک بذارم رو واقعا دوستش دارم. نمی‌دونم حسی که بهش دارم رو چه‌جوری توصیف کنم... عام، یه حس لطافت و پیچیدگی در عین سادگی داره که ممکنه دقیقا تعریف همون حسی باشه که خودتون به شازده کوچولو دارید؛ با این‌که توصیف احساس نویسنده‌ست! چون معتقدم گاهی اوقات حسی که خواننده به شخصیت داره با احساس نویسنده به شخصیتش متفاوته؛ در حالی که به نظر میاد این مورد راجع به شازده کوچولو زیاد صدق نمی‌کنه!چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید. انگار چیز شکستنی بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طره‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم:«آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید...»باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم:«چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویر گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خواب ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.به عنوان سخن پایانی، می‌خوام بگم از نظر من بزرگ شدن بد نیست؛ البته اگه نشی مثل آدم‌بزرگ‌هایی که شازده کوچولو می‌دید و می‌گفت. من حتی با کسایی که آرزو می‌کنن به کودکی‌شون برگردن هم در اکثر مواقع موافق نیستم. بزرگ شدن خیلی هم خوبه؛ اگه قشنگی‌ها و نگاه نوی کودکی رو از دست نداده باشی، یا اگه فراموشش کردی دوباره به دستش آورده باشی.خوشحالم از این‌که این متن رو نوشتم؛ و ممنونم از این‌که با وجود طولانی بودن خوندینش. هرچند این هنوز هم تموم حرف‌ها و احساساتم، و همه‌ی بریده‌کتاب‌هایی که دوستشون دارم نیست! خوندن چندین و چند بار این کتاب رو به همه پیشنهاد می‌کنم و امیدوارم از خوندن نوشته‌ی من لذت برده باشید!</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 22:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی من و کتاب «عمارت سوخته»</title>
                <link>https://virgool.io/@apple.smell333/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-rmuhghpljs6l</link>
                <description>سلام. در واپسین ساعات بهار ۱۴۰۲، این نوشته رو برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-خرداد ۱۴۰۲ می‌نویسم. این اولین پست من در ویرگوله و قصد دارم تجربه‌ام از خوندن کتاب «عمارت سوخته» با قلم خانم مرضیه کاظمی رو براتون تعریف کنم.میشه گفت مدتی بود که کتاب ایرانی نخونده بودم و خب، با چالش کتابخوانی طاقچه این فرصت رو به دست آوردم که با خوندن یه کتاب در ژانر وحشت، خودم رو دعوت کنم به استراحت پس از امتحانات! یه مقدار بین پیشنهادات کتاب نوجوان در این ژانر گشتم و آخرش تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن کتاب عمارت سوخته.راستش رو بخواید، اوایل کتاب زیاد نتونستم با داستان ارتباط بگیرم اما با ورود شخصیت اصلی داستان یعنی آرش به روستا و آشناییش با سلمان، کم کم داستانش جذبم کرد و با آرش و سلمان همراه شدم تا ببینم چه اتفاقاتی براشون می‌افته.داستان اقلا به نظر من خیلی ترسناک نبود. خودم هم نمی‌دونم داستان برای این‌که کاری کنه تا نفسم رو تو سینه حبس کنم چی کم داشت! ولی حس می‌کردم دارم یه داستان معمایی می‌خونم و خلاصه اون‌قدری که انتظارش رو داشتم، ترسناک نبود. از نظر من.شخصیت‌های داستان رو دوست داشتم. واقعیتش این موضوع، مهمترین ملاک من برای اینه که به عنوان خواننده‌ی کتاب، پنج ستاره از پنج تا رو بهش بدم؛ حتی اگه خود داستان زیاد به نظرم جذاب نباشه. البته این کتاب داستان جالبی هم داشت. همچنین داستان خود سلمان که مختصر و ساده بود؛ اما این‌که کنار داستان اصلی پیش می‌رفت به نظرم کتاب رو دوست‌داشتنی‌تر کرده بود.چند تا جمله‌ی قشنگ در طول داستان نظرم رو جلب کرد که خیلی باهاشون موافق بودم. مثلا اونجا که آرش درباره‌ی برف‌بازی کردنش با سلمان می‌گفت:«الان که عکس‌های آن روز را می‌بینم لحظه لحظه‌ی آن دقایق مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می‌کند؛ دقایقی که همه سرشار از حس جوانی و شور و شوقی کودکانه بود. شور و شوقی که کم و بیش در دل همه‌ی ما وجود دارد. به نظرم می‌آید این حس کودکی همیشه و تا وقتی که بمیریم در وجودمان هست. گاهی غرور و یا گرفتاری‌های روزمره مانع از آن می‌شود که این ذوق کودکانه خودش را نشان دهد اما همچنان در زوایای پنهان جان و روح ما زنده می‌ماند.»ایده‌ی داستان خیلی خوب بود و تونستم داستان رو درک کنم. طوری هم نبود که فقط یه نقطه‌ی اوج داشته باشه؛ و گاهی توی موقعیت‌هایی که به نظر ساده بودن، بلایی سر آرش می‌اومد که بیا و ببین!به‌نظرم عزیز بیشتر از این‌که نیاز به همراه داشته باشه تا از نظر اوضاع و بیماری‌های جسمی بهش رسیدگی کنه، یه‌جورایی نیاز به یه همدم داشت که علاوه بر کبری خانم و سلمان، پیشش باشه و هم‌صحبتش بشه مثل نوه‌اش، آرش، که اومد تا هم‌خونه‌ی عزیز بشه و دلیلی برا تنوع زندگی و بهتر شدن وضع روحی عزیز. هرچند که تازه شدن داغ ماجرای رعنا، عزیز رو هم خیلی ناراحت و آزرده‌خاطر کرد... .همون‌طور که گفتم، داستان به اندازه‌ای که انتظارش رو داشتم هیجان‌انگیز و ترسناک نبود اما طوری بود که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوستش داشته باشم. پایان خوبی هم داشت؛ هرچند هنوز دلم برا رعنا می‌سوخت.کتاب حجم زیادی نداره و داستانش به اندازه‌ای جذبتون می‌کنه که می‌خواید بدونید آخرش چی میشه؛ به‌ویژه اگه نوجوان باشید. به‌خاطر همین هم خوندنش زیاد طول نمی‌کشه. پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو به لیست کتاب‌هایی که قراره بخونید اضافه کنید؛ و ممنونم از این‌که نوشته‌ی من رو خوندید!</description>
                <category>Aylin T</category>
                <author>Aylin T</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 18:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>